
نام و نام خانوادگی: محمود عربپور
نام پدر: محمد
تاریخ و محل تولد: 1342/11/15 – خانوک
شغل: سرباز
تاریخ و محل شهادت: 1364/03/25– وی که مجروح منطقه سومار بود، بعد از 45 روز، در بیمارستانی در تهران به شهادت رسید.
سن هنگام شهادت: 21 سال و 4 ماه
«شرح مختصری از بیست و یک بهار زندگی»
محمود چهارمین فرزند خانواده بود که در بهمن 1342 در خانوک به دنیا آمد و در آغوش پُرمهر پدری که ذاکر اهل بیت و مؤذنی خوش صدا بود، پرورش یافت و بزرگ شد. وی قبل از ورود به دبستان، قرائت قرآن را در مکتب خانۀ پدرش آموخت.
محمود دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش گذراند و سپس به مدرسۀ راهنمایی آنجا قدم گذاشت. او یکی از قاریان قرآن مراسم صبحگاهی در مدرسه اش بود. محمود بعد از پایان دوران راهنمایی، جهت فراگیری علوم حوزوی، با یکی از دوستانش[1] راهی قم شد و در مدرسۀ «غدیری» مشغول تحصیل گشت. او اعلامیه ها و رسالۀ امام را از قم به خانوک می آورد و با کمک خانواده اش، آنها را بین مردم پخش می کرد؛ به همین دلیل خانواده اش بارها از سمت ساواک، تهدید شدند و خانۀ آنها چندین بار، مورد بازرسی قرار گرفت.
محمود همزمان با تحصیل در حوزۀ علمیه، مدتی در یک کارخانۀ فیلترسازی و مدتی در قسمت چاپخانۀ یک دفتر روزنامه کار کرد تا خرج تحصیلش را تأمین کند. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، در حالی که حدود یکسال و نیم از حضورش در حوزه می گذشت، به کرمان آمد و در مؤسسۀ تبلیغات[2]، به صورت افتخاری در کنار اخوی بزرگش «حاج مهدی» مشغول فعالیت شد.
وی اوایل سال 1363 عازم خدمت مقدس سربازی شد و بعد از گذراندن دورۀ آموزشی در پادگان «05» کرمان، به عنوان سرباز ارتش از طرف لشکر زاهدان به منطقۀ سومار اعزام شد و دیده بان خمپارۀ 120 شد.
مدتی از خدمتش گذشته بود که با اصابت ترکش به ناحیۀ گلو، مجروح شد و به مدت 15 روز در بیمارستان مصطفی خمینی کرمانشاه، بستری گشت. وی بعد از بهبودی، عازم محل خدمتش در سومار شد و بعد از مدتی، با اصابت گلولۀ مستقیم توپ به سنگر دیده بانی، به شدت مجروح گشت.
محمود با تنی مجروح که پُر از ترکشهای ریز و درشت بود، مدتی در بیمارستان «نمازی» شیراز بستری شد و بعد از آن، به تهران منتقل و بستری گشت و سرانجام بعد از تحمل 45 روز درد و جراحت، در غروب روز بیست و پنجم خرداد 1364 که مصادف با جمعۀ آخر ماه مبارک رمضان بود، بر اثر شدت جراحات، روح بلندش به سوی عرش الهی پر کشید و تن مجروحش در آغوش خاک، آرام گرفت.

پیکر مطهرش در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.
سلام شهیدان راه خدا بر او باد.
برگهایی زرین از تقویم زندگی سرباز شهید «محمود عربپور»
(خاطرات)
«درس مبارزه»[3]
سال تحصیلی 49-48 بود. آن زمان، ما دانش آموز دورة ابتدایی بودیم. هر گاه به مناسبت جشنهای شاهنشاهی، در مدرسه جشنی برپا می شد، بچه ها سرِ صبحگاه، دسته جمعی متنی را به این مضمون می خواندند:
«من به این پرچم مقدس که استقلال میهن من است، سوگند وفاداری یاد می کنم؛ زنده باد شاهنشاه، پاینده باد میهن.»
وقتی به اسم شاهنشاه می رسیدیم، همه کف می زدند؛ اما محمود[4] که در خانواده ای مذهبی و انقلابی بزرگ شده بود و آگاهیش نسبت به مسائل موجود در جامعه، از ما بیشتر بود، کف نمی زد و ما را هم تشویق به کف نزدن می کرد.
محمود از همان کودکی، درس مبارزه را از پدرش آموخته بود؛ بارها شاهد بودم که در آن سالها، که داشتن رساله امام جُرم محسوب می شد، او نگهبانی می داد تا پدرش رساله را یک جای امن پنهان کند تا دست مأموران رژیم به آن نرسد.
