
نام و نام خانوادگی: مهدی اسدی
نام پدر: محمد
تاریخ و محل تولد: 1346/03/01 – باب نیزو
شغل: طلبه
تاریخ و محل شهادت: 1365/04/17 – مهران
سن هنگام شهادت: 19 سال و یک ماه
«شرح مختصری از نوزده بهار زندگی»
مهدی پنجمین فرزند خانواده بود که در خرداد 1346 در باب نیزو به دنیا آمد. پدرش اهل خانوک است که بعد از ازدواج، به خاطر کار در معدن، در باب نیزو ساکن شدند. وی دوران ابتدایی را در دبستان زادگاهش پشت سر گذاشت و بعد از پایان این دوران، با عزیمت خانواده اش به کرمان، پا به مدرسۀ راهنمایی «فردوسی» گذاشت. او در دوران قبل از انقلاب، علیرغم سنّ کمش در راهپیمایی های ضدّ رژیم، شرکت می کرد.
مهدی بعد از پایان دوران راهنمایی، جهت ادامۀ تحصیل، حوزه را انتخاب کرد و بعد از دو سال تحصیل در کرمان، عازم قم شد و در مدرسۀ «کرمانی ها» به فراگیری علوم حوزوی پرداخت. او در ایام تعطیلات تابستان، در سپاه به صورت افتخاری خدمت می کرد و در همین دوران، آموزشهای مقدماتی را گذراند. مهدی برای اولین بار، از طرف حوزۀ عملیۀ قم برای تبلیغ، به جبهه اعزام شد. دومین و آخرین اعزام این اذان گوی خوش صدا و مداح اهل دِل در نهم ماه مبارک رمضان سال 1365 بود. او که در تیپ زرهی لشکر 41 ثارالله، واحد ادوات، گروهان خمپاره انداز 60 خدمت می کرد، در هفدهم تیر سال 65 در عملیات یک در منطقۀ مهران بر اثرموج انفجار به شهادت رسید و به برادر شهیدش[1] پیوست.
پیکر مطهرش در گلزار شهدای کرمان در جوار مسجد صاحب الزمان«عجل الله تعالی فرجه الشریف» به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.

«فرازی از وصیت نامه»
به یاری خداوند، چند کلمه ای را به رشته تحریر [در] می آورم؛ باشد که [مُثمرِ] ثمر افتد.
بحریست، بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند، چاره نیست
برادران و خواهران! عمر ما پایانی دارد؛ پس بکوشیم که پایانش به او ختم شود. این دنیا، بَحر آزمایش است و بس؛ پس بیایید دلمان را با یاد او آماده کنیم بَهرِ دیدارش.
ای بی خبر! بکوش که صاحب خبر شوی
تا رهرو نباشی، کی راهبر شوی؟
دست از مس وجود، چو مردان رَه بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زَر شوی
ای عزیزان! وجود ما از نور است و از پاکی، اصلش نورانی است؛ پس چرا این نور را به ظلمت تبدیل کنیم و بیشتر عمرمان، بلکه تمامی عمرمان را بیهوده [تلف کنیم] و غافل از خدا، به این دنیا و موجودیهای فریبنده اش [دل] ببندیم؟!! [بیایید] دست برداریم، مگر این دنیا چند روز است و برای [چه کسی] همیشه برقرار بوده است؟! پس بیاییم خودمان را بسازیم و به نور برسیم.
