وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید حسین مومنی فرزند علی

نام و نام خانوادگي: حسین مومنی

نام پدر: علی

تاريخ و محل تولد: 1336–ریحان شهر(اسلام آباد سابق)

شغل: _مسئول روابط عمومی شرکت زغال سنگ منطقه باب نیزو

تاريخ و محل شهادت: 1365/11/06 – شلمچه- عملیات کربلای 5

سن هنگام شهادت: 29 سال و 8 ماه

شهید حسین مومنی در سال ۱۳۳۶ در ریحانشهر(ریگ آباد از توابع شهرستان زرند در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود پدرش حاج علی کدخدای منطقه و از معتدمین محلی و همچنین از بزرگان منطقه بوده و با شغل کشاورزی امرار معاش می کرد. حسین مومنی تحصیلات ابتدایی تا سوم راهنمایی را در زرند گذراند و برای ادامه تحصیل تا اخذ مدرک دیپلم به کرمان آمد پس از پیروزی انقلاب، در سال ۶۱ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. از جریان غائله کردستان وارد مبارزات بعد از انقلاب شد و تا سال ۶۵ به موارد متعدد راهی جبهه شد سرانجام در ششم بهمن ۶۵ در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه دعوت حق را با شعر زیبای شهادت لبیک گفت. برادرش غلامرضا (محمد) نیز در عملیات کربلای ۴ به شهادت رسید.

شرح مختصری از بیست و نه بهار زندگی

بیست روز از خرداد 1336 می گذشت که در یک خانواده ی مذهبی از اهالی منطقه ی اسلام آباد(ریحان شهر فعلی)، پسری چشم به جهان گشود که «حسین» نام گرفت حسین که آخرین فرزند خانواده بود دوران ابتدایی شش ساله ی نظام قدیم را در دبستان دولتی قدیم زادگاهش سپری کرد و سپس راهی شهر زرند شد و بعد از خواندن کلاس هفتم و هشتم در دبیرستان «پهلوی (امام خمینی فعلی)، روانه ی شهر کرمان شد و در دبیرستان سعادت مشغول به تحصیل در رشته ی علوم تجربی شد. مدرک دیپلمش را که اخذ کرد به زادگاهش بازگشت و بعد از معاف شدن (معافیت کفالت) از خدمت سربازی مشغول کار در شرکت زغال سنگ منطقه ی اسلام آباد شد. روزگار جوانی حسین، مصادف با روزهای پرالتهاب انقلاب بود؛ روزهایی که او با تکثیر و پخش نوار، عکس و اعلامیه های حضرت امام و حضور در راهپیمایی ها در کنار دیگر غیور مردان و شیرزنان این سرزمین، سعی در پیروزی انقلاب داشت. او که شیفته ی حضرت امام بود دوازده بهمن ۵۷ خودش را به تهران رساند تا از نزدیک شاهد ورود ایشان به خاک مقدس و گلگون کشورمان باشد. حسین هیچ وقت نسبت به مسائل کشور بی تفاوت نبود، با آغاز غائله ی کردستان، راهی مهاباد شد تا به نبرد با ضد انقلاب بپردازد، وی بعد از مدتی حضور در آنجا به اسلام آباد بازگشت. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران او با اولین گروههای اعزامی راهی جبهه شد. سال ۵۸ بود که ستاد نماز جمعه در منطقه ی اسلام آباد شکل گرفت و اولین نماز جمعه در این منطقه برگزار شد. حسین که یک بسیجی خستگی ناپذیر و فعال بود به عنوان مسئول ستاد نماز جمعه، سهم زیادی در ترغیب مردم زادگاهش و روستاهای اطراف برای حضور در نماز جمعه داشت فعالیتهای او تنها محدود به نماز جمعه نبود، بلکه در کارهای فرهنگی، عمرانی و مذهبی منطقه از قبیل برگزاری جلسات دعا، برگزاری مراسم جشن در ایام دهه فجر و اعیاد مذهبی به خصوص جشن ولادت آقا امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف)، دعوت و اسکان روحانی در ایام ماه محرم و رمضان، فعالیت در زمینه ی لوله کشی آب، برق و راه زادگاهش و دایر کردن کتابخانه نیز غافل نشد. نیمه ی شعبان سال ۶۱ بود که حسین با انتخاب شریک زندگیش که از خانواده ی شهدا بود(خواهر شهیدان محمد کاظم و عبدالحسین عربنژاد، اهل خانوک) ، آغاز زندگی مشترکش را جشن گرفت از او یک دختر به یادگار مانده است که در نیمه شعبان سال ۶۲ چشم به جهان گشوده و به خاطر عشق و ارادتی که حسین به امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشریف) و مادر بزرگوار این حضرت داشت، نرجس نام گرفت. در همان سالها، حسین که به عنوان مسئول روابط عمومی شرکت زغال سنگ منطقه ی باب نیزو انتخاب شده بود، می کوشید تا گرهی از مشکلات مردم و کارگران بگشاید و باری از دوششان بردارد. او که در کنار کارش، از اوضاع جبهه و جنگ غافل نبود، در زمان حضورش در منطقه ی اسلام آباد، کمکهای مردم را جمع آوری می نمود و برای جبهه ها می فرستاد. تیر سال ۶۵ بود که او با حضور در جبهه به عنوان فرماندهی دسته ی یکی از گروهان های گردان ۴۱۱ لشکر ۴۱ ثار الله انتخاب شد و انجام وظیفه نمود. آبان سال ۶۵ بود که حسین برای آخرین بار عازم جبهه شد او قبل از اعزام به عنوان سرپرست اداره ی رفاه و خدمات ذوب آهن اسلام آباد انتخاب شده بود. سرانجام پرونده ی درخشان زندگی این بسیجی پرتلاش که به عنوان فرماندهی دسته در عملیات کربلای پنج حضور داشت، در ششم بهمن ۶۵ با پوشیدن جامه ی سرخ شهادت در خاک مقدس شلمچه بسته شد. پیکر مطهر او و برادرش «محمد» که در بیست و پنجم دیماه ۶۵ به شهادت رسیده و همچو او شهید عملیات کربلای پنج بود، در یک روز بر روی دستان مردم تشییع شدند و در جوار هم در گلزار شهدای اسلام آباد آرام گرفتند. یاد و نامشان چراغ راه حق پویان باد.

