
نام و نام خانوادگی: مهدی مهدوی
نام پدر: محمد
تاریخ و محل تولد: 1351/06/08– خانوک
شغل: دانش آموز
تاریخ و محل شهادت: 1367/03/04– شلمچه
سن هنگام شهادت: 15 سال و 9 ماه
«شرح مختصری از پانزده بهار زندگی»
مهدی دومین فرزند خانواده بود که در شهریور 1351 در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی در در دبستان «علوی» زادگاهش آغاز کرد.
مهدی بعد از پایان دوران ابتدایی، وارد مدرسۀ راهنمایی «شهید علی اسدی» خانوک شد. او در حال تحصیل در کلاس دوم راهنمایی بود که تصمیم گرفت به جبهه برود. زمانی که برای ثبت نام به بسیج مراجعه کرد، به خاطر سنّ کم، با اعزامش موافقت نشد.
مهدی که شیفتۀ جهاد و شهادت در راه خدا بود، در شناسنامه اش دست برد و سال تولدش را از 51 به 49 تغییر داد و از طریق نهاد مقدس بسیج، عازم جبهه شد. وی، جمعی گردان 411 لشکر 41 ثارالله بود.
او چندین بار به جبهه اعزام شد و در یکی از این دفعات حضور در جبهه بر اثر موج انفجار، از ناحیۀ پا آسیب دید و مدتی از جبهه دور ماند و به همین جهت ناراحت و عصبی به نظر می رسید.
سرانجام، روح ناآرام این نوجوان عاشق و شیفتۀ شهادت در چهارم خرداد 1367 در عملیات «بیت المقدس 7» از منطقۀ شلمچه پر کشید و در قرب پروردگارش آرام گرفت.
پیکر مطهرش بعد از سالها ماندن در خاک های تفتیدۀ منطقه، تفحص شد و در روز اربعین سال 1374 شمسی ـ همزمان با مراسم یادواره شهدای خانوک ـ تشییع و در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

سلام سالار شهیدان بر او باد.
«فرازی از وصیت نامه»
با سپاس و حمد بر یکتا آفریننده جهان هستی؛ [او که] هدایتگر [است برای هر] آنچه آفریده است؛ همو که با خلق سرشت انسان و دمیدن روح ملکوتی در پیکرش [او را حیات بخشید] و او را با فرستادن رسولانی که خودش خواسته، هدایت نموده است و با فرستادن انبیاء، بالاخص حضرت ختمی مرتبت(صلی الله علیه و آله) صراط مستقیم [را] که از اصل توحید، آغاز و به اصل معاد، منتهی می شود، آشکار ساخته است و در صدد برآمده است که انسان را از حفیض ارزشهای پست و شیطانی به اوج کمالات معنوی برساند، که فرشتگان از رسیدن به این مقام، ناتوانند؛ پس انسان قدرت درک کمالات و رسیدن به آن مقامات والای معنوی را دارد و این، در صورتی برای بشر امکان پذیر است که یکپارچه، خویش را مطیع دستورات و فرامین خداوند ـ که آنها را به صورت مُدوّن در کتاب خویش، به صورت وحی برای انبیاء فرستاده است ـ بنماید. در واقع، راه سعادت و خوشبختی در عالم موعود، راهی باریک و طولانی است که از فراز و نشیبها باید گذشت؛ که اگر [انسان] اندکی غافل از طریق سعادت شود، خود را در پرتگاههای شقاوت و بدبختی پرتاب می کند.
امروز، افراد مؤمن که می خواهند با ایمان به اسلام و پیامبر عظیم الشأن(صلی الله علیه و آله) و ائمه هدی(علیهم السلام) از این جهان رخت بربندند، باید راه نجات را که همان صراط مستقیم است، طی کنند. پیمودن صراط مستقیم، یعنی گفتن کلمه «لا اله الا الله» و نفی همه طاغوتها و عمل به فرایض و انجام عبادات اسلامی که یکی از این دستورات، جهاد است که باید حتماً [به آن] عمل شود؛ زیرا دفاع از خویش و حمایت از [مظلومان است].
همة انبیاء، مخصوصاً ائمه اطهار(علیهم السلام) برای نابودی ظالمان و ستمگران به شهادت رسیدند و تاکنون امامی جز امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نداریم که هدایتگری است به سوی [عالمی] پُرارزش [که امید است] ما نیز با هدایت او به این عالم برسیم؛ پس ای کسانی که معتقد به اسلام و قرآن و رسالت رسول الله(صلی الله علیه و آله) هستید، [برای جهاد در راه خدا به پا خیزید].
در اینجا، من خود را به عنوان یکی از بندگان حقیر و مسکین خداوند تصور می کنم و با اهداء هستی خویش، که همان جان من است، [دِینم را نسبت به اسلام، ادا می کنم]، امیدوارم که این فعالیت و نثار جانم را حضرت احدیت قبول نماید و راه ارشادی برای گمراهان قرار دهد.
[شما] می دانید که جبهه رفتن یکی از آرزوهای من بوده است؛ [آرزویی] که سالها انتظارش را می کشیدم و شهادت در راه خدا را افتخار می دانم. اگر درسم را رها کردم و به جبهه رفتم، به خاطر آن بود که درسی را که از سیدالشهدا، حسین(علیه السلام) گرفتم، بسی بالاتر از این درسها بود؛ درس ایثار و شجاعت. امیدوارم با راهی که انتخاب کرده ام، به شهادت برسم؛ چون شهادت، سرآغاز زندگی است. ما می گوییم: حسین جان! در آن فضای داغ و خونین کربلا کسی به فریادت نرسید و ندای تو را لبیک نگفت؛ ولی ما در فضای گرم و خونین ایران زمین، دست مردانگی را مشت کرده و به نوای غریبی و تنهائیت، لبیک می گوییم.
در اینجا چند توصیه به خانواده عزیزم دارم. اولین توصیه من به پدر، مادر، برادر و خواهرانم است که ای نور چشمان من! در شهادت و سوگم، بی طاقتی نکنید. من شما را به [عمل به] این آیه از کتاب خدا که می فرماید: «ان الله مع الصابرین» ـ که مؤمنان را به صبر، دعوت نموده است ـ و در آیه دیگر می فرماید: «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» توصیه می کنم؛ پس درخواست من از شما همان درخواست خدا در قرآن است؛ زیرا شهید، راه کسانی را می پیماید که خود، جزء فرشتگان نظام هستی می باشند. در شهادت من باید خوشحال بود؛ زیرا خداوند، راضی شده و هدیه شما را قبول نموده است.
مادرجان! ما راه حسین عزیز را می رویم و شما هم مثل زینب(سلام الله علیها) وارد معرکه شوید. ما به حسینِ زمان و قلب مستضعفان در جماران، لبیک گفته و تا آخرین نفس در مقابل دشمنان اسلام، استقامت می کنیم. من به خاطر شهدایی همچون حسین(علیه السلام) و به خاطر پا برجا بودن [نظام] جمهوری اسلامی به جبهه آمده ام تا بلکه بتوانم با خون ناقابلم در راه پیشرفت انقلاب، مؤثر باشم و از شما خواهرانم می خواهم که با حفظ حجاب خود، مُشتی محکم بر دهان دشمن بکوبید و همواره حافظ ارزشهای انسانی که اهمِّ آنها حجاب است، باشید؛ چون حجاب، کوبنده تر از خون شهیدان است. و از شما برادرم می خواهم که راه عزیزان شهید را ادامه دهی و جوانی باشی حافظ خون سرخ شهیدان.
و اما ای اقوام و خویشان! از شما می خواهم که همگی مرا عفو کنید و همه شما از دستورات رهبری [اطاعت کنید] و ولایت فقیه [را] پشتیبانی نمایید.

برگهایی زرین از تقویم زندگی دانش آموز شهید «مهدی مهدوی»
(خاطرات)
«حتی یک تار مو!»[1]
مسئلة حجاب، برایش اهمیت ویژه ای داشت؛ به گونه ای که اگر قسمتی از دستمان و یا حتی یک تارِ مویمان نمایان بود، بلافاصله تذکر می داد. بعضی وقتها ناراحت و عصبانی از مدرسه به خانه می آمد و می گفت: من دیگر به مدرسه نمی روم!!!
علت را که جویا می شدیم، می گفت: بعضی از معلم ها حواسشان به حجابشان نیست و موهایشان نمایان است.
مادر به او می گفت: تو به مدرسه برو، خودم می آیم و تذکر می دهم.
خوب به خاطر دارم زمانی را که دانش آموز بودم. یک روز با دوستم از مدرسه بیرون آمدیم و به سمت خانه هایمان راه افتادیم. مهدی بدون آنکه من متوجه شوم، خودش را در کوچه ای پنهان کرده بود و رفتار و وضعیت حجاب مرا زیر نظر داشت. وقتی که به خانه رفتم، او به خاطر اینکه با صدای بلند در کوچه حرف زده بودم، ناراحت بود و در این مورد به من تذکر داد.

