
نام و نام خانوادگی: محمد حسین عربنژاد
نام پدر: حاج حیدر
تاریخ و محل تولد: 1328/08/03 – حمیدیه
شغل: مسئول واحد ماشین آلات جهادسازندگی کرمان
تاریخ و محل شهادت: 1365/12/07 – شلمچه
سن هنگام شهادت: 37 سال و 4 ماه
«شرح مختصری از سی و هفت بهار زندگی»
محمدحسین در آبان 1328 در روستای حمیدیه[1] چشم به جهان گشود. وی دوران ابتدایی نظام قدیم را در دبستان زادگاهش آغاز کرد. یازده ساله بود که از نعمت مادر محروم شد. هنوز غم از دست دادن مادر را فراموش نکرده بود که روزگار، بار دیگر روی تلخ خود را به او نشان داد و سایۀ پدر از سرش رخت بربست. با فوت پدر، تحصیلات محمد حسین به ششم ابتدایی نظام قدیم محدود شد. او که از ادامۀ تحصیل بازمانده بود و نزد برادرش[2] زندگی می کرد، برای امرارمعاش، کار با تراکتور را انتخاب کرد و بعد از مدتی، به کارهای فنی روی آورد.
عشق به اهل بیت و سیدالشهدا(علیه السلام) در وجود او موج می زد و ایشان نوحه خوان مراسم عزاداری سیدالشهدا(علیه السلام) بود.
وی در سال 1350 با دخترعمویش ازدواج کرد که حاصل این ازدواج، دو پسر به نامهای «محمدمهدی» و «یاسر» است. او پس از ازدواج، به مدت چند ماه در خانۀ پدریش در حمیدیه زندگی کرد و بعد از آن، به سبب اشتغال در معدن «باب نیزو» در خانوک ساکن شد.
محمدحسین از سال 1352 مبارزات خود را علیه رژیم سفّاک پهلوی آغاز کرد. او که یکی از اعضای انقلابی گروه یازده نفرۀ فامیلی[3] بود، با تکثیر و پخش اعلامیه و نوارهای حضرت امام«ره» و راه اندازی تظاهرات، نقش مؤثری در بیدار کردن اذهان مردم نسبت به جنایات رژیم پهلوی داشت. او مدتی در قسمت ماشین آلات پروژۀ «پانصد دستگاه» کرمان کار کرد و بعد از آن، در پروژۀ «سیلو» در جادۀ ماهان مشغول به کار شد و از خانوک به کرمان، نقل مکان کرد و در آنجا اقامت گزید. ایشان به کمک برادرانش و دیگر اعضای گروه، در خانه اش در کرمان، محلی مخفی برای جاسازی دستگاه تکثیر اعلامیه ساختند. آنها اعلامیه های تکثیرشده را از آنجا به بعضی از نقاط کشور می فرستادند.
محمدحسین در جریان یکی از تظاهرات های قبل از انقلاب، دستگیر شد و هشت روز در زندان ساواک بود. بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، فرمان تشکیل جهادسازندگی از سوی حضرت امام خمینی«رحمة الله علیه» صادر گردید. او که جزو مؤسسین این نهاد مقدس در کرمان بود و از آنجا که در کارهای فنی، استعداد و مهارت فوق العاده ای داشت، به عنوان مسؤول واحد ماشین آلات جهادسازندگی«سابق» کرمان مشغول به کار شد. این جهادگر نستوه ، بارها به مناطق محروم سفر کرد و مشغول خدمت رسانی به مردمان زجرکشیدۀ این مناطق شد.
با آغاز جنگ، محمدحسین نیز پا به عرصۀ نبرد گذاشت و در کسوت «جهادگر» به سنگرسازی و تعمیر و جابجایی ماشین آلات سنگین مشغول شد.آن چنان که بعضاً بامسؤولیت گروه «تعمیر و راه اندازی ماشین آلات سنگین» لشکر 41 ثارالله در عملیات ها حضور فعال داشت.
محمدحسین در سال 1362 به سفر حج مشرف شد. وی در عملیات والفجر 8 در سال 1364 در خط فاو، به شدت شیمیایی شد و از ناحیۀ حنجره و چشم آسیب دید و به مدت دو ماه در خانه در اتاقی کاملاً تاریک بستری گشت. به محض آنکه اندکی بهبودی یافت، دوباره راهی مناطق جنگی شد تا ماشین آلات غنیمتی و ترکش خورده را تعمیر و بازسازی نماید. ایشان در عملیات کربلای 4، از ناحیۀ پا و کمر به شدت مجروح شد. وی را به بیمارستانی در اهواز منتقل کردند تا از آنجا روانۀ مشهد نمایند؛ اما او با رضایت خود، به کرمان آمد و در بیمارستان بستری شد تا مورد عمل جراحی قرار گیرد.
اوج حضور محمدحسین در عملیات کربلای5 بود. وی در حالی که دوران نقاهت را پشت سر می گذاشت و تنها شانزده روز از تاریخ آخرین عمل جراحیش می گذشت، تصمیم به یادماندنی زندگیش را گرفت و از جهاد، تقاضای مرخصی کرد و به عنوان یک رزمندۀ بسیجی، راهی جبهه شد تا از صف رزمندگان مشتاق عملیات کربلای5، عقب نماند.
سرانجام در هفتم اسفند 1365، در حالی که تنها 29 روز از تاریخ مجروحیتش در عملیات کربلای 4 می گذشت، در منطقۀ «شلمچه» لباس زیبای شهادت را بر تن کرد و به برادر شهیدش «سردار حمید عرب نژاد» پیوست.


پیکر مطهرش در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.
درود شهیدان راه خدا بر او باد.
برگهایی زرین از تقویم زندگی جهادگر شهید «محمدحسین عربنژاد»
(خاطرات)
«عقدی که در عرش بسته شد»[4]
روزی که به خواستگاریم آمد، به خاطر حرفهایی که عده ای از روی عناد در موردش زده بودند، جواب رَد دادم. شب روز بعد، خواب دیدم که مرده ام، مرا آماده کردند تا برای دفن کردن ببرند. ماشین که از راه رسید، جنازه ام را بلند کردند تا داخلش بگذارند. در همین حین، محمدحسین از راه رسید، دستش را روی تابوت گذاشت و گفت: بگذارید باشد، او را نبرید، بگذارید باشد. جنازه ام را برگرداندند و داخل اتاق گذاشتند. عده ای دورم جمع شده بودند و قرآن می خواندند. فاصله خانه ما تا خانه عمویم[5] تنها دویست متر بود. محمدحسین به خانه خودشان رفت و بعد از چند لحظه با حالتی مضطرب و پریشان بیرون آمد، در حالی که فریاد می زد: یا اباالفضل، یا اباالفضل…
طولی نکشید که یک نفر سوار بر اسبی سفید وارد اتاقی که جنازه ام آنجا بود، شد؛ در حالی که محمدحسین رکاب سمت راست اسب سوار را گرفته بود.
