
نام و نام خانوادگی: سید احمد (محمود) مهدوی
نام پدر: سید اسدالله
تاریخ و محل تولد: 1337/11/02– خانوک
شغل: پاسدار
تاریخ و محل شهادت: ایشان در تاریخ 1360/06/06 در عملیات آزادسازی کرخه نور، در جبهه آبادان مجروح شد و در تاریخ 1360/07/06 در بیمارستان ایرانمهر تهران، به شهادت رسید.
سن هنگام شهادت: 22 سال و 8 ماه
«شرح مختصری از بیست و دو بهار زندگی»
در بهمن 1337 در خانواده ای از سادات جلیل القدر خانوک، پسری به دنیا آمد که او را در شناسنامه «سیداحمد» نامیدند و در خانه «سیدمحمود» خواندند. سیداحمد آخرین فرزند خانواده بود. او دوران شش سالۀ ابتدایی نظام قدیم را در دبستان «علوی» زادگاهش سپری کرد و بعد، ترک تحصیل نمود و روانۀ کرمان شد و در یک مغازۀ جوشکاری، به عنوان شاگرد مشغول کار شد. روزها از پی هم آمدند و رفتند تا او به سنّ سربازی رسید و در اواخر سال 55 برای گذراندن دورۀ سربازی، راهی کردستان شد. بعد از پایان خدمت، چون آخرین فرزند خانواده بود، والدینش برای اینکه او در کنارشان بماند و در زمان پیری، عصای دستشان باشد، مغازه ای در خانوک ساختند تا در آن به حرفۀ جوشکاری مشغول شود. آماده شدن مغازه، مصادف شد با اوج گیری مبارزات گسترده و همه جانبۀ مردم علیه رژیم پهلوی؛ که او هم با پخش اعلامیه های حضرت امام و شرکت در راهپیمایی ها، علاقه اش را به امام و انقلاب نشان داد. سیداحمد آنقدر گرم مبارزات انقلابی خود شده بود، که دیگر مجالی برای کار کردن در مغازه ای که دایر کرده بود، پیدا نکرد.
در روز فاجعۀ به آتش کشیده شدن مسجد جامع کرمان توسط عمّال شاه معدوم و کولی های اجیرشده، نقش او در نجات مردم، سرکوب کردن و انتقام گرفتن از کولی ها چشمگیر بود.
بعد از پیروزی انقلاب، با تشکیل سپاه، به این نهاد مقدس پیوست. وی مدتی را در «ریحانشهر» کار کرد و بعد از آن، در سپاه شهرستان زرند مشغول خدمت شد و چندین مرتبه از طرف سپاه برای مبارزه با گروهکهای ملحد دموکرات و کومله، عازم کردستان شد.
با شدت گرفتن آتش جنگ عراق علیه ایران، این بار سیداحمد روانۀ جبهۀ جنوب شد و سرانجام در شهریور 1360 در عملیاتی که به منظور آزادسازی کرخه نور صورت گرفت، در جبهۀ آبادان به شدت مجروح شد و به بیمارستانی در اهواز اعزام گشت. و بعد از چند روز، به خاطر عمق و شدت جراحات، به بیمارستان «ایرانمهر» تهران منتقل شد و سرانجام بعد از تحمل یکماه درد و رنج شدید، در حالی که قطع نخاع شده بود در ششم مهرماه 1360 دعوت حق را لبیک گفت و جامۀ شهادت را بر تن کرد.
قابل ذکر است که پدر و مادر این شهید بزرگوار از سادات جلیل القدر هستند که اصل و نسبشان، با چهل پشت به امام سجاد«علیه السلام» می رسد. مقبرۀ جدّ مادریشان که به «سیدهاشم غریب» معروف است، در اردکان یزد است و مقبرۀ جدّ پدریشان که معروف به «آقا سیدمحمد مهدوی خانوکی» است، در گلزار شهدای خانوک است.
در ضمن، مغازۀ جوشکاری شهید به همراه زمینی که در مجاورت آن قرار داشت، توسط مادر بزرگوارش برای ساخت مسجد اختصاص یافت؛ مسجدی که امروزه به «مسجد شهدا» در خانوک معروف است.
