
نام ونام خانواگی: سیدمهدی احمدی پور
نام پدر : سیدحسن
تاریخ و محل تولد: 1331/07/01 اسلام شهر
شغل: پاسدار
تاریخ و محل شهادت: 1381/11/30- ارتفاعات سیرچ کرمان
سن هنگام شهادت: 50سال و 4ماه
شرح مختصری از پنجاه بهار زندگی
در اولین روز از مهر سال ۱۳۳۱ در یک خانواده ی مذهبی و زحمتکش در اسلام آباد پسری به دنیا آمد که مهدی نام گرفت. او چهارمین فرزند خانواده اش بود به سن مدرسه که رسید به علت نبودن امکانات، از تحصیل بازماند و همچون بسیاری از هم سالانش در آن روزگار، کمک حال خانواده اش در امرار معاش و گذران زندگی شد.
مهدی نه ساله بود که به صورت قراردادی در آشپزخانه ی یک شرکت که مربوط به زغال سنگ بود، به عنوان کمک آشپز مشغول به کار شد و همزمان با آن درس را به صورت شبانه آغاز کرد و تا کلاس پنجم ابتدایی پیش رفت. به سن سربازی که رسید از خدمت معاف شد بعد از آن به استخدام شرکت زغال سنگ معدن باب نیزو درآمد و برای کار به قسمت خشک کن کارخانه ی زغال شویی زرند منتقل گشت و بعد از مدتی به عنوان مسئول قسمت خشک کن کارخانه ی زغال شویی انتخاب شد. وی در فروردین سال ۵۳ ازدواج کرد که حاصل این ازدواج چهار دختر به نام های نجمه، حکیمه، سمیه و منصوره و سه پسر به نام های منصور، مصطفی و محمد علی است. بعد از پیروزی انقلاب با برافروخته شدن آتش جنگ عراق علیه ایران، مهدی در آبان سال ۶۰ به صورت داوطلبانه از طرف شرکت زغال سنگ راهی جبهه شد و به مدت سه ماه به عنوان راننده در بازسازی بستان نقش آفرینی کرد. وی در سال ۷۱ با شرکت زغال سنگ تسویه حساب کرد و بعد از آن به صورت قراردادی در جهاد سازندگی به عنوان راننده ی ماشین آلات سنگین مشغول به کار گشت. او دو سال در جهاد کارکرد و سپس در سال ۷۳ به مجموعه ی سپاه پیوست و به عنوان راننده قراردادی در واحد ترابری و پشتیبانی لشکر ۴۱ ثارالله در کرمان مشغول به خدمت گشت. وی بعد از مدتی خدمت صادقانه پاسدار رسمی سپاه شناخته شد و همچنان به عنوان راننده به کار خود ادامه داد.
سال ۷۷ بود که او همسرش را در اثر بیماری سرطان از دست داد و بعد از گذشت دو سال از فوت همسرش در مهر ماه سال ۷۹ بار دیگر ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند به نام های مهدیه و محمد مهدی است. وی در بهمن سال ۸۱ به همراه جمعی از پاسداران و پرسنل سپاه کرمان عازم مأموریتی در زاهدان گشت که در غروب سی ام بهمن که مصادف با شب عید غدیر در هنگام بازگشت از مأموریت در اثر برخورد هواپیما به ارتفاعات سیرچ کرمان به همراه 275 تن از پاسداران لشکر 41 ثارالله به آرزوی خود رسید و دست بیعت با ولایت را تا همیشه ی تاریخ فشرد. پاره های پیکر مطهرش بعد از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. روحش شاد و نامش تا ابد، بلند و پرآوازه باد.
برگ هایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «سیدمهدی احمدی پور»
اگر کسی لقمه ی حلال بخورد…..
بابا، نسبت به مسئله ی حلال و حرام خیلی حساس بود زمانی که به مدرسه می رفتیم، اگر متوجه می شد که پاک کن، تراش، مداد و یا وسیله ی دیگری از بچه ها به اشتباه در میان وسایل ما قرار گرفته، مجبورمان می کرد که همان لحظه آن وسیله را به صاحبش برگردانیم، همیشه میگفت: «نباید اجازه دهید حقی از دیگران بر گردنتان بماند، آدم وظیفه دارد دنبال لقمه ی حلال باشد؛ اگر کسی لقمه ی حلال بخورد، آینده ی خوبی در انتظارش خواهد بود.» (راوی نجمه سادات احمدی پور، فرزند شهید)
آنها هم مثل ما موجود زنده اند!
جلوی خانه یک درخت توت بزرگ داشتیم که بابا آن را کاشته بود. این درخت هر سال میوه زیادی می داد و مردم از آن استفاده می کردند. یک روز یکی از بچه های محل شاخه ی بزرگی از این درخت تنومند را شکست.
وقتی که بابا با این شاخه ی شکسته مواجه شد به من :گفت: «تو این کار را کردی؟!