«ارزش روزه»[5]
ماه مبارک رمضان بود و هوا بسیار گرم بود. محمود هم روزه داشت. یک روز که از آسمان آتش می بارید، او را دیدم که کنار شیر آب نشسته بود و پشت سر هم، آب روی دستها، پاها و صورتش می ریخت.
جلو رفتم و در حالی که به لبان ترک خورده اش نگاه می کردم، گفتم: داداش! تو که دوازده سال بیشتر نداری، هنوز به سنّ تکلیف نرسیده ای، بیا روزه ات را افطار کن.
گفت: نه، روزه یعنی چشیدن طعم تشنگی و گرسنگی و ارزش روزه به تحمل کردن این دو است.
«حیات ابد در فنای تن است!»[6]
سالها قبل از پیروزی انقلاب، به مناسبت نیمه شعبان، جشن باشکوهی در خانوک برگزار می شد. به خاطر جوّ حاکم بر کشور و نزدیک بودن پاسگاه اسلام آباد به خانوک، کمتر کسی جرأت می کرد در این جشن، رهبری گروه سرود را که اشعار حماسی می خواندند، بر عهده بگیرد؛ اما محمود با آنکه نُه ساله بود، در کمال شجاعت، مسئولیت گروه سرود را بر عهده گرفت و خودش هم، تکخوان گروه سرود شد. او اشعاری به این مضمون تکخوانی می کرد:
«شاگردان قرآنیم، شاگردان قرآنیم جانبازان اسلامیم، جانبازان اسلامیم
ما جان می دهیم، ما جان می دهیم در راه قرآن
حیات ابد در فنای تن است از این نکته، رمز بقا روشن است»
او این اشعار را می خواند تا به همه یادآور شود که برای دست یافتن به زندگی جاویدان و ابدی، باید جان خود را فدای دین و اسلام نمود.
«نصب عکس امام بر دیوار مسجد»[7]
در دوران پُر از خفقان قبل از انقلاب که داشتن عکس امام، جُرم بود، محمود عکسی از امام را با خودش از قم آورد و به دیوار مسجد نصب کرد.
یک روز، پدرش برای ادای نماز به مسجد رفت. وقتی که برگشت، با ناراحتی گفت: یک نفر عکسی را که به دیوار زده بودید، پاره کرده.
محمود گفت: پدرجان! ناراحت نباش؛ من باز هم از امام، عکس دارم.
چند روز بعد، باز هم عکس امام زینت بخش دیوار مسجد بود.
«ای خدا! بده مرگ بر شاه»[8]
در ایامی که جریان انقلاب به اوج خود رسیده بود، یک روز که محمود و احمد از قم به خانوک آمده بودند، به اتفاق برادرشان «مصطفی»، لبِ دیوار خانه نشستند و با صدای بلند مشغول شعار دادن علیه شاه شدند. آنها یکصدا فریاد می زدند:
ای خدا! بده مرگ بر شاه الله! بده مرگ بر شاه
بعد از چند لحظه، تعداد زیادی از جوانان، به آنها پیوستند و گرم شعار دادن شدند. وقتی فریادشان همه جا را فراگرفت، عده ای از شاه دوستان از راه رسیدند و با آنها درگیر شدند. آن روز، محمود به خاطر شعار دادن، چند مشتِ محکم از دست شاه دوستان خورده بود.
«در محضر پدر»[9]
قبل از انقلاب، هر دو برای فراگیری علوم حوزوی، در قم به سر می بردیم. محل سکونتمان نزدیک منزلِ امام بود. چند طلبه افغانی هم با ما همسایه بودند. محمود هر وقت برای خرید نان و صبحانه می رفت، برای آنها هم خرید می کرد.
او که از کودکی بارها شاهد کمکهای پدر به افراد بی سرپرست و بیمار بود، هرگز از یاری رساندن به دیگران خسته نمی شد. هرگز از خاطرم نمی رود زمانی را که در خانوک، آب لوله کشی نبود و مردم، آب مورد نیازشان را از چشمه و قنات تأمین می کردند. محمود که آن زمان سنّی نداشت، آب آور پیرزنی بود که توانایی رفتن به چشمه را نداشت.
او درس کمک به دیگران را در محضر پدر آموخته بود.
«فرد قابل اعتماد»[10]
مؤسسة تبلیغاتی که بعدها سازمان تبلیغات نام گرفت، بعد از پیروزی انقلاب شکل گرفت، پسر بزرگم[11] مسئول این مؤسسه در کرمان بود. آن زمان، محمود در قم درس طلبگی می خواند.