 فرازی از وصیت نامه

بارالها؛ شکر و سپاس که به من حقیر و بنده ی ضعیف خودت عنایت نمودی تا در صف مجاهدین راهت قرار گیرم. خدایا؛ تو را سپاس که توانستم در نبرد حق علیه باطل شرکت نمایم. پروردگارا؛ لسان از شکر تو ناتوان است و قلمم قادر به اینکه سپاست را وصف و ترسیم نمایم، نیست. خواهران و برادران؛ قدر خود را بدانید و شاکر باشید که در زمانی زندگی می نمایید که حکومت اسلامی به رهبری امام خمینی میباشد و بدانید که اطاعت از ایشان امری است واجب و طبق آیه ی قرآن «و اطيعوا الله وأطيعوا الرسول و اولى الأمر منكم» هر کس از امام اطاعت نکند، از پیامبر (صلی الله علیه و آله) اطاعت ننموده و هر کس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) اطاعت ننماید، از پروردگار متعال اطاعت ننموده و کسی که مطیع پروردگار نباشد، پیرو شیطان است و جایگاه شیطان و پیروانش، دوزخ است که بد جایگاهی می باشد. فرزندان خود را با اسلام و مکتب آشنا سازید و با قرآن و نهج البلاغه پرورش دهید تا در آینده دچار انحراف نشوند و پیرو وسوسه های شیطانی شیاطین قرار نگیرند. با هواهای نفسانی مبارزه نمایید و خودتان را در اختیار نفس قرار ندهید؛ بلکه نفس را به کنترل خود درآورید و بدانید که شیطان هر لحظه در کمین است و به عزت پروردگار قسم یاد نموده است که همه را منحرف سازد، به جز مخلصین؛ پس بدانید با دشمن خطرناکی روبرو هستید. نماز جمعه را فراموش ننمایید؛ چرا که در قرآن کریم و احادیث و روایات اسلامی بسیار سفارش شده است نسبت به شرکت در نماز جمعه و بدانید پشرفت انقلاب اسلامی به خاطر برگزاری نمازهای وحدت آفرین و دشمن شکن جمعه می باشد و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مورد فضیلت نماز جمعه فرموده اند: بر شما باد نماز جمعه؛ که همانا نماز جمعه حج فقرا است و امام باقر (علیه السلام) درباره ی نماز جمعه فرموده اند: هر کس سه هفته پشت سر هم، بدون عذر نماز جمعه را ترک نماید پروردگار مهر نفاق بر قلب او می زند به گونه ای که دیگر هدایت نمی شود. ای خواهران و برادران؛ این قدر خود را گول نزنید و کاری نکنید که آخرت خود را به خاطر کارهای بیهوده ی دنیوی از دست دهید. لحظات زودگذر هستند و فردا دیر است بترسید از روزی که ندا سر داده می شود که وامتازوا اليوم، أيها المجرمون.  واجبات را انجام دهید و از محرمات دوری جویید و نماز را به وقت بخوانید؛ چرا که تمام فریادها به خاطر نماز است، خمس و زکات را بپردازید که اگر نپردازید، زندگی خود را مملو از حرام گردانیده اید و پس از مرگتان، اولادهایتان از سرمایه ی شما استفاده می کنند و این شما هستید که باید در آخرت جوابگو باشید. جبهه ها را خالی نگذارید و بدانید عزت شما در جنگ و جهاد می باشد و کسانی که از جنگ دوری می کنند و به خود اجازه نمی دهند که حتی یک دفعه به جبهه قدم بگذارند، ذلت را اختیار نموده اند. بدانید که مرگ در جبهه نمی باشد و اجل هر کس تعیین شده است و هر موقع فرارسد، هر کجا و در هر حال مرگ به سراغ انسان می آید و مرگ با عزت، بهتر از زندگی با ذلت و خواریست. خوشا به حال کسانی که به لقاء الله می رسند و در جوار پروردگار متعال، پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه ی اطهار (صلوات الله علیهم اجمعین) زندگی می کنند. به فکر فقیران و مستمندان باشید و از اسراف دوری نمایید و تجملات و تشریفات را کم نمایید و صله ی رحم داشته باشید و قوم و خویشان را سرکشی نمایید و یتیمان را نوازش دهید. ای خواهران؛ حجاب را رعایت نمایید و بدانید سیاهی چادر شما از سرخی خون شهید کوبنده تر است و خاری برنده است به چشم شیطان و شیطان صفتان. یگانه بانوی اسلام درباره ی حجاب فرموده اند: ارزنده ترین زینتی که زن می تواند داشته باشد، حفظ حجاب است. همکاران گرامیم که در سنگر اقتصاد فعالیت دارید؛ بدانید زمانی که در حال استخراج زغال هستید و داخل چاه می روید، اگر نیت شما کار در راه رضای پروردگار باشد این کار شما عبادت است و ارزش دارد. کاری کنید که مملکت را از وابستگی نجات دهید و بدانید که کم کاری شما هم خیانت به مملکت است و هم حقوق خود را حرام نموده اید و در قیامت باید جوابگو باشید، سنگر اقتصاد، هم ردیف سنگر جبهه و جنگ می باشد و هر دو جبهه ی جنگ با دشمنان اسلام محسوب می شوند. دانش آموزان و دانشجویان عزیز؛ درسهای خود را خوب بخوانید و از فرصت تحصیل خود به نحو احسن استفاده نمایید و بدانید که اگر در تحصیل کوتاهی نمایید، خیانت به اسلام و مملکت نموده اید چرا که از  امکانات این مملکت برای تحصیل خود استفاده نموده اید. ای برادران حزب الهی؛ کاری نکنید که دانشگاه ها را تعدادی سودجو و سرمایه دار پُر نمایند، بلکه همه ی شما بایستی به دانشگاه ها راه یابید و در آینده به اسلام و مملکت اسلامی خدمت نمایید و بدانید کسی که فکرش غربی یا شرقی و یا در مسیر دیگری باشد چنانچه راهی دانشگاه شود در آینده برای اسلام و مملکت اسلامی کاری انجام نمی دهد و گره ای را باز نمی نماید؛ بلکه انگلی است برای این جامعه. پس به هوش باشید که منحرفین خیلی نقشه ها در سر دارند هر چند که کاری نمیتوانند انجام دهند؛ پس ای برادران دانش آموز و دانشجو؛ ارتباط خود را با حوزه قطع ننمایید و اتحاد خودتان را با قشر روحانی بیشتر نمایید. والده ام برادرم خواهرم همسرم و سایر بستگانم؛ از همه ی شما و سایرین طلب عفو و بخشش دارم و امیدوارم که همگی مرا حلال نمایید و دعا نمایید من جزو شهدای واقعی باشم و شما صبر و استقامت داشته باشید؛ ان الله مع الصابرين، و فقط برای مظلومیت اهل بیت (سلام الله عليهم) و واقعه ی جانگداز کربلا گریه نمایید. والسلام على من التبع الهدى -سرباز حقیر اسلام، حسین مؤمنی ۶ جمادی الاول ۱۴۰۷- ۱۳۶۵/۱۰/۱۷

برگهایی زرین از تقویم زندگی بسیجی شهید حسین مؤمنی

هم مؤذن، هم مكبر

نوجوانی بیش نبود که بر ترک موتورش سوار شدم تا برای تهیه ی علوفه ی گوسفندان، به صحرا برویم. چیزی به اذان ظهر نمانده بود که کارمان تمام شد. چادرشب علوفه را روی موتور گذاشتیم و به سمت روستا حرکت کردیم. فاصله ی زیادی تا مقصد نمانده بود که ناگهان موتور را نگه داشت، پیاده شد، دستش را روی گوشش گذاشت و مشغول اذان گفتن شد. اولین بار نبود که شاهد این کارش بودم، از همان کودکی، وقت نماز که فرامی رسید، به پشت بام خانه می رفت و اذان میگفت بزرگتر که شد محل اذان گفتنش، مسجد روستا بود، هم اذان میگفت و هم تکبیر نماز را.از اذان گفتن که فارغ شد سوار موتور شدیم و به سمت روستا رفتیم وارد خانه که شدیم، با وجود آنکه خسته بود، سجاده اش را پهن کرد و قامت به نماز بست هیچ چیز نمی توانست نماز اول وقتش را به تأخیر بیندازد؛ حتی بیماری، روزی را به خاطر دارم که به سختی بیمار بود، وقت نماز که فرارسید با آنکه توان ایستادن نداشت، به زحمت از جایش بلند شد و به دیوار تکیه داد تا بتواند نمازش را اول وقت به جا آورد. (راوی: فاطمه مومنی، خواهر شهید)

