وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید سعید عربنژاد فرزندحسین

نام و نام خانوادگی : سعید عربنژاد

نام پدر: حسین

تاریخ و محل تولد: 1343/12/07 خانوک

شغل: پاسدار

تاریخ و محل شهادت: 1361/01/03 دشت عباس

سن هنگام شهادت: 17 سال و 1 ماه

«شرح مختصری از هفده بهار زندگی»

سعید، سومین فرزند خانواده بود که در اسفند سال 1343 در خانوک به دنیا آمد، وی دوران ابتدایی را در دبستان علوی زادگاهش سپری کرد و سپس پا به مدرسه راهنمایی تلاش[1] گذاشت. او در روزهای پر التهاب قبل از انقلاب با شرکت در راهپیمایی ها و حضور در تجمع های انقلابی، انزجارش را نسبت به رژیم ستمشاهی نشان داد، ایشان که همیشه جزو شاگردهای ممتاز مدرسه بود، به بچه هایی که پایه درسی ضعیفی داشتند کمک می کرد.

سعید بعد از پایان دوران راهنمایی روانه کرمان شد و در هنرستان شهید دادبین، رشته صنایع فلز را برای ادامه تحصیل برگزید. وی بعد از مدتی تحصیل را رها کرد و به کادر سپاه پیوست و بعد از گذراندن یک دوره آموزشی سه ماهه، برای اولین بار عازم جبهه شد و سرانجام در عملیات فتح المبین در منطقه دشت عباس به سوی عرش الهی پر کشید.

پیکر مطهرش بعد از تشییع در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

درود سالار شهیدان بر او باد.

«فرازی از وصیت نامه شهید»

این اعجاز بزرگ قرن و این پیروزی بی نظیر و این جمهوری اسلامی محتاج نگهبانی است برای حفظ اسلام باید از بذل جان و مال دریغ نکنیم، پس ما جوانان این راه امام خمینی را که راه امام حسین (علیه السلام) است انتخاب کردیم، چرا که مرگ با عزت بهتر از زندگی در ذلت می باشد.

وظیفه هر فرد مسلمان است که در مقابل تجاوزاتی که دشمن بیگانه به میهن و دینش نموده است دفاع کند. از آنجایی که حقیر خود را یک فرد شیعه مسلمان یافتم، دفاع از اسلام و میهن عزیز را یک وظیفه شرعی و اسلامی دانستم و به جبهه های جنگ آمدم تا دست تمام غارتگران از جمله آمریکا، روسیه، انگلیس و … را از سرزمین مسلمین جهان کوتاه کنم.

احتمالاً چند ساعت دیگر تا حمله و یورش متجاوزین صدامی باقی نمانده، ان شاءالله بدون تردید فرمانده عملیات امام زمان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است ،همه آماده ایم و با نیروی کامل ایمان به دشمن یورش خواهیم برد.

تا به حال من مرده بودم و در این لحظه آغاز جهاد و شهادت است [که] این احساس را در خود می بینم که تازه دارم متولد می شوم و زندگی جاودانه خود را آغاز می کنم.

شهادت انسان را به درجه اعلای ملکوتی می رساند و چقدر شهادت زیباست، اگر زنده ماندم که خوشحالی دیگریست و آن چشیدن مزه شیرین پیروزی اسلام است و اگر کشته شدم در حقیقت مزه شیرین شهادت را چشیده ام، به هر حال پیروزی با اسلام است و امام حسین (علیه السلام) آن را ثابت کرده است.

خدایا! شهادتم را در راه اسلام و قرآن، که خاری در چشم دشمنان است بپذیر.

ای مادر مهربان و عزیزم! سلام مرا بپذیر و حلالم کن. مبادا در فقدان من گریه کنی، در بالای خانه پرچم های سبز نصب کنید و افتخار کنید که فرزندتان در راه خدا به این مقام بزرگ رسیده است. ای پدر ارجمندم! مرا حلال کن و با استقامت، صبر و شکیبایی از انقلاب اسلامی دفاع کن، مبادا روحیه خود را ببازی و گریه کنی، چون گریه تو باعث ناراحتی من است.

[پدرم] مشغول دعا برای خیل پاسداران و رزمندگان اسلام در هر کجای جهان باش.

