
نام و نام خانوادگي: رضا مهدوي
نام پدر: محمد
تاريخ و محل تولد: 1346/04/15– خانوك
شغل: نجّار
تاريخ و محل شهادت: 1362/08/02– مريوان
سن هنگام شهادت: 16 سال و 4 ماه
«شرح مختصري از شانزده بهار زندگي»
رضا، چهارمين فرزند خانواده بود كه در تيرماه سال 1346 در خانوك به دنيا آمد. پدرش، مردي متدين بود كه در ايام محرم به تعزيه خواني و مداحي مي پرداخت. رضا دوران ابتدايي را در دبستان علوي زادگاهش آغاز كرد. هشت ساله بود كه تعزيه خواني را شروع كرد، او نقشهاي كوچك تعزيه، مثل طفلان مسلم، حضرت قاسم و … را مي خواند. رضا بعد از پايان دوران دبستان، پا به مدرسه راهنمايي زادگاهش گذاشت و بعد از پايان كلاس اول راهنمايي، ترك تحصيل كرد و در يك مغازۀ نجاري در خانوك، مشغول كار شد. وي در روزهاي پر از خفقان قبل انقلاب، با وجود سن كمش، همدوش ساير مردم در تظاهرات عليه رژيم شركت مي كرد و به پخش اعلاميه هاي حضرت امام«ره» مي پرداخت.
رضا در سال 1361 براي اولين بار، تصميم گرفت كه راهي جبهه شود؛ اما به علت كم بودن سن با اعزامش مخالفت مي شد؛ ولي او با دست بردن در شناسنامه اش و تغيير سال تولدش عازم جبهه شد.
سومين و آخرين حضور رضا در جبهه، سال 1362 بود، وي كه جمعيِ گردان يا مهدي «عج» تيپ ثارالله بود به عنوان تك تيرانداز در عمليات «والفجر چهار» در منطقۀ مريوان، شركت كرد و سرانجام در سحر دومين روز از آبانماه سال 1362 كه مصادف با ماه محرم بود با اصابت تير به ناحيۀ قلب، در خون خود غلتيد و هماي سعادت را در آغوش كشيد. پيكر مطهرش در گلزار شهداي خانوك به خاك سپرده شد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
«فرازي از وصيت نامه»
اكنون كه اين وصيت نامه را مي نويسم، همچون دفعات قبل، خودم را لايق كشته شده در اين راه نمي بينم، هنوز خيلي تا انسانيت و مومن شدن، فاصله دارم و از خداوند مي خواهم كه اين سعادت شهادت را نصيب من بفرمايد. اگر بناست همه چيز دنيا با مرگ، پايان يابد، چه بهتر كه شهادت پر افتخار، آخرين فصل زندگي انسان باشد. [بدانيد] هر گونه افسردگي و ناراحتي، مطمئناً باعث عذاب روح من خواهد شد و ضمناً برايم سياه نپوشيد و خوشحال و اميدوار باشيد كه اين مأموريت از جانب خداوند است. بايد همه ي دوستان و خويشان و به خصوص خانواده ام و مخصوصاً پدر و مادرم شاد باشند و در موقع رسيدن خبر شهادت [من] شادي كنند؛ [چرا] كه فرزندشان در راه خدا قرباني گشته؛ همچون حسين (ع) كه علي اكبرش را به ميدان جنگ فرستاد. اگر سعادت، نصيبم شد و جنازه ام به دستتان نرسيد، سري به قبرِ شهيدان دیگر بزنيد و اگر جنازه ام به دستتان رسيد، تقاضايي[1] كه [از شما] دارم [اين است كه] در تشييع جنازه ام اسراف نشود و [از] مؤمنيني كه در تشييع جنازه ام شركت مي كنند [مي خواهم كه] از آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) درخواست كنند كه براي دفنم بيايد و اگر امكان دارد با همان لباس مقدس [بسيجي] دفنم نماييد و شما خانواده ام بدانيد كه خوابم تعبير شد و به آرزويم رسيدم و اين اجازه[2] را به ضد انقلاب ندهيد تا زير تابوتم را بگيرند. اين را بدانيد كه من ، تنها متعلق به شما نبودم كه در موقع شهادتم بي تابي كنيد؛ بلكه من امانتي از طرف خدا، نزد شما بودم كه براي ياري دين، از شما گرفته شدم.