زمان زیادی از کار این نهاد نمی گذشت که محمود از قم به کرمان آمد تا به صورت افتخاری، آنجا مشغول کار شود. وقتی او را دیدم، ناراحت شدم و گفتم: تو الآن باید سرِ دَرست باشی؛ چرا درست را رها کردی و به کرمان آمدی؟
گفت: مسئولین حوزه خواهران کرمان، برای نقل و انتقال خواهران طلبه نیاز به نیرو داشت؛ آنها دنبال فرد قابل اعتمادی می گشتند تا این مسئولیت را به او بسپارند؛ برای همین، مرا انتخاب کردند. من هم به درخواست مسئول حوزه خودمان، به کرمان آمدم. در حال حاضر، وجود من برای خدمت کردن در اینجا واجب تر از درس خواندن است.
«تمام زندگی من»[12]
احترام زیادی برای مادر قائل بود. همیشه می گفت: مادر، تمام زندگی من است.
یک روز که مادر حال شستن لباس با دست بود، محمود از راه رسید و در حالی که به دستان مادر که لباسها را چنگ می زد، خیره شده بود، گفت: انشاءالله به زودی شستن لباس با دست، تمام می شود.
در حالی که مسیر نگاهش را دنبال می کردم، گفتم: منظورت چیست؟
گفت: پولهایم را جمع کرده ام؛ به زودی برای مادر، ماشین لباسشویی می خرم تا دیگر مجبور نباشد با دست، لباسها را بشوید.
«به اندازه یک گردان!»[13]
تازه از جبهه آمده بود. هنوز خستگی راه، از تنش بیرون نرفته بود که اشک ریزان برایم گفت: فرمانده باتقوایی داشتیم که طی مأموریتی در آن سوی مرز، به شهادت رسید. کسی حاضر نشد که به آنطرف مرز برود و جنازه اش را بیاورد. حدود بیست و چهار ساعت، پیکر مطهرش زیر آفتاب سوزان ماند. با فرارسیدن شب، شیفت دیده بانی من به پایان رسید؛ به چند نفر از همسنگرانم گفتم: من چند متر طناب دارم، می خواهم به آنطرف مرز بروم و با استفاده از تاریکی شب، جنازه فرمانده را بیاورم. کسی حاضر است به من کمک کند؟!
آنها گفتند: عربپور! معلوم می شود از جان خودت سیر شده ای و می خواهی ما را هم به کشتن دهی!!!
گفتم: به هر حال اگر با من می آیید، یا علی؛ وگرنه خودم تنها می روم.
چند نفر از آنها همراهم شدند. همانگونه که قرار گذاشته بودیم، یک سرِ طناب را به پای فرمانده بستیم و سرِ دیگر آنرا به دست گرفتیم تا بکشیم. از یکطرف خوشحال بودیم که راهی برای بردن جنازه فرمانده به خطّ خودمان پیدا کرده بودیم و از طرف دیگر، به خاطر اینکه مجبور بودیم جسد مطهر شهیدی را روی سنگ و خاک بکشیم، ناراحت بودیم و اشک می ریختیم.
یک لحظه دلم شکست و در حالی که اشک می ریختم، گفتم: یا اباعبدالله! کمک کن تا ما بتوانیم جنازه را بدون آنکه زخمی بردارد، به خاک خودمان ببریم.
در همین حین، صدای تانکهای دشمن، مرا به خود آورد. فکر کردم قصد حمله به ما را دارند. با دوربین نگاه کردم و در اوج ناباوری دیدم که آنها در حال عقب گرد هستند. با خوشحالی گفتم: آقا! جواب دلِ شکسته ام را داد. تانکهای دشمن، عقب نشینی کردند؛ حالا دیگر می توانیم آسوده، جنازه را با دست حمل کنیم.
جنازه را با احترام روی دستهایمان بلند کردیم و به عقب آوردیم.
بعد از شهادتش، نامه ای از فرمانده اش به دستمان رسید که در آن از ما تشکر کرده بودند و نوشته بودند: با شهادت محمود، تنها ما او را از دست ندادیم؛ بلکه یک گردان او را از دست دادند. او برای ما به اندازه یک گردان، اهمیت داشت و فعالیت می کرد. بسیار متأثریم که او را از دست دادیم.
«آرزو»[14]
جمعه آخر ماه مبارک رمضان بود. مردم به خاطر روز جهانی قدس، به خیابانها آمده بودند و شعار می دادند. محمود که به شدت مجروح شده بود، در بیمارستان بستری بود. وقتی صدای مردم را شنید، گفت: آرزویم این است که اگر زنده ماندم، سال آینده توفیق شرکت در راهپیمایی روز قدس، نصیبم شود؛ حتی اگر فلج باشم و روی ویلچر نشسته باشم.
«اجرِ زیاد»[15]
مجروح شده بود و در بیمارستان نمازی شیراز، بستری بود. به بالینش رفتم، بیهوش بود. مقداری آب زمزم و تربت کربلا با خودم داشتم، با یک قاشق آنها را در دهانش ریختم و قاشق را روی چشمهای مجروحش کشیدم. در همین حین، پرستار برای شستشوی زخمهای بی شمار بدنش آمد. مرا از اتاق بیرون کردند.
زخمهایش را که شستند، به هوش آمد و به برادرش احمد، که بالای سرش بود، گفت: به مادر بگو باز هم از همانهایی که به من داد و حالم بهتر شد، می خواهم.
منظورش آب زمزم و تربت کربلا بود؛ حیران مانده بودم که در حالت بیهوشی، چگونه متوجه حضور من بر بالینش شده بود!!!
کنار تختش رفتم و گفتم: چیزی از آنها باقی نمانده؛ همان یک قاشق، تَهِ بُطری مانده بود؛ تمامش در طول مسیر، ریخته بودند و من متوجه نشده بودم.
گفت: مادر! من قطع نخاع شده ام.
گفتم: ناراحت نباش، خودم از تو مواظبت می کنم.
گفت: مادر! دعا کن شهید شوم؛ نمی خواهم سربار کسی باشم. با خدا عهد کرده ام که بعد از تحملِ دوران مجروحیت، شهید شوم و با بدنی مجروح، به دیدارش بروم.
وقتی که شهید شد، یاد روزی افتادم که می گفت: دوست دارم به گونه ای مجروح شوم که اجرِ زیادی ببرم.
او به آرزویش رسید؛ چرا که بیش از دویست ترکشِ ریز ـ جدا از ترکشهای درشت ـ در بدنش بود و بعد از چهل و پنج روز خوابیدن روی تخت بیمارستان، زخم بستر گرفته بود؛ اما شکوه ای نداشت.
«اما من به این، قانع نیستم!»[16]
محمود، دو مرحله در جبهه زخمی شد. مرحله اول، از ناحیه گلو مجروح شد و در بیمارستان مصطفی خمینی[17] کرمانشاه بستری گشت. وقتی که به عیادتش رفتم، خیلی ناراحت بود؛ به محض دیدن من، گفت: دوستانم شهید شدند؛ ولی من، سعادت شهادت را نداشتم. من حتی به اندازه نوکری علی اصغر امام حسین(علیه السلام) هم ارزش نداشتم؛ ترکش به گلویم خورد، اما هنوز زنده ام.
به او گفتم: ناراحت نباش، مصلحت این بوده که بمانی و بیشتر خدمت کنی.
بعد از مرخص شدن، به منطقه برگشت؛ اما فرمانده اش او را به اجبار به مرخصی فرستاد تا بهبودیش را به دست آورد.
مرحله دوم، وقتی که مجروح شد او را در بیمارستان نمازی شیراز ملاقات کردم. نزدیک به پانصد قطعه ترکش، به سر و بدنش اصابت کرده بود و قطع نخاع شده بود. وقتی با من روبرو شد، با همان دستان زخمی و بی رمقش، مرا در آغوش گرفت و در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: انشاءالله که برادر خوبی برایت بوده باشم و سربازی مفید برای جامعه ام.
صورت پر از زخمش را بوسیدم و گفتم: عزیزم! تو دچار ضایعه نخاعی شده ای، که آن هم علاج دارد.
گفت: گرچه این مجروحیت، فیضی عظیم است؛ اما من، به این قانع نیستم.
شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان، به آرزویش رسید و با بدنی مجروح، به ملاقات خدا رفت.
«شهید راهِ قرآنم»[18]
شب پنجم شهادتش بود. عکسش را برداشتم، گوشه ای نشستم و در حالی که اشک می ریختم، به چشمان مهربانش که در میان قاب می خندیدند، خیره شدم و گفتم: پسرم! نمی دانم از کجای بدن مجروحت حرف بزنم؛ از دستت بگویم که پُر از زخم بود، از پایت بگویم که لبریز ترکش بود، از صورتت بگویم که جای سالمی نداشت؛ از هر جای بدنت بگویم، اشک سرازیر می شود. چگونه خاطره رنجهای تو را فراموش کنم؟!