سیداحمد اولین شهید خانواده بود و برادر بزرگترش «سیدرضا» در اواخر سال 63 در عملیات بدر، جامۀ زیبای شهادت را بر تن کرد و همنشین او شد.
پیکر مطهر شهید «سیداحمد مهدوی» در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.
سلام اولیاء خدا بر او باد.

«فرازی از وصیت نامه»
اینجانب سیداحمد مهدوی خانوکی، پس از چند مرتبه مأموریت در کردستان، موفق شدم که به مأموریت جنوب کشور بروم تا بتوانم در جنگ علیه صدّامیان و کافران بعثی شرکت نمایم و از این موضوع، بسیار خوشحال می باشم و امیدوارم این دفعه به آرزوی همیشگی خود که شهادت در راه خدا می باشد، برسم.
از تمام امت مسلمان و شهیدپرور ایران می خواهم که دست از امام عزیزمان برندارند و همیشه گوش به فرمان او باشند. جلوی این عوامل داخلی را که در شهرهای ما به عنوان مجاهدین، شلوغ می کنند [بگیرند و] آنها را سرکوب نمایند؛ چون که این افراد، فاسد می باشند و وابسته به شرق و غرب هستند و از مردم می خواهم که این مزدوران آمریکایی را یک لحظه، راحت نگذارند و خونِ آنها را بریزند تا کشور از لوث [وجود] افراد ناپاک و فرصت طلب، پاک شود.
اگر روزی به آرزوی دیرینه خود که شهادت می باشد، رسیدم، از پدر و مادر و خواهر و برادرانم می خواهم که در مرگ من، اشک نریزند و صبور باشند؛ همانطور که قرآن می فرماید: «إنَّ اللهَ یُحِبُّ الصّابِرین»؛ خداوند صبرکنندگان را دوست دارد.
از مردم تقاضا دارم که هر چه زودتر در جبهه شرکت کنند و این عوامل مزدور بعثی را از خاک میهن اسلامی، بیرون رانند و یادمان را زنده نگه دارند.
پدر و مادر عزیزم! از شما قدردانی می نمایم و امید عفو دارم و خیلی خوشحالم که چنین فرزندی را پروراندید و در راه خدا هدیه کردید. من، امانتی نزد شما بودم که خداوند این امانت ناقابل را از شما گرفت. شما [در این مورد] ناراحت نباشید؛ [چرا که] زندگی دنیوی به دردِ هیچ نمی خورد، چه بهتر که بتوانیم در راه خدا شهید شویم و به لقاءالله بپیوندیم.
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
2/4/1360 سیداحمد مهدوی

«گوشه ای از نامه شهید»
الآن که دارم نامه برایتان می نویسم، روز جمعه آخر ماه رمضان است. من هیچ گونه ناراحتی ندارم. اگر شما بخواهید از کارهای ما باخبر باشید، چندکلمه ای برایتان می نویسم.
مادر عزیزم! ما روز بیست و پنجم ماه مبارک، بر قلب دشمن تاختیم و چهار کیلومتر آنها را به عقب برگرداندیم و دشمن، روز بیست و هفتم ماه رمضان در ساعت چهار و نیم صبح، یک ضدّ حمله به وجود آورد که در این مرحله، خسارات زیادی به آنها [وارد] آوردیم و صدها اسیر را به اسارت گرفتیم و چندین تانک از آنها مُنهدم ساختیم و دشمن نتوانست در زیر رگبار مسلسلهای ما مقاومت کند. هوا روشن شده بود که دشمن می خواست فرار کند؛ ما از عقب، آنها را به رگبار بستیم و چندین نفر از آنها را به دَرَک واصل کردیم. در این درگیری، چند جا بود که خداوند و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ما را یاری نمودند؛ یک جا بود که خمپاره در نزدیکی ما افتاد، ولی الحمدالله آسیبی به ما نرسید و در جای دیگر که در ده متری یک بُلدوزر [که] توسط مزدوران صدّامی به آتش کشیده شده [بود، قرار داشتیم]؛ در حین آتش گرفتن، راننده اش پایین پرید و بُلدوزر همینطور به [سمت] عقب به سوی سنگر ما می آمد؛ در اینجا [بود که] خداوند و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به یاری ما شتافتند و بُلدوزر، خود به خود به جای دیگری پیچید و آن عقبها رفت؛ ولی اگر به سوی سنگر ما آمده بود، اثری از ما باقی نمی گذاشت.
