تاریخ تولد : 1347/01/02
تاریخ اسارت: 1367/03/04
- مدت اسارت : 2 سال و 3 ماه و 2 روز

«ما اسیر شما بودیم»
من پس از طی کردن دوران آموش نظامی بسیج در سال 1363 برای اولین مرتبه به جبهه اعزام شدم و به خاطر جثه کوچکم به گردان های رزمی را هم نمی دادند، اما در عملیات بدر شرکت کردم. چند نفر از بچه های خانوک در عملیات بدر شهید شدند از جمله شهید زاد خوش که یک بسیجی مخلص به تمام معنی بود. با جثه کوچکش 7 ساعت در جزیره مجنون پارو زده بود که مورد تشویق سردار حاج قاسم سلیمانی قرار گرفته بود. هم چنین شهید مهدوی هم با او در همین عملیات به شهادت رسید. در مرحله دوم قبل از عملیات والفجر 8 به جبهه اعزام شدم و به گردان 412 به عنوان کمک تیرانداز مأمور شدم 15 روز از عملیات گذشته بود که وارد شهر فاو شدیم. عملیات والفجر 8، عملیات بسیار افتخارآفرینی بود به عنوان نمونه پدا فندهای ما تعداد 80 فروند از هواییماهای عراقی را ساقط کردند. و به رغم بمباران شیمیایی بچه ها مردانه مقاومت کردند. ما با گردان 416 در خط مقدم بودیم که فرمانده اعلام کرد عراق قصد دارد تک بزند. شب نگهبان بودم بعد از نگهبانی گفتند هر چه مهمات دارید بیاورید. فاصله ما با عراقی ها در آن منطقه حدود 1200 متر بود. شاید حدود 200 تانک عراقی آماده حمله به ما شدند . ما هم با ذکر یا الله و یا فاطمه الزهرا آماده دفاع شدیم. اما به محض حرکت عراقی ها باران شدیدی شروع شد. لطف خدا شامل حال ما شد و عراقی ها حتی نتوانستند با تانک ها به عقب برگردند و خیلی از تانک هاشان همان جا ماند.

« لبخند بزن»
در اواخر سال 66 و مرحله سوم عملیات بود که اعلام کردند به چند راننده جوان و دلیر نیازمندیم. من و پسرخاله ام شهید عبدالحسین عرب نژاد اعلام آمادگی کردیم و رفتیم. مقصد جاده ام القصر- بصره بود و بنا بود پل ارتباطی عراق را قطع کنیم . یک دستگاه جیپ تحویل گرفتیم. برای رعایت استتار ماشین ها را بالای کامیون بار زدند و روی آنها را چادر کشیدند. با گروه تدارکات حرکت کردیم و شب به شهر فاو رسیدیم، و صبح خودمان را معرفی کردیم. قرار بود ساعت 12 شب عملیات صورت بگیرد، اما اعلام شد عملیات لغو شده است. چون عراقی ها از موضوع باخبر شده بودند. البته ما که با شور و شوق آمدیم تا در عملیات شرکت کنیم، لذا خیلی ناراحت شدیم. با پسرخاله ام حرکت کردیم و به سمت قشله آمدیم، در بین راه نگاهمان به تابلو کنار جاده افتاد که این جمله نقش بسته بود. «لبخند بزن رزمنده». رفتیم طرف تابلو و ناخودآگاه خندیدیم. من بعد از این ناراحتی، یک دفعه به خود آمدم و خطاب به خودم گفتم: ما وظیفه مان بود بیائیم و خودمان را معرفی کنیم، اما الان می گویند عملیات انجام نمی شود . شاید خواست خدا بوده، پس چرا باید ناراحت باشیم؟ سال 1367 بعد از سقوط فاو، رادیو، پیام امام رحمه اله علیه را برای درخواست و فرمان اعزام به جبهه پخش کرد. ظاهراً جبهه وضعیت مناسبی نداشت. بعضی از دوستان بدون این که به ما خبر دهند به جبهه اعزام شده بودند. من و عبدالحسین هم قصد سفر کردیم. البته عبدالحسین از طرف مهندسی جهاد اعزام شد. چون تازه رفته بودم خواستگاری لذا رفتم تا با خانواده نامزدم خداحافظی کنم که دیدم پدر نامزدم هم قصد رفتن به جبهه را دارد. خلاصه در تاریخ 31/1/67 با هم به جبهه اعزام شدیم. عراق در تاریخ 4/3/67 تک زد و چون لشکر مجاور دچار مشکل شده بود، عراقی ها ما را دور زدند. در همین حادثه پدر نامزدم (مرحوم حاج باقر منصوری) به فوز شهادت نائل آمد و من هم در همان تاریخ 4/3/67 اسیر شدم و تا 7/6/69 در اسارت بودم.