تأثیر مطالعه ی کتب دینی

قبل از انقلاب کارگاه قالی بافی داشتیم تعدادی شاگرد هم داشتیم که در این کارگاه به قالی بافی مشغول بودند. با پایان ساعت کاری، حسین همه را جمع میکرد و به آنها قرآن خواندن، قرائت صحیح نماز، احکام و اصول دین را می آموخت و آنها را تشویق می کرد خواهر و برادرهایشان را بیاورند تا آنها نیز نماز، قرآن و احکام دین را بیاموزند. او همه ی این کارها را در حالی انجام میداد که سنی نداشت و دانش آموز مقطع راهنمایی بود. بی گمان او تمام آموخته هایش را مدیون مطالعه ی کتب مذهبی و دینی بود. (راوی: فاطمه مومنی، خواهر شهید)

فعال انقلابی

 روزگار جوانی حسین، مصادف با روزهای پرشور انقلاب بود، روزهایی که زن و مرد، پیر و جوان این مملکت در کنار هم برای سرنگونی رژیم ستم شاهی مبارزه می کردند حسین هم از جمله کسانی بود که علیه حکومت پهلوی فعالیت میکرد به خاطر دارم نوارهای امام را با خودش به خانه می آورد، خانه که خلوت می شد، پشت درهای بسته این نوارها را پیاده می کرد و آنها را تکثیر می نمود و بین مردم پخش می کرد. او در برپایی تظاهرات نقشی مهم و اساسی داشت با کمک دوستانش مردم را جمع می کرد و علیه رژیم تظاهرات به راه می انداخت. گاهی عده ای شکایتش را نزد پدرم که کدخدای روستا بود، می کردند و پدر این شکایت و اعتراضها را به گوشش می رساند اما او که گوشش به این حرفها بدهکار نبود همچنان به فعالیتش ادامه می داد. او به عنوان یک فعال انقلابی خودش را سرباز امام میدانست؛ سربازی خستگی ناپذیر که حاضر بود جانش را برای مقتدایش بدهد.(راوی: زهرا مومنی، خواهر شهید)

پایه دبستان که گذاشتیم با هم دوست شدیم، دوستی ای که سالها ادامه پیدا کرد و پایدار ماند. دوره ی دبستان را با هم به پایان رساندیم و برای ادامه ی تحصیل به کرمان رفتیم آنجا در یک اتاق اجاره ای با هم بودیم. در سمان به پایان رسید و هر دو دیپلم گرفتیم اما دوستیمان همچنان ادامه داشت. در روزهای پرالتهاب انقلاب هر دو شانه به شانه ی هم در راهپیمایی هایی که در کرمان برگزار شد شرکت می کردیم. آن زمان، او یکی از افراد انقلابی و فعالی بود که علیه رژیم پهلوی فعالیت می کرد. یادم است هنوز در اسلام آباد آب لوله کشی نداشتیم فقط شرکت ذوب آهن یک خط لوله ی باریک در مجاورت خیابان اصلی کشیده و هر پانصد متر، یک شیر برداشت آب نصب کرده بودند شبها ساعت که از دوازده رد میشد حسین مقداری اعلامیه کنار هر یک از شیرها می گذاشت و مردمی که صبح برای برداشت آب می آمدند اعلامیه ها را بر می داشتند و با خواندن آنها در جریان پیام های امام قرار می گرفتند. یادم است حسین آیاتی از قرآن را که مضمونشان تشویق مسلمانان برای مبارزه علیه کفر بود می نوشت و در تکیه ی سیدالشهدا (علیه السلام) نصب میکرد تا اذهان مردم بیدار شود و دلهایشان آماده ی مبارزه با کفر و ظلم و ستم. (راوی: علی احمدی، دوست شهید)

عین سعادت

سر نترسی داشت و در روزهای پرالتهاب انقلاب بی محابا علیه رژیم شاه فعالیت می کرد. روزی را به یاد دارم که الاغی را با خودش به خانه آورد و به من گفت جلوی این الاغ بایست و نگذار حرکت کند، می خواهم روی بدنش چیزی بنویسم نگاهی به الاغ انداختم و گفتم: داداش من میترسم؛ اگر وسط کار به من لگد زد و یا گازم گرفت، چه کار کنم؟! خندید و گفت: نترس، این حیوان زبان بسته کاری به تو ندارد. فقط جلویش چند لحظه بایست، همین. با ترس و لرز جلوی الاغ ایستادم تا حرکت نکند، او هم با برس و رنگ، روی بدنش درشت نوشت: مرگ بر شاه. کارش که تمام شد الاغ را به سمت ورودی خانه برد و در را باز کرد تا حیوان به کوچه برود. یک نفر که الاغ را در حال بیرون آمدن از خانه ی ما دیده بود و نوشته ی روی بدنش را خوانده بود، موضوع را به اطلاع رئیس پاسگاه رساند. آن زمان پدرم کدخدای ده بود. رئیس پاسگاه نزد پدر آمد و گفت: کدخدا، خودت بگو من با پسرت چه کار کنم؟ روی بدن یک الاغ نوشته مرگ بر شاه و آن را توی کوچه خیابان رها کرده. بهتر است به او تذکر دهید تا دست از این کارهایش بردارد؛ وگرنه سرش را به باد می دهد. پدر که در ذهن و تصور خودش الاغ را با آن نوشته در حال چرخیدن در کوچه و خیابان مجسم کرده بود و سعی میکرد به زور جلوی خنده اش را بگیرد، به رئیس پاسگاه قول داد تا از حسین بخواهد دیگر به این کارهایش ادامه ندهد. به خاطر دارم پدر تمام حرفهای رئیس پاسگاه را برای حسین بازگو کرد و به او گفت: پسرم! دست از این کارها بردار، می ترسم آخر تو را بکشند. او در جواب پدر :گفت خیالت راحت این شاه رفتنی است و هیچ اتفاقی برای من نمی افتد، من هم دست از این کارها برنمی دارم و به مبارزاتم ادامه می دهم؛ حتی اگر کشته شوم؛ چرا که مبارزه کردن با این رژیم خائن و کشته شدن در این مسیر، عین سعادت است. (راوی: زهرا مومنی، خواهر شهید)

