
بسمالله الرّحمن الرّحیم
«تسبیح سرخ»
زندگینامه و خاطرات نُه جهادگر فرهنگی راهیان نور- نوروز 93 از شهر خانوک
(محسن اسدی، محمّدعلی اسدی، محمّدرضا خالقی، محمّدمهدی رحیمآبادی، محمّدرضا اسدی، حمید علیزاده، علی اسدی، سجّاد عربپور و امیرحسین ابراهیمی)
به کوشش امالبنین اسدی
حضرت امام خامنهای مدظلهالعالی:
یاد شهیدان عزیز و والامقام، هم چون خونی كه به پیكر شخصیت ایرانی تزریق شود، زندگیبخش است، این یاد را همواره باید زنده و جاوید نگه داشت.
تقدیم به:
بانوی بینشان و مادر هجده سالهای که از جان گذشت تا دین الهی باقی بماند؛ تا کلام خدا بر زمین نماند؛ تا راه بازشدن دستان مولایمان علی علیه السلام باشد.
مادر پهلو شکستهای که راه و رسم گمنام بودن را به ما آموخت و در عین مظلومیت و در آخرین لحظات حیاتش، پهلو و بازوانش شکست، اما نگذاشت عزت و احترام همسرش علی علیه السلام شکسته شود.
و تقدیم به مادرانی که با باران اشکهایشان، نظارهگر بودند تا دسته گلهای خود را بر دوش مردم بدرقه کنند و یاد شهدا را دوباره زنده و جاودانه کنند.
سخن نخست
«بسم ربّ الشّهداء و الصّدیقین»
«دشمن میخواهد فداکاریهای دفاع مقدس و شخصیتهایی را كه فداكاری کردهاند از یاد ببریم، نگذارید یاد دوران دفاع مقدس از یادها برود، این حركت راهیان نور را مغتنم بشمارید.»
حضرت امام خامنهای مدظلهالعالی6/1/93
نوشتار پیش رو، برگهایی زرین از زندگانی شهدای جهاد فرهنگی است. در عصری كه تهاجم فرهنگی، نوجوانان و جوانان ما را هدف گرفته است، این نُه عزیز ما، عاشقانه راه درست زیستن را پیدا کردند. شاگردی ولایت را نزد كسی آموختند كه خود از سلالهی فاطمهی زهرا سلاماللهعلیها میباشد و اینجاست كه میتوان فهمید «استاد» در زندگی انسان چه نقش بزرگی ایفا میکند. مصداق حدیث حضرت علی علیهالسلام كه میفرمایند: «هر كس یك كلمه به من بیاموزد من را بندهی خویش ساخته است.»
از دست دادن این عزیزان، ارادهی حضرت باریتعالی است تا ما چشمانمان را بیشتر باز کنیم و دقیقتر اطراف خود را بنگریم. قدر امنیتی كه به خاطر خون شهدا و تحت رهبری بصیر داریم، بدانیم و بفهمیم كه شهادت را فقط در جنگ نمیدهند بلكه شهادت در مبارزه است. در عرصهی جنگ نرم نیز، این افلاکیان خاكی سلاحشان ایمان بود و با توكل بر پروردگارشان و با شاگردی مكتب ولایت، پیروز سنگر عشق شدند.
و حال ما چه كردیم و یا چه خواهیم کرد…؟!
این كتاب گوشهای از زندگانی سعادت یافتگان دنیا و آخرت، شهدای جهاد فرهنگی (راهیان نور) است كه راه خویش را پیدا نمودند و حضورشان در حریم شهدای گمنام و پا گذاشتن عاشقانه جای پای شهدای طلاییه، شلمچه، پاسگاه زید و…، جزو لحظههای به یادماندنی زندگیشان شد. آنان كه سرنوشت خود را به بوستان بهشت و نسیم رحمت الهی سپردند و به بركت توجّه همهی شهدا بهخصوص شهدای طلاییه و در ظلّ توجهات خداوند متعال، در پرتو امام عصر (عجلالله تعالی الفرجهالشّریف)، راه زندگی دنیوی و اخروی خویش را با انوار خورشید ولایت، نورانی ساختند. ما بسیجیان بر این باوریم كه همهی زائران این بهشت، عزیزند. آنها كه با ختم صلوات از حرم شهدای گمنام كرمان، راهی كاروان احیاگران دل شدند و قدم در زمینی گذاشتند كه قداستش برایمان آشكار است و میدانیم آن خاك پاك، دل و جان را آرام و راه درست زیستن دنیا را، كه توشهای برای آخرت است، نشانمان میدهد. آنها به ندای رهبرشان عاشقانه لبیك گفتند و مانند 58 شهید شهر شهیدپرور خانوك، پشتیبان و مدافع ولایت بودند و كارهای فرهنگی خود را با ورود به بسیج، هیئت و با محوریت مسجد آغاز كردند.
اما وظیفهی حرمتگذاری آنان بر همهی ما خدمتگزاران اهلبیت علیهمالسلام لازم است و باید تمامی خادمان ولایت و شهدا به اندازهی مأموریتی كه بر دوش دارند، در ارج نهادن به جایگاه شهدای جهاد فرهنگی در تکاپو و تلاش باشند. بنده نیز سعی دارم تا به سهم خود با بهرهگیری از ظرفیتها و توانمندیهای موجود، در جهت ترویج فرهنگ عاشورایی و جریان عظیم راهیان نور و آموزههای اسلامی زندگی آنان و انتقال پیام این گروه از زائران شهدا انجام وظیفه نمایم.
ستاد مردمی پاسداشت ایثارگران جهاد فرهنگی استان كرمان عهدهدار است تا خصایل اخلاقی و رفتاری این شهدا را جمعآوری و یادآوری نماید كه اینها همه نشان از پاكی و عشق به شهدا است.
اما در سپردن این مسئولیت مقدس به بندهی حقیر، سپاسگزار درگاه پروردگار مهربان و امیدوار به شفاعت و یاری همهی شهدا بهخصوص شهدای جهاد فرهنگی هستم و انشاءالله توانسته باشم گوشهای از سیرهی اخلاقی و معنوی زائران این حرم ملكوتی را در قالب مجموعهی «خیبریهای 93»، با الگو گرفتن از این شهدا و بررسی شیوهی زندگیشان، بیان و این خاطرات را در قالبی نو تقدیم کنم. ثواب این خدمت ناچیز را نیز نثار روح شهدای عزیز شهرم خانوك مینمایم تا شاید به سهم خود بخشی از حقشان را ادا نموده باشم.
در پایان از همهی كسانی كه در جمعآوری این مجموعه همكاری كردند، به ویژه خانوادههای داغ دیدهشان که با گذشت اندك زمانی از شهادت فرزندانشان ما را در این کار تنها نگذاشتند، سپاسگزارم. همچنین اگر در نگارش و شرح قلم، لغزشی مشاهده میشود پوزش میطلبم و خداوند متعال را به حضرت محمّد (صلّی الله علیه و آل و سلّم ) و آلش سوگند میدهم كه همهی ما را از لغزشهای دنیا و آخرت مصون و محفوظ بدارد. انشاءالله
ومن الله التوفیق
امالبنین اسدی
مهر 1395
ترتیب خاطرات این كتاب، براساس برداشتن نام شهدا از گشودن قرآن است.
مقدمه
امروزه تأثیرگذارترین وماندگارترین فعالیتها در نسل جوان و نوجوان باید با ابتکار عمل و روحیهی خلاقانه و خستگیناپذیر انجام شود تا بتواند پیامدهای مثبتی داشته باشد. یکی از مهمترین این فعالیتها که در تقویت روحیهی شهادتطلبی مؤثر و مکرراً مورد تأیید و تأکید حضرت امام خامنهای مدظلهالعالی واقع شده است، سفرهای راهیان نور است.
سال1388 به همراه جمعی از همشهریهایمان سفر زیارتی راهیان نورغرب کشور به استان کردستان را راهاندازی کردیم که با استقبال خوبی مواجه شد. سال 1389 مؤسسهی محراب هدایت با همکاری هیئت محبین اهلبیت علیهمالسلام و پایگاههای مقاومت بسیج شهر خانوک استان کرمان، سفرهای راهیان نور مناطق جنگی جنوب کشور را راهاندازی کرد. بعد از آن هرسال به این مناطق سفرکرده و هر دفعه یکی از کاروانهای برتر استان شناخته شدیم. از پیامدها و برکات این سفرهای زیارتی ارزشمند میتوان کتابهای فراوانی به رشتهی تحریر در آورد که برخود لازم میبینم به چند مورد به طور خلاصه اشاره کنم.
سال1389و در اولین سفر، برادری از اهل سنت در کاروان ما بود که بعد از مشاهدات خود و تأثیر معنوی فراوانی که این سفر بر او گذاشت، مذهب خود را به شیعهی 12 امامی تغییر داد. نوروز سال1391و در سومین سفر نیز یکی از خواهران جشن حجاب خود را در این مناطق گرفت و حجاب برتر را برگزید.
سعی بر این بود که در این سفرها از تمام ظرفیتهای معنوی راهیان نور بهره ببریم. از همین رو قبل از حرکت کاروان، کلیهی فعالیتها از زمان حرکت تا برگشت برنامهریزی میشد. در هر یادمان علاوه بر روایتگری، عزاداری و سینهزنی برگزار و همه از یادمانها بازدید میکردیم. این با هم بودن و وجود پرچمهای حرم امام حسین علیهالسلام و حرم حضرت عباس علیهالسلام، حال و هوای خاصی به کاروان میبخشید که توصیف نشدنی است. هنگام ورود به یادمانها اغلب جمعی از زائرین دیگر کاروانها با ما همراه میشدند و از برنامههای کاروان استفاده میکردند. نام کاروان ما «احیاگران دل» بود که خود گویای حال اهل کاروان است.
گروه نوجوانان هیئت محبین اهلبیت علیهمالسلام نیز که فعالیتهای فرهنگی و مذهبی زیادی را تا به حال در شهر خانوک انجام دادهاند، توسط تعدادی از نوجوانان شهر خانوک سال 1390 در سالروز ولادت حضرت علی علیهالسلام تشکیل شد. البته به برکت وجود کاروان زیارتی راهیان نور بود که اکثر نوجوانان پس از بازگشت متعهد شدند که در قالب یک گروه، فعالیتهای فرهنگی و مذهبی را ادامه دهند و توانستند کارهای بزرگی انجام دهند.
متأسفانه در سال 1392به دلیل برخی مشکلات به ویژه مسائل مالی، موفق به راهاندازی کاروان نشدیم. اما سعادت یارمان بود و دو مرتبه، شهریور و اسفند همان سال، نوجوانان را در قالب یکی از حلقههای صالحین برتر استان، به پابوس امام رضا علیهالسلام بردیم.
در دو سفر زیارتی مشهد مقدس دعای تمام بچّهها راهاندازی سفر راهیان نور بود. روز آخر در مسجد گوهرشاد پس از خواندن دعای وداع همه با هم از امام رضا علیهالسلام سفر راهیان نور را طلب کردیم. پس از بازگشت از سفر دوم، در بیت الشهدای خانوک که پاتوق بچّهها بود، در جلسهی هفتگی پنجشنبه شبها به آنها گفتم شاید امسال به دلیل مشکلات مالی نتوانیم به سفر راهیان نور برویم.
بچّهها از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شدند. بعد از اتمام جلسه، دستهجمعی به گلزار شهدا رفتیم و در آن جا از شهدا مدد خواستیم و قرار گذاشتیم برای راهاندازی کاروان امسال000/20 صلوات برای فرج آقا امام زمان (عجّل تعالی فرجه الشّریف) و شادی روح امام و شهدا بفرستیم. این صلواتها با تسبیح خاصی فرستاده شدند. تسبیحی که پیدا کردنش برایم حکمتی است! تسبیح سرخ رنگی که سال 1392 در منطقه یادمان فکه که خادم الشهداء بودم زیر رملها در گودال قتلگاه پیدا کردم. بچّهها 000/20 صلوات را با این تسبیح بین خود تقسیم کردند و شهید محمّدعلی اسدی مسئول رساندن تسبیح به بچّهها شد.
انگار صلواتهایی که برای شهدا فرستاده بودیم، گره کار ما را باز کرد، شهدا هم برایمان دعا کرده بودند تا در ایام عید مهمان آنها باشیم. چرا که در کمال ناباوری و طی چند روز مشکلات سفر حل شد و کاروان با همکاری پایگاه مقاومت بسیج شهید بهشتی خانوک و پایگاه مقاومت بسیج انصارالحسین علیهالسلام کرمان راهاندازی شد. بچّهها با شنیدن این خبر در پوست خود نمیگنجیدند.
ثبت نام را از بسیجیان آغاز کردیم؛ قرار شد همچون سالهای گذشته دو دستگاه اتوبوس با همکاری چند پایگاه مقاومت بسیج در اولین روز فروردین سال 1393 اعزام کنیم. پس از اتمام ثبت نام، کلیهی فعالیتهای فرهنگی و مذهبی و حتی کارهای تبلیغاتی را همچون سالهای گذشته از آغاز سفر تا برگشت، برنامهریزی و مسئولیتها را تقسیم کردیم و از همان ابتدای سفر خادمین این کاروان مشخص شدند.
سه روز اول از یادمانهای عملیاتی فکه، شلمچه، اروندرود، دهلاویه، نهرعلیشیر و… بازدید کردیم. روز چهارم که روز حادثه بود، ابتدا به یادمان پاسگاه زید که شهدای لشکر 41 ثارالله کرمان در آنجا دفن شدهاند، رفتیم. عزاداری باشکوهی برگزار شد. سپس عازم یادمان طلاییه شدیم و همچون یادمانهای دیگر عزاداری و سینهزنی کردیم. به خاطر دارم آن روز روضهی حضرت زهرا سلاماللهعلیها خوانده شد كه حال معنویاش وصفناپذیر بود.
قرار بود برای صرف نهار به سمت هویزه حركت كنیم، چون زمان زیادی به اذان ظهر نمانده بود، با اصرار زائرین نماز را در طلاییه اقامه کردیم پس از آن اتوبوسها به سمت هویزه حركت كردند. مسافت زیادی را از طلاییه طی نکرده بودیم. ساعت حدود 14:15 بود كه ناگهان اتوبوس، به سمت چپ جاده واژگون شد و حادثهای ناگوار اتفاق افتاد. هنوز صدای «یا حسین» و « یا زهرا»یشان در گوشم به جا مانده است. چه سعادتی داشتند که در قطعهای از بهشت، معراجی شدند؛ مکانی که بنا بر گفتهی راویان دفاع مقدس، بیشترین شهید را درعملیات خیبر تقدیم اسلام و انقلاب کرده است.
در این حادثه نُه تن از بهترین جوانان دیار كریمان گلچین شده و به دیدار حق شتافتند. لطف و عنایت باریتعالی بر آنان عرضه شد و آنها را به آرزویشان كه دیدار مقام معظم رهبری مدظلهالعالی بود، رساند. بچّهها آرزو داشتند ایام فاطمیه در حسینیه امام خمینی(ره)، مقابل مقام معظم رهبری مدظلهالعالی عزاداری كنند.
طبق روال سالهای گذشته رهبرمعظم انقلاب در یکی از یادمانهای دفاع مقدس سخنرانی داشتند. زمانی که هواپیمای حامل ایشان در فرودگاه اهواز فرود آمد و در حالی که ایشان از هواپیما خارج میشدند، تابوت این شهدای عزیز به سمت هواپیمای مورد نظر در حال حرکت بود.
یكی از همراهان تابوت شهدا تعریف میکرد كه حضرت آقا با دیدن تابوت این عزیزان، جویای ماجرا شدند و فاتحه نثار روح پاك آنها كردند.
مراسم از تشییع پیكرشان تا چهلمین روز شهادتشان، از شكوه خاصی برخوردار بود. همهی خانوك عزادار بود. حال و هوای شهر به دوران دفاع مقدس میماند.
بر خلاف هجمهی دشمنان اسلام و بهخصوص شبکههای ماهوارهای معاند در خصوص این حادثه، در اولین سالگرد این شهیدان، فروردین سال 1394 و در میان استقبالی بینظیر،کاروان «احیاگران دل» به همراه خانوادههای این عزیزان و بازماندگان در قالب سه دستگاه اتوبوس به مناطق جنگی جنوب کشور اعزام شد.
سیّد احمد مهدوی ـ مسئول کاروان زیارتی احیاگران دل
دلم تنگ است برادر…
كاش آوینی بود تا ببیند که بار دیگر قطار شهادت در ایستگاه طلاییه ایستاد و جمعی از رزمندههای جنگ نرم امروز را با خود برد.
كاش همت، باكری، خرازی، باقری، مغفوری، یوسف اللهی و… بودند و میدیدند كه هنوز هستند بسیجیانی كه عروجشان را از طلاییه به سمت خدا آغاز میکنند.
دلم تنگ است برادر…
آنها كه طلاییه را با تمام وجود حس کردهاند میدانند كه آن جا قدمگاه مادر پهلو شکستهای است كه صدای غم انگیزش هنوز به گوش شیعیان میرسد.
در مقر ابوالفضلالعباس علیهالسلام ـ طلاییه ـ در سه راهی شهادت، با عباسبنعلی چه عهدی بستید كه مادرش زهرا سلاماللهعلیها خریدارتان شد؟
در شلمچه با حسین علیهالسلام چه نجوا كردید كه این گونه شما را گلچین كرد؟
درقتلگاه فكه با دل زینب سلاماللهعلیها چه كردید که شما را اینگونه شعلهور به حضور حسین علیهالسلام برد؟
دلم تنگ است برادر…
نمیدانم در پاسگاه زید كه باران اشك از چشمانتان جاری بود به شهدای همشهریمان چه گفتید؟ چه خواستید و چه دادند به شما كه این چنین تقدیر برایتان رقم خورد…؟!
نمیدانم در «یا زهرا» و «یا حسین»تان چه رازی نهفته است…؟
نمیدانم آن روز در گلزار شهدای شهرمان خانوك چه نجوایی كردید با شهدا؟ به حاج حمید، حاج حسین، حاج سیّد رضا و بقیهی شهدا چه گفتید از دلهای پردردتان و آنها به این صدا لبیك گفتند و شما از ملازمان كاروان كربلا شُدید…
و دلم تنگ است برادر…
• در این کتاب هر جا از گروه یاد شده، منظور گروه نوجوانان هیئت محبین اهلبیت علیهم السلام خانوک است.

نام و نام خانوادگی شهید: محسن اسدی
نام پدر: حاج داوود
تاریخ و محل تولد: 1/1/1351 ـ خانوک
تاریخ و محل شهادت: 05/01/1393 ـ طلاییه
شغل: کارمند اداره برق شمال استان کرمان
پست فرهنگی: مسئول مالی هیئت زنجیر زنی حضرت علیاکبر علیهالسلام خانوك

گذری كوتاه بر زندگانی شهید
سال1351 دومین پسرشان در راه بود، قرار شد اسمش را محسن بگذارند و شاید میشد او را«سیّد محسن» صدا زد چون مادر عزیزش از سلالهی سادات بود. دوران ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش خانوک سپری کرد.
برای ادامهی تحصیل به کرمان رفت و در پی رشته مورد علاقهاش بود. دست آخر به هنرستان شهید شبستری رفت و رشتهی برق را برگزید. دیگر وقتش رسیده بود که تشکیل خانواده دهد. سال 1376 با دختر دایی خود ازدواج کرد. حاصل زندگی سادهای که با عشق و محبت شروع شد، دو پسر به نامهای علی و امیرحسین است.
سالهای آغازین ازدواجش در معادن مس سرچشمه مشغول بود تا این که در سال 1378به همراه چند نفر از دوستانش در آزمون ادارهی برق شهرستان زرند شرکت کرد و از کار در مس سرچشمه استعفا داد و به گذراندن دورههای آموزشی در اداره برق این شهرستان مشغول شد.
سال 1385تصمیم به ادامهی تحصیل گرفت و پس از شرکت در کنکور در رشتهی برق دانشگاه بلدالأمین کرمان پذیرفته شد و دو سال بعد در اسفند 1387موفق به اخذ مدرک کاردانی شد. مدتی نگذشته بود که در مقطع کارشناسی رشتهی مهندسی تکنولوژی قبول و مجدداً وارد دانشگاه بلدالأمین شد و در سال1392 فارغالتحصیل گردید. زمان به سرعت گذشت. بچّههایش بزرگتر شدند و خودش جا افتادهتر. به فاصلهی پلک برهمزدنی 42 سال از عمر پر برکتش سپری شد و سعادتمندانه در طلاییه نوای حق را لبیک گفت و آن جا بود که آه حسرت در جان عدّهای گذاشت تا در فراق او و برای جایگاهش بگریند و تنها از خود خاطراتی به جا گذاشت…
امید است با سرلوحه قرار دادن منش ایشان، ما نیز از رهروانشان باشیم.
خدمتی که رسانهای شد
پیامبر (صلیالله علیه وآل وسلّم)میفرمایند: نعمت کوشایی و سر زندگی را به ما ارزانی دار و از سستی، تنبلی، ناتوانی، بهانه آوری، زیان، دلمردگی و ملال محفوظمان دار.(میزان الحكمه، جلد 11، صفحه 5184.)
من و محسن از ابتدا همکار بودیم. علاوه بر این دوستی صمیمانهای بین ما شکل گرفته بود. بعضی اوقات شبها با هم در شهر قدم میزدیم. سال 1384 در خانوک زلزله شده بود. شبی با محسن به بالای شهر رفته بودیم. در حال صحبت بودیم که ناگهان محسن به کنار تیر برقی که لامپش خراب بود رفت و گفت: هادی بیا.
کنارش رفتم. با اینکه شب بود، در کمال ناباوری از تیر برق بالا رفت و شروع به تعمیر کردن لامپ خراب کرد.
حتی در آن وقت شب میخواست به وظیفهاش عمل کند. چند دقیقهای گذشت، ماشینی کنار ما متوقف شد. با تعجب دیدم که آقای مهدی اسدی ـ شهردار وقت خانوک ـ از ماشین پیاده شد، چند قدمی به ما نزدیک شد. از ما پرسید: این وقت شب این جا چی کار میکنید؟ محسن در جواب ایشان گفت: کار ما شب و روز نداره، ما باید شبها تلاش کنیم تا روشنایی را به خانههای مردم برسانیم.
آقای شهردار وقتی این سخن را شنید در کمال حیرت دوربینی را از ماشین خود بیرون آورد و از ما عکس گرفت و در ماهنامهای که آن سالها بین مردم منتشر میشد، چاپ کرد و نوشت: بچّههای برق خانوک حتی شبها هم از تیر برق بالا میروند تا روشنایی را به مردم برسانند و خدمترسانی کنند.
راوی: هادی اسدی ـ دوست شهید
ارزیابی و خدمت
شهرستان زرند زلزله آمده و خانههای مردم تخریب شده بود، امکان زندگی در آنها وجود نداشت. به همین خاطر قرار بود از طرف دولت در پایین شهر خانههایی احداث شود تا مردم برای سکونت به آن جا بروند. خانههای نوساز برق نداشتند و مردم خانوک مجبور بودند برای انتقال امتیاز برق، مسافتی را طی کنند تا به زرند برسند.
محسن آن موقع در ادارهی برق زرند مشغول خدمت بود، وقتی خبر را شنید از مسئولین اداره درخواست کرد که ارزیابی شهر خانوک را به او واگذار کنند. وقتی ساعت اداری تمام میشد به منزل میآمد و پس از استراحت کوتاهی، کار ارزیابی مردم را انجام میداد.
یک روز صبح که سر کار میرفت، تا درب خروجی منزل او را همراهی کردم، تعدادی کنتور و کابل را دیدم که داخل ماشین میگذارد. با تعجب پرسیدم: اینها رو کجا میبری؟
محسن گفت: عدّهای از مردم نمیتونن از خانوک به زرند بیان و کارشون رو انجام بِدن، من هر روز این راه را طی میکنم، ثواب داره اگر کار مردم رو انجام بدم.
راوی: زهرا سادات مهدوی ـ همسر شهید
یک ساعت بیخیالی
در اداره برق زرند همکار بودیم. هر روز با ماشین آقا محسن به زرند میرفتیم و بعد از ظهر با او برمیگشتیم.
یک روز که منتظر بودم تا آقا محسن بیاید و به طرف خانوک برویم، آمد و به من گفت: مهدی قرار است با مهندس عماد آبادی بعد از ساعت اداری به روستای گنوئیه بریم و از شبکهی برق اون جا جهت واگذاری اشتراک برق به یکی از نیروهای سپاه، بازدید کنیم. اگر بخوای میتونی همراه ما بیای.
از او سؤال کردم: چرا آخر وقت؟ بهتر نیست انجام این کار رو برای فردا بذاریم؟ رفت و آمد ما به اون جا حداقل 2 ساعت طول میکشه.
جوابش مرا در فکر فرو برد: «اگه همین پاسداران نبودن که 8 سال از کشور دفاع کنن و فقط یک ساعت بیخیال جنگ شده بودن، ما الآن هیچ کدوممون با این آسایش و آرامش زندگی نمیکردیم و کشورمان در امنیت نبود.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند: خوشا به سعادت رزمندگان راه خدا و شهیدان طاعت او.(بحارالانوار)
آن روز سه نفری به اتفاق مهندس مجید عماد آبادی رئیس وقت اداره برق زرند، به گنوئیه1 رفتیم. متأسفانه خانهای که قرار بود برقرسانی شود طوری ساخته شده بود که شبکهی برق از وسط آن میگذشت و ما از نظر قانونی نمیتوانستیم به آن برق واگذار کنیم. ولی با پیشنهاد محسن توانستیم با تعویض سیمها و کم شدن خطر برقگرفتگی و با کمترین هزینههای تحمیلی به صاحبخانه، امتیاز برق را به آنها واگذار کنیم.
کارمان که تمام شد، صاحبخانه چند کیلو زردآلوی چیده شده از باغ خودش را داخل ماشین گذاشت، ولی آقای عماد آبادی و آقا محسن قبول نکردند. اصرارهای زیاد بیفایده بود. دست آخر قرار شد زردآلوها را به ادارهی برق ببرند و فردا بین نیروها تقسیم کنند. بعدها که سر صحبت آن روز با آقا محسن باز شد علت نپذیرفتن زردآلوها را از او پرسیدم، گفت: ما برای رضای خدا کار میکنیم و ممكن بود اون زردآلوها جنبهی شیرینی پیدا کنه. به همین خاطر از گرفتن اونا خودداری کردم.
راوی: مهدی قوام آبادی ـ دوست و همكار شهید
1ـ یکی از روستاهای شهرستان راور
هزینهاش با من…!
در مقطع کارشناسی عمران دانشگاه زرند قبول شدم، چون منزل پدریام در کرمان بود، بعد از اتمام کلاسها برای استراحت به خانهی محسن در خانوك میرفتم كه به دانشكدهمان نزدیکتر بود. او که تأکید زیادی روی درس خواندن من داشت، هر روز جویای مباحث درسیام میشد و گاهی اوقات از من امتحان میگرفت. انگیزهای که با پیگیریهای مداومش در من ایجاد کرده بود، باعث شد که به موقع و با معدل خوب درسم را تمام كنم.
چند ماهی از فارغالتحصیل شدنم نمیگذشت که تصمیم به تشکیل زندگی مشترک گرفتم. ازدواجم مصادف شد با قبولی در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد تهران. علاقهی زیادی به رشته عمران داشتم و از طرفی هزینههای سرسامآور ادامه تحصیل در دانشگاه آزاد تهران و همچنین تعهدم نسبت به همسرم و زندگی مشترک، مرا بین دو راهی گذاشته بود. اما در نهایت از ادامه تحصیل منصرف شدم. محسن که شخصاً فردی تحصیل کرده بود و درس خواندن را یکی از مهمترین ابعاد زندگی میدانست، همینکه خبر به گوشش رسید، بلافاصله با من تماس گرفت و علت را جویا شد. بعد از توضیحات مختصر من، با جدیت تمام گفت: تو برو هزینهاش با من…!
راوی: محمود اسدی ـ برادر شهید
امداد به نیازمندان
زمستان سال 1384بود، زلزله سختی در شهرستان زرند آمد. روستای حتکن1 تا حد زیادی ویران شده بود. محسن به خاطر شغلش با بیشتر ساکنین روستاهای اطراف زرند آشنایی داشت. در حتکن هم خانم بیسرپرستی را میشناخت که به سختی چرخ زندگیاش میچرخید.
یک روز محسن با عجله به خانه آمد. دیدم تند تند کیسههای سیمان را داخل ماشین جا میدهد. کنارش رفتم و گفتم: آقا محسن چهکارمیکنی؟ همانطور که عرق پیشانیاش را میگرفت، گفت: خب دارم سیمان بار میزنم.
خندهام گرفت. گفتم: میبینم، منظورم این بود که برای چهکاری سیمان میبری؟
گفت: برای زن نیازمندی در حتکن، بنده خدا کسی را نداره کمکش کنه.
خیلی ذوق کردم و در دل به خودم بالیدم که خدا چنین همسری را نصیبم کرده است. کار خیرش همیشه از جان و دل بود و هرگز منت نمیگذاشت. فقط میگفت «دعای خیر برایم کافی است.»
راوی: زهرا سادات مهدوی ـ همسر شهید
1ـ منطقهای کوهستانی و سردسیر از توابع زرند
کدام نامهها؟
امام علی علیهالسلام میفرمایند: مؤمن کسی است که با دنیایش دین خود را حفظ کند.(غررالحكم)
تا به حال ندیدم ارباب رجوع برای مسئولی نامهی تقدیر و تشکر بنویسد. یک دفعه اتفاقی، یکی از همین نامهها را که برای محسن نوشته شده بود، خواندم: آقای اسدی من اصلاً شما را ندیدم، فقط یک دفعه تلفنی با شما صحبت کردم. شما آمدید و کار ما را انجام دادید و جلوی خانهی ما را روشن کردید. خدا خیرتان بدهد…
چند روز بعد که در رابطه با كار و ترفیع رتبه صحبت میکردیم، دستم را روی شانهاش زدم و با کنایه گفتم: محسن جان! تو چرا نامههایی را که مردم برات مینویسن به رئیس اداره نشان نمیدی؟
لبخندی زد و با طمأنینه گفت: کدوم نامهها؟
گفتم: همین تقدیر و تشکرهای مردم را میگم دیگه! میدانی با نشان دادنشان چه امتیازاتی میتونی نصیب خودت کنی؟ نگاه معناداری به من کرد و گفت: هادی جان! این لطف مردمه وگرنه ما به وظیفهی خود عمل میکنیم.
راوی: هادی اسدی ـ دوست و همکار شهید
روشنی بخش خیابانهای تاریک
به ادارهی برق کرمان منتقل شد، مسئولیت روشنایی معابر را برایش انتخاب كرده بودند. بعضی شبها که از خانوک به کرمان میآمدیم، هر جا که تاریک بود، میگفت و من یادداشت میکردم.
یک شب باران شدیدی میبارید، جادهها پر از آب شده بود. هوا هم خیلی سرد بود، در محور خانوک به کرمان بودیم، وقتی به خیابانهایی که لامپ نداشتند میرسیدیم، محسن چک میکرد و به من میگفت تند تند بنویس.
ما را به خانه رساند با عجله برگشت و سوار ماشین شد. صدایش کردم و گفتم: محسن جان کجا میری؟
برگهی یادداشتها را از من گرفت و گفت: همین الان جاهای تاریک را نوشتی، یادت رفت؟ خب باید برم درستشون کنم دیگه.
گفتم: حالا فردا هم روز خداست، بمانه برای فردا، باران شدیدِ و هوا مهآلود. با لبخند آرامش بخشی که همیشه برلب داشت، گفت: خیابونا تاریکن، باید زود برم…
راوی: زهرا سادات مهدوی ـ همسر شهید
امین بیتالمال
خیلی مواظب بود از اموال بیتالمال استفاده شخصی نشود. با این که کارمند ارشد اداره بود، حتی از ماشین اداره هم برای رسیدن به منزل استفاده نمیکرد.
یکی از همکاران از او یک لامپ برای خودش خواسته بود. محسن به او گفته بود: این لامپها متعلق به بیتالمالن و من چنین کاری نمیکنم. خیلی نگذشت که بنده خدا وقتی دید محسن به حرفش گوش نمیدهد با ناراحتی نزد من آمد و گفت: هادی جان! تو پیش محسن ضامن من شو، شاید فرجی بشه.
نگاهش کردم و گفتم: من اخلاق محسن را میشناسم؛ محاله این کار را بکنه.
راوی: هادی اسدی ـ دوست و همکار شهید
نذر
نذر کرد بعد از اتمام مقطع کارشناسی، هر سال 18 صفر در تکیه امام حسین علیهالسلام خانوک، روضه بخواند. اولین سال، چند تا از دوستانش به او گفتند: اجازه بده شریک روضهات باشیم.
قبول نکرد. آن شب وقتی روضه تمام شد و مهمانان شام خوردند، دو دیگ غذا اضافه آمد. محسن یک دیگ را همان موقع بین مردم پخش کرد و دیگ دوم را برای معلولین به آسایشگاه بهزیستی زرند برد. آخر شب وقتی به خانه رسید، دست و صورتش را شست و گفت: خانم! شام چیزی داریم بخوریم؟
تعجب کردم و گفتم: مگه شام نخوردی؟ دو تا دیگ اضافه آمده بود.
گفت: نه نخوردم.
من هم بلند شدم و برایش غذا درست کردم.
راوی: زهرا سادات مهدوی ـ همسر شهید
بالا بالاها
هیچوقت دنبال پست و مقام نبود و فقط سعی داشت مسئولیتی را که به او واگذار میکردند، به بهترین نحو انجام دهد. بعضی اوقات که در خانه از کارش صحبت میکرد، میگفت دوست دارد زودتر بازنشسته شود تا مدیون مردم نباشد. چون این كار برایش سخت بود و مسئولیت سنگینی داشت.
بعد از شهادتش یکی از دوستانش برایمان تعریف کرد: یك روز در اداره سخت درگیر کارش بود، یکی با شوخی به او گفته بود؛ کت و شلوارت را آماده کن، انگار قراره بری اون بالا بالاها.
محسن هم گفته بود: همین لباس برای من خوبه، ما باید خدمتگزار مردم باشیم.
راوی: حاج داوود اسدی ـ پدر شهید
خودکار بیت المال
عصر وقتی از سركار به خانه آمد خودکاری در جیبش بود. آن را در گوشهای مشخص گذاشت. کنجكاو شدم که چرا خودکار را آن جا میگذارد. با خنده گفتم: محسن جان! چیزی قایم کردی؟
گفت: خودکار اداره بود گذاشتم اون جا، بیتالمالِ، دم دست نباشه بهتره، یه وقت خدای نکرده اشتباهی استفاده نشه.
بعد از شهادتش درمیان وسایلش خودکاری كه متعلق به اداره بود، دیدم. تحویل همکارانش دادم تا به اداره برگردانند.
راوی: زهرا سادات مهدوی ـ همسر شهید
باید درس بخوانی
سال 1385 هر دو در مقطع كاردانی رشتهی برق دانشگاه بلدالأمین كرمان پذیرفته شدیم. ترم اول خیلی برایمان سخت بود. تا ساعت 2 بعد از ظهر سر كار بودیم. بعد از آن سریع از زرند به خانوك میآمدیم و از آن جا با عجله به كرمان میرفتیم تا ساعت 3 به كلاس دانشگاه برسیم. ترم اول كه گذشت تصمیم گرفتم كه بیخیال تحصیل شوم و خودم را آسوده كنم. هزینههای تحصیل هم بالا بود. محسن از مشكلاتم بو برده بود. هزینهی ترم دوم مرا داد و گفت: باید بیای و درس بخوانی!
راوی: هادی اسدی ـ دوست و همكار شهید
خاک مقدّس
چند روزی در مناطق جنگی جنوب همسفر بودیم. ماشینها در قرارگاه لشکر 41 ثارالله توقف و اتوبوسها کنار هم پارک کردند. من از اتوبوس آقایان پیاده شدم. اتوبوس خانمها هم پارک کرد و محسن از ماشین پیاده شد. نگاهش به من افتاد و کنارم آمد.
داشتیم با هم دوستانه گپ میزدیم که یک دفعه گفت: مهدی این جا منطقهی عجیبیست؛ خاکش با گوشت و پوست شهدا عجین شده، باید خیلی مواظب بود، نباید مرتکب گناه شد، اینجا خیلی مقدّسه.
راوی: مهدی قوامآبادی ـ دوست شهید
رنگ و بوی قرآنی
همهی اعضای خانواده ما کرمان زندگی میکردند و فقط محسن در خانوک بود تا این که او هم به اداره برق کرمان منتقل شد و زندگیاش را به همراه خانواده در كرمان پی گرفت. از روزی که به كرمان آمد، برنامهی خوبی را برای میهمانیهای خانوادگی گذاشته بود. میهمانیهای ما رنگ و بوی دیگری داشت و بیشتر محفل انس با قرآن شده بود. بچّههای فامیل هم با کلام الهی مأنوس شده بودند و میتوانستند قرآن را به صورت روان بخوانند.
راوی: مریم اسدی ـ خواهر شهید
نماز اول وقت
پدرم خیلی به نماز اهمیت میداد. هرچیزی را ممکن بود فراموش کند، اما نماز اول وقت را هرگز.
بعد از شهادتش چند هفتهای در بیمارستان بودم. چون دست چپم قطع شده بود، مجروحیتم خیلی شدید بود و نمیتوانستم نمازم را بخوانم.
شبی او را در خواب دیدم که مرا صدا میزد. جوابش را دادم. آهسته قدم برداشتم، کنارش رسیدم، در حالی که لبخند بر لبانش بود، دستانش را روی شانههایم گذاشت، چشم در چشم من گفت: پسرم علی! هر طور که میشود نمازت را بخوان.
راوی: علی اسدی ـ فرزند شهید
سوال شب اول قبر
در زندگیاش آدم مقیّد و پایبند به اعتقادات مذهبی بود. حتی اگر کسی از آشنایان حجاب کاملی نداشت، اظهار ناراحتی میکرد و تذکر میداد.
چند روزی از شهادتش نگذشته بود، هنوز لباسهای مشکی خود را بر تن داشتیم که او را در عالم خواب دیدم. با پیراهن و شلوار مشكی آمده بود. میدانستم که محسن دیگر بین ما نیست و شهید شده است. چند دفعه متعجبانه پرسیدم: محسن خودت هستی؟
کنارم نشست. دیگر مطمئن بودم که خود محسن است و میخندید. یاد شب اول قبر افتادم، به او گفتم: شب اول قبر از تو چی پرسیدن؟
از جواب دادن خودداری میکرد. خیلی که اصرار کردم، گفت: در مورد احترام به پدر و مادر، نماز اول وقت و نماز جماعت خیلی میپرسیدن.
با عجله گفتم: از ما خانمها چی میپرسن؟ گفت: حجابتان را رعایت کنید که از شما در مورد حجاب میپرسن.
راوی: مریم اسدی ـ خواهر شهید
شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

نام و نام خانوادگی شهید: محمّدعلی اسدی
نام پدر: مهدی
تاریخ و محل تولد: 29/2/1377 ـ خانوک
تاریخ و محل شهادت: 05/1/1393 ـ طلاییه
شغل: محصل (دوم دبیرستان، رشتهی ساختمان)
پست فرهنگی: مسئول هستهی رهروان ولایت و مسئول اجرایی گروه نوجوانان هیئت محبین اهلبیت علیهم السلام خانوک

گذری کوتاه بر زندگانی شهید
سال 1377 سال خوبی برای ما بود. فرزند دوّم ما به دنیا آمد و نامش را محمّدعلی گذاشتیم.
روزگار گذشت. محمّدعلی به دبستان علوی رفت و مشغول تحصیل شد. ابتدایی را تمام کرد. مقطع راهنمایی را نیز در مدرسهی شهید علی اسدی به پایان رساند. با پایان مقطع راهنمایی وارد دبیرستان امام صادق علیهالسلام و در رشته ساختمان مشغول به تحصیل شد.
در همین ایام بود که وارد هیئت شد و بعد از گذشت مدتی کوتاه با اخلاق و رفتار خوبی که داشت، توانست تعدادی از دوستانش را جذب هیئت کند.
سال 1393 قرار بود هیئت، اردوی راهیان نور برگزار کند. محمّدعلی هم مانند سایر دوستانش برای رفتن به راهیان نور آرام و قرار نداشت. و خدا اینگونه خواست که او در تاریخ 5/1/1393 مصادف با ایام فاطمیه همراه با چند تن از دوستانش شربت شهادت را بنوشند و در گلزار شهدای شهر خانوک آرام گیرند.
چرا ماتم گرفتهاید؟
طبق روال هر پنجشنبه شب در بیت الشهداء، هیئت هفتگی داشتیم. دست به دست هم داده بودیم تا بیت الشهداء را تمیز کنیم. نیم ساعتی به شروع مراسم مانده بود که مداح با یکی از بچّهها تماس گرفت و گفت حال مساعدی ندارد و نمیتواند برای مراسم امشب بیاید.
انگار روی بچّهها آب یخ ریخته بودند. همه نگران و ناامید یک گوشه نشسته و زانوی غم بغل کرده بودند. در همین حال و هوا محمّدعلی بلند شد و گفت: بچّهها چرا ماتم گرفتید؟ مراسم متعلق به امام حسین علیهالسلامه، خودِ آقا کار را درست میکنه، الآن وقت نمازه، بلند شید، بلند شید بریم برا نماز.
همگی برای نماز به طرف مسجد شهدا سر کوچه حرکت کردیم. نگاهمان به در ورودی مسجد افتاد. یکی از بچّههای مداح خانوک را دیدیم. آقای سجّاد مهدوی! ماجرا را برایش تعریف کردیم. قرار شد برای مداحی مجلس سیّدالشهداء علیهالسلام بیاید.
مراسم آن شب با مداحی آقا سجّاد بدون نقص برگزار و یکی از بهترین و ماندگارترین مراسم گروه نوجوانان شد.
راوی: سیّد رضا مهدوی دوست شهید
پسرم بزرگ و فهیم شده بود
سال دوم راهنمایی بود. سنی نداشت. وارد هیئت محبین اهل بیت علیهم السلام شد و شروع به فعالیت کرد. در هیئت، هر گروه از نوجوانان یک هسته را تشکیل میدادند. محمّدعلی هم مسئول یکی از همین هستهها بود. علاقهی عجیبش به مقام معظم رهبری مدظلهالعالی باعث شد نام هستهی خود را «رهروان ولایت» بگذارد.
یک روز که صحبت پدر- پسری با هم میکردیم، از او پرسیدم: برای چه عضو هیئت شدی؟
فکر نمیکردم پسرم اینقدر بزرگ و فهیم شده باشد که اینطور جوابم را بدهد.
گفت: پدر جان! برای خشنودی خدا و رضایت قلبی امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشّریف)، من افتخار میکنم نوکر اهلبیت علیهمالسلام هستم.
راوی: مهدی اسدی ـ پدر شهید
جملهای اثر گذار
زمانی که برای جمعآوری خاطرات محمّدعلی به منزل ایشان رفتیم، مادرش سر رسیدی را آورد که متعلق به محمّدعلی بود. همینطور که سر رسید را باز کردم، شاهد جملهای بودم که در من بسیار اثر گذاشت. جملهای که دیدم ، صورتم را اشکبار کرد؛ ابتدای سر رسید نوشته شده بود: اینجانب از خداوند افتخار نوکری اهلبیت علیهمالسلام را دارم و هدفم رضایت پروردگار است.
جملهای که با دست خط محمّدعلی بود، آنچنان در من تأثیر گذاشت که وقتی صبحها از خانه بیرون میآیم، عهد میبندم مثل محمّدعلی، هر کاری را که امروز میخواهم انجام دهم، فقط برای رضایت پروردگار باشد.
راوی: امالبنین اسدی ـ مسئول جمعآوری خاطرات شهدا
میخواهم شهید بشوم
هیئت، بچّهها را زیاد اردو میبرد و برنامههای تفریحی متنوعی داشت و به بچّهها خیلی خوش میگذشت.
یک روز برنامهی استخر داشتیم. همه چیز جور شد و همراه بچّهها به استخر رفتیم. وارد آب شدیم و شروع کردیم به شنا و شوخی کردن با همدیگر. یکی دوستش را هل میداد، یکی سر رفیقش را زیر آب میگرفت و خلاصه همه میخندیدیم.
کنار محمّدعلی رفتم و شروع به حرف زدن کردیم. وقتی گرم صحبت شد، یک دفعه سرش را گرفتم و بیهوا زیر آب بردم. بلند بلند میخندیدم و او دست و پا میزد. هر کاری کرد ولش نکردم. خیلی اذیتش کردم. آخرش بیخیال شدم و گذاشتم از آب بیاید بیرون.
دستی کشید و آب روی صورتش را پاک کرد و نفسزنان گفت: چهکار میکنی امین؟ داشتی دستی دستی میکشتی منو، مگه نمیدونی که من آرزو دارم؟ میخوام شهید بشم، هنوز کارها دارم.
انگار خودش میدانست که شهادت نصیبش میشود.
راوی: امین اسدی ـ دوست شهید
درخواست خارج از برنامه
قبل از اینکه به راهیان نور بروند، در تدارک سفر مشهد بودند. محمّدعلی مسئول نام نویسی نوجوانان فعال بود.
یک روز در خانه مشغول کامل کردن برگهها و اسامی بود. یکی از آشنایان تماس گرفت و با محمّدعلی کار داشت. صدایش زدم و گوشی را به او دادم. از محمّدعلی خواسته بود که اسمش را برای مشهد بنویسد. محمّدعلی هم گفته بود، نمیشود برادر! متأسفانه شما فعالیت زیادی ندارید، من باید دوستانی را ثبت نام کنم که فعال بودند، شما خیلی فعال نبودید. شرمنده، انشاءالله فعالیتتان را در گروه زیاد کنید که از اردوهای بعدی جا نمانید.
راوی: عصمت اسدی ـ مادر شهید
انگار خدا را میدید
میدانستم کجا باید دنبالش بروم. مسجد، رشتهی اتصال محمّدعلی با خداوند بود و نمیتوانست به راحتی از آن دل بکند.
وقت اذان شد. وضو گرفتم و به طرف مسجد رفتم. کمی دیر رسیدم و نماز شروع شده بود. چشم چشم کردم که محمّدعلی را پیدا کنم. بالاخره او را در حال نماز خواندن دیدم. نگاهم به او دوخته شده بود. نماز خواندنش مرا جذب خودش کرده بود، فقط نگاهش میکردم. انگار خدا را در مقابلش میدید که این همه افتادگی و ادب داشت. هنوز نماز آن وقت او، جلوی چشمانم است با آن خضوع و خلوص زیبایش در برابر پروردگار.
از پیامبر صلیالله علیه و آله وسلٌم پرسیدند: یهود امت شما چه کسانی هستند؟ ایشان فرمودند: کسانی که مساجد را خلوت کنند و وقتی نماز جماعت به پا میشود به نماز جماعت نروند.(اللئالی الاخبارـ ج 4ـ ص 204)
راوی: محمّدرضا کاربخش ـ دوست شهید
ریا میشه!
امام صادق علیهالسلام فرمودند: از ریا بپرهیز؛ زیرا هر که برای غیر خدا کاری کند، خداوند او را به همان کس واگذارد.(اصول کافی/ج2/ ص 293)
یادوارهی شهدای شهر خانوک، هر سال روز اربعین برگزار میشود. سال 1392، اربعین در دل زمستان بود. آن سال برای اولین دفعه گروه نوجوانان مسئولیت ساخت دکور و جایگاه مراسم را بر عهده گرفت.
شب اربعین رسید. هوا خیلی سرد بود. بچّهها از شب تا صبح زحمت کشیدند و کارهای یادواره را انجام دادند. از شدت سرما هر چند دقیقه یک بار کنار بخاری میآمدند و دستانشان را گرم میکردند. بالاخره دکور را ساختند. آن هم چه دکوری! نظیر آن را در بیست و هشت یادواره قبلی نداشتیم. هیچکس این موضوع را تا وقتی که بچّهها شهید شدند، نمیدانست.
روز یادواره فرا رسید. مراسم در حال برگزاری بود که در گوشهای از جایگاه، مشکل کوچکی پیش آمده بود. چند متر آن طرفتر محمّدعلی را دیدم. کنارش رفتم. از او خواستم که جلو برود و جایگاه را درست کند، ولی نپذیرفت. خیلی اصرار کردم. قاطعانه در صورت من نگاه کرد و گفت: نمیرم سیّد! اگه برم ریا میشه، نمیخوام کسی بدونه که ما این کار را انجام دادیم.
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم، فقط سکوت کردم.
راوی: سیّد احمد مهدوی ـ مسئول گروه نوجوانان
بوفه
پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله وسلّم میفرمایند: کسی که امانتدار نباشد، ایمان ندارد.(بحارالانوارـ ج72 ـ ص 198)
زمانی که در مدرسهی ما بود، او را مسئول بوفه کردیم. همهی بچّهها حسرت جایگاهش را میخوردند. فکر میکردند هرروز کلی خوراکی میخورد و صفا میکند.
یک روز زنگ تفریح رفتم سمت بوفه تا به او سر بزنم. بچّهها به او میگفتند: تومسئول بوفهای، چیزی بردار و بخور…نکنه وقتی ما نیستیم میخوری و کلی صفا میکنی؟
گفت: نه بچّهها! من این جا مسئولم.
گفتم: بچّهها راست میگن، چیزی بردار و بخور.
خیلی جدی برگشت و گفت: نخیر، اینها امانت هستن دست من، باید امانتدار خوبی باشم.
راوی: روحالله پوراحمدی ـ مدیر مدرسه راهنمایی شهید علی اسدی
خوابی که هشدار بود
مدت زیادی از شهادتش نگذشته بود. هر روز سر قبرش میرفتم. دلخوشیام به همین بود. خیلی بیقراری میکردم.
یک روز عصر، به دیدنش رفتم. پایین قبرش نشسته بودم و گریه میکردم. همان موقع با دست راست، محکم روی دست چپ و با دست چپم آهستهتر روی دست راستم زدم. آه و ناله می کردم… محمّدعلی کجا رفتی؟ ما را تنها گذاشتی!
به خانه برگشتم. شب شده بود. در خواب محمّدعلی را ناراحت دیدم. جلو رفتم. همانگونه که در بیداری به دستان خودم زده بودم، به صورت او زدم و او را بیشتر ناراحت کردم.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم یاد روز قبل افتادم. از آن روز هر موقع به یاد پسرم محمّدعلی میافتم، برای علیاکبر امام حسین علیهالسلام گریه میکنم.
راوی: عصمت اسدی ـ مادر شهید
چند، سیّد احمد
محمّدعلی نوجوان مستعدی بود. توان مدیریتی بسیار بالایی هم داشت. سرگروه حلقهی صالحین شده بود. اگر در حلقه اختلاف نظری به وجود میآمد، با آرامش خاص و همیشگی که داشت، به اختلافات پایان میداد.
زمانی که رفتارش را در حلقه میدیدم، احساس میکردم دیگر نیازی به حضور فیزیکی من نیست. واقعاً به اندازه چند سیّد احمد کار میکرد. وقتی بود، نگرانی نداشتم. چون تمام کارها را به بهترین شکل انجام میداد و مرتب برنامهها را با من هماهنگ میکرد و گزارش فعالیتها را به من میداد.
راوی: سیّد احمد مهدوی ـ مسئول گروه نوجوانان
شرمندهام کرد
در بیت الشهداء جلسه داشتیم. برای برنامههای هیئت زیاد جلسه میگرفتیم. در یکی از جلسات بحث بالا گرفت. نوبت به من رسید، با صدای بلند شروع به حرف زدن کردم. میخواستم حرف خودم را به کرسی بنشانم.
حرفهایم تمام شد. توقع داشتم محمّدعلی مقابله به مثل کند و صدایش را بالا ببرد. ولی به آرامی صحبتش را شروع کرد و خیلی منطقی جوابم را داد. رفتارش شرمنده ام کرد.
راوی: محسن مهدوی نیا ـ دوست شهید
جواب قانع کننده
تابستان سال 1392 سفری به مشهد مقدس داشتیم. بچّهها دوست داشتند به سرزمین موجهای آبی بروند. به آنها گفتم: ما برای زیارت امام هشتم آمدهایم نه برای تفریح و سیاحت. اصرار زیادشان باعث شد تا در فرصتی مناسب آنها را به سرزمین موجهای آبی ببرم.
بچّهها از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. از میان آنها محمّدعلی سر درد را بهانهی نیامدنش کرد. علی پسرعمویش و محمّدرضا دوستش هم به خاطر تنهایی او نیامدند. آخر شب وقتی برگشتیم، دیدم محمّدعلی سرحال است. او را کنار کشیدم و علت نیامدنش را پرسیدم. جوابش قانعام کرد: «میخواستم ثابت کنم به خاطر زیارت امام رضا علیهالسلام اومدم نه چیز دیگه.»
راوی: سیّد احمد مهدوی ـ مسئول گروه نوجوانان
خلوت با امام معصوم
همسفر مشهد بودیم. واقعاً مسافرت با بچّههای گروه خیلی خوش میگذشت. آنجا هم، علی و محمّدعلی در کارها پیشقدم بودند. چون روزها نمیتوانستند به زیارت بروند، آخر شبها به حرم میرفتند.
یک شب خودم را به آنها تحمیل کردم و با آنها به حرم رفتم. به حرم رسیدیم. در یکی از صحنها مرا سرگرم شخص دیگری کردند و خودشان در رفتند. هر چه منتظر ماندم، نیامدند. دنبالشان گشتم بیفایده بود. برگشتم. ساعتی بعد سر و کلهی آنها پیدا شد. با عصبانیت جلو رفتم و گفتم: چرا منو قال گذاشتین؟
هر دو لبخندی زدند و جوابی ندادند. آری، متوجه شدم که آن شب این دو پسر عمو، که دوستیشان زبانزد همه بود برای خلوت با آقا، مرا همراه خود نبردهاند.
راوی: محسن مهدوی نیا ـ دوست شهید
شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

نام و نام خانوادگی شهید: محمّدرضا خالقی
نام پدر: احمد
تاریخ و محل تولد: 2/2/1377 ـ خانوک
تاریخ و محل شهادت: 05/01/1393 ـ طلاییه
شغل: محصل (اول دبیرستان)
پست فرهنگی: مسئول هنری گروه نوجوانان

گذری کوتاه بر زندگانی شهید
اردیبهشت سال 1377 به دنیا آمد. نامش را در شناسنامه محمّدرضا گذاشتند، ولی همیشه او را رضا صدا میزدند. رفته رفته بزرگ شد تا به هفت سالگی رسید و وارد مدرسهی ابتدایی علوی شد. پس از اتمام دوران ابتدایی به مدرسهی راهنمایی شهید علی اسدی و سپس برای ادامهی تحصیل به دبیرستان امام صادق علیهالسلام رفت. از همان کودکی، خنده و شوخیهایش زبانزد خاص و عام بود. بزرگ شد و به نوجوانی رسید و در گروه نوجوانان هیئت محبین اهلبیت(علیهم السلام) مسئول شد. قسمتش این بود که نوروز سال 1393همراه بچّههای هیئت راهیان نور برود و پنجم فروردین در یادمان طلاییه به ندای حق لبیک بگوید. پیکرش پس از تشییع در گلزار شهدای مطهرآباد1 به خاک سپرده شد.
1ـ از توابع شهرستان زرند
جزئی از زندگی
فراموش کردن یاد شهدا، سرآغاز ذلت ماست.(امام خمینی(ره))
وقتی پدر و مادرم به حج رفته بودند، رضا در خانوک درس میخواند و در طول هفته به خانهی خواهرم میرفت و آخر هفته به منزل ما در زرند میآمد.
با این که مدت کوتاهی در خانهی ما بود، به علت علاقهی وافری که به شهدا و خاطراتشان داشت، مشتاق شنیدن خاطرات عموی شهیدمان1 میشد. میگفتم: رضا جان! تو بارها خاطرات را از من و پدر شنیدی!
با خندهای ملیح میگفت: میخوام دوباره بشنوم، حتی اگه تکراری باشن.
مرور خاطرات شهدا جزء زندگیاش شده بود. شاید همین عشق و علاقه بود که عاقبتش را مثل همان شهدا ختم به خیر کرد.
راوی: روح الله خالقی ـ برادر شهید
1ـ روحانی شهید محمّد خالقی
بیبی
سه – چهار ساله بود که بیماری سختی گرفت و حال خوشی نداشت. پزشکان هم متوجّه علت مریضیاش نشده بودند. به نیّت شفا او را نزد مرحوم بیبی فاطمه مهدوی بردم. نفس برحقی داشت و مردم خانوک به ایشان ارادت خاصی داشتند. بیبی او را مثل نوهی خودش روی پاهایش گذاشت و برایش دعا کرد و خدا را به حق جدّش امام حسین علیهالسلام قسم داد تا فرزند من بهبود پیدا کند. پس از آن، رضا با این کرامت حس عجیبی به بیبی پیدا کرده بود و بیبی را مادر بزرگ صدا میزد.
وقتی بیبی فوت شد، جنازهی ایشان را به مدت یک شب در مسجد شهدا گذاشتند تا فردای آن روز به خاک سپرده شود. اصرارهای رضا باعث شد ما آن شب به مسجد شهدا برویم. با دیدن جنازهی بیبی دلش آرام و قرار نداشت و میخواست ایشان را ببوسد. هرچند دقیقه یک دفعه کنار بیبی میرفت و ایشان را میبوسید و برمیگشت.
راوی: خاور عسکرزاده ـ مادر شهید
هدیهی عجیب
آخرین فرزند من بود. خداوند او را بعد از چند سال به من و پدرش هدیه داده بود. هدیهی عجیبی بود. روی همه چیز بیشتر از قبل حساس شده بودم. وقتی باردار بودم به معنویات بیشتر از قبل اهمیت میدادم. روی لقمهای که میخوردم، حرفی که میزدم، جایی که میرفتم و… دقت بیشتری داشتم.
بعد از به دنیا آمدنش هیچ وقت بدون وضو به او شیر ندادم. حتی اگر در نیمههای شب شیر میخواست، اول وضو میگرفتم و بعد به او شیر میدادم. اگر چه در لحظاتی که وضو میگرفتم با گریههایش باعث بیدار شدن بقیهی خانواده میشد، ولی من همچنان بر این کارم پایبند بودم. هنگام شیر خوردن او، ذکر خدا را زیر لب زمزمه میکردم. عنایت خود خدا بود که اذکارش بر زبانم جاری شود.
راوی: خاور عسکرزاده ـ مادر شهید
تربیت
دوست داشتم تربیتش بهگونهای باشد که او را برای سربازی آقا امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) آماده کنم. سنی نداشت، اما کافی بود فقط یک دفعه برای نماز صبح صدایش کنم، زود بیدار می شد. شبها همیشه با وضو میخوابید. با آن که فرزند آخر خانواده بود؛ امّا خیلی حرفهایش بزرگتر از سنش بود. اگر از ما اشتباهی سر میزد، با برخورد عاقلانهاش ما را متوجه اشتباهمان میکرد.
راوی: خاور عسکرزاده ـ مادر شهید
غبار قتلگاه
به حضرت رقیه سلاماللهعلیها و حضرت ابوالفضل علیهالسلام علاقهی زیادی داشت. میگفت: مرا به سوریه و کربلا ببرید. من هم میگفتم: هر سالی که شاگرد اوّل بشوی، جایزهات کربلا و سوریه است.
شاگرد اوّل شد. او را به سوریه بردیم. ابتدا به زیارت حضرت زینب سلاماللهعلیها رفتیم. قرار بود روز بعد ما را به شهر شام و زیارت حضرت رقیه سلاماللهعلیها ببرند. آن قدر بیتابی کرد تا ما همان روز ماشین شخصی گرفتیم و او را به زیارت حضرت رقیه سلاماللهعلیها بردیم.
روز ولادت امام علی علیهالسلام بود. در مهدیهی حضرت رقیه سلاماللهعلیها جشنی بر پا بود. رضا و چند نفر شاخههای گُل در میان مردم پخش میکردند.
چند سال بعد مجدداً شاگرد اوّل شد. این دفعه او را به کربلا بردیم. راه سامرا باز بود. آنجا شاهد دعا کردن رضا در سرداب امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) بودم. در همان ایام، روزی در حرم امام حسین علیهالسلام، رضا پشت پنجرهی قتلگاه نشسته بود. خوب که نگاه کردم، دیدم غبارهای زیر پنجره را با انگشتش روی قلبش میمالید. چون قلبش کمی صدای اضافه داشت.
دو روز قبل از رفتن به راهیان نور، سرما خورده بود. وقتی او را نزد دکترش بردم، پس از معاینه گفت: رضا جان! صدای اضافهی قلبت از بین رفته.
وقتی از مطب دکتر بیرون آمدیم، گفت: فکر کنم غبارهای قتلگاه امام حسین علیهالسلام منو شفا داده و قلبم خوب شده.
آخرین سالی که معدلش خوب شده بود، قول حج عمره را به او داده و او را برای حج ثبتنام کرده بودم که خداوند حجش را در طلاییه قبول کرد و طوافش را دور شهدای گمنام به پایان رساند.
راوی: حاج احمد خالقی ـ پدر شهید
صدای قلبهای زنده در فکه
عجیب است که باز هم این همان دهکدهی جهانی است که زیر نور آسمانش، بسیجیان رملهای فکه زیستهاند. همان دهکدهی جهانی که در نیمه شبهایش، ماه هم بر کازینوهای لاسوگاس میتابیده و هم بر حسینیهی دوکوهه و هم بر گورهایی که در آن بسیجیان از خوف خدا و عشق میگریستند. دنیای عجیبی است، نه؟
“شهید سیّد مرتضی آوینی”
ایام نوروزسال 1393 قصد رفتن به مشهد مقدس را داشتیم و به همین خاطر به رضا اجازه نمیدادم به راهیان نور برود. حتی به او گفتم: با دو تا از دوستات به مشهد بریم، شما عقب ماشین بشینین، من و مادرت جلو.
ولی او همچنان اصرار داشت به راهیان برود.
یک دفعه قاطعانه به او گفتم: مگه اون جا چی داره که تو میخوای بری؟ مگه جز خاک چیز دیگهای هم هست؟
گفت: پدر! اگه گوش روی خاکهای فکه بذاری، هنوز صدای قلبهای زنده رو در فکه میشنوی…
راوی: حاج احمد خالقی ـ پدر شهید
دل امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشّریف)
از کودکی با رضا دوست بودم. با هم به کلاس رزمی و زورخانه میرفتیم. رضا استعداد زیادی در زمینهی تئاتر و مرشدی داشت. چند دفعه از من خواست تا به او مداحیهایی در وصف امام علی علیهالسلام را بدهم. میگفت: شأن و منزلت امام علی علیهالسلام را میتونیم در این ورزش درک کنیم.
همیشه به فکر راضی نگه داشتن دیگران از خودش بود و در دل میپنداشت که حاجات خود را میتوان در شادیهای اهلبیت علیهم السلام خواست. میگفت: با فعالیت در گروه طنز هیئت و خندوندن مردم، دل امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) را از خودمون راضی میکنیم.
راوی: سیّد مصطفی مهدوی
رضا، مرد شده بود
من و رضا حدود 20 سال اختلاف سنی داشتیم و همین باعث شده بود همیشه به چشم بچّه به او نگاه کنم.
یک روز عصر از بیرون میآمدیم، جلوی در خانه، تلفن همراه من زنگ خورد. شروع به حرف زدن کردم. صحبتهایم به طول انجامید. با اشارهی دست به رضا فهماندم، که داخل شود ولی او وارد نشده بود. وقتی صحبتهایم تمام شد به او گفتم: چرا وارد خونه نشدی؟ گفت: نه، شما بزرگتر هستی.
آن جا بود که فهمیدم رضا برای خودش مردی شده است.
راوی: روحالله خالقی ـ برادر شهید
به خدا توکل کن سیّد!
شب 22 بهمن سال 1392، بچّههای گروه نوجوانان در مهدیهی مسجد شهدا، مراسم جشنی بر پا کرده بودند. رضا، مسئول هنری گروه، قرار بود در فرصت خیلی کمی نمایش طنزی را برای آن شب آماده کند. ولی من به او گفتم: که اگه احساس میکنید آمادگیاش را ندارید، اجرا نکنید.
لبخندی زد و گفت: به خدا توکل کن، سیّد! ما سعی خودمون رو میکنیم، انشاءالله هر جور شده برای شب آماده میشه.
آن شب همه شاهد اجرای زیبای نمایش توسط بچّهها به خصوص خود رضا بودند. همه از برنامه لذت بردند و در ذهن همه ماندگار شد.
راوی: سیّد احمد مهدوی
با ادب، اما شوخ
رضا به شوخ طبعی معروف بود. با این که با همه شوخی میکرد، ولی ادب و احترامش به دیگران سر جایش بود. وقتی دلتنگ میشدم با او تماس میگرفتم تا پیش من بیاید و حال و هوایم عوض شود.
با طبع شیرینی كه داشت باعث خندیدن خانواده و اطرافیان میشد. همین که مرا میدید، یک دستش را روی سینهاش میگذاشت و دست دیگرش را دراز میکرد تا به من برسد و دست بدهد.
راوی: فاطمه خالقی ـ خواهرشهید
نوکری اهل بیت(ع)
در زمینهی هنری فعالیتها و تواناییهای زیادی داشت. یک دفعه با بچّهها در حال انجام كاری برای هیئت بودیم. با كنایه به رضا گفتم: انگار خدا تو را فرستاده تا كارهای هنری گروهمان زمین نماند.
دستش را روی شانهام گذاشت و با لبخندی كه همیشه بر لب داشت، گفت: داداش، این طورها هم نیس، اگه من نبودم فرد دیگهای این كار رو انجام میداد.
بارها از زبانش شنیدم که میگفت افتخاریست برای ما كه در خانهی اهلبیت علیهم السلام نوكری كنیم.
راوی: محمّدرضا كاربخش
شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

نام و نام خانوادگی شهید: محمّدمهدی رحیمآبادی
نام پدر: علی
تاریخ و محل تولد: 15/11/1376 ـ کرمان
تاریخ و محل شهادت: 05/01/1393 ـ طلاییه
شغل: محصل ـ (دوم دبیرستان، رشتهی برق)
پست فرهنگی: مسئول کانون فرهنگی مسجد امام رضا علیهالسلام کرمان
گذری كوتاه بر زندگانی شهید
دومین و آخرین فرزندمان، اواسط بهمن 1376 به دنیا آمد. نامش را مهدی گذاشتیم. از همان کودکی او را به مجالس روضه و سینهزنی میبردم تا عشق امام حسین علیهالسلام در وجودش جاری شود. بزرگتر شد و به سن هفت سالگی رسید. وارد مدرسهی شهید همت شد. پس از آن در مدرسهی راهنمایی خلیجفارس و هنرستان رسالت ادامه تحصیل داد. در نوجوانی با ورود به مؤسسهی مسجد امام رضا علیهالسلام، فعالیتهای فرهنگی و مذهبی خود را آغاز کرد.
در کنار فعالیتهای فرهنگی، به ورزش روی آورد و توانست در رشتهی کاراته، سبک کیوکوشین بدرخشد و در اندک زمانی کوتاه موفق به دریافت مدال نقره و طلا شود.
زمان به سرعت گذشت و مهدی در5/1/1393 در حادثهی راهیان نور طلاییه به دیدار حق شتافت و برای همیشه چشمانش را به روی دنیا بست. پیکر او پس از تشییع در گلزار شهدای رحیمآباد1 به خاک سپرده شد.
1ـ از توابع شهرستان کرمان
بسمالله الرّحمن الرّحیم
اوایل مهر ماه سال 1392 با مهدی همکلاس شدم. از همان اول از رفتارش متوجه شدم با بقیه فرق دارد. خیلی مهربان بود و دست و دل باز. هر روز که به مدرسه میآمد به همه سلام میکرد و دست میداد. با همه خوش و بش داشت. به همین خاطر همهی بچّهها دوستش داشتند. همیشه کارهایش را با نام خدا آغاز میکرد.
همیشه در امتحانات میدیدم روی سر برگ امتحانش نوشته: بسمالله الرّحمن الرّحیم…
راوی: محمّدرضا کار بخش
شوق پرواز
اهل تماشای تلویزیون نبود، ولی گهگاه بعضی از سریالهایی را که دوست داشت، نگاه میکرد، مثل سریال «شوق پرواز». وقتی شاکی میشدیم که چرا سریالهای تکراری نگاه میکنی، میگفت: اجازه بدید همون چیزی رو ببینم که دوست دارم.
روزی که جنازهاش را با هواپیما به کرمان آوردند، یاد لحظهای افتادم که سریال شوق پرواز، شهادت شهید عباس بابایی را نشان میداد و یادم آمد مهدی با دیدن این صحنه به من گفت: مادرجان! شهید بابایی چه چیزی در شهادت دیده که به همراه همسرش به سفر حج نرفت، ولی به جنگ رفت و شهید شد؟
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
اعتماد
عید فطر که میشد، هیئت امنای مسجد امام رضا علیهالسلام، مهدی را مسئول جمعآوری فطریه میکردند. او هم بعد از جمعآوری فطریه روزه، در مسجد و تحویل دادن آنها، به مصلای امام علی علیهالسلام میرفت و در آن جا هم فطریه روزهداران را جمعآوری میکرد.
با خودم میگفتم: هیئت امنای مسجد چه مسئولیت سنگینی برعهدهی یک نوجوان 16ساله گذاشتند. نگران بودم ناگهان کسی بیاید و با قدرت و زور این پولها را از مهدی بگیرد. با وجود واهمهای که داشتم، در درون به او افتخار میکردم. نگرانیام بیهوده بود، چون او مورد اعتماد همه بود.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
جایزه
امام صادق علیهالسلام میفرمایند: خداوند بزرگ، انسانهای کم درآمد را که همان اندک مال خود را بخشش میکنند، ستوده و فرموده است: «و از خود گذشتگی میکنند…»(خصال ـ صفحه 97)
اغلب اوقات در مسابقات شرکت میکرد و جایزه میگرفت. به خاطر دارم در یکی از مسابقات دو تا جایزه گرفت؛ اما وقتی که به خانه آمد، تنها یک جایزه همراهش بود.
من از قبل میدانستم دو جایزه گرفته است. پرسیدم: جایزهی دیگهات کو؟
به شوخی گفت: خدا را شکر کن که همین یکی رو به خونه آوردم. اصرار کردم: بگو، اون یکی رو چی کار کردی؟
بالاخره با اصرارهای من، گفت: اون یکی رو به دوستم دادم. او همه جا همراه من بود، اما جایزه نگرفت. من هم هر دو جایزه رو جلوش گذاشتم و گفتم: هرکدوم رو میخوای بردار…
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
از کجا میدانید؟
امام سجّاد علیهالسلام میفرمایند: از غیبت بپرهیزید که آن خورش سگهای دوزخ است.( بحارالانوار- جلد 75ـ صفحه 256)
از غیبت کردن دوری میکرد. اگر جایی بود و غیبت کسی میشد، آن جا را ترک میکرد. وقتی چند نفری دور هم جمع میشدند، با جدیت میگفت: اگه میخواید حرف مردم رو بزنید، از این جا میرم، از کجا میدونید کسی که غیبتش رو کردید راضیه؟ باید برید از او حلالیت بطلبید.
با این که سنّی نداشت، به انجام واجبات و ترک محرّمات مقیّد بود.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
خاک باغچه
در زمینهی هنری استعداد زیادی داشت. در دوران ابتدایی مسابقهی سفالگری داشتند. یک روز به خانه آمد و با شوق و ذوق گفت: میخواهم امروز هنرنمایی کنم. سریع مقداری از خاک باغچه را الک کرد. بعد با آب، خاکها را گِل کرد و با گِلها یک قابلمهی کوچک، یک هاون و دسته، یک بشقاب و چیزهای دیگری ساخت و به مدرسه برد. در ذهن و اندیشهی خود میگفتم مهدی اصلاً برنده نمیشود. چون او با خاک باغچه درست کرده بود و سفالگری خاک مخصوص میخواهد. اما بر خلاف تصورم، مهدی بین تمام دانش آموزان اول شد و به او جایزه دادند. معلمش گفته بود: هنر، یعنی این که با زحمت چیزی را بسازی، هنر یعنی با خاک باغچه ظرفهای قشنگی را درست کنی.
پس از این ماجرا، از طرف آموزش و پرورش لوح تقدیری به عنوان یادبود به او دادند. من هم به دلیل هوش و ذکاوتی که در مهدی دیدم او را به مدت 6 ماه در پژوهشکدهای ثبت نام کردم تا در کارهای هنری هم پیشرفت کند؛ اما مهدی به آن جا هیچ علاقهای نشان نداد و گفت: من دلم میخواد به هیئت برم و کارهای فرهنگی انجام بدم.
ما هم مانعاش نشدیم.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
نماز خدایی
امام علی علیهالسلام میفرمایند: عملی محبوبتر از نماز نزد خدا نیست.(خصال-جلد 2- صفحه 621)
هر روز زنگ نماز، مهدی جزء اولین نفراتی بود که از کلاس بیرون میرفت، وضو میگرفت و برای نماز مهیا میشد.
یک روز نماز اوّلم را خوانده بودم که معلم پرورشی مدرسه به نمازخانه آمد، در حالی که یک برگهی سفید دستش بود، گفت: هر کس آمده نماز بخواند اسمش را بنویسد. همه نوشتند جز مهدی. تعجب کردم و با خودم گفتم شاید حواسش نبوده، به او گفتم: چرا نرفتی اسمت رو بنویسی؟
لبخندی تحویلم داد و گفت: آدم باید برای خدا نماز بخونه نه برای بندهاش!
راوی: محمّدرضا کاربخش ـ دوست شهید
سخن حضرت آقا
تابستان سال 1392 اردوی جمکران برگزار شد. مثل همیشه اتوبوس بود و هیاهو، مسابقه و حرفهای بینراهی. آقای احمدی مسئول هیئت دلباختگان سعی داشت برای مسافران مسابقهای تدارک ببیند. بین صندلیهای اتوبوس ایستاد و دستش را به میلهی بالای سرش گرفت. در میان تکان لرزههای اتوبوس، جملهای را گفت و از بچّهها خواست تا بگویند این جمله از کیست.
زمزمهها شروع شد و همه پچپچ کنان اسمهایی را میگفتند. مهدی دستش را به پشت صندلی جلویی گرفت و بلند شد. صدایش را که صاف کرد، گفت: آقای احمدی! خب معلومه که جملهی حضرت آقاست.
آقای احمدی جوابش را گرفت و قاب عکسی که مزیّن به تصویر مقام معظم رهبری بود را به رسم یاد بود به ایشان هدیه داد.
پس از بازگشت از سفر با خوشحالی ماجرا را برای ما تعریف کرد و گفت: سخنان حضرت آقا مدّ ظلهالعالی که در حلقههای صالحین مطرح میشد، به کارم آمد.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
روضهی حضرت زهرا سلاماللهعلیها
در طلاییه با سیّد مصطفی مهدوی رد میشدیم که محمّدمهدی و سیّدحسین سادات حسینی را دیدیم، نشسته بودند. به آنها گفتم وقت نماز شده، بیایید. مهدی صدایش را بلند کرد تا من بشنوم: «آقای قوام شما برید، ما میآییم.»
پس از حادثه چند روزی در بیمارستان بودم. سیّد حسین هم مجروح شده بود و در یک اتاق بودیم. سر صحبت که باز شد یاد آن روز افتادم.
به او گفتم: سیّد! اون روز چرا دو تایی دور از همه نشسته بودین؟ گفت: راستش رو بخوای مهدی از من خواست براش روضه حضرت زهرا سلاماللهعلیها بخونم. من میخوندم و او اشک میریخت. آخر حرفش هم گفت: سیّد یعنی میشه منم روزی از ناحیهی پهلو آسیب ببینم و شهید بشم…
راوی: مهدی قوامآبادی ـ دوست شهید
چشمان شهید همت
زمان همه چیز را کهنه میکند، مگر خون شهیدان را.(مقام معظم رهبری مدّ ظله العالی)
حس عجیب و غیر قابل وصفش نسبت به شهدا باعث شده بود، تصاویر زیادی از شهیدان را در کامپیوتر خود داشته باشد. عکس شهید باکری، خرازی، همّت و… .در اوقات فراغت سراغ کامپیوترش میرفت، دستش را زیر چانهاش میگذاشت و به آنها خیره میشد. گاهی مرا صدا میزد و میگفت: بیا مامان جان.
وقتی کنارش میرفتم، میگفت: به نظر شما چشمهای شهید همّت با ما حرف نمیزنه؟ انگار چیزی میخواد به ما بفهمونه.
من هم بدون هیچ توجّه و دقتی در جوابش میگفتم: اینطور نیست، توخستهای، خاموشش کن و بیا استراحت کن.
زمانی که خبر شهادت شهدای هستهای را شنید، بسیار متأثر شد و چندین دفعه با عصبانیت گفت: آمریکا دشمن سرسخت ماست؛ ما باید کاری کنیم که شکست بخوره، پیروز اصلی ما هستیم.
روزهای جمعه هم که برای کوهنوردی به سمت مسجد صاحبالزّمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف میرفت، دوستانش را مجبور میکرد بعد از کوهنوردی حتماً به گلزار شهدا بروند.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
بالاتر از بهشت
از صدا و سیما سریال “روز حسرت1” نمایش داده میشد. این مجموعه چند سال پیش پخش شده بود و مجدداً از شبکههای دیگر تکرار میشد.
عصر بود. جلوی تلویزیون نشسته بودم و کانال را عوض میکردم. همان موقع “روز حسرت” صحنههایی از بهشت را نشان میداد. نگاه معناداری به من کرد و گفت: بهشت هم خستهکننده است مامان! باغها و میوهها هم خسته کنندهاند! جایی بالاتر از بهشت هم هست؟!
سؤالش تعجبم را برانگیخت. در فکر فرو رفتم. نمیدانستم در مقابل حرفش چه بگویم. بعد از کمی تأمل در جوابش گفتم: بالاتر از بهشت، بهشت رضوان است که فقط پیامبران و امامان به آن جایگاه میرسند. با لحن حسرتآمیزی گفت: ای کاش من هم به این درجه برسم.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
1ـ ساختهی سیروس مقدم
کاش من آن زمان بودم
کم سن و سال بود؛ اما بزرگ فکر میکرد. سؤالهای عجیبی میپرسید؛ سؤالهایی که در جواب دادن به آنها میماندم.
ایام فاطمیه بود. از من پرسید: چرا حضرت زهرا سلاماللهعلیها پشت در رفت و درو باز کرد که اون ملعون درو آتیش بزنه و پهلوی حضرت رو بشکنه و محسنش را سقط کنه؟ چرا فضه نرفت درو باز کنه؟ چرا اسماء کنیزش پشت در نرفت؟ چرا امام حسن علیهالسلام نرفت؟ مگه کودک بود؟
خیلی تلاش میکردم جوابی قانعکننده و درخور فهمش بدهم. برای همین گفتم: شاید خود حضرت خواستند به پشت در برن تا اون ملعون و همراهاش از دختر پیامبرصلاللهعلیهوآلهوسلّم شرمسار بشن و درو رها کنن و این واقعه در تاریخ اسلام اتفاق نیفته.
وقتی حرفم را تمام کردم، ناراحت شد و گفت: کاش من اون زمان بودم و با فنون کاراتهای که یاد گرفتم دمار از روزگار اون ملعون در میآوردم.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
امر به معروف
تمرین ورزشمان در باشگاه تمام شد. به او گفتم: بیا با هم برویم بیرون و حال و هوایی عوض کنیم. حالش خوب نبود. نمیخواست بیاید ولی پافشاری من جواب داد و موافقت کرد همراه من بیاید. به میدان آزادی رفتیم و از یک مغازه کیک خامهای خریدیم. همینطور که میخوردیم با دو دختر بیحجاب مواجه شدیم. مهدی از دیدن وضع نامناسب پوشش آنها ناراحت شد. جلو رفت و در حالی که سعی میکرد عصبانیتاش را کنترل کند، قاطعانه گفت: لطفاً حجابتان را رعایت کنید.
امام علی علیهالسلام میفرمایند: هر کس امر به معروف کند، مؤمنان را قدرتمند میکند.(نهجالبلاغه حکمت 13)
راوی: احمدرضا پورقربانی ـ دوست شهید
مهدی و دوستانش
پای ثابت مسجد محل، مسئول كانون فرهنگی مسجد و پا به رکاب خادم مسجد بود. در ایام محرم، در مسجد، مراسم عزاداری و روضهخوانی برپا میشد. دوستانش را جمع میکرد و با هم خیمهی عزای امام حسین علیهالسلام را مهیا میکردند. چه صفایی داشت بینالحرمینی که با نخل و آب در مسجد فضاسازی میشد. حرف هیئت امنای مسجد هم این بود: مهدی و دوستانش که باشند، کار مسجد زمین نمیماند.
عشق و ارادتش به امام حسین علیهالسلام باعث شده بود در این کارها خستگیناپذیر باشد.
در همین ایام بود که سفرهی با خیر و برکت زیارت عاشورا در مسجد پهن میشد. با وجود این که به مدرسه میرفت، به مسجد نیز سر میزد تا در آماده کردن وسایل پذیرایی صبحانه کمک کند و در ثواب زیارت عاشورا شریک باشد.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
پاسخ اعتراض من
آرزوهای بزرگ و هدفمندی داشت. دلش میخواست در آینده مهندس برق شود و با درآمد خودش در محلهمان برای مسجد امام رضا علیهالسلام، گنبد بسازد. بیشتر کارهایش حول محور مسجد بود. تمام دغدغهاش شده بود کارهای مسجد و هیئت.
وقتی به او اعتراض میکردم و تذکر میدادم چرا این قدر این طرف و آن طرف میروی؟ نمیگذاشت ادامه بدهم و سریع میگفت: نگران نباش مادر، من یا در مسجدم، یا در هیئت و یا در مؤسسه، جای دیگهای نمیرم، خیالت راحت باشه.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
کنجکاو و خلاق
با هنر و خلاقیت زیادی که داشت خیلی علاقهمند بود فکری جدید و ایدهای نو ارائه دهد. بازیگوش بود و بازیهای فکری را بیشتر دوست داشت. اسباببازیهایش را خراب میکرد و دوباره خودش سرهمشان میکرد. وقتی که 8 ساله بود، شیطانیاش گل کرد و یک ماشین لباسشویی را با وسایل ساده درست کرد.
یک قوطی شیر خشک با یک تسمه پروانه کوچک از وسایل دیگرش آورد و بعد تسمه پروانه را در قوطی شیر خشک قرار داد و توسط برقی که به قوطی وصل کرده بود، پروانهاش میچرخید. خیلی خوشحال بود از خلاقیتاش. کارش باعث تشویق اطرافیان شد.
راوی: نجمه دوستمحمّدی ـ مادر شهید
شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

نام و نام خانوادگی شهید: محمّدرضا اسدی
نام پدر: هادی
تاریخ و محل تولد: 13/12/1377 ـ خانوک
تاریخ و محل شهادت: 05/01/1393 ـ طلاییه
شغل: محصل (اول دبیرستان)
پست فرهنگی: مسئول پشتیبانی گروه نوجوانان

گذری کوتاه بر زندگانی شهید
محمّدرضا آخرین روزهای سال 1377 در شهر خانوک به دنیا آمد. او تنها پسر خانواده بود. از کودکی مادرش با عشق به اهل بیت علیهمالسلام به او شیر داد. دوران ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش خانوک سپری کرد و برای ادامهی تحصیل وارد دبیرستان امام صادق علیهالسلام شد.
از کودکی پسری با ادب، متین و با وقار بود. مدت زیادی نبود که وارد گروه نوجوانان شده بود، ولی در همین مدت زمان اندک توانست مسئول پشتیبانی شود.
در ایام نوروز 1393 محمّدرضا به همراه دوستان هیئتیاش راهی سرزمین نور شد و در منطقهی طلاییه برای همیشه با دنیا خداحافظی کرد. پیکرش پس از تشییع، در گلزارشهدای خانوک به خاک سپرده شد.
بر خلاف بقیه
برخلاف بسیاری از بچّهها، قبل از سنّ تکلیف نماز میخواند و در ماه مبارک رمضان روزههایش را کامل میگرفت. وضو گرفتن عادت همیشگیاش شده بود. بهجرأت میگویم که هیچ وقت بدون وضو نبود. برای هر کاری وضو میگرفت. هنگام بیرون رفتن، خوابیدن و برای هر کار دیگری وضو میگرفت. شاید شنیده بود هر کس با وضو از دنیا برود، اجر شهادت برایش مینویسند. وقتی هم شاکی میشدم و به کارش اعتراض میکردم و میگفتم: چرا اینقدر وضو میگیری؟ همیشه یک جواب را میشنیدم: آدم با وضو گرفتن مطهر میشه…
راوی: صدیقه رحیمآبادی ـ مادر شهید
مقابله با شیطان
تلاش میکرد که همیشه نمازهایش را به جماعت ادا کند. وقتی در خانه بود، سجّادهای داشت که پهن میکرد و روی آن نماز میخواند.
یک دفعه بعد از خواندن نماز، سجّادهاش را جمع نکرد و به ما گفت: سجّاده مرا جمع نکنید.
با خنده گفتم: چرا؟ نکنه تنبل شدی و دیگه حوصلهی پهن کردن سجّاده هم نداری؟
با جدیت گفت: نه مادرجان! صبحها که بیدار میشم، شیطان نمیذاره سجّاده پهن کنم، یه مهر میذارم و نماز میخونم.
گفتم: پس برای نظافت خانه باید سجّادهات را جمع کنی. حرفهایم فایدهای نداشت، همانطورکه از خانه بیرون میرفت، مکرر میگفت: سجّادهام را جمع نکنید.
بعدها که به نمازخواندنش روی سجّاده دقت کردم، حال مناجاتش با خدا روی سجّاده، چیز دیگری بود.
راوی: صدیقه رحیمآبادی ـ مادر شهید
پولهای داخل ضریح
چند ماهی بیشتر از ورودش به گروه نوجوانان نگذشته بود. از همان اول پشت چهرهی معصوم و آرام او، شوخطبعیاش را حس کردم.
اولین زیارت مشهد مقدس را توفیق داشتم که با هم باشیم. خیلی خوش گذشت. چند روزی که در مشهد بودیم همیشه دسته جمعی به حرم میرفتیم. شور و شوق و هیجان نوجوانی این بچّهها باعث میشد از کنترلم خارج شوند. به همین دلیل در حرم آنها را رها میکردم تا در حس و حال خودشان باشند. قرار شد 20 دقیقه بعد، همهی بچّهها بیایند؛ همه آمدند جز محمّدرضا. با حالت نگرانی به دنبالش رفتم، ازفاصلهای دور، اطراف ضریح دیدمش. دلم نیامد جلو بروم. داشت با امام رضا علیهالسلام صفا میکرد و حال معنویاش توصیف ناپذیر بود.
بعد از دقایقی که خودش آمد، از او پرسیدم: چرا دیرآمدی؟
گفت: سیّد جان! داشتم پولهای داخل ضریح را میشمردم.
راوی: سیّد احمد مهدوی ـ مسئول گروه نوجوانان
در تدارک قبر
کلُ نفسٍ ذائقهِ الموت: هر جانداری طعم مرگ را میچشد.(سورهی آلعمران ـ آیه 158)
از بیرون آمده بود. خیلی هول بود. میخواست حرفی بزند ولی انگار خجالت میکشید.
یک دفعه گفت: میخوام برم برای خودم قبری بکنم. نگذاشت من حرفی بزنم. ادامه داد: آدم یه روزی میمیره و باید قبری برای خودش داشته باشه.
متعجب شدم و سکوت کردم. با این که هیچ کس در این سنّ به فکر مرگ نیست، ولی او از مرگ حرف میزد.
آن روز به حرفش بیمحلی کردم. ولی بعدها چندین دفعه این جمله را تکرار کرد: میخوام برای خودم قبری بکنم.
او حتی به ما هم سفارش میکرد که برای خودمان قبری تهیه کنیم تا بعد از مردن قبری آماده داشته باشیم و میگفت: مرگ که خبر نمیکنه.
راوی: هادی اسدی ـ پدر شهید
باقیات الصالحات
عشق و علاقهی زیادی به سیّدالشهدا علیهالسلام داشت. چند هفته قبل از شروع محرم، خودش را برای عزاداری آماده میکرد. علاوه بر این که دلش را پذیرای محرم میکرد، خودش را هم برای کارهای امام حسین علیهالسلام میرساند.
چند روزی به محرم نمانده بود که چادر تکیه1 را علم کردند. محمّدرضا هم کمک میکرد. برای کاری با عجله به خانه آمد. گفتم: تو همین الآن رسیدی، دوباره کجا میری؟
گفت: میرم کمک برای آماده کردن تکیه، بابا! شما هم بیا بریم ثواب داره، باقیات الصالحاتی برامون میشه.
راوی: هادی اسدی ـ پدر شهید
1ـ تکیهی حضرت ابوالفضل علیهالسلام در شهر خانوک
زندگی بهتر
از بچگی با هم رفیق بودیم. اولین دفعه او را در کوچههای محلهمان دیدم. چهرهی متبسم و دل چسبی داشت. خیلی با معرفت و با مرام بود. خوشحال بودم که به گروه نوجوانان پیوسته است. مدت زیادی نگذشت که در گروه مسئولیتی را پذیرفت و از همهی بچّهها جلو زد.
شبی در جمع بچّههای هیئت بودیم که اتفاقی کنارهم افتادیم. سفرهی درد و دلش باز شد. گفت: امین! از روزی که به گروه پیوستم حال و هوام تغییرکرده و زندگی و درسم بهتر از قبل شده.
آرزویش شهادت بود، این را چند دفعه از او شنیدم. میگفت: هیچ چیز بهتر از شهادت نیست. خوشا به حالش، یک دفعه هم خواب شهیدی را دیده بود. خیلی اصرار کردم برایم تعریف كند. ولی بیفایده بود و تعریف نکرد.
راوی: امین اسدی ـ دوست شهید
یادتان باشد…
از روزی که مسئول پشتیبانی گروه شد، اخلاق صمیمی و رفتار خالصانهاش فضای گروه را عوض کرده بود. همهی کارهایش برای رضای خداوند بود. اصلاً دلش نمیخواست کاری که برای رضای پروردگارش انجام میدهد به نام خودش ثبت شود. ذرهای در کارش ریا نبود.
این جمله ورد زبانش بود: یادتون باشه، برای خدا و امام حسین علیهالسلام کار کنیم.
راوی: محمّدرضا قهاری ـ دوست شهید
شهید شدن که به جنگ نیست
تا خدا هست میتوان شهید شد. (معلم شهید حسین اسدی ـ فرماندهی گروهان لشکر 31 عاشورا)
از کرمان به خانوک آمده بودم تا به خانوادهام سر بزنم. دور هم جمع شده بودیم تا گپ و گفتی با هم داشته باشیم و چای بخوریم. تلویزیون روشن بود و در حال پخش مستندی از دوران دفاع مقدس. تصاویری از چند شهید که در خون خود غلطیده بودند را نشان میداد.
محمّدرضا روبروی تلویزیون نشسته و سرش را پایین انداخته و در فکر فرورفته بود. ناگهان گفت: دوست داری خواهر شهید بشی؟
من هم خندهام گرفت و به شوخی گفتم: ما از این سعادتها نداریم که خواهر شهید بشیم.
مادرم که تا آن لحظه ساکت بود و شاهد صحبتهای ما دو نفر، بلافاصله گفت: پسرم! من افتخار میکنم كه تو شهید بشی، ولی الآن كه جنگ نیست!
محمّدرضا از شنیدن حرف مادرم خوشحال شد و گفت: مادر! شهید شدن كه فقط در جنگ نیست.
راوی: صدیقه رحیم آبادی ـ مادر شهید
انشاءالله، كربلا
هر شهیدی كربلایی دارد. خاك آن كربلا تشنهی اوست و زمان انتظار میکشد تا پای آن شهید بدان برسد و آن گاه خون شهید جاذبهی خاك را خواهد شكست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن به سفری خواهد برد كه برای پیمودن آن، هیچ راهی به جز شهادت وجود ندارد.(شهید سیّد مرتضی آوینی)
آمادهی رفتن به این سفر شده بود. قرآن را با یک کاسهی آب در سینی گذاشتم تا از زیر آن رد شود و محافظ جانش باشد. او را بوسیدم. در آخرین حرفهایش گفت: مادر! یعنی میشه ما را اشتباهی به جای اهواز ببرن كربلا؟
چند دفعه پرسید. من هم خودم را به بیخیالی میزدم. دست بردار نبود، دوباره میپرسید. میگفت: مادر! اگه شما بگی، میبرن.
من هم خندهای كردم و گفتم انشاءالله شما را به كربلا ببرن.
وقتی شنید، لبخندی بر چهرهاش نشست و دستش را به نشان خداحافظی تكان داد و رفت. گویا به دلش افتاده بود كه كربلایی میشود.
راوی: صدیقه رحیمآبادی ـ مادر شهید
منم، محمّدرضا
چند روزی بیشتر از شهادتش نگذشته بود. خیلی بیتاب و دلتنگش بودم. شبی در عالم رویا او را دیدم. قدی بلند و رشید و چهرهای محاسن دار. مبهوت او شدم. نگریستم. اول او را نشناختم. به او گفتم: شما كی هستید؟ گفت: منم، محمّدرضا مادر، نشناختی؟
به او خیره شدم و گفتم: چرا قدّت این قدر بلند شده؟ گفت: زمانی كه شهید شدیم به ما گفتند این جا باید مثل علیاکبر امام حسین علیهالسلام باشیم. فردای آن روز كه به خواب شب گذشته فكر میکردم با خود گفتم: وقتی بچّهی من باید مثل علیاکبر امام حسین علیهالسلام باشد، چرا من مثل ام لیلا، مادرش نباشم.
راوی: صدیقه رحیمآبادی ـ مادر شهید
ای خفته به خون، برابر من
نور دل و روح پیکر من
ای مظهر جدّ اطهر من
ناكام، علیاکبر من
ای روح تو باغ لالهزارم
ای قد تو سرو جویبارم
وز داغ تو شد، خزان بهارم
ناكام، علیاکبر من
رفتی تو به عهد نوجوانی
بعد تو در این جهان فانی
آید به چهکار زندگانی؟
ناکام، علیاکبر من
بودی تو ستارهی سحرگاه
عمر تو چقدر بود كوتاه
پنهان شدی از نظر به ناگاه
ناکام، علیاکبر من
افسوس نوجوانی تو
وز مردن ناگهانی تو
حیف از رخ ارغوانی تو
ناکام، علیاکبر من
جز یاد تو همدمی نجویم
بعد از تو اگر سخن بگویم
باشد شب و روز گفتگویم
ناکام، علیاکبر من
رفتی تو به سوی باغ رضوان
اما پدرت در این بیابان
ماندست غریب و زار حیران
ناکام، علیاکبر من
لیلا زغم تو بیقرار است
در خیمه نشسته، اشکبار است
چشمش به ره و در انتظار است
ناکام، علیاکبر من
ای باد صبا! برو خدا را
با آه و فغان به نزد صغرا
گو کشته شد از جفای اعدا
ناکام، علیاکبر من
در ماتمت ای جوان ناكام
از ذاکر بینوای گمنام
رفتهست قرار و صبر و آرام
ناكام، علیاکبر من
(برگرفته از كتاب مشکلگشا)
مِن مِن میکرد…
خانوك، زادگاه پدری من است. معمولاً آخر هفتهها به آنجا میروم و كار فرهنگی انجام میدهم.
روز جمعه بود. با ماشین در کوچهی مسجد در حال تردد بودم. محمّدرضا را دیدم که با موتور از كنارم رد شد. متوجه من شد. چراغ داد تا ماشین را متوقف كنم. شیشه را پایین آوردم، بعد از دست دادن، احوالپرسی گرمی با من داشت. درحرفهایش مِنمِن میکرد. حس كردم حرفی برای گفتن دارد ولی خجالت میکشد.
درهمین مدت کوتاه، خودش را خوب در دلم جای كرده بود. با ادب بود. با شناختی كه از خانوادهاش داشتم، داشتن چنین پسری بعید نبود. با او شوخی كردم كه راحتتر حرفش را بزند. سرش را پایین انداخت و گفت: سیّد! من در گروه مسئولیتی ندارم.
تا آخر حرف دلش را خواندم. دلم نمیآمد چیزی بگویم كه ناراحت بشود، سعی كردم قانعاش كنم: ببین محمّدرضا جان! آدم باید حبّ اهلبیت علیهمالسلام را در قلبش داشته باشه، همه چیز كه به مسئولیت نیست!
گفت: نه! نه! سیّد! میخوام مثل محمّدعلی بشم.
برایم جالب بود که بچّهها چه چیزی در وجود محمّدعلی دیده بودند كه میخواستند مثل او بشوند.
چند روز بعد در یکی از جلسات هیئت، او را مسئول پشتیبانی گروه كردم. مثل خود محمّدعلی كارش را به بهترین شكل انجام میداد. از همه دیرتر آمده بود ولی از بقیهی بچّهها سبقت گرفت.
راوی: سیّد احمد مهدوی ـ مسئول گروه نوجوانان
پروازش نزدیک بود
در یکی از سفرهایی كه رفته بودیم، شاهد حالات معنوی و عجیب بچّهها بودم؛ بهخصوص محمّدرضا. چون تازه وارد گروه شده بود، مسئولیت عكاسی را بر عهدهاش گذاشتم. او هم میخواست خودی نشان دهد؛ لحظه به لحظه عكس میگرفت. از هر زاویه، هر جا، هر نقطه… . من هم مسئول كاروان بودم و جای ثابتی نداشتم و دائم از این اتوبوس به آن اتوبوس میشدم. در اتوبوس آقایان بودم. پشت سر راننده روی صندلی نشسته بودم و نظارهگر جادهی پرپیچ و خم منطقه. به خاطر ندارم افكارم در كجا سیر میکرد.
در همین حال و هوا بودم که صندلی كنارم با آمدن محمّدرضا پر شد. تلنگری در من ایجاد شد؛ تكانی خوردم و به خود آمدم. از فرصتی كه برایش پیش آمده بود، استفاده كرد و عکسهایی كه گرفته بود به من نشان داد. یكی از عکسها توجّهام را بیشتر جلب كرد. دوربین را از دستش گرفتم تا خودم با دقت بیشتری ببینم. متعجب شدم، واقعاً دیدش زیبا بود. عکسها را یک به یک نگاه كردیم و با هم حرف زدیم. حرفمان به شهید و شهادت رسید. پرسید: چطور میشه آدم شهید بشه؟ جوابش را دادم ولی انگار قانع نشده بود. گفت: سیّد! شما كه اینجا بیشتر آمدید، برام بیشتر بگید.
گفتم و گفتم و گفتم تا به قرارگاه رسیدیم. آن شب با سؤالات عجیبش حس كردم برای دلش اتفاقی افتاده است و حال خوشی در یادمانها پیدا كرده بود. خودش میدانست پروازش نزدیك است.
راوی: سیّد احمد مهدوی ـ مسئول گروه نوجوانان
شاری روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

نام و نام خانوادگی شهید: حمید علیزاده
نام پدر: غلامحسین
تاریخ و محل تولد: 2/1/1366 ـ روستای سیلابخور
تاریخ و محل شهادت: 05/01/1393 ـ طلاییه
شغل: تكنسین هواپیما (در وزارت دفاع)
پست فرهنگی: مسئول هیئت معراج الحسین علیهالسلام و مسئول تربیت بدنی پایگاه مقاومت بسیج انصارالحسین علیهالسلام کرمان
گذری كوتاه بر زندگانی شهید
در نخستین روزهای سال 1366 در روستای سیلابخور1 به دنیا آمد. نامش را حمید گذاشتند. چندی بعد پدر و مادرش برای زندگی به كرمان رفتند. او رفته رفته بزرگتر شد و در مدرسهی شهید هندوزاده تحصیلات خود را آغاز كرد.
9ساله بود كه از نعمت پدر محروم شد. دوران راهنمایی را در مدرسهی 34 شهدا گذراند و بعد از آن، دیپلم خود را از دبیرستان دکتر حسابی در رشتهی مكانیك خودرو، دریافت كرد.
از سال 1378 فعالیت ورزشیاش آغاز شد و در رشتهی تكواندو درخشید و تا كمربند مشكی دان یكم پیشرفت كرد. در سال 1386 عازم خدمت سربازی شد و دوران آموزشی را در پادگان آموزشی مرحوم آیتالله خاتمی یزد سپری كرد. سپس در دانشگاه بلدالأمین كرمان قبول شد و مقطع كاردانی را در رشتهی تعمیر و نگهداری هواپیما به اتمام رساند. اولین فعالیت بسیج خود را در پایگاه امام علی علیهالسلام کرمان آغاز كرد و پس از آن در پایگاههای مقاومت بسیج و انصارالحسین علیهالسلام و امام سجّاد علیهالسلام به ادامه فعالیت پرداخت.
سال 1389 هیئت معراجالحسین علیهالسلام را تأسیس كرد و تا چندی قبل از شهادتش مسئولیت آنجا را بر عهده داشت. بعد از قبول شدن در آموزش استخدامی وزارت دفاع به استخدام شركت هواپیمایی سها در آمد و برای كار عازم تهران شد و تا قبل از شهادتش در آن جا مشغول به كار بود.
حمید در اولین سفری كه به مناطق عملیاتی جنوب داشت، در تاریخ 5/1/1393 شربت شیرین شهادت را در طلاییه نوشید. پیكرش پس از تشییع در گلزار شهدای كرمان و در قطعهی ایثارگران به خاك سپرده شد.
1ـ یكی از روستاهای توابع شهرستان زرند
پدر
از كودكی ادب و احترامش زبانزد دوست و آشنا بود. مخصوصاً برای من و خانواده احترام خاصی قائل بود. روزی نبود که دست مرا نبوسد. 8 یا 9 ساله بود كه از نعمت پدر محروم شد. خدا كند جای خالی پدر را برایش پر کرده باشم. خیلی دلتنگ پدرش میشد. بزرگتر كه شد و به سن نوجوانی رسید، بیشتر سر قبر پدرش میرفت. شاید درد و دلش را به پدرش میگفت. شاید هم از پدر خواسته بود که عاقبت به خیر شود.
هنگامی که مجبور شد برای کار به تهران برود، در تماسهای تلفنی همیشه به ما سفارش میکرد حتماً به بهشت زهرا برویم و برای پدر فاتحه بخوانیم.
راوی: نبات ضیایی ـ مادر شهید
افتخار دل مادر
رسول خدا صلیالله علیه و آله وسلّم فرموده است: اگر نماز صبح را به جماعت بخوانم، در نظرم محبوبتر از عبادت و شب زندهداری تا صبح است.(كنز العمال ـ جلد 2 ـ حدیث 22792)
خوشحال بودم كه خدا به من فرزندی عطا كرده است كه به مسائل و احكام دینیاش اهمیت میدهد. اكثر نمازهای یومیهاش را به جماعت میخواند. حتی نماز صبحی كه خیلیها اهمیتی به جماعتش نمیدهند، او به جماعت میخواند. هر وقت از خواب بیدار میشدم، شاهد اقامه كردن نماز شب و مناجاتش با خدا بودم. وقتی این حالاتش را میدیدم در دل به او افتخار میکردم و همیشه برای عاقبت به خیر شدنش به درگاه الهی دعا میکردم.
از دوستانش شنیدم بعدها كه به تهران رفته بود با آن همه فشار كاری، نماز شب و مناجات شبانهاش ترك نمیشد.
راوی: نبات ضیایی ـ مادر شهید
حمید اولین نفر بود
زمستان 1392 برف سنگینی باریده و مدارس هم تعطیل شده بود. همه جا یخبندان و سوز سرما هم عجیب بود. آن روز هیچ کس نمیتوانست به هیئت برود و قصد کنسل کردن مراسم را داشتیم.
بین بچّههای هیئت بودیم. حمید با صلابت خاصی گفت: نباید محفل اهلبیت علیهم السّلام رو به خاطر سردی هوا تعطیل كنیم.
خودش درب بیتالحسین علیهالسلام را باز كرد و به تنهایی شروع به خواندن زیارت عاشورا كرد. صدایش زدم: بیا بریم، هوا سرده، كسی نمیآد.
اما چند دقیقهای بیشتر نگذشته بود که بقیهی بچّههای هیئت آمدند و آرام آرام پشت سر حمید نشستند و هیئت آن شب برگزار شد.
راوی: مجتبی نخعی ـ پسرخالهی شهید
مدیون حمیدم
هر وقت به هم میرسیدیم و فرصتی پیش میآمد، حرفهای دوستانه میزدیم. حمید هم اولِ كار همیشه مرا نصیحت میکرد.
میگفت: تو باید در كارهایت برنامهریزی داشته باشی، نمازت سر جاش، دَرسَت سر جاش، ورزشت هم سر جاش؛ مهدی جان! اگه میخوای موفق بشی، باید برنامهریزی داشته باشی تا بتونی به هدفت برسی.
الآن كه به قلههای موفقیت رسیدهام، مدیون نصیحتهای حمیدم. با حرفهایش روحیه و جان تازهای میگرفتم و انگیزهام زیاد میشد.
راوی: مهدی زارع ـ دوست شهید
نتیجهی پافشاری
یكی از دوستان مشتركمان در جایی مشغول به كار بود؛ اما در محیط کاریاش زیاد به دین و نماز كاری نداشتند و كارهایی مثل پارتیبازی، برایشان عادی بود. دوست ما هم از این شغل راضی نبود و به خاطر همین اتفاقات، قصد استعفا از این كار را داشت.
حمید وقتی از این موضوع با خبر شد، ساعتها با او صحبت كرد و بالاخره توانست قانعاش كند تا در آنجا بماند. نتیجهی پافشاری حمید را الآن كه بین ما نیست، میبینیم. رفیق ما، یكی از افراد صاحب نفوذ در آن شغل شده و توانسته با آن روحیات مذهبی كه دارد، از کارهای غیرشرعی در آنجا جلوگیری کند و موفقیتش را مدیون صحبتهای حمید است.
بله حمید با نفس گرم خود توانست از استعفا دادن رفیقمان جلوگیری و او را به صبوری دعوت كند تا باعث پیشرفت دینی در اینگونه محیطها شود.
راوی: حسین نخعی ـ دوست شهید و فرمانده پایگاه مقاومت بسیج انصارالحسین علیهالسلام
اگر بخواهی به دیدن رئیسجمهور بروی…
آغاز آشناییمان در سنین نوجوانیام بود. آن موقع فقط 15 سال داشتم. یك روز برای نماز جماعت به مسجد رفته بودم، تازه صدای اذان بلند شده بود. لحظهای گذشت از دور حمید علیزاده را دیدم، كنارم نشست. سلام گرمی با هم داشتیم. همیشه میخندید. انگار سرشار از شور و شوق بود، چند ثانیهای گذشت.
آقا حمید نگاهی به من انداخت و گفت: میلاد جان! تو اگه بخوای به دیدن رئیسجمهور بری، با زیرشلواری میری؟
آخر من با زیرشلواری و لباس خانه به مسجد آمده بودم. گفتم: مسلماً نه، حتماً با لباس رسمی میرم.
حمید گفت: خب، چرا جلوی خداوندی كه رئیسجمهور را آفریده، اینگونه اومدی؟
شرمسار شدم و از آن روز به بعد، با لباس مناسب به مسجد میرفتم.
راوی: مهدی(میلاد) زارع ـ دوست شهید
به دنبال استاد اخلاق
با حمید و دوستان، زیاد كوه میرفتیم. مخصوصاً کوههای مسجد صاحبالزّمان عجّلالله تعالی فرجه الشّریف. به بالا كه میرسیدیم، تمام كرمان را میدیدیم. گنبد و گلدستههای مسجد صاحبالزّمان عجّلالله تعالی فرجه الشّریف نیز از آن بالا دیدنی بود. با سلام و صلوات پرچمی سبز رنگ را در بالای كوه به یاد امام زمان عجّلالله تعالی فرجه الشّریف نصب میکردیم. وقتیکه محرم و صفر میرسید، این برنامه را با دوستان به یاد مظلوم كربلا امام حسین علیهالسلام داشتیم و پرچم سبز ما به بیرقی سرخ تبدیل میشد.
با این كار همهی بچّهها امام زمانی شده بودند. حمید هم عاشق اینگونه کارها بود و مدام امور را پیگیری میکرد1.
حمید را میشناختم و با او رفاقت دیرینهای داشتم. چیزی كه از حمید و زندگیاش ذهن مرا مشغول كرده بود، این بود كه او همیشه دنبال مباحث امام زمان شناسی و معرفتی بود. من در حوزه درس میخواندم، چند ماهی یک دفعه به من سر میزد. چند بار پرسید: استاد اخلاق خوب و با حال، استادی كه صاحب نفس و علم بالایی باشه، سراغ نداری؟2
1ـ راوی: غلامرضا میرشكاری ـ دوست شهید
2ـ حجتالاسلام امید كاربخش ـ دوست شهید
قلب قابل کشت
همه او را به خوشاخلاقی میشناختند. نرمخو و مهربان بود. با نوجوانان گرم میگرفت و به آنها احترام میگذاشت، سلام میکرد و حتی برایشان هدیه میخرید.
این كارش زیاد به مذاقم خوش نمیآمد. باری شاكی شدم و گفتم: چرا این همه به نوجوانان اهمیت میدی و به اونا احترام میذاری؟
جواب حمید تجربهای برای تمام كارهای فرهنگی من شده است؛ گفت: حسین جان! اگر در این سن با اونا دوست بشیم، میتونیم اونا رو به مسجد و هیئت بیاریم، قلب و وجود نوجوانان مثل یه زمین قابل کشت هستش که هر چه در این قلب كشت بشه، رشد میکنه، پس چرا در دل نوجوانان خوبی و ارادت به خدا كشت نشه؟ این نوجوانان آینده سازان انقلاب و نظام هستند.
با همین اخلاق خوبش توانسته بود چندین نفر را جذب دین و هیئت و مسجد كند و امروز هرکدام از آنها در جایگاه یك جوان مذهبی و مسئولیتپذیر در مسجد و هیئت قرار دارند و این را مدیون حمید آقا هستند.
راوی: حسین نخعی
مطالبه از شهدا
یک ساعتی به تحویل سال 1393 مانده بود. با حمید تماس گرفتم. میخواستم تحویل سال كنار هم باشیم. به پیشنهاد او قرار شد پای پیاده به گلزار شهدا برویم. اولش من بودم و حمید؛ اما در مسیر دوستمان مجید زارع هم با ما همراه شد. كنار قبور شهدا نشستیم و از تیك و تاك ساعت متوجه شدیم دقایقی دیگر آغاز سال نو است.
صحبتهای حضرت آقا از رادیو در حال پخش بود. یك نفر با سینی شربتی كه فقط یك لیوان در آن مانده بود، آمد. حمید لیوان را برداشت و تعارف كرد. ما تعارفش را رد كردیم و او لیوان شربت را یک نفس سر كشید. شربت را که نوشید، دستی روی شانهاش گذاشتم و گفتم: این شربت شهادت بود که خوردی!؟
در حال صحبت بودیم. به قبر شهید ضیاءعلی1 رسیدیم و فاتحهای خواندیم و از آنجا به مقبرهی شهدای گمنام رفتیم. وارد شدیم و زیارت كردیم. آنجا بود كه حمید رو به ما كرد و گفت: در زندگی هر چی میخواید از همین شهدا طلب كنید.
پیامبر اكرم صلّیالله علیه وآل وسلّم فرموده است: سه گروه در روز قیامت شفاعت میکنند و خدا شفاعتشان را میپذیرد:1ـ انبیاء 2ـ علماء 3ـ شهدا (بحارالانوارـ جلد 2ـ صفحه 15)
1ـ شهید مرتضی ضیاءعلی ـ شهید امر به معروف استان كرمان
راوی: مجتبی نخعی ـ پسر خاله شهید
شرمندهایم اگر یک دفعه نیاییم
داخل اتوبوس و كنار حمید یك جای خالی بود. كنارش نشستم. با هم گپ میزدیم. با بچّههای كاروان آشنایی نداشت و من هم كسی را نمیشناختم. حمید را همراهی كردم و تا آخر سفر، همراه شدیم.
به حمید گفتم: این جا چی كار میکنی؟ تو الآن باید كنار هواپیما تو كرج بوق بزنی. اول لبخندی تحویلم داد، ولی بعد جوابش حالم را گرفت و اعصابم را به هم ریخت.
: صبح روز حركت كاروان، حسین1 به من زنگ زد و گفت: یه جای خالی برات گذاشتم. در ادامه گفت: شهدا تمام وجودشان رو برای ما و انقلاب و كشور دادن، شرمندگی داره اگه یه دفعه نیاییم و مناطق جنگی رو نبینیم و از معنویاتش استفاده نكنیم، شهدا همیشه به دل و نیت بچّهها نگاه میکنن، نه به شلوغی و داد و فریادهاشون.
1ـ حسین نخعی ـ دوست شهید و فرمانده پایگاه مقاومت بسیج انصارالحسین علیهالسلام
راوی: حجتالاسلام کاربخش ـ دوست شهید
بداخلاقی نكن
با چند نفر از دوستان كار فرهنگی میکردیم. سر موضوعی با یكی از آنها بحثمان شد و صحبتهایمان بهجایی رسید كه باعث ناراحتی طرف مقابلم شد.
شب بود و به خانه رفتم. همان شب حمید به خوابم آمد و مرا به صبوری دعوت كرد. خیلی با من حرف زد. در میان حرفهایش گفت: نباید تند رفتار كنی، هركس در هر مكانی با تو بداخلاقی كرد، تو با او خوشاخلاق باش تا فرد مقابلات در برابرت آرام بشه كه این كلید رشد معنوی توست.
به توصیههای او عمل كردم و این ناراحتی پیش آمده بین من و آن بنده خدا رفع شد. از آن پس هر وقت میخواهم عصبانی بشوم، یاد اخلاق و حرفهای حمید میافتم و خود به خود آرام میشوم.
امام رضا علیهالسلام میفرمایند: مؤمن هنگامیکه خشمگین شود، پا از حق فراتر نمیگذارد و اگر خشنود شود، به باطل نمیگراید و چنانچه قدرت یابد، بیش از حقش نمیگیرد.( بحارالانوار)
راوی: حسین نخعی دوست شهید
بغضی که ترکید
اولین بار بود به مناطق جنگی میآمد. هر جا هم میرفتیم دنبال پیدا كردن جایی برای خلوت و راز و نیاز با خدا بود.
روز آخر سفر بود. کاروانهای استان کرمان قبل از رفتن به طلاییه به یادمان پاسگاه زید میروند. مثل هرسال عزاداری باشکوهی در آن جا داشتیم. راوی در حال صحبت كردن بود و توضیحات لازم را در مورد یادمان میداد كه توجّهم به حمید جلب شد. چفیه را روی صورتش انداخته بود و گریه میکرد. آن چنان ضجه میزد كه بدنش میلرزید. با اینکه مرد بود از گریه كردن با صدای بلند خجالت نمیکشید. در منطقهی طلاییه اولین نفری بود که بغضش تركید و صدای گریهاش بلند شد و همین باعث شد دیگران هم صدای خود را آزاد كنند.
راوی: سیّد احمد مهدوی ـ مسئول كاروان احیاگران دل
گوش شنوا
حمید ورزشكار بود و در زمینههای مختلف ورزشی فعالیت داشت. چابك و جسور هم بود. میگفت: بدن باید قوی و محكم باشد. در ورزش سختکوش و واقعاً قابل ستودن و احترام بود. برای من هم انگیزه شده بود تا تشویق بشوم و تلاشم را در ورزش بیشتر كنم.
شده بود تکیهگاه و سنگ صبور همه. خیلی با بچّهها مهربان و صمیمی بود. هنوز چهرهاش در ذهنم است كه وقتی از مشكلاتم میگفتم به حرفهای دلم گوش میداد و با لبخند میگفت: خدا بزرگه، توكلت به خدا باشه.
كودكان را خیلی دوست داشت. همیشه به آنها سلام میکرد و صورتشان را میبوسید و با آنها بازی میکرد.
خیلی سخت میشد عصبانیاش كرد. آدم صاف و بیکینهای بود. همیشه با وضو بود و نماز اول وقتش ترك نمیشد. دلش دریایی بود، رویش هم همیشه خندان و گشاده…
یادم نمیآید غمگین باشد یا غصهی دنیا را بخورد. تنها زمانی كه لبخند بر چهرهاش نبود و ناراحت بود، ایام محرم و مراسم عزاداری اهلبیت علیهالسلام و به خصوص اربابش امام حسین علیهالسلام بود.
راوی: میلاد عرب ـ دوست شهید
شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

نام و نام خانوادگی شهید: علی اسدی
نام پدر: اكبر
تاریخ و محل تولد: 12/9/1376ـ خانوك
تاریخ و محل شهادت: 05/01/1393ـ طلاییه
شغل: محصل (دوم دبیرستان ـ رشته شیمی)
پست فرهنگی: مسئول تداركات گروه نوجوانان

گذری كوتاه بر زندگانی شهید
آخرین روزهای پاییز سال 1376 در شهر خانوك به دنیا آمد. نامش را از امیرالمؤمنین علیهالسلام گرفتند و او را علی نامیدند. از جمله بچّههایی بود كه از كودكی با مسجد و نماز انس گرفته بود. رفته رفته بزرگتر شد و وارد مدرسه. دوران ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش خانوك (مدرسه علوی و شهید علی اسدی) گذراند و وارد دبیرستان امام صادق علیهالسلام شد. سال اول را خواند و برای ادامهی تحصیل در هنرستان بحرالعلوم زرند در رشتهی شیمی ثبتنام كرد.
سال دوم راهنمایی با پسرعموی خود، محمّدعلی وارد گروه نوجوانان هیئت محبین اهلبیت خانوك شد و خیلی زود خودش را نشان داد و مسئول تداركات گروه شد.
نوروز 1393، برای سومین بار به راهیان نور رفت و به شهادت رسید. پیكر او بعد از تشییع، در گلزار شهدای خانوك به خاك سپرده شد.
كبوتر مسجد
عبادتگاهها و مساجد خدا را تنها كسانی باید آباد كنند كه به خدا و روز قیامت ایمان دارند و نماز را برپا داشته و زكات میپردازند و جز از خدا نمیترسند. امید است كه آنان از رهیافتگان باشند.(توبه ـ 18)
منتظر شنیدن صدای اذان از گلدستههای مسجد بود. به سرعت پاهای كوچكش را میشست و مثل یك بچّه آهو با شور و شوق به سمت مسجد میرفت. از بچگی با سجّاده، نماز و مسجد آشنا بود. اوایل در مسجد مینشست و فقط نماز خواندن مردم را تماشا میکرد و لذت میبرد تا اینكه مهر و محبت نماز به دلش افتاد. بقیه هم علی را تشویق میکردند و به او آفرین میگفتند. علی مكبّـر مسجد شد و صدایش به یادگار ماند.
راوی: فاطمه اسدی ـ خواهر شهید
خسته نباشی بابا
پسر اوّلم بود. از همه كار او راضی بودم. رابطهی ما قبل از پدر و فرزندی، یك رابطهی دوستی بود. هیچ موقع با من بلند صحبت نمیکرد. همیشه احترامم را داشت. وقتی خسته و کوفته از سر كار میآمدم، به استقبالم میآمد، دستش را روی سینهاش میگذاشت، احوالپرسی میکرد و میگفت: خسته نباشی بابا. با شیرین زبانیاش انرژی میگرفتم و خستگی از تنم بیرون میرفت.
راوی: اكبر اسدی ـ پدر شهید
نصایح برادرانه
من تنها دختر خانواده بودم و علی پسر بزرگ. فاصلهی سنّیام با علی كم بود. رابطهی بسیار صمیمی و خوبی داشتیم. نصیحتهای برادرانهاش هنوز در گوشم است: در هر كاری باید خدا رو در نظر داشت، باید راستگو، درستكار و امین بود، باید از انسانهای هرزه و بی بند و بار فاصله گرفت، این درستكاری و صداقته كه آبرو و اعتبار میاره. وقتی که اعتبار پیدا كنی، اونوقت صاحب همهچیز میشی.
راوی: فاطمه اسدی ـ خواهر شهید
بدون رودربایستی
پیامبر اكرم صلّیالله علیه وآله و سلّم میفرمایند: خشنودی پدر و مادر، رضای خداوند است و خشم الهی در غضب پدر و مادر است. (مستدرك الوسایل ـ جلد 2ـ صفحه 627)
در خانه یار و یاور همه بود. حتی كارهایی كه هیچ پسری برای مادرش نمیکرد را انجام میداد. با آن که ساعات كمی وقت داشت تا با خانواده و فامیل باشد، ولی به بهترین شكل افراد را راضی و از همه دلجویی میکرد. همه از بودن با او لذت میبردند. با همه رابطهاش بدون رودربایستی بود. اخلاق و رفتار نیكویش، زبانزد همه بود و این نشانهی بزرگ منشیاش بود.
از گناه دوری میکرد و اگر میدانست جایی غیبت كسی میشود، به آن جا نمیرفت.
راوی: عصمت اسدی ـ مادر شهید
دعایی که زود مستجاب شد
با چند نفر از شهدای جهاد فرهنگی، همیشه در حلقهی صالحین شهیدان مهدوی حضور داشتند و فعالیت میکردند. الحق والانصاف مسئولیتی را كه بر عهده میگرفتند، با جان و دل انجام میدادند. در مباحث هفتگی حلقهی صالحین، با شور و شوق فراوانی شركت میکردند و علی با بیان واضح و روشن خود و با شوخ طبعی، دیگر اعضای حلقه را وادار به سخن گفتن میکرد. ازحرفهایش پیدا بود که زیاد مطالعه میکند.
برنامهی حلقه این بود كه آخر جلسه یكی از بچّهها دعا كند. یكی از جلسات نوبت علی بود که دعا کند. دعایی كرد كه خود زودتر از همه به آن رسید: خدایا شهادت در راه خودت را نصیب ما كن و ما را با شهدا محشور فرما.
پندار ما این است كه ما ماندهایم و شهدا رفتهاند؛ اما حقیقت آن است كه زمان ما را برده است و شهدا ماندهاند.
«شهید سیّد مرتضی آوینی»
راوی: مهدی اسدی ـ فرمانده وقت پایگاه شهدا خانوك
بهتر است نخوری
پیامبر اكرم صلّیالله علیه وآل و سلّم میفرمایند: از ما نیست كسی كه امانت را كوچك بشمارد و از آن مواظبت نكند و در معرض تلف شدن قرار دهد. (الاختصاص)
اموال بیتالمال را نزد خود امانت میدانست. هر آنچه را كه به او میدادند، مثل جانش مراقبت میکرد.
دو هفته قبل از سفر راهیان نور به پابوس امام رضا علیهالسلام رفته بود. خریداری نان بین راه بر عهدهی علی بود، یک ساعت به حركت مانده بود. نانهای خریداری شده را به خانه آورد. برادر کوچکش امیرعباس كه فكر میکرد نان را برای مصرف خودمان خریده است، از او خواست تکهای به او بدهد. علی شتابان به طرفش آمد و گفت: این نونها مال خودمون نیستن، با پول بیتالمال خریدم، بهتره نخوری!
راوی: فاطمه اسدی ـ خواهر شهید
دلخوری علی
علی و محمّدعلی فقط پسرعمو نبودند. چیزی فراتر از آن، نفسشان به نفس هم بند بود. همه چیزشان با هم بود. هر دو عاشق امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف و اهلبیت علیهم السلام، هر دو ولایی، هر دو هیئتی و هر دو در كار فرهنگی. یك روز با بچّهها برنامهی استخر داشتیم. علی نمیخواست بیاید. از چیزی دلخور بود، ولی نمیگفت؛ هر چه به او گفتم بیا برویم تا حال و هوایت عوض بشود، قبول نمیکرد. تا اینكه محمّدعلی1 از راه رسید و متوجّه جریان شد. او را به گوشهای برد و نمیدانم به او چه گفت كه پس از آن علی با روی خوش آمد و گفت: چرا نیام، آرزومه بیام همراتون.
1ـ شهید محمّدعلی اسدی
راوی: امین اسدی ـ دوست شهید
لحظه شماری
عشقش سینه زدن و عزاداری برای سیّدالشهدا بود. خیلی وقتها بعد از مراسم هفتگی در بیتالشهدا، به من میگفت: تا رسیدن پنج شنبهی هفته دیگه لحظه شماری میکنم، هر وقت مخلصانه برای امام حسین علیهالسلام سینه میزنم، انرژی میگیرم و هفتهام را با همین انرژی میگذرونم.
در برنامههای هیئت به او كه دقت میکردم، میدیدم واقعاً از جان و دل برای آقا امام حسین علیهالسلام مایه میگذاشت و صادقانه كار میکرد.
راوی: محمّدرضا کاربخش
مشكی پوش كردن مسجد
ایام عزاداری سالار شهیدان نزدیك بود. دو تا از بچّههای هیئت مسئول مشكی پوش كردن مسجد شهدا بودند. یكی از بچّهها حال خوشی نداشت و در گوشهی مسجد نشسته بود. همان موقع علی و محمّدعلی از راه رسیدند. گفتند: شما خستهاید، بقیهاش رو ما میزنیم، شما فقط بگید پرچمها و پارچهها را كجا باید بزنیم.
بسمالله گفتند و شروع كردند. علاوه بر زدن پرچمها، كارهای دیگر را هم انجام دادند.
همان سال تاریخ حركتمان به راهیان نور مصادف با ایام فاطمیه میشد. پسرعموهای هیئتی، قبل از رفتن تمام ذكر و فكرشان مشكی پوش كردن فضای مسجد بود تا وقتی برمیگردند برای مراسم عزاداری حضرت فاطمه سلاماللهعلیها آماده باشد.
افسوس كه اجل به آنها مهلت نداد. فضای مشكی مسجد با سوگواری پدران و مادرانشان برای حضرت زهرا سلاماللهعلیها و فرزندانشان همراه شد.
راوی: سیّد مصطفی مهدوی ـ دوستان شهید
وابستگی عجیب
تابستان 1392 بود. با بچّههای حلقهی صالحین كه اكثریت آنها از گروه نوجوانان بودند، به سفر زیارتی مشهد مقدس رفتیم. تهیه غذا بر عهدهی خودمان بود. پسرعموهایی كه وابستگی عجیبی به هم داشتند، در این سفر تمام کارهای تداركات غذا را انجام میدادند و دائم از این رستوران به آن رستوران میرفتند. صبحها زودتر از همه بیدار میشدند و سفرهی صبحانه را آماده میکردند.
بعد از صرف صبحانه همهی بچّهها برای زیارت به حرم میرفتند ولی آن دو برای نظافت میماندند. چند دفعهای خودم به آنها اعتراض كردم كه نظافت را بر عهدهی بچّههای دیگر بگذارید، ولی با مخالفت آنها مواجه میشدم.
راوی: سیّد احمد مهدوی
ترس از گناه
ماه رمضان بود، برایش مشكلی به وجود آمده بود. چند روز پشت سر هم به من پیام میداد تا به خانوك بروم و حرف دلش را به من بزند و مشكلش را حل كنم. آخر هفته شد و به خانوك رفتم.
پس از قرائت جزء خوانی قرآن در مسجد شهدا، با علی به صحرای خانوك رفتیم. میگفت و اشك میریخت. احساس میکرد شیطان درونش نفوذ كرده و میخواهد او را از خدا دور كند. علی هم از خدا میترسید. با حرفهایم آرامش را به قلبش دادم. خدا رو شكر كه موضوع به خوبی حل شد.
راوی: سیّد احمد مهدوی
ما میشویم وانت شما
نگران تداركات سفر بودم. چون مثل هرسال، مسئول تداركات با وانت و وسایل سفر همراهمان نبود، میترسیدم كه امسال مشكلات سفر زیاد شود.
در همین فكر بودم كه علی و محمّدعلی كنارم آمدند. هر دو پرسیدند: حالتون چطوره سیّد؟ چرا به فکر فرو رفتید؟
موضوع را به آنها گفتم. علی خندهاش گرفت و گفت: سیّد جان! این كه نگرانی نداره، تا ما را داری غم نداری، ما میشیم وانت شما!
وقتی این حرف را از زبان آنها شنیدم، دلم قرص شد. از همان لحظه تا زمان حادثه، آنها پای حرفشان ایستادند و همه جا مرا یاری كردند. یادم میآید در یادمان فتح المبین هنگام صرف ناهار در گوشهای عقبتر از سایر بچّهها نشسته بودند و با هم در یك ظرف غذا میخوردند. كنارشان رفتم و گفتم: چرا یه ظرف غذا؟
علی اشارهای کرد و گفت: هیس! سیّد چیزی نگو غذا كمه، بذارید غذا به بقیه بچسبه، ما با همین غذا سیر میشیم.
آن جا بود كه به یاد ایثار و از خود گذشتگی شهدا در زمان جنگ افتادم.
راوی: سیّد احمد مهدوی
كسی ما را نبیند
ماه مبارك رمضان بود. بچّههای هستهی رهروان ولایت پیشنهاد كردند كه به خانوادههای بیبضاعت كمك كنند. این دفعه خودشان میخواستند این كار را انجام دهند. مخالفت كردم، چون میدانستم هزینههای زیادی دارد.
نتوانستم مانع كارشان شوم. شب 19 ماه رمضان، مقداری خوراكی تهیه و بستهبندی کردند. وقتی بستهبندیها را دیدم، به آنها گفتم: بد است، خوراکیها کماند. علی گفت: میدونی با بردن همین خوراکیهای كم، كلی آدم خوشحال میشن.
آخرهای شب با علی و چند تا از بچّههای دیگر بستهبندیها را به دم منازل بردیم؛ در میزدند و وقتی متوجه میشدند كسی خانه است، مواد خوراکی را پشت در میگذاشتند و سریع داخل ماشین میشدند و میگفتند: برو برو! بهتره ما رو نبینن.
راوی: سیّد احمد مهدوی
بفرمایید شربت شهادت
در زمان غیبت به كسی منتظر گفته میشود كه منتظر شهادت باشد.«شهید مهدی زینالدین»
شهدا جزء زندگیاش بودند. با کتابهایی كه میخواند، مشخص بود میخواست هم مسیر شهدا شود كه سرانجام هم شد. از دانستنیهای شهداییاش به ما هم میگفت. دعای همیشگیاش این بود: خدایا مرگ ما را شهادت در راهت قرار بده.
آخرین لحظاتی بود كه در طلاییه، در سرزمین نور بودیم. آن جایی كه زمین نیست، خاك نیست، بهشت است و سالهای پیش بسیاری از افلاكیان خاكی در آن جان دادند و هنوز بوی خون شهدا را میتوان استشمام كرد. هنوز هم میتوان صدای زمزمه و مناجات شبانهی شهدا را شنید، صدای یا زهرا یا زهرایشان را شنید.
علی آن جا بعد از وداع با خاك طلاییه و هنگام خروج از یادمان، بچّهها را صدا زد و گفت: بیاید شربت شهادت بخورید.
حتماً او و بقیهی كبوتران همراهش كه به شهدای طلاییه پیوستند، به نیت شهادت خوردند…
راوی: محمّدرضا کاربخش ـ دوست شهید
بخشی از دل نوشتهی شهید علی اسدی
«خدایا كارهایم را آسان گردان.
خدایا مرا از تاریكی خارج كن و به من نور فهم و درك ببخش.
خدایا درهای رحمتت را بر ما بگشای.
خدایا سختی و آسانی از طرف توست، من مشتاق دیدار تو هستم، پس بر من آسانگیر و قلبم را خوشحال كن.»
شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

نام و نام خانوادگی شهید: سجّاد عربپور
نام پدر: محمّدرضا
تاریخ و محل تولد: 28/5/1379 ـ خانوک
تاریخ و محل شهادت: 05/01/1393 ـ طلاییه
شغل: دانشآموز (سوم راهنمایی)
پست فرهنگی: مسئول سمعی و بصری گروه نوجوانان

گذری كوتاه بر زندگانی شهید
اولین فرزند خانواده، در دل تابستان 1379 به دنیا آمد. نامش را سجّاد گذاشتند. زمان گذشت و او بزرگتر شد و مقطع ابتدائی را در دبستان علوی پشت سر گذاشت و سپس در مدرسه راهنمایی شهید علی اسدی ادامه تحصیل داد. از کودکی در رشتههای ورزشی مختلفی فعالیت میکرد و در رشتهی کاراته سبک جوجیتسو مدالآور استان بود. در فوتبال هم به گفتهی مربیاش آقای مسلم یزدانی، یک اعجوبه بود.
سنّی نداشت که وارد گروه نوجوانان هیئت محبین اهلبیت علیهم السلام خانوک شد و مسئولیت سمعی و بصری گروه را به او سپردند. او کوچکترین شهید جهاد فرهنگی است. سجّاد در 5/1/1393 در منطقه طلاییه بر اثر تصادف پر کشید. پیکرش بعد از تشییع، در گلزار شهدای شهر خانوک به خاک سپرده شد.
مکبّر مسجد
محور همه فعالیتهایش مسجد بود. نزدیک خانهی ما مسجدی نبود. وقت اذان که میشد، سجّاد مجبور بود به مسجد شهدا برود. با شور و شوق خودش را به مسجد میرساند تا مکبّر باشد. از تکبیر گفتن خودش ذوق میکرد و به خانه که میآمد با هیجان میگفت: مادر صدای منو از بلندگو شنیدی؟
انس عجیبی با مسجد پیدا کرده بود. حتی در جلسات قرآن هم جزء اوّلینها بود. بسیاری از مسجدیها او را میشناختند. دوستان مسجدیاش زیاد شده بود. حتی با امام جماعت هم رفیق شده بود. آری، سجّاد مصداق بارز این حدیث امام علی علیهالسلام بود که میفرمایند: هرکس به مسجد رفت و آمد کند، از موارد زیر بهره میگیرد: برادری که در راه خدا با او رفاقت کند، علمی تازه، رحمتی که در انتظارش بوده، پندی که از هلاکت نجاتش دهد و سخنی که موجب هدایتش شود در ترک گناه.(مواعظ العددیه صفحه 281)
راوی: آمنه اسدی ـ مادر شهید
ضریح امامزاده
در جاده بودیم و از کرمان به طرف خانوک میرفتیم. در بین راه ضریح امامزادهای را بالای ماشین دیدیم که برای بازسازی آن پول و نذورات مردم را جمع میکردند. به محمّدرضا گفتم: نگهدار. او گفت: پول نقد همرام نیست.
گفتم: حالا نگاهی بنداز شاید پیدا شد. جیبهایش را گشت و فقط 1000 تومان پول دید. پیاده شد و همان را داد.
وقتی به خانوک رسیدیم، برای کاری در خیابان ایستادیم. سجّاد زودتر از من پیاده شد. هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که ماشینی دیگر سجّاد را زیر گرفت. داد و فریادم بلند شد. گریه میکردم. همه میگفتند که او مرده است. همسرم سجّاد را بلند کرد تا به بیمارستان ببریم. در مسیر بودیم که چشمانش را باز کرد و گفت: منو کجا میبرید، من که سالمم. خوشحال شدیم و برگشتیم. از پاسگاه آمده و در حال کشیدن کروکی بودند. همسرم گفت: نیازی به این کارها نیست، سجّاد سالمه!
برای مطمئن شدن حال او مجدداً همان روز به کرمان رفتیم. در راه همان ضریح امامزاده را دیدیم. این دفعه همه با هم از ماشین پیاده شدیم و به سمت ضریح رفتیم. گفتم: همان مقدار پول کمی که برای کمک به ضریح دادیم، محافظ جان بچّهمان بود.
محمّدرضا حرفم را تایید کرد و گفت: خدا را شکر.
راوی: آمنه اسدی ـ مادر شهید
رفیق ناباب
سیزده-چهارده سال بیشتر نداشت، ولی پخته بود. وقتی رفقایش گرفتار رفیق ناباب میشدند، مرتب به آنها تذکر میداد. زمانی هم که نمیتوانست کاری بکند، به من میگفت: بابا! بیا با هم بریم با دوستم صحبت کنیم تا به این راهها نره.
این اتفاق چندین دفعه پیش آمد و برخورد خوب ما، باعث تغییر در رفتار دوستان سجّاد میشد و آنها از بچّههای خوب محل میشدند.
راوی: محمّدرضا عربپور ـ پدر شهید
شوق جنگ با اسرائیلیها
تنها علاج رژیم کودک کش صهیونیستی، نابودی است.(مقام معظم رهبری مدّظله العالی)
خیلی دقیق پیگیر اخبار بود. یک شب که جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و اخبار را میدید، آخرین دقایق پخش اخبار، گزارشی از سرزمین اشغالی فلسطین را نشان میداد که کودکان و زنان را کشته بودند. سجّاد هم مثل همیشه با دقت نگاه میکرد. گزارش که تمام شد، رو کرد به ما و گفت: آرزو دارم به فلسطین برم و مثل شهید حسین فهمیده نارنجک به کمر ببندم و با اسرائیلیها بجنگم.
راوی: آمنه اسدی ـ مادر شهید
گرمای فکه
با طی مسافتی طولانی و با عبور از جادههای پر پیچ و خم، به منطقهی فکه رسیدیم. تا رسیدیم پیاده به طرف رملهای داغ فکه رفتیم و همانجا نشستیم. راوی از وضعیت این منطقه در زمان جنگ میگفت. صحبتهای راوی به نیمه رسیده بود که نگاهم به پرچمدار افتاد. خسته شده بود. کنارش رفتم و پرچم را از او گرفتم و تا آخر نگه داشتم. هوا گرم و سوزان بود. چهرهام نشان میداد تشنه شدهام. سجّاد که متوجّه حالم شده بود، از ایستگاه صلواتی شربت آورد و خوردم. هی میرفت شربت میآورد و میگفت: بخور، شربت شهادته.
احساس سنگینی کردم و گفتم: سجّاد این دفعه دیگر نرو، دل درد شدم.
راوی: محمّدرضا قهاری ـ دوست شهید
یا الله
حیا و حجاب دو عنصر جداییناپذیرند. تجلی بیشتر حیا در حجاب است؛ اما پوشش ظاهری کافی نیست. با حفظ ملکهی حیا در کنار حجاب اسلامی، جامعه در مسیر سلامت فکری و روانی قرار میگیرد. حیا، حالت روانی خاصی است که موجب متانت و وقار رفتار یک انسان میشود.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام میفرمایند: حیا لباسی بلند و حجاب منع کننده و پوششی نگهدارنده از بدیهاست. (شرح نهجالبلاغه جلد 2 صفحه 272)
سجّاد به حجاب من و خواهرانش هم تذکراتی میداد. وقتی با پسرخالهاش به خانه میآمد، اول خودش وارد میشد و یا الله میگفت تا متوجّه بشویم تنها نیست. حتی به خواهرانش میگفت: به داخل اتاق برید. بعد پسرخالهاش را تعارف میکرد تا وارد شود.
راوی: آمنه اسدی ـ مادر شهید
سرباز همه کاره
با هم به کلاس رزمی میرفتیم. نزدیک مسابقات که شد، هر روز به باشگاه میرفت و تمرین میکرد. سعی و تلاشش را بیشتر کرده بود تا مقام اول را از آن خود کند و مدال طلا را بگیرد.
دائم میگفت: من باید کاری کنم تا نفر اول بشم، میخوام پدر و مادر و استادم و از همه مهمتر امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف را خوشحال کنم، اگر گفت سرباز همهکاره میخوام آماده باشم و از همه نظر براش جان بدم.
الآن که فکرمیکنم میبینم خیلی حرف درستی زد و امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف انتخابش کرد.
راوی: امین اسدی ـ دوست شهید
اذن رفتن
مثل یک مرد کنارم کار میکرد. در کارهای کشاورزی کمک دستم بود. در آن ایام به دلیل این که دست تنها نباشم به او اجازه رفتن نمیدادم. سجّاد هم عشق رفتن داشت. چند روز پشت سر هم میگفت: بابا! بذار برم. ولی من با خواستهاش مخالفت میکردم.
گفت: خودم تمام کارها رو انجام میدم فقط بذار برم.
تا روز رفتن، تمام کارهایی که قرار بود در ایام عید با هم انجام بدهیم، خودش به تنهایی انجام داد. همین شد که من به او اذن رفتن دادم.
راوی: محمّدرضا عربپور ـ پدر شهید
فریادی از نای وجود
کاش وقتی خدا در روز محشر بگوید چه داشتی/ سر بلند کند حسین، بگوید حساب شد
در حادثه طلاییه و در موقع انتقال مجروحین به بیمارستان، من و سجّاد را در یک آمبولانس گذاشتند. سجّاد عاشق اهلبیت علیهمالسلام و به ویژه امام حسین علیهالسلام بود؛ عشقی که در آخرین لحظات جان دادن بر زبانش جاری شد و از نای وجودش چندین دفعه گفت«یا حسین» و چشمان خود را بست.
او دل کوچکی داشت، اما به وسعت دریا پاک بود. باشد که ما همچون سجّاد با دلی پاک آسمانی شویم.
راوی: محمّدرضا کاربخش ـ دوست شهید
دامادی سجّاد
طاقت فراغ فرزندمان سجّاد، برای پدرش خیلی سخت بود و پس از شهادتش خیلی بیقراری میکرد. دعا میکردم خواب سجّاد را ببیند تا شاید آرامتر شود. ولی این اتفاق نمیافتاد.
شب تولد حضرت زهرا سلام الله علیها در تکیه جشن بود. وقتی مولودی میخواندند، همه دست میزدند. دلم بدجوری شکست، امسال روز مادر باید سر قبر فرزندم میرفتم. از حضرت فاطمه سلام الله علیها خواستم که پدر سجّاد امشب خوابش را ببیند تا شاید خود سجّاد تسلی دل پدرش شود. به خانه برگشتیم و خوابیدیم. صبح روز بعد همسرم از خواب بیدار شد و با روی خوش از خوابی که دیشب دیده بود، تعریف میکرد.خواب دامادی سجّاد را…
از آن پس دل تنگیاش کمتر شد. آری، آن روز هدیه روز مادر را گرفتم.
راوی: آمنه اسدی ـ مادر شهید
جایش در کربلا خالی
در منطقه عملیاتی فکه بودیم. برای نماز ظهر آماده میشدیم. هوا داغ و سوزان بود و همه تشنه بودند. آب در آن اطراف پیدا نمیشد. در یک آن، چشمم به سجّاد افتاد. با قمقمهای پر آب، لیوانهای زائران شهدا را پر میکرد و به طفلی که از تشنگی گریه میکرد، آب رساند و دیگر آبی برای رفع تشنگی خودش نمانده بود. جایش در کربلا خالی…
راوی: سیّد احمد مهدوی
وفای به عهد
در ورزش سرآمد دیگران بود. دل و جگر داشت. در هر زمینهای مهارت و در هر کاری سر رشته داشت. جمعهها که با بچّهها به کوه میرفتیم، اولین شخصی بود که به قلّه میرسید و گاهی برمیگشت و مجدداً همراه ما بالا میآمد. یک دفعه در حال برگشتن از کوه بودیم که یکی از بچّههای هیئت محبین تماس گرفت و دوربین را میخواست. دوربین در ماشین من در خانوک جا مانده و سوئیچ ماشین همراهم بود. سجّاد را صدا زدم و جریان را گفتم و سوئیچ را به او دادم. تند میرفت، نترس بود. او فاصلهی چند کیلومتری بین کوهها تا خانوک را دویده بود تا به قولی که به من داده بود، عمل کند.
راوی: سیّد احمد مهدوی
شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

نام و نام خانوادگی شهید: امیرحسین ابراهیمی
نام پدر: غلام عباس
تاریخ و محل تولد: 13/4/1377 ـ کرمان
تاریخ و محل شهادت: 05/01/1393 ـ طلاییه
شغل: دانشآموز (دوم دبیرستان ـ رشته نقشهکشی)
پست فرهنگی: جانشین فرمانده پایگاه محبینالمهدی کرمان ـ سرگروه حلقهی صالحین
گذری کوتاه بر زندگانی امیرحسین
روز 13تیر 1377، کودکی در کرمان چشم به جهان گشود که نامش را امیرحسین گذاشتند. او دومین پسر خانواده بود. از کودکی جنب و جوش زیادی داشت و همچون کودکان دیگر، قبل از ورود به مدرسه سورههایی از قرآن را فرا گرفت.
زمان گذشت. او بزرگتر شد و وارد دبستان توکلی، و سپس پا به مدرسهی راهنمایی امام خامنهای مدّظلهالعالی گذاشت. پس از پایان دوران راهنمایی، برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان شهید مصطفوی شد و در رشته نقشهکشی عمومی ثبت نام کرد و مشغول تحصیل شد.
از سال 1390 فعالیت ورزشی خود را آغاز کرد. 12سال بیشتر نداشت که مسئول نیروی انسانی پایگاه انصارالحسین علیهالسلام شد و در 15 سالگی توانست جانشین فرمانده پایگاه محبینالمهدی شود.
در ایام نوروز سال 93، برای اولین دفعه به سرزمین نور رفت و در تاریخ 5/1/1393 به قافلهی شهدا پیوست. پیکرش پس از تشییع در گلزار شهدای کرمان و در قطعه ایثارگران به خاک سپرده شد.
چفیه
دلش میخواست مثل بسیجیهای زمان جنگ باشد. ساده و بیریا، خاکی و افلاکی. وقتی برای کارهای بسیج از دیگران لباس میگرفت و به خانه میآورد، برایش میشستم، اتو میزدم و میپوشید. حق اعتراض هم نداشتم. چون وقتی به او اعتراض کرده و میگفتم: تو این قدر پایگاه میری چرا یه لباس برای خودت نمیگیری؟ فقط با لبخند مواجه میشدم.
از بین همهی لباسهای بسیج، چفیه را که عامل مشخصهی رزمندگان اسلام است و آن را بر دوش نایب امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف حضرت آقا میبینیم، از همه بیشتر دوست داشت. گاهی که به شوخی حرفی میزدم، میگفت: شما نمیدونید این چفیه چیه و چه حرمتی داره.
راوی: ایران ابراهیمی ـ مادر شهید
خنده مادر
بیمار خندههای تواَم، بیشتر بخند ….
ظهرها وقتی از مدرسه به خانه میرسید، سرآسیمه به طرف من میآمد تا زیر گلویم را ببوسد. اگر در حال انجام کاری بودم، مچ دستم را میگرفت و زیر گلویم را میبوسید. بعضی اوقات که عصبانی بودم، جلوی راهم را میگرفت و شکلک درمیآورد تا بخندم. وقتی لبخند را بر چهرهام میدید، با خوشحالی میگفت: دیدی! حالا خندیدی! حالا خندیدی!
راوی: ایران ابراهیمی ـ مادر شهید
یا راهیان نور یا…
مراقب باشید. مواظب باشید و خاکریزهایتان را محکم کنید تا دشمن نتواند در سنگرهای شما نفوذ کند. با این روحیهی ایمانی و استوار است که میتوانید شاخهای استعمار را بشکنید و اسلحه را از دستش بگیرید تا ملتتان بتواند نفس بکشد، تا بتواند کشور را بسازد. (مقام معظم رهبری مدّظلهالعالی)
عشقش شهدا بود، ولی راهیان نور نرفته بود. خیلی دوست داشت به آن جا برود. قرار بود از طرف مدرسه آنها را ببرند ولی قسمت نشد. چند روزی به عید مانده بود، ماجرای راهیان نور را در خانه مطرح کرد و با مخالفت ما رو به رو شد. از او اصرار و از ما انکار. قرار بود پدرش برایش وسیلهای بخرد. وقتی برای رفتن پافشاری میکرد، پدرش گفت: یا این وسیله را برات میخرم یا میری راهیان نور.
بین دو راهی مانده بود. ولی بالاخره تصمیم جدی گرفت و راهیان نور را به آن وسیله ترجیح داد.
راوی: ایران ابراهیمی ـ مادر شهید
چه آمدنی!
روز اول عید در خانهی مادر بزرگش بودیم. آخرین لحظاتی بود که پیش هم بودیم. برای رفتن لحظه شماری میکرد. آرام و قرار نداشت. قرآن را آوردیم تا بدرقهاش کنیم. آنقدر شتاب داشت که حتی قرآن را هم با عجله بوسید.
همه میگفتند: امیرحسین! صبر کن، آرام باش، عجله نکن.
او هم آنقدر خوشحال بود که پشت سر هم میگفت: باید بریم، باید بریم.
رفت و آمد، اما چه آمدنی!
راوی: ایران ابراهیمی ـ مادر شهید
یا حیدر
مثل یک مرد بزرگ رفتار میکرد. فقط 15 سال داشت. به او گفتم: میخواهم یک باشگاه ورزشی برای بچّههای بسیج برپا کنم، کمکم میکنی؟
قبول کرد و پا به پای من زحمت کشید تا محل ورزش کردن بچّهها را آماده و تمرینات را شروع کردیم. همیشه اول جلسه حضور داشت. پر انرژی بود. آنقدر هیکل درشتی داشت که هر روز به او میگفتیم: امیرحسین تندتر بدو، باید لاغر بشی.
روزهای خوبی در باشگاه داشتیم. به تندرستیاش اهمیت میداد. بعضی مواقع با هم به کوهنوردی میرفتیم؛ این روحیهاش را دوست داشتم.
این روزها وقتی بچّهها در باشگاه تمرین میکنند، جای خالی صدای یا حیدرش را حس میکنم. به بچّهها گفته بودم: بعد از هر شمارش بگن یا حیدر. خدا میداند امیر که یا حیدر میگفت، تمام بچّهها انرژی میگرفتند.
روز تشییع، بالای پیکرش رفتم و فقط یک کلام به او گفتم: امیرجان! قرار نبود تنها بری. چرا پا نمیشی بریم تمرین باشگاه…
راوی: مهدی زارع ـ دوست شهید
دلم هوای هیئت کرده
هر موقع میخواستم بروم هیئت با امیرحسین تماس میگرفتم که تنها نباشم. یک روز به او زنگ زدم. گوشی را برداشت. گفتم: سلام امیر جان، خوبی؟ امشب بریم هیئت؟
مثل همیشه آماده بود. گفت: بله، چرا نیام، اتفاقا دلم هوای هیئت کرده.
خلاصه با موتور رفتم دنبالش و با هم رفتیم هیئت. در مراسم به نام مبارک حضرت سیّدالشهدا علیهالسلام که میرسید، حال و هوای دیگری پیدا میکرد.
بعد از تمام شدن عزاداری گفت: دلم هوای گلزار شهدا کرده.
با هم رفتیم زیارت قبور شهدا. گلزار شهدا را خیلی دوست داشت. این دفعه دیدارش با شهدا فرق میکرد. نگاهش به عکسهای روی قبور شهدا عوض شده و به آنها خیره شده بود و غبطه میخورد. خوشا به حالش، خیلی زود به قافلهی شهدا پیوست.
راوی: مهدی زارع ـ دوست شهید
بسیجی شب و روز نمیشناسد
ساعت حدود نه و نیم شب بود که تلفن همراهم زنگ خورد. گوشی را برداشتم. از پایگاه بسیج بود. در کمال ناباوری صدای امیرحسین را شنیدم. آن وقت شب که همه در خانههایشان بودند، او در پایگاه بسیج چه میخواهد؟
نمیخواست بگوید برای چه آن جاست، اما سماجت من باعث شد که علت ماندنش در پایگاه را بگوید. مانده بود تا پایگاه را تمیز کند. بدون آن که مزدی بگیرد یا توقع تشویق از سمت کسی داشته باشد. عشقی که به بسیج و سپاه در وجودش داشت، او را تا آن موقع شب در پایگاه نگه داشته بود.
راوی: حجّت اسدی ـ فرمانده پایگاه مقاومت بسیج محبینالمهدی عجّل الله تعالی فرجه الشّریف کرمان
کربلایی شد
راه کاروان عشق از میان تاریخ میگذرد و هرکس در هر زمرهای که میخواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند. اگرچه خواندن داستان را سودی نیست، اگر دل کربلایی نباشد. (شهید سیّد مرتضی آوینی)
شیرینزبان بود. مرا حاجی صدا میزد. به او میگفتم: امیرحسین جان! من حج نرفتم، فقط کربلا رفتم.
لبخندی میزد و میگفت: حاجی شما دعا کن من برم کربلا، من هم دعا میکنم شما بری مکه. دل پاکی داشت، خدا خواست و کربلایی شد.
راوی: غلامرضا ایلاقی حسینی ـ فرمانده حوزه مقاومت بسیجالمهدی عجّل الله تعالی فرجه الشّریف
نقش محوری
در پایگاه نقش محوری داشت. هر مسئولیتی که به او میدادیم، به بهترین نحو انجام میداد. همه فن حریف بود. در تمام برنامههای مهم پایگاه از جمله جذب نیروی انسانی در حلقههای صالحین، مؤثر بود. با رفتارش توانسته بود عدّهای را جذب پایگاه کند. خودش سرگروه حلقهی صالحین شده بود. به دلیل مسئولیتپذیری و پشتکاری که داشت فرمانده پایگاه، او را به عنوان جانشین خود قرار داده بود.
راوی: حسین باقری
بالاترین اجرها
از طرف پایگاه مقاومت بسیج انصارالحسین علیهالسلام در یکی از مناطق محروم استان کرمان به اردوی جهادی رفته بودیم. امیرحسین بچّهی فعالی بود. مثل همیشه، اکثر اوقات شاهد بودم به صورت جهادی و با علاقه و اشتیاق بیشتر نسبت به دیگران، فعالیت میکرد. چند روزی که با هم در اردوی جهادی بودیم، گاهی شبها کار محول شده به اعضای گروه را بدون اطلاع و خارج از نوبت خود انجام میداد.
او مصداق بارز حدیث امام علی علیهالسلام بود: شیعهی من کسی است که عابدان در شب و شیران در روز باشند.
به او اعتراض کردم و علت کارش را پرسیدم. گفت: بالاترین اجرها در گمنامیه و خداوند اینطور کارها رو بیشتر دوست داره.
این حرف او، مرا به یاد این سخن شهید آوینی میانداخت: گمنامی تنها برای شهرت پرستان دردآور است وگرنه بالاترین اجرها در گمنامی است.
راوی: حسین نخعی
جایگزین
به پایگاه بسیج آمده بود. این دفعه تنها نبود. برادر کوچکش امیرمحمّد را آورده بود تا برای او پروندهی بسیجی تشکیل دهد. امیرمحمّد خیلی شبیه خودش بود؛ دقیقاً مثل سیبی که از وسط نصف شده است. دبستانی بود، فکر کنم حدود 8 یا 9 سال داشت. وقتی به امیرحسین گفتم: سنّ برادرت کمه، با لحنی دلنشین گفت: باید از الآن بزرگ بشه و آموزش ببینه تا اگه روزی من نبودم او جای من باشه.
راوی: حسین نخعی
شهید امیرحسین ابراهیمی
زیاد از طرف بسیج به اردوی جهادی میرفت. یک دفعه که به شهداد رفته بود، توانسته بودند با بسیجیان، اطراف امامزادهی آن جا را بسازند. چند عکس را از همین اردوهای جهادی نشانم داد. در یکی از عکسها، تختهای پشت سر او و چند نفر دیگر بود که روی آن نوشته شده بود؛ شهید امیرحسین ابراهیمی.
جریانش را که پرسیدم، گفت: از من خواستن تا نام سه شهید معروف کشور را بنویسم، دو شهید را نوشتم و اسم خودم رو به عنوان سومین نفر اضافه کردم.
راوی: غلامعباس ابراهیمی ـ پدر شهید
آخرین رزمایش
روزهای آخر سال1392 بود. از طرف سپاه، رزمایشی برای بسیجیان گذاشته بودند. در پایگاه بودیم و داشتیم مهیای رفتن میشدیم که امیرحسین رو کرد به من و گفت: این آخرین رزمایشه که در اون شرکت میکنم بعد از این، از پایگاه میرم.
آن روز نفهمیدم و درک نکردم چه میگوید. گمان میکردم که میخواهد به پایگاه دیگری برود. هنگامیکه خبر شهادتش را آوردند، فهمیدم که او چه گفت.
راوی: حجّت اسدی
آقای اسماعیلی ببخشید!
خیلی بچّهی با وقار، متین و مؤدبی بود. در سفری که 14 خرداد 1392 برای شرکت در مراسم سالگرد ارتحال امام خمینی (ره) به تهران داشتیم، تعدادی از بچّهها آخر اتوبوس نشسته بودند و شلوغکاری میکردند و بلند بلند میخندیدند.
هر دفعه که صدای خندهی بچّهها بالا میگرفت امیرحسین از روی صندلی بلند میشد و در حالی که دست روی سینهاش میگذاشت، میگفت: آقای اسماعیلی ببخشید!
چند دفعه کارش را تکرار کرد تا من گفتم: امیرحسین مگه این بچّهها چی کار میکنن؟ فقط میخندن.
اما باز هم امیرحسین بلند میشد و به خاطر خندههای بچّهها، از من عذرخواهی میکرد.
وقتی دیدم نمیتوانم قانعاش کنم، خودم کنار بچّهها رفتم و شروع کردیم با آنها خندیدن. حالا من با بچّهها بودم و میخندیدم و دیگر امیرحسین نمیتوانست چیزی بگوید.
راوی: محمّدرضا اسماعیلی ـ مربی قرآن امیرحسین
راوی
به گفته دوستان، از یادمانهای هشت سال دفاع مقدس هستم و به اعتقاد خودم، از جاماندههای قافلهی شهدا. حدود 12 سال است که از راویان راهیان نور هستم. همانطور كه مقام معظم رهبری مدّظلهالعالی میفرمایند: زنده نگهداشتن یاد شهدا كمتر از شهادت نیست، من این روحیه را در بچّههای خانوك دیدم.
شهید سیّد رضا مهدوی از همرزمان خانوكی من بودند، از رزمندگان شجاع جنگ بود و در عملیاتهای طریقالقدس و آزادسازی بستان با هم بودیم. از دیگر شهدای خانوك، با شهید حاج حسین اسدی آشنایی داشتم كه عشق زیادی به شهدا داشت و در آخر هم به قافله شهدا پیوست.
حضرت آقا میفرمایند: «آیا نصف تأثیری كه حادثهی روز عاشورا بر مردم جهان گذاشت، هشت دفاع مقدس نمیتواند بر مردم كشورمان بگذارد؟»
تاکنون شاهد بودهایم که تعداد زیادی از كسانی كه برای اولین دفعه به این یادمانها میروند، پس از بازگشت بهکلی متحول میشوند.
سال1393 با بچّههای ولایی خانوك همراه بودیم. روز اول را به درستی به خاطر ندارم؛ اما روز دوم از آقای صباغ برای روایتگری استفاده نمودیم.
در روز سوم یعنی روز حادثه ابتدا به پاسگاه زید محل عملیات رمضان و یادمان شهدای لشكر 41ثارالله کرمان رفتیم. در آنجا، بچّهها حال و هوای دیگری داشتند و عزاداری باشکوهی كردند. پس از پاسگاه زید به سمت طلاییه حركت كردیم. آنجا هم عزاداری بچّهها به یاد ماندنی شد. دقایقی به اذان ظهر مانده بود. قرار بود به طرف هویزه برویم ولی اصرار همین عزیزان، باعث شد تا نماز ظهر اول وقت را در طلاییه اقامه کنیم.
پس از اتمام نماز به سمت اتوبوسها رفتیم. من در اتوبوس خانمها بودم؛ اما حواسم به اتوبوس آقایان هم بود تا دو اتوبوس همراه هم حركت كنند. بعد از گذشت نیم ساعت، آن حادثه رخ داد و 9 کبوتر عاشق پر کشیدند.
همه این شهدا به نحوی مثل حضرت زهرا سلاماللهعلیها شهید شدند. یكی از ناحیه پهلو، یكی صورت و… و آن هم درست در ایام فاطمیه.
روحشان شاد و یادشان تا ابد جاوید…
محمود شجاعی- راوی راهیان نور
پروندههای آسمانی
در چهلمین روز شهادت این عزیزان، مراسم با شكوهی در خانوک با حضورحجتالاسلام والمسلمین محمّدمهدی ماندگاری برگزار شد.
ایشان ضمن تبریك و تسلیت به خانوادههای داغ دیده، شهادت این عزیزان را از منظر قرآنی ثابت كردند و فرمودند: دفاع مقدس حادثهای بود كه تمام شد؛ ولی امروزه برای جوانان به یك موزه تبدیل شده است. دفاع مقدس یك فرهنگ است كه باید با آن زندگی كنیم؛ فرهنگی كه هر روز باید یادآوری شود.
این بچّهها جان باختگان عادی نیستند، اینها شهیدند. شاید از لحاظ سازمانی و اداری به آنها عنوان شهید ندهند، ولی بر اساس پروندهی آسمانی، شهید هستند و این پرونده دست خدا و اهلبیت علیهم السلام است. اینها در راه احیای فرهنگ شهدا رفتهاند. امروز كمتر جوانی پیدا میشود كه برای زیارت قبور شهدا000/20صلوات نذر كند. این بچّهها، مصداق آیه «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا الله عَلَیهِ فَمِنْهُم مَن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَن ینتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» هستند. قطعاً دلهایشان مملو از محبّت اهلبیت علیهمالسلام بوده است.
این بچّهها برای تفریح به این مناطق نرفتند؛ رفتند تا از شهدا مدد بگیرند، درس بگیرند، آموزههای دینی بیاموزند تا دینشان كامل شود. آیه قرآن میگوید: «وَ مَن یخرُجُ مِن بَیتِه مُهاجِراً إلَی الله» كسانی كه از خانه خارج میشوند، سفرشان به سوی خداست. نیّت و مقصدشان خدایی باشد، وقتیکه در این راه رفتند، نمیتوان به آنها گفت مردهی معمولی.
«ولا تَحسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ أموَاتَا بَل أحیاء عِندَ رَبِّهِم یرزَقُونَ»
امروز هركس بخواهد دفاع مقدس، كربلا و عاشورا را زنده كند، شمشیر لازم نیست، چون معركه نظامی نیست، باید در امتداد عاشورا و دفاع مقدس، کار فرهنگی کنیم.
مقام معظم رهبری مدّظلهالعالی، چندین مرتبه خودشان با وضعیت جسمانی كه داشتند در این مناطق حضور پیدا كردند و فرمودند: یكی از نمونههای بارز جهاد فرهنگی، عملیات فرهنگی و رزم فرهنگی، راهیان نور است. این بچّهها در جهاد فرهنگی هستند كه امروز ادامهی راه شهدا و عاشوراست و من یقین دارم كه شهید هستند.
بزرگمردان
پس از شهادت شهدای جهاد فرهنگی، بزرگ مردانی همچون سردار فضلی جانشین سازمان بسیج مستضعفین و مسئول قرارگاه راهیان نور سپاه، به نمایندگی از مقام معظم رهبری مدّظلهالعالی برای عرض تسلیت و تبریک به خانوادههای این عزیزان و زیارت قبور این شهدا به شهر شهیدپرور خانوک آمدند.
همچنین حاج حسین یکتا مسئول بنیاد فرهنگی خاتمالاوصیاء عجّلالله تعالی فرجهالشّریف برای دیدار با خانوادههای معزز این شهدا به شهر خانوک آمدند و ضمن تسلیت و تبریک، شهادت را هدیهای از طرف خداوند برشمردند که هرکس سعادت و لیاقت آن را ندارد.
شهید مصطفی چمران:
در دنیا آدمهایی هستند که به ظاهر زندهاند، نفس میکشند، راه میروند، حرف میزنند، زندگی میکنند اما در حقیقت اسیر دنیا، بردهی زندگی و ذلیل حوادث هستند.
اینان برای آن که نمیرند آن قدر خود را کوچک میکنند که گویا مردهاند، اما انسانهای آزاده ممکن است تا ابد زندگی نکنند، ولی تا آنجا که زنده هستند به راستی زندگی میکنند و با اختیار خود نفس میکشند و محکوم ارادهی دیگری نیستند و دیگران تسلیم او هستند.

شادی روح مطهر و ملکوتی شهدا صلوات
شهدای جهاد فرهنگی راهیان نور خانوک که نوروز سال 1393 در حادثه واژگونی اتوبوس در مرز منطقه عملیاتی طلائیه به شهدا پیوستند.
🌹 شادی روح این عزیزان و همه شهدای راهیان نور کشور صلوات






