وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید محمود انصاری فرزند اکبر

«نخستین شهید دیارم خانوک»

نام و نام خانوادگی : محمود انصاری

نام پدر: اکبر

تاریخ و محل تولد: 1338/10/22خانوک

شغل: جهاد گر

تاریخ و محل شهادت: 1358/11/10 قوری قلعه (واقع در محور مواصلاتی کامیاران – پاوه – جوانرود)

سن هنگام شهادت: 20 سال و یک ماه

*شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات*

«شرح مختصری از بیست بهار زندگی»[1]

و بعد از آن هم مراسم سینه زنی پدر و دیگر اعضای کفن پوش هیأت زادگاهش که در اوج اخلاص برگزار می شد دیده بود و بعد هم مراسم پر شور و نوای تعزیه ای را –  که پدرش نیز در آن نقش ایفا می کرد- همه ساله نظاره کرده و دیده بود که او چندین بار درحین رجز خوانی برای لحظاتی از خود بی خود شده و نقش را رها کرده و بر تیرک خیمه باشکوهی که همه ساله در ایام محرم در حسینه زادگاهش بر پا بود و تکیه می زد و زار زار می گریست.

در دیماه سال 1338 شمسی به عنوان ششمین و آخرین فرزند، در خانواده ای اهل دیانت و فرهنگ در شهرستان خانوک در منطقه زرند کرمان دیده به جهان گشود. فضای سالم و دینی زادگاه پر افتخارمان «خانوک» و تدین و صفای مردمانش و همچنین حق گویی و صلابت پدرمان مرحوم حاج اکبر انصاری که در خدمت به عمران و فرهنگ زادگاهش کوشا و از معتمدان محترم خانوک و – بدون تلبس به لباس روحانیت – سخنران  و ذاکر افتخاری اهل بیت «علیهم السلام» بود ودر مراوده با حوزه های علمیه و دعوت از عالمان بلند آوازه برای تبلیغ دین در ایام محرم ورمضان فعال بود این عوامل سبب شدند تا شهید محمود انصاری از همان اوان کودکی با مفاهیم آگاهی بخش و تعهد آور تربیت دینی آشنا گردد. قاب عکسی که با عنوان «مرجع عالیقدر عالم تشیع حضرت آیت الله العظمی روح الله موسوی خمینی» در اطاق میهمانی خانه مان نصب شده بود حکایت از پیوند مردمان مومن دیار خانوک و خصوصآً خانواده شهید با نهضت حضرت روح الله داشت. خاطره قیام 15 خرداد سال 42 و رشادت های یاران امام را بارها از زبان برادرانش (محمد علی، مجید و بنده) که تحصیل علوم اسلامی در حوزه علمیه را انتخاب کرده بودیم شنیده بود و در هفت سالگی، دستگیری کوتاه مدت پدر را به جرم تبلیغ یاد و نام امام خمینی و اتهام: «داشتن عکس و رساله امام» شاهد بود. او همراه با دیگر کودکان در کنار بستگان فامیل وخانواده مان از کودکی در بامداد روز عاشورای هر سال زمزمه زیارت جانسور عاشورا را از زبان پدر که کفن پوش و در هیبتی سراپا عزادار در بیابانهای مجاور خانوک قرائت می شده شنیده بود.

بدین ترتیب نام پیشوای آزادگان عالم و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) و نام امام خمینی به عنوان ادامه دهنده راه امام حسین در مسیر زندگی این شهید سعید از اوان کودکی نقش آفرین می شود.

تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش خانوک سپری می کند. چندی پس از عزیمت برادرانش به قم ،در سال 1349 وی به تبع پدر و خانواده اش به قم مهاجرت می کند. تحصیلات متوسطه را در دبیرستان ملی «دین و دانش قم» سپری می کند.این دبیرستان با همت بزرگانی همچون مرحوم آیت الله مهدی حایری به عنوان کانونی برای تربیت نسلی متخصص و متعهد در 62 سال پیش تاسیس شده بود و برای مدتی طولانی توسط شهید مظلوم دکتر بهشتی اداره می شد.

چهره هایی برجسته از شخصیت های نظام اسلامی و ده ها نفر همانند دکتر صادق طباطبایی و بزرگانی نظیر آیت الله سبحانی، آیت الله شبیری زنجانی وآیت الله مصباح یزدی تحصیلات غیر حوزوی خود را در این دبیرستان گذرانده اند چنان که بسیاری از جوانانی که در دوران اوج نهضت امام نقش آفرین بودند همانند دهها نفر از هم کلاسی ها شهید محمود انصاری فارغ التحصیلان همین دبیرستان بوده اند.

تنفس در فضای شهر علم و قیام، شرکت در مراسم پرشور حسینی، بهره مندی از فضای آگاهی بخش محل تحصیل، مصاحبت و رفاقت با دوستانی از جوانان اصیل و متدین مبارز قمی نظیر: برادران خالقی، تأثیر پذیری از فعالیت های سیاسی و مبارزاتی که خدای متعال و محیط خانه که محل رفت و آمد مبارزان و مروّجان اندیشه امام بود، در حقیقت الطافی بودند که خدای متعال در دوران بلوغ و زمان شکل گیری شخصیت فکری و اجتماعی شهید محمود انصاری در مسیر سرنوشت وی قرار داد به گونه ای که وقتی انقلاب اسلامی درسال 56 اوج گرفت، این شهید سعید نیز آگاهانه به پیام ها و ندای امام خمینی لبیک گفت و به صفوف جوانان مبارز علیه رژیم مستبد شاه پیوست. وی روحیه دفاع از حق و ظلم ستیزی را از پدر به ارث برده بود. این خاطره را همواره شنیده بود که پدرش در دوران سیاه اختناق رضا خان و در دوران سربازی، ظلم های فرمانده لاابالی اش را تاب نیاورده و وقتی که شب عاشورا، بساط مشروب خواری فرمانده هنگ را می بیند بی درنگ بر سرش فریاد می کشد و به گوشش سیلی می زند، فردای آن روز در مراسم صبحگاهی پادگان زیر ضربات بیرحمانه شلاقی که محکوم شده بود مردانه مقاومت می کند و حسرت بی تابی و شنیدن یک آخ را هم بر دل فرمانده اش می گذارد و ناگهان بر می خیزد و به سوی تفنگش می رود که بازداشتش می کنند…