ای برادر عزیزم! راه خدا بهترین و برترین راه هاست، پوینده و کوشنده این راه باش.

ای ملت شهید پرور ایران! تنها راه نجات اسلام و رهایی مستضعفین و پیروزی نهایی پشتیبانی قاطع و بی دریغ از دولت جمهوری اسلامی و پیوستن به خط امام است که همان خط اصیل اسلام و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) است ،در هر کجا هستید از روحانیت مبارز دفاع کنید تا اسلام را به تمام جهانیان بشناسانید.

خون شهیدان را پایمال نکنید، از توطئه های دشمن آگاه باشید و هیچ وقت امام عزیز رهبر انقلاب را تنها نگذارید.

سعید عربنژاد، یکشنبه 1360/12/23

برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «سعید عربنژاد»

(خاطرات)

«یک روز حسابت را می رسم!»[2]

قبل از انقلاب علاوه بر دبستان، مدارس راهنمایی هم مختلط بودند و دانش آموزان دختر و پسر در یک مدرسه و در یک کلاس با هم درس می خواندند، مردم مذهبی خانوک که از این وضع ناراضی بودند تصمیم گرفتند پسرها و دخترها را از هم جدا کنند. در مقابل سیستم آموزشی آن زمان اصرار داشت که مدارس باید مختلط باشند.

مردم که تصمیم خود را گرفته بودند خانه ای را در نزدیکی مدرسه راهنمایی خانوک اجاره کردند و تعدادی صندلی به آنجا بردند تا دخترها برای درس خواندن به آنجا بروند.

طبق هماهنگی ای که از قبل صورت گرفته بود دانش آموزان دختر به جای آمدن به مدرسه به خانه مورد نظر رفتند و معلم هایی که بومی خانوک بودند به منظور تدریس به آنجا رفتند.

رئیس مدرسه راهنمایی از اعضای ساواک بود، او به محض آگاه شدن از این موضوع با عجله خودش را به زرند رساند و اخبار را به گوش رئیس ساواک[3] آنجا رساند.

من، سعید و جمعی دیگر از بچه ها خبر رفتن مدیر مدرسه به زرند را به گوش مردم رساندیم و با کمک آنها مقداری چوب، سنگ و… جمع کردیم و به باغ رو به روی مدرسه بردیم تا در صورت درگیری با ماموران ساواک حسابی از خجالتشان در آییم.

طولی نکشید که رئیس مدرسه به اتفاق رئیس ساواک و چند مامور از راه رسید تا مردم را مجبور به دست برداشتن از اعتراضشان نسبت به مختلط بودن مدرسه بکند.

آنها به محض اینکه متوجه شدند مردم در تصمیم شان مصمم هستند و آماده اند تا با چوب و سنگ از آنها پذیرایی کنند، دست از پا دراز تر فرار کردند.

مدتی از این ماجرا گذشت، هر وقت عکس شاه و خاندانش را بر در و دیوار مدرسه نصب می کردند سعید در یک فرصت مناسب آنها را از در و دیوار پایین می کشید و پاره می کرد، مدیر مدرسه که از این موضوع به تنگ آمده بود، یک روز به قصد پیدا کردن خطاکار وارد کلاسمان شد و شروع به فحاشی کرد.

سعید که عصبانی شده بود در مقابلش ایستاد و با صدای بلند گفت: فحاشی نکن همه این کارها را من انجام داده ام.

آقای مدیر هم که انگار دنبال بهانه ای می گشت تا تمام بغض و کینه اش را سر یک نفر خالی کند سیلی محکمی به گوشش نواخت.

سعید در حالی که دستش را روی گوشش گرفته بود زیر لب گفت: یک روزی حسابت را می رسم.

اما قبل از آنکه سعید حسابش را برسد دست روزگار به حسابش رسید، چرا که دیری نپایید انقلاب پیروز شد و اوبا خفت و خواری از خانوک فرار کرد.

«در محضر قرآن»[4]

سعید در خانواده ی نسبتا مرفهی بزرگ شده بود، اما هرگز خودش را برتر از دیگران نمی گرفت. او با همه برخوردی زیبا و خودمانی داشت و از هوشی سرشار و حافظه ای قوی برخوردار بود. قبل از انقلاب با هم در کلاس قرآن شرکت می کردیم یک روز به من پیشنهاد داد تا با هم قرآن را حفظ کنیم.