« فکر اسارت»
من به تنها چیزی که فکر نمی کردم، اسارت بود. البته عراق اسارت ما را اعلام نکرده بود و به عنوان شهید مفقودالاثر قلمداد می شدیم، کما این که خانواده برایم پوستر چاپ کرده بودند و مراسم همه برگزار کرده بودند. به هر حال قسمت این بود دیگر و کاری نمی شود کرد. وقتی که بین امکانات و تجهیزاتی که عراق داشت و کشورهای زورگو در اختیارش می گذاشتند، با خودمان مقایسه می کنیم، تفاوت قابل ملاحظه ای به چشم می خورد. عراق انبوهی از تانک و نفر بر و مهمات پیشرفته دیگر را بسیج کرده بود و به قولی به ازای هر یک از ما یک دستگاه تانک تجهیز و مستقر کرده بود. اما با این حال تا آن جا که مقدور بود مقاومت کردیم. شب ساعت 40/11 بود که عراقی ها ما را دور زدند و من اسلحه خودم را انداختم و تن به اسارت دادم. من واقعاً شرایط سختی داشتم.پدر و مادرم قبلاً داغ دو برادر شهیدم را دیده بودند. 4-3 ماه بود که به خواستگاری رفته بودم، پدر خانمم به شهادت رسیده بود، خیلی از دوستانم از جمله شهیدان مهدوی که با گلوله مستقیم تانک به شهادت رسیده بودند و بدتر از همه وقتی انسان اسیر می شود هیچ اراده ای از خودش ندارد، لذا مجموعه ی این مسائل من را از لحاظ روحی خیلی اذیت می کرد. ضمن این که هیچ اطلاعاتی از وضعیت ما برای خانواده منعکس نمی شد. عراقی ها از همان اول نشان دادند که چه برخورد خوبی با ما دارند- معمولاً هر « پی ام پی» حدود 8 نفر را سوار می کرد، اما یک « پی ام پی» آمد و با این که جا نداشت ما را هم که 8-7 نفر بودیم سوار کرد و من افتادم روی اگزوز « پی ام پی» . با آن هوای داغ شلمچه بدنم گُر گرفته بود. به هر حال با هر بدبختی بود ما را به پشت جبهه انتقال دادند و در اردوگاه مستقر شدیم. در اردوگاه ، تعداد 4800 نفر از اسرای ایرانی ساکن بودند ، هر آسایشگاه 150 نفر و آسایشگاه ها 3 تا 3 تا از هم فاصله داشتند. تا 6 ماه همان لباس های خاکی بسیجی تنمان بود . تا 11 ماه بعد کفش نداشتیم و دمپایی که از جنس لاستیک خشک بود را در زمستان و هوای سرد می پوشیدیم که هنوز آثار دمپایی ها روی پاهامان مانده است. یک زیر پیراهن داشتیم که پوسیده بود. به هر آسایشگاه 3 عدد تیغ صورت تراشی می دادند و همه اجباراً باید صورت خود را می تراشیدند. یک تیغ برای نفر اول دوم و سوم خوب بود، اما بعداً کُند می شد و به بقیه که می رسید اشک می ریختند تا صورتشان را می تراشیدند و ناچار بودند که با شیشه تیزش کنند و مجدداً استفاده کنند، لذا صورت های ما همیشه خونی بود. آسایشگاه ها فاضلاب نداشت و به محوطه بازی هدایت می شد. هر صبح یک لیوان چای می دادند و عصر یک مقدار آب گوشت با گوشت نیم پز و بدون نمک – ماه رمضان سال 68 سه روز آب را قطع کردند و نزدیک بود همه از گرما هلاک شویم . بچه ها ریختند بیرون و سروصدا دادند و اعتراض کردند. عراقی ها هم نیروی ضد شورش آوردند و به هر حال مجدداً آب وصل شد.