خواب و خورت ز مرتبه خویش، دور کرد
آنگه به عشق رسی که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اُفتد
بالله کز آفتاب فلک، خوبتر شوی
پدر و مادرم! اگر خدا این وجود ضعیف و ذلیل را انتخاب نمود، ناراحت نباشید؛ [چرا] که نهایت آرزوی من است؛ گرچه بر شما مشکل است، اما خدا به شما هم اجر خواهد داد که عمری با زحمت، مرا بزرگ کردید و حالا[2] [من] که امانتی نزد شما بودم، از بینتان می روم. از شما می خواهم که صبر و بردباری را پیشه کنید و صابر باشید؛ که خداوند، صابران را مژده می دهد: «البته ما شما را با گرسنگی و یا نقص اموال و جانها و (آفات) میوه ها بیازماییم و تو (ای پیامبر!) صابران را بشارت ده.»[3]
شما هم این فرزندتان را حلال کنید. از همه کسانی که مرا می شناختند، حلالیت می طلبم و از خداوند می خواهم که همه را به سوی خودش، هدایت کند. انشاءالله
باباجان و مادرجان! اگر حساب قیامت و نیکبختی جاودان در بین نبود، حتماً ترجیح می دادم در دنیا بمانم، اما چه کنم که آرزومندم در این راه، شهید شوم. من هرگز در برابر دشمن، فروتنی و خشوع نمی کنم و بی تابی هم نمی کنم؛ که بازگشت من به سوی خداست. آن زمان که مسلمان کشته می شوم، دیگر برای من مهم نیست که کشته شدنم به چه صورت باشد؛ راضی هستم به رضای خدا.
[در پایان] با یک آیه، سخنم را تمام می کنم: «کسانی که وقتی مصیبتی به آنها می رسد، می گویند: ما مُلک خداییم و به سوی او بازگشت خواهیم کرد.»[4] [امیدوارم شما هم با صبرتان، جزو این دسته باشید.]
به امید خشنودی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و سلامتی رهبر کبیر انقلاب و پیروزی همه رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل. (وَ العاقِبَةُ لِلمُتَّقینَ).


برگهایی زرین از تقویم زندگی طلبه شهید «مهدی اسدی»
(خاطرات)
«نماز جماعت در خانه»[5]
خواندن نماز به جماعت برایش اهمیت ویژه ای داشت. هر وقت در خانه بود، اذان که بلند می شد، نماز جماعت راه می انداخت؛ پدر را به عنوان پیش نماز، جلو می فرستاد. خودش پشت سرِ پدر می ایستاد، ما هم کنارش می ایستادیم و به پدر، اقتدا می کردیم و نمازمان را به جماعت می خواندیم.
«مگر نمی دانید…؟!»[6]
یک روز برای خرید کفش، با بازار رفتم. مهدی هم با من بود، دَمپایی به پا داشت. می خواستم برای او هم کفش بخرم، اجازه نداد و گفت: نمی خواهم.
گفتم: چرا؟!
گفت: مگر شما نمی دانید که انسان وقتی به سنّ تکلیف دینی اش، یعنی پانزده سالگی رسید، دیگر حقّی بر گردن پدر و مادرش ندارد و باید خودش خرج زندگیش را درآورد؟! شما وظیفه برای من خرج کنید، خودم بالغ شده ام؛ باید زحمت بکشم و خرج خودم را دربیاورم.
«این گونه باشیم…»[7]
همیشه نمازش را اولِ وقت می خواند و احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود و به ما نیز سفارش می کرد که اینگونه باشیم.
می گفت: هرگز دل به دنیا نبندید؛ چرا که دنیا، زود تمام می شود و چیزی جز پشیمانی از دل بستنِ به آن، برایمان باقی نمی ماند.
«درسی که آموختیم»[8]
شکم پرست نبود و به یک تکه نان خشک هم قانع بود. شهریه ای که آن زمان حوزه به طلبه ها می داد، آنقدر کم بود که تنها خرج خرید کتابهایشان می شد. او از نظر خورد و خوراک در قم، سختی می کشید، اما به روی خودش نمی آورد. هر وقت به کرمان می آمد، حاضر نبود از پدر پول بگیرد. ما آنقدر اصرار می کردیم که حاضر می شد، تنها هزینه برگشتش به قم را از پدر قبول کند.
بسیار ساده پوش بود و هرگز به خودش اجازه نمی داد لباس نو بپوشد به پوشیدن لباسهای کهنه پدر، اکتفا می کرد؛ اما در عین حال، به بهداشت شخصی اش بسیار اهمیت می داد و همیشه تمیز بود. گاهی با کفش دَمپایی از قم به کرمان می آمد، وقتی به او می گفتیم: مهدی! جلوی مردم زشت است؛ تو چطور به خودت اجازه می دهی دَمپایی و لباس کهنه بپوشی؟!