از پیشنهادش استقبال کردم و کارمان را با حفظ «آیة الکرسی» شروع کردیم. این کار باعث شد تا ساعات زیادی از وقتمان را به جای بیهوده تلف کردن در محضر قرآن بگذرانیم.

«برتر از ما…»[5]

سعید در همه امور از ما برتر و جلوتر بود به خاطر دارم که یک روز پدر تعدادی کارت را که محتوی دعا و بعضی از سوره های قرآن با تفسیرشان بود به ما داد تا آنها را بخوانیم و حفظ کنیم.

سعید این کار را جدی گرفت و با همت و پشتکار زودتر و بهتر از همه ما آنها را خواند و حفظ کرد.

«خدایا برسان روزی را که …»[6]

اواخر سال 60 بود که من، سعید، علیرضا و حسین عربنژاد[7] بعد ازگذراندن یک دوره آموزشی در کرمان راهی ایستگاه راه آهن شدیم تا با قطار به اهواز اعزام شویم، من و سعید کم سن و سال بودیم، به همین علت برادرهایمان با جبهه رفتن ما مخالف بودند. در ایستگاه راه آهن از خوشحالیِ اینکه تا یک ساعت دیگر قطار راه می افتد و دیگر کسی نمی تواند مانع رفتنمان شود، در پوست خود نمی گنجیدیم، اما این خوشحالی با از راه رسیدن برادر سعید[8] ، دوامی نیاورد، سعید که از دیدن برادرش شوکه شده بود و رنگ به چهره نداشت با صدایی محزون گفت: من از قافله جا ماندم، برادرم آمده تا جلوی رفتنم به بهشت را بگیرد.

برادرش که متوجه رنگ پریدگی وناراحتی سعید شده بود گفت: نگران نباش، نیامده ام جلوی رفتنت را بگیرم، آمده ام تا با تو خداحافظی کنم.

سعید با خوشحالی خندید و برادرش را در آغوش گرفت. در همین حین صدای بلند گوی ایستگاه که مسافران را دعوت به سوار شدن می کرد در فضا پیچید. از برادر سعید خداحافظی کردیم و با لبانی خندان سوار قطار شدیم. قطار به سمت مقصد حرکت کرد. نزدیک پادگان دو کوهه از قطار پیاده شدیم، در حالی که تاریکی شب بر همه جا سایه افکنده بود و باران به شدت می بارید. ساختمان پادگان نیمه تمام بود و در و پنجره نداشت. وارد یکی از اتاقها شدیم و در دل تاریکی شب مشغول تمیز کردنش شدیم. نیاز به روشنایی داشتیم، سعید از محوطه پادگان یک قوطی کنسرو خالی پیدا کرد، روغن سوخته داخلش ریخت و فتیله ای برایش گذاشت به این ترتیب اتاقمان روشن شد.

چند روز در پادگان آموزش دیدیم، شبها زمانی که برای استراحت به اتاق می رفتیم، سعید زیر نور فانوس کتابهای شهید دستغیب را برای ما با صدای بلند می خواند و هر جا را که متوجه نمی شدیم توضیح می داد.

گاهی لابه لای حرفهایش می گفت: خدایا! برسان روزی را که با افتخار روی دست مردم تشییع شوم.

او شیفته شهادت بود برای رسیدن به آن لحظه شماری می کرد.

بعد از چند روز ما را به منطقه چاه نفت بردند، آنجا به دو گروهان تقسیم شدیم، من و حسین که تک تیرانداز بودیم در گروهان شهید باهنر قرار گرفتیم و سعید و علیرضا در گروهان شهید رجایی. در شب آغازین عملیات فتح المبین از خاکریز اول عبور کردیم، به دلیل فاصله زیاد به خط دشمن نرسیدیم و عملیات در آن شب لغو شد. با روشن شدن هوا به خط خودی برگشتیم، ساعت چهار عصر بود که دوباره به طرف خط مقدم حرکت کردیم، من و حسین در کنار هم بودیم. از شب تا صبح راه می رفتیم تا به دشت عباس رسیدیم. هوا که روشن شد به دستور فرمانده به سمت دشمن حرکت کردیم تا تپه ها را تصرف کنیم. دشمن از روی تپه کاملا بر ما مسلط بود.