برای یک لحظه سرم را بالا گرفتم و از پشت پرده اشک، او را دیدم که شاد و خندان در حال رد شدن از کنار دیوار خانه بود؛ در حالی که با خود زمزمه می کرد: شهیدم من، شهیدم من، شهید راهِ قرآنم؛ شهیدم من، شهیدم من، شهید راهِ خمینی… .
از خوشحالی خندیدم و اشکهایم را پاک کردم تا او را بهتر ببینم؛ اما دیگر کسی را ندیدم. پدرش وقتی دید که من، بُهت زده اطرافم را نگاه می کنم، جلو آمد و گفت: چی شده؟
چیزی نگفتم. کم کم به این نتیجه رسیدم که او با دیدن اشکهای من، نارحت شده و خواسته به من بفهماند که نمرده؛ بلکه شهید شده و شهید، تا همیشه تاریخ زنده است.
«بیماری خواهرم، مرا نگران کرده»[19]
محرم سال 92 بود که خواهرم به علت مسمومیت حاملگی، برای دومین بار در بیمارستان بستری شد. دکتر تشخیص داد برای نجات جانِ مادر، باید بچه برداشته شود؛ در غیر اینصورت، علاوه بر از بین رفتن بچه، جانِ مادر نیز به خطر می افتد و امکان دارد نابینا شود.
بالاخره خواهرم را به اتاق عمل بردند، بچه اش را از دست داد؛ اما خودش جانِ سالم به در برد.
یکماه از این جریان گذشت. یک روز خواهرم گفت: امروز یکی از همکارانم به من گفت: قبر برادرت کجاست؟ می خواهم به زیارتش بروم و به او متوسل شوم تا مشکلم حل شود.
گفتم: حالا چرا می خواهی به برادر من متوسل شوی؟!
گفت: حدود یکماه پیش، برای یکی از اعضای خانواده شما مشکلی پیش نیامده بود؟!
گفتم: بله، چطور؟!
گفت: من تا به حال عکس برادر شما را ندیده ام. یکماه پیش، در عالم خواب، خودم را در تکیه ابوالفضل(علیه السلام) خانوک دیدم. آنجا مراسمی برپا بود و جمعیت زیادی حضور داشتند. همه اعضای خانواده شما نیز در این مراسم بودند. خانمی که بیمار و بدحال بود، توی تکیه خوابیده بود، صورتش را به وضوح نمی دیدم. یک مردِ جوان هم کنار او نشسته بود و دائم دست روی صورتش می کشید و دعایش می کرد. از شواهد امر، فهمیدم که باید نسبتی بین آن مرد جوان و خانمی که مریض بود، وجود داشته باشد. جلو رفتم و به آن مرد جوان گفتم: شما چه کسی هستید؟
گفت: من شهید محمود عربپور هستم؛ اینها هم اعضای خانواده ام هستند.
گفتم: چرا ناراحتید؟!
گفت: بیماری خواهرم، مرا نگران کرده؛ امیدوارم خدا شفایش بدهد.
از خواب که بیدار شدم، جستجو کردم و فهمیدم شهیدی را که در خواب دیدم، برادر شماست؛ برای همین سراغ قبرش را می گیرم تا به آنجا بروم و برای رفع مشکلم، از او استمداد بطلبم.
وقتی خواهرم جریان خواب همکارش را تعریف کرد، فهمیدم که عنایت برادر شهیدم بوده که ماجرای خواهرم و عمل آن شبش، ختم به خیر شد.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – شهید محمدکاظم عربنژاد
[2] – مؤسسة تبلیغات که بعدها «سازمان تبلیغات» نام گرفت.
[3] – راوی: عبدالکریم عرب، دوست شهید
[4] – علاوه بر شهید محمود عربنژاد، شهیدان سعید عربنژاد و حسین عربنژاد(علی) و چند نفر دیگر هم، کف نمی زدند.
[5] – راوی: فاطمه عربپور، خواهر شهید
[6] – راوی: عبدالکریم عرب، دوست شهید
[7] – راوی: زهرا عربپور، مادر شهید
[8] – راوی: زهرا عربپور، مادر شهید
[9] – راوی: احمد عربپور، برادر شهید
[10] – راوی: زهرا عربپور، مادر شهید
[11] – حاج مهدی عربپور
[12] – راوی: صدیقه عربپور، خواهر شهید
[13] – راوی: زهرا عربپور، مادر شهید
[14] – راوی: احمد عربپور، برادر شهید
[15] – راوی: زهرا عربپور، مادر شهید
[16] – راوی: مصطفی عربپور، برادر شهید
[17] – باختران سابق
[18] – راوی: زهرا عربپور، مادر شهید
[19] – راوی: صدیقه عربپور، خواهر شهید