چیزی که ما را چند روز غمگین کرد، این بود که ما توسط رادیو شنیدیم در استان کرمان، زلزله شدیدی رخ داده است. [وقتی که این خبر را شنیدیم] دیگر حال خود را نفهمیدیم.

9/5/1360 – سیدمحمود مهدوی
برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «سیداحمد مهدوی»
(خاطرات)
«درس»[1]
فاجعه مسجد جامع کرمان، خونمان را به جوش آورده بود. منتظر فرصتی بودیم تا بتوانیم از کسانی که در این ماجرا نقش داشتند، انتقام بگیریم. شبِ همان روزی که این فاجعه رخ داد، به خانه کولی هایی که توسط رژیم شاه اجیر شده بودند، هجوم بردیم و آنها را غافلگیر کردیم. دستهایشان را بستیم و خلع سلاحشان کردیم. هر چه سلاح سرد هم پنهان کرده بودند، پیدا کردیم. آن شب، چنان درسی به آنها دادیم که دیگر به خودشان اجازه ندهند که رو در روی ملت بایستند.
«پایین کشیدن مجسمه شاه»[2]
در بحبوحه پیروزی انقلاب، زمانی که مجسمه های خاندان پهلوی را از میادین شهرها پایین می کشیدند، عده ای از مردم در میدان آزادی کرمان جمع شده بودند تا تندیس شاه خائن را پایین بکشند؛ سیداحمد هم در جمع آنها بود. مجسمه آنقدر محکم بود که از جایش تکان نمی خورد. سیداحمد دنبال لودری رفت و با بستن سرِ یک طناب به دور مجسمه و سرِ دیگرش به لودر، مجسمه را به زیر کشید و خطاب به مردمی که آنجا حضور داشتند، گفت: این بدبخت، یک روزی شاه این مملکت بود و اکنون سزای خیانت و عدم لیاقتش را می بیند.
«کشف اسلحه خانه کومله ها»[3]
زمانی که از مأموریت کردستان به مرخصی آمده بود، می گفت: یک روز به سپاه اطلاع دادند که به یک خانه که متعلق به کومله هاست، رفت و آمدهای مشکوک می شود؛ امکان دارد در آن خانه، برنامه مهمانی برقرار باشد. مقدار زیادی اسلحه و مهمات هم در آن خانه است.
برای بازرسی خانه و بررسی موضوع، داوطلب خواستند. من هم اعلام آمادگی کردم. به صورت گروهی به آن خانه رفتیم و چند نفر را که غافلگیر شده بودند، دستگیر کردیم. برای پیدا کردن انبار اسلحه و مهمات، به جستجو پرداختیم؛ اما چیزی پیدا نکردیم. می خواستیم به مقر برگردیم، اما من دلم راضی نمی شد؛ چون می دانستم بی دلیل نگفته اند که در آن خانه، اسلحه وجود دارد.
در حالی که دیوارهای خانه را به دقت از نگاه می گذراندم، متوجه شدم رنگ یک قسمت با جاهای دیگر، فرق می کند. با نوک پوتین، محکم به آن قسمت ضربه زدم؛ انگار یک تیغه بود و پشت آن، خالی بود. با کلنگ به جان دیوار افتادیم و آنرا خراب کردیم و با انبار مهمات و اسلحه روبرو شدیم.
به خاطر این موضوع، مورد تشویق قرار گرفته بود.
«آخرین سفر»[4]
برای آخرین بار، به مرخصی آمده بود. یک روز مادر به او گفت: سیداحمد! جنگ عراق علیه ایران شدت گرفته؛ دوست دارم دیگر به کردستان نروی و به جای آن، به جنوب کشور بروی و بجنگی. دلم می خواهد با دیگر رزمندگان، همّت کنید و راه کربلا را باز کنید؛ آن وقت بیایی و مرا به زیارت آقا ببری. عزیزم! به جبهه جنوب هم توجه کن.
