وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید محمد بیدوئی نژاد فرزند نظرعلی

نام و نام خانوادگی: محمد بیدوئی نژاد

نام پدر: نظرعلی

تاریخ و محل تولد: 1350/01/01– خانوک

شغل: دانش آموز

تاریخ و محل شهادت: 1367/03/04– شلمچه

سن هنگام شهادت: 17 سال و 2 ماه

«شرح مختصری از هفده بهار زندگی»

محمد، چهارمین فرزند خانواده بود که در سال 1350 در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» خانوک، سپری کرد و سپس پا به مدرسۀ راهنمایی «شهید علی اسدی» زادگاهش گذاشت. او در کنار درس خواندن، به بنّایی هم می پرداخت تا حرفه ای بیاموزد و سربار خانواده اش نباشد.

زمانی که دانش آموز سال دوم راهنمایی بود، به منظور ادامۀ راه دوستان شهیدش، برای اولین بار تصمیم گرفت به جبهه برود. سرانجام بعد از گذراندن یک دورۀ آموزشی 35 روزه در پادگان «قدس» کرمان، عازم جبهه شد؛ اما به خاطر سنّ کم و جثّۀ کوچکش، با ماندنش در منطقۀ جنگی موافقت نشد. ولی او ناامید نشد و در اردیبهشت 1366 باز هم راهی جبهه شد و در تیپ ادوات لشکر 41 ثارالله، گردان ضد زره، گروهان موشک انداز، مشغول خدمت گشت و به غرب کشور اعزام گردید.

محمد، برای آخرین بار در فروردین 1367 عازم جبهه شد و سرانجام در چهارم خرداد 1367 در تک شلمچه، کربلایی شد و به خیل شهدا پیوست. پیکر مطهرش سالها در خاکهای تفتیدۀ شلمچه ماند و سرانجام در سال 1374 به همراه چهار شهید[1] مفقود از زادگاهش تفحص شد و به آغوش خانواده اش بازگشت و در روز اربعین سالار شهیدان«علیه السلام»، تشییع و در گلزار شهدای خانوک آرام گرفت.

سلام خدای شهیدان بر او باد.

برگهایی زرّین از تقویم زندگی دانش آموز شهید «محمد بیدوئی نژاد»

(خاطرات)

«آمادگی برای مبارزه»[2]

اوایل انقلاب بود. آن زمان، محمد سن و سالی نداشت. یک روز از پشت بلندگو اعلام کردند که قرار است شاه دوستها به خانوک بیایند و مردم را بزنند؛ برای دفاع از خود و مبارزه با آنها آماده باشید.

محمد به محض شنیدن خبر، مقداری سنگ جمع کرد و به پشت بام خانه شان رفت تا اگر شاه دوستها از راه رسیدند، با سنگ از آنها پذیرایی کند.

«راحتی دیگران را بر راحتی خود ترجیح دادن»[3]

زمانی که دانش آموز دبستان بودیم، یک روز با محمد و جمعی از دوستان برای گردش به اطراف خانوک رفتیم. شب که از راه رسید، برای خوابیدن، کَپَری درست کردیم. هوا سرد بود و ترس در وجودمان رخنه کرده بود. هیچ یک از ما حاضر نشدیم کنار دَر بخوابیم؛ اما او ترس و سرما را به جان خرید و کنار دَر خوابید تا ما راحت باشیم. او راحتی دیگران را بر راحتی خودش ترجیح می داد و تا آنجا که می توانست بار دیگران را به دوش می کشید.

«خدایا! شکرت»[4]

بهمن سال 57 بود. قرار بود امام از پاریس به تهران بیاید. از بلندگو اعلام کردند: هر کس می خواهد لحظه ورود امام را از تلویزیون ببیند، به تکیه ابوالفضل(علیه السلام) بیاید.

آن زمان محمد هفت ساله بود. به محض شنیدن خبر، در حالی که از شدت خوشحالی به هوا می پرید، می گفت: امام می خواهد بیاید، بیایید به تکیه برویم و ایشان را از تلویزیون ببینیم.

او به سمت تکیه می دوید و گاهی به پشت سرش نگاه می کرد و به ما می گفت: زودتر بیایید، امام دارد می آید.