چیزی نمانده بود که به بالای تپه برسیم پشت سرم را نگاه کردم، من و حسین از همه بچه ها جلوتر بودیم.

باز به حرکت خود ادامه دادیم، ناگهان درگیری شدیدی شروع شد، فرمانده به بچه ها دستور عقب نشینی داده بود؛ اما من که متوجه نشده بودم تنها ماندم، خبری از حسین هم نبود. بعد از یک ساعت آتش درگیری فرو نشست.

صدای صحبت کردن عراقی ها را که روی تپه در حال حرکت بودند، می شنیدم . به صورت سینه خیز به سمت عقب حرکت کردم عصر بود که به بچه ها رسیدم، حسین وقتی مرا دید گفت: قرار بود با هم شهید شویم نه تنهایی.

در ادامه عملیات بعد از دو روز به عقب برگشتیم و خبر شهادت علیرضا و سعید را شنیدیم .

آنها به قافله شهدا پیوستند و با افتخار روی دست مردم تشییع شدند و ما را جا گذاشتند.

«ضریب هوشی بالا»[9]

سعید از ضریب هوشی بالایی برخوردار بود، زمانی که در پادگان دو کوهه مستقر بودیم، یک روز بعد از ظهرروحانی ای برای ما سخنرانی می کرد، در پایان سخنرانیش گفت: معمایی برایتان طرح می کنم تا ببینم چه کسی می تواند آن را حل می کند.

معمایی که مطرح کرد این بود: گاوی بود از لاغری از چاقیش نتوان گذشت، از لاغری نتوان خرید.

چند لحظه ای فکر کردیم، کسی جوابی برای معما پیدا نکرد سعید بلند شد و گفت:

این گاو، متعلق به آقایی به نام لاغری بود، چون گاو خیلی چاق بوده و آقای لاغری هم خیلی خسیس حاضر نبوده گاوش را بفروشد، به این ترتیب این گاو توسط هیچ کسی خریداری نشده است.

آن روحانی که از حاضر جوابی و ذکاوت سعید خوشش آمده بود به او احسنت گفت.

« بر بالین برادر»[10]

بعد از عملیات فتح المبین تعداد زیادی شهید را به کرمان آوردند، آن زمان من پاس بخش سپاه بودم، وقتی جنازه شهدا را به سپاه آوردند، مسئول تعاون نبود که آنها را تحویل بگیرد.من و جمعی از بچه ها تصمیم گرفتیم اجساد شهدا را تحویل بگیریم، به همین منظور من و چند نفر دیگر بالای ماشین رفتیم تا تابوتها را پایین بگذاریم.

بعد ازآنکه چند تابوت را پایین دادیم یک لحظه نگاهم روی نوشته یکی از تابوتها ثابت ماند: شهید سعید عربنژاد

ابتدا فکر کردم خیالاتی شده ام، با دو دستم چشمانم را مالیدم و بار دیگر به دقت نگاه کردم و نوشته را خواندم: شهید سعید عربنژاد فرزند حسین.

باورم نمی شد انگار واقعیت داشت کنار تابوت زانو زدم و با دستهایی لرزان، درش را باز کردم، خودش بود سعید بود که آرام درون تابوت خوابیده بود در حالی که از نوک پا تا پیشانیش ترکش خورده بود.

بر بالینش نشستم و با چشمانی اشکبار نگاهش کردم، یک دل سیرنگاهش کردم، تا در آخرین دیدار حسرت به دل نمانم.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – مدرسه راهنمایی «تلاش» سابق و «شهید علی اسدی» فعلی خانوک

[2] – راوی: عبدالکریم عرب ،دوست و همرزم شهید

[3] – رحیمی، رئیس ساواک زرند در آن زمان

[4] – راوی: عبدالکریم عرب ،دوست و همرزم شهید

[5] – راوی: حمید عربنژاد ، برادر شهید

[6] – راوی : مسعود عربنژاد ، دوست و همرزم شهید

[7] – شهیدان: سعید عربنژاد ، علیرضا عربنژاد(مهدی ) و حسین عربنژاد(علی)

[8] – حمید عربنژاد

[9] – راوی: رضا اسدی ، همرزم شهید

[10] – راوی: حمید عربنژاد ،برادر شهید