وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید محمد اسدی فرزند غلامحسین

نام و نام خانوادگی: محمد اسدی

نام پدر: غلامحسین

تاریخ و محل تولد: 1337/03/05 – خانوک

شغل: کارگر شرکت زغال سنگ، منطقه باب نیزو

تاریخ و محل شهادت: 1362/08/05- مریوان

سن هنگام شهادت: 25 سال و 5 ماه

«شرح مختصری از بیست و پنج سال بهار زندگی»

در خرداد سال 1337 در خانوک، کودکی به دنیا آمد که نام زیبای محمد را برایش انتخاب کردند. زمانی که محمد به سن مدرسه رسید، پا به دبستان «علوی» زادگاهش گذاشت و بعد از پایان کلاس چهارم دبستان، ترک تحصیل نمود تا کمک حال پدرش در امور کشاورزی باشد، سیزده ساله بود که از نعمت مادر محروم گشت.

او در دوران پراز خفقان رژیم شاه با شرکت در راهپیمایی ها علاقه اش را به امام و انقلاب نشان داد.

ایشان برای گذراندن امور زندگی، نزد یک بنا به عنوان شاگرد، مشغول کار شد و این شاگردی به مرور زمان از او استاد بنای ماهری ساخت. او بعد از مدتی در معدن باب نیزو به کار پرداخت و در اسفند 1357 با دختر خاله اش[1] ازدواج کرد، حاصل این ازدواج، یک پسر به نام «مهدی»[2] است.

بعد از انقلاب زمانی که حزب کومله و دموکرات در کردستان، فتنه به پا کردند، محمد نیز عازم مهاباد شد و بعد از سه ماه به مرخصی آمد.

سال 59 بود که متولدین 37 را برای خدمت سربازی، فراخواندند، او نیز خودش را معرفی کرد و بعد از گذراندن دوره آموزشی در پادگان 05 کرمان، راهیِ سَرِپُلِ ذهاب شد. محمد بعد از پایان خدمت سربازی به عنوان بسیجی، راهیِ جبهه شد و در عملیات والفجر 4 به عنوان تک تیرانداز، شرکت کرد و سرانجام در پنجم آبان سال1362 در منطقه مریوان، لباس زیبای شهادت را بر تن کرد، پیکر مطهرش بعد از تشیع در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

برادر کوچکترش «علی اصغر» نیز در سال 1366 در عملیات کربلای ده، شهد شیرین شهادت را نوشید و به او پیوست.

روحشان شاد و نامشان تا ابد، بلند و پُر آوازه باد.

«فرازی از وصیت نامه»

ای برادران و ای خواهران! خود را برای تحمل رنجها، مصیبتها، ناکامیها و ناروائیها آماده سازید و دل قوی دارید که قادر یکتا، پشتیبان و نگهبان شماست و تنها اوست که شما را از شرّ دشمنان، نجات می بخشد و عاقبت شما را ختم به خیر می گرداند و دشمنان شما را به انواع عذابها و شکنجه ها دچار می گرداند.

این مصیبتها و سختیها، زودگذر و تمام شدنی است؛ ولی پاداش این جان فشانیها و فداکاریها این است که به نعمتهای ابدی و بی پایان خداوند خواهید رسید و بر سریر کرامت و بزرگواری، تکیه خواهید زد.

برادران! اگر می خواهید در مقام و عظمت شما خللی، وارد نشود، هیچگاه، زبان به شکایت نگشایید و آنچه را که از قدر و منزلت الهی شما می کاهد، بر زبان نیاورید، ای برادران و خواهران حزب الله خانوک! استغفار و دعا را از یاد نبرید؛ که بهترین درمان برای تسکین دردهاست.

همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید و کاری کنید که هرگز دشمنان، بین شما تفرقه نیندازند و شما را از روحانیت متعهد، جدا نکنند، که اگر چنین کردند روز بدبختی مسلمانان و روز جشن ابرقدرتهاست.