وقتی به خانه برگشتیم، دستهای کوچکش را به سمت آسمان گرفت و گفت: خدایا! شکرت که امام را از تلویزیون دیدیم. امیدوارم یک روز بتوانیم زحمتهای ایشان را جبران کنیم.

«ایثار در حق برادر»[5]

برادر بزرگم مصطفی که مرحوم شده است، می گفت: یک روز برای خرید عید نوروز به کرمان رفته بودیم. آسمان ابری بود و باران به شدت می بارید. لباسِ مناسبی تنمان نبود. برای اینکه خیس نشویم، با پولی که داشتیم یک کاپشن خریدیم. محمد به من می گفت: تو آن را بپوش. و من به او می گفتم: تو آن را بپوش.

با آنکه از او بزرگتر بودم، مرا قانع کرد که آن را بپوشم تا خیس نشوم. این ایثارش را در حقّ خودم هرگز فراموش نمی کنم.

«آنچنان با صدّام بجنگم که…»[6]

مدتی بود که دائم از رفتن به جبهه حرف می زد. یک روز پدر به او گفت: تو هنوز سن و سالی نداری، قد و بالایت به اندازه تفنگ هست که می خواهی بروی و بجنگی؟! کسی به جنگ می رود که بتواند بجنگد.

با جدیت گفت: بابا! شما اسلحه ای به دست من بده، قول می دهم که آنچنان با صدام بجنگم که پوزه اش را به خاک بمالم.

پدر وقتی قاطعیت او را دید، با رفتنش موافقت کرد.

«این بار، نوبت او بود که…»[7]

تیرماه 1365 بود که «علی عربپور» در مهران به شهادت رسید؛ شهادت او جُنب و جوش خاصی بین دوستانش که همه نوجوان بودند، به وجود آورد. انگار همه منتظر یک الگو بودند. من، محمد و جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم دوره آموزش نظامی را بگذرانیم؛ به امید آنکه بتوانیم راهی جبهه شویم. ما از طریق بسیج اسلام آباد[8] به پادگان «قدس» کرمان، اعزام شدیم و به مدت سی و پنج روز، آموزش مقدماتی نظامی را گذراندیم و به بسیج کرمان رفتیم تا با سپاهیان محمد(صلی الله علیه و آله) به جبهه اعزام شویم.

در محل بسیج، مشغول سازماندهی رزمندگان بودند و ما نظاره گر بودیم که از بین نیروها، افرادی را جدا کرده و سازماندهی می کردند. بالاخره کار سازماندهی نیروها به پایان رسید و ما را به دلیل سن کم و جثه کوچک نبردند.

ما که روی برگشتن نداشتیم، تصمیم گرفتیم فرار کنیم و به سپاهیان محمد(صلی الله علیه و آله) بپیوندیم. در یک فرصت مناسب، تصمیم خود را عملی کردیم و از زیر سیمهای خاردار فرار کردیم؛ اما متأسفانه سپاهیان اعزام شده بودند و ما بار دیگر از قافله عقب مانده بودیم.

به پیشنهاد یکی از دوستان به ترمینال رفتیم و برای شیراز بلیط خریدیم؛ چون می دانستیم سپاهیان محمد(صلی الله علیه و آله) به زیارت شاه چراغ(علیه السلام) می روند. وقتی به شیراز رسیدیم، خوشبختانه رزمندگان هنوز آنجا بودند. باید فکری می کردیم تا ما را هم با خودشان ببرند. خودمان را به یکی از اتوبوسها رساندیم و با التماس گفتیم: ما از ماشینمان عقب مانده ایم، لطف کنید و ما را هم با خودتان ببرید.

کنار سایر رزمندگان، سه نفری روی صندلیها نشستیم تا به اهواز رسیدیم. آنجا بلافاصله به منظور ادامه آموزش به جنگل رفتیم. از قضای روزگار، دایی من ـ که آنجا سرباز بود ـ وقتی ما را دید، گفت: شما مگر نمی خواهید به خط مقدم بروید؟! خودم شما را فردا به آنجا می برم.