تا آخرین قطره ی خون

سال ۵۶ بود که هم قسم شدیم و فعالیتهای انقلابیمان را آغاز کردیم. یک شب اخبار اعلام کرد: عده ای از مردم در شهرهای بزرگ به خیابانها ریخته اند و علیه رژیم پهلوی شعار داده اند، مأموران حکومت هم برای متفرق کردنشان، آنها را به رگبار بسته اند، در این میان عده ای کشته شده اند. شنیدن این خبر، خونمان را به جوش آورد و ما را برای ادامه ی مبارزه مصمم تر کرد. فردای آن روز، به کرمان رفتیم و پای سخنرانی حاج آقا محمودی در مسجد ملک نشستیم چند روز بعد، راهی شیراز شدیم تا نوار عکس و اعلامیه های امام را به کرمان بیاوریم این کار در خفای کامل، با موفقیت به پایان رسید. نوارها را بعد از پیاده کردن، تکثیر نمودیم و در اسلام آباد و روستاهای اطراف پخش کردیم. ماه محرم که از راه رسید، موقعیت را برای مبارزه و تبلیغ علیه رژیم پهلوی مناسب دیدیم و با حضور در مجالس روضه و عزا، به پخش اعلامیه های امام پرداختیم. یادم است وارد این مجالس می شدیم و مقداری اعلامیه و عکس را روی منبر می گذاشتیم تا به راحتی در دسترس مردم باشند. به مرور، متوجه شدیم چند نفر مأمور شناسایی و دستگیر کردن ما شده اند. دیگر ماندن در منطقه به صلاحمان نبود؛ برای همین به تهران رفتیم. این بار مقصدمان دفتر شهید طالقانی و شهید بهشتی بود. آنجا کارت مجاهدین اسلام را گرفتیم و قسم خوردیم تا آخرین قطره ی خونمان، با نیروهای انقلابی همکاری کنیم. این قسم، روحی تازه در کالید جانمان دمید و شور و اشتیاقمان را برای مبارزه دو چندان کرد. مأمور شدیم مقداری عکس و اعلامیه به کرمان ببریم. بعد از آنکه حسین آنها را روی شکمش بست و لباس گشاد پوشید، به سمت کرمان راه افتادیم. لطف خدا شامل حالمان شد و به سلامت مأموریت را به سرانجام رساندیم. مدتی بعد از این ماجرا، باز آهنگ شیراز کردیم تا از آنجا روانه ی بندرعباس شویم. مأموران ساواک که از مأموريت ما باخبر شده بودند در یک ایست بازرسی در مسیر بندرعباس ما را دستگیر کردند و به باد کتک گرفتند. راه را ادامه دادیم تا به بندرعباس رسیدیم؛ با این تفاوت که این بار در بند مأموران ساواک بودیم و نمی دانستیم چه سرنوشتی در انتظارمان است. به آنجا که رسیدیم ما را با یک جیپ روباز به کلانتری شماره ی هفت بردند. سه شبانه روز بازداشت بودیم؛ سه شبانه روزی که با بازجویی و شکنجه سپری شد. خداخدا می کردیم که به نحوی از دست مأموران نجات پیدا کنیم و خدا خیلی زود جوابمان را داد، ما را از کلانتری بیرون بردند تا به جای دیگری منتقل کنند که توسط یک دوست موفق به فرار شدیم. ما که هم قسم شده بودیم تا آخرین قطره ی خون دست از مبارزه برنداریم، علیرغم همه ی سختیهایی که متحمل شده بودیم پا پس نکشیدیم و پای قسممان ایستادیم تا شاهد طلوع خورشید فجر در این کشور باشیم؛ خورشیدی که سرانجام در صبح ۲۲ بهمن ۵۷ طلوع کرد و همه ی ظلمات را با انوار طلایی خود، از بین برد. (راوی: علی گلستانی، دوست و همرزم شهید)

به شکرانه ی پیروزی انقلاب

۲۶ دیماه ۵۷ بود که خبر فرار شاه در تمام کشور پیچید؛ خبری که موجی از شادی به راه انداخت و هر کسی به شکلی این شادی را ابراز می کرد حسین هم که از این قاعده مستثنی نبود، شاد و خندان بین مردم شیرینی پخش می کرد و به همه تبریک می گفت. چند روز بعد، خبر رسید که امام در روز دوازده بهمن وارد ایران می شود حسین به محض شنیدن این خبر، تصمیم گرفت راهی تهران شود تا بتواند رهبر و مقتدایش را از نزدیک زیارت کند. روزی که از تهران برگشته بود با شور و حرارتی خاص لحظه ی ورود امام را با حرفهای دلنشینش برای مردم به تصویر می کشید و می گفت جایتان خالی، عده ی زیادی به استقبال امام آمده بودند، هر جا را که نگاه می کردیم، جمعیت موج میزد؛ حتی بالای درختان و روی پشت بام خانه ها، همه آمده بودند تا رهبرشان را از نزدیک ببینند، پای سخنانش بنشینند و با تمام وجود، گوش به فرمانش باشند. ۲۲ بهمن ۵۷ بود که خبر پیروزی انقلاب مثل بمب در تمام دنیا صدا کرد، حسین به شکرانه ی این پیروزی بزرگ، سجده ی شکر به جا آورد و بار دیگر با پخش شیرینی، کام مردم را شیرین کرد.(راوی: زهرا مومنی، خواهر شهید)

فعالیت برای تأمین امنیت مردم و منطقه

انقلاب که پیروز شد، امام فرمودند: هر کسی تأمین امنیت منطقه ی خود را بر عهده بگیرد. حسین که فدائی و شیفته ی امام بود و اطاعت از فرامین ایشان را امری واجب می دانست، به اتفاق چند تن از دوستانش، گروهی را برای تأمین امنیت منطقه ی اسلام آباد که به خاطر شرکت زغال سنگ، منطقه ی حساس و مهمی به حساب می آمد، تشکیل دادند. شب که از راه می رسید، آنها در مبادی ورودی اسلام آباد مستقر می شدند و امنیت روستا را با ایست بازرسی و گشتهای شبانه تأمین می کردند تا به این طریق افراد مشکوک و یا ضد انقلاب نتوانند امنیت این منطقه ی حساس کارگری را به خطر بیندازند. سه ماه تمام کار آنها حفاظت از منطقه و تأمین امنیت مردم بود.(راوی: فاطمه مؤمنی، خواهر شهید)

بازپرداخت اقساط وام دیگران

اوایل انقلاب بود من به عنوان نماینده ی فرمانداری در منطقه ی ریحان شهر کار می کرد، به اتفاق حسین و چند نفر از دوستان با سرمایه ی خودمان صندوق قرض الحسنه ای راه انداختیم و هر کدام مبلغی در آن گذاشتیم تا هر گاه کسی به پول نیاز داشت به او وام بدهیم؛ وامی که بازپرداختش به صورت اقساط ماهانه بود. حسین مسئول این صندوق بود. بعد از شهادتش فهمیدیم او برخی مواقع از کسانی که توانایی بازپرداخت وامشان را نداشتند، پول نگرفته و از جیب خودش وام آنها را پرداخته است.(راوی: جواد عربنژاد، دوست شهید)

باید آنها را از این کار منع کنیم

به یک جشن عروسی دعوت بودیم با هم به آنجا رفتیم، جلسه شلوغ بود، ریش سفیدها و بزرگترها دورتادور نشسته بودند و تعدادی از جوانان هم در یک اتاق جمع شده بودند و با ضربه زدن به پشت یک پارچ پلاستیکی، تنبک می زدند و می خواندند حسین با دیدن این وضع، رو به من کرد و گفت: این کارشان درست نیست کشور ما درگیر جنگ است و تعداد زیادی از جوانانمان در جبهه ها پرپر شده اند، آن وقت این جوانان اینجا تنبک می زنند و آواز می خوانند کاش حداقل به حرمت خون شهدا این کار را نمی کردند. باید آنها را از این کار منع کنیم. در جوابش :گفتم بی خیال این کار شو، شاید از دستمان ناراحت شوند ما اینجا فقط مهمانیم؛ اگر دوست داشتیم، می مانیم و اگر دوست نداشتیم و معذب بودیم، می رویم. حسین که با این حرفم قانع نشده بود زیر لب آیه ی جهاد را زمزمه کرد و از جایش بلند شد و نزد جوانان رفت. تمام تصورم این بود که آنها در مقابل حسین، موضع بگیرند و حرفش را قبول نکنند، اما بر خلاف تصورم، آنها در مقابل حرفهای حسین که با روی خوش آنها را بر زبان آورد، کوتاه آمدند و دیگر به کارشان ادامه ندادند.(راوی: علی احمدی، دوست شهید)