… اگر من، شهید شدم، برایم گریه نکنید و اگر گریه می کنید، برای علی اکبر امام حسین (علیه السلام) گریه کنید، که آنها در صحنه کربلا بی یار و یاور بودند، ای برادرانم! از شما می خواهم راه مرا ادامه دهید و از تو خواهرم! می خواهم که زینب وار و زینب گونه در مقابل نابسامانی ها بایستی و راه شهدا را ادامه دهی.

از تو همسرم! می خواهم که مرا ببخشی، چون من، برای تو همسر خوبی نبودم و به تو سفارش می کنم که فرزند مان را آنگونه تربیت کنی که بتواند راه شهدا از صدر اسلام تا به حال را ادامه دهد. از مردم خانوک به خصوص، جوانان می خواهم که راه شهدا را ادامه دهند.محمد اسدی 23/7/1362

 

 

برگهایی زرین از تقویم زندگی بسیجی شهید «محمد اسدی»

(خاطرات)

«کمک به مردم زلزله زده»[3]

شغل ثابتش در معدن بود، اما در کنار آن به کارهایی مثل بنایی و … می پرداخت و با در آمد حاصل از این کارها به افراد نیازمند و نزدیکانش که در اداره امور زندگی شان مشکل داشتتند، کمک می کرد.

زمانی که مردم شهرک طالقانی (گیسک) گرفتار زلزله شدند، به خانه آمد و مشغول جمع کردن وسایل اضافی مثل پتو و … شد. من که با تعجب، نظاره گر این کارش بودم، پرسیدم: با این وسایل، می خواهی چه کار کنی!؟

گفت: آنها را برای مردم زلزله زده می برم.

وسایل را داخل ماشین گذاشت و به سمت منطقه آسیب دیده از زلزله، راه افتاد تا به مردم آنجا کمک کند.

«صله رحم»[4]

ما را به دیدار اقوام و خویشان، توصیه می کرد و خودش نیز در این مورد، مقید بود، همیشه می گفت: دنیا ارزش این را ندارد که ما به خاطرش از هم دور باشیم، باید کدورتها را دور بریزیم و با هم رفت و آمد کنیم.

«حقوق ماهیانه»[5]

بعد از اتمام دوران راهنمایی در قسمت بسیج سپاه کرمان، مشغول کار شدم، با پایان هر ماه، محمد، مقداری پول به من می داد و می گفت: خواهرم چون تو کار داشتی، من حقوقت را گرفتم و برایت آوردم.

هشت ماه،کارش همین بود بعدها فهمیدیم طی این هشت ماه، آزمایشی، کار می کردم و حقوقی نداشتم. محمد برای این که من، دچار مشکل نشوم، هر ماه از حقوق خودش بر می داشت و به من می داد.

همیشه مرا تشویق می کرد و می گفت: خواهرم! بهترین محل برای کار کردن یک خانم، بسیج است، هرگز این محل مقدس و کارت را رها نکن.

«عهد با خدا»[6]

پنج سال از ازدواجمان می گذشت و هنوز صاحب فرزندی نشده بودیم. محمد، نذر کرد که اگر خدا به او فرزندی، عطا کرد همین که چشمش به بچه افتاد ، عازم جبهه شود و تا پایان جنگ خدمت کند.

پسرش که به دنیا آمد، گفت: باید به عهدی که با خدا بسته ام، وفادار باشم و طبق نذری که کرده ام، به جبهه بروم.

او برای آخرین بار، نوزاد تازه به دنیا آمده را بوسید و او را به دست خدا سپرد و راهی جبهه شد، روزی که جنازه اش را برای خاکسپاری به زادگاهش آوردند، پسرش، سه ماه بیشتر نداشت.