گفتم: «نه»
چون بچه ی شر و بازیگوشی بودم حرفم را باور نکرد و در حالی که سر تا پایم را برانداز می کرد، گفت:
منصورا فقط کار خودت است!!!
من که دیده بودم چه کسی آن را شکسته گفتم: «نه بابا! کار فلانی است. گفت: «سوار ماشین شو تا به خانه ی آنها برویم باید به من ثابت شود که چه کسی این کار را کرده، سوار شدم و با هم به سمت خانه ی فرد مورد نظر رفتیم. به آنجا که رسیدیم بابا به او گفت: «تو شاخ درخت توت ما را شکستی؟
او گفت: بله
بابا گفت: «من فکر میکردم منصور این کار را کرده.
بعد در حالی که سعی میکرد عصبانیتش را پنهان کند ادامه داد: «پسر جان کار خوبی نکردی که آن را شکستی فکر می کنی این کار گناه محسوب نمی شود؟ شاخ به این بزرگی هر سال میوه می داد و مردم از آن
استفاده میکردند درختان و گیاهان هم مثل ما موجود زنده اند نباید با آنها اینگونه رفتار کنیم آن بنده ی خدا که با حرفهای بابا از این کارش شرمنده شده بود تمام مدت سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. (راوی: سیدمنصور احمدی پور، فرزند شهید)
با دیگران به گونه ای رفتار کنید که …
بابا مهمان نواز بود و اخلاق نیکویی داشت هرگاه یکی از همسایه ها گرفتار مشکلی و یا بحث و دعوایی می شد با بابا صحبت می کرد؛ او هم تمام سعیش را برای برطرف کردن مشکل و یا بحث پیش آمده به کار می
گرفت. همیشه به ما می گفت “با مردم به خوبی رفتار کنید با همسایه ها مهربان باشید، با دیگران به گونه ای رفتار کنید که کسی کینه ای از شما به دل نگیرد” (راوی نجمه سادات احمدی پور، فرزند شهید)
نتیجه ی رفتار نیکویش
دو سال بعد از فوت همسر اولش با هم ازدواج کردیم. او قلب مهربانی داشت و همسری شایسته برایم بود. از کار که بر می گشت، خستگی و سختیهایی که در طول روز تحمل کرده بود را پشت در می گذاشت و با رویی
گشاده به خانه می آمد رفتار نیکویش صمیمیت و پایداری کانون خانواده را به همراه داشت.
بعد از شهادتش یک شب در عالم خواب او را دیدم که در مکانی زیبا حضور داشت. بعد از آن که فرزندانش را در آغوش گرفت و بوسید برایمان از نحوه ی شهادتش و جایگاه والایی که از آن برخوردار بود، حرف زد. (راوی: صدیقه مهدوی، همسر شهید)
جبران خطا
دوستی (آقای کریم مومنی) می گفت در زمان جنگ گاهی یک ماشین آرد به شرکت تعاونی روستا می آوردند تا به منظور پختن نان بربری برای جبهه ها آن را بین مردم پخش کنیم یک روز که آرد آورده بودند، دنبال پدرتان آمدم و به او گفتم: وانتت را بیاور تا آردها را بین مردم پخش کنیم. او هم بلافاصله راه افتاد. آردها را بار زدیم و تحویل افرادی دادیم که تنور داشتند و می توانستند برای رزمنده ها نان بپزند.
آخرین کیسه را که برداشتیم متوجه شدیم آردش در اثر تماس با مقدار کمی نفت که از قبل کف ماشین بوده، خراب شده و قابل استفاده نیست سیدمهدی با دیدن این وضع خیلی ناراحت شد، اندوه او را که دیدم، گفتم: «عیبی ندارد، خودت را ناراحت نکن. گفت: چه طور عیبی ندارد؟ اشتباه از من بوده؛ چون ماشین متعلق به من است و باید دقت می کردم که کف آن تمیز باشد. حالا هم وظیفه دارم خطایم را جبران کنم.