«هم درس می خوانم و هم …»[2]
دانش آموز کلاس دوم راهنمایی بود که تصمیم گرفت به جبهه برود. به او گفتم: بمان و درست را بخوان، فعلاً وظیفه تو این است.
گفت: من هم درس می خوانم و هم برای اسلام، کار می کنم.
با حرف سنجیده ای که بر زبان آورد، فهمیدم علیرغم سنّ کمش، بزرگ شده و راهش را انتخاب کرده؛ بنابراین با رفتنش موافقت کردم.
زمانی که به مرخصی می آمد، برای اقوام و خویشان از مناطق جنگی و رزمندگان حرف می زد و می گفت: ما باید به جبهه برویم؛ در حال حاضر با این اوضاع مملکت، ماندن در اینجا بی فایده است.
«صاحب اصلی جبهه های ما»[3]

چند روزی بود که به مرخصی آمده بود. پایش دچار موج گرفتگی شده بود و این مسئله، آزارش می داد؛ اما به روی خودش نمی آورد. یک روز به او گفتم: مهدی جان! وقتی به جبهه می روی، خیلی دلواپست هستم؛ آنجا دائم از زمین و آسمان، آتش می بارد و من مُدام نگران سلامتیت هستم.
مهدی گفت: مادرجان! نگران نباش، تا وقتی که امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به رزمندگان نظر دارند و با امدادهای غیبی یاریشان می کنند، هیچ اتفاقی نمی افتد. چندی پیش که با پسرعموهایم[4] در جبهه بودیم، مسئول جمع آوری و انتقال مجروحین و شهدا به عقب بودیم. تعداد زیادی از اجساد عراقی ها در کنار شهدای ما روی زمین افتاده بودند و جویی از خون، جاری بود. صحنه رُعب انگیزی به وجود آمده بود. وقتی برانکارد را بلند کردیم تا از میان اجساد عبور کنیم، ترس بر ما غلبه کرد. در همین حین، ناگهان حال عجیبی به ما دست داد. مردی اسب سوار به سمت ما آمد و با صلابت گفت: نترسید، حرکت کنید، از هیچ چیز نترسید.
با این حرف، ترس از وجودمان رخت بربست و وظیفه مان را انجام دادیم. از آن روز، یقین پیدا کردیم که صاحب اصلی جبهه های ما امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هستند که دائم در کنار رزمندگان هستند و آنها را یاری می کنند.

«وظیفه دارم گوش به فرمان رهبرم باشم»[5]
ماه مبارک رمضان بود و او برای آخرین بار عازم جبهه بود. به او گفتم: یکماه دیگر، عروسی خواهرت است؛ بمان و بعد از پایان مراسم ازدواج خواهرت، برو.
گفت: پدرجان! من وظیفه دارم گوش به فرمان رهبرم باشم و به جبهه بروم.
ساکش را بست و با زبان روزه روانه شد. از کاروان، عقب افتاده بود؛ قبل از اذان ظهر، خودش را به خانوک رساند تا روزه اش باطل نشود. نمازش را خواند و با عجله راه افتاد تا خودش را به کاروانی که روانة جبهه ها شده بود، برساند.