شهید محمود انصاری پای ثابت اغلب اعتراض ها ،تظاهرات و درگیری ها سال 56 و 57 قم بود، ذاتآً روحیه ای جسور و بی باک داشت و به لحاظ جسمی نیز با استقامت بود. در همان نخستین ماهها، در چهلم شهدای تبریز پس از یورش گسترده و خونین مامورین رژیم به اجتماع بزرگ تظاهر کنندگان و پراکنده ساختن آنان، وی به همراه دوستان و جوانان شجاع قمی در خیابان چهار مردان قم و کوچه های آن، تظاهرات را تا نیمه شب ادامه دادند.

نیروهای گارد شهربانی او را نشان و تعقیب می کنند و در مسیر بازگشت به منزل به کوچه ای خلوت، چهار نفر او را محاصره می کنند و با ضربات باتوم وی را نقش زمین می سازند و آنقدر با پوتین و چکمه هایشان بر سر و صورت و سینه و شکم وی می کوبند که از هوش می رود و به تصور اینکه تمام کرده است در همان حال رهایش می کنند .

پاسی از نیمه شب گذشته بود که مردم پیکر نیمه جانش را به منزلمان منتقل می کنند. بینی او شکسته بود وسر و صورتش خونین ومجروح و اعضای بدنش بر اثر ضربات مامورین به شدت سیاه و کبود شده بود و به سختی نفس می کشید. اثر ضربات وارده بر شکم و پهلوی وی به حدی بود که آن شهید سعید تا پایان عمر از آن رنج می برد.

منزل ما در آن شب پذیرای مجروحی دیگر نیز بود. ساعاتی بیشتر، در کوچه ای دیگر از کوچه های چهار مردان قم، بعد از تیراندازی های شدید و پراکنده شدن تظاهرات عمومی، من همراه با چند تن از طلاب مدرسه کرمانیها و دیگر جوانان مبارز به تظاهرات و شعاردهی علیه رژیم ادامه دادیم. درگیریها شدت یافت.

تیراندازی مأمورین منجر به شهادت یک نفر و اصابت گلوله به کتف دوست و همشهری عزیزم حجت الاسلام مهدی عربپور، (امام جمعه موقت کنونی کرمان) می شود. ایشان را با وسیله نقلیه خویش در آن فضای نظامی و ملتهب شهر قم از طریق کوچه پس کوچه ها و مسیر انتهایی رودخانه قم به منزل پدری مان که در ناحیه ای دیگر از شهر قم در محله «خاک فرج» قرار داشت منتقل کردیم. در آن زمان مشهور بود که مأمورین رژیم شاه در بیمارستان ها مستقر شده و تیرخوردگان را به عنوان عوامل اغتشاش دستگیر و به بیمارستان زیر نظر شهربانی منتقل می کنند و حتی پول تیر را از آنان مطالبه می کنند! تلفنی از دوست پزشکم که اتفاقا هم نام ما و از اهالی کشمیر هندوستان و از شیعیان مقلد امام خمینی به نام دکتر امجد عباس انصاری از پزشکان بیمارستان آیت الله گلپایگانی بود تقاضا کردم برای مداوای مجروحان به منزلمان بیاید. فضای منزل ما در آن نیمه شب که جمعی از دوستان و همسایگان مطمئن برای همدردی و همراهی جمع شده بودند  و مراتب صبوری مادرم که دیگران را آرامش می داد و برای مداوای فرزند مصدومش که تا آستانه مرگ مضروب شده بود و مداوای مجروح دیگر تلاش می کرد، دیدنی بود، اواز سال ها قبل در فضای خانواده، حجیّت راه و نهضت امام را به عنوان صراط مستقیم اسلام عزیز در عصر حاضر باور داشت، چنانکه یک سال بعد ازاین حادثه، وقتی فرزندش محمد علی انصاری از بیمارستان قلب تهران در جوار حضرت امام تلفنی خبر شهادت برادرم محمود را داد، این مادر رنجیده و صبور و همسر با صلابتش (مرحوم پدرمان حاج اکبر انصاری) با ذکر «اناالله و انا الیه راجعون» سر به آسمان بلند کرده و از خدای متعال می خواهند قربانی شان را قبول فرماید. در آن روز نیز آنان بودند که دوستان شهید و بستگان را تسلی می دادند.

شهید محمود انصاری پس از این حادثه نه تنها دست از مبارزه نمی کشد بلکه به محض بهبودی نسبی، بسیار مؤثرتر از قبل در تظاهرات ها شرکت می کند. او از ماه ها قبل از پیروزی انقلاب تقریبآً تمامی شبها را تا سحرگاه به برپایی تظاهرات در مناطق مختلف قم مشغول بود. وی درآمد اندکی را که از طریق کار سخت در ایام تعطیل و ساعاتی از روز به دست می آورد صرف تکثیر اعلامیه های امام و تهیه نارنجک ها و بمب های انفجاری دست ساز برای جلوگیری از تعقیب تظاهر کنندگان از سوی کماندوهای رژیم، و جمع آوری و حمل لاستیک های فرسوده خودرو برای استفاده در تظاهرات و درگیری های شبانه می کرد.