او در جوابمان می گفت: مگر عزت انسان به لباسش است؟ من این لباسها را به لباس فاخر، ترجیح می دهم؛ تنها چیزی که برایم مهم است، ایمان و تقواست.
درسی که از او آموختیم، ساده زیستی و قناعتش بود.
«پرهیز از اسراف»[9]
پدرم به جبهه رفته بود. دایی مهدی که در آن زمان، در حوزه علمیه کرمان درس می خواند، بعضی از شبها به خانه ما می آمد تا کمتر احساس تنهایی کنیم. او گرمِ بازی با ما می شد، برایمان قصه تعریف می کرد، ما را بر پشتِ خودش سوار می کرد و به دور خانه می چرخاند تا دوری پدر را کمتر احساس کنیم و بهانه جویی نکنیم.
یک روز عصر، در صحن خانه مشغول شستن قالی بودیم. چیزی به غروب آفتاب نمانده بود. هوا که کمی تاریک شد، ما بچه ها که از تاریکی وحشت داشتیم، همه لامپهای صحن خانه را روشن کردیم و مشغول شستن قالی شدیم. گرمِ کارمان بودیم که دایی مهدی، بی سر و صدا وارد خانه شد و از همان ابتدای صحن خانه، تمام لامپها را خاموش کرد و تنها یک لامپ را روشن گذاشت. ما که متوجه حضورش نشده بودیم، از خاموش شدن ناگهانی لامپها حسابی ترسیده بودیم، اما وقتی دایی را دیدیم و از لبان خندانش فهمیدیم این کار، زیرِ سرِ او بوده، ترس از وجودمان رفت و خندیدیم.
دایی در حالی که انگشتش را توی هوا تکان می داد، گفت: گناه دارد، نباید اسراف کنید. من لامپهای اضافی را خاموش کردم؛ چون با یک لامپ هم می شود کار کرد.
او آستین هایش را بالا زد و به ما در شستن قالی، کمک کرد.
«خاطره خوش»[10]
روز جمعه که فرامی رسید، ما را که سنّ و سالی نداشتیم، با خودش به نماز جمعه می برد. قبل از رفتن به نماز، برای ما بستنی و ساندویچ و آبمیوه می خرید تا آنجا خسته نشویم و نماز جمعه برایمان جذاب باشد.
حالا هر وقت به نماز جمعه می رویم، خاطره خوش آن روزها در ذهنمان تداعی می شود.
«آن را می پوشم تا…»[11]
زمانی که در مدرسه کرمانیها در شهر قم درس طلبگی می خواندیم، اورکتی به تن می کرد که اندازه اش نبود و خیلی بلند بود. هر وقت آنرا می پوشید، همه بچه ها با تعجب نگاهش می کردند. اورکت به حدی برایش بلند بود که قدّ کوتاه و جثّه نحیفش، میان آن پنهان می شد. این اورکت، متعلق به برادرش «حسین» بود که در سال 61 به شهادت رسیده بود.
یک روز به او گفتم: چرا این اورکت را که اندازه ات نیست، می پوشی؟
در جوابم گفت: آنرا می پوشم تا هر وقت اندازه ام شد، به جبهه بروم و شهید شوم.
چهارسال طول کشید تا اورکت، اندازه تنش شد.

«سوغات»[12]
آن زمان به طلبه ها پول کمی می دادند، غذایشان هم بسیار ساده بود، بیشتر مواقع غذای آنها سیب زمینی آب پز و یا نانِ خالی بود. با این حال، او بسیار کم خوراک بود و تا آنجا که می توانست، صرفه جویی می کرد تا بتواند پولی پس انداز کند و با آن، سوهان بخرد تا هنگام آمدن به کرمان، دستِ خالی نباشد.
