
نام و نام خانوادگي: سيدمحمود اسدي
نام پدر: سيدجلال
تاريخ و محل تولد: 1349/12/26– خانوك
شغل: طلبه
تاريخ و محل شهادت: 1365/10/22– شلمچه
سن هنگام شهادت: 15 سال و 10 ماه
«شرح مختصري از پانزده بهار زندگي»
سيد محمود، سومين فرزند خانواده بود كه در اسفند سال 1349 ، برابر با شب شهادت حضرت فاطمه «س» در خانوك به دنيا آمد و در آغوش پُرمهر پدري، واعظ و اهل منبر، پرورش يافت. وي قبل از ورود به مدرسه، قرآن را فرا گرفت. او دوران ابتدايي را در دبستان «علوي» زادگاهش آغاز كرد. هشت ساله بود كه انقلاب پيروز شد. سيد محمود، مُكبّر و مؤذن بود و قرآن را با صوت زيبايي تلاوت مي كرد.
ايشان بعد از پايان دوران ابتدايي، پا به مدرسۀ راهنمايي «شهيد علي اسدي» خانوك گذاشت. وي بعد از اتمام دورۀ راهنمايي، همزمان با تعطيلات تابستان به منظور حضور در جبهه، عازم كرمان شد و در پادگان قدس، به فراگيري آموزشهاي نظامي پرداخت.
بعد از آن سيد محمود براي ادامۀ تحصيل، روانۀ قم شد و در مدرسۀ كرمانيها مشغول فراگيري علوم حوزوي گشت. وي بعد از چند ماه تحصيل در حوزه، از قم، عازم جبهه شد و قبل از آغاز عمليات كربلاي چهار به آموختن قرآن به رزمندها همت گماشت. او كه جمعيِ دستۀ سوم گروهان علي اصغر«ع»، گردان 411 لشكر 41 ثارالله بود در مرحلۀ دوم عمليات كربلاي پنج به عنوان كمك آر پي جي زن، حضور يافت و سرانجام در بيست و دوم دي ماه سال 1365، ساعت چهار و نيم عصر، برابر با شهادت حضرت فاطمه «ع» بر اثراصابت تير به پهلوي چپ، از منطقۀ شلمچه به سوي عرش الهي پر كشيد.

پيكر مطهرش در گلزار شهداي خانوك به خاك سپرده شد.
سلام بانوي بي نشان، بر او باد.
«فرازي از وصيت نامه»
به نام او و به ياد او و براي او و به نام آن كسي كه جان داد و جان مي گيرد.
خاوندا! براي رضاي تو آمده ايم به جبهه تا دين خود را ياري كنيم. خداوندا! ما همه مي دانيم و تو شاهد و ناظر هستي كه گناهان زيادي، انجام داده ايم ، اما تو اي خداي بزرگ! ما را رسوا نكردي.
خداوندا! سر تا سر وجودمان گناه است و از بس گناه كرديم، نمي توانيم سرمان را به سوي تو بلند كنيم. خداوندا! شرمنده ايم از كارهاي گذشته. خدا! حالا كه آمده ايم به اينجا، به درگاه تو رو آورده ايم و مي گوييم: « خدايا! پشيمانيم از گناهان گذشته، از كارهاي گذشته. خدايا! توبه مي كنيم از كارهاي گذشته و از تو مي خواهيم كه توبه ي ما را بپذيري و ما را به راه راست، هدايت كني».
سلام بر مادرم كه زحمت كشيد و شب و روز، خواب خود را گرفت و مرا به طور احسن، بزرگ نمود. سلام من بر مادري كه اجازه داد فرزندش به جبهه برود و دين اسلام و دين خدا را ياري كند. انشاءالله خداوند به شما- چنين مادران زينب گونه اي – توفيق بندگي و ستايش بدهد.
مادرجان! مي دانم كه شهادت من و جدايي بين من و تو براي تو خيلي دشوار است. مادر! در شهادت، من صبر كن، كه خداوند، صابران را دوست دارد.
مادر! اگر امروز با مرگ جاودانه از اين دنيا نرویم، خلاصه يك روزي بايستي از اين دنياي فاني برويم؛ چه خوب است كه رفتنمان از اين دنيا، شهادت در راه خدا باشد و در زمره ي شهيدان باشيم؛ پس مادر! پس افتخار كن بر چنين فرزندي كه در راه خدا جان داد و خون خود را به خداي خود، هديه نمود.
مادر جان! در شهادت من، گريه نكن؛ بلكه گريه براي مصيبت و مظلوميت [امام] حسين (ع) و ياران و اهل بيتش كن. در آخر، از تو مادر عزيزم مي خواهم كه شير پاكت را حلالم كني و مرا به خوبي خودت ببخشي.
