وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهیده زینب رشیدی طغرالجردی فرزند محمد

نام: حاجیه زينب

نام خانوادگي: رشيدي طغرالجردی

نام پدر: محمد

نام مادر: حاجیه فاطمه رشیدی طغرالجردی

تاريخ تولد: 1366/04/04

تاريخ شهادت: 1398/10/17

وضعیت تاهل : متاهل

زمان شهادت :  در ایام شهادت بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در مراسم تشییع پیکر پاک سردار شهید اسلام حاج قاسم سلیمانی

علت شهادت : ازدحام جمعیت و خفگی در زیر دست و پای جمعیت

محل شهادت : شهر کرمان ، میدان آزادی ، ابتدای خیابان شهید بهشتی ، ابتدای کوچه شماره یک معروف به کوچه فروشگاه نوشت افزار۳۸

تعداد فرزند در زمان شهادت : یک فرزند پسر

زندگي نامه :

 

شهيده زینب رشیدی در یک خانواده مذهبی و شیعه اثنی عشری در خانوک زرند به دنیا آمد . او اولین فرزند خانواده است که تا سن ۵ سالگی با خانواده اش در خانوک زندگی کردند و سپس به واسطه شغل پدر به شهر کرمان برای زندگی نقل مکان نمودند در این زمان شهیده زینب دو خواهر کوچکتربه نام های بهجت و محبوبه  هم  داشت . پدر ايشان از رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس و مادرشان نیز بانویی مومنه و متدين بودند.

شهیده حاجیه زینب ، دوران پیش دبستانی و دبستان را در مدرسه قدسی کرمان گذرانده است و مقطع راهنمایی و دبیرستان را نیز در مدارس  شاهد شهر کرمان پشت سر گذارده است . وی جزء دانش آموزان ممتاز در دوران راهنمایی و دبیرستان بوده است . این شهیده عزیز مقطع کارشناسی را در دانشگاه شهید باهنر کرمان در رشته فقه و مبانی حقوق اسلامی و کارشناسی ارشد را هم در دانشگاه علوم تحقیقات شهرستان سیرجان در رشته حقوق جزا تحصیل کرده اند.

شهیده ، در سال ۱۳۹۵ در حرم امام رضا (ع) به عقد آقای امین کردی در آمده است  و حدود ۶ ماه بعد در شهرستان زرند مراسم عروسی برگزار شده است و حاصل این ازدواج نیز یک فرزند پسر به نام محمد مهزیار می باشد در زمان شهادت محمد مهزیار ۱۸ ماهه بوده است

آخرین وعده ای که محمد مهزیار از شیر مادرش متنعم شد حدود نیم ساعت قبل از شهادت بوده است . با اینکه در آن صبح روز تشییع هوا تقریبا سرد بود این شهیده ی بزرگوار چهار زانو بر روی آسفالت میدان آزادی شهر کرمان در بین این جمعیت بسیار شلوغ نشست و پسرش که تازه از خواب بیدار شده بود را از کالسکه برداشته و بر روی زانوها و آغوش خود در زیر چادر مشکی معروف به چادر عبایی گذارده اند و در حالی که همه خانواده برای محافظت وی دورش حلقه زدند به بچه اش شیر دادند و در آن شلوغی هم به وظیفه مادری خود عمل نمودند .

