
نام و نام خانوادگی: مهدی اسدی
نام پدر: محمد
تاریخ و محل تولد: 1342/06/01 – خانوک
شغل: –
تاریخ و محل شهادت: 1362/05/16 – مهران
سن هنگام شهادت: 19 سال و 11 ماه
«شرح مختصری از نوزده بهار زندگی»
مهدی، دومین فرزند خانواده بود که در سال 1342 در خانوک به دنیا آمد. وی بعد از عزیمت خانواده اش به کرمان، دو سال اول دبستان را در کرمان و سال های پایانی آن را نزد مادربزرگش در خانوک گذراند. ایشان بعد از پایان دوران ابتدایی در دبستان «کوروش» سابق، ترک تحصیل کرد و به عنوان شاگر بنّا مشغول کار و فعالیت شد.
مهدی در راهپیمایی های مردم انقلابی، علیه رژیم سفّاک پهلوی و پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی«ره» نقشی فعال داشت.
با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، او نیز همچون بسیاری از جوانان این مرز و بوم، آهنگ جهاد کرد. وی بعد از طیّ دوران آموزشی در پادگان «ربذه» کرمان، از طریق نهاد مقدس بسیج عازم جبهه شد.
مهدی، چندین مرتبه عازم جبهه شد و در یکی از این دفعات حضور، با ترکش مجروح شد. سرانجام وی در شانزدهم مرداد 1362، در عملیات والفجر 3 در منطقۀ مهران، جام شهادت را سر کشید و به خیل شهدا پیوست و پیکر مطهرش بعد از تشییع، در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
برگهایی زرین از تقویم زندگی بسیجی شهید «مهدی اسدی»
(خاطرات)
«الهی عاقبت به خیر شوی»[1]
هفت ماهه به دنیا آمد، خیلی ضعیف بود؛ به حدی که کسی فکر نمی کرد، زنده بماند. تا پنج سالگی نمی توانست حرف بزند. هرگز روزی را که برای اولین بار، زبان باز کرد و حرف زد را فراموش نمی کنم. آنقدر خوشحال شده بودم که او را محکم در آغوشم فشردم و گفتم: پسرم! الهی عاقبت به خیر شوی.
چند روز بعد، در جوی آب افتاد. وقتی او را از آب گرفتم، بیهوش شده بود؛ اما نه، من فکر می کردم که بیهوش شده؛ او نفس نمی کشید. آنقدر ضجّه زدم و خداخدا کردم که خدا عمر دوباره به او داد.
او ماند، قد کشید، بزرگ شد و رشید و دلربا شد. خودِ خدا خریدارش شد و مهدیِ من برای همیشه عاقبت به خیر شد.

«نذر سلامتی برادر»[2]
دوچرخه ای داشت که خیلی به آن علاقه داشت. دائم به آن می رسید و بر سر و رویش دست می کشید.
یک روز که برادرش با دوچرخه بیرون رفته بود، تصادف کرد. دوچرخه در اثر ضربه، خراب و غیرقابل استفاده شده بود.
برادرش به خاطر این موضوع، غصه دار بود و می ترسید مهدی ناراحت شود و او را مورد مؤاخذه و سرزنش قرار دهد؛ اما برخلاف تصورش، مهدی وقتی دوچرخه را دید، خندید و گفت: ناراحت نباش، فدای سرت.
چند روز بعد، با پولی که حاصل دسترنج خودش بود، برادرش را روانه مشهدالرضا(علیه السلام) کرد؛ سفری که نذر سلامتی برادرش بود.
«کمک به همسایه های زرتُشتی»[3]
در همسایگی ما در کرمان، سه خانم زرتشتی زندگی می کردند که تنها بودند و کسی را نداشتند.
یک روز، صبح زود که برف زیادی بر زمین نشسته بود، مهدی آماده شد تا به مدرسه برود. رفت و طولی نکشید که برگشت. مادرش با تعجب به او گفت: مدرسه که هنوز تعطیل نشده!! چرا اینقدر زود آمدی؟!
گفت: راهی مدرسه بودم که دیدم خانمهای همسایه با سینی، مشغول برف روبی از پشت بام خانه شان هستند. من هم یک بیل برداشتم و به کمکشان رفتم؛ برای همین به مدرسه نرفتم.
مادرش به او گفت: پس درست چه می شود؟
گفت: مادرجان! این کار، خودش نوعی درس است.

«نذر»[4]
او تا شانزده سالگی نزد مادربزرگش در خانوک زندگی کرد. ایشان می گفت: چند روزی بود که مهدی صبح زود از خواب بیدار می شد و از خانه بیرون می رفت و ظهر، خسته به خانه می آمد و بعد از صرف ناهار، دوباره بیرون می رفت. بیش از یک ماه، کار هر روزش این بود و من علتش را نمی دانستم. تا اینکه یک روز، استاد بنّایی که او را می شناختم، به خانه آمد و گفت: کارگر خوبِ من کجاست؟
با تعجب گفتم: منظورتان مهدی است؟!