هیچوقت به خاطر ندارم که او بدون در دست داشتن سوغات قم، به خانه بیاید. هنگام بازگشت به قم، حاضر نمی شد از پدر پول بگیرد و تنها هزینه برگشتش را قبول می کرد. چیزی که ذهن ما را مشغول می کرد و آزارمان می داد، این بود که او چگونه بدون پول می تواند در یک شهر غریب، زندگی کند و درس بخواند؟!!
«حقّ دیگران»[13]
من و مهدی، طلبه مدرسه کرمانیها در قم بودیم. یک روز به قصد آمدن به کرمان، راهی میدانی که در خروجی شهر قم وجود دارد، شدیم؛ به امید آنکه سوار اتوبوسهایی شویم که از سمت ترمینال به آنجا می آمدند تا ظرفیتشان را تکمیل کنند. بعد از چند لحظه انتظار، اتوبوسی از راه رسید که به اندازه هشت مسافر، جای خالی داشت. ما سوار شدیم و روی صندلی عقب نشستیم. هنوز اتوبوس حرکت نکرده بود که شاگرد راننده، مشغول جمع کردن کرایه شد. او از همه کرایه گرفت؛ اما به دلیل سر و صدا و شلوغی داخل اتوبوس، من و مهدی را از قلم انداخت. شاگرد راننده، پولها را دستِ راننده داد و خطاب به او گفت: از همه کرایه گرفتم.
در همین حین، مهدی از جایش بلند شد و با صدای بلند گفت: آقا! از ما کرایه نگرفتید.
من که ترسیدم با این حرفش، راننده ما را پیاده کند و چند مسافر دیگر را جایگزین ما نماید، به پهلویش زدم و گفتم: چه لزومی داشت الآن بگویی؟ اجازه می دادی ماشین حرکت کند، بعد کرایه مان را می دادیم.
برخلاف تصورم، راننده که این کار مهدی را خیلی پسندیده بود، چند بار پشت سر هم خطاب به او گفت: آفرین، احسنت، احسنت… .
خاطره آن روز و حسّاس بودن مهدی نسبت به پرداخت حقّ دیگران، هرگز از لوح ذهنم پاک نمی شود.
«پرستار مادر»[14]
بعد از شهادت برادر بزرگم «حسین»، مادرم در بستر بیماری افتاد. برای درمانش، بارها به دکتر مراجعه کردیم؛ اما فایده ای نداشت. مهدی تصمیم گرفت مادر را برای معالجه به تهران ببرد. او و مادر به تنهایی عازم این سفر شدند؛ سفری که یکماه طول کشید. در طول این یکماه، هر وقت تماس می گرفت و ما جویای حال مادر می شدیم و علت طولانی شدن سفرشان را می پرسیدیم، می گفت: به خاطر عکسبرداری و آزمایش و … معطل شده ایم.
بالاخره انتظار به پایان رسید و آنها بعد از یکماه، به خانه برگشتند؛ آن موقع بود که فهمیدیم تشخیص دکتر، گواتر بوده و نیاز به عمل جراحی داشته و او بدون آنکه به خانواده اطلاع دهد و نگرانشان کند، همه اقدامات لازم را در شهر غریب به تنهایی انجام داده و مادر را بعد از عمل، به خانه آورده. موضوع را که فهمیدیم، تنها به این می اندیشیدیم که یک نوجوان با آن سنّ کم، چگونه توانسته در یک شهر غریب، مشکلات را تحمل کند و به روی خودش نیاورد؟!!
تنها جوابی که برای این سؤال داشتم، این بود که او عاشقانه مادر را دوست داشت و احترام زیادی برایش قائل بود.
وقتی خبر شهادتش را به مادر دادند، گفت: من پرستارم را از دست دادم.
«امر واجب»[15]
بعد از شهادت برادرم «حسین» دل کندن از مهدی، برای خانواده بسیار سخت بود؛ برای همین، با رفتنش به جبهه مخالفت می کردند، اما او دست بردار نبود و می گفت: جنگ و جهاد، فرمان امامِ عزیز است و شرکت در آن، برای همه ما امری واجب می باشد.
«رضایت پدر»[16]
در خانه بنّایی داشتیم که او از قم آمد تا اجازه بگیرد و روانه جبهه شود. پدر به او اجازه نداد و گفت: بمان، بعد از پایان کار بنّایی، با هم می رویم.
او گفت: من باید بروم، وظیفه دارم که بروم.
پدر گفت: نه، اجازه نداری که بروی.
مهدی همچنان اصرار می کرد و پدر به او اجازه رفتن نمی داد. او به احترام حرف پدر، تا پایان کار بنّایی ماند و کمک داد. روزی که ساکش را بست و آماده رفتن شد، پدر هنوز روی چوب بست بود. مهدی نزدیک به دو ساعت، کنارش ایستاد و التماس کرد تا رضایت بگیرد، اما فایده ای نداشت. هنوز صدایش، زمانی که می گفت: «بابا! خواهش می کنم اجازه بدهید، من باید بروم»، از لوح ذهنم پاک نشده است.
او وقتی دید پدر اجازه رفتن نمی دهد، نزد ما آمد و تک تکمان را بوسید و حلالیت طلبید. سپس نزد مادر رفت تا او را ببوسد و خداحافظی کند، اما مادر که نمی توانست از جگرگوشه اش دل بکند، به او اجازه روبوسی و خداحافظی نداد.
مهدی، باز هم نزد پدر رفت و به هر نحوی که بود، او را از روی چوب بست، پایین آورد و التماسش کرد. بالاخره پدر در مقابل اصرارهای بی امانش، دوام نیاورد و به او اجازه رفتن داد؛ رفتنی که دیگر بازگشتی به دنبال نداشت.
«آخرین مسئولیت»[17]
شیفته شهدا بود. هر وقت به خانوک می آمد، بیشتر وقتش را در گلزار شهدا می گذراند؛ انگار حضور در گلزار، برایش تجدید روحیه بود و تنها در آنجا دلش آرام می گرفت.
در آخرین مرحله ای که باهم به جبهه رفتیم، در تیپ زرهی لشکر 41 ثارالله ـ که اکثر ادوات جنگی اش غنیمتی بودند ـ مشغول خدمت شدیم. چون من از قبل در این قسمت خدمت کرده بودم، تا حدودی کار با ادوات جنگی را آموخته بودم. مهدی مشتاقانه خواستار آموختن شیوه کار با این ادوات شد و من در حدّ اطلاعات خودم، به او آموزش دادم. چیزی که برایم جالب بود، این بود که استعداد و نبوغ بالایی داشت و خیلی سریع، آموزشها را فراگرفت؛ به گونه ای که مسئولیت شلیک با موشک انداز ـ که تبحّر زیادی را می طلبید ـ عهده دار شد.
آخرین مسئولیتش در لحظه شهادت هم، کار با موشک انداز بود.
«شبیه برادر»[18]
چند روز بعد از شهادتش، یکی از همرزمانش که برای عرض تسلیت آمده بود، گفت: شب جمعه گذشته، مهدی در نمازخانه با سوز و گداز، زیارت عاشورا را خواند؛ او دائم اشک می ریخت و از خدا می خواست که در عملیات، شهید شود.
با آغاز عملیات، او مجروح شد. در اثر موج گرفتگی، گوشهایش سنگین شده بودند؛ به گونه ای که سخنان ما را به سختی می شنید. لحظه ای که می خواستیم او را به عقب بفرستیم تا تحت مراقبتهای پزشکی قرار گیرد، به شدت مخالفت کرد و گفت: من به سختی از پدر و مادرم اجازه گرفتم و به جبهه آمدم؛ اگر به عقب برگردم، آنها دیگر به من اجازه آمدن نمی دهند.
هر چه اصرار کردیم، حاضر نشد به عقب برگردد. بعد از دو روز، در اثر موج گرفتگی سر، به شهادت رسید.
با تمام شدن حرفهای همرزمش، تنها به شباهت دو برادر شهیدم ـ مهدی و حسین ـ فکر می کردم؛ هر دو در سنّ نوزده سالگی در اثر موج گرفتگی سر به شهادت رسیدند؛ در حالی که بدنهایشان کاملاً سالم بود.
«شب چهلم»[19]

چند روز از شهادتش می گذشت، داغش بر دلم سنگینی می کرد. به گلزار شهدا رفتم تا عقده دلم را باز کنم، به امید آنکه کمی آرام شوم. به آنجا که رسیدم، با جوانی روبرو شدم که کنار تربت مهدی نشسته بود و مثل ابرِ بهار، اشک می ریخت. جلو رفتم و گفتم: جوان! تو چه کسی هستی که مثل یک فردِ مادرمُرده بر مزار پسرِ من اشک می ریزی؟!!
سرش را بالا گرفت، اشکهایش را پاک کرد و گفت: من، دوست مهدی هستم. در حوزه علمیه قم با هم آشنا شدیم. نمی دانم او جریان آخرین خوابش را برایتان تعریف کرده یا نه؟
گفتم: نه، تعریف نکرده.
گفت: مهدی نذر کرده بود چهل شبِ چهارشنبه در مسجد جمکران بماند و ماند. صبحِ روزی که نذرش به پایان رسید، به حوزه آمد؛ در حالی که خیلی خوشحال بود. او کتابها، ساعت و انگشترش را به من و سایر دوستانش بخشید.
ما که از این کارش متعجب شده بودیم، علت را پرسیدیم. اول چیزی نگفت، اما وقتی با اصرار ما روبرو شد، گفت: دیشب چهلمین شب حضورم در مسجد جمکران بود، نیمه های شب برای چند لحظه خوابم برد. در عالم خواب، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زیارت کردم. ایشان به من فرمودند: به حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها) برو و خداحافظی کن و بعد از آن، به دیدن خانواده ات برو و با آنها نیز خداحافظی کن و از آنجا عازم جبهه شو که به زودی حاجتت برآورده خواهد شد. خوشحالی ام از این جهت است که حاجتم را از آقا گرفتم.
دوستش با چشمانی پُر از اشک، به من خیره شد و با صدایی بغض آلود گفت: خوش به سعادت شما که چنین فرزند باایمانی را تقدیم انقلاب کردید.
پیام پدر شهید:
ما نباید شهدا را فراموش کنیم. تبلیغات ما برای آنها نباید فقط ظاهری باشد، بلکه باید تبلیغات باطنی هم داشته باشیم و با تمام وجود، پیرو راهشان باشیم.
پیام حمید اسدی، برادر شهید:
اگر بخواهیم انقلابمان را حفظ کنیم و دشمن نتواند ضربه ای به ما بزند، باید مقیّد به اصول اسلامی و مواضع ولایت فقیه بوده و پیرو خطّ رهبری باشیم و به هیچ عنوان نگذاریم کسی به ولایت فقیه ضربه ای زده و یا حرفی بزند.
سعی کنیم دنباله رو خط شهدا باشیم و آنها را از خود، راضی کنیم تا مدیون خونشان نشویم و در مقابلشان شرمنده و سر به زیر نباشیم.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات
[1] – شهید حسین اسدی، تاریخ شهادت 1/1/1361، عملیات فتح المبین
[2] – در اصل وصیت: و حالا از بین شما یک امانتی پیش شما بودم می روم.
[4] – سوره بقره، آیة 156
[5] – راوی: مجید اسدی، برادر شهید
[3] – سوره بقره، آیة 155
[6] – راوی: محمد اسدی، پدر شهید
[7] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید
[8] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[9] – راوی: خواهرزاده شهید
[10] – راوی: مجید اسدی، برادر شهید
[11] – راوی: علی تیزهوش، دوست و هم حجره ای شهید
[12] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[13] – راوی: علی تیزهوش، دوست و هم حجره ای شهید
[14] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[15] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[16] – راوی: مجید اسدی، برادر شهید
[17] – راوی: علی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[18] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[19] – راوی: محمد اسدی، پدر شهید



