وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید مهدی مهدوی فرزند غلامرضا

نام و نام خانوادگی: مهدی مهدوی

نام پدر: غلامرضا

تاریخ و محل تولد: 1349/07/01– خانوک

شغل: دانش آموز

تاریخ و محل شهادت: 1367/03/04– شلمچه

سن هنگام شهادت: 17 سال و 7 ماه

«شرح مختصری از هفده بهار زندگی»

مهدی اولین فرزند خانواده بود که در مهر 1349 برابر با نیمه شعبان، در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش پشت سر گذاشت و سپس پا به مدرسۀ راهنمایی آنجا گذاشت. او در تعطیلات تابستان، برای تأمین مخارج تحصیلش کار می کرد. در سال 64 زمانی که دانش آموز سال سوم راهنمایی بود، به اتفاق برادرش «جابر» با دست بردن در شناسنامه هایشان و تغییر سال تولدشان، عازم جبهه شدند و بعد از سه ماه، به مرخصی آمدند و به درسِ خود ادامه دادند.

مهدی بعد از پایان دوران راهنمایی، عازم کرمان شد و در هنرستان «اقبال لاهوری» رشتۀ صنایع فلز را برای ادامۀ تحصیل برگزید. او در حال تحصیل در کلاس اول هنرستان بود که بار دیگر عازم جبهه شد و از آنجا با برادرش«جابر» و جمعی از رزمندگان کم سنّ و سال ـ مثل خودش ـ به دیدار امام شتافت.

وی در کنار درس خواندن، بارها به جبهه رفت و در یکی از عملیاتها از ناحیۀ چشم مجروح شد. فروردین سال 67، زمانی که دانش آموز سال چهارم هنرستان بود، برای آخرین بار عازم مناطق جنگی شد و در دستۀ یک، گروهان امام سجاد«علیه السلام» لشکر 41 ثارالله به عنوان آر.پی.جی زن مشغول خدمت گشت و سرانجام در چهارم خرداد 1367 در تک عراق در منطقۀ شلمچه به همراه برادرش «جابر» شهید و مفقود گشت. پیکر مطهر این دو برادر، بعد از سالها ماندن در منطقۀ شلمچه، در سال 1374 تفحص و در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شدند.

سلام شهیدان راه خدا بر آنها باد.

«فرازی از وصیت نامه»

با سلام بر به خون خفتگان اسلام و رزمندگان پُرتوان و حماسه آفرین جبهه های نبرد که از جان و مال خود گذشتند و از دیار خود، هجرت نمودند که برای آنها اجری عظیم از طرف پروردگارشان در پیش است.

وصیت ما رزمندگان اسلام به مردم عزیز و شهیدپرور خانوک و همچنین تمام مردم حزب الله این است که همانگونه که تاکنون به اسلام و مسلمین خدمت کرده اید و با به جبهه فرستادن جگرگوشه های[1] خود و با نان پختن و کمک به جبهه ها، امام امت و امت اسلامی را از خود راضی کرده اید، تا آخرین لحظه و آخرین قطره خونی که در بدن دارید از مسئولین دولت جمهوری اسلامی که همان ملت هستند، حمایت کنید و امام را تنها نگذارید. در نمازهای جماعت و جمعه شرکت کنید؛ [چرا] که این وحدت شما، مُشتی محکم به دهان منافقان و مخالفان جمهوری اسلامی است.

امیدوارم بعد از ما، مردم ننشینند و تا [آزادی] کربلا و پیروزی تمامی مستضعفین عالم بر مستکبرین، از جهاد بازنمانند و جبهه ها را خالی نگذارند؛ [چرا] که این قرن، قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است.

در پایان، از شما می خواهم که وقتی می خواهید برای شهیدان خود گریه کنید، به یاد زینب(سلام الله علیها) و دردهای دل او باشید و برای امام حسین(علیه السلام) و یارانش گریه کنید؛ که خونِ ما رنگین تر از خونِ گلوی علی اصغر(علیه السلام) و خونِ فرق شکافته علی اکبر(علیه السلام) و دیگر یاران امام حسین(علیه السلام) نیست؛ بلکه آنها بر ما حقّ بیشتری دارند.

مهدی مهدوی   6/4/1365

برگهایی زرین از تقویم زندگی دانش آموز شهید «مهدی مهدوی»

(خاطرات)

«تعظیم در مقابل مادر»[2]

مهدی احترام زیادی برایم قائل بود. هر وقت وارد خانه می شد، دستش را به نشانه ادب، روی سینه می گذاشت و در مقابلم تعظیم می کرد. بعد جلو می آمد و دستها و پیشانیم را می بوسید.

بزرگتر که شد، همین کارها را تکرار می کرد؛ حتی وقتی که از جبهه می آمد.

«فریاد تکبیر»[3]

سالگرد پیروزی انقلاب بود. قرار بود به مناسبت این پیروزی، همه مردم در سراسر کشور، رأس ساعت 9 شب، یکصدا فریاد «الله اکبر» سر دهند.

وقتی ساعت موعود فرارسید، مهدی و برادرش(جابر) بالای درختی که کنار خانه بود، رفتند و یکصدا تکبیر گفتند.

فریاد تکبیر همه مردم، خاموش شده بود؛ اما آنها دست بردار نبودند و همچنان بالای درخت، تکبیر می گفتند.

«هر چه امام بگوید…»[4]

پدرشان ابتدا با جبهه رفتن او و برادرش مخالف بود، تمام حرفش این بود که بمانند و درسشان را بخوانند. یک روز مهدی وقتی با مخالفت پدرش مواجه شد، گفت: پدرجان! درست است که اطاعت از پدر و مادر واجب است؛ اما ما در حال حاضر، وظیفه داریم پشتیبان امام باشیم. الآن باید پیرو دستورات امام باشیم. باید به هر آنچه که ایشان فرمودند، عمل کنیم؛ اگر گفت درس بخوانید، درس می خوانیم؛ اگر گفت به جبهه بروید، به جبهه می رویم؛ ما به هر چه که امام بگوید، عمل می کنیم و مطیع امرش هستیم.

«خدمت در پشت جبهه»[5]

پدرم و جمعی دیگر از مَردها، هیزمها را می شکستند و مهدی و جابر به اتفاق دوستانشان، آنها را به خانه هایی که تنور داشتند، می بردند. وقتی تنورها داغ و آماده می شدند، آنها خمیرها را روی دست می گرفتند و درب خانه ها، تحویل نانواها می دادند و نانهای آماده را جمع آوری می کردند. هر دفعه کار پختِ نان، سه روز طول می کشید. در پایان این سه روز، نانهای بربری شده را بسته بندی کرده و برای جبهه ها می فرستادند. مهدی و جابر، مثل خیلی از مردم خانوک علاوه بر فعالیت در جبهه، در پشتِ جبهه نیز خدمت می کردند. کار این گردان پُرافتخار نانوا، تا پایان جنگ ادامه داشت.

از همان ابتدای جنگ، با کامیون آرد به خانوک می آوردند و آنها را به مادرم[6] تحویل می دادند. او هم آردها را بین «گردان نانوایی»[7] که راه انداخته بود، تقسیم می کرد و خانم ها دست به کار می شدند و آردها را خمیر می کردند.

«جواب منافقان را بده»[8]

مدتی از اولین حضورش در جبهه می گذشت که نامه ای برایم فرستاد. در آن نامه، خطاب به من نوشته بود: مادرجان! مبادا اجازه دهی منافقین با حرفهایشان گمراهت کنند. اگر به تو گفتند فرزندانت با سنّ کم به جبهه رفتند، در جوابشان بگو سنّشان از علی اصغر(علیه السلام) کمتر نبود. اگر گفتند فرزندانت بدون آموزش رفتند، بگو مگر علی اکبر امام حسین(علیه السلام) هر روز آموزش می دید؟ اگر گفتند قَدِ پسرانت کوتاه بود، بگو مگر قَدِ قاسم ابن الحسن(علیه السلام) چقدر بود؟

مادر! جواب منافقان را بده، اجازه نده هر چه دلشان خواست، به تو بگویند و سرزنشت کنند.

مادر! زینب وار باش و حجابت را حفظ کن. دیگران را امر به معروف کن؛ حتی اگر به خاطر این کار، کتک خوردی. توصیه ات به خواهران، حفظ حجاب باشد. از محصّلان بخواه تا با قلم و کاغذ خود، مبارزه کنند.

«سجده شکر»[9]

رزمندگان کم سنّ و سال را از جبهه به دیدار امام بردند، مهدی هم در بین آنها بود. وقتی بعد از این دیدار به مرخصی آمد، خیلی خوشحال بود و می گفت: مادر! وقتی که امام را دیدم، آنقدر خوشحال شدم که همان لحظه خم شدم و سجده شکر بجا آوردم.

«مادر دو شهید»[10]

سالها قبل از شهادت مهدی و جابر، خواب دیدم که در ساحل یک دریای بزرگ، درختی وجود داشت که عده ای دورش جمع شده بودند و ریسمانی به تنه اش بسته بودند و سعی می کردند آنرا از ریشه، بیرون بیاورند.

من و شوهرم آخرین نفراتی بودیم که کنار آن درخت رفتیم. به محض آنکه به ریسمان دست زدیم، درخت از ریشه درآمد.

از خواب که بیدار شدم، نزد مادرم رفتم و خوابم را برایش تعریف کردم. او گفت: جنگ با رفتن اعضای خانواده تو به جبهه، تمام می شود. تو هم روزی به جمع خانواده شهدا می پیوندی.

این حرفش تعجبم را برانگیخت، گفتم: من که کسی را ندارم به جبهه برود، شوهرم مریض است و خانه نشین است. نمی توان از او توقع داشت که به جبهه برود. مهدی و جابر هم که هنوز سنّی ندارند!

مادرم گفت: بالاخره روزی تو هم مادر شهید می شوی، شاید مادر دو شهید!!!

آن زمان، مهدی دوازده سال و جابر یازده سال داشت؛ در حالی که هیچ امیدی به جبهه رفتنشان نداشتم، هر دو با دست بردن در شناسنامه هایشان، به جبهه رفتند و همانگونه که مادرم گفته بود، آنها بعد از چندبار آمدن و رفتن، در آخرین عملیات جنگ، شهید شدند و با شهادت آنها، جنگ به پایان رسید و من که تا آن زمان با ندادن شهید، جلوی خانواده شهدا سرافکنده بودم، توانستم با افتخار سرم را بالا بگیرم.

«برای همیشه»[11]

روز اول ماه مبارک رمضان بود. او و برادرش جابر، سحری خوردند و راهی کرمان شدند تا سَرِ کلاس درس، حاضر شوند. چند ماه بیشتر به اخذ مدرک دیپلمش نمانده بود. به محض اینکه اعلام شد: دشمن، فاو را گرفته، هر کس می تواند به جبهه بیاید؛ آنها از مدرسه خارج شدند تا به جبهه اعزام شوند.

برای اینکه روزه شان باطل نشود، قبل از ظهر به خانوک آمدند. من که از دیدن آنها خیلی تعجب کرده بودم، گفتم: شما اینجا چه می کنید؟! مگر درس نداشتید؟!

مهدی گفت: قرار است به جبهه برویم. آمدیم تا هم روزه مان باطل نشود و هم یکبار دیگر شما را ببینیم و خداحافظی کنیم.

بلند شدم تا برایشان آینه و قرآن بگیرم، گفتند: می خواهیم برای خداحافظی نزد «بی بی زهرا»[12] برویم، او برایمان آینه و قرآن می گیرد.

مرا بوسیدند، خداحافظی کردند و رفتند. من آنها را که هر چند قدم، یکبار به پشت سرشان نگاه می کردند و به من لبخند می زدند و برایم دست تکان می دادند، با نگاه بدرقه کردم.

آنها بعد از نماز ظهر، به کرمان رفتند. موقع اعزام، قصد داشتند تنها یکی از آنها را به جبهه بفرستند. آنها قبول نکردند و گفتند: ما هر جا که برویم، با هم هستیم؛ اگر قرار است اسیر شویم، از هم جدا نخواهیم شد و اگر قسمتمان شهادت است، در کنار هم خواهیم بود.

به این ترتیب، آنها با هم برای آخرین بار عازم جبهه شدند و برای همیشه کنار هم ماندند.

«همین که قبولشان داشته باشید، برایم کافیست»[13]

به اتفاق برادرش جابر، عازم جبهه بود. موقع خداحافظی گفت: مادر! ما می رویم تا راه کربلا را باز کنیم و به زیارت امام حسین(علیه السلام) برویم.

آنها رفتند و هر دو در منطقه شلمچه به شهادت رسیدند. چند سال بعد، من به زیارت کربلا مشرّف شدم. وقتی وارد حرم سیدالشهدا(علیه السلام) شدم، روبروی ضریح مطهّر ایستادم و گفتم: آقاجان! از اینکه فرزندانم را به جبهه فرستادم و آنها شهید شدند، ناراضی نیستم و شکایتی ندارم. قصد ندارم خواهش بیجایی از شما بکنم، نمی گویم فرزندانم همنشین علی اکبرِ شما باشند؛ همین که غلام او باشند، برایم کافیست؛ همین که شما قبولشان داشته باشید و لحظه شهادت، سرشان را به دامن گرفته باشید، برایم کافیست.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – در اصل وصیت: گوشه های جگر

[2] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[3] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[4] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[5] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[6] – حاجیه زهرا اسدی، معروف به چریک پیر

[7] – یکی از افتخارات ماندگار مردم خانوک در دوران جنگ، پشتیبانی آنها از رزمندگان اسلام بود. کمکهای قابل توجهی از این منطقه شهیدپرور روانه جبهه ها شد. یکی از این افتخارات که نوعی ابتکار در پشتیبانی جنگ محسوب می شد، تشکیل «گردان نانوا» بود. از ستاد پشتیبانی جنگ به وسیله کامیون، آرد به خانوک می آوردند و به کمک پایگاه مقاومت شهدای خانوک، کیسه های آرد در اختیار خانم های خانه دار قرار داده می شد تا نان، پخت شود. در این گردان نانوا «حاجیه زهرا اسدی» نقشی محوری و کلیدی داشت و مدیریت تقسیم آرد بین خانم ها و پخت و جمع آوری نانها را بر عهده داشت. وی علاوه بر اینکه شوهر و فرزندان خود را با رضایت کامل به سوی جبهه ها روانه کرد، خودش نیز در جبهه پشتیبانی از جنگ، با تمام توان فعالیت می کرد. با شهادت فرزندش «محمدجواد»، مادر شهید نام گرفت و بر افتخاراتش افزوده شد. تعداد زیادی از مردم و جوانان بسیجی فعال عضو پایگاه مقاومت خانوک هم در آوردن هیزم جهت پخت نان، مشارکت داشتند. سایر خانم های فعال گردان نانوا عبارتند بودند از: «حاجیه زهرا مهدوی(مادر شهید حمید نخعی) – مرحوم بی بی فاطمه سادات مهدوی(مادر شهیدان حاج سیدرضا وسیداحمد مهدوی) – حاجیه ربابه ذوالفقاری (مادر شهید علیرضا عربنژاد) – حاجیه حورالنساء عربنژاد (مادر شهیدان عبد الرضا، حسن و حاج حسين اسدی) – حاجیه زهرا السادات مهدوی (مادر شهیدان محمدكاظم و عبدالحسين عربنژاد)

[8] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[9] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[10] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[11] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[12] – مادر بزرگ شهیدان «مهدی و جابر مهدوی» و مادر شهید «محمدجواد زادخوش»