در مقطعی از این سال ها وی علاوه بر فعالیت های تحصیلی و مبارزاتی، مرد خانه نیز بود، زیرا پدر برای تأمین معاش و تبلیغ امام و انقلاب مرتب در سفر بود و برادربزرگش حجت السلام مجید انصاری در استان فارس: شیراز، ارسنجان، داراب و فسا و شهرهای استان کرمان به ویژه شهرستان زرند و پابدانا با تشکیل گروه هایی از مبارزان مشغول تحکیم گفتمان مبارزاتی امام و اسلام بود، و سومین برادرش – بنده- نیز پس از واقعه یورش مأمورین به مدرسه فیضیه در خرداد سال 54 زندگی نیمه مخفی مبارزاتی داشتم.

بدین ترتیب شهید محمود انصاری در عنفوان جوانی فراتر از اقتضای سن و سالش تجربه می آموزد و سرنوشت زندگی خویش را با انقلاب امام خمینی که نه از جنس انقلاب های معاصر بلکه از سنخ انقلاب عاشورایی امام حسین (ع) بود گره می زند. او به واسطه چنین شرایطی که در این سال ها و یک سال پس از پیروزی انقلاب تا لحظه شهادت برایش رقم خورده بود به حسب مظاهر دنیایی از مواهب و خوشی های دوران جوانی محروم بود اما از خط معنوی پاسخ گویی به ندای حسین زمانه اش برخوردار، و چه پاداشی نیکوتر از «شهادت» که کوتاه ترین راه  رسیدن به بهشت رضایت معبود است.

شهید محمود انصاری قبل از پیروزی انقلاب با سفر به کرمان و زادگاهش پیام ها و اعلامیه های مبارزاتی و تجربه های ارزشمندی که به عنوان جوان انقلابی در درگیری های مستمر با مأمورین رژیم شاه در دوران حکومت نظامی قم اندوخته بود به دوستان و بستگان منتقل می کرد. وی در آستانه پیروزی انقلاب در زادگاهش بود که خبر بازگشت امام خمینی پس از 15 سال تبعید به وطن را شنید.

در این زمان دو برادرش (بنده و برادر بزرگم محمد علی) در کمیته استقبال امام بودند. او نیز همچون صدها هزار نفر از پیروان امام که از سراسر کشور به تهران آمده بودند مشتاقانه برای زیارت امام به تهران آمد. دیدن جمال نورانی و دلنشین بزرگ مردی که با قیام الهی و بی نظیر خویش و با همت پیروانش نه تنها دیکتاتور مستبد را از اریکه سلطنت به زیر کشیده، از کشور فراری داده بود بلکه تمامی طرح های آمریکا و قدرت ها حامی پهلوی را نقش بر آب ساخته بود، التیام بخش رنج های دوران مبارزه بود. رهبری شگفت امام در هدایت امور انقلاب و تأثیر بازگشت و حضور ایشان در کشور بدان حد که به فاصله ده روز بعد، اساس سلسله پهلوی و بنیان نظام ستمگرانه شاهنشاهی از ایران برچیده شد و در صبحدم 22 بهمن 57 جهانیان شاهد تشکیل نظامی جدید در ایران بر پایه احکام نورانی اسلام بودند. شهید انصاری در این روزهای سرنوشت ساز همدوش جوانان مومن و انقلابی در تهران و قم در صحنه های آخرین رویاروی های پیروزمندانه مردم با بقایای رژیم حکومت نظامی مشارکت داشت.

پس از پیروزی انقلاب بر اساس پیام های امام به صحنه تحصیل بازگشت و در برنامه هایی که به تناسب شرایط بعد از انقلاب از سوی حضرت امام و مسؤولین کشور اعلام می شد؛ همانند شرکت در راهپیمایی های متعدد در حمایت از انقلاب، گشت های شبانه و برگزاری کلاس های آموزش اسلحه و… فعال بود.

با صدور فراخوان امام به جوانان برای عمران و آبادی روستاها و مناطق محروم و تشکیل جهاد سازندگی، شهید محمود انصاری به نهضت خدمت رسانی به محرومان در جهادسازندگی قم پیوست و با توجه به پیام های حضرت امام و شریط ویژه منطقه کردستان و غرب به شهرستان «جوانرود» عزیمت کرد و با استقرار در مقر پاسداران انقلاب در جوانرود علیرغم کمین ها و ناامنی های گسترده ای که وجود داشت فعالیت های جهادی سازندگی خویش را در روستاها و مناطق محروم منطقه آغاز کرد. با آنکه چند ماه از پیروزی انقلاب نگذشته بود اما گروهک های تروریستی ضد انقلاب با سوء استفاده از محرومیت های شدید که میراث خیانت ها و سیاست های ظالمانه 50 ساله رژیم پهلوی در کرستان و غرب کشور بود؛ به طور گسترده علیه امام و نظام تازه تأسیس جمهوری اسلامی تبلیغ می کردند. از این رو اقدامات سازندگی و عمرانی با وجود ناامنی ها از اولویت برخوردار بود. این گونه اقدامات برای پیشبرد غیر قابل تحمل بود بدین جهت کینه آنان نسبت به نیروهای جهادگر کمتر از دشمنی شان با پاسداران انقلاب و پیشمرگان مسلمان نبود.

آنان با انفجار و تخریب پروژه های عمرانی جهادگران به مقابله با این سیاست نظام و امام برخاسته بودند. اما پایداری پیروان امام و جهاد گردانی همچون شهید انصاری که بلافاصله، برای دومین و حتی چندمین بار پروژه های تخریب شده را احیا می کردند سبب می شد تا مردم محروم منطقه به شعارهای دروغین گروهک هایی که زیر نقاب «دفاع از حقوق خلق کرد» اما در واقع به عنوان عوامل اجرای نقشه های صدام  و دشمنان ایران، فعالیت می کردند پی ببرند.