مادر! مرا ببخش، چون دست تقدير، اين چنين خواسته. مادر! من آرزو داشتم بعد از پيروزيِ رزمندگان اسلام، شما را به زيارت كربلا و [زيارت] ائمه ي اطهار ببرم؛ [اما قسمت نشد، من] مي دانم با كمي سنم به آرزويم مي رسم. از شما و برادرانم مي خواهم سلاح زمين افتاده ي مرا به زمين نگذاريد.

رضا مهدوي 13/4/1362
برگهايي زرين از تقويم زندگي بسيجي شهيد «رضا مهدوي»
خاطرات
«نفرت از شاه»[3]
جريان انقلاب به اوج خود رسيده بود. آن زمان، رضا دانش آموز دبستان بود. او علي رغم سن كمش در تظاهرات، شركت مي كرد. آن چنان از شاه، متنفر بود كه يك روز، در کلاس، یک صندلی زير پايش گذاشت و عكس شاه را پايين انداخت و شكست. عده اي از بچه ها، موضوع را به گوش رئيس مدرسه رساندند. رضا يك هفته به مدرسه نيامد؛ حتي بازرس آموزش و پرورش دنبالش بود تا به خاطر اين كار، تنبيهش كند؛ اما موفق نشد و ديري نپاييد كه انقلاب، پيروز شد.
«درك وسيع»[4]
سال 57 بود، من، دانش آموز كلاس سوم بودم و رضا در كلاس پنجم، درس مي خواند. زمزمه ي انقلاب از همه جا به گوش مي رسيد. آن زمان در مدارس، تغذيه مي دادند.
رضا، ما را در گوشه اي جمع مي كرد و مي گفت: تغذيه ها را نخوريد؛ چون متعلق به شاه هستند و حرامند، نبايد آنها را بخوريد.
ما هم به حرفش احترام مي گذاشتيم و از تغذيه اي كه مي دادند، استفاده نمي كرديم. با آنكه سنش كم بود، درك وسيعي نسبت به مسائل پيرامونش داشت.
«نمي خواهم سَربارَت باشم»[5]
كلاس اول راهنمايي را كه به پايان رساند، ترك تحصيل كرد و به عنوان شاگرد در يك مغازه ي نجاري، مشغول كار شد.
به او گفتم: پسرم! اگر دَرسَت را ادامه داده بودي، بهتر نبود؟
گفت: بابا! تو كسي را نداري كه مرا براي ادامه ي تحصيل به شهرهاي اطراف بفرستد، نمي خواهم سرْبارت باشم و تمام مخارج تحصيلم را به شما تحميل كنم. الان كار مي كنم و وقتي درآمدي، كسب كردم، درسم را ادامه مي دهم.
«معيار سنجيدن»[6]
هر وقت مي خواست كاري را انجام دهد، بررسي مي كرد تا ببيند آيا كارش رضاي خدا را در بَر داردد يا نه؟ در واقع ، جلب رضاي خدا معيار سنجيدن و انجام دادن كارهايش بود.
از صبح كه بيدار مي شد، تا شب سر بر بالين مي گذاشت تمام سعيش بر اين بود كه كاري را بر خلاف رضاي خدا انجام ندهد.
«دستهاي بهشتي»[7]
در يك مغازه ي نجاري، كار مي كرد. دستهايش پوست، پوست و خشن شده بدند. آنها را بوسيدم وگفتم: «پسرم! مي داني اين دستها به بهشت مي روند.» طبق عادت هميشگي اش دستي به سرم كشيد و گفت: ان شاءالله
«عمقِ عشق»[8]
پسر خاله ام[9] به شهادت رسيده بود و مادرم بي خبر بود. هرگز آن صبح سرد زمستاني را فراموش نمي كنم. همه دور چراغ نشسته بوديم كه رضا وارد اتاق شد و در حالي كه دستهايش را روي چراغ گرفته بود و به هم مي ماليد تا گرم شوند، خطاب به مادر گفت: مي خواهم مطلبي را به شما بگويم.
چندين بار، اين جمله را گفت و هر بار، حرفش را خورد. بالاخره حوصله مان سر رفت و گفتيم: حرفت را بزن!
بغضش تركيد، در حالي كه به شدت، اشك مي ريخت، گفت: احمد، شهيد شده، خوش به سعادتش.
اشكهاي آن روزش را هرگز فراموش نمي كنم؛ اشكهايي كه از عمق عشقش به شهادت، حكايت مي كردند.
«زماني فرا مي رسد كه …»[10]
يك روز، چند شهيد به خانوك آوردند و تشييع كردند، رضا بعد از مراسم تشييع به مادر گفت: مادرم! ببين، آنها كه یک یا دو پسر داشتند، در راه خدا دادند؛ فرق شما با بقيه چيست كه پسرانت شهيد نمي شوند؟! مادر جان! شما هشت پسر داري، نمي خواهي يكي – دو تا از آنها را فداي اسلام كني؟
مادر جان! زماني فرار خواهد رسيد كه جنگ تمام خواهد شد و كساني كه به جبهه نرفته اند، حسرت خواهند خورد.

«قَدَت را چه مي كني؟!»[11]
سال 1361 بود كه تصيمم گرفت به جبهه برود، وقتي كه براي ثبت نام به بسيج، مراجعه كرد به خاطر سن كم، اسمش را ننوشتند.
او در شناسنامه اش دست برد و تاريخ تولدش را عوض كرد، رماني كه مي خواست براي بار دوم به بسيج، مراجعه كند، همسايه مان كه موضوع را مي دانست به او گفت: رضا جان! تاريخ تولدت را عوض كردي، قَدَت را چه مي كني؟!
او بلافاصله گفت: كفش پاشنه بلند مي پوشم، حل مي شود.
«سرنوشت»[12]
يك روز، وقتي از سر كار به خانه آمدم، خانمم گفت: خبر داري كه رضا عازم جبهه است؟ الان به محل بسيج رفته تا از آنجا اعزام شود.
به محض شنيدن اين حرف به محل بسيج رفتم. رضا توي صف، ايستاده بود تا سوار اتوبوس شود، دستش را گرفتم، او را از صف بيرون آوردم و گفتم: رضا جان! كجا مي روي؟ دو تا از برادرانت در جبهه هستند، تو بمان، هر وقت آنها آمدند، برو.
او گفت: «بابا! اين چه حرفي است كه مي زني؟ شما كه اهل سواد و معرفتي نبايد جلوي مرا بگيري، بايد مادرم را هم قانع كني كه راضي به رفتنم باشد. من، چه اينجا باشم و چه آنجا، هر چه كه سرنوشتم باشد و خدا برايم مقدر كرده باشد، اتفاق مي افتد. خواهش مي كنم مانع من نشو.»
آنچنان با حرفهايش مرا قانعم كرد كه ديگر نتوانستم چيزي بگويم. از او خداحافظي كردم و به خانه رفتم. به مادرش گفتم: مانعش نشو، بگذار دنبال سرنوشتش برود.
«خاكِ پاك»[13]
از جبهه كه برگشت، مقداري از خاك بُستان را به عنوان تبرك با خود آورده بود، مي گفت: مادر! اين خاك را از جايي برداشتم كه تعداد زيادي از بچه ها در آن قسمت، شهيد شده بودند. مادر! نمي داني كه اين خاك پاك،چه ارزش و قيميتي دارد؟!
چند روز، كارش، درست كردن مُهر نماز با خاك بستان بود.؛ مهرهايي كه هنوز به يادگار مانده اند.
«ما براي خودمان، جا گرفتيم!»[14]
يكي از دوستانش بعد از شهادتش مي گفت: يك روز با تني چند از دوستان به گلزار شهداي خانوك رفتيم. رضا روي زمين خوابيد و گفت: بچه ها دور من، خط بكشيد. ما هم با گچ دور او خط كشيديم.
محمد جواد زادخوش[15] هم، كار رضا را تكرار كرد. رضا گفت: ما جايي براي خودمان گرفتيم، هر كس ديگر هم كه مي خواهد، بياييد براي خودش جا بگيرد.
وقتي كه رضا شهيد شد، دقيقاً او را همانجايي دفن كردند كه خودش انتخاب كرده بود و ما دورش خط، كشيده بوديم.
«من هم يك درخت، اينجا كاشتم»[16]
يك سال، قبل از شهادتش خواب ديدم كه در گلزار شهداي خانوك به اندازه ي شهدايي كه الان، آنجا دفن هستند، درخت سرو كاشته اند. گرم تماشاي درختها بودم كه پدرم از گلزار، بيرون آمد و گفت: من هم يك درخت، اينجا كاشتم.
وقتي كه خوابم را براي پدرم تعريف كردم، لبخندي زد و گفت: خير است.
يك سال بعد، خوابم تعبير شد و رضا به جمع شهداي آرميده در گلزار پيوست. آن موقع بود كه معناي لبخند پدر و منظورش را از گفتن « خير است» را فهميدم.
«خواب ديدم كه…»[17]
نيمه شب بود، غرق خواب بودم كه متوجه شدم يكي با دست، تكانم مي دهد و صدايم مي زند. به زور، چشمانم را باز كردم، رضا بود، گفتم: چي شده؟ كاري داري؟
گفت: من، خوابي ديدم كه بايد آن ار برايت تعريف كنم.
باورم نمي شد آن موقع شب، مرا بيدار كرده كه خوابش را تعريف كند، گفتم: چه لزومي دارد كه الان، خوابت را تعريف كني؟ صبح هم روز خداست.
گفت: نه، بايد تعريف كنم، مي ترسم يادم برود.
گفتم: خُب، تعريف كن.
گفت: خواب ديدم، عملياتي در شرف وقوع است. چند مرد بزرگوار و نوراني، سوار بر اسب به سمت خط مقدم مي رفتند. من، اصرار مي كردم تا مرا هم با خودشان ببرند؛ اما آنها قبول نمي كردند. در حالي كه اشك مي ريختم، جلوي اسب سوار اولي و دومي را گرفتم؛ اما آنها رفتند و مرا نبردند. نفر سوم ايستاد و مرا پشت سر خودش بر تَرك اسب نشاند و روانه ي خط مقدم شد.
من، مطمئنم كه شهيد مي شوم، چون كسي كه مرا با خودش برد امام حسين (عليه السلام) بود.
دو – سه شب بعد، همزمان با آغاز عمليات، تير به قلب مهربانش اصابت كرد و خاك منطقه با خون پاكش فرش شد.
«نجات مجروح با پاي برهنه»[18]
يك روز، قبل از آغاز عمليات والفجر چهار، يكي از بچه ها كه بالاي تپه اي، نگهباني مي داد، توسط نيروهاي كومله و دموكرات، زخمي شد. به محض زخمي شدن نگهبان از جايمان بلند شديم تا به بالاي تپه برويم و او را پايين بياوريم. تپه، حالت جنگي داشت. در حال پوشيدن پوتينهايمان بوديم كه متوجه شديم رضا با پاي برهنه در حال دويدن به سوي تپه است.
من، فرياد زدم: رضا! كفشهايت را بپوش، اينجا پر از سنگ و خار و خاشاك است.
همانطور كه مي دويد، گفت: «كفش نمي خواهم، بنده ي خدا تير خورده، بايد به دادش برسيم.»
نگهبان را كه پايين آوردند، پاهاي رضا را نگاه كردم، پُر از زخم بودند و از محل زخمها خون، جاري بود، گفتم: رضا جان! بيا پاهايت را باند پيچي كنيم.
گفت: نيازي نيست. خودشان خوب مي شوند.
«قرباني كوچك»[19]
بعد از شهادت رضا، مادر شهيد نخعي[20] به خانه مان آمد و گفت: من نمي دانستم رضا با آن سن كمش به جبهه رفته. يك شب، خواب ديدم جمعيت زيادي در تكيه ي امام حسين (عليه السلام) خانوك، پاي سخنراني حاج آقا فخر مهدوي[21] نشسته اند و ايشان، روي منبر، در حال خواندن روضه ي علي اصغر (ع) هستند و يك پسر بچه ي كوچك در آغوششان است.
روضه كه تمام شد حاج آقا فخر، پسر بچه را دست پدر رضا داد و گفت: استاد محمد! بيا اين هم علي اصغرت.
از خواب كه بيدار شدم، از بچه هايم پرسيدم: كدام يك از بچه هاي استاد محمد در جبهه هستند؟ آنها گفتند: دو پسر بزرگش.
روز بعد كه خبر شهادت رضا در خانوك پيچيد، فهميدم رضا، همان علي اصغري بود كه حاج آقا به دست استاد محمد داد؛ علي اصغري كه در راه خدا قرباني شد و خدا اين قرباني كوچك را پذيرفت.
«خدا او را پذیرفت»[22]
یک روز قبل از آغاز عملیات، رزمنده ها را سوار ماشین کردم تا آنها را برای زنگ زدن به خانواده هایشان، داخل شهر ببرم. رضا هم در بینشان بود؛ او را بغل دستم نشاندم. نگاهی به جثّه کوچکش کردم و گفتم: آخه پسرخوب! تو با این سنّ کمت آمدی جبهه، چه کار کنی؟ الآن باید سر دَرست باشی، نه اینجا!!!