فردی که سوار بر اسب بود، به من گفت: بلند شو… .
سپس خطاب به هر دوی ما گفت: عقد شما در عرش بسته شده است.
با طلوع خورشید، نزد خواهر محمدحسین رفتم و گفتم: من پشیمانم، تمام حرفهایم را پس گرفتم و به این وصلت راضیم.
بعد از ازدواجمان وقتی خوابم را برایش تعریف کردم، خندید و گفت: خدا جای حق نشسته است. من آمدم و خواهش کردم که همسرم شوی، تو قبول نکردی؛ غافل از اینکه تقدیر به گونه ای رقم می خورد که خودت بیایی و التماس کنی تا من برگردم!!!
«هشت روز در چنگ ساواک»[6]
در دوران پُر از خفقان قبل از انقلاب، فعالیت زیادی علیه رژیم پهلوی داشت. از طریق پسرخاله هایش[7] که در حوزه علمیه قم درس می خواندند، با امام آشنا شد و ایشان را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کرد. ما یک گروه یازده نفره فامیلی بودیم که علیه رژیم فعالیت می کردیم. تا مدتها، کارمان دست نویس کردن اعلامیه های امام بود. بعد از مدتی، دستگاه تکثیری خریدیم. اعلامیه های تکثیرشده توسط اعضای گروه به شهرهای مختلف استان و حتی یزد، زاهدان و بندرعباس فرستاده می شد.
برای آنکه کسی از وجود این دستگاه و کارهای ما مطلع نشود، در خانه مان در کرمان، زیرزمینی ساختیم که در و پیکر خاصی داشت و کسی گمان نمی کرد آنجا یک محل مخفی برای فعالیتهای انقلابی است. آشپزخانه روی زیرزمین ساخته شد؛ شیر آب، سرِ راه زیرزمین بود، ظرف آبی هم تهِ چاه بود، اگر کسی سنگاب(سنگ آب) را برمی داشت، فکر می کرد آب تهِ چاه ریخته ایم. درِ مخصوصی ساخته شد که از بغل چاه باز می شد و به زیرزمین می رسید.
خانه ما هر روز محل پذیرایی از افرادی بود که برای شرکت در تظاهرات از خانوک به کرمان می آمدند. قرارمان بر این بود که هیچ یک از اعضای این گروه نُه نفره در تظاهرات شرکت نکنند؛ چون امکان داشت توسط ساواک شناسایی شویم.
محمدحسین و چند نفر دیگر بعد از جلسه ای که با مبارزین انقلابی، جهت آتش زدن مشروب فروشیها در مسجد برگزار شده بود، توسط ساواک دستگیر شد و به مدت هشت روز مورد شکنجه قرار گرفت؛ اما هیچ یک از اعضای گروه را لو نداد.
«حرف، علیه امام، هرگز…»[8]
اوایل انقلاب بود. عده ای که با عقاید امام مخالف بودند، علیه ایشان حرف می زدند. یکی از آنها فردی بود که در سخنرانیهایش خیلی صریح با امام مخالفت می نمود، علیه ایشان صحبت می کرد و نظام را زیر سؤال می برد.
پدر هر وقت باخبر می شد که این فرد جایی جلسه سخنرانی دارد، کار و زندگیش را رها می کرد و با چند نفر از بچه های بسیجی در جلسه حاضر می شد. به محض آنکه او شروع به حرف زدن می کرد، آنها با سر دادن شعار، جلسه را بهم می ریختند.
پدر می گفت: نباید به این گونه افراد، اجازه بدهیم که علیه امام حرف بزنند.
«اول نماز، بعد کار»[9]
در واحد ماشین آلات جهاد کرمان، مشغول کار بودیم که صدای اذان بلند شد. طبق معمول هر روز، وضو گرفتیم تا سوار مینی بوس شویم و برای ادای نماز جماعت به یکی از مساجد نزدیک جهاد برویم. در همین حین، راننده ای از راه رسید و گفت: آقای عربنژاد! من عازم مأموریتم، ماشینم مشکلی دارد؛ شما آن را برطرف کنید تا من بروم و به کارم برسم.
او دستی به شانه راننده زد و گفت: دوست من! هر چقدر کار بکنیم، فایده ای ندارد؛ چون کار دنیا تمام شدنی نیست. بهتر است اول با هم برویم نمازمان را سرِ وقت بخوانیم و بعد برگردیم و ماشینت را راه بیندازیم.
به این ترتیب، راننده هم با ما همراه شد تا از ثواب نماز جماعت محروم نشود.
«صندوق قرض الحسنه»[10]
یکی از کارهای مفیدی که او برای بچه های جهاد انجام داد، ایجاد صندوق قرض الحسنه بود؛ صندوقی که به نام سیدالشهدا(علیه السلام) بود. با ایجاد این صندوق، هر کدام از بچه های جهاد، ماهیانه مبلغی را می پرداختند؛ چون تعدادمان زیاد بود، پول خوبی جمع می شد. هر وقت مشکلی برای یکی از بچه ها پیش می آمد، با پولی که در صندوق بود، به کمکش می شتافتیم.
«پایه گذار جلسه قرآن»[11]
ماه مبارک رمضان بود. هر روز، صبح و عصر جلسه قرآن داشتیم. بعد از پایان ماه مبارک، گفت: چرا نباید جلسه قرآن ما در طول سال ادامه داشته باشد و فقط مختص ماه مبارک باشد؟! بیایید آن را در طول سال هم برگزار کنیم.
اولین جلسه بین همکاران جهادی، در خانه خودش برگزار شد؛ جلسه ای که بعد از شهادتش هم ادامه پیدا کرد و هنوز هم سه شنبه هر هفته در خانه یکی از اعضای جلسه، برگزار می شود.