و اما تو اي يگانه خواهرم! تو بايد رسالتي زينب گونه را بر دوش بگيری و پيام خون برادرت را به جهانيان برساني و همچنان حجابت را حفظ كني؛ كه حجاب تو كوبنده تر از شهادت من است. در پايان، از تو مي خواهم كه مرا ببخشي.
سخني دارم با برادرانم، شما بايد راه من و ساير شهيدان را ادامه بدهيد و اسلحه ي بر زمين افتاده مان را برداريد و عليه دشمن بجنگيد.
سلام بر پدرم؛ پدري كه زحمت كشيد و بچه هايش را مؤمن و مسلمان، تربيت نمود و به جامعه، تحويل داد. پدر جان! در شهادت من مثل اباعبدالله(ع) – كه در شهادت فرزندانش صبر كرد – صبر كن و هميشه در روضه هايت، مصيبت[امام حسين] (ع) را فراموش نكن وتا زنده هستي، عزاداري عاشورا را بر پا كن و مجلس ابا عبدالله (ع) را در خانه برگزار كن؛ كه ما هر چه داريم از [امام] حسين (ع) و اهل بيت او داريم. در پايان، از تو طلب عفو و بخشايش دارم.
پدر و مادر! در [تمام] مدت عمر عزيزتان نگوييد كه فرزندتان ناكام از اين دنيا رفت و مجلس دامادي او مجلس عزاي او شد. نه، مادر جان و پدر جان! من در جبهه عاشق دختري شدم كه از تمام دخترهاي جهان، زيباتر [است] و انسان را سعادتمند مي كند؛ اين دختر، شهادت، نام دارد و چنان عشقش مرا فرا گرفته كه از خداوند مي خواهم كه هر چه زودتر مرا به او ملحق كند و مرگ مرا شهادت در راهش قرار دهد و شهادت من، مجلس دامادي من باشد و انشاءالله كه هست.
و اما سخني دارم با طلاب محترم، اي طلاب شما بايد شيره هاي علم را از حجره هاي خويش بيرون كشيد و آنها را مثل عسل كنيد و به مردم بنوشانيد تا بهتر، دين اسلام و دين خدا را بشناسند. در پايان از همه ي شما طلاب مي خواهم كه دَرستان را خوب بخوانيد و توطئه ي دشمنان را سركوب كنيد و از شما مي خواهم كه مرا ببخشيد.
و اما سخني دارم با امت حزب الله، خصوصاً امت شهيد پرور و هميشه در صحنه ي «خانوك»، اي مردم! شما همچنان راه شهيدانتان را ادامه بدهيد و جبهه و پشت جبهه را خوب نگه داريد و فرزندانتان را براي ياري دين اسلام بفرستيد. در پايان، از شما طلب عفو و بخشايش دارم.
از شما دوستانم مي خواهم كه راه ما را ادامه بدهيد و اسلحه ي بر زمين افتاده مان را برداريد و جايمان را پُر كنيد…. « واالعاقبه للمتقين» سيد محمود اسدي3/10/1365[1]

برگهايي زرّين از تقویم زندگي طلبه ي شهيد «سيد محمود اسدي»
(خاطرات)
«وقتی روزه دارم…»[2]
یک روز باهم مشغول صحبت کردن پیرامون مسائل مذهبی بودیم. سید از من پرسید: ماه محرم را بیشتر دوست داری یا ماه رمضان را؟
گفتم: ماه محرم را.
او گفت: من علاوه بر ماه محرم، ماه رمضان را هم خیلی دوست دارم.
با تعجب گفتم: ماه رمضان که فقط تشنگی و گرسنگی دارد؛ چرا این ماه را دوست داری؟!
گفت: اتفاقاً به خاطر تشنگی و گرسنگی، این ماه را دوست دارم؛ سحرهای این ماه، بسیار معنویست و افطارهایش، بسیار زیباست. در این ماه، هر وقت در درسهایم مشکل دارم به حضرت زهرا(سلام الله علیها) متوسل می شوم و مشکلم حل می شود. وقتی روزه دارم، فکرم بازتر است و درسهایم را بهتر می فهمم.
همة این حرفها را در حالی می زد که هنوز سنّی نداشت و دانش آموز کلاس پنجم دبستان «علوی» خانوک بود.
علاقة زیادی به حضرت زهرا(سلام الله علیها) داشت. با آن سنّ کمش، در ماه محرم گاهی در مسجد در جمع مردم زیارت عاشورا می خواند و هنگام مصیبت خواندن، روضة حضرت زهرا(سلام الله علیها) را می خواند و به آن بانوی بزرگوار، متوسل می شد.
