وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید مسلم مهدوی فرزند مجید

نام و نام خانوادگی : مسلم مهدوی

نام پدر: مجید

تاریخ ومحل تولد: 1360/09/20- خانوک

شغل: بسیجی

تاریخ و محل شهادت: 1381/11/30- ارتفاعات سیرچ کرمان

سن هنگام شهادت: 21 سال و 2 ماه

«شرح مختصری از بیست و یک بهار زندگی»

مسلم، اولین فرزند خانواده بود که در آذر سال 1360 در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش پشت سر گذاشت و سپس پا به مدرسه راهنمایی شهید علی اسدی گذاشت. او بعد از پایان دوران راهنمایی، ترک تحصیل کرد و به کار و فعالیت مشغول شد.

با رسیدن به سن سربازی، عازم خدمت شد و به عنوان سرباز یگان موزیک سپاه در کرمان مشغول خدمت گشت.

مسلم بعد از پایان خدمت، در سپاه کرمان ماند و به عنوان بسیجی در تعویض روغنی سپاه، مشغول فعالیت شد. وی گاهی در گروه موزیک سپاه نیز حضور داشت.

او در بهمن سال 1381 به همراه پدرش[1] و جمعی از پاسداران لشکر 41 ثارالله عازم زاهدان شد و سرانجام در غروب روز سی ام بهمن، هنگام بازگشت از ماموریت بر اثر برخورد هواپیما به ارتفاعات سیرچ کرمان به همراه 275 تن از پاسداران لشکر 41 ثارالله به خیل شهدا پیوست. پدر ایشان نیز جزو شهدای مذکور می باشد. پیکر مطهرش بعد از تشییع در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

برگهایی زرین از تقویم زندگی بسیجی شهید «مسلم مهدوی»

(خاطرات)

«لذت بردن از کمک به دیگران»[2]

مسلم، همه جا مشکل گشا بود، هر گاه یکی از اهالی را مشغول کارکردن روی صحرا یا چیدن محصول باغش می دید، بلافاصله به کمکش می شتافت .

نه تنها کمک حال مردم خانوک، بلکه کمک حال افراد غریبه هم بود،او همة این کارها را تنها برای رضای خدا بدون دریافت ریالی مزد، انجام می داد و همیشه از کمک کردن و خیر رساندن به دیگران لذت می برد.

«راه خدا را بروید»[3]

بیشتر مواقع مرا با خودش به مسجد می برد،نماز خواندن را از او یاد گرفتم. هر وقت پایگاه مقاومت خانوک، مراسم داشت، با تمام وجود خدمت می کرد. هر زمان که هیئت شهدای خانوک، برنامه داشت او همدم و همراه حاج حسین[4] بود و کمک می کرد.

همیشه به من و دیگر دوستان می گفت: سعی کنید راه خدا را بروید و مردم آزاری نکنید.

فداكاري[5]

یک روز روی صحرای خانوک مشغول آبياري محصولم بودم كه ناگهان متوجه شدم ، آب از گوشه اي از زمين با سرعت به بيرون، هدايت مي شود و تمام زحمتم رو به  هدر رفتن است.هر چه کردم نتوانستم جلوی هدر رفتن آب را بگیرم . دنبال وسیله ای می گشتم تا به کمک آن جلوی آب را بگیرم،

در همين  حین  مسلم از راه رسيد و با مشاهدة اوضاعی که به وجود آمده بود، بدون درنگ در محل بیرون رفتن آب از زمین خوابید و به من گفت : ((  من  جلوي هدر رفتن آب را مي گيرم ، شما هم مشغول ترميم  اين محل شوید)).با فداکاری او توانستم محل بیرون رفتن آب را ترمیم  کنم تا زحماتم به هدر نرود.

«در محضر پدر»[6]

سال 79 تصادف کردم،به سر و یکی از پاهایم ضربة شدیدی وارد آمد. بیست و هشت روز در بیمارستان باهنر کرمان، بستری بودم، در طی این مدت، مسلم، هفته ای دو بار کنار من می ماند وکارهایم را انجام می داد.

از بیمارستان که مرخص شدم، پدر مسلم دائم به من سر می زد،پایم را چرب می کرد و ماساژ می داد، وقتی که به خاطر نشستن در خانه، دلم می گرفت با من حرف می زد و دلداریم می داد.

او تا وقتی که دوران نقاهت را پشت سر گذاشتم، لحظه ای تنهایم نگذاشت. مسلم که درس محبت و ایثار و عشق به ولایت را از پدرش آموخته بود، در محضر او به سوی ملکوت پرواز کرد.

شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – شهید مجید مهدوی

[2] – راوی: هادی اسدی، دوست شهید

[3] – راوی: هادی اسدی، دوست شهید

[4] – سردار شهید حسین اسدی

[5] – راوی: حاج اکبر عربنژاد، همشهری شهید

[6] – راوی: حسین اسدی، همسایه شهید