«برنامه ای منظم برای صرفه جویی»[12]
اوایل انقلاب بود، اوضاع مملکت بحرانی و بهم ریخته بود. مسئله جنگ هم به تمام مشکلات اضافه شده بود. آن زمان، بنزین کم بود و بسیاری از ماشینها پُرمصرف بودند. محمدحسین برای صرفه جویی در مصرف بنزین، جدولی تنظیم کرد تا درصد سوخت هر ماشین مشخص شود.
او جدول را در واحد ماشین آلات جهاد نصب کرد. قبل از آنکه ماشینی برای انجام کاری برود، کیلومترش را نگاه می کرد و شماره اش را یادداشت می نمود. وقتی ماشین برمی گشت، دوباره کیلومترش را نگاه می کرد تا ارزیابی کند طی این مسافت، ماشین چه میزان بنزین، مصرف کرده است.
او بعد از انجام دادن محاسبات، اگر متوجه می شد که مقدار مصرف بنزین ماشین با استانداردش همخوانی ندارد، به این نتیجه می رسید که موتور ماشین تنظیم نیست؛ به همین علت، بلافاصله ماشین را از رده کار خارج می کرد و بعد از تعمیر و سرویس کردن، دوباره آنرا برای کار آماده می کرد.
او به این وسیله با یک برنامه منظم، در شرایط بحرانی آن روزگار، در مصرف سوخت صرفه جویی می کرد.
«هُنر، آن است که…»[13]
آن زمان به دلیل کمبود سوخت، بنزین، کوپنی بود. به خاطر دارم که فصل چیدن پسته ها بود، قصد داشتیم به حمیدیه برویم و قبل از پسته چینی، کارگاه ضبط پسته را تمیز کنیم. ماشینمان بنزین نداشت. برای گرفتن کوپن بنزین، می بایست به بانک می رفتیم و ساعتها در صف می ایستادیم. این کار، وقت زیادی را می طلبید. او از داخل موتورگازی محمدمهدی[14]، مقداری بنزین کشید و داخل ماشین ریخت و به من گفت: تو ماشین را بردار و برو کوپن بنزین بگیر.
خودش هم به گاراژ زرند رفت تا با اتوبوسها به حمیدیه برود و کارها را رو به راه کند. من بعد از آنکه کوپن بنزین را گرفتم، به خانه آمدم. مشغول جمع و جور کردن خانه بودم که به اندازه چهل و هشت هزار لیتر کوپن بنزین، داخل کیفش دیدم که متعلق به جهاد بودند.
شب که از حمیدیه به کرمان برگشت، کیف را نشانش دادم و گفتم: این همه کوپن بنزین در خانه بود، آن وقت تو راضی شدی به این سختی به حمیدیه بروی و برگردی!؟ چرا چیزی نگفتی؟
گفت: ترسیدم اگر به تو بگویم، شیطان در وجودمان نفوذ کند و گولمان بزند، آن وقت به بیت المال، دست درازی کنیم.
گفتم: این که یک تکه کاغذ بیشتر نبود؛ وقتی کوپن بنزین خودمان را می گرفتیم، جایش می گذاشتیم.
گفت: نه دیگه، اصل موضوع همین جاست. هنر، آن است که شرایط گناه برایت هموار باشد، اما به خاطر خدا به شیطان، نفس و گناه، نه بگویی و دست رَد بر سینه شان بزنی، نه اینکه در خانه بنشینی و در حالی که شرایط گناه برایت هموار نیست، ادعا کنی که گول شیطان را نمی خوری و خطا نمی کنی.
«مَحو از صحنه روزگار»[15]
همیشه می گفت: دوست دارم بعد از آنکه جنگ تمام شد و ما عراق را سرِ جایش نشاندیم، در حالی که دو پسرم اسلحه به دست، دوطرفم ایستاده اند، به جنگ اسرائیل برویم و او را از صحنه روزگار، محو کنیم.
«دعایت این باشد که…»[16]
برای زیارت به جایی رفته بودیم. پدر به من گفت: پسرم! دعا کن همه عاقبت بخیر شوند.
با خودم گفتم: این دیگر چه دعایی است؟! این همه دعا، چرا من باید این را از خدا بخواهم؟!
گفتم: بابا! وقتی آدم کارهای خوب انجام دهد، عاقبت بخیر می شود؛ دیگر نیازی به این دعا نیست.
خندید و گفت: نه، اشتباه نکن فرزندم! عده ای هستند که نماز و روزه و کارهای خیرشان بجا و به موقع است، اما ممکن است لحظه آخر عمرشان خدا آنها را امتحان کند و نتوانند سربلند از آزمایش الهی بیرون آیند، آن وقت عاقبت بخیر نمی شوند. سعی کن دعایت همیشه برای دیگران و خودت، طلبِ عاقبت بخیری باشد.
«سه ماه پرستاری»[17]
حامله بودم و به خاطر سقطهایی که از قبل داشتم، طبق تشخیص دکتر، در منزل استراحت مطلق داشتم. طیّ مدتی که نمی توانستم از جایم بلند شوم، او مثل یک پرستار دلسوز و مهربان، به من رسیدگی می کرد؛ حتی گاهی غذا در دهانم می گذاشت و هرگز به رویم نمی آورد که به تنهایی با وجود یک بچه کوچک، تمام کارهای منزل و بیرون را انجام می دهد و علاوه بر آن، با مشکلات مربوط به کارش نیز دست و پنجه نرم می کند.
سه ماه از استراحتم در منزل گذشت؛ اما این استراحت و مواظبت، کارگر نیفتاد و کارم به بیمارستان و اتاق عمل کشید و بچه ام به ثمر نرسید.
وقتی دکتر مرخصم کرد، خجالت زده و شرمنده بودم؛ نمی دانستم با چه رویی به خانه بروم و توی صورتش نگاه کنم. تاریکی شب بر همه جا سایه گسترانده بود که دنبالم آمد تا مرا به خانه ببرد. وقتی متوجه شرمندگی من شد، بدون آنکه اجازه دهد حرفی بر زبان بیاورم، گفت: زود باش خانم! عجله کن، محمدمهدی[18] از فرط خوشحالی خواب نرفته، رختخواب را پهن کرده و منتظر ماست.
او آنقدر عادی برخورد کرد و راحت حرف زد که خیالم آسوده شد و احساس شرمندگی نکردم.