او به احترام حرف مادر روانه زرند شد؛ کارهایش را انجام داد تا عازم جنوب شود. روزی که ساکش را بسته بود و عازم جبهه بود، به او گفتم: کاش می ماندی و ازدواج می کردی و بعد می رفتی.
گفت: خواهرم! عشق و علاقه ام به شهادت بیشتر از ازدواج است.
او رفت و این سفر، آخرین سفرش بود.

«بوی شهادت»[5]
مأموریتش در کردستان به پایان رسیده بود و در مرخصی به سر می برد. یک روز با عجله به خانه آمد و گفت: مادرجان! حمام را روشن کن، می خواهم غسل شهادت کنم؛ از همین جا بوی شهادت به مشامم می رسد. مادرجان! هرگاه از خانوک به سمت جبهه حرکت کردم، آمادگی خود را برای شهادت از همین جا به خدایم اعلام خواهم نمود.
حمام را آماده کرد. بعد از استحمام، نور عجیبی در چهره اش پیدا بود. با همه خداحافظی کرد و روانه جبهه شد.
او در جبهه های جنوب، مشغول جنگ با دشمن بود که خواب دیدم امام خمینی(رحمت الله علیه) به خانه ما آمد و من از حضور ایشان در خانه ام، بسیار خوشحال بودم.
از خواب که بیدار شدم، تنها یک چیز فکرم را مشغول کرده بود؛ آن هم این بود که تعبیر خوابم چه چیزی خواهد بود؟!!
دیری نپایید که سیداحمد مجروح شد و بعد از مدتی بستری شدن در بیمارستان «ایرانمهر» تهران خبر شهادتش را برایم آوردند و خوابم تعبیر شد.
«خواندن رساله امام(ره)»[6]
در روزهای سرد و سخت مهاباد، بیشتر مواقع او را در حال قرائت قرآن و مطالعه رساله امام می دیدم. یک روز که در حال مطالعه بود، کنارش رفتم؛ مسائل مربوط به تجارت را می خواند. به او گفتم: سید! مگر می خواهی تاجر شوی که این مسائل را می خوانی؟!
گفت: یاد گرفتن این مسائل چه اشکالی دارد؟
گفتم: هیچ اشکالی ندارد.
نگاهش را از کتاب گرفت و به من خیره شد و گفت: سعی کنید همیشه مسائلی را که مورد نیازتان است و در طول شبانه روز، با آنها سر و کار دارید، از رساله امام درآورید و بخوانید. شما مقلّد امام هستید و باید این مسائل را یاد بگیرید.
او و علی اسدی[7]، باهم قرار گذاشته بودند که رساله را بخوانند و در مورد مسائلش، باهم مباحثه کنند؛ برای همین در اوقات فراغت، گرم حرف زدن پیرامون مسائل موجود در رساله می شدند. علی موفق شد تمام رساله را بخواند؛ اما سیدمحمود هنوز چند صفحه به پایانش داشت که شهید شد.
«آیا پیروز شدیم؟»[8]
شب عملیات، سیداحمد را دیدم. خیلی نورانی شده بود. به او گفتم: سید! نوربالا می زنی؛ تو حتماً شهید می شوی، ما را هم دعا کن.
لبخندی بر لب آورد و رفت. او در عملیات، آر.پی.جی زن بود. بعد از چند ساعت نبرد، از ناحیه شکم و سینه به شدت مجروح شد. در حالی که سعی می کرد به حالت سینه خیز به عقب برگردد تا خودش را به بیمارستان صحرایی برساند، در اثر اصابت ترکش خمپاره به پهلو، بر شدت جراحاتش افزوده شد و از هوش رفت. او را به بیمارستانی در اهواز منتقل کردند. بعد از سه روز، به هوش آمد. در آن لحظه من بالای سرش بودم. همین که چشم باز کرد و مرا دید، گفت: از خطّ مقدّم چه خبر؟ بچه ها چه کردند؟ آیا پیروز شدیم؟
به او گفتم: خیالت راحت؛ کرخه کور، آزاد شد و از این پس، کرخه نور نام گرفت.
دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و در حالی که چشمانش پر از اشک بودند، گفت: خدایا! شکرت.
بعد رو به من کرد و گفت: شما چرا اینجایی؟ من نیازی به ملاحظات ندارم. سریع به منطقه برگرد و به کمک بچه ها بشتاب.
«خون فرزندان من»[9]
او مجروح شده بود و در بیمارستان ایرانمهر تهران بستری بود. مادر به عیادتش رفت. سیداحمد جراحات زیادی بر تن داشت و قطع نخاع شده بود. فکر می کردیم مادر با دیدن وضع وخیم او، خودش را می بازد؛ اما برخلاف تصور ما، او نه تنها خودش را نباخت، بلکه با تمام وجود، صبوری به خرج داد.
روزی که خبر شهادت سیداحمد را برایش آوردند، دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! راضیم به رضای تو؛ خدایا! اگر اسلام با خون فرزندان من احتیاج داشته باشد، حاضرم همه را در راهت فدا کنم و با تمام وجود، افتخار می کنم که آنها شهید شوند.
«این آب را بنوش»[10]
در عملیاتی که به منظور آزادسازی کرخه نور صورت گرفته بود، مجروح شد. او را به بیمارستانی در اهواز بردند و از آنجا به دلیل شدت جراحات، به بیمارستان ایرانمهر تهران منتقل کردند. وقتی که با پسرم[11] به عیادتش رفتیم، برایمان اینگونه تعریف کرد:
در شب عملیات، پیروزمندانه جلو رفتیم. با فرارسیدن صبح، من از ناحیه شکم و سینه مجروح شدم. به حالت سینه خیز خودم را به پشت خاکریز رساندم. آنجا چادرهای امدادی بود. سعی کردم به حالت سینه خیز خودم را به چادرهای امدادی برسانم، در همین حین، خمپاره ای در چندقدمی من به زمین نشست و ترکشی به پهلویم اصابت کرد. درد در تمام بدنم پیچید. ناگهان بانوی بزرگواری را کنار خودم دیدم. لیوان آبی به دستم داد و گفت: فرزندم! این آب را بنوش.
لیوان آب را که سر کشیدم، از هوش رفتم. وقتی که به هوش آمدم، گفتند: تو الآن سه روز است که در بیمارستانی در اهواز هستی.
«بانگ تکبیر و شهادت»[12]
زمانی که در بیمارستان ایرانمهر تهران بستری بود، دکتر به او گفت: قطع نخاع شده ای.
سیداحمد به محض شنیدن این حرف، گفت: خدایا! راضیم به رضای تو؛ اگر خوب شدم، به جبهه می روم و اگر شهید هم شدم، خوشحال و شاکرم.
محاصره آبادان در عملیات ثامن الائمه شکسته شد. بر بالینش رفتم و به او گفتم: سیداحمد! آبادان آزاد شد، امشب مردم به پشت بامها می روند و تکبیر می گویند.
از شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شد و گفت: هر وقت صدای تکبیر مردم بلند شد، پنجره را باز کن؛ می خواهم صدای آنها را بشنوم.
با بلندشدن بانگ تکبیر مردم، پنجره را باز کردم. او به محض شنیدن فریاد «الله اکبر» مردم، دستش را گره کرد و تمام توانش را در حنجره اش جمع کرد و فریاد زد: «الله اکبر…»
با سومین تکبیر، صدایش قطع شد. من فکر کردم خسته شده و خوابش برده. از اتاق بیرون رفتم، وضو گرفتم و گوشه ای مشغول خواندن دعای توسل و زیارت عاشورا شدم. وقتی که به اتاق برگشتم، دیدم چند دکتر و پرستار، دور تا دور تختش ایستاده اند؛ سراسیمه خودم را به بالای سرش رساندم. او چشمهایش را بسته بود و در کمال آرامش، خوابیده بود.
سومین بانگ تکبیر، آخرین سخنی بود که او قبل از شهادتش بر زبان جاری کرده بود.