او با هزینه ی خودش سه کیسه آرد خرید و جایگزین آن یک کیسه کرد تا به قول خودش خطایش را جبران
کرده باشد. (راوی سیدمصطفی احمدی پور، فرزند شهید)
راننده ی منظم
سیدمهدی راننده ی سرویس زرند بود و پاسدارها را از زرند به محل کارشان در سپاه کرمان می رساند. خودش در خانوک زندگی می کرد؛ با این حال همیشه سر ساعت از راه می رسید و مسافرهایش را سوار می کرد و به مقصد می رساند. آنقدر وقت شناس بود و در کارش منظم و دقیق که ما ساعتمان را روی سرویس او تنظیم
می کردیم. (راوی: علیرضا حبیب پور، همکار شهید)
حجاب برتر
سیزده ساله بودم که با پدرم در قالب کاروان راهیان نور به مناطق عملیاتی جنوب رفتم، به خاطر دارم که در یکی از مناطق زمین خوردم و چادرم کثیف و خاکی شد. قصد داشتم آن را از سرم در آوردم تا جلوی مردم،
خجالت نکشم بابا اجازه نداد و گفت: «دخترم! هرگز چادرت را از سرت در نیاور؛ حتی اگر خاکی و کثیف باشد. تو باید همیشه چادر بر سر داشته باشی، باید حجابت را رعایت کنی و از حضرت زهرا (سلام الله علیها) الگو بگیری.» بعد از گذشت این همه سال هنوز حرفهای آن روز بابا در گوشم است؛ حرف هایی که با آن ها می خواست به من بفهماند که حجاب برتر برای یک دختر و زن مسلمان چادر است؛ حتی اگر این چادر خاکی و وصله زده باشد. (راوی: منصوره سادات احمدی پور، فرزند شهید)
نمی توانم از بیت المال، استفاده شخصی بکنم
یک روز صبح زود آماده ی رفتن به کرمان شدم، بابا هم که راننده ی اتوبوس سپاه بود، آماده ی رفتن به محل کارش بود، به او گفتم: «بابا! شما که هر روز پرسنل سپاه را به کرمان می بری، امروز مرا هم با خودت ببره دست داخل جیبش برد و مقداری پول به من داد و گفت: بیا این کرایه ی راهت با ماشین های راه برو من نمی توانم از وسیله ی بیت المال برای امور شخصی استفاده کنم. آن زمان، سنی نداشتم و معنای حرفش را درک نکردم با دلخوری پولها را گرفتم و با ماشین های راه به سمت کرمان رفتم. ساعت یک و نیم عصر بود که خودم را به اول جاده ی کمربندی کرمان رساندم، می دانستم بابا در همین ساعت از آن جا رد می شود تا پرسنل سپاه را به زرند برگرداند اتوبوس را که از دور دیدم با خوشحالی، دستم را بالا بردم و با خودم گفتم بدون شک الان مرا می بیند و می ایستد تا سوارم کند، امروز صبح هم شاید به خاطر این که اولین نفر بودم و هنوز کارمندان سپاه سوار نشده بودند مرا با خودش نبرد، حالا وضعیت فرق می کند، وقتی که ببیند فرزندش کنار جاده منتظر ایستاده حتما سوارش میکند.
مرا که دید، سرعتش را کم کرد اما در کمال ناباوری تنها دستی برایم تکان داد و رفت. حسابی دلخور شده بودم خودم را به هر شکلی که بود به خانه رساندم بابا که به خانه آمد با ناراحتی به او گفتم: «چرا ترمز نکردی، تا مرا هم سوار کنی؟ گفت: «پسرم! من که امروز صبح کرایه ی رفت و برگشت را به تو دادم تازه دو برابر کرایه به تو پول دادم تا در رفت و آمد، راحت باشی من که گفتم نمی توانم از اتوبوس سپاه که متعلق به بیت المال است، استفاده ی شخصی بکنم. (راوی: سیدمنصور احمدی پور، فرزند شهید)
حساس بودن نسبت به حق الناس
1-فاصله ی بین خانه ی ما تا دوراهی ریحان شهر حدود دو کیلومتر بود تابستانها که هوا گرم بود، طی کردن این مسافت برایمان سخت بود دوست داشتیم از میان باغ ها و از کنار جوی آب رد شویم تا نسیمی ملایم به سر و بدنمان بخورد و گرمای هوا را کمتر حس کنیم. بابا با این کارمان به شدت مخالف بود و می گفت: خیابان محل تردد است نه باغ مردم. شما حق ندارید از میان باغستانها رد شوید شاید صاحبانشان راضی نباشند و حق الناس به گردنتان بماند. (راوی: سیدمنصور احمدی پور، فرزند شهید)
2-به همراه پدرم در خانه مشغول حصار چینی بودیم در حین کار به یک سنگ سه گوش نیاز پیدا کردیم تا آن را لبه ی دیوار بگذاریم جلوی خانه محوطه ای به صورت زمین خالی و بیابان مانند بود. من به آنجا رفتم و بعد از جستجو یک سنگ سه گوش پیدا کردم و با خودم آوردم و آن را لبه ی دیوار گذاشتم. وقتی که بابا متوجه این کارم شد، گفت: سنگ را از کجا آوردی؟ در حالی که به زمین خالی اشاره کردم گفتم: از آن جا. گفت: آن را از روی دیوار بردار و سرجایش بگذار. در حالی که معنی این حرفش را نمی فهمیدم با تعجب گفتم: چرا؟ گفت: تو سنگ را از جایی برداشتی که متعلق به ما نیست مال مردم است؛ شاید صاحبش راضی نباشد. عمق حرفش را درک نمی کردم، بدجور حرصم گرفته بود با خودم گفتم: آخه یک سنگ داخل یک زمین خالی به چه درد میخورد که به اجازه ی صاحبش نیاز داشته باشد؟ با عصبانیت سنگ را برداشتم و به سمت زمین خالی پرت کردم بابا که این کارم را دید، ناراحت شد، جلو آمد و با کف دستش به پشت سرم زد و گفت: برو سنگ را همان جایی بگذار که دفعه ی اول برداشتی حالا دیگر با پس گردنی ای که خورده بودم برایم واضح شده بود که این مسئله برای بابا اهمیت زیادی دارد که این قدر تأکید می کند بنابراین رفتم و کاری را که گفته بود انجام دادم. مسئله ای که بعدها فهمیدم به آن حق الناس میگویند. (راوی سیدمصطفی احمدی پور، فرزند شهید)
3-دانش آموز کلاس اول دبستان بودم یک روز صبح هنگام رفتن به مدرسه در بین راه به نایلونی برخورد کردم که مقداری پول داخلش بود نایلون را برداشتم و به مدرسه بردم با خودم گفتم: حالا که من این پول را پیدا کرده ام، متعلق به خودم است هنگام برگشت از مدرسه برای خودم خوراکی می خرم. با تعطیل شدن مدرسه با همین نیت به سمت مغازه راه افتادم، اما مغازه بسته بود پولها را با خودم به خانه بردم و با خوشحالی به مادرم گفتم: من امروز مقداری پول پیدا کردم. مادرم در حالی که به پولهای داخل نایلون نگاه می کرد، گفت: کجا پیدا کردی؟ گفتم: داخل کوچه، خودم آنها را پیدا کردم. گفت: پدرت اگر آنها را ببیند، دعوایت می کند. با تعجب گفت: چرا؟ من که آنها را پیدا کرده ام. مادر گفت: تو نباید آنها را بر می داشتی گفته باشم اگر پدرت آنها ببیند، به شدت برخورد می کند. به حرف مادرم توجه نکردم؛ چون منظورش را نمی فهمیدم، بابا که از سر کار آمد جلو رفتم و با خوشحالی پولها را که حالا داخل دستم بودند نشانش دادم و گفتم: بابا من این پولها را امروز صبح، داخل کوچه پیدا کردم. بابا به پولها نگاهی کرد و بعد از کمی فکر کردن گفت: بیا با هم برویم تا با این پولها، برایت خوراکی بخرم ماشین را روشن کرد. من با خوشحالی سوار شدم و راه افتادم اما به جای رفتن به مغازه، مرا به محلی برد که جاده ی آسفالته از وسط بیابان رد میشد. آنجا ماشین را نگه داشت و در حالی که به چشمان من خیره شده بود گفت: حالا راستش را بگو که این پولها را از کجا آوردی؟
گفتم: از داخل کوچه پیدا کردم. دوباره پرسید و من باز همان جواب را دادم. او که فکر میکرد من آن پول را از جایی برداشته ام، در حالی که عصبانی شده بود و حرفم را باور نکرده بود، به جانم افتاد و حسابی از خجالتم در آمد. بعد از آن، مرا به خانه برد و گفت: تو همین جا منتظر باش من نزد یک نفر می روم که همه چیز را می داند. به زودی معلوم می شود که تو راست می گویی یا نه. آن موقع منظورش را نفهمیدم و متوجه نشدم کجا رفت؛ شاید با این کارش می خواست میزان راست و دروغ حرف مرا بسنجد. به هر حال، خوشحال از اینکه او به زودی برمی گردد و متوجه می شود که دروغ نگفتم، کنار در منتظرش ایستادم. بعد از چند لحظه، برگشت. او را که دیدم، گفتم: بابا! حقیقت را فهمیدید؟ حتماً آن نفر به شما گفت که من پولها را داخل کوچه دیدم او که هنوز عصبانی بود، جلو آمد و با صدای بلند گفت: «بله، گفت و باز هم از خجالتم درآمد و مرا به باد کتک گرفت. مادرم پادرمیانی کرد و گفت: چرا اینقدر او را می زنی؟ این مقدار پول که ارزش این همه آزار را ندارد بابا گفت: اگر این کار را نکنم دفعه ی دیگر هم از جایی پول و یا وسیله ای را که متعلق به خودش نیست، بدون اجازه برمی دارد. آن روز گذشت، روز بعد بابا که از سر کار آمد به من گفت: بیا با هم برویم می خواهم برایت خوراکی بخرم. خاطره ی روز گذشته در ذهنم تداعی شد و حاضر به رفتن نشدم بابا با اصرار مرا با خودش برد. پولها را به معتمد محل دادیم که صاحبش را پیدا کند و اگر پیدا نشد به نیت صاحبش خرج فقرای محل بکند، بعد از آن برایم خوراکی خرید، گفت: پسرم همه ی این کارها به خاطر این بود که برای همیشه در ذهن داشته باشی که نباید مالی را که متعلق به خودت نیست برداری، حق با بابا بود خاطره ی آن روز به گونه ای در ذهنم ثبت شد که از آن زمان به بعد، دیگر به خودم اجازه ندادم چیزی را که متعلق به خودم نیست بردارم. (راوی: سیدمنصور احمدی پور، فرزند شهید)
اهمیت به نماز اول وقت
سیدمهدی یک وانت پیکان داشت که گاهی در اوقات فراغت برای تأمین مخارج خانواده اش از میدان میوه و تره بار کرمان، میوه می خرید و به وسیله ی آن برای فروش به بردسیر، نگار و… می برد و از آن جا گندم خریداری می کرد و برای فروش به منطقه ی خودمان می آورد. گاهی من هم با او همسفر می شدم هرگز از یاد نمی برم که با فرارسیدن وقت نماز اگر نزدیک روستا، شهر و یا مسجدی بودیم اولین کارش وضو ساختن و ادای نماز بود و اگر در جاده بودیم، ماشین را نگه می داشت تا نمازش را اول وقت به جا آورد. حتی اگر در حال فروش میوه و یا گندم بودیم با بلند شدن صدای اذان از مشتری ها معذرت خواهی می کرد و می گفت: چند لحظه صبر کنید تا نمازم را بخوانم بعد از آن در خدمتتان هستم. او وضو میگرفت و همانجا به نماز می ایستاد و بعد از آن دوباره مشغول کار می شد. (راوی: محمد صالح پور، دوست شهید)
اگر زمینه ی شهادت را در خود ایجاد کنی…
بعد از آنکه بابا ملکوتی شد و به خیل شهدا پیوست یکی از همکاران جهادیش (آقای سیف الدینی) را دیدم. ایشان به من گفت: دو هفته قبل از شهادت پدرت او را دیدم بعد از احوالپرسی به او گفتم سیدمهدی! در حال حاضر در کدام قسمت سپاه مشغول کاری؟ :گفت: راننده ی اتوبوس سپاهم. گفتم: همیشه برای من جای سؤال بوده که چرا شما کار در جهاد را رها کردی و به سپاه پیوستی؟! حالا واقعاً چرا این کار را کردی؟! در حالی که به چشمانم خیره شده بود، آهی کشید و گفت: به این امید به سپاه پیوستم که نعمت شهادت نصیبم شود، می خواهم آنقدر خدمت کنم که به این مقام برسم. خندیدم و گفتم: چه جوری؟! حالا که جنگی در کار نیست!!! گفت: اگر کسی لیاقت داشته باشد و زمینه ی شهادت را در خودش به وجود آورد، در باغ شهادت همیشه به رویش باز است. درست است که در این زمان خبری از جنگ نیست اما می توان زمینه ی شهادت را در خود فراهم کرد و امیدوار بود. دو هفته بعد او با شهادتش صدق و راستی گفتارش را ثابت کرد. (راوی سیدمصطفی احمدی پور، فرزند شهید)
هر کجا که باشم…
قبل از آنکه عازم مأموریت زاهدان شود به منظور حلالیت طلبیدن و خداحافظی به دیدار اقوام، دوستان و همسایه ها رفت. بعد از آن به زیارت اهل قبور رفت و برای شادی روحشان فاتحه خواند. تمام حسابهایش را تسویه کرد و در آخرین شب حضورش در خانه حرفهای تازه ای به زبان آورد؛ حرفهایی که خبر از وقوع حادثه ای می دادند. درست مثل کسی حرف می زد که قصد دارد به سفری بی بازگشت برود؛ می گفت: «من هر کجا که باشم همیشه برای شما دعا می کنم تا پیروز و موفق باشید. صبح که از راه رسید به من گفت: مصطفی مرا به سر دوراهی ریحان شهر برسان تا از آنجا راهی کرمان شوم. در بین راه به گونه ای صحبت می کرد که احساس کردم مشغول وصیت کردن است. موقع خداحافظی، مرا بوسید و در حالی که دستم را میفشرد گفت: پسرم! مواظب خواهر و برادرهایت باش؛ اگر نیازی داشتند، برآورده کن من بعد از خدا آنها را به تو و برادرت منصور سپردم…
قبل از این هم بارها به مأموریت رفته بود اما هیچ وقت اینگونه وداع نکرده بود، انگار به دلش افتاده بود که این آخرین دیدارمان است، چیزی که من از آن غافل بودم. (راوی سیدمصطفی احمدی پور، فرزند شهید)
واسطه ی شفا گرفتن