«خدايا چه كنم؟!!»[3]
…خدايا! چه كنم؟ رو سياهم، گناهان زيادي كرده ام، لباس خدمت به تن دارم. خدايا! پشيمانم از كارهايي كه كرده ام. خدا! از گناهاني كه انجام داده ام پشيمانم. خدايا! به من توفيق بده كه بسيجي باشم. خدايا! راضيم به رضاي تو و خودت مي داني كه قلبم چگونه است. خودت عنايتي كن تا من توفيق طاعت و بندگي و ترك معصيت، پيدا كنم. پروردگارا! بنده اي درمانده ام. با آن نعمتهايي كه در اختيارم گذاشتي، نتوانستم به نحو احسن و به آن صورت كه مورد رضاي توست، استفاده كنم؛ بلكه آنچه مورد رضاي هواي نفسم بود، انجام دادم و استفاده كردم و با اين اعمال زشت و بد خود، لباس مذلت و خواري بر تن كردم و غرق در منجلاب طاعت نفس شدم و در باتلاقهاي دنيوي فرو رفتم، اما با اين حال از درگاهت نا اميد نيستم و از تو اميد آمرزش و بخشش دارم.
خدايا! هر گاه به اطراف، نگاه مي كنم، به دوستانم نگاه مي كنم، به اقوام و آشنايان [نگاه مي كنم]؛ تنها دوست با وفا و عزيزم را تو مي بينم كه هميشه مونس و همدم من هستي.

گرچه سيه رو بودم يا الله ! از درگه خود مكن ردم يا الله!
الهي! گواهي كه شرمنده ام به پيش تو يا رب! سر افكنده ام
ولي هر چه هستم تو را بنده ام گواهي گدايم؛ گداي تو بخشنده ام
«من به جبهه نمي روم؛ ولي…»[4]
بعد از پايان كلاس راهنمايي، به منظور فراگيري علوم حوزوي، عازم قم شد. چند ماه از تحصيلش گذشته بود كه به خانوك آمد تا رضايت من را براي رفتن به جبهه، جلب كند. هرگز از خاطرم نمي رود لحظه اي را كه او سر سجاده نشسته بود و من در حالي كه به ديوار، تكيه داده بودم، محو تماشاي راز و نيازش با خدا بودم. نمازش كه تمام شد، همانطور كه سر سجاده نشسته بود، گفت: مادر! نظرت در مورد جبهه رفتن من چيست؟
گفتم: من با جبهه رفتن تو مخالفتي ندارم؛ ولي در حال حاضر، سال اول حضورت در حوزه است و بايد دَرسَت را بخواني، در ضمن برادر و پدرت هم دائم در جبهه حضور دارند، آنها در حال خدمت كردن هستند، تو دَرسَت را بخوان.
گفت: آنها براي خودشان، كار مي كنند، من هم براي خودم.
گفتم: به هرحال بهتر است بماني و دَرسَت را بخواني.
در حالي كه اشك مي ريخت گفت: مادر! چشم، من به جبهه نمي روم، ولي آيا شما مي تواني در روز قيامت به حضررت زهرا(س) بگويي كه محمود من از علي اكبر شما عزيزتر بود؛ براي همين او را به جبهه نفرستادم؟!
با اين حرفش دلم لرزيد، گفتم: برو پسرم! اگر شهيد شدي، فداي يك تار موي علي اكبر امام حسين (ع) . هر وقت برگشتي دَرسَت را ادامه مي دهي.
اشكهايش را پاك كرد، به من، خيره شد و با خوشحالي خنديد.
«قبر، جای تنگیست!»[5]
قرار بود یکی از شهدا را به خانوک بیاورند و به خاک بسپارند. آن زمان، ما کلاس پنجم دبستان بودیم. قبر شهید را آماده کرده بودند. چیزی به غروب نمانده بود که باهم به گلزار شهدا رفتیم. کسی آنجا نبود. سیدمحمود، نگاهی به داخل قبر انداخت و گفت: می خواهم داخل قبر بروم تا ببینم با خوابیدن در قبر یک شهید، چه حسی به من دست می دهد.
هراسان نگاهش کردم. جلوی نگاه بُهت زدة من، داخل قبر رفت و خوابید. بعد از چندلحظه، بیرون آمد؛ نگاهی به من که خیلی ترسیده بودم، کرد و گفت: قبر، جای تنگیست؛ باید خیلی حواسمان جمع کارها و اعمالمان باشد. خدا کند، من شهید شوم؛ چون با ریختن اولین قطره از خونِ شهید بر زمین، گناهانش بخشیده می شود؛ خدا کند من هم شهید شوم؛ وگرنه قبر، جای خیلی تنگیست؛ خدا به دادمان برسد.