فعالیت عمرانی در سال 58 در مناطق ناامن غرب و کردستان بدون هماهنگی و همکاری با پاسداران انقلاب میسر نبود. از این رو شهید محمود انصاری که در مقر کوچک سپاه در تپه مشرف بر شهر جوانرود مستقر بود علاوه بر فعالیت عمرانی جهادی خویش همدوش با جمعی اندک از پاسداران دلاوری که مسؤولیت حفاظت از شهر و محورهای حساس منطقه و مقابله با ضد انقلاب را بر عهده داشتند. در دفع تهاجم گروهکهای تروریستی به مناطق مجاور و شکستن مناطق محاصره شده شهرهای مجاور مشارکت فعال داشت.

حوادث کردستان در سال های آغازین پس از پیروزی انقلاب اسلامی بخشی بسیار مهم از تاریخ مقاومت ستودنی مردم ایران در برابر توطئه های دشمنان اسلام و ایران است که متأسفانه مغفول مانده است در حالی که این حوادث، سرحلقه زنجیره ای به هم پیوسته از توطئه های دشمنان ایران و انقلاب اسلامی است که نهایتآً در تجاوز همه جانبه صدام به خاک ایران جلوه گر شد. بازگویی نقش مقاومت کم نظیر مردم ایران و فرزندان به خون خفته ایشان و نقش رهبری معجزه گونه امام خمینی در ناکام ساختن این توطئه های سهمگین نیازمند آگاهی بر مجموعه این حوادث و پیش زمینه های وقوع جنگی تحمیلی است.

همزمان با درگیری ها و اقدامات تجاوزکارانه مرزی رژیم بعث عراق علیه ایران که از نخستین روزهای پس از پیروزی انقلاب بخصوص در مرزهای غرب ایران آغاز گردیده بود.صدام با حمایت آمریکا و دولتهای غربی (که اسناد آن بعد ازاشغال سفارت آمریکا انتشار یافت) امکانات و پایگاه هایی در اختیار برخی از فرماندهان سابق ارتش شاه و عناصر مؤثر در ساواک برای ایجاد اغتشاش در کشور و آموزش و تجهیز نیروهای ضد انقلاب و تروریستها قرار داد. تشکیل احزاب تجزیه طلب، تحریک احساسات قومی و مذهبی، حمله به پایگاه های نظامی و انتظامی و ایجاد وحشت و ناامنی و محاصره شهرها و روستاها همراه با جنایت و کشتار مردم بی دفاع در مناطق کردنشین توسط گروهک های ضد انقلاب همانند حزب دموکرات، کومله، رستگاری و چریک های فدایی خلق و سازمان منافقین از اقداماتی بود که برای به شکست کشیدن انقلاب اسلامی در دستور کار دشمنان ایران قرار گرفت. نظیر این اقدامات را هم اکنون از سوی گروهک های تکفیری و داعش در عراق و دیگر کشورها شاهد هستیم.

ضعف دولت موقت انقلاب و کوتاهی و تعلل آن در برخورد با تحرکات ضد انقلاب در کرستان باعث تشدید بحران شده بود اما روشنگری ها و اخطار شدید امام و پیام قاطع و کوبنده ایشان در جریان محاصره پاوه، ورق حوادث کردستان را به زیان دشمنان ایران تغییر داد و آرزوی تجزیه ایران و کردستان را بر دل توطئه گران و حامیان آنها گذاشت این مهم را مدیون رهبری قاطع امام و مقاومت جانانه مردم مظلوم و مسلمان کردستان و رشادت های سرداران بزرگی همچون شهید چمران، شهید صیاد شیرازی، شهید بروجردی، شهید همت، شهید حمید عرب نژاد و همرزمان آنان، و جهادگران و  پاسداران دلاوری همچون شهید انصاری هستیم که در سخت ترین شرایط آن دوران و با کمترین امکانات در شهرهای مختلف همچون سنندج، پاوه، مهاباد، کامیاران، روانسر و جوانرود، و … با جانبازی خویش اجازه تسلط ضد انقلاب وابسته به بیگانه بر کردستان و غرب ایران عزیز را ندادند.

چند روز از بستری شدن رهبر کبیر انقلاب در بیمارستان قلب تهران نمی گذشت که روزنامه کیهان 11 بهمن 1358 با تیتر اصلی و درشت در صفحه اول ذیل عکس 7 تن از مجروحان حوادث غرب کشور که یکی از آنها عکس شهید محمود انصاری قبل از شهادت بود. این خبر منتشر کرد: «درگیری های خونین غرب کشور دهها کشته و مجروح بجا گذاشت- تعداد پاسداران شهید بین16 تا 28 تن اعلام شده است» مضمون همین خبر در تیتر روزنامه های اطلاعات و جمهوری اسلامی 11/11/1358 انتشار یافت. انتشار این خبر به عنوان مهمترین خبر اول روزنامه حاکی از اهمیت حادثه در شرایط آن روز بود. دلایل حساسیت این خبر را می توان چنین ارزیابی کرد:

 1- این درگیری های خونین که ابتدا با تهاجم گروهک های ضد انقلاب علیه پاسداران شهر کامیاران و به شهادت رساندن چند تن از آن عزیزان آغاز شد، به سرعت به محورها و شهرهای مجاور و از جمله پاوه توسعه یافت درآستانه اولین سالگرد ورود امام خمینی به میهن به وقوع پیوست تا اولین سالگرد دهه فجر انقلاب را تحت الشعاع قرار دهد.