«اثر سوء»[7]

زمانی که باردار بودم، یک روز من و او پای پیاده به سمت خانه خاله ام راه افتادیم، در راه برگشت از میان صحرا عبور کردیم. من که خسته شده بودم زیر سایه یک درخت بادام که پُربار بود، نشستم، محمد وقتی که متوجه شد، گفت از اینجا بلند شو

با تعجب گفتم: چرا؟

گفت: نمی خواهم اینجا بنشینی و نگاهت به محصول درخت مردم بیفتد و هوس کنی و این مسئله روی بچه، اثر سوء بگذارد.

گفتم: من خسته ام، بگذار چند لحظه بنشینم.

گفت: نه، همین الان بلند شو.

در حالی که از جایم بلند می شدم، گفتم: من شنیده ام اگر از میوه و یا غذای حرام بخوریم، روی بچه، اثر سوء می گذارد.

گفت: نه، تنها خوردن نیست که اثر سوء می گذارد. نگاه کردن هم می تواند اثر سوء بگذارد.

«دعا کن پسرم برای اسلام، خدمت کند»[8]

سال 55 به منظور رفتن به خدمت سربازی، خودمان را به پادگان 05 کرمان، معرفی کردیم و لباس پوشیدیم، بعد ازده روز همه را از لحاظ پزشکی، معاینه کردند، محمد، معاف شد، خیلی خوشحال بود و می گفت: کار خداست، قسمت این بود که معاف شوم، حالا سرنوشتم چی باشد، خدا میداند؟

بعد از پیروزی انقلاب، ازدواج کرد تا مدتها صاحب اولاد نمی شد، سال59 وقتی که متولدین سال 37 را که از خدمت، معاف شده بودند، بار دیگر برای خدمت، فرا خواندند، خودش را معرفی کرد و عازم خدمت سربازی شد.

سال 62 خدا به او پسری[9] عطا کرد، محمد به خاطر این موضوع خیلی خوشحال بود، می گفت: سید! دعا کن بچه من بماند تا اسمم گُم نشود.

او علاقه زیادی به فرزندش داشت، بارها شاهد بودم که هرگاه به کوچه می آمد، بلافاصله به خانه بر می گشت، پسرش را می بوسید و می آمد و می گفت: فرزندم را خیلی دوست دارم، دل کندن از او برایم سخت است، اما جبهه رفتن و خدمت کردن در جنگ را بیشتر، دوست دارم .

پسرش هنوز سه ماه نداشت که عازم جبهه شد، موقع خداحافظی به من گفت: سید! می دانم که شهید میشوم، دعا کن پسرم زنده بماند، بزرگ شود و برای اسلام خدمت کند.

محمد از فرزندی که خدا بعد از سالها انتظار به او عطا کرده بود، دل برید و خدمت به اسلام و جنگ را بر عشق به فرزند ترجیح داد و عازم جبهه شد تا با قربانی شدن در مسلخ عشق، در آغوش خدا آرام گیرد. وقتی جنازه اش را به خانوک آوردند، پسرش تنها سه ماه داشت.

«سه روز، فراموشی»[10]

بعد از زلزله سال 83 پدرم دچار فراموشی شده بود، ما را نمی شناخت، توی خیالش دائم در صحرا بود و از آنجا حرف می زد. مکان و زمان، برایش بی معنا بود. او را نزد دکتر بردم، بعد از عکس برداری، دکتر گفت: اندازه مغز، کوچک شده، کاری از دست کسی بر نمی آید، باید به نحوی با شرایط او کنار بیایید و بسازید.

سه روز از آغاز بیماری پدر می گذشت، دلم بد جوری، شکسته بود، توی خلوتم در حالی که اشک می ریختم، خطاب به عکس شهدا که در میان قاب روی دیوار به من زُل زده بودند، گفتم: عده ای به شما اعتقاد ندارند، شما باید به نحوی، خودتان را نشان دهید، باید به همه نشان دهید که شهدا که هستند و همه کاری از دستشان بر می آید، به همه ثابت کنید که شهدا زنده اند. صبح جمعه که فرا رسید، صبحانه پدر را آماده کردم و نزدش بردم، به او سلام کردم، او که توی این چند روز، مرا نمی شناخت و جواب نمی داد، بلافاصله جواب سلام را داد. در حالی که تعجب کرده بودم، گفتم: بابا! حالت خوب است!؟

