وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید مجید اسدی فرزند حاج محمد

نام و نام خانوادگی: مجید اسدی

نام پدر: حاج محمد

تاریخ و محل تولد: 1337/03/10 – خانوک

شغل: مکانیک واحد تعمیرگاه جهادسازندگی کرمان

تاریخ و محل شهادت: 1360/09/25 – سر پُل ذهاب (تنگه گورک)

سن هنگام شهادت: 23 سال و 6 ماه

«شرح مختصری از بیست و سه بهار زندگی»

مجید، سومین فرزند خانواده بود که در سال 1337 در خانوک به دنیا آمد. قبل از آنکه به سنّ مدرسه برسد، از طریق مکتب، قرآن خواندن را آموخت. وی دوران شش سالۀ ابتدایی نظام قدیم را در دبستان «علوی» زادگاهش سپری کرد و سپس به دلیل مشکلات اقتصادی خانواده اش، ترک تحصیل کرد و به آموختن حرفۀ مکانیکی پرداخت و بعد از گذشت شش سال، در این حرفه استادکار شد.

زمانی که به سن سربازی رسید، همچون تعداد زیادی از متولدین 1337 که مازاد بر خدمت بودند، به طور موقت از خدمت معاف شد. وی در راهپیمایی های مردم علیه رژیم سفّاک پهلوی و پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی«ره» حضوری فعال داشت.

بعد از پیروزی انقلاب، جزو اولین نیروهایی بود که با تشکیل جهادسازندگی به این نهاد تازه تأسیس پیوست و به عنوان مکانیک در واحد تعمیرگاه جهادسازندگی کرمان، مشغول به خدمت شد.

با آغاز جنگ تحمیلی، جزو اولین نفراتی بود که از طریق نهاد مقدس بسیج، عازم جبهه شد و در عملیات ثامن الائمه «علیه السلام» به منظور شکست حصر آبادان، شرکت کرد. زمانی که متولدین سال 1337 مشمول خدمت مقدس سربازی شدند و جهت انجام خدمت، فرا خوانده شدند، مجید نیز عازم خدمت شد و دوران آموزشی را در پادگان «05» کرمان گذراند و بعد از طیّ دورۀ رزم مقدماتی، به لشکر 81 زرهی کرمانشاه، پادگان ابوذر، گردان امید اختصاص یافت و به منظور دفاع از مرزهای ایران اسلامی و مبارزه با نیروهای بعثی، عازم سرپُل ذهاب شد و سرانجام در بیست و پنجم آذرماه 1360 در عملیات «مطلع الفجر» که منجر به آزادسازی سرپُل ذهاب شد، از فرش به عرش پرواز کرد و پیکر مطهرش بعد از تشییع، در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

سلام سالار شهیدان بر او باد.

برگهایی زرین از تقویم زندگی سرباز شهید «مجید اسدی»

(خاطرات)

«حمله به منافقین با تراکتور»[1]

اوایل انقلاب، منافقین در کرمان آشوب و فتنه بپا می کردند و با بچه های سپاه، جهاد و کمیته درگیر می شدند.

روز شهادت شهید بهشتی بود. عده ای از منافقین، جلوی استادیوم تختی که قبلاً میدان ولیعصر بود، تجمع کرده بودند و علیه انقلاب شعار می دادند. منافقین با نیروهای انقلابی درگیر شدند و به آنها حمله کردند. مجید که اوضاع را اینگونه دید، با عجله خودش را به تعمیرگاه جهاد که در خیابان شهید قرنی بود، رساند. یک تراکتور، آنجا بود؛ آن را روشن کرد و با سرعت به سمت میدان آمد و به وسیله آن به منافقین حمله کرد. آنها که به سمت مجید، سنگ و پاره آجر پرتاب می کردند، به فلکه پناه بردند؛ او هم بی درنگ از فلکه بالا رفت، دور ستون و حتی داخل پیاده رو آنها را دنبال کرد و جمعیتشان را متفرق ساخت.