2- حضرت امام در بیمارستان قلب تهران بستری بود وقوع این تحرک و تهاجم ضد انقلاب همراه با شایعات و اخبار کذبی که از سوی رسانه های آمریکایی و اروپایی درباره وضعیت امام منتشر می شد زمینه را برای تقویت مراسم تنفیذ حکم اولین رئیس جمهور نظام نوپای جمهوری اسلامی برگزار شود.

3- همزمانی درگیری ها با مذاکرات هیأت حسن نیت دولت موقت، با احزاب و عوامل مؤثر در درگیری های کردستان و موضع ضعف دولت در جریان مذاکرات که منجر به خروج پاسداران از شهر سنندج در همین روزها شده بود. فرصتی برای گروهک های ضد انقلاب تلقی می شد تا توطئه ی: «خروج اجباری پاسداران انقلاب» را به دیگر شهرهای منطقه توسعه دهند و بدین وسیله عملا حساس ترین مناطق غربی و مرزی کشور در مقابل طمع رژیم بعث و جولان گروهک های ضد انقلابی وتروریست های تحت حمایت دولت های بیگانه بی دفاع می شدند.

به خاطر این شرایط حساس بود که کشتار پاسداران در کامیاران مقدمه ای برای توسعه آن به شهرهای مجاور و تصرف آنها به وسیله ضد انقلاب تلقی می شد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در منطقه غرب و کرمانشاه طی اطلاعیه هایی – که در روزنامه های آن ایام نیز منتشر شده است – از مقرهای مستقر در شهرهای مجاور و از جمله جوانرود می خواهد تا به کمک مردم و برادران محاصره شده خود بشتابند.

شهید محمود انصاری که مهیای سفر به تهران برای شرکت در مرحله دوم کنکور و ثبت نام در دانشگاه شده بود به محض اطلاع همراه با چند تن از پاسداران همرزمش از جوانرود بسوی پاوه می شتابد. بعد از درگیری های کامیاران، تروریست های ضد انقلاب برخی از محورهای مهم منتهی به شهر کامیاران و پاوه را مسدود کرده و برای جلوگیری از پیوستن نیروهای کمکی کمین گذاری می کنند. «قوری قلعه» به خاطر شرایط سوق الجیشی، دسترسی به تپه های پلنگان و پاوه و دیگر شهرها و مناطق کرستان و غرب دارای اهمیتی خاص بود.

حزب خائن و منحله دموکرات کردستان، که بسیاری از کشتارها و جنایات چندین ساله ضد انقلاب در کردستان به وسیله همین حزب صورت گرفته بود- نخستین و یا دومین کنگره بزرگ خود را در منطقه «قوری قلعه» برگزار کرده بود و این منطقه برای این حزب و دیگر گروهک های ضد انقلاب بسیار مهم بود.

شدیدترین درگیری ها بین جمعی معدود از پاسداران و مدافعان جان بر کف انقلاب اسلامی با دشمنان انقلاب در همین منطقه رخ داد و در طول روز 10 بهمن 1358 ادامه داشت.

در ظهر همین روز بود که دو گلوله عوامل استکبار به ناحیه زیر قلب و پهلوی شهید انصاری اصابت می کند. آثار این گلوله ها بر شناسنامه تا شده آن شهید که در جیب اورکت وی قرار داشت مشهود و باقی است. به شهادت همرزمان این شهید که وی را به بیمارستان کرمانشاه منتقل کرده اند، وی بعد از اصابت گلوله تا زمانی که از هوش می رود ادای شهادتین بر لب داشت و بطور مکرر با گفتن « یا حسین» و «یا خمینی» درد و سوزش ناشی از گلوله ها و خونریزی را تسکین می داد.

ساعاتی بعد بر اثر خونریزی شدید، سرانجام پرونده زندگی این شهید عزیز که از آغاز کودکی طعم شیرین ذکر یا حسین را چشیده و در عنفوان نوجوانی با نام و یاد خمینی انس گرفته، دوران جوانی اش را با پیوستن به انقلاب و نهضت الهی امام سپری کرده بود و در زمانی که همتش مصروف کمک به محرومان و ستمدیدگان بود بسته شد و البته بنا به صراحت آیات قران کریم، زنده جاویدند و تا ابد در آن جهان در جوار مرجع و مرادشان حضرت امام خمینی با مولایشان حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) محشورند و در نزد پروردگارشان روزی می خورند.

با جانبازی و رشادت پاسداران انقلاب و پیشمرگان مسلمان کردستان و غرب در حوادث روزهای نهم و دهم و یازدهم بهمن 58 توطئه بزرگی که دشمنان ایران و اسلام تدارک دیده بودند، نقش بر آب شد و این حوادث و وقایع پس از آن سرانجام به تحکیم و تثبیت کامل انقلاب در این منطقه حساس از کشور و زوال و اضمحلال ایادی بیگانه و گروهک های ضد انقلاب انجامید.

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی (خطیب نماز جمعه تهران) در خطبه های جمعه 12 بهمن 1358 از حادثه کامیاران و مقام شهیدان آن چنین یاد می کنند.:

 «نکته ای را نباید فراموش کرد و آن زحمات و فدارکاری های این پاسداران جانباز است و باید از این شهدا یاد کرد. از برادرانی که برای ادامه این انقلاب اسلحه به دست گرفتند و جان را به میدان دشمنان خدا بردند و جان را در راه خدا دادند. جنازه این شهیدان خدا در جمع ماست و تجلیل از این شهدا وظیفه ماست.»

برادرم حجت الاسلام محمد علی انصاری طی سخنانی که در محل ایوان آینه صحن مطهر ایراد کرد بر آمادگی برای هر گونه فداکاری در راه آرمانهای بلند حضرت امام خمینی و تداوم راه شهیدان تأکید کرد و از سلامت حال امام بر خلاف تبلیغات رسانه های بیگانه خبر داد.