این شهیده بزرگوار در سال  ۱۳۹۱در اداره اتباع بیگانه استانداری کرمان با مدرک لیسانس به عنوان نیروی قراردادی شروع به کار کردند به واسطه محیطی و گوناگونی ارباب رجوع اداره اتباع خارجی بالاخص اتباع افاغنه  از محیط سالمی از لحاظ بهداشتی و نیز وجود راه های گریز از قانون ، کار کردن در این محیط بسیار مشکل است .به گواه همکاران وقت وی و نیز نهادهای وقت نظارتی ، ایشان از کارمندان بدون حاشیه و دست پاک و با اطمینان بوده است کارهای ارزشمندی انجام دادند و با توجه به مشکلات عصبی  این شغل و آلودگی هاي محیطی ، ایشان دچار آسم و آلرژی شدید  شدند و مدت زیادی با این بیماری سخت درگیر بودند .  شهیده ی گرانقدر پس ازحدود سه سال کار کردن در اداره اتباع و مهاجرین استانداری کرمان  از طریق آزمون استخدامی وزارت کشور ، بعنوان نیروی رسمی آزمایشی استانداری کرمان پذیرفته شدند و بیش از دو سال در فرمانداری شهرستان بم بعنوان کارمند دفتر سیاسی مشغول به کار بودند و سپس به فرمانداری شهرستان زرند منتقل شدند و در ادارات سیاسی امنیتی و بازرسی فرمانداری شهرستان زرند تا زمان شهادت مشغول به کار بوده اند.  از ویژه گی های اخلاقی و کاری وی همانگونه که در خانواده و بین اقوام به عنوان دختری مهربان و با گذشت و با وجدان بوده است ، به گواه همکارانش نیز کارمندی وظیفه شناسی ، خوش اخلاق با ارباب رجوع و همکاران و وجدان کاری نامبرده اشاره کرد . وی مقید به انجام فرائض دینی و ترک محرمات به خصوص نماز اول وقت ، تلاوت حداقل چند سطری از قرآن کریم درابتدای صبح برای شروع به کارو همچنین اعتقاد به کسب روزی حلال بوده است و ازسایر اخلاقیات بارز ایشان داشتن روابط عمومی قوی ، خوش قلبی و مهربانی با مردم و اطرافیان خود را می شود نام برد . این شهیده عزیز در زمان شهادت ۳۲ ساله بوده است .

واکنش خانواده به خصوص شهیده حاجیه زینب و شهیده زهرا رشیدی وقتی خبر شهادت حاج قاسم سلیمانی را شنیدند :

عصر روز پنج شنبه تاریخ ۱۰/۱۲/ ۱۳۹۸ مثل هفته های گذشته برای قرائت فاتحه از کرمان به خانوک رفته بودیم شب خانوک ماندیم صبح روز جمعه تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۳حدود ساعت ۵ صبح برای ادای فریضه صبح از خواب بلند شده بودیم . هنوز ساعت ۶ صبح نشده بود که توسط یکی از همکاران روی گوشی من پیامک دادند که ساعاتی پیش سردار سلیمانی و تنی چند از همراهانش در فرودگاه بغداد توسط پهپادهای  آمریکایی به شهادت رسیدند . با کمال ناباوری برای همکارم نوشتم خاک بر سرم ، چطور این اتفاق افتاد ؟  شهیده زینب و یکی از خواهرانش در خانه خود زرند بودند ، شهیده زهرا هم با یکی از خواهران و برادرش کرمان در منزل بودند بلا فاصله روی گوشی فرزندانم این پیام را فرستادم ، خواهرش می گوید شهیده زهرا هم مثل ما اول باورش نمی شده تلویزیون را روشن کرده و جلوی تلویزیون می نشیند و مثل ابر بهار اشک می ریزد و شهیده حاجیه زینب هم از زرند بلافاصله به خودم زنگ زد و با بغض در گلو و ناباوری مثل فرزند پدر از دست داده گریه و زاری می کرد . از روز شهادت تا چند روزی که پیکر مطهر شهدا در شهرهای عراق و استانهای کشورمان تشییع شد خانواده بالاخص این دو شهید خیلی بی قراری می کردند تا اینکه قرار بود تشییع ابدان مطهر شهدا در کرمان تشییع شود . عصر پنج شنبه ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ عصر روز قبل حاجیه زینب و شوهر و فرزندش از زرند آمدند شب در منزل ما کرمان همه خانواده جمع بودند .چون منزل ما نزدیک بزرگ راه است شهیده زهرا به من گفت بابا بلند شو برویم دیوارهای خانه را سیاه پوش کنیم و درب خانه را پارچه مشکی زدند . وقتی شام صرف شد شهیده ها مصر بودند که چون فردا میدان آزادی و خیابان ها شلوغ می شود ممکنه ما به داخل مراسم نرسیم امشب برویم میدان آزادی جای بگیریم که من سخت مخالفت کردم و آنها را راضی کردم که صبح زود برویم و به مراسم تشییع برسیم .