«همیشه مهربان باشید»[2]

ما را به صله رحم سفارش می کرد و خودش نیز در این مورد، مقیّد بود. می گفت: هر گاه فرصتی به دست آوردید، به اقوام و خویشان سَر بزنید؛ چرا که صله رحم، باعث خیر و برکت و افزایش رزق و روزی می شود. سعی کنید در همه حال مهربان باشید؛ چرا که خداوند، مهربان است.

«به ناموس مردم، نگاه نکنید»[3]

هر گاه می دید ما سرِ کوچه و خیابان ـ که محل رفت و آمد مردم است ـ نشسته ایم، ناراحت می شد و می گفت: با نشستن سرِ کوچه و خیابان، راه مردم را سَد نکنید؛ به زن و دختر مردم، نگاه نکنید؛ هر گاه زن و یا دختری با شما صحبت می کند که نامحرم است، سرتان را پایین بیندازید و به صورتش نگاه نکنید؛ با نوامیس مردم، به گونه ای رفتار کنید که دوست دارید دیگران با نوامیس شما رفتار کنند.

«خدمت به دوستان»[4]

ماه مبارک رمضان، همنشین تیرماه بود و از آسمان، آتش می بارید. تعدادی از بچه های خانوک در تعمیرگاه جهاد کرمان، کار می کردند. محل سکونتشان بالای تعمیرگاه بود. سحر که از راه می رسید، مجید بدون آنکه آنها را بیدار کند، از جایش بلند می شد و برایشان سحری آماده می کرد. آنگاه آنها را با احترام، از خواب بیدار می کرد تا سحری بخورند و روزه بگیرند.

«جهادگر مخلص»[5]

در واحد تعمیرگاه جهادسازندگی کرمان کار می کرد. مسئول ماشین آلات جهاد[6] که خیلی از او راضی بود، همیشه درباره اش می گفت: مجید، جهادگری واقعی و مخلص است. او به تمام معنا، پیرو حضرت امام(ره) است. در محیط کار، فردی خستگی ناپذیر است. سختی ها و مشکلات در برابر صبر و مقاومت او، خود را سرزنش می کنند. کار در جهاد، برایش شب و روز ندارد. اخلاق نیکویی دارد؛ به گونه ای که همه او را دوست دارند.

زمانی که عازم جبهه بود، آقای عربنژاد[7] از او خواست تا بماند و در جهاد، خدمت کند؛ چون در کارهای فنی، استادکار بود و کارآیی بالایی داشت؛ اما مجید نپذیرفت و گفت: شما می خواهید دَرِ سعادت را به روی من ببندید. حالا که بعد از گذشت 1400 سال، چنین موقعیتی پیش آمد، شما می خواهید مرا از اردوی امام حسین(علیه السلام) بیرون ببرید؛ من باید بروم.

«میدان تعزیه و رَجَز»[8]

اوایل ماه محرم بود، مجید ساکش را بسته و عازم جبهه بود. زمانی که می خواست خداحافظی کند، مادر به او گفت: کاش می ماندی و در مراسم تعزیه، سینه زنی و روضه خوانی شرکت می کردی و بعد از عاشورا می رفتی.

او در جواب مادر گفت: الآن زمان جنگ است؛ آنجا میدان واقعی تعزیه و رَجزخوانی برای مبارزطلبیدن است. حالا که در جبهه به ما نیاز دارند، وظیفه داریم برویم و دِینمان را اَدا کنیم.

«تا هر زمانی که امام بگوید…»[9]

در دوران قبل از انقلاب، به خدمت سربازی فراخوانده شده بود که معاف شد؛ کارت معافی که در دست داشت، معافیت موقت مازاد بر خدمت بود.

بعد از انقلاب، زمانی که برای خدمت فراخوانده شد، سر از پا نمی شناخت. به او گفتم: چرا اینقدر برای رفتن عجله داری؟!