سپس مرحوم پدرمان (حاج اکبر انصاری) به عنوان پدر شهید در همین مراسم طی سخنانی از علما و مردم بزرگوار حاضر در مراسم تشکر کرد و در حالی که لباسهای خونین فرزندش را بالای دست گرفته بود با صدای بلند گفت: «این لباس غرقه به خون فرزند عزیزم محمود است. خدایا این قربانی را از ما قبول کن.»

شهید محمود انصاری افتخار دیگری را نصیب برده است که آن نخستین بودن در کاروان بزرگ شهیدان والامقام شهرستان زرند کرمان و خانوک است. شهری که به تناسب جمعیت، افتخار دومین شهر شهید داده را داراست.

در زادگاهش که در حقیقت مهد تربیت او بوده است نیز مردم با صفای خانوک مراسم با شکوه نخستین شهید شهرستان را همزمان با مراسم قم برگزار کردند.

چنانکه سنگ نوشته ای را به رسم یاد بود این شهید عزیز در گلزار معطر شهدای پرشمار و برجسته خویش نصب کرده اند تا این سنگ نوشته ها و پرچم های بر افراشته در این گلزار نورانی برای همیشه حجتی باشد بر زائران شهدا و جوانان آینده خانوک تا فراموش نکنند که پدران و مادران شان با تقدیم عزیزترین فرزندان شان زحمات زیادی کشیده اند تا این شهر، شهر نماد دیانت و ولایت و شهادت بشود.

محل دفن: قبرستان بقیع قم، قطعه شهدا،بخش یک،ردیف 51 شماره 21

قبرستان بقیع قم

هرگز مبادا که از این میراث گرانبها فاصله بگیرند، شهدای گرانقدر و سرداران و پاسداران شهیدی که در گلزار شهدای خانوک آرمیده اند همچون عرب نژاد ها، اسدی ها ،مهدوی ها ،منصوریها، عرب پور و وصال و نام های متبرک دیگر، هر یک شاهدانی همیشه زنده از تبار نسل خمینی کبیرند که در راه آرمان های اسلام عزیز و در دفاع از میهن اسلامی در مقابل متجاوزان و بیگانگان و بدخواهان این آب و خاک و در دفاع از حریم ولایت، قهرمانانه فداکاری و جانبازی کرده اند.

بزرگداشت یکایک این شهیدان سرفراز و پیمودن راه آنان وظیفه ای دینی واخلاقی است.

**توضیح: نام و نام خانوادگی اولیه شهید محمود انصاری ، «عربنژاد» بوده است که فامیلی بزرگ در شهر خانوک می باشد. پدر ایشان در سال 1348 نام خانوادگی «انصاری» را برای خود و فرزندان ذکور برگزید که این تغییر در صفحه آخر شناسنامه آنان درج شده است.

برگهای زرین از تقویم زندگی جهادگر شهید «محمود انصاری»

 (خاطرات)

«برنامه هر روزه»[2]

دایی ام[3]، ساکن قم شده بود ، یک بار به آنجا رفتم. هنوز اوایلی بود که تظاهرات، آن هم خیلی کم وبه ندرت در قم برگزار می شد.من که شاهد یکی از این تجمع ها بودم به محمود گفتم: جریان این تجمع چیست؟

گفت: چند روز قم بمان، خودت متوجه می شوی.

روز بعد، صبح زود، با هم از خانه بیرون رفتیم، به میدان که رسیدیم با چند تانک و نفربر و تعداد زیادی از کماندوهای مسلح برخورد کردیم.

محمود به آنها اشاره کرد و گفت: اگر دست از پا خطا کنیم و کوچکترین حرکتی از خود نشان دهیم، به سمتمان تیر اندازی می کنند.

با هم کنار مدرسه فیضیه رفتیم، محمود از یک نفر پرسید: برنامه کجاست؟

او هم گفت: نزدیک خانه آقای پسندیده.[4]

با هم به آنجا رفتیم، در حالی که من هنوز نمی دانستم که منظورشان از برنامه چیست؟ وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، حدود 600 نفر آنجا جمع شده بودند،بعد از چند لحظه همه یک صدا شروع به شعار دادن کردند بیست دقیقه بعد آنجا مملو از جمعیت شد. آنجا یک خیابان تازه احداث شده بود که خاکی بود . ابتدای این خیابان باز و انتهایش بسته بود و چند تا کوچه آنجا وجود داشت. در حال شعار دادن بودیم که کماندوها به ابتدای خیابان رسیدند و با تیر، چوب، مشت و لگد به جان مردم افتادند، همه به انتهای خیابان هجوم بردند. من از محمود جدا شدم، و زیر دست و پاها افتادم.

به هر سختی ای بود خودم را بیرون کشیدم، کُتی که تنم بود تا نزدیک سر شانه ام پاره شده بود و خودم نمی دانستم. وارد یکی از کوچه های انتهای خیابان شده بودم که ناگهان متوجه شدم محمود، سرش را از یکی از خانه ها بیرون آورد و گفت: بیا داخل این خانه.

گفتم: آنجا خانه مردم است.

گفت: بیا، زودباش، عجله کن.

پریدم توی خانه، تا ساعت سه بعد از ظهر آنجا ماندیم، اوضاع که آرام تر شد بیرون آمدیم تا به خانه برویم.

محمود گفت: نمی توانیم با هم برویم، من جلو می شوم تو هم دنبالم بیا.

او رفت و من هم پشت سرش راه افتادم، در حال رد شدن از کنار کماندوها بودم که متوجه شدم به من می خندند و من حیران مانده بودم که چرا می خندند؟

یکی از آنها به من اشاره کرد، فکر کردم می خواهند دستگیرم کنند، پا به فرار گذاشتم؛ در حالی که آن ها همچنان به من می خندیدند. بعداً متوجه شدم علت خنده شان پارگی لباسم بوده.