«دُختري به نام شهادت»[6]
قبل از شهادتش زماني كه دوران آموزشي را پشت سر مي گذاشت، يك شب در عالم خواب، خودم را در يك مسجد بزرگ ديدم. عده اي خانم كه چادر مشكي بر سر داشتند، دور هم نشسته بودند و يك خانم از آنها مي پرسيد: چه كسي از خانواده ي شما در جبهه است؟
وقتي كه اين سؤال را ااز من پرسيد، گفتم: پسر بزرگم در جبهه است و پسر ديگرم در حال آموزش ديدن است.

او پرسيد: پسرهايت ازدواج كرده اند؟
گفتم: پسر بزرگم ازدواج كرده، اما آن يكي، مجرداست.
او گفت: شايد حوري بهشتي، قسمتش باشد.
از خواب كه بيدار شدم، يقين پيدا كردم كه سيد محمود به شهادت مي رسد.
بعد از شهادتش وقتي كه وصيت نامه اش را خوانديم، در آن نوشته بود: مادر! من در جبهه، عاشق دختري شده ام كه از تمام دخترهاي جهان، زيباتر است و انسان را سعادتمند مي كند؛ اين دختر، شهادت، نام دارد و عشقش، چنان وجود مرا فرا گرفته كه از خداوند مي خواهم كه هر چه زودتر، مرا به او ملحق كند و مرگ مرا شهادت در راهش قرار دهد و شهادت من، مجلس دامادي من باشد.
«عجله برای رسیدن به نماز»[7]
سال 65 در پادگان قدس کرمان، آموزش نظامی می دیدیم. یک روز صبح، کمی دیر از خواب بیدار شدم. اذان را گفته بودند؛ اما هنوز نماز جماعت برپا نشده بود. به سمت وضوخانه رفتم تا وضو بگیرم. سیدمحمود را دیدم که وضو گرفته بود و در حال دویدن به سمت نمازخانه بود؛ فکر کردم اتفاق بدی افتاده، دنبالش دویدم و گفتم: سید! چی شده؟ چرا می دوی؟ چرا اینقدر عجله داری؟!
همانطور که می دوید، با حالت عجیبی گفت: نماز، نماز قضا شد.
این حرف را در حالی زد که هنوز وقت زیادی تا قضاشدن نماز صبح مانده بود. آنقدر، بجا آوردن نماز در اولِ وقت برایش مهم بود که بجا نیاوردن نماز در اولِ وقتش، برای او حکم قضاشدن نماز را داشت.
«رَدِ امانت به صاحبش»[8]
سَرِ يكي از دوستانش[9] در عمليات كربلاي 4 در اثر اصابت بمب خوشه اي از تن جدا شده بود. سيد محمود، عينك او را كه سالم، گوشه اي افتاده بود، برداشته و داخل كيفش گذاشته بود. او قبل از شهادت، وصيت كرد كه عينك دوست شهيدم، نزد من، امانت بود، شما آن را به خانواده اش بدهيد.
«قطار سرنوشت»[10]
چند ماه از حضورش در حوزه مي گذشت كه به خانوك آمد تا براي رفتن به جبهه، كسب اجازه كند. وقتي رضايتم را جلب كرد، راهي كرمان شد تا با سپاهيان محمد (ص) روانه ي جبهه شود؛ وقتي به كرمان رسيد، آنها اعزام شده بودند. او راهي قم شد تا با طلاب حوزه به جبهه اعزام شود؛ اما آنها هم قبل از رسيدن او، به سوي مناطق جنگي رهسپار شده بودند.
او وقتي مي بيند هيچ كلاس درسي تشكيل نمي شود، به ايستگاه راه آهن مي رود تا به كرمان برگردد؛ اما اشتباهي، سوار قطاري كه عازم اهواز بود مي شود و در بين راه، وقتي كه متوجه ي اشتباهش مي شود، مُردّد مي ماند كه در ايستگاه بين راه، پياده شود يا نه؟!
او كه بي صبرانه وصال يار را مي طلبيد، اين ماجرا را به فال نيك مي گيرد و با قطاري كه او را به سوي سرنوشت زيبايش مي برد، همراه مي شود تا پرنده ي زيباي شهادت را در خاك گلگون شلمچه در آغوش بگيرد.