«من هم مثل دیگران»[19]
دوستش می گفت: شب عملیات بود، پوتینهایش خراب شده بودند و دیگر قابل استفاده نبودند. نزد مسئول انبار رفت و بدون آنکه خودش را معرفی کند، تقاضای یک جفت پوتین کرد. مسئول انبار هم بعد از جستجو کردن، یک جفت پوتین به او داد که یک لنگه اش اندازه پایش بود و لنگه دیگرش، کوچک بود. او هم بدون آنکه اعتراض کند و حرفی بر زبان آورد، آنها را پوشید و به خط رفت. بعد از مدتی، پوتینی که اندازه پایش نبود، آنقدر اذیتش کرد که مجبور شد آن را بیرون بیاورد. او آن شب، چهارده ساعت با یک لنگه پوتین توی خط ماند و چندین دستگاه[20] را زیر آتش تعمیر کرد.
وقتی موضوع را فهمیدم، به او گفتم: چرا خودت را معرفی نکردی تا کفش مناسبی تحویل بگیری و این همه زجر نکشی؟!
در جوابم گفت: من هم مثل دیگران، هیچ فرقی با آنها ندارم. با کفش و یا بدون کفش، باید می ایستادم و وظیفه ام را انجام می دادم.
او را خوب می شناختم، می دانستم که خودش را معرفی نکرده تا کسی بین او و دیگران تبعیض قائل نشود و به او به چشم دیگری نگاه نکند.
«مناطق محروم را دریابید»[21]
هر وقت در جبهه نبود، برای خدمت کردن به مناطق محروم می رفت.
به خاطر دارم زمانی که در جازموریان و اسلام آباد مشغول راه سازی بودیم، می گفت: تا آنجا که برایتان امکان دارد، مناطق محروم را دریابید و به مردم این مناطق خدمت کنید. مطمئن باشید که خدمت کردن در این مناطق، دستگیر خودتان، بچه هایتان و خانواده هایتان می شود.
«حتی یک سرِ سوزن!!!»[22]
سوغاتی که آن زمان رزمندگان از جبهه با خودشان می آوردند، پوکه خالی فشنگ بود. یک روز به پدر گفتم: بابا! شما که از آنجا برای ما فشنگ نمی آوری، حداقل پوکه اش را بیاور.
گفت: پسرم! هرگز از من نخواه که چیزی از جبهه برای تو و برادرت بیاورم، حتی یک سر سوزن؛ چون حساب آنجا با اینجا فرق می کند. شاید همین پوکه روزی به درد بخورد، شاید هم به درد نخورد؛ نمی دانم، اما تنها چیزی که می دانم این است که پوکه ها متعلق به جبهه است و باید همانجا باشد.
او آنقدر نسبت به بیت المال حساس بود که هیچوقت حتی از خودکار بیت المال برای کار شخصی استفاده نکرد.
«کلید فتح عملیات خیبر»[23]
در بحبوحه عملیات خیبر، حجم آتشی که دشمن بر سر رزمندگان می ریخت، آنقدر زیاد بود که هر کس به محور طلائیه می آمد و پا در این صحرای خشک می گذاشت، از ترکشهای دشمن بی نصیب نمی ماند. در چنین شرایطی، در محور طلائیه زیر حجم شدید آتش دشمن، بچه های جهاد کرمان در عرض دو شب، چهارده کیلومتر خاکریز دوجداره احداث کردند.
چیزی که در این عملیات، شگفت آور بود، این بود که هر یک از ماشین آلات که توسط دشمن زده می شد، با همّت او و گروهش در عرض یکساعت تعمیر می شد و به خط مقدم فرستاده می شد. حتی آنها در زیر آتش شدید، لاستیک لودر را عوض می کردند و آن را به خط می فرستادند.
جهاد کرمان با مدیریت او نقشی محوری و کلیدی در عملیات خیبر داشت؛ به گونه ای که بعد از عملیات، آقای محسن رضایی در جلسه ای گفت: باید در تاریخ بنویسند که کلید فتح عملیات خیبر به دست بچه های جهاد کرمان، باز شد.
درصدی از کارهای مهندسی در جزایر مجنون و هور هم توسط بچه های جهاد کرمان انجام شد.
«تعمیرکار باشید، نه تعویض کار»[24]
همیشه در منطقه خطاب به بچه های مهندسی لشکر می گفت: هر وقت در اینجا به قطعه ای از یک ماشین که بدون استفاده گوشه ای افتاده، برخورد کردید، آنرا بردارید و با خودتان بیاورید. حتی اگر با ماشین و یا دستگاه سنگینی[25] برخورد کردید که از کار افتاده، آنرا عقب ماشینی ببندید و با خودتان بیاورید.
یک روز وقتی این حرفها را زد، گفتیم: حاجی! دستگاهی که موتورش سوخته، به چه درد می خورد؟!
گفت: می توانیم از قطعاتش برای ماشینهای دیگر استفاده کنیم.
هر وقت قطعه ای از ماشین آلات خراب می شد، تمام تلاشش بر این بود که تا آنجا که امکان دارد، آن قطعه را تعمیر کند. همیشه به ما می گفت: تا آنجا که می توانید دنبال تعمیرکردن قطعه های خراب باشید، سعی کنید تعویض کردن قطعه ها، آخرین گزینه ای باشد که به آن متوسل می شوید. تعمیرکار باشید، نه تعویض کار. کشور ما در حال جنگ است، تمام تلاشتان بر این باشد که هزینه اضافه به کشور تحمیل نکنید.
«جهادگر خلّاق»[26]
همیشه قبل از آنکه عملیاتی شروع شود، وظیفه بچه های جهاد احداث خاکریز و سنگر بود. اینجور مواقع، قبل از وارد عمل شدن، او ما را به گروههای مختلفی تقسیم می کرد. هر گروه، مسئولیت مشخصی داشت. او به هر گروه، علاوه بر جعبه آچار و مهمات، جعبه دیگری هم می داد که داخلش مقداری چوب تراشیده در اندازه های مختلف بود. او می گفت: هر وقت عراق تک زد و رادیاتورها توسط ترکشهای خمپاره سوراخ شدند، این چوبها را داخل سوراخها فرو کنید تا آب رادیاتور بیرون نریزد؛ آن وقت دستگاه را به عقب برگردانید تا دست دشمن نیفتد.
ما موضوع را زیاد جدی نمی گرفتیم، اما جعبه را با خودمان می بردیم. یک روز، قبل از شروع عملیات، در حال احداث خاکریز بودیم که دشمن، تک زد. حجم آتشی که بر سرمان می ریخت، آنقدر زیاد بود که چاره ای جز عقب نشینی نداشتیم. همه رادیاتورها سوراخ شده بودند. حیران مانده بودیم که چگونه دستگاهها را به عقب برگردانیم. در همین لحظه، یاد حرف او افتادم. به سرعت سراغ جعبه رفتم، درِ آن را باز کردم، چوبها را بیرون آوردم و داخل سوراخ رادیاتورها کردم. چیزی که برایم جالب بود، این بود که سایز چوبها با سایز سوراخهای ایجادشده همخوانی داشت؛ یعنی به اندازه قطر هر سوراخی که ایجاد شده بود، چوبی تراشیده و آماده در جعبه وجود داشت. او از قبل، طبق یک برنامه ریزی منظم و مطالعه دقیق، چوبها را بر اساس سایز ترکشها تراشیده و آماده کرده بود. آن روز با خلاقیت این جهادگر مدبّر و دوراندیش توانستیم دستگاهها را به عقب بیاوریم تا به دست دشمن نیفتند؛ دستگاههایی که بعضی از آنها را از خودِ دشمن، غنیمت گرفته بودیم.

«تکیه به کوه»[27]
شب آغازین عملیات والفجر هشت بود. بعد از آنکه بچه های غوّاص وارد عمل شدند، بچه های مهندسی رزمی آماده گشتند تا ماشین آلات سنگین را به منظور احداث سنگر و خاکریز برای گردانهای پیاده، به ساحل فاو برسانند. بعد از سوار کردن ماشینها بر قایقها، حرکت کردیم. گرفتن ساحلی که قرار بود آنجا پهلو بگیریم، بر عهده لشکر المهدی بود که آنها موفق نشده بودند وارد عمل شوند و آنجا را بگیرند. دشمن، وسط آب، ما را به رگبار بست. با یک شهید و چند زخمی به عقب برگشتیم. تصمیم گرفتیم با روشن شدن هوا، ماشین آلات را به ساحل فاو ببریم؛ اما جزر و مد، اجازه این کار را به ما نداد. در همین گیر و دار، گردانهای غواص که به خط فاو رسیده بودند، با قسمت مهندسی رزمی لشکر تماس گرفتند و گفتند: اینجا ماشین آلات سنگین زیادی است که متعلق به عراقیها هستند، شما بیایید و آنها را راه بیندازید و استفاده کنید.
با چند تن از بچه ها به محوری که توسط بچه های غواص باز شده بود، رفتیم و با تعداد زیادی ماشین آلات سنگین مواجه شدیم که در اثر اصابت ترکش، از کار افتاده بودند. قسمت مهندسی لشکر به منظور احداث جان پناه و سنگر برای رزمنده ها، به این دستگاهها نیاز مُبرم داشت. مستأصل مانده بودیم که چگونه آنها را راه بیندازیم. در همین حین، حاج محمدحسین و اکیپ زُبده اش از راه رسیدند. همه از دیدن او خوشحال شدیم؛ چون به حدی مهارت و کارآیی داشت که حس می کردیم به یک کوه استوار و محکم تکیه زده ایم. او در عرض دو ساعت، دستگاههای غنیمتی معیوب را راه اندازی کرد. حالا که دیگر وضعیت قسمت مهندسی لشکر با وجود این ماشین آلات، به حد مطلوب رسیده بود، ما با خیال راحت مشغول احداث خاکریز، سنگر و … شدیم.
«فریبِ دشمن»[28]
دوستش می گفت: روزی در منطقه جنگی مشغول پنچرگیری لودری بودیم که متوجه یک عراقی مسلّح شدیم که به سمتمان می آمد. هیچ کدام اسلحه نداشتیم، مانده بودیم که چگونه با او روبرو شویم. یک میله بزرگ که سرش برگشته بود، در دست محمدحسین بود. او بدون معطلی، میله را به طرف عراقی گرفت تا او فکر کند اسلحه است. ما هم فریاد «الله اکبر» سر دادیم. عراقی ترسید و دستهایش را به نشانه تسلیم، بالا برد.
می دانستیم اگر برای دستگیر کردنش جلو برویم، او می فهمد ما اسلحه نداریم و فریبش داده ایم؛ برای همین از همانجا به زبان عربی، فریاد زدیم: برو عقب، برو عقب… .
اما او همچنان ایستاده بود و تکان نمی خورد. محمدحسین میله را دستم داد و گفت: آن را طرفش بگیر تا من برگردم.
بعد از چند لحظه، اسلحه به دست برگشت. بدون معطلی سراغ عراقی رفتیم و او را خلع سلاح و دستگیر کردیم.
«مدیریت بُحران»[29]
در منطقه جنگی، قبل از آغاز عملیات، مشغول احداث خاکریز بودیم که دشمن حمله کرد. به خاطر حجم بالای آتشی که بر سرمان می ریخت، چاره ای جز عقب نشینی نداشتیم. بسیاری از ماشین آلات در اثر اصابت ترکش، آسیب دیده بودند. مستأصل مانده بودیم که چه کنیم!!!
اوضاع به گونه ای متشنج شده بود که قدرت فکر کردن و تصمیم گیری از ما سلب گشته بود. محمدحسین با خونسردی، بدون آنکه در آن شرایط سخت، گیج و درمانده شود، به وسیله سیمهای کابل، ماشینها را یکی یکی به هم وصل کرد و سر سیم کابل را به پشت بلدوزر بست و به من گفت: راه بیفت.
من بلدوزر را روشن کردم و راه افتادم. به این ترتیب، همه ماشین آلات توسط بلدوزر کشیده و به پشت خط منتقل شدند.
اگر آن روز در آن شرایط بُحرانی، خونسردی و تدبیر او نبود، با از دست دادن ماشین آلات سنگین، آسیب زیادی به بخش مهندسی جنگ می رسید.
«سوغات خط فاو»[30]
در عملیات والفجر هشت، او و گروهش از طرف سردار حاج قاسم سلیمانی مأمور شدند تا به خط فاو بروند و دستگاههای غنیمتی را تعمیر کنند. در فاو، تعداد ماشین آلات غنیمت گرفته شده از دشمن، زیاد بود. بعضی از آنها در محورهای نزدیک دشمن بودند. او شبها برای تعمیر و راه اندازی دستگاهها می رفت؛ حتی شبهایی که مهتاب نبود و همه جا تاریکی محض بود.