خلاصه به هر سختی ای بود به خانه رفتیم و آن روز به خیر گذشت.

چند روزی که قم بودم ،هر صبح کارمان این بود که با محمود می رفتیم و محل برنامه را می پرسیدیم و در تظاهراتها و تجمع ها شرکت می کردیم. طی این مدت او شیوه ساخت کوکتل مولوتوف را به من آموخت.

«یک ایده ناب»[5]

به مرور زمان، برنامه تظاهرات از قم به سراسر کشور کشیده شد، کرمان هم از این قاعده مستثنی نبود. یک روز در خانوک بودم، محمود دنبالم آمد و گفت: بیا با هم به کرمان برویم، یک سخنران از قم آمده قرار است در یکی از مساجد، منبر برود، تعداد زیادی از دانشجوها هم آنجا هستند.

با هم راهی کرمان شدیم، چیزی به غروب خورشید نمانده بود که خودمان را به مسجد مورد نظر رساندیم. ماموران رژیم که از برنامه سخنرانی باخبر شده بودند، دو طرف خیابان مُنتهی به مسجد را بستند و با تمام تجهیزات آماده درگیری شدند. محمود وقتی اوضاع را این گونه دید به یکی از خُدّام مسجد گفت: با وضعی که پیش آمده، نمی توانیم با ماموران در بیفتیم، تعدادی از بچه ها را بفرستید تا یک ماشین قلوه سنگ جمع کنند و سر کوچه به بهانه بنایی کردن خالی کنند.

ماشین سنگ آماده شد و در محل مورد نظر خالی شد. ماموران وقتی قلوه سنگها را آنجا دیدند، پرسیدند: این سنگها را برای چه کاری اینجا خالی کرده اید؟

در جوابشان گفتیم: برای بنایی.

تاریکی شب بر همه جا سایه انداخته بود که سخنران آمد و سخنانش را ایراد نمود. بعد از پایان سخنرانی، تمام جمعیت یک صدا شعار مرگ بر شاه را سردادند، ماموران رژیم هم بلافاصله به جان جمعیت افتادند، حالا دیگر وقت استفاده از قلوه سنگها بود. همه سنگ به دست، حسابی از خجالت ماموران رژیم در آمدند.

آن روز طبق ایده نابی که محمود داده بود، کسی دستگیر نشد و همه از مهلکه جان سالم به در بردند.

«هدف با ارزش»[6]

برادرم و خانواده اش ساکن قم شدند. در یکی از سفرهایی که برای دیدنشان به قم رفته بودم، محمود را دیدم که به خاطر کتک هایی که از دست کماندوها خورده بود سر و صورتش زخمی بود. آن روز چیزی نگفتم، تا این که یک روز به خانوک آمد.

به او گفتم: محمود جان! چند وقت پیش که قم بودم، سر و صورتت زخمی بود، مگر چه کار کرده بودی که آن از خدا بی خبرها این گونه تو را زده بودند؟

او جورابش را پایین کشید، فکر کردم می خواهد جای زخمهایش را نشانم دهد، اما بر خلاف تصورم برگه ای که در ساق جورابش پنهان کرده بود، بیرون آورد و گفت: عمه جان! این برگه، اعلامیه امام است؛ تمام سختی ها را به خاطر امام تحمل می کنم.

کتک ها وآزار واذیتهای آنها هیچ تاثیری بر من نمی گذارد. چرا که حاضر نیستم دست از هدفم بردارم . من با تمام وجود افتخار می کنم که در راه امام، فعالیت می کنم، دوست دارم انقلاب پیروز شود، بگذار این بدن بی ارزشم در راه هدف با ارزشم زخمی شود و درد بکشد.

عمه جان من یک نوار از امام را با خودم داخل قطار جلوی چشم ماموران به اینجا آوردم، اما آنها متوجه نشدند، بی شک خدا چشمانشان را کور کرده بود.

روزی که امام به ایران آمد او از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید، می گفت: باید سریع به دیدار امام بروم تا نتیجه تمام سختی هایی را که متحمل شدم، ببینم و چشمانم را به دیدار ایشان متبرک کنم.

«اگر جنگ، تمام شود»[7]

محمود فرد پر کار، زحمتکش و خودکفایی بود، حاضر نبود دستش را پیش هیچ کس، حتی پدرش دراز کند، هر وقت مشکل مالی برایش پیش می آمد به کارهایی مثل بنایی و کارگری می پرداخت و حاصل دسترنجش را خرج فعالیت هایش می کرد.

یک روز به او گفتم: محمود جان! تو جوانی، باید به فکر خودت باشی، این قدر پولهایت را بی حساب خرج نکن، به فکر آینده ات باش، به فکر روزی باش که باید ازدواج کنی و به پول احتیاج داری، پول هایت را روی هم بگذار و یک تکه زمین بخر و برای خودت خانه ای بساز.

گفت: عمه جان! من به یک قطعه زمین، اندازه حجم بدنم نیاز دارم تا مرا در آن به خاک بسپارند؛ این قطعه زمین هم هر جا قسمتم شد که دفن شوم پیدا می شود.

فقط دعا کن شهید شوم و به عنوان شهید در خاک قرار گیرم، آرزوی دیگری جز این ندارم. اگر جنگ، تمام شود و من هنوز زنده باشم؛ به لبنان می روم تا آنجا به شهادت برسم. عمه جان! خانه های این دنیا به درد من نمی خورند.

«میروم که شهید شوم»[8]

سال 58 به خاطر کارش در جهاد، برای عمران و آبادانی و انجام کارهای فرهنگی به کردستان رفت. یادم است که اواخر همان سال، قبل از آخرین سفرش به کردستان به خانه ما آمد تا خداحافظی کند.