« مجوس »
همه این سختی ها و مضیقه ها یک طرف، شکنچه روحی عراقی ها هم یک طرف. مثلاً می گفتند شما ایرانی ها مجوس هستید و نجسید. شاید همین الان هم بعضی مردم عراق فکر کنند که ایرانی ها مجوسند. از سری شکنجه های روحی دیگر این که شایعه می کردند که در شهرتان سیل آمده و همه نابود شده اند، یا این که آقای هاشمی رفسنجانی از کشور فرار کرده، یا عراقی ها اهواز را به تصرف خودشان در آورده اند. نمونه دیگر این که در اردوگاه ها بلندگوهای قوی کار گذاشته بودند و موسیقی مبتذل پخش می کردند و اعصاب ما را به هم می ریختند. گرسنگی و تشنگی را می شد تحمل کرد ، این مسائل را نمی شد. یک بار من را به عنوان پاسدار معرفی کردند و هر چه گفتم من بسیجی ام قبول نکردند. یک دمپایی در دهانم قرار دادند که صدایم در نیاید و با یک دمپایی 150 بار توی صورتم زدند. آخر بار هم چند تا سیلی به گوشم زدند که پرده گوشم پاره شد و خون از گوش چپم زد بیرون و جانبازی ام از همین ناحیه است. متأسفانه تعدادی از بچه ها در اثر شکنجه عراقی ها به شهادت رسیدند، مثل شهید صادق زاده و البته بعد از 8 سال جنازه های شهیدان ما را تحویل خانواده هایشان دادند.یکی از اهداف عراق این بود که بر رزمندگان ایرانی تأثیر منفی بگذارد و رزمندگان خسته شوند و به امام و مسئولین نظام بدو بی راه بگویند که خوشبختانه موفق نشدند.
« معجزه »
بد نیست در پایان سخن خاطره ای را که از سری معجزات خداوندی در اسارت بود را تعریف کنم.یک مجروح قطع نخاعی در آسایشگاهمان داشتیم که معمولاً بچه ها کارهای او را انجام می دادند و جابه جایش می کردند. یک بار که برای آمار گرفتن از آسایشگاه خارج شدیم، بچه هایی که این جانباز عزیر را به جا به جا می کردند، یادشان می افتد که ایشان در آسایشگاه مانده است. در صف آمار می گفتند خدایا چه کار کنیم یک نفر از آمار کم است و عراقی ها حتماً حال گیری خواهند کرد. بر عکس آمارگیری انجام شد ولی مشکلی پیش نیامد. پس از آمارگیری به درون آسایشگاه رفتیم ، متوجه شدیم که آن بنده خدا نیست. تعجب کردیم. بعد که آمد پرسیدیم جریان چیست؟ کجا بودی؟ گفت وقتی رفتید و مرا جا گذاشتید ، دست به دعا برداشتم و به آقا امیرالم
جالب اینجاست که پس از پایان دوره اسارت ، عراقی ها که استقامت بچه ها را لمس و تجربه کرده بودند، اقرار کردند که ما در دست شما اسیربودیم نه شما اسیر ما.
راست هم می گفتند آنها اسیر بودند، اسیر نفس.
کمیته استقبال آزادگان خانوک
بدلیل وجود نه آزاده سرافراز خانوک به همت سردار شهید حاج حسین اسدی و آقایان حاج محمود مهدوی وحاج علی رضا مهرابی و حاج مصطفی عربنژاد.حاج منصور منصوری ومحمود اسدی کمیته تشکیل داده شدکه زحمات زیادی کشیددند راهاندازی کاروان استقبال کرمان سه راهی خانوک تدارکات تبلیغات آذین بندی منازل خانواده
به گزارش نوید شاهد از کرمان، حبیبالله اسدی به سال ۱۳۴۷ در یکی از روستاهای کرمان (خانوک) متولد شد. وی با شروع جنگ تحمیلی به جبهههای حق علیه باطل رفت و درست چند روز مانده بود به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در 04/03/1367 در منطقه شلمچه به اسارت نیروهای بعثی درآمد.
حبیب الله در ۲۷ ماهی که در اسارت بود کسی از سرنوشتش خبر نداشت و جزو اسرایی بود که صدام آنها را دور از چشم صلیب سرخ نگهداری میکرد. این بی خبری تا جایی بود که ایشان میگوید: در سالگرد اسارتم خانواده فکر میکردند من به شهادت رسیدهام و برایم مراسم ختم گرفته و حتی پوستر شهادتم را نیز چاپ کرده بودند. سال دوم زمانی که تصمیم گرفته شد در روستایمان برای ۹ شهیدی که تقدیم کرده بودند مراسم بگیرند مرا هم جزو آنها حساب کردند، همان شب یکی از شهدا به خواب مادرم میآید و میگوید حبیب شهید نشده و به زودی باز خواهد گشت.
خوابی که تعبیر شد
چند روز مانده به آزادی اسرا تعدادی از اسامی را در رادیو اعلام میکنند که به جهت تشابه اسمی، خانوادهام مرا اشتباه گرفته بودند و فکر میکردند نام من خوانده شده در حالی که این تنها یک تشابه اسمی بود.
برادرم حاجحسین اسدی که همراه شهید شوشتری در سیستان به شهادت رسید آن زمان با بچههای معراج شهدا در تماس بود و اخبار را زودتر از بقیه مطلع میشد. دو روز قبل از آزادی من او متوجه میشود که قرار است به کشور برگردم اما چون وسایل ارتباطی مانند تلفن محدود بود خودش این امکان را پیدا نمیکند که به خانواده خبر دهد. او به یکی از دوستان گفته بود به خانه ما برود و خبر آزادی مرا بدهد. دو روز بعد وقتی به خانه رفتم مادرم از شدت شوق نمیدانست چه کار باید بکند، به من میگفت شهادت دو برادرت عبدالرضا (که در عملیات بیتالمقدس، فتح خرمشهر که تاریخ 01/02/1361 به شهادت رسید) و حسنآقا (که در فتح مهران 15/05/1363 به شهادت رسید) آنقدر برای من سخت نبود که بیخبری از تو عذابم میداد.
تلخ ترین لحظه اسارت
یکی از تلخترین خاطرات اسارت، خبر فوت حضرت امام بود. ما از صبح تا غروب میتوانستیم در محیط آسایشگاه باشیم و غروب غذاهایمان را گرفته و مجبور بودیم به داخل برگردیم. روز فوت حضرت امام نیز طبق روال غذاهایمان را گرفته و آمدیم داخل آسایشگاه، یک تلویزیون در سالن آسایشگاه ما بود که گاهی میتوانستیم از آن استفاده کنیم. وقتی روشن کردیم خبر فوت امام را شنیدیم بچهها بعد از شنیدن این خبر در یک سکوت خفهکننده فرو رفتند و با بغض به همدیگر نگاه میکردند. حتی بعضی از عراقیها که مجذوب چهره روحانی حضرت امام بودند نیز حالت غم داشتند. پس از چند دقیقه غوغا شد و بچهها بلند بلند گریه میکردند. ظرفهای غذا تا فردا صبح از جایش تکان نخورد، عراقیها فکر میکردند ما اعتصاب غذا کردیم در حالی که چیزی از گلویمان پایین نمیرفت. فوت حضرت امام به قدری برایم سخت بود که هنوز پس از گذشت سالها یادآوری اش باعث میشود بغض گلویم را بگیرد.