صبح روز جمعه ۱۳۹۸/۱۰/۱۷ برای ادای نماز صبح از خواب بلند شدیم بعد از صرف صبحانه همه خانواده آماده شدیم که برویم آزادی پسر خانواده که عضو فعال بسیج است برای خدمت در موکب گلزار شهدا زودتر از ما رفت . کالسکه محمد مهزیار پسر حاجیه زینب آماده شد صبح تقریبا سردی بود و محمد مهزیار هم خواب بود که بچه را با تجهیزات لازم و گرم کننده در کالسکه قرار دادیم حاجیه زینب با چفیه ای که با تمثال رهبر معظم انقلاب بود و بادکنک هایی که پرچم جمهوری اسلامی ایران بود کالسکه را تزئین کرد و چون تعدادمان زیاد بود با دو دستگاه خودروی سواری با نیت رضای خداوند به سمت مراسم حرکت کردیم . خورشید اولی بود که طلوع کرده بود . چون خیلی شلوغ بود خودروها را خیلی قبل از چهار راه خواجوی کرمان در یک کوچه پارک کردیم و پیاده دست جمعی به سمت میدان آزادی حرکت کردیم وقتی رسیدیم میدان آزادی ،  خیلی خیلی شلوغ بود ما هم روبه روی خیابان استقلال مستقر شدیم . هنوز مراسم شروع نشده بود و جمعیت هم از همه طرفی وارد آزادی می شد حتی از سمت خیابان شهید بهشتی که قرار بود مسیر رفت تشییع باشد هم جمعیت وارد میدان آزادی می شد . از ساعت هشت گذشته بود که مراسم شروع شد . بلندگوها قطع و وصل می شد تراکم جمعیت و هم همه جمعیت زیاد بود به نظر می آمد کنترل از دست برگزار کنندگان خارج شده است و امکانات کنترلی هم بسیار محدود به نظر می رسید بچه ها سخت دغدغه حجاب و محرم و نامحرم را داشتند و از طرفی هم من بسیار احساس خطر می کردم به حاجیه و همسرش گفتم شما چون بچه کوچک در کالسکه دارید خیلی خطرناک است شما بروید با ماشین بیایید مسجد صاحب الزمان عجل الله تعالی هم دیگر را می بینیم . نمی رفتند بالاخره آنها را راضی کردم و حرکت کردند و رفتند . سخنرانی آقای سردار سلامی تقریبا رو به پایان بود . هنوز حاجیه زینب در دید ما بودند که یک مرتبه برگشتند . گفتم باباجون چرا برگشتید ؟ گفت ما نمی رویم دوست داریم همراه شما باشیم . راضی به ماندن آنها نمی شدم و با آنها تند شدم و گفتم باید بروید وخیلی شلوغ است و خطرناک ، حاجیه زینب دلش شکست و گریه کرد خانواده به اتفاق دخالت کردند که حاجیه زینب و خانواده اش بمانند بلافاصله بچه اش را از روی کالسکه برداشت و روی آسفالت نشست و در بین حلقه خانواده بچه اش را شیر داد . شهیده زهرا هم که سخت نگران محرم و نامحرم بود خود را بین دست های من جای می داد و گاهی با مردهای اطراف خودش که تنه می زدند تذکر می داد . مراسم سخنرانی به پایان رسید و دستور حرکت دادند . ما هم به همراه جمعیت به سمت خیابان شهید بهشتی حرکت کردیم . درست در وسط خیابان شهید بهشتی حرکت می کردیم جمعیت خیلی فشرده بود . از پل هوایی عابر پیاده ابتدای خیابان که گذشتیم صدای هم همه ی جمعیت خیلی شدید شد به امین آقا دامادم گفتم سریع بچه را از داخل کالسکه بردارهمین که بچه را برداشت و کالسکه را جمع کردیم جمعیت عین دریا موج زد و مردی هم از بالای پل هوایی عابر به سطح خیابان پرت شد . دیگر ما چیزی متوجه نشدیم میله هایی که جلوی کوچه ی شماره یک