«خواسته ي اَبدي»[11]
مدتي بود كه در جبهه به سَر مي بردم. يك روز در كمال ناباوري، سيد محمود را در منطقه ديدم، به او گفتم: پسرم! تو اينجا چه مي كني؟ كِي آمدي؟
گفت: من با طلبه ها از طرف حوزه آمده ام. در جنگل، دو چادر، سَرِ هم كرده ايم، آنجا مشغول تدريس قرآن به رزمنده ها هستيم. موقع نماز خواندن هم اذان مي گويم؛ اميدوارم خدا قبول كند و من به خواسته ي اَبديم برسم.
گفتم: خواسته ي اَبديت چيست؟
گفت: خواسته ام اين است كه مثل رفقايم به شهادت برسم و اگر به آرزويم رسيدم، وظيفه ي شماست كه اسلحه ي مرا برداريد.
«حق النّاس»[12]
در مَقَرِّ لشكر 41 ثارالله در اهواز، مستقر بودم. يك روز براي اداي نماز به مسجد رفتم. سيد محمود هم در مسجد بود. بعد از پايان نماز به مَقَر برگشتم. بعد از چند لحظه، او هم با پاي گل آلود، بدون كفش آمد. من در حالي كه به پاهاي برهنه اش نگاه مي كردم، گفتم: پوتينهايت كجايند؟!
لبخند هميشگي اش روي لبانش بود، گفت: از مسجد كه بيرون آمدم، نبودند، يك نفر، آنها را برده بود.
گفتم: چرا يك پوتين ديگر نپوشيدي؟
گفت: «بابا! اين كار از نظر شرع، اشكال دارد، نمي خواهم حق النّاس به گردنم باشد». در دل، او را به خاطر دقتش در امور مذهبي، تحسين كردم.
«افتخار»[13]
در منطقه كه مستقر بوديم او در چادر ما بيش از همه كار مي كرد؛ حتي كارهاي شخصي بچه ها مثل ظرف شستن را نيز بر عهده مي گرفت.
يك روز به او گفتم: نو چرا دائم كارهاي ديگران را انجام مي دهي؟!
گفت: اينها سربازان اسلام و امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) هستند. خدمت به آنها لياقت و افتخار مي خواهد و من مي خواهم كه اين افتخار و لياقت، نصيبم شود.
«سَربَند يا زهرا (سلام الله عليها)»[14]
دوستي مي گفت: وقتي كه عازم عمليات بوديم، سيد محمود را ديدم كه بين سَربَندها دنبال يك سَربَند خاص مي گشت، به او گفتم: چرا اين قدر سَربَندها را زير و رو مي كني؟! يكي را بردار.
گفت: مي خواهم سَربَندي را كه نام مادرم حضرت زهرا (سلام الله عليها) روي آن نوشته شده، بردارم و به پيشانيم ببندم.
«مثلِ مادر»[15]
چيزي به آغاز عمليات كربلاي پنج نمانده بود، قبل از حركت به سوي خط، بچه ها مشغول وداع با هم شدند. هرگز لحظه اي را كه به سيد محمود رسيدم تا با هم وداع كنيم، فراموش نمي كنم. هر دو بي اختيار، دستهايمان را روي شانه ي هم گذاشتيم و نگاهمان در هم گره خورد. توانايي حرف زدن نداشتيم و فقط اشك مي ريختيم. سكوت بينمان را با صدايي لرزان شكستم و گفتم: سيد جان! يادت نرود، اگر شهيد شدي دست مرا هم بگير، محتاج شفاعت هستم.
لبخند مليحي روي لبانش نشست، گفت: اي بابا! من كجا و شهادت كجا؟
حرفش را قطع كردم و گفتم: شك ندارم كه تو شهيد مي شوي، به من قول شفاعت بده.
با چشماني گريان خنديد و گفت: چشم، اگر تو هم شهيد شدي مرا شفاعت كن.
براي آخرين بار، يكديگر رادر اغوش گرفتيم و با هم وداع كرديم و سوار كاميونها شديم تا به سوي خط، حركت كنيم.
كاميون با سرعت تمام به سوي مقصد، حركت كرد. رضا مختاري[16] كه هميشه سخنانش را با لبخند، آغاز مي كرد، بلند شد و گفت: بچه ها، دقت كنيد، اسامي اي را كه مي خوانم، شهداي آينده ي گردان هستند، شما براي شادي روحشان صلوات بفرستيد.
صداي خنده و صلوات بچه ها با صداي خمپاره ها و گلوله ها در آميخت و فضا را پُر كرد.
همه به دهان رضا چشم دوخته بودند تا ببينند اسم چه كسي را مي خواند، او گفت: نفر اول: آقاي سيد محمود اسدي، كمك آر.پی.جی زن من.