«مسجد شهدا»[13]
حرفه جوشکاری را در کرمان آموخته بود. بعد از پایان خدمت سربازی، به او گفتم: حالا که حرفه ای آموخته ای، در زمین کنارِ خیابان، مغازه ای بساز و مشغول کار شو.
قبول کرد و مغازه ساخته شد؛ اما او گرم فعالیتهای انقلابیش بود. بعد از پیروزی انقلاب هم به کادر سپاه پیوست و مجالی برای کار کردن در مغازه، پیدا نکرد.
وقتی که به شهادت رسید، تصمیم گرفتم مغازه اش را که بزرگ بود، به مسجد تبدیل کنم. زمینِ کنار مغازه، متعلق به پسرم «سیداکبر»[14] بود. او زمین را به من هدیه کرد و من آنرا به مغازه اضافه کردم و برای ساخت مسجد، اختصاص دادم.
سال 1361 عازم سفر حج شدم. آنجا زیر ناودان طلا، گفتم: خدایا! همانگونه که خودت خواستی، این مغازه و زمین مجاورش به مسجد تبدیل شود، همانگونه هم پول برسان که آن را بسازم.
بعد از بازگشت از سفر حج، ساخت و ساز شروع شد و سال 1364 با لطف خدا و نذورات مردم، کار ساخت و ساز به پایان رسید؛ نتیجه کار، مسجدی بزرگ بود که نام «شهدا» را برایش انتخاب کردم.
«بلا از تو دور باد!»[15]
خسته از کار روزانه، سرم را روی بالش گذاشتم و خوابیدم. در عالم خواب، سیداحمد به خانه آمد. بعد از قدم زدن داخل مهمان خانه و اطراف اتاق، رو به من کرد و گفت: مادر! بلا از تو دور باد!
بعد، بدون آنکه حرف دیگری بر زبان بیاورد، رفت.
فردای آن شب، کپسول گاز آتش گرفت؛ اما کوچکترین صدمه ای به من نرسید و به طور معجزه آسایی از مهلکه، جان سالم به در بردم.
«از جایی که گمان نمی کردم…»[16]
بعد از شهادتش، مغازه جوشکاری او و زمین مجاورش را برای ساخت «مسجد شهدا» اختصاص دادم و خیلی زود کار ساخت و ساز آغاز شد. مقداری که کار پیش رفت، به مشکل برخورد کردم. پولی برای ادامه ساخت و ساز در بساط نداشتم و از این موضوع، ناراحت بودم.
یک شب در عالم خواب، گوشه ای نشسته بودم و توی فکر بودم که سیداحمد نزدم آمد و مقدار زیادی پول روی دامنم ریخت. سرم را بالا گرفتم تا یک دلِ سیر، تماشایش کنم؛ در حالی که لبخندی بر لب داشت، از من دور شد.
بعد از این خواب، از جایی که گمان نمی کردم، پول برایم رسید و کار ساخت و ساز ادامه پیدا کرد.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – راوی: خاطره از زبان خود شهید نقل شده است.
[2] – راوی: رحیمه السادات مهدوی، خواهر شهید
[3] – راوی: رحیمه السادات مهدوی، خواهر شهید
[4] – راوی: رحیمه السادات مهدوی، خواهر شهید
[5] – راوی: بی بی فاطمه مهدوی، مادر شهید
[6] – راوی: محمد عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[7] – شهید علی اسدی
[8] – راوی: حاج رستم اسدی، دوست و همرزم شهید
[9] – راوی: رحیمه السادات مهدوی، خواهر شهید
[10] – راوی: بی بی فاطمه مهدوی، مادر شهید
[11] – شهید سیدرضا مهدوی
[12] – راوی: این خاطره از زبان شهید «سیدرضا مهدوی» که در آخرین لحظات بر بالین برادر شهیدش بوده، نقل شده است.
[13] – راوی: بی بی فاطمه مهدوی، مادر شهید
[14] – برادر شهید که پاسدار و جانباز بود و در حین مأموریت، در مسیر برگشت از مشهد، تصادف کرد.
[15] – راوی: بی بی فاطمه مهدوی، مادر شهید
[16] – راوی: بی بی فاطمه مهدوی، مادر شهید