گفت: بله، چرا امروز با من، اینجوری حرف می زنی؟

گفتم: بابا! من را می شناسی؟

گفت: مگر میشود آدم، بچه خودش را نشاسد؟

با این حرف فهمیدم، حالش بهتر شده، گفتم: می دانی الان سه روز است که دچار فراموشی شده ای؟

در حالی که تعجب کرده بود، گفت: من؟ من دچار فراموشی شده بودم؟

گفتم: بله، شما؟

باورش نمی شد، او را مجدداً نزد دکتر بردم، بعد از عکس برداری، دکتر در حالیکه، از مقایسه عکس قبلی و عکس جدید، شگفت زده شده بود گفت: پدرتان را جایی دکتر برده اید؟

گفتم: نه

گفت: پس چه کار کردید که حالش کاملاً خوب شده؟

گفتم: به شهدا متوسل شدیم.

وقتی که ماجرا را برای دکتر، تعریف کردم، اشک از چشمانش جاری شد.

«سفر چهل روزه»[11]

من در قسمت موتوری لشکر، خدمت می کردم، به خاطر عملیات والفجر چهار در منطقه مریوان، مستقر شدیم. یک شب، قبل از عملیات، نزدم آمد و گفت: می توانی به من، قول بدهی که اگر سالم از این عملیات برگشتم نزد تو در قسمت موتوری فعالیت کنم؟

هم شجاع بود و هم رانندگیش خوب بود، از این حرفش استقبال کردم و گفتم: الان نمی توانی بیایی؟

گفت: نه

گفتم: باشه، اگر شهید نشدی بعد از عملیات، همراه بچه های گردان به کرمان نرو، بیا در قسمت موتوری، خودم بعداً تو را به مرخصی می فرستم.

در عملیات والفجر چهار، چون منطقه مشرف بر پَنجُوین عراق بود، ماشین، کار آیی نداشت و مهمات را با قاطر، جا به جا می کردیم. رزمندگان در این عملیات، تپه ای را که نزدیک دشمن بود، فتح کردند و بر بلندایش قرار گرفتند. حوالی ساعت دوازده شب بود که عراق، پاتک زد.

در این پاتک، محمد در اثر اصابت گلوله به شهادت رسید، چون بچه ها در تیررس دشمن بودند، نتوانستند او را به عقب بیاورند.

به من، خبردادند که محمد به شهادت رسیده و جنازه اش روی تپه جلوی دشمن مانده.

چند تا نیروی شجاع در قسمت موتوری داشتم، آنها را برداشتم و به محل شهادت محمد رفتم، به هر سختی ای بود جنازه اش را پایین آوردیم و به معراج شهدا منتقل کردیم.

جنازه محمد در اثر یک اشتباه به معراج شهدای اصفهان، فرستاده شد و بعد از چهل روز به کرمان، منتقل گشت. بعد از این سفر چهل روزه وقتی در تابوت را باز کردیم. با جنازه ای روبه رو شدیم که انگار، تنها چند ساعت، بیشتر از شهادتش نمی گذشت، چهره اش نورانی و زیبا شده بود.

شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – ام سلمه زادخوش، خواهر شهید محمدجواد زادخوش

[2] – فرزند شهید، در حال حاضر شهردار خانوک است.

[3] – راوی: عصمت اسدی، خواهر شهید

[4] – راوی: عصمت اسدی، خواهر شهید

[5] – راوی: عصمت اسدی، خواهر شهید

[6] – ام سلمه زادخوش، همسر شهید

[7] – راوی: ام سلمه زادخوش، همسر شهید

[8] – راوی: سیدعلی یزدانی، دوست شهید

[9] – مهدی اسدی، شهردار فعلی خانوک

[10] – راوی: عصمت اسدی، خواهر شهید

[11] – راوی: علی زادخوش، همرزم و برادرخانم شهید