«هر وقت دلتنگش می شدم»[6]
بعد از شهادتش، خیلی بیقرار بودم. هر چه می کردم، دلم آرام نمی گرفت.
یک شب به خوابم آمد و گفت: مادر! من برای اسلام انجام وظیفه کردم. شما هم زندگی حضرت زینب(سلام الله علیها) را مرور کنید و ببینید چه مرارتهایی را تحمل کرد. اگر همیشه بی بی زینب(سلام الله علیها) و مادرش فاطمة زهرا(سلام الله علیها) را در نظر داشته باشید، دلتان آرام می گیرد.
بعد از این خواب، هر وقت دلتنگش می شدم، یاد مصائب حضرت زینب(سلام الله علیها) می افتادم و دلتنگیم را فراموش می کردم.
«اگر شهدا به دادم نرسند…»[7]
سالها از شهادتش می گذشت که به بیماری سختی مبتلا شدم. مرا به بیمارستان بردند و بلافاصله روانة اتاق عمل کردند. حالم خیلی بد بود. در اتاق عمل قبل از آنکه بیهوشم کنند، حس می کردم آخرین لحظات عمرم را سپری می کنم. با دلی شکسته و چشمانی پُر از اشک گفتم: اگر شهدا به دادم نرسند و شفایم ندهند، که من بیچاره ام.
در حال درد دل کردن با مهدی بودم که بیهوشم کردند. در عالم بیهوشی، مهدی بالای سرم آمد؛ در حالی که کوله پشتی اش روی دوشش و قمقمه ای در دستش بود. به من گفت: مادر! ناراحت نباش، بلند شو، به لطف آقا ابوالفضل(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) شما خوب شدی و دیگر خطری تهدیدت نمی کند. مادر! من برایت کمی از تُربت امام حسین(علیه السلام) آورده ام.
ذکر «یا امام حسین(علیه السلام)» بر لبم بود و دائم مهدی را صدا می زدم که به هوش آمدم.
«نتیجه توسل به شهدا»[8]
یکی از دوستانم می گفت: مدتی بود که مادرم بیمار شده بود و خوب نمی شد. نمی دانستیم برای بهبودیش چه باید بکنیم. تا اینکه اربعین از راه رسید و یادواره شهدا[9] طبق معمول هر سال، برگزار شد. من هم توفیق حضور در این مراسم را پیدا کردم.
طبق روال هر سال، عکسهای شهدا را از داخل پوسترها چیده بودند و پشت هر عکس، یک جزء از قرآن را نوشته بودند تا هر کس که دوست داشت، بردارد و برای شهید مورد نظر قرآن بخواند. من در تلاوت قرآن، کُند بودم و لنگ می زدم؛ به همین علت وقتی عکسها را جلویم گرفتند، برنداشتم. نیم ساعت بعد، پشیمان شدم و با خودم گفتم: کاش عکس یکی از شهدا را برداشته بودم و به نیّت شفای مادرم، برایش قرآن می خواندم.
در همین فکر بودم که برای بار دوم، عکسها را جلویم گرفتند و یک عکس، قسمتم شد. عکس متعلق به «شهید مهدی مهدوی» بود. از همان روز، قرائت جزء قرآن را که پشت عکس مشخص شده بود، شروع کردم؛ چون قرآن خواندنم کُند بود، این کار مدتی طول کشید. شب همان روزی که جزء مورد نظر را ختم کردم، در عالم خواب، خودم را در خیابانی پُر از نور که دوطرفش درختانی سبز، سر به فلک کشیده بودند، دیدم؛ در حالی که شهید مهدوی و سیدی بزرگوار و نورانی به طرفم می آمدند. وقتی که به من رسیدند، روبرویم ایستادند. مهدی جلو آمد و از من به خاطر جزء قرآنی که برایش خوانده بودم، تشکر کرد.
بعد از این خواب، دیری نپایید که حال مادرم رو به بهبودی رفت.
«اگر راه شهدا را ادامه دهید…»[10]
سالها بعد از شهادتش، مادرم از دنیا رفت. یک شب مادر را در خواب دیدم؛ خیلی ناراحت بود و اندوه از چهره اش می بارید. به او گفتم: مادرجان! از چی ناراحتی؟
گفت: عزیزم! نمی دانی جواب دادن به اعمالی که در آن دنیا انجام داده اید، در اینجا چقدر مشکل است! باور کن خیلی مشکل است. نمی دانم اگر مهدی به دادم نرسیده بود، چه باید می کردم! خیلی جاها که کم می آوردم و جوابی برای گفتن نداشتم، او به فریادم می رسید و کمکم می کرد.
گفتم: خوش به حالت مادرجان! که پسرت به یاریت آمد. بگو ما چه کنیم؟
گفت: نگران نباش، اگر در دنیا با ایمان و تقوا باشید، راه شهدا را ادامه دهید و خونشان را پایمال نکنید، آنها شما را نیز شفاعت خواهند کرد.
هدیه به روح مطهر وملکوتی اش صلوات

[1] – راوی: بتول مهدوی، خواهر شهید
[2] – راوی: محمد مهدوی، پدر شهید
[3] – راوی: زهرا قوام آبادی، مادر شهید
[4] – شهیدان «مهدی و جابر مهدوی»
[5] – راوی: محمد مهدوی، پدر شهید
[6] – راوی: زهرا قوام آبادی، مادر شهید
[7] – راوی: زهرا قوام آبادی، مادر شهید
[8] – راوی: بتول مهدوی، خواهر شهید
[9] – یادوارة شهدای خانوک، هر سال روز اربعین برگزار می شود.
[10] – راوی: صدیقه مهدوی، خواهر شهید