 فعالیتی ستودنی برای برگزاری نماز جمعه

برای نماز جمعه اهمیت زیادی قائل بود، صبح جمعه که از راه می رسید، ماشینی از ذوب آهن تحویل می گرفت، روی آن بلندگو می بست و برای تبلیغ نماز جمعه به روستاهای اطراف (حمیدیه، تیکدر، خانوک و ….) می رفت. گاهی از بلندگوی دستی برای تشویق مردم جهت شرکت در نماز جمعه استفاده می کرد. همیشه تبلیغاتش را با خواندن آیه ای از سوره ی جمعه آغاز میکرد و با استناد به احادیث و روایات، فضائل نماز جمعه را برای مردم بر می شمرد و آنها را به حضور در این نماز وحدت آفرین و دشمن شکن تشویق می کرد. حضور مردم در نماز جمعه آنقدر برایش اهمیت داشت که گاهی تبلیغ کردن را از عصر پنجشنبه شروع می کرد. روزهای جمعه بعد از آنکه کار تبلیغ به پایان می رسید از اتوبوسهای ذوب آهن برای رساندن مردم روستاهای اطراف به میعادگاه نماز جمعه استفاده می کرد تعداد زیادی پلاکارد و تابلو هم در جاهای مختلف نصب کرده بود که مزین به آیات روایات و احادیثی در وصف نماز جمعه بودند. او همه ی این کارها را به منظور هر چه باشکوه تر برگزار شدن این فریضه ی الهی انجام می داد و با تمام وجود، اعتقاد داشت برگزاری یک نماز جمعه ی باشکوه، کمر دشمن را می شکند و به پیشبرد اهداف انقلاب کمک می کند. او به عنوان مسئول ستاد نماز جمعه، بسیار فعال بود و بازوی توانمندی برای امام جمعه به شمار می رفت؛ به گونه ای که وقتی خبر شهادتش را به حاج آقا صالحی (امام جمعه وقت اسلام آباد) دادند، بسیار متأثر شد و گفت: من یکی از بازوان توامندم را از دست دادم.(راوی: سیدعلی موسوی، دوست و همرزم شهید)

غریب نوازی

در منطقه ی اسلام آباد علاوه بر مردم بومی کارگرانی زندگی می کردند که از نقاط مختلف کشور برای کار در شرکت زغال سنگ به آنجا آمده بودند. حسین علاوه بر اینکه نسبت به اوضاع زندگی مردم زادگاهش بی تفاوت نبود، در قبال ساکنان جدید منطقه هم احساس مسئولیت میکرد و می کوشید قدمی برای رفاه و بهبود اوضاع زندگیشان بردارد. در روزگار جنگ، عده ای از این کارگران به خاطر حضور در جنگ شیمیایی شده بودند، وقتی آنها از جبهه برگشتند حسین که می دانست شیر برایشان خوب است از روستاهای دور و نزدیک شیر تهیه می کرد و در خانه های تک تکشان می فرستاد. از آنجا که اهل ریا و خودنمایی نبود در این مورد به گونه ای عمل میکرد که کسی جز خدا شاهد غریب نوازیش نباشد. هرگز از خاطرم نمی رود که میگفت: «اینها اینجا غریبه اند و کسی را ندارند، باید هوایشان را داشته باشیم و از هیچ کمکی در حقشان دریغ نکنیم.(راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

اینها وقف مسجدند

خرداد سال ۶۰ بود که برادرم در جبهه ی سوسنگرد به شهادت رسید. برای برگزاری مراسم هفتمش، فرشهای مسجد را جمع کردیم و به بهشت زهرا بردیم مشغول پهن کردن فرشها بودیم که حسین از راه رسید، فرشها را که دید، گفت: چه کسی اینها را به اینجا آورده؟ گفتم: ما آوردیم، چطور؟! خم شد، گوشه ی یکی از فرشها را بالا زد و گفت: مگر نوشته ی گوشه ی فرش را ندیدید؟! مگر نمی دانید که این فرشها وقف مسجد هستند و کسی حق ندارد آنها را از مسجد بیرون ببرد؟ نشستن روی این فرشها، از لحاظ شرعی اشکال دارد تا جمعیت نیامده اند، سریع اینها را جمع کنید و به مسجد برگردانید. من که تازه متوجه نوشته ی روی فرشها شده بودم با عجله آنها را جمع کردم و به مسجد بردم. و این درسی بود که حسین به من آموخت. (راوی: رسول مومنی (برادر شهید اکبر مومنی)، دوست شهید)

می ترسم اجرم کم شود

یکی از جمعه های زمستان سالهای ابتدایی جنگ بود و ما در پادگانی در جبهه مستقر بودیم. تازه از خط مقدم آمده بودیم حسین که مقید به غسل جمعه بود، قصد داشت در آن هوای سرد، با آبی که دست کمی از سردی هوا نداشت غسل کند به او گفتم: اگر توی این هوای سرد با این آب غسل کنی، بدون شک مریض می شوی. بیا با هم به شهر برویم تا یک حمام عمومی پیدا کنیم؛ آن وقت تو آنجا با خیال راحت، غسل جمعه ات را انجام بده. پیشنهادم را نپذیرفت و گفت: می ترسم با حضورم در شهر چشمم به خانواده هایی بیفتد که مشغول تفریح اند و با دیدن آنها یاد زن و فرزند خودم بیفتم و با خودم بگویم ای کاش الآن کنار خانواده ی خودم بود و با گفتن همین یک جمله، اجرم کم شود من ترجیح می دهم در اینجا با همین آب سرد غسل کنم، در عوض اجرم ضایع نشود. (راوی: حاج اکبر عربنژاد(پدر شهید حمید عربنژاد)، همرزم شهید

پرداخت خمس مال

برای خودش تاریخی مشخص کرده بود که در آن تاریخ، حساب سالش را می کرد و خمس مالش را می پرداخت. در این میان آنچه که برایم سؤال برانگیز شده بود این بود که هر وقت حساب سالش را می کرد، مبلغی اضافه می پرداخت. یک بار علت این کارش را پرسیدم، گفت: احتمال می دهم که در طول سال بر سر سفره ای مهمان شده باشم که میزبان خمس مالش را نپرداخته باشد و من این مبلغ اضافه را به خاطر همین یک احتمال می دهم. (راوی: حجت الاسلام احمد زارعی،دوست شهید)

فصل برداشت پسته بود به باغ رفتیم تا به پدرش در چیدن بسته کمک کنیم گرم کار بودیم که به او گفتم: حسین جان از وقتی که کارمان را شروع کرده ایم ندیدم که پسته بخوری حداقل یک دانه بخور تا مزه شان را ببینی، او که می دانست سال خمسی پدرش بعد از فصل برداشت پسته است، در جوابم گفت: هر وقت کار پسته چینی به پایان رسید و پدرم خمسشان را داد، از آنها می خورم. (راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

غسل و نمازی که هرگز ترک نشده

غسل جمعه و نماز جمعه اش هرگز ترک نشد، حتی زمانی که در مسافرت بود. یکی از دوستانش که اهل راور بود، در اثر حادثه ی تصادف از دنیا رفت روز جمعه ای بود که راهی آنجا شدیم تا در مراسم ترحیمش شرکت کنیم. چیزی به ظهر نمانده بود که به آنجا رسیدیم بلافاصله غسل جمعه کرد و بعد از حضور در نماز جمعه، به مجلس ترحیم دوستش رفت.(روای: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

همیشه مرا هم تشویق می کرد از نماز جمعه غافل نشوم، پانزده روز از تولد دخترم می گذشت که گفت: آماده شو تا با هم به نماز جمعه برویم؛ شاید این کار برایت سخت باشد اما این سختی را به جان بخر تا از فضیلت نماز جمعه محروم نشوید.(روای: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

این جمله اش را هرگز فراموش نمی کنم که می گفت: حضو در نماز جمعه فضیلت زیادی دارد، تمام تلاشتان بر این باشد که خود را از این فضیلت محروم نکنید حتی اگر کار دارید و سرتان شلوغ است. خودش هم به حرفی که می زد پایبند بود و به آن عمل میکرد. روز جمعه بود که برای پسته چینی به باغ پدرش رفتیم تا کمک حالش باشیم نزدیک ظهر کارش را رها کرد تا به نماز جمعه برسد.(روای: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

 با آغاز جنگ، پایش به جبهه باز شد زمانی هم که در مرخصی به سر می برد از پای نمی نشست و به جمع آوری کمکهای مردمی برای جبهه ها می پرداخت روزی را به خاطر دارم که کاروان حامل کمکهای مردمی از خانوک روانه ی اهواز بود، من به اتفاق حسین و همسرم با این کاروان همراه شدیم. همسرم راننده ی یکی از ماشینهای این کاروان بود. بعد از سه روز کمکها را به مقصد رساندیم و برگشتیم، ما از ماشینهای دیگر جلو افتادیم. چیزی به اذان ظهر جمعه نمانده بود که نزدیک کازرون رسیدیم حسین گفت: بهتر است تا رسیدن ماشینهای دیگر به کازرون برویم و در نماز جمعه شرکت کنیم. با پیشنهادش موافقت کردیم و به کازرون رفتیم کنار یک حمام عمومی ایستاد و غسل جمعه اش را انجام داد. با هم به تکیه ای که اول شهر بود و تازه دیوارهایش را بالا آورده بودند و میعادگاه نماز جمعه بود رفتیم. نماز که به پایان رسید، حسین لبخند زنان گفت: ما به هدف خودمان که شرکت در نماز جمعه بود رسیدیم، حالا می توانیم با خیال راحت به راهمان ادامه دهیم.(راوی: زهرا سادات مهدوی، مادر خانم شهید)

جمعه ای را به خاطر دارم که شهادت یکی از ائمه (صلوات الله علیهم اجمعین) بود و ما در جبهه حضور داشتیم. حسین که مقید به نماز جمعه بود و به هیچ شکلی حاضر نبود از فضیلت این نماز محروم شود، نزدم آمد و گفت: حاضری با هم به اهواز برویم تا خودمان را به نماز جمعه برسانیم؟ فکر کردم قصد مزاح دارد وقتی که فهمیدم مزاحی در کار نیست با تعجب :گفتم: فرمانده به ما مرخصی نمی دهد؛ اگر هم مرخصی بدهد باید چند ساعت در راه باشیم تا بتوانیم خودمان را به اهواز برسانیم؛ آن وقت تو چطور میخواهی خودت را به نماز جمعه برسانی؟! با اعتراض گفت: مگر ما برای چه منظوری به جبهه آمده ایم و می جنگیم؟ مگر نه اینکه به خاطر دفاع از ایمان و عقیده مان است که اینجاییم؟! نماز جمعه هم بخشی از همین ایمان و عقیده است؛ نماز جمعه ای که کمر دشمن را می شکند و با وحدتی که بین مسلمانان ایجاد مینماید میتواند هزاران بار از گلوله های ما برای دشمن خطرناک تر باشد. حق با او بود دیگر حرفی برای گفتن نداشتم به نیت شرکت در نماز جمعه، به سمت اهواز حرکت کردیم. مسافت زیادی تا آنجا داشتیم، مسافتی که تکه به تکه اش را میبایست با عوض کردن ماشین طی می کردیم. در ادامه ی مسیر به نقطه ای رسیدیم که دیگر ماشینی در کار نبود و مجبور بودیم با پای پیاده برویم. هنوز زمان زیادی از پیاده رویمان نگذشته بود که به گردان محرم رسیدیم که با چند سرباز ارتش که مقر خود را گم کرده بودند برخورد کردیم. ساعت ۱۰ بود و هنوز تا اهواز راه زیادی مانده بود. حسین به سربازان ارتش اشاره کرد و خطاب به من گفت: باید آنها را به مقرشان برسانیم تا خدایی ناکرده اشتباهی به سمت خاکریز دشمن نروند. کار رساندن آنها به مقرشان که حوالی اروندرود بود تا ساعت چهار بعد از ظهر طول کشید. گرچه آن روز نتوانستیم به نماز جمعه برسیم اما عقیده ی حسین بر این بود که چون از ابتدای حرکت، نیتمان شرکت در نماز جمعه بوده، ما هم در ثواب نمازگزاران شریک بوده ایم.(راوی: علی گلستانی، دوست و همرزم شهید)

همیشه در راه خیر قدم بگذار

اخلاق نیکویی داشت و همیشه با رفتار زیبایش درسهای بزرگی به ما می داد. گاهی در عالم رفاقت مرا موعظه میکرد و پندهایی دلنشین می داد؛ پندهایی که هنوز گذر زمان نتوانسته غبار فراموشی بر آنها بنشاند. یادم است می گفت: همیشه در راه خیر قدم بگذار و سعی کن دیگران را از قدم گذاشتن در راه شر بازداری تا آنجا که می توانی بکوش تا راه شر را از پیش پای مردم برداری و آنها را به سوی خوبیها سوق دهی هر گاه عده ای را مشغول جنگ و دعوا دیدی، به جای ایستادن و تماشا کردن جلو برو و با گفتار نیک بین آنها صلح و آشتی برقرار کن؛ حتی اگر خودت در این میان کوچک شوی. (راوی: علی اسدی،شوهر خواهر شهید)

زجر می کشم وقتی که می بینم…..

یاد روزهای پرخاطره ای که در کنار عمو گذراندم به خیر، روزهایی که هر لحظه اش برای من یک درس داشت. به یاد دارم زمانی که دانش آموز کلاس پنجم ابتدایی بودم مدرسه که تعطیل می شد، به بانک می رفتم و کنار دست عمو می نشستم تا اسکناسهای ده و بیست تومانی پاره را چسب بزنم و آنها را دسته بندی کنم. ایام دهه ی فجر بود، یک روز مشغول ترمیم کردن اسکناسها بودم که متوجه شدم عمو خیلی ناراحت است. رابطه ی صمیمانه ای بین من و عمو بود، آنقدر که گاهی با هم درد دل میکردیم و حرف می زدیم. به پشتوانه ی همین رابطه ی صمیمانه، در حالی که به چهره ی محزون عمو زل زده بودم، گفتم: عمو جان! چی شده؟ چرا امروز اینقدر ناراحتی؟ آهی کشید و گفت: از موضوعی ناراحتم که اینجا نمی توانم در موردش حرف بزنم، بعداً علت این ناراحتی را به تو می گویم. آن روز معلم از ما خواسته بود به مناسبت دهه ی فجر انشا بنویسیم چیزی به غروب نمانده بود که به خانه ی عمو رفتم تا هم انشایم را بنویسم و هم علت ناراحتیش را بپرسم. با کمک عمو نوشتن انشا را شروع کردم کارم که به پایان رسید، گفتم: عمو جان! نمی خواهی بگویی امروز از چی ناراحت بودی؟ آهی عمیق تر از آه قبلی کشید و در حالی که پرده ی نازک اشک حجاب چشمانش شده بود، گفت: من خیلی زجر می کشم وقتی که می بینم بعضی از کسانی که در ارگانهای دولتی از جمله بانک کار می کنند و با سوء استفاده از مقام و سمتشان دست به کارهای پلید و غیر اخلاقی میزنند من تحمل دیدن این گونه مسائل را ندارم و نمی توانم ساکت بنشینم و روی کارهایشان سرپوش بگذارم. به این قسمت از حرفهایش که رسید، سکوت کرد و به نقطه ای نامعلوم خیره شد، در حالی که من نمی دانستم منظورش از کارهای پلید و غیر اخلاقی چیست. مدتی بعد از این ماجرا فهمیدم که منظور عمو اختلاس بوده که چند نفر از کارمندان بانک درگیر آن شده بودند و او که متوجه این موضوع شده بود، با تمام وجود در مقابلشان ایستاد و پول را به بانک برگرداند. (راوی: رسول مومنی فرزند شهید محمد مؤمنی، برادر زاده شهید)