زمانی که مشغول وضو گرفتن بود، حوله ای برایش بردم، در حالی که حوله را به دستش می دادم گفتم: دایی جان! شنیده ام اوضاع کردستان ناامن است، شما که این قدر به آنجا می روید، نمی ترسید که کشته شوید؟

او خیلی راحت گفت: اشکال ندارد،آرزو و آرمانم این است که در راه دفاع از دین، میهن و رهبرم شهید شوم و این را افتخار می دانم،من می روم که شهید شوم.

«آخرین لحظات»[9]

… نفر بعدی محمود بود، این محمود ما خیلی جگر داشت، از آنها بود که یک تنه به کوه می زدند.البته مسئولیت اصلی اش کمک رساندن به فقرا و رسیدگی به وضعیت آب، راه و حمام روستاهایی بود که ما پاک سازی می کردیم.

البته باید بگویم که همه این بچه ها سری پرشور داشتند و دلی خوش مرام، به محض ایجاد درگیری و جنگ، بدون اینکه از آنها بخواهیم ،داوطلبانه خودشان را خط اول می رساندند، محمود هم در درگیری پاک سازی جاده پاوه به شهادت در راه خدا نایل شد.

یک تیر به پهلویش خورد؛ اما زخم بزرگی ایجاد کرده بود.هنگامی که سوار ماشینش کردیم تا او را ببریم، مرتباً فریاد می کشید « مرگ بر آمریکا ،مرگ بر اسرائیل» هر چه می گفتیم:آرام باش، خونریزیت تشدید می شود، گوش نمی داد و می گفت: این گلوله آمریکا است که در جگر من فرو رفته.بعد از چند لحظه آرام گرفت، حدود نیم ساعتی که تا لحظه شهادت زنده بود، مرتب می گفت: یا حسین، یا خمینی. بعد آرام آرام صدایش کم شدو در سکوت ابدی فرو رفت.

پدر این شهید بزرگوار، آقای انصاری بزرگ، پیرمردی 65 ساله که در سال 58 همراه محمود از طرف دفتر امام برای رسیدگی به محرومین به جوانرود آمد، مردی خداپرست و بسیار مهربان بود، همه بچه ها با او خودمانی بودند و دوستش داشتند، به هر آبادی ای که می رفت، بی مزد و بی منت،خرج می کرد و درخواستی نداشت.بعدها در قم مریض شد و فوت نمود، خدایش رحمت کند، مرد شریفی بود و منشا اثرات خوب و به یاد ماندنی…[10]

«راز موهای بلند»[11]

جنازه محمود را برای خاکسپاری داخل ماشین گذاشتیم و به سمت قبرستان بقیع قم[12]، راه افتادیم، داخل ماشین، من کنار دایی ام ( پدر شهید) نشسته بودم . ایشان خیلی بیتابی می کرد و اشک می ریخت، با شناختی که از او داشتم، می دانستم این همه بیتابی به خاطر شهادت محمود نیست ،او با تمام وجود به شهادت پسرش افتخار می کرد. با خودم گفتم: حتماً مسئله دیگری در کار است که این گونه اشک می ریزد.

به منظور سر درآوردن از موضوع به ایشان گفتم: دایی! محمود به آرزوی خودش رسید، شما چرا این قدر خودتان را اذیت می کنید.

اشک هایش را پاک کرد و گفت: بیتابی من به خاطر شهادت محمود نیست، خوش به سعادتش، من یاد زمانی افتادم که موهای سر محمود بیش از اندازه بلند شده بودند، مدتی صبر کردم و گفتم: حتماً کوتاهشان می کند؛ اما او این کار را نکرد یک روز که کاسه صبرم لبریز شده بود، موهایش را توی دستم گرفتم و در حالی که محکم می کشیدم گفتم: چرا موهایت را کوتاه نمی کنی؟ بلند نگه داشتن موی سر آن هم تا این حد از تو بعید است!

او در جوابم گفت: «بابا! الان نمی توانم علت این کارم را بگویم، بعداً خودتان متوجه می شوید.»

حال که از مبارزات و برنامه های او باخبر شدم، راز موهای بلندش برایم آشکار شد. او به خاطر فعالیت های انقلابیش مجبور به رفت و آمد با گروههای مختلفی بوده، برای همین موهایش را بلند گذاشته بود تا قیافه اش مثل انقلابیون و حزب الهی ها نباشد و کسی به او شک نکند.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

گلزار شهدای خانوک، سنگ یادبود شهید.

[1] – زندگی نامه توسط دکتر حمید انصاری (برادرشهید) نگاشته شده است.

[2] – راوی: محمدحسین مهدوی خانوکی ، پسر عمه شهید

[3] – پدر شهید محمود انصاری

[4] – برادر امام

[5] – راوی: محمد حسین مهدوی خانوکی ، پسر عمه شهید

[6] – راوی: شهربانو عربنژاد، عمه شهید

[7] – راوی: شهربانو عربنژاد،عمه شهید

[8] – راوی: مجید عربنژاد ، خواهر زاده شهید

[9] – راوی: سردار هادی مینایی پور، شاهد آخرین لحظات شهادت شهید محمود انصاری

[10] – به نقل ازکتاب: سلام سردار: پنج گفتگو با هادی مینایی پور ،صفحه ی66 و 67 از انتشارات نشر نوروز هنور، تهران، 1387.

[11] – راوی: محمد حسین مهدوی خانوکی، پسر عمه شهید

[12] – محل دفن: قبرستان بقیع قم ،قطعه شهدا،بخش یک،ردیف 51 شماره

محل دفن: قم- قبرستان بقیع-بخش1-ردیف51-شماره21