چندی پیش خواهرم سمیه را که به سختی مریض شده بود، کرمان نزد دکتر بردیم. دکتر بعد از معاینه و انجام آزمایشات لازم ،گفت: سرطان است و باید خیلی زود عمل شود هیچ امیدی هم به بهبودی اش نیست چون خواهران دیگرم هم حال خوشی نداشتند این موضوع را در دل خود نگه داشتم و به کسی چیزی نگفتم. شرایط سختی بود، کار شب و روزم گریه بود، یک روز که خیلی دلم گرفته بود و نگران حال خواهرم بودم در حالی که از روی عجز و ناتوانی به درگاه خدا اشک میریختم به شهدا متوسل شدم. شب در عالم خواب بابا را دیدم جلو رفتم و اشک ریزان به او گفتم: بابا اوضاع ما را می بینی بعد از رفتن شما خیلی به ما سخت می گذرد خواهرانم مریض هستند، سمیه هم دوباره بد حال شده، دکترها جوابش کرده اند. بابا یک شاخه ی گل دستم داد و گفت: دخترم نگران سمیه نباش، مطمئن باش که خوب می شود. با خودم فکر کردم او متوجه ی وخامت حال خواهرم نیست، دوباره با تأکید گفتم: بابا! دکترها جوابش کرده اند، آنها ما را نا امید نموده اند. بابا در حالی که لبخند بر لب داشت، دستی به سرم کشید و گفت: دخترم! من به تو می گویم که نگران نباش هیچ اتفاقی نمی افتد. صبح که از راه رسید، خوابم را برای شوهرم تعریف کردم. او هم با اطمینان گفت: حالا دیگر نگران نباش، شک نکن که پدرت واسطه ی شفا گرفتن خواهرت می شود، سمیه را به منظور عمل جراحی به یزد بردیم نتیجه ای که بعد از عمل به دست آمد، با تشخیصی که قبل از عمل داده بودند بسیار متفاوت بود؛ در ابتدای امر گفته بودند که سرطان است و امیدی به بهبودی اش نیست و حالا گفتند عمل رضایت بخش بوده و دیگر خبری از سرطان نیست. (راوی: منصوره سادات احمدی پور، فرزند شهید)
خاطراتی از مهدیه سادات احمدی پور- فرزند شهید
دیداری که سردار سلیمانی اجازه نداد ضبط شود
حاج قاسم اجازه نداد کسی فیلم بگیرد. به فیلمبردار گفت این یک دیدار بسیار خودمانی است. فیلمبردار گفت: چشم و نشست روی زمین اما حاج قاسم گفت: دوربین را بیاور من ببینم که بعداز آن فیلمردار تازه دوربین را خاموش کرد.
گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، زهرا بختیاری: ساعت 6 بعد از ظهر چهارشنبه 30 بهمن سال 81 روز سخت و تلخی برای حاج قاسم و همشهری هایش بود.آن روز که در آستانه عید غدیر هم بود یک فروند هواپیمای تاکتیکی ترابری سنگین ایلوشین سپاه که از منطقه ی شرق کشور و زاهدان عازم کرمان بوده، در منطقه ی عمومی شهداد کرمان سقوط کرد.
276 نفر در این پرواز از رزمندگان و عوامل پرواز بر اثر سقوط هواپیما به شهادت رسیدند و نامشان در تاریخ درخشان این کشور ثبت شد. شهدایی که کمتر کسی به یاد خانواده یشان است اما کسی بود که با همه مشغولیت هایش این خانواده ها را فراموش نکرد.

یکی از این شهدا، مهدی احمدی پور بود که در زمان شهادت فرزندی یک ساله داشت به نام مهدیه و یک پسر که همسرش شش ماهه باردار بود و نامش را محمد مهدی گذاشتند. شهید احمدی پور در ریحانشهر زرند کرمان متولد شده بود. در نوجوانی اهل انجام کارهای فرهنگی بود و در زمان جوانی سپاه را برای خدمت به کشور انتخاب کرد. شهید احمدی پور سپس با پیشنهاد شهید مجید مهدوی (که بایکدیگر به شهادت رسیدند) با دختری از اهالی خانوک زرند کرمان ازدواج کرد. خانوک شهری است که حاج قاسم سلیمانی آن را اینگونه توصیف کرد: «مرحبا به خانوک، مرحبا به دینداری مردمان خانوک، خانوک حقیقتا شهر ذی قیمتی است و با وضو باید به این شهر وارد شد.» اکنون نیز مردم خانوک به پاس مقام شهید احمدی پور یادبودی برای او در گلزار شهدای شهرشان نصب کرده اند.
دختر خانم این شهید عزیز مهدیه سادات الان در عنفوان جوانی قرار دارد و بسیار دلتنگ پدر است. از او خواهش کردیم خاطره دیدارش با حاج قاسم را برایمان تعریف کند. می گوید در این سالها یکبار حس کردم در کنار پدرم هستم و آن هم زمانی بود که با حاج قاسم سلیمانی ملاقات کردم. بعد از شهادت او تازه قبول کردم پدر ندارم و یتیم شده ام.