با شیطان درون خود بجنگید

حسین به شدت از اسراف کردن بیزار بود و هر گاه موردی را می دید تذکر می داد. گاهی بعد از توزیع غذا بین رزمندگان عده ای باقیمانده ی غذایشان را دور می ریختند حسین هر گاه شاهد این گونه صحنه ای بود ناراحت می شد و می گفت: دوستان از اسراف کردن بپرهیزید، غذایی که می خورید، از طریق کمکهای مردم به جبهه ها تأمین میشود و کسی حق ندارد این کمک و بخشش ملت را با اسراف و بریز و بپاش هدر دهد. او اسراف کردن را تنها شامل آب و غذا نمی دانست معتقد بود کسی که از وقتش به خوبی استفاده نمی کند نیز اهل اسراف است هنوز به خاطر دارم که در این مورد میگفت: برادران عزیز! جبهه محیطی مناسب برای خودسازیست، ما به اینجا نیامده ایم که فقط با دشمن بجنگیم، آمده ایم تا با شیطان درون خود نیز بجنگیم. پس باید تمام توان خود را برای جنگ با شیطان درون و سازندگی روح خود به کار گیریم تا موفق شویم. گاهی علت عدم موفقیت ما در بعضی کارها استفاده ی نادرست از وقت است. شک نداشته باشید کسی که از وقتش درست استفاده نکند دچار اسراف شده و این اسراف غم و اندوه به دنبال دارد.(راوی: سیدعلی موسوی، دوست و همرزم شهید)

یکی از همرزمانش می گفت: گاهی در شلوغی و هیاهوی جبهه ها و یا در اثر غفلت عده ای، پتویی زیر دست و پا می ماند و یا کمپوتی بی آنکه استفاده شود گوشه ای رها میشد در این میان بعضی ها بی تفاوت از کنار این گونه مسائل رد می شدند اما بودند کسانی مثل حسین که از دیدن این صحنه ها رنج می برد و نمی توانست بی تفاوت باشد. به همین علت، از تاریکی شب استفاده می کرد تا خرابکاری دیگران را درست کند، ما با طلوع خورشید، شاهد همان پتوهای زیر دست و پا مانده بودیم که گوشه ای تمیز و مرتب روی هم چیده شده اند و کمپوتهای استفاده نشده که منظم کنار هم قرار گرفته اند. نمی دانستیم چه کسی این کار را انجام داده، فقط با حسین روبرو می شدیم که لبخند زنان میگفت دوستان مراقب باشید که از امکانات به درستی استفاده کنید، فقط خدا می داند چه کسانی با اندک سرمایه شان این وسایل را تهیه کرده اند و برای جبهه ها فرستاده اند؛ پس به خاطر رضای خدا تمام توانتان را برای جنگ با شیطان درون خود به کار گیرید و از اسراف کردن بپرهیزید.(راوی: همسر شهید)

کاش بیقرار لحظه ی ظهور بودیم

به فرودگاه کرمان رفته بودیم تا با هواپیما راهی مشهد شویم هواپیما چند ساعتی تأخیر داشت. حسابی کلافه شده بودیم و بی صبرانه برای فرود هواپیما لحظه شماری میکردیم، حسین که شاهد این انتظار و بیقراری ما بود آهی کشید و گفت: چه خوب می شد اگر این اندازه که منتظر فرود هواپیمائیم، چشم انتظار آقا امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشریف) بودیم و برای ظهور ایشان لحظه شماری میکردیم کاش همه ی ما به معنای واقعی کلمه، منتظر ظهور حضرت باشیم و خودمان را برای لحظه ی ظهور آماده نمائیم. (راوی: فاطمه عربنژاد، خواهر خانم شهید)

تا زنداه ای از نمازت غافل نشو

هنوز سنی نداشتم که پایم به جبهه باز شد. با حسین در یک منطقه بودیم، نیمه شبی را به خاطر دارم که تازه از رزم شبانه برگشته بودیم آنقدر خسته بودم که خوابیدم چیزی به اذان صبح نمانده بود که متوجه شدم یکی تکانم می دهد و صدایم میزند چشمانم را که باز کردم حسین را دیدم که کنارم نشسته بود، و گفت: بلند شو، چیزی به نماز صبح نمانده، پتو را روی سرم کشیدم و در حالی که خمیازه می کشیدم گفتم خسته ام چرا من را بیدار کردی؟ بگذار بخوابم. پتو را از روی من کنار زد و گفت: بلند شو نمازت را بخوان وقت برای خواب بسیار است. حسابی خسته و خواب آلود بودم چشمانم را مالیدم و گفتم اصلا من بلد نیستم نماز بخوانم، حالا بگذار بخوابم. این حرف را زدم به امید آنکه حسین بی خیال من شود تا بتوانم بخوابم اما او که دست بردار نبود، گفت: اشکالی ندارد، من نمازم را بلند میخوانم تو هم با من تکرار کن تا یاد بگیری با بی حوصلگی پتو را کنار زدم بلند شدم وضو گرفتم و به نماز ایستادم سلام نمازم را که دادم، حسین رو به من کرد و گفت: این حرف را از من به یادگار داشته باش تا زنده ای از نمازت غافل نشو؛ به خصوص نماز اول وقت. این ماجرا آنقدر تکرار شد و حسین آنقدر وقت نماز را به من یادآوری کرد که نماز اول وقت، ملکه ی ذهنم گشت و هرگز فراموشم نشد و حال که چندین سال از آن روزها می گذرد، هنوز در عالم خواب، خودم را داخل چادر می بینم و صدای حسین را می شنوم که مرا برای خواندن نماز بیدار می کند.(راوی: رمضان مومنی،دوست و همرزم شهید)

یک سال دور از چشم همه

چند روزی بود که حمام عمومی اسلام آباد روشن نمی شد و مردم برای نظافت و بهداشت خود، دچار مشکل شده بودند. حسین موضوع را بررسی کرد و متوجه شد کسی نیست که کارهای مربوط به آماده سازی و روشن کردن حمام را انجام دهد حمام به آب لوله کشی متصل نبود و پر کردن منبع آب و روشن کردن کوره ی آن کار دشواری بود. او که نمی توانست نسبت به مشکلات مردم بی تفاوت باشد، تصمیم گرفت خودش این کار را انجام دهد. ساعت یک و نیم شب به حمام می رفت، آنجا را تمیز می کرد و می شست، منبعش را آب می کرد و کوره اش را روشن می نمود تا اول صبح برای استفاده ی مردم آماده باشد. از آنجا که دور از چشم همه این کار را انجام می داد، بارها به من متذکر شد که: راضی نیستم تا زنده ام، کسی از این موضوع باخبر شود. بعد از یک سال کارگری که حقوق بگیر ذوب آهن بود از سمت ذوب آهن مأمور به تحویل گرفتن حمام و انجام دادن کارهای مربوط به آن شد و کسی نفهمید در طول این یک سال، رئیس روابط عمومی منطقه، بی آنکه در گیر پست و مقام و موقعیتش شود هر شب از خواب و استراحتش زده و فقط برای رضای خدا و آسایش مردم، حمام را برای استفاده ی عموم آماده نموده است.( راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