عجب زرنگی هستی تو کرمانی!
۶-۵ ماه از اسارتم میگذشت که با دمای بالای ۵۰ درجه ما را مجبور کردند ریگهای کف زمین را در آسایشگاه جمع کنیم و هر کس لحظه ای غفلت می کرد او را کابل میزدند. در همان موقع یکی از بعثیها آمد و گفت من قیچی دارم هر کس میخواهد بیاید موهایش را کوتاه کنم من هم که در طول این مدت نتوانسته بودم ریشهایم را بزنم به همراه عده ای دیگر بلند شدم که برویم. همان موقع یکی از بعثی ها در گوش افسر عراقی گفت: اینها پاسدار هستند. او هم من و چند نفر دیگر از بچهها را صدا کرد و گفت: بیایید میخواهم شما را به حمام ببرم و اجازه بدهم صلیب سرخ با شما دیدن کند. اسمهایتان را بنویسید. من متوجه اوضاع شدم و به بچهها گفتم اینها دروغ میگویند اسمهای خودتان را اشتباه بنویسید اما کسی گوش نکرد. اسم خودم را اشتباه نوشتم سپس آنها به صورت هر کدام از ما ۱۵۰ بار با دمپایی پلاستیکی زدند و هر چند روز یکبار آنها را میبردند و حسابی شکنجه میدادند اما چون من اسمم را اشتباه نوشته بودم نمیدانستند من هم جزو آنها بودم. یکی از بچهها به خنده میگفت: عجب زرنگی هستی تو کرمانی! الحق و الانصاف هم هیچوقت بچهها مرا لو ندادند.
جمله ای که حضرت آقا بر عکس یک آزاده نوشتند
به دلیل اینکه سه برادرم به شهادت رسیدند برخی از مسئولین به دیدن مادرم می آیند. در یکی از این دیدارها آقای نجار استاندار سابق کرمان به خانه ما آمدند. در آن دیدار به او گفت: اگر خواستهای دارید به من بگویید. آن جلسه سال ۹۰ بود که مادرم به آقای نجار گفت: آرزوی من دیدار با مقام معظم رهبری است. نجار درخواست ما را به بیت رهبری اطلاع میدهد اما چون آدرس دقیق ما را فراموش میکند یادداشت کند، خبری از دیدار نبود تا اینکه ۱۳ مرداد یعنی چند روز گذشته با ما تماس گرفتند و گفتند شما درخواستی به آقای نجار داده بودید اما به دلیل ناقص بودن آدرس ما اکنون توانستیم با شما ارتباط برقرار کنیم. ۱۹ مرداد قبل از نماز ظهر و عصر به تهران بیایید. من به همراه خانواده، فرزندان برادرم (شهید حاجحسین) و تعدادی از اقوام که آنها هم از خانواده شهدا بودند به بیت رهبری رفتیم. آنجا دو خانواده دیگر هم به جمع ما اضافه شدند که آقا پس از ورودشان تک تک ما را صدا میکردند و من در این فرصت توفیق پیدا کردم دست ایشان را ببوسم. به آقا گفتم از شما میخواهم روی عکسم جملهای بنویسید تا یادگار داشته باشم که ایشان این جمله را مرقوم فرمودند: «لحظه های دشوار اسارت، ذخیره شماست، آن را ارج نهید»
جمله امام(ره) روی زمین نخواهد ماند
حاجحسین برادرم سال ۶۳، توفیق پیدا میکند به خدمت حضرت امام برود او نیز از امام درخواست میکند روی عکسش جملهای بنویسند، امام نیز لبخندی زده و مینویسند: «خداوند این شهید مسعود را رحمت کند» حسین میگفت حرف امام روی زمین نخواهد ماند پس من بدون شک به شهادت خواهم رسید.