حاج قاسم در اسفند سال 96 در جمع فرزندان این شهدا حاضر شد و مهدیه سادات خاطره آن روز را برای ما روایت کرد:
با پیامکی به حسینیه بیت الزهرا دعوت شدیم
بعد از شهادت شهدای غدیر کرمان هر چهارشنبه منزل یکی از خانواده های شهدای این سانحه هیئت برگزار می شود. یک شب که در هیئت بودیم از طرف بنیاد شهید کرمان پیامکی برایم ارسال شد که مضمون آن این بود: پنجشنبه جمعی از فرزندان شهدا در بیت الزهرا (حسینیه ای که متعلق به حاج قاسم بود و هیئت های ما همانجا برگزار می شد) دعوت هستند از جمله شما. وقتی پیام را خواندم با بقیه هم درمیان گذاشتم و آن ها را هم با خبر کردم، نمی دانستم چه مراسمی ممکن است آنجا باشد. پایان هیئت از هم خداحافظی کردیم و قرارمان را گذاشتیم برای همان روز که همدیگر را ببینیم.
روز پنجشنبه وقتی به ورودی بیت الزهرا رسیدم دیدم یک سری از خانم ها دارند خانواده هایی را که می خواهند وارد شوند بازرسی می کنند. یک لحظه به دلم افتاد نکند قراره حاج قاسم بیاید، شکی در دلم بود که خوشحال و امیدوارم می کرد به دیدار سردار. تا قبل از آن او را از نزدیک ندیده بودم. خلاصه رفتیم داخل بیت الزهرا نشستیم. بعد از چند برنامه بلندگو اعلام کرد سردار سرافراز اسلام حاج قاسم سلیمانی با شما خانواده شهدا دیدار خواهد کرد و هم زمان با این خبر سردار وارد شد…
سردار سلیمانی را که دیدم فقط نگاهش کردم
وقتی حاج قاسم آمد اشک از گونه هایم جاری شد، انگار بهت زده شده بودم از شوق، فقط نگاهش می کردم، نگاه به قد و بالای حاجی منو یاد بابام انداخت. آخه من یکساله بودم که بابام شهید شد و هیچ خاطره ای از پدرم ندارم اما حضور بابام رو برای اولین بار بعد از 16 سال انتظار حس کردم.

همه دوست داشتند جای دختر شهید حامد بافنده باشند
در بدو ورود سردار سلیمانی، دختر شهید حامد بافنده رفت پشت تریبون دکلمه ای خواند سپس رفت در آغوش حاج قاسم (همان دختری که فیلمش زیاد پخش شد لحظه ای که به بغل حاج قاسم رفتن و حاج قاسم موهایش را درست کرد) آن لحظه همه ی دختران شهدا گریه می کردند و حسرت دختر شهید بافنده را می خوردند که چقدر آرام در بغل حاج قاسم نشسته و او چه زیبا دست نوازش پدرانه بر سرش می کشید. برای من که هیچ وقت حضور پدرم را درک نکردم واقعا دیدن این صحنه رشک برانگیز بود.
اشک ریختن حاج قاسم در جمع فرزندان شهدا
بعد از مدتی سردار سلیمانی یک صندلی پلاستیکی سبز گذاشت وسط بیت الزهرا و نشست و ما هم حلقه زدیم دورش. حاجی شروع کرد از خاطرات شهدا و از حضرت آقا و رفقای شهیدش روایت کردن. آخر حرفهایش گریه افتاد و گفت: بچه ها خوشبحالتان، باباهای شما چه زیبا پر گشودند اما این سعادت نصیب من نشد.
بعد لحظه ای شهادت باباهای بچه ها رو توصیف می کرد و گفت: برام دعا کنید، از خدا بخواهید من هم بروم پیش باباهای شما که سخت دلتنگشونم.
همه گریه می کردیم. چرا آن لحظه معنای حرف های او را نفهمیدم. الان که فکر می کنم میگم ای کاش پا میشدم ازش تمنا می کردم عمو تو ما را خیلی دوست داری، تو الان دار و ندار مایی، تو را به خدا عمو قاسم نگو نگو. حرف رفتن نزن، کی برای ما به این زیبایی پدری کنه؟ کی حواسش به بچه های شهدا باشه؟ کی دلداریشان بده و دل های ما این همه آرامش بگیره؟
درد دل برای رازدارترین آدم زندگی مان
حاج قاسم در آخر از فرزندان شهدا خواستن حرف های دلشان را برای او بزنند. بچه ها انگار دارند با نزدیک ترین و رازدارترین فرد زندگیشان صحبت می کنند اشک می ریختند و از دغدغه های زندگی می گفتند. من هم فقط محو چهره ی او بودم. جواب تک تک بچه ها را می داد و با همه همدردی می کرد. فرزندان شهدا از کوچک ترین سختی های زندگی می گفتند و نامه برای حاج قاسم می نوشتند. به خودم آمدم و دست به قلم شدم:
بسم رب الشهدا والصدقین
سلام بابای خوبیها
بعد از رفتن پدرم تنها دار و ندارم بعد از حضرت قائم و حضرت آقا شما هستی. لبخند پرمهرت چهره زیبایت قد و بالایت پدرم را برایم تداعی می کند.