روز بعد، من و محمد و تعدادی دیگر از بچه ها را که هم قد و قیافه ما بودند سوار یک اتوبوس کردند و به جای خط مقدم، به سمت کرمان حرکت دادند.

همان سال «سیدمحمود اسدی» در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید. شهادت او بار دیگر شوری در دلمان ایجاد کرد.

نیمه دوم اردیبهشت سال 66 بود که به اهواز رفتیم. همان روز تا عصر در لشکر 41 ثارالله دنبال جایی می گشتیم تا ثبت نام کنیم و در جبهه بمانیم. به تیپ ادوات رفتیم، آنجا هم ما را ثبت نام نمی کردند. با گریه و زاری، قانعشان کردیم تا بالاخره کوتاه آمدند و قبول کردند و ما در تیپ ادوات، گردان ضدّزره، گروهان موشک انداز ثبت نام شدیم. عصر همان روز، به غرب اعزام شدیم.

محمد، آر.پی.جی زن بود و من کمکش بودم. چهل و پنج روز، آموزشهای سخت نظامی را پشت سر گذاشتیم؛ چون منطقه کاملاً آرام بود و هیچ عملیاتی صورت نگرفت، به مرخصی آمدیم.

بعد از مدتی مجدداً به جبهه برگشتیم و در عملیات «نصر 4» شرکت کردیم؛ اما به علت کوهستانی بودن منطقه، گروهان ما وارد عمل نشد.

به خوبی در خاطر دارم که یک شب، نوبت نگهبانی من و محمد بود. باید هر کدام دو ساعت نگهبانی می دادیم. محمد گفت: دو ساعت اول را من نگهبانی می دهم.

با خودم گفتم: برای راحتی خودش می خواهد دو ساعت اول را نگهبانی دهد.

قبول کردم و خوابیدم. هنگام نماز صبح، با صدای محمد بیدار شدم و فهمیدم چهار ساعت، پشت سر هم نگهبانی داده. به او گفتم: چرا بیدارم نکردی؟!!

گفت: دیدم غرق خوابی، دلم نیامد بیدارت کنم.

آن موقع بود که شرمنده شدم و فهمیدم او راحتی دیگران را بر راحتی خودش ترجیح می دهد.

بعد از سه ماه و نیم به خانه برگشتیم. محمد، سال بعد به جبهه رفت و اینبار نوبت او بود که شهد شیرین شهادت را بچشد.

«التماس نزد خدا»[9]

قبل از آخرین اعزامش، یک شب زمانی که همه در خواب بودند، متوجه شدم محمد از جایش بلند شد و از خانه بیرون رفت. شب از نیمه گذشته بود. از روی کنجکاوی، دنبالش راه افتادم. مسجدی در نزدیکی ما بود که به «شاه سلیمان» معروف بود. می گفتند: پیر بزرگواری در آن مسجد دفن شده که مُراد می دهد. مادرم هر شب جمعه آنجا فانوس روشن می کرد. محمد به سمت مسجد رفت، من هم خودم را به مسجد رساندم. از میان دَرِ نیمه باز، نگاهش کردم. رو به قبله نشسته بود و در حالی که به شدت اشک می ریخت، با حالت خاصی نزد خدا التماس می کرد؛ درست مانند کسی که چیزی را می خواهد و با اشک و عجز و ناله، آنقدر التماس می کند تا آنچه را که می خواهد، به دست آورد.

مدتی نگاهش کردم و به خانه رفتم. بعد از نماز صبح، او هم به خانه آمد. چند روز بعد به جبهه رفت و دیگر نیامد. بی گمان او آن شب نزد خدا التماس می کرد تا شهادت روزیش شود.

«شرمنده خانواده شهدایم»[10]

همیشه می گفت: مادر! من خجالت می کشم در کوچه های خانوک قدم بزنم. توی هر کوچه، حداقل یکی دو شهید داده اند. وقتی پدر و مادر شهدا را می بینم، دلم می خواهد آب شوم و به زمین بروم. من شرمنده آنها هستم. نمی توانم در چشمانشان نگاه کنم.

ماه مبارک رمضان بود و او برای آخرین بار عازم جبهه بود. به او گفتم: الآن نرو، بمان روزه هایت را بگیر و بعد برو.