گفت: مادر! خیال کرده ای هنوز آن رژیم[10] است که دوست نداشته باشم به خدمت بروم؟!! خواست خدا این بود که زنده بمانم و در این دوران، برای امام خدمت کنم.

عکس امام را به دیوار زده بود و هر گاه از کنارش رد می شد، به رسم ادب، پایش را بر زمین می کوبید و نظام می داد.

در یکی از نامه هایش که از جبهه فرستاده بود، نوشته بود: تا وقتی که جنگ تمام نشود، نمی آییم. تا هر زمانی که امام بگوید، ما در جبهه می مانیم.

«روزی می آید که…»[11]

جزو اولین نیروهایی بود که از کرمان عازم جبهه شد. برای بدرقه اش، تا کنار ماشین رفتم. موقع خداحافظی، به او گفتم: کاش چند روز دیگر می ماندی و بعد می رفتی.

در جوابم گفت: برادر من! امروز ندای هل من ناصر امام حسین(علیه السلام) بر زبان فرزندش، خمینی کبیر جاریست و ما باید به ندایش لبیک بگوییم. این دوران نیز مانند قیام عاشورا به پایان می رسد و اگر بی تفاوت باشیم، چیزی جز افسوس برایمان نمی ماند. چه بسا کسانی بودند که بعد از واقعه عاشورا، آنقدر گریستند تا کور شدند. اگر شهدای کربلا ضرر کردند، ما هم ضرر می کنیم. آنها نه تنها ضرر نکردند، بلکه روز به روز بر عزّت و عظمتشان افزوده شد. جنگِ ما، جنگِ اسلام و کفر است؛ جنگ احد و خیبر و بدر و خندق است. بدان این دوران نیز روزی به پایان می رسد. روزی می آید که پشیمان می شوند آنهایی که به جبهه نرفتند و افسوس می خورند آنهایی که کم به جبهه رفتند و یا به شهادت نرسیدند. یادتان باشد اگر زنده ماندید، دورانی را درک خواهید کرد که هر روز، روزی چندبار این جمله بر زبانتان جاری می شود: خوش به حال شهدا، خوش به حال شهدا.

بعد از جنگ، عده ای راهشان را گم می کنند و نمی دانند باید چه کار بکنند. کمتر رزمنده ای می تواند خودش و ارزشهایی را که در جبهه به دست آورده، حفظ کند و قدر زحماتی را که خودش و دیگران کشیدند، بداند. برادرم! مطمئن باش چنین روزی از راه خواهد رسید.

«ما مردِ جنگیم»[12]

دوستی می گفت: روز قبل از عملیات، کنار چشمه ای بودیم. مجید، سر و صورتش را اصلاح کرد و غسل شهادت انجام داد. عملیات که آغاز شد، عده ای از بسیجی ها در کوه های سرپُل ذهاب به محاصره دشمن درآمدند. آنها در سینه کوه، پشت یک تکه سنگ بزرگ پناه گرفته بودند. تیربار دشمن که روبرویشان بود، به محض بلندشدن، آنها را می زد. تنها راه چاره، از کار انداختن تیربار بود.

مجید برای خاموش کردن تیربار، داوطلب شد. عده ای از رفقایش به او گفتند: این کار را نکن، خطرناک است.

او در جوابشان گفت: ما مردِ جنگیم، به اینجا نیامده ایم که بنشینیم و تنها نظاره گر باشیم.

او از گوشه ای که دشمن متوجه حضورش نشد، به تیربار نزدیک شد و با آر.پی.جی آنرا خاموش کرد و بچه ها را از محاصره درآورد. زمانی که از کوه پایین می آمدند، او که پشت سرِ همه قرار داشت و آخرین نفر بود، هدف گلوله دشمن قرار گرفت و جامه زیبای شهادت را بر تن کرد.

«امضای سند شهادت»[13]

خبر شهادت مجید در کوی و برزن خانوک پیچیده بود. زمانی که خبر به پدر رسید، گفت: من مطمئن بودم که او به شهادت می رسد.