ایلوشن (هواپیمای حامل رزمندگان که سقوط کرد) نمی دانست آن شب سرد و برفی در شب عید غدیر، 276 خانواده را به سوگ می نشاند، آری می دانم او مامور بود و معذور. عمو جان باورتان می شود پدرم چند صباحی است به خوابم نیامده است؟ از او دلگیرم…
من دلم برای دیدار با حضرت آقا پر می زند. گفتید درد و دلهایمان و درخواست هایمان را بنویسیم که من می خواهم از شما هر زمان که من پا در جاده ی زندگی مشترک گذاشتم شما و حضرت آقا باید سر سفره عقدم حضور داشته باشید و…
بعد رفتم کنارشان گفتم: عمو جان میشه برام دستنوشته ای بنویسد؟ او هم قبول کرد و برام همین نامه کوچک را نوشت، بعد گفت: مواظب خودت باش دخترم.

بسمه تعالی
دختر بزرگوار مهدیه سادات گل سعی کن با یاد و ذکر خداوند پدرت را شاد نمایی.
96/12/2

نگاه خاص حاج قاسم به محافظش
خواستم با حاج قاسم عکسی بیندازم، آقایی کنارش بود که گفت: موقع اذان ظهر است و حاجی می خواهد برود وضو بگیرد برای نماز، اجازه بدید برود. بعد حاج قاسم با یک نگاه خاصی به آن آقا اشاره کرد که بعدش آن مرد گفت: چشم. سردار سلیمانی گفت: دخترم بیا اگر می خواهی من خودم دوربین رو بگیرم سلفی بگیریم؟ اما من خودم کنارشان سلفی را انداختم. خاطره شیرین آن لحظه به خوبی در ذهنم مانده است.

سردار سلیمانی مچ فیلمبردار را گرفت
حاج قاسم اجازه نداد وقتی فرزندان دورشان حلقه زدن و دارند درد و دل می کنند کسی فیلم بگیرد. به فیلمبردار گفت این یک دیدار بسیار خودمانی است. فیلمبردار گفت: چشم و نشست روی زمین اما حاج قاسم گفت: نه نمیشه، دوربین را بیاور من ببینم که بعداز آن فیلمبردار تازه دوربین را خاموش کرد. حاجی همه جوره حواسش جمع بود.
گروه بازرسی سریع همه چیز را جمع کرد
حاج قاسم بعد از اینکه متوجه شدند ورودی حسینیه دارند خانواده ها را بازرسی می کنند، با ناراحتی گفتند: اینها خانواده های شهدا هستند، از خود ما هستند چرا این بی احترامی را کردید؟ گروه بازرسی سریع همه وسایلش را جمع کرد و از خانواده ها عذر خواهی کردند.
از بعد شهادت سردار سلیمانی دیدار و قرار ما بچه های شهدا هر هفته کنار مزار مطهر حاج قاسم است. الان خیلی بیشتر از قبل می توانم کنار او باشم و حرف ها و درد دل هایم را بگویم. اکثر اوقات من در گلزار شهدا کرمان کنار قبر بابا و عموجانم می گذرد. آنجا حالم خیلی خوب است.
حاج قاسم هر سال ایام فاطمیه در بیت الزهرا مراسم داشت، جلوی درب ورودی هرسال می ایستاد و خوشامد گویی می کرد به عموم مردم. امسال بدون حضور او اما کنار زینب خانم بودم و دلم آرام می گرفت.
زیرنویس شبکه خبر شوکه ام کرد
حوالی ساعت 6 صبح روز جمعه بود که تلفن مادرم زنگ خورد، چشمانم را باز کردم ببینم چه خبر است این وقت صبح؟ سابقه نداشت آن ساعت تلفن ما زنگ بخورد. شنیدم مادر چند مرتبه نام حاج قاسم را بر زبان جاری کرد، دلم لرزید سریع نشستم، انگار نمی توانستم از جایم بلند شوم. مادر تلفن را قطع کرد و دوید سمت تلویزیون و روشنش کرد درحالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. فهمیدم خبر بدی باید باشد. زود آمدم زیرنویس را خواندم:
انالله و اناالیه راجعون
سردار پرافتخار اسلام آسمانی شد…
دنیا برسرم خراب شده بود، دویدم کنار برادرم محمدمهدی پاشو پاشو محمدمهدی حاجی شهید شد. هنگام شهادت پدرم من یکساله بودم و محمد مهدی را 6 ماهه مادرم باردار بود. برای همین ما هیچ درکی از لحظه خبر شهادت بابا و تشیع پیکر مطهرش نداشتیم اما با شهادت حاج قاسم همه چیز برامون تجسم و یادآور شد.
منی که سالها اجازه نمیدادم کسی با کلمه ی یتیم صدام کنه اما گریه امانم نداد و با ناله می خواندم یتیمی درد بی درمان یتیمی. همه گریه می کردیم.



هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