گفت: من هم مثل دیگران وظیفه داشتم که بیایم و بجنگم.
گفتم: رضا! دوست داری شهید شوی؟
لبخند زیبایی روی لبش نقش بست، گفت: بله، اگر خدا بخواهد و مرا بپذیرد، آرزویم شهادت است.
شب همان روز، در عملیات شرکت کرد و شهید شد. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، یاد آخرین حرفهایش افتادم و با خودم گفتم: خدا او را پذیرفت.
«لياقت شهادت»[23]
سال 62 بود، در منطقه اي اطراف كردستان، مستقر بوديم. عقبه ي خط خودی، ما را در قالب گردانهاي رزمي، سازماندهي كردند تا براي انجام عمليات، راهيِ منطقه ي عملياتي شويم. جمعي از بچه هاي خانوك بوديم كه لحظاتمان را در كنار هم مي گذرانديم.
تقريباً دو ساعتي از ظهر گذشته بود كه رضا به من گفت: مجيد! مي خواهم بروم حمام تا غسل شهادت كنم، مي آيي با هم برويم؟
گفتم: بله با كمال ميل مي آيم.
به خاطر كوهستاني بودن منطقه، حمامها صحرايي بودند. با هم به نيت غسل شهادت روانه ي حمام شديم. بيرون كه آمديم رضا گفت: مجيد جان! غسل شهادت كردي؟
با حسرت گفتم: اي واي! يادم رفت.
باورم نمي شد كه به نيت غسل شهادت به حمام رفته بودم، اما فراموش كرده بودم غسل، انجام دهم. ساعت چهار و نيم عصر بود كه به ما اعلام كردند براي عمليات بايد به منطقه ي پنجوين عراق برويم.
من هم مثل ساير بچه ها تجهيزاتم را كامل كردم، كلاه آهنيم را پوشيدم و مشغول وداع با دوستانم شدم. همه در حال اشك ريختن بودند. به رضا كه رسيدم با لباني خندان گفت: خجالت بكش، چرا گريه مي كني؟ امشب، شب خوشحالي ماست.
با اين حرفش، خنديدم و او را در آغوش گرفتم و بوسيدم. سوار كاميونها شديم و به سمت خط مقدم، راه افتاديم. به آنجا كه رسيديم با پاي پياده به سمت خط دشمن، حركت كرديم. مسير، كوهستاني و صعب العبور بود. ساعت سه و نيم بامداد بود كه به منطقه ي پنجوين عراق كه همجوار با مريوان بود، رسيديم.
به محض آغاز عمليات، دشمن، متوجه ي حضور ما شد و طبق عادت هميشگي اش شروع به شليك منوّر كرد. من در نور منورها رضا را ديدم كه تير به قلبش اصابت كرد و به صورت، روي زمين افتاد. آن لحظه چون گرم عمليات بوديم، نتوانستم خودم را بالاي سرش برسانم. خط را كه تثبيت كرديم، برگشتم و او را پيدا كردم، تمام بدنش غرق خون بود. آن موقع بود كه فهميدم هر كسي لياقت شهادت را ندارد؛ من به نيت غسل شهادت رفته بودم؛ اما چون لياقت شهادت نداشتم،غسل، فراموشم شد؛ اما او كه از سمت خدا انتخاب شده بود، نه از فيض غسل، محروم شد و نه سعادت شهادت را از دست داد.
«برايم سياه نپوشيد»[24]
شب اولي كه او را به خاك سپرديم، به خوابم آمد و يك چادر گلدار سفيد، دستم داد و گفت: مادر! من، شهيد شده ام، در مراسمم چادر مشكي نپوش، اين چادر را بپوش.
من هم طبق خواسته اش در مراسمش چادر مشكي نپوشيدم. در وصيت نامه اش هم نوشته بود: برايم سياه نپوشيد.
«صبر كن!!!»[25]
يك هفته قبل از فوت پدرم، يك شب در عالم خواب، خودم را كنار تربت رضا ديدم. مشغول حرف زدن با او بودم كه ناگهان، سنگ قبرش با چند تكان، كنار رفت و رضا با لباسهاي بسيجي اي كه تنش بود، بلند شد و توي قبر ايستاد. من كه شگفت زده شده بودم، فرياد زدم: مردم! بياييد ببينيد كه شهدا زنده اند. رضا در حالي كه مي خنديد، گفت: بله، شهدا زنده اند.
گفتم: رضا جان! مي گويند شهدا شفاعت مي كنند، شما هم شفاعت مي كنيد؟
گفت: بله، ما هم شفاعت مي كنيم.
يك بسته، توي دستم گذاشت و گفت: خواهر! مشكلي را كه داشتي به زودي حل مي شود. يك بسته ي ديگر هم به دستم داد و گفت: آن را به مادر بده و بگو صبر كن.
يك هفته از خوابم گذشته بود كه پدرم از دنيا رفت. آن موقع بود كه فهميدم چرا مي گفت به مادر بگو، صبر كن!!!
«گوشه اي از نامه ي شهيد به خواهرش»
حضور محترم خواهر عزيزم مريم، سلام[عرض مي كنم]. اميدوارم كه حالت خوب باشد. نمي داني [كه] چقدر دلم برايت تنگ شده. خوشحالم از اين كه در هلال احمر، لباس براي رزمندگان مي دوزي، اگر مي تواني دَرسَت را هم ادامه بده. هر چه محبت به من داري، [در حق مادر، داشته باش]. نامه اي را كه برايت مي نويسم، براي مادر نخوان؛ چون ناراحت مي شود. من در گردان بچه هاي مشهد هستم و در خط مقدم جبهه. اطمينان به برگشتن ندارم؛ چون كه خيلي از جنازه هاي بچه ها دست عراقيها افتاده. اگر لياقت شهادت، پيدا كردم، ناراحت نشو و بدان كه اين سعادت، نصيب هر كسي نمي شود، اين مصيبتها و سختيها، زودگذر و تمام شدني است؛ ولي پاداش اين جان فشانيها و فداكاريها، رسيدن به نعمتهاي ابدي و بي پايان خداوند است. اگر مي خواهيد در مقام و عظمت شما خللي، وارد نشود، هيچگاه زبان به شكايت نگشاييد. سلام مرا به رهبر عزيزم برسانيد و بگوييد كه تا آخرين قطره ي خونم، سنگر اسلام را ترك نخواهم كرد.
مريم جان! خيلي خوشحال شدم كه گردنبند خودت را به جبهه، هديه دادي، افتخار مي كنم كه خواهري، مثل تو دارم. اين آخرين، نامه اي است كه برايت مي نويسم. تو را به خدا مواظب درس خواندنِ بچه ها باش، به خدا قسم راضي نيستم كه در فراق من، گريه كني.
برادر كوچكت، رضا مهدوي 1362/3/27

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات
[1]– در اصل وصيت: تقاضايي را دارم
[2]– در اصل وصيت: و اين اجازه را ندهيد
[3]– راوي: عباس(محمود) مهدوي، برادر شهيد
[4]– راوي: عباس(محمود) مهدوي، برادر شهيد
[5]– راوي: محمد مهدوي، پدر شهيد
[6]– راوي: طوبي عربنژاد، مادر شهيد
[7]– راوي: طوبي عربنژاد، مادر شهيد
[8]– راوي: مريم مهدوي، خواهر شهيد
[9]– شهيد احمد عربپور
[10]– راوي: مريم مهدوي، خواهر شهيد
[11]– راوي: طوبي عربنژاد، مادر شهيد
[12]– راوي: محمد مهدوي، پدر شهيد
[13]– راوي: طوبي عربنژاد، مادر شهيد
[14]– راوي: مريم مهدوي، خواهر شهيد
[15]– شهيد محمد جواد زادخوش
[16]– راوي: مريم مهدوي، خواهر شهيد
[17]– راوي: باقر مهدوي، پسر عمه و همرزم شهيد
[18]– راوي: باقر مهدوي، پسر عمه و همرزم شهيد
[19]– راوي: مريم مهدوي، خواهر شهيد
[20]– شهيد حميد نخعي، از شهداي خانوك
[21]– مرحوم حاج آقا فخر مهدوي، از روحانيون و منبريهاي معروف خانوك
[22] – راوی: محمد اسدی، همشهری شهید
[23]– راوي: مجيد عربنژاد، دوست و همرزم شهيد
[24]– راوي: طوبي عربنژاد، مادر شهيد
[25]– راوي: مريم مهدوي، خواهر شهيد