از او پرسیدم: پدرجان! از کجا می دانستی؟!

اشک در چشمانش حلقه زد، گفت: چند شب قبل از شهادتش، آقای خامنه ای را در خواب دیدم. ایشان از میان یک بُقچه سبزرنگ، دفتری را بیرون آورد؛ آن را ورق زد و جلوی من گرفت و گفت: «اینجا را امضا کن.» من هم امضا کردم. وقتی که از خواب بیدار شدم، به یقین رسیدم که مجیدم شهید می شود. من در واقع، سند شهادت او را امضا کردم.

«کمکم کن»[14]

خواهرزاده ام دانشجو بود و در کرمان درس می خواند. به خاطر دارم که یکبار، آخر هفته به خانوک آمد و با شروع هفته، به کرمان رفت. آنجا متوجه شده بود که یک برگه از نوشته های مربوط به دانشگاهش را گم کرده است؛ برگه ای که اگر آنرا نمی یافت، تمام زحماتش هدر می رفت. هر چه جستجو کرد، آنرا نیافت. با دلی شکسته و چشمانی اشکبار، به دایی اش[15] متوسل می شود و خطاب به او می گوید: دایی جان! کمکم کن؛ اگر این برگه را پیدا نکنم، تمام زحماتم به هدر می رود.

شب در عالم خواب، مجید به او می گوید: غصه نخور، به خانوک برو؛ تو دو عدد کارتُن کتاب داری که رنگ یکی از آنها با دیگری فرق می کند. داخل همان کارتُن، کتابی هست که جلدش اینگونه است: (مشخصات جلد کتاب را می دهد). برگه ات میان همان کتاب است.

خواهرزاده ام به خانوک می آید و همانگونه که مجید گفته بود، برگه اش را میان کتابی که مشخصاتش را در خواب از او گرفته بود، پیدا می کند.

«پشتیان ولایت فقیه باشید»[16]

زمان انتخابات دوره دوم نامزدهای ریاست جمهوری سال 88 بود. به گلزار شهدا رفته بودم. عده ای دور هم جمع شده بودند و در مورد انتخابات، بحث سیاسی می کردند. کنار تربت مجید نشستم و بعد از خواندن فاتحه، خطاب به او گفتم: هر کسی در مورد انتخابات حرفی می زند، شما به ما بگویید که به کدام سمت برویم. در این اوضاع، تکلیف ما چیست؟!

شب در عالم خواب، رهبر معظم انقلاب، امام خامنه ای(مدظله العالی) را دیدم که از مقبره یکی از سادات جلیل القدر خانوک بیرون آمد؛ در حالی که تمام شهدای خانوک هم پشت سرش بودند. عده زیادی آنجا جمع شده بودند. مشغول تماشای آنها بودم که مجید از صف شهدا بیرون آمد و جلوی من ایستاد و گفت: برادر من! به حرفهای دیگران توجه نکن، بگذار هر کس هر چه می خواهد، بگوید؛ شما فقط به حرفهای این آقا توجه کنید و دنبال سرِ او بروید.

او این حرفها را در حالی می زد که به رهبر اشاره می کرد. معنای تمام حرفهایش این بود که پشتیبان ولایت فقیه باشید و امر او را اطاعت کنید.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید

[2] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید

[3] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید

[4] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید

[5] – راوی: حاجی محمد اسدی، پدر شهید

[6] – سردار شهید محمدحسین عربنژاد، مسئول ماشین آلات جهاد سازندگی کرمان

[7] – سردار شهید محمدحسین عربنژاد، مسئول ماشین آلات جهاد سازندگی کرمان

[8] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید

[9] – راوی: صغری(معصومه) عربپور، مادر شهید

[10] – دوران طاغوت

[11] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید

[12] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید

[13] – راوی: زهرا اسدی، خواهر شهید

[14] – راوی: زهرا اسدی، خواهر شهید

[15] – شهید مجید اسدی

[16] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید