وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید مهدی عربنژاد فرزند اکبر

نام و نام خانوادگی : مهدی عربنژاد

نام پدر: اکبر

تاریخ ومحل تولد: 1343/02/04حمیدیه

شغل: پاسدار (معاون گروهان شهید حاج احمد امینی از گردان غواص 410 حضرت رسول (ص) )

تاریخ و محل شهادت: 1365/10/04 جزیره ام الرصاص

سن هنگام شهادت: 22 سال و8 ماه

«شرح مختصری از بیست و دو بهار زندگی»

مهدی، سومین فرزند خانواده بود که در اردیبهشت سال 43 در روستای حمیدیه به دنیا آمد، وی دوران ابتدایی را به امید برخورداری از کیفیت آموزشی بهتر در مدارس روستاهای حمیدیه، قوام آباد و دبستان های فردوسی وسعد شهر کرمان گذراند و سپس وارد مدرسه راهنمایی مهر کرمان شد.

این دوره از زندگیش مصادف با روزهای پر التهاب قبل از انقلاب شد. او علی رغم سن کمش در راهپیمایی ها شرکت میکرد وبا یکی از دوستانش[1] اعلامیه های حضرت امام را در زادگاهش پخش می کرد. وی که در فاجعه آتش سوزی مسجد جامع کرمان حضور داشت، توسط عُمّال رژیم وکولی ها مورد ضرب و شتم قرار گرفت، به گونه ای که کتف و زانویش آسیب دید.

او علاقه زیادی به مطالعه داشت و یک کتابخانه شخصی در منزل داشت، وی با کمک جمعی از دوستانش[2]، اولین کتابخانه مسجد زادگاهش را راه اندازی کرد.

مهدی بعد از پیروزی انقلاب در هنرستان فنی «شهید چمران»[3] رشته راه و ساختمان را برای ادامه تحصیل برگزید. وی که یکی از اعضای فعال انجمن اسلامی هنرستان و انجمن اتحادیه اسلامی مدارس بود، از طرف انجمن ،اقدام به تشکیل کلاسهای قران، تئاتر و … در مدارس می کرد.او که تنها فرزند ذکور خانواده بود. در سال 1360 بعد از گذراندن یک دوره آموزشی، عازم جبهه شد و در عملیات طریق القدس به منظور آزاد سازی بستان، به عنوان کمک تیربارچی، شرکت کرد.

عملیات فتح المبین، دومین صحنه حضور مهدی در جنگ بود. او در این عملیات، بر اثر اصابت ترکش به ناحیه فک، به شدت مجروح شد؛ به گونه ای که فک و چند تا از دندان هایش شکستند. او را به بیمارستانی در شهرستان آمل اعزام کردند وی بعد از چند روز، از بیمارستان، مرخص شد وجهت ادامه مداوا به کرمان رفت و در این مدت به ادامه تحصیل پرداخت. ایشان قبل از عملیات رمضان، عازم جبهه شد و در واحد مخابرات تیپ 41 ثارالله به عنوان بیسیم چی مسئول خط، مشغول خدمت گشت.

مهدی بعد از پایان عملیات رمضان به کرمان بازگشت و درسش را ادامه داد. او بعد از اخذ مدرک دیپلم و شرکت در آزمون کنکور سراسری، در دانشگاه امام صادق (علیه السلام) قم، پذیرفته شد. اما به دلیل نیاز جبهه به نیرو، عازم مناطق جنگی گشت و به برادران مهندسی – رزمی لشکر پیوست و در کنار آنها نقش قابل توجهی برای احداث خاکریز، سنگر، دژ و جاده در عملیات خیبر و بدر در فاصله بین سالهای 62 و 63 داشت.

مهدی بعد از عملیات بدر، به گردان 410 غواص به فرماندهی حاج احمد امینی[4] پیوست و بعد از گذراندن دوره های آموزشی سخت و طاقت فرسا در هرمزگان و سرچشمه، با توجه به لیاقت هایی که از خود، نشان داد به عنوان معاون یکی از گروهان های گردان 410 در عملیات والفجر 8 شرکت نمود. او در این عملیات، یکی از بهترین دوستانش[5] را از دست داد و با بدنی تاول زده و شیمیایی در مراسم هفتم دوستش شرکت کرد.

مهدی در چهارم دی ماه سال 65 به عنوان معاون فرمانده گروهان شهید حاج احمد امینی[6] از گردان 410 غواص در عملیات کربلای 4 شرکت کرد و در همان ساعت آغازین عملیات بر اثر اصابت گلوله مستقیم به ناحیه سر، در جزیره ام الرصاص به آرزوی دیرینه خود رسید. پیکر مطهرش بعد از تشییع در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

خانواده شهید، یک سال و نیم بعد از شهادتش یک مدرسه راهنمایی شبانه روزی دخترانه در زادگاهش به نامش ساختند.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

«فرازی از وصیت نامه »

من ،مهدی عربنژاد ، در حالی قلم بر کاغذ می گذارم و مشغول نوشتن هستم که دارای عقل سالم و فکری آزاد[هستم] . در انتخاب راهی که در آن احتمال کشته شدن ،معلول ، مجروح ، مفقود و اسیر شدن است و کاری را شروع کرده ام که امید به برگشت ندارم واین چند کلمه ای که به عنوان وصیت نامه نوشته ام فقط بنا به وظیفه شرعی ای که بر عهده هر مسلمان است که وصیت نامه داشته باشد.

شهادت می دهم که خدا یکی [است ]وغیر از او خدایی نیست ،شهادت می دهم که محمد (صلی الله علیه و آله) رسول خداست و شهادت می دهم که اسلام، بالاترین دینها و تنها دینی است که سعادت انسان درآن است و شهادت می دهم علی، ولی خدا و امام اول من است.

وصیتم به امت، این است که امام خمینی را تنها نگذارند و [امر او] را اطاعت کنند ؛ که اطاعت از او اطاعت از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و الله است و دشمنی با او دشمنی با خداست.

وصیت دیگرم این است که از تفرقه بپرهیزید و گروه، گروه نشوید ؛ همه در خط امام باشید، که خط خداست و غیر از آن، هیچ خطی را انتخاب نکنید که گمراه می شوید. ادامه دهنده راه شهدا باشید و نگذارید که خون شهدا پایمال شود، هر کس از من بدی دیده، امیدوارم که [مرا] عفو کند؛ که خدا حق الناس را نمی بخشد. مگر مردم ببخشند.از همه شما می خواهم که دعا کنید خدا، این بنده گنهکارش را ببخشد و کشته شدنم را [به عنوان] شهادت در راهش قبول کند.

و حال وصیتی [دارم] به پدر و مادرم که حق زیادی به گردنم دارند ،امیدوارم که این فرزند گنهکارشان را ببخشند، اگر فرزند خوبی برایتان نبودم، امید عفو دارم و شما را به صبر، دعوت می کنم، در مرگ من، بی صبری نکنید، نمی گویم گریه نکنید، ولی مواظب باشید که شیطان شما را گول نزند واجر خود را ضایع نکنید؛ که امانت از کسی داشتن و پس دادن [آن] ناراحتی ندارد، چرا که من، امانتی بودم در دست شما و خدا را شکر کنید که در امانت، خیانت نکردید و [آن را] پس دادید.

پدر و مادر ! من به راهی رفتم که امام حسین (علیه السلام) مشخص کرده، راهی که علی اکبر امام حسین (علیه السلام) رفته، راهی که رضای خدا در آن بود و شما نیز به راهی بروید که رضای خدا در آن است، مادرم!هر وقت خواستی گریه کنی برای امام حسین (علیه السلام) و فرزندانش گریه کن.

پدرم! به فکر آخرت باش که دنیا مزرعه است برای آخرت که هر [چه] کشت کنید برداشت می کنید. زیاد، قرآن بخوان وانفاق کن .

مادرم! تو نیز آخرت را فراموش نکن که دنیا زود گذر است .

خواهرانم! شما را وصیت می کنم که حجابتان را حفظ کنید و راهی [را] بروید که زینب (سلام الله علیها) رفت و کاری کنید که خدا از شما راضی باشد.

خواهرم زهرا[7]! از تو معذرت می خواهم که بعد از [شهادت] حمید، پیش تو و ملیحه[8] نبودم، ولی به خدا همیشه در فکر شما بودم، ولی نمی توانستم پیش شما باشم، چون وظیفه ام در جبهه ماندن بود.

خواهرم! در تربیت ملیحه بکوش و چنان تربیتش کن که حمید گفته بود.

ملیحه جان! از تو معذربت می خواهم که پیشت نماندم ، ملیحه جان ! [تو] یک حرف به من زدی که مرا [با آن حرف] آتش زدی ، گفتی: دایی! حال که پدرم شهید شده ،تو پیش من باش.

ملیحه جان ! نمی توانم، چون دفاع از اسلام، مانع این کار می شود.

دعا کنید، خدا مرا از شهدا قرار دهد. ان شاءالله

مهدی عربنژاد

برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «مهدی عربنژاد»

(خاطرات)

«پرچم شهدا»[9]

قبل از پیروزی انقلاب، یک شب خواب دیدم در خانوک زلزله مهیبی رخ داد به گونه ای که سنگ های کوههای اطراف خانوک در حال ریزش بودند. تنها چیز که نمی لرزید و پا بر جا بود یک ستون بزرگ بود که بالای آن یک پرچم قرار داشت. محو تماشای آن ستون و پرچم بودم که یک نفر گفت: این پرچم متعلق به شهداست.

گفتم: شهدا چه کسانی هستند!؟

گفت: یکی از آنها پسرت مهدی است!

سالها از جریان خوابم گذشت، انقلاب پیروز شد و جنگ، آغاز گشت و خوابم در سال 65 با شهادت مهدی در عملیات کربلای چهار در جزیره ام الرصاص تعبیر شد.

«حاشیه امن»[10]

تابستان سال 56 بود که با هم از کرمان به حمیدیه آمدیم. در دبستان روستا برای بچه هایی که تجدید شده بودند ، کلاس گذاشته بودند.به اتفاق مهدی ،سری به دبستان زدیم تا خاطرات گذشته را مرور کنیم. وقتی که وارد مدرسه شدیم ، نوشته هایی که به دیوارها نصب شده بودند ، توجه ما را به خود جلب کردند ، متن نوشته ها در مورد تقسیم اراضی ، انقلاب سفید و … بود.

داخل یکی از کلاسها عکسی از شاه وزنش روی دیوار بود و داخل کُمد هم یک کتاب به نام انقلاب سفید به چشم می خورد.

آن روزها مصادف با راهپیمایی های مردم در شهرهای بزرگ ، علیه رژیم پهلوی بود. ما هم که در کرمان ، درس می خواندیم و از جنایات رژیم، بی خبر نبودیم، تصمیم گرفتیم، عصر به مدرسه برویم و همه چیز را از بین ببریم.

ساعت 3 عصر بود که به مدرسه رفتیم، هیچ کس آنجا نبود تمام نوشته ها را از دیوارها کندیم و پاره کردیم. از پنجره وارد کلاس شدیم، عکس شاه و زنش را پایین آوردیم و شکستیم، کتاب انقلاب سفید را از داخل کمد برداشتیم و پاره کردیم و با سرعت از مدرسه بیرون رفتیم.

از صبح روز بعد تحقیقات برای شناسایی عاملین این کار آغاز شد. یک روز قبل از اذان مغرب با جمعی از بچه ها کنار جوی آب مشغول وضو گرفتن بودیم که متوجه شدیم دو تا خانم که سپاه دانشی بودند به سمت ما می آیند تا در مورد ماجرای مدرسه تحقیق کنند.

ما که طی چند روز حسابی برای بچه ها از امام وانقلاب حرف زده بودیم با دیدن آنها به بچه ها گفتیم: اینها ضد انقلابند، آدمهای خوبی نیستند ،بیایید با سنگ حسابشان را برسیم.

سنگ ها را آماده کردیم و محکم توی دستمان گرفتیم به محض آنکه به چند قدمی ما رسیدند، سنگ ها را به سمتشان پرتاب کردیم. آنها وقتی اوضاع را خراب دیدند، پا به فرار گذاشتند در حالی که ما سنگ به دست دنبالشان می دویدیم.

داخل یکی از کوچه ها به پیرمردی برخورد کردیم. آنها دست به دامنش شدند تا ما را دعوا کند و جلویمان را بگیرد. او هم جلو آمد و به ما گفت: چرا این کار را می کنید؟

ما گفتیم: اینها مخالف اسلام هستند به آیت الله خمینی بد می گویند.

پیرمرد به محض شنیدن این حرف عصبانی شد و گفت: حالا که اینجوریه حسابی از خجالتشان در بیایید.

آنها که اوضاع را بدتر از قبل دیدند بار دیگر پا به فرار گذاشتند ما هم سنگ به دست دنبالشان دویدیم، به این ترتیب حاشیه امنی برای خودمان ایجاد کردیم ، بعد از آن روز دیگر کسی دنبال این نبود که بداند چه کسی آن کارها را در مدرسه انجام داده است.

مهدی یک دستگاه ظهور و چاپ عکس داشت که پدرش آن را از کرمان برایش خریده بود ، با هم عکسهای امام را در قالبهای کوچک به صورت سیاه و سفید ، چاپ می کردیم و بین مردم پخش می نمودیم، آن هم در روزگاری که این کار از نظر رژیم شاه جرم محسوب می شد.

«تاسیس کتابخانه»[11]

قبل از پیروزی انقلاب در فاصله بین سالهای 56 و 57 من، او و تنی چند از دوستان[12]، با هزینه شخصی خودمان و پولی که حاصل دست رنجمان بود در روستاهای حمیدیه، تیکدرو گورچوئیه، کتابخانه راه انداختیم.

مهدی علی رغم آنکه تک پسر خانواده اش بود و پدرش وضع مالی خوبی داشت به جای آنکه پولش را صرف شیک پوشی و خرید ماشین کند، لباسهای ساده می پوشید و از یک موتور معمولی برای رفت و آمد استفاده می کرد و در عوض پولش را با خرید کتاب و کمک در تاسیس کتابخانه، صرف ارتقاء فرهنگ جامعه می نمود.

«شبهای مبارزه»[13]

ماه محرم بود قبل از انقلاب در این ایام، داخل خانه ها روضه می خواندند، یک گروه با سرپرستی حاج محمد علی عربنژاد[14] در خانه پدر مهدی اعلامیه ها را با دستگاه تکثیر می کردند، با فرا رسیدن شب من و مهدی برای اینکه شناسایی نشویم، چادر مشکی سرمان می کردیم و اعلامیه ها را زیر چادر پنهان می کردیم. آن زمان برق نبود، ما هم از تاریکی کوچه ها درشب استفاده می کردیم وخودمان را به خانه ای که جلسه روضه بود ، می رساندیم و زیر دیوار یا یک درخت پنهان می شدیم .

زمان مصیبت خواندن که فرا می رسید چراغ تورها را خاموش می کردند ما هم چادرها را از سرمان در می آوردیم و خودمان را به قسمت آقایان می رساندیم و بعد ازریختن اعلامیه ها در میان جمعیت از آنجا می رفتیم.

بعضی وقتها ساعت هشت شب با جمعی از بچه ها در کوچه های روستا با تمام وجود ، فریاد مرگ بر شاه ،درود بر خمینی را سر می دادیم. هرگز خاطرات شبهای مبارزه در روستا را فراموش نمی کنم، با وجود آنکه سنی نداشتیم اما عاشقانه علیه رژیم منفور پهلوی، فعالیت می کردیم.

«اولین زخمها در راه مبارزه»[15]

چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود، آن زمان در کرمان درس می خواندیم، بیشتر مواقع با تعطیل کردن مدرسه بچه ها را به خیابانها می کشاندیم تا علیه رژیم شعار دهند.

یک روز قبل از ظهر وضو گرفتیم و به سمت مسجد جامع رفتیم تا در نماز جماعت شرکت کنیم.

در حال پایین رفتن از پله های مسجد بودیم که متوجه شدیم عده ای از کولیها و ماموران شهربانی و ژاندارمری، جاوید شاه گویان به سمت مسجد می آیند. مردم درهای مسجد را بستند ما در فاصله بین مسجد و پله ها بودیم که آنها رسیدند و اولین زد و خوردها شروع شد.

یکی از کولیها به اتفاق یک پاسبان به جان مهدی افتادند و حسابی او را زدند. زانو و کتفش به شدت آسیب دیده بود و این اولین زخمها و جراحاتی بود که در راه مبارزه با ستم بر تنش نشست.

«مگر خودتان کم گناه دارید…»[16]

او قبل از رسیدن به سن تکلیف نمازش را می خواند و روزه هایش را می گرفت. با وجود آنکه تنها پسر خانواده بود و همه امکانات رفاهی برایش مهیا بود، بسیار ساده پوش و ساده زیست بود.

از غیبت کردن به شدت بیزار بود، یک روز در خانه دور هم نشسته بودیم و گرم صبحت بودیم که مادرم حرفی در مورد یک نفر زد. این حرف خنده ما را به دنبال داشت، مهدی ناراحت شد و گفت: مادر! مگر خودتان کم گناه دارید که گناه دیگران را هم به جان می خرید؟

«زیر چتر فلانی!!!»[17]

بعد از پیروزی انقلاب، هر دو عضو انجمن اسلامی مدرسه بودیم گاهی او مسئول انجمن بود و گاهی من ،از طرف انجمن، کلاسهای قرآن و تئاتر و … در مدارس برگزار می کردیم.

بعد از آنکه بنی صدر، رئیس جمهور شد، به کمک انجمن اسلامی و سپاه تئاتری به نام « زیر چتر فلانی » روی صحنه بردیم، من و او در این تئاتر نقش بازی کردیم.

هدف از نمایش این تئاتر، شناساندن چهره واقعی بنی صدر به مردم بود.

قرار بود این تئاتر در تهران به نمایش گذاشته شود که خدا با پرده برداشتن از خیانتها و جنایتهای بنی صدر، چهره واقعی او را به همگان نشان داد.

«سجده بر تربت قتلگاه»[18]

پدربزرگم در روزگار قدیم به زیارت کربلا مشرف شد، آن زمان هنوز گودی قتلگاه را به شکل امروزی نساخته بودند. او مقداری از تربت قتلگاه را که به شکل گِلِ خشک حجیم و ناهموار بود با خودش آورده بود.

یک روز در خانه پدربزرگم بودیم که جریان سفر کربلا و آوردن تربت قتلگاه را برایمان تعریف کرد.

مهدی که شیفته و شیدای امام حسین (علیه السلام) بود گفت: بابا بزرگ! خواهش می کنم تربت قتلگاه را به من بدهید.

پدربزرگ، تربت را به مهدی داد، مهدی آن را بویید، بوسید و نزد خودش نگه داشت. بعد از چند روز روی آن را کمی سایید تا بتواند هنگام نماز بر آن سجده کند؛سجده های او بر تُربتی که با خون گلوی امام حسین (علیه السلام) معطر شده بود. رنگ و بوی دیگری داشت. در زمان جنگ آن را با خودش به جبهه برد و با خاک آنجا مخلوط کرد و چند مهر نماز ساخت و به دوستانش هدیه کرد تا آنها نیز بر آن تربیت مقدس سجده کنند.

«ما همه سرباز توایم خمینی»[19]

در زمان غائله کردستان، شوهرم[20] فرمانده سپاه مهاباد بود، آن زمان مهدی سنی نداشت، اما دوست داشت به آنجا بیاید و خدمت کند، به دلیل آنکه تنها پسر خانواده بود، مادرم این اجازه را به او نمی داد.

یک روز مادرم در حالی که سرگرم کارهای روزانه اش بود ،زیر لب با خودش زمزمه می کرد.

ما همه سرباز توایم خمینی               گوش به فرمان توایم خمینی

مهدی، زمزمه مادر را شنید و گفت: عجب سرباز خوبی هستی که به من اجازه ندادی به مهاباد بروم!!!

با شعله ور شدن آتش جنگ در جنوب کشور، مادر به او اجازه رفتن به جبهه را داد.

«در خرید اسباب بازی دقت کن!!!»[21]

یک روز برای دخترم ملیحه، اسباب بازی ای خریدم که ساز داشت، مهدی وقتی آن را دید گفت: چرا این اسباب بازی را برای فرزند شهید خریدی؟ خواهرم! در خرید اسباب بازی برای فرزندت دقت کن.

«پشت پا زدن به مال دنیا»[22]

هفده ساله بود که برای دومین بار، عازم جبهه شد تا در عملیات فتح المبین شرکت کند، او در این عملیات تک تیرانداز بود، فک و دو تا از دندانهایش در اثر اصابت ترکش دچار شکستگی شدند.

وقتی که بعد از مرخص شدن از بیمارستانی در شهرستان آمل به کرمان آمد، حال و روز خوبی نداشت، تمام دندانهایش حالت اورتودنسی داشتند ، فکش را که با سیم بسته بودند، به شدت عفونت کرده بود.

مهدی با هزینه خودش، ادامه درمانش را در کرمان پیگیری کرد، چهل روز فکش بسته بود و غذا را به صورت محلول با نی می خورد.

او که در این مدت درد زیادی را تحمل کرده بود، به محض بهترشدن حالش عازم جبهه شد، انگار هیچ چیز نمی توانست مانع رفتنش شود، حتی درد و زخم و جراحت.

باوجود آنکه تنها پسر خانواده بود و به خاطر وضعیت مالی پدرش، همه امکانات رفاهی برایش مهیا بود، پشت پا به همه چیز زد و عازم جبهه شد.

«شاید صاحبش راضی نباشد…»[23]

زمانی که مهدی، مسئول حفاظت مهندسی لشکر بود، با او و تنی چند از بچه های مهندسی به آبادان رفتیم وماشین آلات سنگین را در آنجا مستقر کردیم تا با رسیدن دستور فرماندهی، کارمان را آغاز کنیم. تصمیم گرفتیم شب را در خانه ای که توسط گلوله توپ تخریب شده بود به صبح برسانیم هنگام نماز مغرب که فرا رسید، مهدی گفت: داخل خانه، نماز نخوانید علتش را که پرسیدیم، گفت: شاید صاحب خانه ناراضی باشد گفتیم: ما برای دفاع از آنها اینجاییم، بدون شک راضی است. مهدی این توجیه را نپذیرفت و گفت: نمازتان را در بیرون خانه بخوانید تا به علت غصبی بودن جا، باطل نشود.آن شب به توصیه آقا مهدی، نمازمان را بیرون خانه خواندیم.

«عزیز در چشم همه»[24]

نماز شب خواندن در بین بچه های گردان 410 غواص، مثل نماز جماعت، یک امر عادی بود،زمانی که در سد دز مستقر بودیم ،بارها او را دیدم که در دل نیمه شب در حال پایین آمدن از تپه بود تا وضو بگیرد و قامت به نماز شب ببندد. همین راز ونیازهای خالصانه اش در دل شبهای تار بود که او را در چشم همه عزیز و محبوب کرده بود.

«دقت در همه امور»[25]

سال 65 در سد دز مستقر بودیم، یک شب جلسه دعای کمیل برپا بود، طبق معمول قبل از شروع دعا سخنرانی می کردند. من کنار مهدی نشسته بودم، او پشت سر هم به سجده می رفت، این کارش برایم عجیب بود، باخودم گفتم: حتماً مشغول خواندن نماز قضا به صورت نشسته است. دوست داشتم از او بپرسم؛ اما به خودم این اجازه را نمی دادم چون من یک بسیجی کم سن بودم و او فرمانده ام بود.بالاخره دلم طاقت نیاورد و گفتم: آقا مهدی!چرا پشت سر هم به سجده می روی؟ نماز قضا می خوانی؟ در حالی که لبخند روی لبانش بود گفت: در قرآن چند سوره وجود دارد که سجده واجب دارند، ممکن است گاهی وقتها هنگام خواندن این سوره ها سجده به جا نیاورده باشم ،برای همین دارم قضای سجده های واجب را به جا می آورم.

او به همان اندازه که در عبادتش دقیق و حساس بود در امور دیگر نیز دقت و ظرافت زیادی به خرج می داد. به خاطر دارم یک روز در حال مانور، داخل آب بودیم و آرپی جی می زدیم .او می گفت: سعی کنید با هر شلیک هدف را بزنید و گلوله ها را هدر ندهید ، هزینه زیادی برای خرید این گلوله ها پرداخت شده است.

«فرمانده قلبها»[26]

دوره آموزشی نیروهای غواص، سخت تر از لحظه حضورشان در عملیات بود، گاهی این دوره ماهها طول می کشید، هدایت نیروهای غواص، کار دشواری بود. پاییز سال 1365 قبل از آغاز عملیات کربلای 4 در رودخانه بهمن شیر، آموزش می دیدیم؛ شیوه کارمان به این شکل بود که صبح زود، وارد آب می شدیم و تا ظهر، آموزش می دیدیم، بعد از ظهر، زمان آموزش نظامی یا عقیدتی بود، با فرا رسیدن شب از ساعت 10 وارد آب می شدیم، گاهی آموزش در دل شب تا اذان صبح ادامه داشت.

این کار هر روزه ما بود.زمان استراحت مان با قرآن، دعا و ذکر، سپری می شد.

فرماندهی و کنترل نیروها در چنین شرایطی، کار دشواری بود که هنر زیادی را می طلبید، او به خوبی از عهده این کار بر می آمد. در هوای سرد ،در آب سرد بهمن شیر،در آموزشهای سخت و طاقت فرسا لحظه ای خم به ابرو نمی آورد و لبخند از لبانش دور نمی شد. قبل از آنکه بچه ها تن به آب بزنند ،خودش به آب می زد، همه جا پیش قدم بود ،پا به پای نیروهایش می رفت و آنها را دلگرم می کرد.

به خاطردارم که یک روز در روستای «سرو تنگه» در نزدیکی آبادان ،بچه ها را برای آموزش با پای برهنه ،وارد باتلاق کردند، بدنهای بعضی از بچه ها در اثر تماس ،با خارهای داخل باتلاق، زخم شد و عفونت کرد ، مهدی که پا به پای بچه ها این آموزش ها را پشت سرگذاشت.از جمله کسانی بود که بدنش عفونت کرد. او هیچ تفاوت و وجه تمایزی بین خودش و نیروهایش قائل نمی شد، در کار فرماندهی نیروهایش موفق بود؛ چون با اخلاق نیکویش بر قلبهای آنها فرماندهی می کرد.

یک روز از قرارگاه کربلا برای سنجیدن نحوه عملکرد گردانهای غواص به منطقه آمدند، گروهانی که او آموزش داده بود به خاطر نظم ،نوع حرکت و فرمان خوانی از طرف فرماندهان قرارگاه کربلا مورد تحسین قرار گرفت.

شب آغازین عملیات کربلای 4 ،چهارم دی ماه سال 65 بود که گروهان او از سمت نهر عرایض وارد رود اروند شدند، فاصله آنها تا دشمن، بسیار کم بود، با شروع عملیات، منطقه به وسیله منورهایی که هواپیماهای عراقی ،شلیک می کردند مثل روز، روشن شد، دشمن که متوجه حضور آنها شده بود ،کالیبرهایش را روی محل ورود آنها به آب های اروند در قسمت نهرعرایض، قفل کرد و آنها را به رگبار بست، به گونه ای که اروند، رنگ خون به خود گرفت.

او در این شرایط سخت با شجاعت، نیروهایی را که زنده مانده بودند از اروند، عبور داد و بعد از گرفتن سر پل و تثبیت خط، به شهادت رسید؛ شهادت او که فرمانده قلبها بود ، تاثیر زیادی روی بچه های گردان 410 غواص گذاشت.

«شهید بعدی خانواده…»[27]

تاریکی شب بر همه جا سایه گسترانده بود و سرما بیداد می کرد، چیزی به آغاز عملیات کربلای چهار نمانده بود، عملیاتی که با زدن بچه های غواص به آبهای متلاطم و سرد اروند رود شروع می شد.

آنها باید به اتفاق بچه های تخریب و اطلاعات، خودشان را به مواضع دشمن برسانند و بعد از آنکه خط را شکستند و محور را باز کردند، بچه های گردان پیاده با قایق به آنجا رفته و وارد عمل شوند.

ساعت دوازده شب بود که آنها در حالی که لباس غواصی به تن داشتند، با تجهیزات کامل در یک ستون به صورت زنجیره ای به آب زدند ، به محض ورودشان به آب تمام ساحل توسط منورهایی که هواپیماهای دشمن زدند ، مثل روز روشن شد، دشمن که متوجه حضورشان شده بود، آنها را به رگبار بست، ستون بچه ها داخل آب از هم پاشید و اروند رنگ خون به خود گرفت.

عده ای زخمی شدند و تعدادی هم شهید، آب متلاطم و ناآرام اروند ، جنازه بعضی از شهدا را با خود برد. از کل گروهان آنها تنها مهدی و چند نفر دیگر توانستند خودشان را به جزیره ام الرصاص برسانند.

آنها بعد از عبور از سیم های خاردار خط را شکستند. در فاصله صد متری خط، کانال هایی وجود داشت که سنگرهای دشمن به صورت ردیفی در این کانالها حفر شده بودند. او در حال پاکسازی سنگرها با نارنجک بود که هنگام عبور از محل تلاقی دو کانال که به صورت یک چهار راه بود ، در اثر اصابت گلوله به ناحیه سر به شهادت رسید.

صبح زود وقتی که خودم را به جزیره ام الرصاص رساندم، او را دیدم که کف کانال افتاده بود؛ در حالی که زمین زیر پایش ازخون سرش فرش شده بود و سیمهای خاردار، لباس غواصیش را پاره کرده و سینه اش را زخم نموده بودند، به سربند سفیدی که دور سرش بود خیره شدم و از پشت پرده نازک اشک نوشته روی آن را خواندم :لا اله اله الله…محمد رسول الله…

در آن لحظه یاد دو روز قبل افتادم که با سردار سلیمانی برای دیدن محلهایی که باید قبل از عملیات کربلای 4 آماده می کردیم، رفتم، آن روز حاج قاسم به من گفت: شهید بعدی خانواده شما مهدی است!!!

این حرف را قبل از عملیات از زبان دیگران هم شنیده بودم، همه می گفتند: مهدی، نور بالا می زند، او رفتنی است.

«ساعت شهادت»[28]

در شب عملیات کربلای چهار[29] بعد ازآنکه خط را شکستیم و به جزیره ام الرصاص رسیدیم، مهدی به من گفت: مجید! حاضری تا با هم برویم، و سنگرها را قبل از رسیدن گردانهای پیاده، پاکسازی کنیم.

گفتم : بله

مهمات زیادی آنجا بود، زیپ لباسهای غواصی را پایین کشیدیم و تا آنجا که امکان داشت نارنجک، داخلشان ریختیم ،تا دشمن را با مهمات خودش از پا در آوریم.

همانطور که داخل سنگر، نارنجک می انداختیم، و جلو می رفتیم ،یک عراقی با کلت به سرمهدی شلیک کرد و بلافاصله به سمت من هم شلیک نمود ،گلوله به شکمم اصابت کرد،نقش زمین شدم ،مهدی در چند قدمیم ، کف کانال افتاده بود ؛در حالی که خون از سرش جاری بود، یک ساعت مُچی، دستش بود که در پایان هر شصت دقیقه و آغاز شصت دقیقه بعد، زنگ می زد ،وقتی که آخرین نفس را کشید، ساعتش زنگ زد ،این زنگ با زنگ های دیگر فرق داشت؛ این زنگ بیانگر پایان آخرین ساعت عمرش در این دنیا و آغاز نخستین لحظات جاودانگی و سربلندی ابدیش بود.

«اینجا مو را از ماست می کشند!!!»[30]

من و او با هم بزرگ شدیم و روزهای زیادی را درکنار هم گذراندیم ؛ روزهایی که سرشار از خاطرات تلخ و شیرین بود ، با شهادتش، خیلی تنها شدم ، یک شب که دل تنگش بودم ،در عالم خواب به دیدنم آمد، من که از این دیدار، سرمست شده بودم، او را در آغوش گرفتم و یک دل سیر بوسیدم.

در عالم خواب می دانستم که شهید شده ،از او پرسیدم :مهدی ! اوضاع آن دنیا چگونه است؟

گفت: اینجا حسابرسی، بسیار دقیق است ،هیچ چیز از قلم نمی افتد.

گفتم: آیا هستند کسانی که در جبهه کشته شده باشند و جزو شهدا محسوب نشوند، در حالی که به دید ظاهری ما شهید به حساب می آیند؟

گفت: بله ،هستند افرادی که به نیت های دنیوی و کسب عنوان به جبهه رفته اند و آنجا کشته شده اند، آنها شهید محسوب نمی شوند.

گفتم: مهدی! منظورت ازاین که می گویی حسابرسی دقیق است چیست؟

سه بار ،پشت سر هم گفت: اینجا مو را از ماست می کشند!!!

«معمای بی جواب»[31]

وقتی که به شهادت رسید ،وصیت نامه اش را از دفتر خاطراتش درآوردم ، و آن را در مراسم تشییع جنازه اش خواندم.

شش سال بعد از شهادتش ،یعنی در سال 71 ، یک روز صبح، تلفن خانه زنگ زد، گوشی را که برداشتم یک نفر گفت: آنجا منزل شهید عربنژاد است؟

گفتم: بله، منزل شهید حمید عربنژاد است.

گفت: منظورم شهید مهدی عربنژاد است.

گفتم: من خواهرش هستم کاری داشتید؟

گفت:وصیت نامه اش دست من است ،داخل پاکتی قرار دارد که سر آن باز است، البته من وصیت نامه را نخوانده ام، شماره خانه شما هم پشت پاکت است.

مانده بودم که چه بگویم؟ باخودم گفتم: خدایا ! چه سری در کار است که بعد ازگذشت شش سال ،یک نفر زنگ زده و ادعا می کند که وصیت نامه مهدی دستش است؟

از فردی که پشت خط بود،پرسیدم: شما از دوستان مهدی هستید؟

او گفت: نه، من لیاقت دوستی با این شهید را نداشتم.

چون اکثر بچه های گردان 410 غواص، اهل رفسنجان بودند و مهدی را می شناختند ، گفتم: شما از بچه های رفسنجان هستید!؟

گفت: نه ، به هر حال وصیت نامه دست من است، الان در میدان باغ ملی هستم و یک کاپشن مشکی تنم است ،کسی هست که بیاید آن را بگیرد؟

گفتم: نه ،در حال حاضر کسی نیست.

ساعت 10 صبح دوباره زنگ زد، گفتم: باز هم کسی نیست و تا عصر هم کسی نمی آید.

عصر ،زنگ زد، شوهرم در خانه بود، وقتی که با او صحبت کرد، گفت: به گمانم راست می گوید، باید بروم و وصیت نامه را بگیرم.

شوهرم رفت، در حالی که من، نگران بودم و می ترسیدم، وقتی که برگشت پاکت وصیت نامه دستش بود، وصیت نامه را از داخل پاکت ، بیرون آوردم ؛باورم نمی شد، دست خط مهدی بود ،متن وصیت نامه دقیقا همان جملاتی بود که در دفتر خاطراتش ثبت کرده بود.

به شوهرم گفتم: کسی که این پاکت را به تو داد ، چه شکلی بود؟ چیزی از او نپرسیدی؟

گفت: جوانی بود که سنش به جنگ نمی خورد ،از او پرسیدم: از بچه های تعاون هستی ؟

گفت: نه

پاکت را دستم داد و رفت ،این ماجرا برای ما تبدیل به یک معما شد ،معمایی که تا این ساعت بی جواب مانده است.

«گوشه ای از دلنوشته های شهید، خطاب به دوستش شهید احمد قنبری»[32]

یاران چه غریبانه            رفتند از این خانه

یاران، همه رفتند وکسی آنها را نشناخت ،[آنها] مظلومانه رفتند ،بله احمد جان !تو را هیچکس نشناخت ،حتی خود من [هم ]تو را نشناختم، شما رفتی و من ماندم، امیدوارم هر چه زودتر، پیش شما بیایم.

احمد جان! الان چند روز است که دوباره گردان تشکیل شده و بچه ها دارند می آیند ،گردان را در حالی شروع کرده ایم که حاج احمد امینی نیست، تو نیستی، تحمل غم دوری شما برایم مشکل است.

احمدجان! تو دیگر در بین ما نیستی و این برای من مانند این است که هیچکس نیست. احمد جان !دعا کن هر چه زودتر به سوی تو بیایم ، چون [تحمل] غم هجران خیلی سخت است، خوشا به حالتان ای شهیدان!

احمد جان! اینهایی که می نویسم ،درد دلهای من است، [خطاب] به تو وبرای این می نویسم که در تاریخ می مانند، بعد از تو کسی را ندارم که با او درد دل کنم، فقط تو بودی که برایت درد و دل می کردم، هر وقت مشکلی داشتم به تو می گفتم، دیگر بعد از تو هیچکس را ندارم…

احمدجان! چند روز پیش به چادری که در مهندسی زرهی داشتیم رفتم، قلبم آتش گرفت، ای خدای کریم !ای خدای رحیم!ای خدای مهربان !مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده ،خدایا! لیاقت همجواری با شهیدان را نصیبم فرما.خدایا! غم دوری احمد را هر چه زودتر با شهادت و پیوستن به این عزیز، به خوشحالی تبدیل کن.

احمدجان! فراموش نمی کنم نماز شبهایت را، از لحظه ای که با هم به گردان آمدیم و با هم به بوشهر جهت آموزش رفتیم، از اینجا بود که من دیدم نماز شب می خوانی ،احمد جان! فراموش نمی کنم وقتی که سد دز بودیم، [تو] شبها برای نماز شب بر می خواستی، فراموش نمی کنم وقتی که جُفیر بودیم و تو بلند می شدی برای نماز شب و راز و نیاز شبانه، فراموش نمی کنم زمانی که به بندرعباس جهت آموزش رفته بودیم، و تو هر شب، پا می شدی و به نماز شب مشغول می شدی یادم نمی رود وقتی که در کنار رودخانه بهمن شیر آموزش می دیدیم. تو هر شب زودتر از همه پا می شدی و مشغول راز ونیاز می شدی، فراموش نمی کنم آن شب آخری که در سنگر مهندسی رزمی در کنار اروند [بودیم] یک شب به شهادتت مانده بود را فراموش نمی کنم، و نخواهم کرد تا وقتی که در دنیا هستم، ان شاءالله که پیش تو می آیم.

اگر من گنهکار و روسیاهم؛ اما امیدم به تو هست، که دستم را بگیری و واسطه ام شوی و مرا نیز ببری، به امید آن لحظه که پیش تو باشم و با هم پیش شهدا باشیم. 28/2/65

امروز، اولین روز ماه مبارک رمضان است، من در حالی این ماه را شروع می کنم که در فراق احمد به سر می برم و هر لحظه آرزوی دیدن روی او را دارم و هر لحظه دعایم پیوستن به اوست.

احمد جان! امسال ماه مبارک را در حالی آغاز کردم که در سحر آن تو نبودی و در افطار آن [هم]در کنارم نبودی.

یاد سال گذشته به خیر، زمانی که ماه مبارک را شروع کردیم [با هم بودیم] ، احمد جان! فراموش نمی کنم آن شب را که با هم خوابیدیم ،به امید آنکه سحر بلند شویم و روزه بگیریم ،آن سحر را هرگز فراموش نمی کنم که با هم سحری خوردیم و با هم به نماز جماعت رفتیم و آن روز را روزه بودیم، اما احمد جان! امسال، شب را به این امید خوابیدم که تو به خوابم بیایی و سحر را در حالی به جا آوردم که به یاد تو بودم و در فراق تو سوختم و روز را در حالی روزه داشتم که دعایم این بود ، هر چه زودتر پیش تو آیم ،احمد جان! افطار را نیز فراموش نمی کنم؛ افطاری که با تو بودم، احمد جان! امسال در حالی افطار کردم که تنها بودم، تنها نه به این معنی که هیچ کس نباشد؛ از وقتی که تو رفتی هر چند در جمع هستم ولی تنهایم .

احمد جان! شب را در حالی صبح کردم که از خدا خواستم مرا با تو محشور کند و مرا پاک گرداند.

بارالها! خداوندا! مرگ مرا شهادت در راهت قرارده و روح مرا با روح احمد، محشور و روح او را با شهدای کربلا محشور کن.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – اکبر عربنژاد، پسرعمو و دوست شهید

[2] – اکبر عربنژاد و عبدالکریم عربنژاد

[3] – هنرستان «علامه اقبال لاهوری» سابق

[4] – شهید حاج احمد امینی، فرمانده گردان 410 حضرت رسول(ص)؛ تاریخ شهادت: بهمن 1364 ، عملیات والفجر8

[5] – شهید احمد قنبری (از بچه های رفسنجان)

[6] – فرماندۀ گروهان، محمود امینی بوده است.

[7] – زهرا عربنژاد ، همسر سردار شهید حمید عربنژآد

[8] – فرزند سردار شهید حمید عربنژاد

[9] – راوی: ام النساء عربنژاد ،مادر شهید

[10] – راوی: اکبر عربنژاد ، دوست ، پسر عمو و همرزم شهید

[11] – راوی: عبدالکریم عرب ، دوست شهید

[12] – اکبر عربنژاد، پسرعموی شهید

[13] – راوی: اکبر عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[14] – حاج محمدعلی عربنژاد، پسرعموی شهید وبرادر شهیدان محمدحسین و حمید عربنژاد

[15] – راوی: اکبر عربنژاد ، دوست ، پسرعمو وهمرزم شهید

[16] – راوی: زهرا عربنژاد، خواهر شهید

[17] – راوی: عبدالکریم عرب ، دوست شهید

[18] – راوی: طاهره عربنژاد ، خواهر شهید

[19] – راوی: زهرا عربنژاد ،خواهر شهید

[20] – سردارشهید حمید عربنژاد

[21] – راوی: زهرا عربنژاد ، خواهر شهید  دختر سردار شهید ، حمید عربنژاد

[22] – راوی: اکبر عربنژاد ، دوست ،پسر عمو و همرزم شهید

[23] – راوی: علی اسدی ، فرزند محمود همرزم شهید.

[24] – راوی: علیرضا فداکار ، دوست وهمرزم شهید

[25] – راوی: علی اکبر صانعی ، همرزم شهید

[26] – راوی: علیرضا کاشانی ، دوست و همرزم شهید

[27] – راوی: اکبر عربنژاد ، دوست ، پسر عمو و همرزم شهید

[28] – راوی: مجید امرالهی دوست و همرزم شهید

[29] – با توجه به اینکه عملیات کربلای چهار از قبل لو رفته بود و دشمن در آگاهی کامل به سر می برد ،به محض شروع عملیات با منورهای هواپیما شب را مثل روز ، روشن کرد و آتش تهیه شدیدی اجرا نمود و منطقه را به گونه ای بمباران کرد که در طول جنگ ،بی سابقه بود. نیروها به محض ورود به آب مورد اصابت گلوله و ترکش قرار گرفتند ، تعداد زیادی از آنها شهید و زخمی شدند و تعدادی از آنها را آب با خود برد ، جلوی خط دشمن ،پوشیده از سیم خاردارهای متعدد ، مین ، سنگرهای کمین ، دژ و کانالهای مشرف به رودخانه بود و امکان استفاده از اصل غافلگیری به خاطر شرایط موجود نبود ، با توجه به همه مشکلات ، بچه ها خط دشمن را شکستند و موفق به تصرف جزیره ام الرصاص شدند.

[30] – راوی: اکبر عربنژاد ، دوست ، پسرعمو و همرزم شهید

[31] – راوی: زهرا عربنژاد ، خواهر شهید و همسر شهید حمید عربنژاد

[32] – شهید احمد قنبری فخرآبادی در سال 1344 در روستای لاهیجان از توابع شهرستان رفسنجان به دنیا آمد ،وی در سال 1362 در تنگه ابوغریب در منطقه دشت عباس به صف رزمندگان لشکر 41ثارالله پیوست و بعد از ادغام تیپ به مهندسی لشکر ،منتقل شد ،او بعد از عملیات بدر به گردان 410 غواص پیوست و سرانجام در شب آغازین عملیات والفجر هشت به خیل شهدا پیوست ، وی صمیمی ترین دوست شهید مهدی عربنژاد بود. (مهدی این دلنوشته ها را بعد از شهادت احمد در دفتر خاطراتش خطاب به او نوشته است.)