محمدحسین که در زمینه های فنی، استعداد خارق العاده ای داشت، با کمک گروهش تعداد زیادی از این ماشین آلات را بعد از تعمیر و راه اندازی، به عقب آورد. سوغاتی که او از این منطقه به خانه اش برد، مجروح شدنش در اثر بمبهای شیمیایی دشمن بود؛ حنجره اش در اثر این مواد، آسیب دیده بود. حس چشایی اش را از دست داده بود و چشمانش به شدت آسیب دیده و به نور، حساس شده بودند.
او دو ماه در خانه اش در اتاقی کاملاً تاریک بستری بود؛ چون تحمل کوچکترین روزنه نوری را نداشت؛ در اتاق تاریک، عینک دودی می زد.
«نگهبان خیمه ها»[31]
اواخر عملیات کربلای چهار، زخمی شد. ترکش به دست و پا و کمرش اصابت کرده بود، ماهیچه پایش به کلی تخریب شده بود. او را به بیمارستانی در اهواز بردند تا از آنجا به مشهد منتقل کنند؛ اما او به جای رفتن به مشهد، با رضایت خودش به خانه آمد. او را در بیمارستان ارجمند، بستری کردیم تا مورد عمل جراحی قرار گیرد و ترکشها از بدنش خارج گردد. بعد از پایان عمل، وقتی به هوش آمد به او گفتم: حاجی! عالم بی هوشی، عالم بدی است. حتماً خیلی به تو سخت گذشت و اذیت شدی؟
گفت: نه، کاش به هوش نیامده بودم!!!
با تعجب گفتم: چرا؟!!
اشک در چشمانش حلقه زد، گفت: در عالم بی هوشی، خودم را در صحرایی بی آب و علف دیدم که خیمه های امام حسین(علیه السلام) و یارانش در آنجا برپا بودند. خیمه ها به شکل سنگر بودند و من نگهبان آن خیمه ها بودم. کاش به هوش نیامده بودم.
«در کنار هم، برادرانه و دوستانه…»[32]
قبل از آخرین اعزامش، در حالی که مجروح بود به واحد ماشین آلات جهاد آمد. بعد از آنکه سری به همه قسمتها زد، کنار من و یکی دیگر از دوستان نشست. بعد از چند لحظه حرف زدن و مزاح کردن، از جایش بلند شد و گفت: من رفتم، شما سعی کنید در کنار هم برادرانه و دوستانه، کارها را راه بیندازید.
خداحافظی کرد و رفت. دیری نپایید که خبر شهادتش را برایمان آورند. آن موقع بود که فهمیدیم او می دانسته که دیگر برنمی گردد و این، آخرین دیدارمان است و در واقع، آن جمله کوتاه و پُرمعنایش آخرین وصیتش به ما بوده.
«فقط برای رضای خدا»[33]
قبل از آخرین اعزامش، گفت: رفتن به جبهه به این شکل، برایم ارزشی ندارد؛ چرا که من تا بحال از طرف جهاد رفته ام و حقوق دریافت کرده ام. من تا این ساعت از جهاد مرخصی نگرفته ام، حدود سه ماه و نیم مرخصی طلب دارم. اینبار می خواهم مرخصی بگیرم و داوطلبانه به عنوان یک بسیجی، بدون دریافت حقوق و تنها برای رضای خدا به جبهه بروم.
او در آخرین سفرش، به عنوان یک بسیجی راهی مناطق جنگی شد.
«شهادت یا مرگ طبیعی؟»[34]
هر وقت عازم جبهه بود، با رفتنش مخالفت نمی کردم. اما آن شبی که قرار بود فردایش برای آخرین بار به جبهه برود، شروع به بهانه جویی کردم. دنبال راهی می گشتم تا مانع رفتنش شوم؛ ساکش را برداشتم و داخل تنوری که در خانه بود، پنهان کردم. او حدود یکساعت با من حرف زد تا قانعم کند، اما نتوانست.
وقتی می خواست برای خداحافظی به خانه عمه ام برود، با او همراه شدم. در بین راه به من گفت: پسرم! عمر، دست خداست. به نظر تو اگر اینجا بمانم و تصادف کنم و یا در اثر سکته بمیرم، بهتر است یا آنجا باشم و شهید شوم؟ می دانی وقتی انسان شهید شود، خدا تمام گناهانش را می بخشد و او را دوست دارد؟ من وظیفه دارم که بروم. حالا به نظر تو شهادت بهتر است یا مرگ طبیعی؟
با حرفهایش قانع شدم و دست از بهانه جویی برداشتم. به خانه که برگشتم، ساکش را به او دادم تا برود و به آنچه که آرزویش است، برسد.
«پنج دانگ از شش دانگ شهادتم»[35]
برای آخرین بار، عازم جبهه بود. موقع خداحافظی گفت: می دانم شهید نمی شوم؛ اما اگر این سعادت نصیبم شد، پنج دانگ از شش دانگ شهادتم از آنِ تو است.
با تعجب گفتم: چرا مال من؟ تو می روی، سختی می کشی، می جنگی و خونت را در راه خدا می دهی؛ آن وقت پنج دانگ، مال من و فقط یک دانگ، مال تو؟! این انصاف نیست.
خندید و گفت: تا این ساعت، هر وقت روانه جبهه شدم، از لحظه ای که ساکم را برداشتم و از خانه بیرون رفتم، دیگر فراموش کردم که خانه و زندگی هم دارم؛ چون خیالم از جانب تو راحت است. برای همین تمام دل و دین و حواسم به جبهه است. بعد از خدا امیدم به تو است و می دانم به خوبی از پَسِ تربیت بچه ها و انجام کارهای خانه و بیرون برمی آیی. شهادت برای من، آغاز راحتی و برای تو، آغاز سختی و رنج است. باید خیلی از مسائل را تحمل کنی؛ بنابراین سهم تو از من خیلی بیشتر است. تنها خواهشی که از تو دارم، این است که حواست باشد بچه ها از یاد خدا غافل نشوند. به گونه ای عمل کن که آنها از خط امام و شهدا جدا نشوند و راهشان را ادامه دهند. آنها را با گلزار شهدا آشنا کن، سعی کن هرگز از شهدا دور نشوند.

«مدیریت جنگ با بدنی مجروح»[36]
چند روز از عملیات کربلای پنج گذشته بود. تعداد زیادی از بچه ها شهید و مجروح شده بودند، تعدادی هم بُریده بودند و روحیه ماندن در خط مقدم را نداشتند. محمدحسین هم در حالی که دوران نقاهت جراحتهای عملیات کربلای چهار را پشت سر می گذاشت، به منطقه برگشته بود.