باز صداي خنده و صلوات بچه ها فضا را پُر كرد. با اين حرف رضا قلبم فرو ريخت. با خودم گفتم: يعني واقعاً سيد شهيد مي شود؛ انگار به غير از من، بقيه نيز حس كرده اند كه او رفتني است.
به او نگاه كردم، نيم خيز شد و در حالي كه مي خنديد گفت: نفر دوم: آقاي رضا مختاري، آر.پی.جی زن، بنده. اينبار بچه ها بلندتر از قبل خنديدند و صلوات فرستادند. با ورود ماشين به جاده ي خاكي، بچه ها ايستادند تا دشت پُر هياهوي شلمچه را ببينند. ماشين كه ايستاد، پياده شديم و به سينه ي دژ، قرارگاه تاكتيكي، پناه برديم. از لحظه اي كه وارد خاك شلمچه شديم، لحظه اي آرام و قرارا نداشتيم. ساعت سه بعد از ظهر بود و خط، كمي آرامتر شده بود. من كه پيك گردان بودم در سنگر انفرادي كنار فرمانده ي گروهانمان[17] كه مشغول قرائت قرآن بود، نشسته بودم و به تانكهاي عراقي كه پشت سرمان قرار داشتند و ما در محاصره ي آنها بوديم، نگاه مي كردم. به او گفتم: مسعود! تانكها در حال جلو آمدن هستند.
سرش را ار روي قرآن برداشت و به دشت پُر از تانك خيره شد و به من گفت: سريع برو چند تا آر.پی.جی زن بردار و بيار اينجا.
كلاه آهني و اسلحه ام را برداشتم و از سنگر، بيرون زدم. در بين راه به سيد محمود و رضا مختاري، برخورد كردم. به رضا گفتم: دوست داري شهيد بشي؟
گفت: توي اين خط، كسي را سراغ داري كه از شهات، بدش بيايد؟
گفتم: با من بيا، بايد به شكار تانكها برويم.
با آنها به سنگر فرماندهي رفتم، مسعود، سيد و رضا را توجيه كرد. قرار شد آنها به وسط دشت بروند و پشت تپه اي خاكي كه تنها نيم متر ارتفاع داشت، پناه بگيرند و با اشاره ي من كه در سينه ي دژ، دراز كشيده بودم، به سمت تانكها شليك كنند.
تانكها بي محابا جلو مي آمدند تا آنچه را كه ظرف دو روز گذشته از دست داده بودند، پس بگيرند. رضا و سيد، نيم خيز به وسط دشت رفتند و پشت تپه ي خاك، پناه گرفتند. تانكها كه نزديك شدند، رضا با اشاره ي دست من، بلند شد و با نشانه گيري دقيق، شليك كرد. گلوله روي برجك تانك فرود آمد و از آنجا كمانه كرد و به پشت تانك افتاد و منفجر شد. او گلوله ي دوم را شليك كرد، اثر نداشت؛ تانكها، تي 72 بودند وگلوله آر.پی.جی قادر به منهدم كردن آنها نبود.
سيد محمود گلوله اي را برداشت و به من، نشان داد تا به من بگويد، تنها همان گلوله را دارد. دوان دوان به سمت سه راهي شهادت رفتم. پنج گلوله ي آر.پی.جی برداشتم و به سرعت به سمت آنها برگشتم. حركت تانكها كمي كندتر شده بود؛ اما خيلي نزديك شده بودند. سيد محمود كه متوجه ي من شده بود، از جايش بلند شد و به طرفم آمد تا گلوله ها را ببرد. او در حال دويدن به سمت من بود كه با فرياد يكي از بچه ها متوجه ي انتهاي دژ شدم؛ چند تانك با سرعت به دژ، نزديك مي شدند. كاليبرچي يكي از آنها، سيد را نشانه گرفت و شروع به تيراندازي كرد؛ اما او متوجه ي موضوع نبود.
با تمام توان، فرياد زدم: سيد! بخواب، سيد! تانك، مواظب باش.
او لحظه اي ايستاد و با اشاره گفت: چي مي گويي؟
دوباره فرياد زدم: تانك! كاليبر چي! بخواب سيد!
او باز هم متوجه نشد. رگبار بلندي كنار پايم، سينه ي دژ را شكافت. تمام حواسم به سيد بود، كاليبرچي دست بردار نبود. نگاهم را از او گرفتم و متوجه ي تانكها شدم. صدايشان كه دشت را پُر كرده بود، سرسام آور بود. در همين لحظه يكي از بچه ها فرياد زد: علويان! سيد، سيد افتاد!