گفت: بله، مگر شما نمی دانستید چهل روز برای تکیه حضرت ابوالفضل(علیه السلام) کار کرد؛ آن هم بدون دریافت مزد؟ ما هر چه به او اصرار کردیم، مزدش را نگرفت.
نزدیک غروب آفتاب بود که مهدی به خانه آمد. به او گفتم: آقامهدی! حالا دیگه کار می کنی و به من چیزی نمی گویی؟ چرا به من نگفتی که به روستای مجاور می روی و در ساخت تکیه کمک می کنی؟
خندید و گفت: مادربزرگ! من یک روز با چند نفر از دوستانم به کوهنوردی رفته بودم. یک صخره بزرگ که بالا رفتن از آن، مشکل به نظر می رسید، توجه ما را به خود جلب کرد. جمع دوستانه ما را جَو گرفت و گفتیم: هر کس مرد است، از این صخره بالا برود.
من پیشقدم شدم و از صخره بالا رفتم. وقتی که بر بلندای آن قرار گرفتم و پایین را نگاه کردم، با خودم گفتم: خدایا! عجب کار خطرناکی کردم؛ حالا چه جوری از صخره پایین بروم؟ خدایا! نذر می کنم که اگر سالم به پایین صخره رسیدم، در ساخت تکیه ابوالفضل(علیه السلام) روستای مجاور کمک دهم. خدا خواست و من از مهلکه، جان سالم بدر بردم. نمی خواستم کسی موضوع را بفهمد؛ اما انگار لو رفتم.
خندیدم و صورتش را غرق بوسه کردم.
«نتیجه قدم گذاشتن در راه خدا»[5]
مدتی بود که دائم از رفتن به جبهه حرف می زد، با رفتنش موافقت کردم. یک روز، دوستی به من گفت: اشتباه کردی که به پسرت اجازه دادی به جبهه برود؛ آنجا از زمین و آسمان، آتش می بارد و پسرت شهید می شود.
در جوابش گفتم: من با شهادت پسرم، مشکلی ندارم؛ شهادت، سعادت می خواهد؛ شهادت، نتیجه قدم گذاشتن در راه خداست. اگر خدا او را پذیرفت و به عنوان قربانی در مسلخ عشق قبول کرد، باعث افتخار و سربلندی ماست.

«شما هم بی تفاوت نباشید»[6]
مرداد سال 60 بود. مهدی تازه از جبهه برگشته بود. او من و جمعی از بچه ها را دور خودش جمع کرد و برایمان از جبهه حرف زد. می گفت: در حال حاضر، کشور درگیر جنگ است؛ همه دارند به جبهه می روند؛ شما هم بی تفاوت نباشید و برای رفتن به جبهه اقدام کنید.
حرفهای او تأثیر خودش را گذاشت، عازم کرمان شدیم و بعد از یک هفته آموزش دیدن، عازم جبهه شدیم و در عملیات شکست حصر آبادان شرکت کردیم و برگشتیم.
بعد از مدتی، بار دیگر عازم جبهه شدیم و در عملیات فتح المبین شرکت کردیم. بعد از بازگشت از این عملیات، با تشویقهای مهدی به کادر سپاه پیوستیم و لباس سبز پاسداری را بر تن کردیم.
«چهل و پنج روز دیگر می آیم»[7]

برای آخرین بار، عازم جبهه بود. قبل از رفتن، به دوستش گفته بود: من چند شب پیش خواب دیدم که کنار دَرِ یک باغ بزرگ ایستاده ام. داخل آن، بسیار زیبا و سرسبز بود؛ آنقدر که قابل تصور نیست. می خواستم وارد باغ شوم که دربانش گفت: این دفعه نمی توانی وارد شوی، برو دفعه بعد نوبت توست.
من مطمئنم که این دفعه به شهادت می رسم.
لحظه خداحافظی، گفت: مادرجان! من چهل و پنج روز دیگر می آیم.
او رفت و چهل و پنج روز بعد، خبر شهادتش را آوردند.
«سرعتِ عمل»[8]
با بچه های مهندسی لشکر، مشغول احداث خاکریز بودیم که یک هلی کوپتر عراقی در آسمان ظاهر شد و ایجاد مزاحمت کرد. حسین صادقی[9] که مسئول زرهی لشکر بود، مهدی را صدا زد و گفت: موشک انداز را روی سکو بیاور.
مهدی پشت موشک انداز نشست و آنرا بالای سکو برد. محمدجواد زادخوش[10] به عنوان مسئول پرتاب موشک، داخل موشک انداز بود. موشک را پرتاب کردند. حسین صادقی موشک را به سمت هلی کوپتر هدایت کرد و آنرا زد.