ما در محور کله گاوی، مستقر بودیم. از بچه ها خواهش کرده بودم که تحت هیچ شرایطی به محمدحسین اجازه ندهند به خط مقدم بیاید؛ به جای آن از همان محور عقب، بچه ها را سازماندهی و مدیریت کند.
شدت عملیات به حدی زیاد بود که لحظه ای آتش دشمن، قطع نمی شد. چند تن از بچه ها که برای استراحت از خط مقدم به قرارگاه رفته بودند، به او گفته بودند: آقای کارنما شرایط سختی را تحمل می کند، چند شب است که نخوابیده، فشار زیادی روی اوست، دلمان به حالش سوخت… .
ساعت ده شب بود که به خط مقدم آمد. کمرش را تازه عمل کرده بود و وضع پایش اصلاً خوب نبود. با تعجب گفتم: حاجی! چرا با این وضعیت بد جسمانی به خط مقدم آمدی؟!!
گفت: هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم رضایت بدهم که به تنهایی این شرایط را تحمل کنی. امشب اینجا می مانم، تو برو عقب و استراحت کن.
من قبول نکردم، اما او با اصرار زیاد، مرا به عقب فرستاد.
قرار بود تنها یک شب در خط بماند، اما با آن حال بدش دو شب ماند و لحظه ای چشم بر هم نگذاشت. یکی از بچه ها به قرارگاه بیسیم زد و گفت: حال حاجی خیلی بد است؛ به گونه ای که با استراحت کردن هم خوب نمی شود و باید بستری شود.
به خط مقدم رفتم و با اصرار، او را به عقب فرستادم. او را که به محض رسیدن به قرارگاه، از حال رفته بود، به بیمارستان رساندند و بستری کردند.
«حقوق دشمن»[37]
ساعات آغازین عملیات کربلای پنج بود. هنوز در خط خودمان بودیم و دستگاهها[38] را به سوی خط مقدم حرکت نداده بودیم. هواپیمایی از دشمن در منطقه گردان خیبر سقوط کرده بود. آنها خلبان را دستگیر کرده و نزد ما آوردند. زمانی که می خواستند او را تحویل دهند، یکی از بچه ها گفت: این خلبان دیگر نیازی به پوتینهایش ندارد، آنها را از او بگیرید.
پوتینها را از پای خلبان بیرون آوردند. محمدحسین وقتی موضوع را فهمید، چهره اش از شدت ناراحتی برافروخته شد، اما حرفی بر زبان نیاورد. او معتقد بود، این کار در شأن یک رزمنده نیست و حقوق همه انسانها محترم است؛ حتی اگر آن فرد، دشمن ما باشد.
بچه ها وقتی فهمیدند که محمدحسین به خاطر این کار ناراحت شده، هیچ کدام حاضر نشدند پوتینهای خلبان عراقی را بپوشند.
«قول شفاعت»[39]
سه سال قبل از شهادتش، یک شب در عالم خواب به گلزار شهدای خانوک رفتم. کنار قبر برادرشوهرم[40] نشستم و مشغول فاتحه خواندن بودم که دیدم عده ای آمدند و پایین قبر شهید «حمید عربنژاد»، سر یک قبر نشستند و مشغول قرائت فاتحه شدند. حضرت آیت الله خامنه ای(مد ظله العالی) که آن زمان رئیس جمهور بودند، در جمع آنها حضور داشتند.
از جایم بلند شدم، جلو رفتم و بعد از احوالپرسی گفتم: آقا! ببخشید، صاحب این قبری که شما برایش فاتحه می خوانید، کیست؟
آقای خامنه ای گفتند: من تعجب می کنم که شما صاحب این قبر را نمی شناسی!!!
گفتم: آقا! در حال حاضر که رادیو و تلویزیون اسامی شهدا را اعلام نمی کند، من هم هر دو هفته یکبار به خانوک می آیم؛ به همین دلیل نمی دانم طی این مدت که نبوده ام، چه کسی اینجا دفن شده است.
باز آقا فرمودند: من واقعاً تعجب می کنم که شما صاحب این قبر را نمی شناسی!!!
حیران مانده بودم که چه جوابی بدهم. با خودم گفتم: من که همه اهالی خانوک را می شناسم، بهتر است جلو بروم و به عکس صاحب قبر نگاه کنم، شاید او را بشناسم.
عکس که روی یک پایه بود، می چرخید و به صورتم نور می پاشید. نمی توانستم چهره اش را درست ببینم، فقط محاسنش را می دیدم و بقیه آن فقط نور بود که به چشمانم می خورد و نمی توانستم چیزی را ببینم. با خودم گفتم: صاحب این قبر هر که هست، فرد بسیار بزرگواری است.
نشستم، دستم را روی سنگ قبر گذاشتم و فاتحه خواندم. در همین حین، قبر شکافته شد و من جلوی صاحب قبر نشستم. باز نمی توانستم چهره اش را ببینم؛ چون نوری که از چهره اش می بارید، چشمانم را می زد. تصمیم گرفتم با او حرف بزنم، به همین منظور گفتم: آقاجان! من گنهکارم.
او گفت: چرا؟!
گفتم: به خاطر بیماری و مشکلاتی که داشتم، بارها مجبور شدم به پزشک مرد مراجعه کنم؛ برای همین از روز قیامت و حساب و کتاب می ترسم، چون گنهکارم.
دستش را بلند کرد و با لحنی آرام گفت: اشکالی ندارد، مشکلت فقط همین است؟ هر چه می خواهی بگو.
حرفی به زبان نیاوردم، ناگهان او گفت: بچه می خواهی؟
سرم را به نشانه رضایت، تکان دادم. گفت: سه تا بچه کافی است؟ یک پسر و دو دختر؟!
باز هم سرم را به نشانه رضایت، تکان دادم. چند لحظه گذشت، وقتی که دید من هنوز نشسته ام و خیال بلندشدن از جایم را ندارم، گفت: دیگر چه می خواهی؟ بگو.
گفتم: می خواهم شما در قیامت شفاعتم کنید.
گفت: اگر من را به عنوان شفیع قبول داشته باشی، شفاعتت می کنم.
گفتم: قبول دارم؛ پدر، بچه و بچه زاده هایم را هم شفاعت کنید.
گفت: شفاعت می کنم.