گفت: مادر جان! جنگ، ماه رمضان و غیر ماه رمضان نمی شناسد؛ ما باید برویم، جنگ رو به پایان است و ما هنوز هیچ کاری نکرده ایم. همه شهید داده اند و ما بی توجهیم.

«هر کسی به شیوه خودش»[11]

برای آخرین بار، عازم جبهه بود. به دیدنش رفتم و به او گفتم: من دارم درس می خوانم، تو هم صبر کن و درست را بخوان، بعد از اتمام درسمان با هم به جبهه می رویم.

گفت: نه، من باید حتماً بروم، تکلیف است که بروم. تو درس بخوان و من به جبهه می روم. هر کسی به شیوه خودش به انقلاب، خدمت می کند؛ یکی با درس خواندن و یکی با جنگیدن.

روزه بود، به او گفتم: حداقل روزه ات را بخور، ممکن است قبل از اذان ظهر به کرمان برسی و روزه ات باطل شود.

گفت: نه، شاید قرار باشد بعد از اذان ظهر حرکت کنیم؛ تا جایی که امکان داشته باشد، روزه ام را نگه می دارم.

خداحافظی کرد و رفت؛ رفتنی که دیگر بازگشتی نداشت.

«آغاز یک دوستی»[12]

روز اول خرداد 1367 بود. چیزی به اذان ظهر نمانده بود. مشغول وضو گرفتن بودم که محمد نزدم آمد، آشفته و به هم ریخته بود. گفتم: چرا ناراحتی؟ اتفاقی افتاده؟

گفت: مشغول وضو گرفتن بودم که یکی از برادران رزمنده[13] به سویم آمد و بدون دلیل، با من تندی کرد.

به او گفتم: با من بیا و آن فرد را نشانم بده.

دنبالم راه افتاد. آن فرد را که گوشه ای ایستاده بود، نشانم داد. به او گفتم: محمدجان! جلو برو و به همان اندازه تلافی کن.

نگاهی به من کرد، کمی این پا و آن کرد و جلو رفت و تلافی کرد. برادر رزمنده که عصبانی شده بود، می خواست عکس العمل نشان دهد، من جلو رفتم و گفتم: شما دو تا در دنیا با هم تسویه حساب کردید، حالا که با هم بی حساب شده اید، یکدیگر را در آغوش بگیرید.

هر دو خندیدند و همدیگر را در آغوش گرفتند و این، آغاز دوستی بین آنها بود. سه روز بعد، هر دو به شهادت رسیدند و جسدشان بعد از سالها ماندن در خاک شلمچه، با هم تفحص شد و به آغوش خانواده هایشان بازگشت.

«مرا ببخش که…»[14]

اوایل سال 67 در مقرّ لشکر 41 ثارالله، در اهواز خدمت می کردم. دو روز مانده به تک عراق، محمد نزدم آمد. قرار شد شب را پیش من بماند. از گوشه و کنار شنیده بودم که عملیاتی در پیش است، تصمیم گرفتم به هر شکلی که شده جلوی محمد را بگیرم تا در این عملیات شرکت نکند. شب، هنگام خواب با چفیه دو دستش را به هم بستم و سرِ دیگر چفیه را به دست خودم بستم، تا اگر خواست آنرا باز کند و برود، بفهمم و بیدار شوم.

او که با تمام وجود تقلّا می کرد از دست من رها شود و خودش را به عملیات برساند، در حالی که اشک می ریخت، گفت: پسرخاله! چرا دستهایم را می بندی و نمی گذاری بروم؟ به خاطر ندارم که هیچوقت نماز جماعت پدرت ترک شده باشد؛ حالا تو که پسرِ همان پدری، چرا اینقدر سنگدلی؟ اجازه بده من بروم.

گفتم: تو سنّی نداری، نباید بروی.

با همان حال، کنار هم خوابیدیم؛ در حالی که او هنوز اشک می ریخت. یکساعت بعد، وقتی بیدار شدم، اثری از محمد نبود. از همخدمتی ام سراغش را گرفتم، گفت: یکی از همشهری های خودتان آمد و دستهایش را باز کرد؛ قبل از رفتن، چندجمله ای روی کاغذ نوشت و زیرِ پتویت گذاشت.