در همین حین، یک هلی کوپتر دیگر، موشک انداز را پایید و موشکی به سمتش روانه کرد. مهدی بلافاصله دنده عقب گرفت و با سرعت بسیار زیادی از سکو پایین آمد؛ سرعتش به حدی بالا بود که موشک انداز چرخید و موشکی که توسط هلی کوپتر شلیک شده بود، به جلوی موشک انداز برخورد کرد و قسمتی از جلویش را با خودش برد و چندمتر آنطرفتر، منفجر شد.
مهدی وقتی از موشک انداز پیاده شد، گفت: لحظه ای که هلی کوپتر عراقی به سمت موشک انداز شلیک کرد، متوجه شدم؛ برای همین با سرعت از سکو پایین آمدم.
باورم نمی شد؛ انگار سرعتش بیشتر از سرعت موشکِ شلیک شده، بود. اگر آن روز او سرعتِ عمل نداشت، خیلی ها را به کشتن می داد.
«ختم صلوات»[11]
بیش از یکماه از آخرین دیدارمان می گذشت، دلتنگش بودم. یک شب، خواب دیدم در مسجد نشسته ام. مهدی، سوار بر موتور از راه رسید و جلوی من پیاده شد. رو به من که از شوق دیدارش می خندیدم، کرد و گفت: مادرجان! می دانستم چشم انتظارم هستی؛ برای همین آمدم تا به شما سَر بزنم.
حرفش که تمام شد، سوار بر موتور شد تا برود. به او گفتم: حالا که می خواهی بروی، به من بگو چه کار کنم؟ وقتی که نیستی، دلتنگت می شوم.
گفت: مادرجان! ختم صلوات بردار.
از خواب پریدم. ساعت را نگاه کردم، سه بعد از نیمه شب بود. از جایم بلند شدم، وضو گرفتم تا نماز شب بخوانم؛ به امید آنکه آرام بگیرم. وضو گرفتم و سَرِ سجاده نشستم. هر چه کردم، نتوانستم نماز بخوانم. یاد حرف مهدی افتادم و مشغول صلوات فرستادن شدم. تا صبح، خواب به چشمم نیامد.
صبح که از راه رسید، خوابم را برای پسرم(عباس) تعریف کردم. او گفت: مادر! انشاءالله خیر است. حتماً مهدی خیلی زود به مرخصی می آید.
دو روز بعد، خبر شهادتش را آوردند.
«لباس زیبای شهادت»[12]
خرداد سال 62 بود. در جریان عملیات والفجر سه، در منطقه مهران مستقر بودیم. من در مهندسی لشکر خدمت می کردم. رودخانه ای در آنجا بود، به نام رودخانه گاوی. به کمک بچه های مهندسی لشکر، کنار رودخانه خاکریزی احداث کردیم. نیروهای پیاده، پشت آن خاکریز پناه گرفته بودند. دشمن زرهیش را از بین قسمتی از رودخانه که کنار خطّ خودش بود، وارد عمل کرد. قصدشان این بود که بچه ها را دور بزنند. با حرکت تانکهایشان، پاتک را شروع کردند. فاصله تانکها تا خاکریز ما، یک و نیم کیلومتر بود. سلاحی بجز آر.پی.جی، کلانشیکف و تیربار برای مقابله با آنها نداشتیم. در این گیر و دار، مهدی را دیدم که کنار خاکریز، داخل سنگر در کمین دشمن نشسته بود. منتظر بود که عراقیها جلو بیایند تا بتواند با آنها درگیر شود.
آنها به حدی جلو آمده بودند که به خاکریز ما چسبیده بودند. در این فاصله نزدیک، دیگر امکان شلیک آر.پی.جی وجود نداشت. یک نفربر عراقی، کاملاً به خاکریز چسبیده بود و چند سرباز از داخل دریچه هایش به سمت ما شلیک می کردند. یک لحظه مهدی را دیدم که از جایش بلند شد، ضامن نارنجکی را که دستش بود، کشید، بالای خاکریز رفت و نارنجک را به سمت نفربر پرت کرد. در همین حین، دشمن از داخل نفربر، قلبش را نشانه گرفت و او را به رگبار بست. مهدی به پشت خاکریز، روبروی دشمن افتاد و همان لحظه، لباس زیبای شهادت را بر تن کرد.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – راوی: فاطمه واعظی زاده، مادر شهید
[2] – راوی: فاطمه واعظی زاده، مادر شهید
[3] – راوی: محمد اسدی، پدر شهید
[4] – راوی: فاطمه واعظی زاده، مادر شهید
[5] – راوی: محمد اسدی، پدر شهید
[6] – راوی: حسن اسدی، دوست و همرزم شهید
[7] – راوی: فاطمه واعظی زاده، مادر شهید
[8] – راوی: حسن اسدی، دوست و همرزم شهید
[9] – سردار شهید حسین صادقی
[10] – شهید محمدجواد زادخوش
[11] – راوی: فاطمه واعظی زاده، مادر شهید
[12] – راوی: اکبر عربنژاد، دوست و همرزم شهید