کوچه معروف به  ۳۸ بسته بودند شکسته شدند و ما ناخواسته به سمت کوچه کشیده شدیم و ابتدای کوچه که هم میله و هم بلوک های بزرگ گذاشته بودند و هم سطح کوچه نسبت به خیابان گود تر بود و علاوه بر این کوچه بسیار شلوغ بود و جمعیت سعی داشت وارد خیابان بشوند که یک مرتبه جمعیت کثیری روی هم ریختند ، تقریبا ورودی کوچه را رد کرده بودم که بر زمین افتادم و جمعیت روی پاهایم و قسمتی از کمرم بود و شهیده حاجیه زینب هم در نزدیکی من زیر جمعیت افتاده بود که سرش را می دیدم هرچه تلاش کردم که دستم به او نرسید وقتی هم که در حال افتادن بودم در یک نظر دیدم که شهیده زهرا هم درست ابتدای ورودی کوچه و تقریبا دور از من در حال داد زدن و افتادن بود و از بقیه افراد خانواده خبری نداشتم بیش از ۴۵ دقیقه طول کشید تا تریلرهای حامل پیکر مطهر شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید پور جعفری از جلوی کوچه گذشتند در این بین توسط دو جوان تا حدودی از زیر جمعیت بیرون کشیده شدم ولی هنوز پاهای من زیر جمعیت گیر بود مرتب توی سر خودم می زدم و کاری برای نجات بچه هایم  از دستم بر نمی آمد . هر کسی هر کاری می کرد با شیلنگ و ظرف ها در آن سرما آب بر روی افراد گیر افتاده در معرکه می ریختند بیشتر از یک ساعت شد که دو جوان دیگر من را از زیر جمعیت رها کردند تقریبا جمعیت داشت سبک می شد هنوز نیروی کمکی و آمبولانس خبری نبود هر کسی دنبال عزیزش می گشت که در این بین من هم دو پیکر بی جان دو فرزندم حاجیه زینب و زهرا را دیدم پاهای من آسیب دیده بود به درستی نمی تواستم راه بروم بی کفش بودم و لباس هایم هم  پاره  شده بود ، فکر می کردم همه ی بچه هایم زیر دست و پای جمعیت له شده است تا اینکه پس از مدتی خدا را شکر پیدا شدند نمی دانم چقدر گذشته بود که پیکر بی جان دو فرزندانم را از کوچه به خیابان شهید بهشتی بردیم فقط چند دستگاه آمبولانس آمده بود این همه جمعیت آسیب دیده و جنازه ، همینطور مردم را در آمبولانس روی هم ریختند و بردند و اگر چنانچه کسی هم اگر کمی رمق و جانی داشت در آمبولانس ها تلف شد و تا سر شب ساعت حدود هفت به هر بیمارستانی که مراجعه کردیم همکاری نکردند و جواب ندادند که از طریق آشنا حدود ساعت هفت شب پیکر دو عزیزم را در پزشکی قانونی یافتیم و همان شب تشریفات قانونی را انجام دادیم و متاسفانه حتی شب در سردخانه جا نداشتند تعداد زیادی از پیکرهای پاک حادثه از جمله دو پیکر عزیزانم را در همان اتاق معمولی پزشکی قاانونی در روی زمین و در کاورهای بیمارستان نگه داشتند .

صبح روز شنبه ۱۳۹۸/۱۰/۱۸ با همدلی و همراهی و مساعدت جمعی از دوستان همکارانم پیکرهای مطهر فرزندانم را از پزشکی قانونی تحویل گرفتیم و به شهر خانوک بردیم و پس از انجام مراحل غسل و کفن در جوار مزار مادرعزیزشان به خاک سپردیم و به دلیل بلاتکلیفی بیش از ۶۵ روز قبر شریف شان بدون سنگ قبر بود . یادشان گرامی و روح شان قرین رحمت الهی باد . ان شاالله

راوی : پدر شهیده

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

شهیده زهرا و زینب رشیدی