از خواب که بیدار شدم، چیزی به اذان صبح نمانده بود. محمدحسین مشغول خواندن نماز شب بود. از جایم بلند شدم، وضو گرفتم و به نماز ایستادم. با بلندشدن صدای اذان، خوابم را برایش تعریف کردم.
سه سال از این ماجرا گذشت و محمدحسین به شهادت رسید. وقتی که او را پایین پای برادرش[41] به خاک سپردند، خوابم را به خاطر آوردم. آن موقع بود که فهمیدم صاحب قبری که من از او قول شفاعت گرفته بودم، شوهرم بود و من، خبر نداشتم.
وقتی او شهید شد، دو فرزند پسر داشتم. پنج سال بعد، سرپرستی سه فرزند شهید[42] ـ که دو دختر و یک پسر بودند ـ را قبول کردم و صاحب پنج فرزند شدم. به این ترتیب، خوابم تعبیر شد و حال، چشم انتظار روزی هستم که او همانگونه که قول داده، شفاعتم کند.
«تو نیکی می کن و در دِجله انداز»[43]
یک روز سوار بر ماشین شدیم تا به جایی برویم. در بین راه، با فردی مواجه شدیم که ظرفی در دستش بود و از ماشینهای دیگر تقاضای بنزین می کرد. پدر ایستاد و به او بنزین داد. من که بارها شاهد کمکهای او به افرادی که وسیله نقلیه شان در بین راه خراب شده و یا بنزین تمام کرده بود، بودم گفتم: بابا! این همه ماشین قبل از ما از کنار این فرد رد شدند و کمکش نکردند، چرا ما ایستادیم و کمکش کردیم؟!!
او دستی به سرم کشید و گفت: پسرم! فرض کن الآن ما جای آن بنده خدا هستیم و در بین راه دچار مشکل شده ایم. در چنین موقعیتی، تنها خواسته مان این است که یک نفر بایستد و کمکمان کند. اگر فقط یک لحظه خودت را جای او بگذاری، حالش را درک می کنی و به جواب سؤالت می رسی. ما وظیفه داریم که به دیگران کمک کنیم تا خدا هم به ما کمک کند. به قول معروف: تو نیکی می کن و در دِجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد، باز.
سالها از این ماجرا گذشت. یک روز مشغول رانندگی بودم که در بین راه، ماشینم خراب شد. یک نفر ایستاد تا کمکم کند. همانطور که با هم حرف می زدیم، فامیلم را پرسید.
گفتم: عربنژادم.
گفت: چه نسبتی با شهید حاج محمدحسین عربنژاد داری؟
گفتم: پسرش هستم.
سر تا پایم را برانداز کرد و گفت: واقعاً پسر حاج محمدحسینی؟
گفتم: بله، چطور؟
لبخندی زد و گفت: دنیا چقدر کوچک است. پسرجان! یک روز ماشینم بین راه خراب شد، کسی نمی ایستاد تا کمکم کند. پدرت به دادم رسید و ماشینم را راه انداخت. حالا بعد از این همه سال، من با تو روبرو شده ام که حال آن روز مرا داری. پدرت آدم بزرگواری بود.
در آن لحظه، یاد حرف پدر افتادم که می گفت: تو نیکی می کن و در دِجله انداز… .
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – ملک آباد سابق
[2] – حاج محمدعلی عربنژاد
[3] – اعضای گروه: شهیدان محمدحسین و حمید عربنژاد و برادرشان محمدعلی عربنژاد(مسئول گروه)، حاج ابراهیم عربنژاد، بتول عربنژاد(همسر شهید محمدحسین)، فاطمه عربنژاد(همسر محمدعلی عربنژاد)، حکیمه و فاطمه عربنژاد(خواهر شهیدان محمدحسین و حمید)، حاج علی عربنژاد(عموی شهیدان عربنژاد)، حاج محمد عربنژاد، قاسم اسدی(تنها فرد غیرفامیل این گروه).
[4] – راوی: بتول عربنژاد، همسر شهید
[5] – پدر شهید
[6] – راوی: بتول عربنژاد، همسر شهید
[7] – حمید و مجید انصاری
[8] – راوی: محمدمهدی عربنژاد، فرزند شهید
[9] – راوی: محمد منتظری، دوست و همکار شهید
[10] – راوی: مهدی منتظری، دوست و همکار شهید
[11] – راوی: مهدی منتظری، دوست و همکار شهید
[12] – راوی: جواد سلطانی، دوست و همرزم شهید
[13] – راوی: بتول عربنژاد، همسر شهید
[14] – فرزند شهید
[15] – راوی: محمدمهدی عربنژاد، فرزند شهید
[16] – راوی: محمدمهدی عربنژاد، فرزند شهید
[17] – راوی: بتول عربنژاد، همسر شهید
[18] – فرزند شهید
[19] – راوی: بتول عربنژاد، همسر شهید
[20] – ماشین آلات سنگین
[21] – راوی: سیدرضا مهدوی، همکار و همرزم شهید
[22] – راوی: یاسر عربنژاد، فرزند شهید
[23] – راوی: علی کارنما، دوست و همرزم و همکار شهید
[24] – راوی: سیدرضا مهدوی، همرزم و همکار شهید
[25] – ماشین آلات سنگین
[26] – راوی: جواد سلطانی، دوست و همرزم شهید
[27] – راوی: اکبر عربنژاد، پسرعمو و همرزم شهید
[28] – راوی: محمدمهدی عربنژاد، فرزند شهید
[29] – راوی: غلامعلی اسدی(کاربخش)، دوست و همرزم شهید
[30] – راوی: علی کارنما، دوست، همکار و همرزم شهید
[31] – راوی: بتول عربنژاد، همسر شهید
[32] – راوی: اکبر نیک نفس، همکار و همرزم شهید
[33] – راوی: بتول عربنژاد، همسر شهید
[34] – راوی: یاسر عربنژاد، فرزند شهید که در زمان شهادت پدرش، نه ساله بود.
[35] – راوی: بتول عربنژاد، همسر شهید
[36] – راوی: علی کارنما، دوست، همکار و همرزم شهید
[37] – راوی: اسحاق حیدری، همرزم شهید
[38] – ماشین آلات سنگین
[39] – راوی: بتول عربنژاد، همسر شهید
[40] – سردار شهید حمید عربنژاد
[41] – سردار شهید حمید عربنژاد
[42] – فرزندان شهید ماشاءالله ایزدی
[43] – راوی: محمدمهدی عربنژاد، فرزند شهید