گوشه پتو را بالا زدم و کاغذ را برداشتم. نوشته بود: پسرخاله! مرا ببخش که حرفت را زمین گذاشتم و بدون خداحافظی رفتم.

او رفت و در تک عراق، به شهادت رسید.

«تو شهید می شوی»[15]

چهارم خرداد سال 67 بود. عراق از ساعت شش صبح، شروع به ریختن آتش بر سرمان کرد. من و حاج باقر[16] در سنگر انفرادیمان، مشغول تیراندازی به سمت دشمن بودیم که محمد که نزدمان آمد و گفت: حبیب! من باید چه کار کنم؟

گفتم: فعلاً برو پشت سنگر بتونی پناه بگیر تا ترکش نخوری و با حالت درازکش به سمت دشمن، تیر بینداز.

هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای صوت گلوله ای، فضا را پر کرد. من و حاج باقر، پناه گرفتیم. بعد از چند لحظه، وقتی سرم را بالا گرفتم، محمد را دیدم که از بالای خاکریز به پایین پرت شده و در حال جان دادن است. سریع خودم را بالای سرش رساندم. بر اثر اصابت ترکش گلوله، هر دو پایش از بالای زانو قطع شده بودند؛ به گونه ای که استخوانهایش کاملاً مشخص بود. چشمانش را بسته بود و می گفت: سوختم، پاهایم درد می کنند.

گفتم: محمدجان! خوش به سعادتت، داری شهید می شوی.

از شوق خندید، گفتم: بگو یا زهرا(س) یا حسین(ع).

او گفت و با همین اذکار، جام شهادت را سر کشید.

«انتظار»[17]

مدت زیادی از آخرین روزی که محمد به جبهه رفته بود، می گذشت. از او بی خبر بودیم. عده ای می گفتند: مجروح شده و به اسارت دشمن درآمده و عده ای دیگر می گفتند: شهید شده. نمی دانستیم چه اتفاقی برایش افتاده. شب و روزمان با انتظار سپری می شد و در این میان، پدر و مادر از همه ما بیقرارتر بودند.

بعضی شبها پدر هراسان از خواب می پرید و دوان دوان به سمت درِ خانه می رفت و آن را باز می کرد. وقتی به او می گفتیم: پدرجان! چی شده؟

بهت زده در جوابمان می گفت: خواب دیدم محمد آمده پشت درِ خانه و در حال دَر زدن است؛ اما وقتی در را باز کردم، کسی پشت آن نبود.

آنگاه اشکهای چشمش را با نوک انگشتش پاک می کرد و با دلی شکسته می خوابید. بارها شاهد این موضوع بودم؛ انتظار پدر و مادری برای دیدار فرزندشان؛ انتظاری که هر روز کمر پدر را خمیده تر کرد و گیسوان مادر را سفیدتر از روز قبل. انتظاری که بعد از سالها، با آمدن مقداری خاک و استخوان از جسد محمد، به پایان رسید.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – شهیدان: مهدی و جابر مهدوی – حاج باقر منصوری و مهدی مهدوی(محمد)

[2] – راوی: سیدمحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[3] – راوی: سیدمحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[4] – راوی: زهرا بیدوئی نژاد، خواهر شهید

[5] – راوی: حمزه بیدوئی نژاد، برادر شهید

[6] – راوی: صغری بیدوئی نژاد، خواهر شهید

[7] – راوی: سیدمحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[8] – ریحانشهر فعلی

[9] – راوی: صغری بیدوئی نژاد، خواهر شهید

[10] – راوی: فاطمه نخعی، مادر شهید

[11] – راوی: سیدمحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[12] – راوی: حبیب الله اسدی، همرزم شهید

[13] – شهید جواد صیفوری، اهل طغرالجرد

[14] – راوی: موسی وصال، همرزم و پسرخاله شهید

[15] – راوی: حبیب الله اسدی، همرزم شهید

[16] – شهید حاج باقر منصوری

[17] – راوی: حمزه بیدوئی نژاد، برادر شهید