به سمت او نگاه كردم، باورم نمي شد، او روي زمين افتاده بود. خودم را روي زمين گل آلود به صورت سينه خيز تا چند قدمي او رساندم. لبهايش تكان مي خوردند؛ انگار ذكر مي گفت.
فرياد زدم: يك نفر بيايد تا او را عقب ببريم. با مسعود زكي زاده و يكي ديگر از بچه ها او را بلند كرديم و كنار دژ آورديم. رضا، همچنان تنها در وسط دشت در مقابل تانكها ايستاده بود و مقاومت مي كرد.
مات و مبهوت، سيد را كه ديگر نفس نمي كشيد، نگاه مي كردم، هيچ اثري از زخم در بدنش نبود. فرمانده ي گردان[18] كه كنارم بود، گفت: دنبال چي مي گردي؟ او شهيد شده.
گفتم: آخه اثر گلوله اي در بدنش نيست!!!
گفت: پهلويش را نگاه كن.
پهلويش را نگاه كردم، گلوله ي كاليبر پهلوي چپش را شكافته و به قلبش رسيده بود. يك طرف صورتش در اثر اصابت به زمين كبود شده بود و دستهايش پُر از گِل بودند. لبخندي زيبا روي لبانش بود. در حالي كه اشك مي ريختم، گفتم: سيد! سيد محمود! اي بي معرفت! اينه رسم رفاقت؟ چرا من را تنها گذاشتي و رفتي؟
با ديدن پهلوي شكافته و صورت كبودش ياد مادرش فاطمه زهرا (س) افتادم . سيد هم مثل مادرش با پلوي شكسته و صورتي كبود به ديدار خد رفت.
پيشانيش را بوسيدم و گفتم: يادت نرود كه قول دادي دستم را بگيري و شفاعتم كني.
دستانم را اطراف پيشاني بندي كه دور گردنش انداخته بود، حلقه كردم، نگاهم روي جملاتش ثابت ماند: يا فاطمه الزهرا سلام الله عليها – در آرزوي شهادت.
او كه در روز شهادت جده اش حضرت زهرا (س)، به دنيا آمده بود، با عشق به شهادت و عشق به اين بانوي بزرگوار، بزرگ شد و در روز شهادت اين بانوي بي نشان، يا زهرا گويان به سوي عرش الهي پر كشيد.
رضا مختاري كه تحمل فراق سيد را نداشت، بيست و چهار ساعت بعد با پوشيدن جامه ي زيباي شهادت به او پيوست.
«معجزه ي دستهاي خاكي»[19]
براي ديدن جنازه اش به معراج شهدا رفتم، چهره اش حالت عجيبي داشت؛ به گونه اي كه هر بيننده اي را جذب خود مي كرد. لبخند زيبايي روي لبانش بود؛ لبخندي كه او را راضي و خشنود، نشان مي داد. كنار تابوتش نشستم، دستش را كه پُر از گِلهاي خشك شده ي شلمچه بود، گرفتم و روي قلبم گذاشتم و گفتم: پسرم! تو مي داني كه ما خيلي با هم مهربان بوديم، خودت مي داني كه بي تو بودن چقدر برايم سخت است، خودت به اين قلب پُر تلاطم، آرامش بده تا با ناراحتي و بيقراري، موجبات ناراحتي تو را فراهم نكنم. بعد دستش را روي پيشانيم گذاشتم؛ به اميد آنكه سردرد مُزمنم، تمام شود. آن روز خدا به واسطه ي معجزه ي دستهاي خاكيِ او صبر عجيبي به من داد و ديگر سردرد، آزارم نداد.
«آبروداري كن»[20]
سالها پيش، يك شب در فاطميه[21]، برنامه ي روضه و عزاداري داشتيم و شام، تدارك ديده بوديم. عده ي زيادي از مردم در اين مراسم، شركت كرده بودند.
بعد از پايان روضه وقتي سر ديگ را باز كردند، نگاهي به جمعيت انداختم و با خودم گفتم: امشب، غذا به همه نمي رسد و آبروريزي مي شود.
توزيع غذا را به ديگران، واگذار كردم و خودم به گلزار شهدا رفتم. كنار قبر سيد محمود نشستم و گفتم: پسرم! تو به درگاه خدا آبرو داري؛ بيا و امشب، آبروداري كن تا همه ي مهمانها غذا بخورند و بروند و من، شرمنده نشوم.
گرمِ درد دل كردن با او بودم، كه پسرم، سيد رضا، دنبالم آمد. به او گفتم: همه غذا خوردند؟
گفت: بيا برويم تا خودت از نزديك همه چيز را ببيني. وقتي كه به آشپزخانه رفتم، از آنچه كه ديدم، شگفت زده شدم؛ همه غذا خورده بودند و هنوز به اندازه ي صد نفر، غذا توي ديگ مانده بود!!!
«فاطميه»[22]
سالها بود كه در ايام فاطميه روي صحن خانه، مراسم روضه داشتيم. پهلوي خانه، يك گودال عميق، پُر از خار و خاشاك بود. يك سال، چند روز بعد از پايان ايام فاطميه، شبي در عالم خواب، متوجه شدم يك نفر از بيرون خانه مرا به اسم، صدا مي زند. از جايم بلند شدم و بيرون رفتم؛ يك خانم سيده ي بزرگواري كه نقابي بر چهره داشت به من گفت: سيد جلال! با من بيا.
با او كنار گودال عميقي كه پهلوي خانه بود، رفتم. او از داخل جيب لباسش يك گلوله ي نخ سبز رنگ، بيرون آورد و سر نخ را به دستم داد و گفت: همين جا بنشين.
من نشستم و او به انتهاي زمين رفت و به من گفت: برو به سمت كوچه.
من به سمت كوچه رفتم و او به سمت باغ رفت و بعد از چند لحظه، نزد من برگشت و گفت: فرزندم! به دقت نگاه كن، اين چهار گوشي را كه با نخ، مشخص كرديم، بساز تا وقتي كه مستمعين براي مراسم روضه مي آيند، جاي راحت و خوبي داشته باشند، اين جوري نه من، خجالت مي كشم و نه شما.
با طلوع خورشيد، محلي را كه با نخ، مشخص كرده بوديم، بررسي كردم و با خودم گفتم: احداث ساختمان در اين مكان، هزينه ي زيادي مي خواهد، من از كجا اين هزينه را تأمين كنم؟!
بي خيال خوابم شدم. چند شب بعد، دوباره همان خواب، تكررا شد و همان بانوي بزرگوار به من گفت: فرزندم! كار ساخت را شروع كن.
گفتم: بي بي جان! هزينه اش را از كجا بياورم؟
يك مشت بادام را از داخل جيبش بيرون آورد و آنها را روي زمين، روي همان خطي كه با نخ، مشخص كرده بوديم، چيد.
گفتم: بي بي جان! با بادام، كاري پيش نمي رود.
گفت: فرزندم! اگر خدا بخواهد همين بادامها، آجر مي شوند. شما كار ار شروع كن، خودمان كمكت مي دهيم.
كار ساخت فاطميه را شروع كردم. همان سال، درختهاي پسته ي باغم، ثمره ي زيادي دادند و پول ساخت فاطميه، جور شد. در عرض يك سال و نيم، فاطميه ساخته شد و ما از آن پس، همه ي مراسمهاي مذهبي از عاشورا را گرفته تا عيد غدير را در آنجا برگزار مي كنيم. و هر سال در روز عيد غدير، چند زوج جوان از كميته ي امداد شهرستان زرند را به فاطميه مي آوريم و مراسم ازدواجشان را جشن مي گيريم.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1]– نوزده روز قبل از شهادت
[2] – راوی: سیدمحمد مهدوی، دوست شهید
[3]– قسمتي از مناجات شهيد كه در دفترچه ي يادداشت خود، نگاشته بود.
[4]– راوي: عصمت اسدي، مادر شهيد

[5] – راوی: سیدمحمد مهدوی، دوست شهید
[6]– راوي: عصمت اسدي، مادر شهيد
[7] – راوی: سیدمحمد مهدوی، دوست شهید
[8]– راوي: عصمت اسدي، مادر شهيد
[9]– طلبه ي شهيد: محمد خالقي، از شهداي منطقه ي بهشت وحدت
[10]– راوي: عصمت اسدي، مادر شهيد
[11]– راوي: سيد جلال اسدي، پدر شهيد

[12]– راوي: سيد جلال اسدي، پدر شهيد
[13]– راوي: علي علويان، دوست و همرزم شهيد
[14]– راوي: سيد جلال اسدي، پدر شهيد
[15]– راوي: علي علويان، دوست و همرزم شهيد
[16]– طلبه ي شهيد: سيد رضا مختاري
[17]– شهيد مسعود زكي زاده
[18]– شهيد محمد رضا قربان زاده، فرمانده ي گردان 411 لشكر 41 ثارالله
[19]– راوي: عصمت اسدي، مادر شهيد
[20]– راوي: سيد جلال اسدي، پدر شهيد
[21]– فاطميه، مكاني است در مجاورت خانه ي پدر شهيد در خانوك كه توسط خود پدر شهيد ساخته شده است.
[22]– راوي: سيد جلال اسدي، پدر شهيد