راز خوابیدن کنار در چادر

در منطقه ی دشت عباس توی یک چادر بودیم. شبها برای خوابیدن کنار در چادر را انتخاب می کرد. دلیل این کارش را نمی دانستم و کنجکاو بودم آن را بفهمم، در نیمه ی یک شب سرد زمستانی که بیخوابی به سرم زده بود، او را دیدم که آرام از جایش بلند شد و با احتیاط از چادر بیرون رفت. با نگاهم او را تعقیب کردم، بعد از آنکه کفشهای بچه ها را واکس زد و مرتب نمود، وضو گرفت و یک گوشه ی خلوت، قامت به نماز شب بست. حالا متوجه شدم او برای این کنار در چادر میخوابد تا در دل نیمه شب که برای نماز شب بلند می شود، مزاحم خواب دیگران نشود. بچه ها هر صبح که از خواب بیدار می شدند و کفشهایشان را واکس زده و تمیز می دیدند، تنها یک سؤال می پرسیدند: چه کسی این کار را کرده؟ سؤالی که خیلی زود جوابش را پیدا کردند؛ چون بارها به چشم خود دیده بودند که حسین این کار را انجام می دهد. به مرور فضای معنوی جبهه کار خود را کرد و تعداد نماز شب خوانها زیاد شد در دل نیمه شب، از همه ی چادرها عده ای بیرون می زدند و هر کدام گوشه ای به نماز شب می ایستادند صحنه ای که وقتی از دور به آن نگاه می کردی، نخلهایی استوار را می دیدی که گاهی به رکوع می رفتند، گاهی سر به سجده می گذاشتند و لحظاتی هم دستهایشان را به قنوت بلند میکردند و از خدا طلب شهادت می نمودند.(راوی: سیدعلی موسوی، دوست و همرزم شهید)

جذب جوانان به نماز جمعه با ….

مسئول ستاد نماز جمعه ی اسلام آباد بود. برای برگزاری یک نماز جمعه ی باشکوه، از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد و همه را تشویق به حضور در نماز جمعه می نمود. تعدادی از جوانان را می شناختم که جمعه ها به جای حضور در نماز گوشه ای می ایستادند و گرم صحبت می شدند. حسین که متوجه این موضوع شده بود دنبال راهی می گشت تا آنها را که بیش از پانزده نفر بودند، به سمت نماز جمعه بکشاند یک روز که چند نفر از آنها را گوشه ای مشغول صحبت دید، موقعیت را غنیمت شمرد و به جمعشان رفت تا آنها را به حضور در نماز جمعه تشویق کند. او با لبانی خندان و رویی گشاده حرفهایش را شروع کرد و بعد از برشمردن فضیلتهای نماز جمعه گفت: من فقط از شما یک سؤال دارم؛ چرا به نماز جمعه نمی آیید؟ چرا شما را در صفوف نمازگزاران نمی بینیم؟ هر کدام جوابی به این سؤال دادند. در این بین یکی از آنها که خبر از موقعیت حسین در منطقه ی ذوب آهن و مسئولیتهایش داشت و می دانست که حرفش خریدار دارد گفت: در قبال آمدن ما به نماز جمعه، شما چه کاری برایمان انجام می دهید؟ حسین بعد از اندکی تأمل، گفت: اگر شما سه جمعه ی متوالی در نماز جمعه حاضر شوید، من قول می دهم از ذوب آهن امکانات بگیرم و برایتان یک زمین ورزشی درست کنم. آنها به قول حسین اعتماد کردند و سه هفته ی متوالی در نماز جمعه حاضر شدند و دوستانشان را نیز با خودشان آوردند، حالا دیگر وقت آن رسیده بود که حسین به قولش عمل کند. او با رئیس منطقه صحبت کرد و بعد از به کار گرفتن امکانات ذوب آهن مشغول آماده سازی زمین ورزشی ای که قولش را داده بود، شد. آنها در حالی به نماز جمعه آمدند که یک زمین ورزشی بزرگ پایین اسلام آباد برای بازی داشتند. جمعه پنجم هنوز از خاطرم نرفته که آنها علاقه ی عجیبی به حسین پیدا کرده بودند یادم است می گفتند: ما تصور می کردیم حسین مثل بعضی ها فقط اهل حرف زدن است نه عمل، اما با این کارش به ما ثابت کرد که مرد عمل به قول است. (راوی: رسول مؤمنی برادر شهید اکبر مؤمنی، دوست شهید)

«بیا از حق خود بگذریم تا …

در شهرک شهرسازی و اردوی ذوب آهن خانه هایی مختص کارمندان و کارگران احداث کرده بودند، خانه هایی که همه ی امکانات رفاهی برای یک زندگی راحت را داشت آن زمان ما در دو اتاق در خانه ی پدر حسین زندگی می کردیم مسئولین ذوب آهن از حسین که مسئول روابط عمومی ذوب آهن بود، خواستند به اختیار خودش یکی از خانه های احداث شده را برای زندگی کردن انتخاب کند. اما او نپذیرفت و در جواب سؤالم وقتی که از او پرسیدم: چرا قبول نکردی؟ گفت: ما می توانیم در همین دو اتاق در خانه ی پدرم زندگی کنیم، ولی کسانی هستند که از راه دور برای کار به اینجا آمده اند و به خاطر حقوق کم و عیال وار بودن قادر به اجاره ی یک خانه نیستند. بهتر است ما از حق خود بگذریم تا این خانه ها را به آنها بدهند. من حاضر نیستم در رفاه و آسایش زندگی کنم در حالی که دیگران زندگی راحتی ندارند و به سختی گذران عمر می کنند.(راوی: همسر شهید)

حق دیگران را نمی خورم

بعد از ازدواج، در خانه ی پدرش ساکن شدیم دو اتاق دستمان بود که جلویشان چند درخت میوه وجود داشت. سال ۶۳ بود که پدرش به رحمت خدا رفت مدتی بعد از مرگ او فصل برداشت میوه ها رسید. یک روز مادر حسین مقداری زردآلو چید و داخل اتاق ما آورد آنها را جلوی حسین گذاشت و به او تعارف کرد تا از زردآلوهایی که تازه از درخت چیده بود، بخورد. حسین به چشمان مهربان مادرش خیره شد و گفت: دستت درد نکند مادر جان! الآن معده ام درد می کند و نمی توانم از این زرد آلوها بخورم. من که می دانستم حال حسین خوب است و خبری از معده درد نیست در حالی که معنای این کارش را نمی فهمیدم، بعد از رفتن مادرش به او گفتم منظورت از این کار چی بود؟! تو که حالت خوب است، چرا به بهانه ی معده درد دست مادرت را رد کردی؟! او در جوابم حرفی به زبان آورد که حکایت از دینداری و توجهش به ظریفترین مسائل شرعی داشت، گفت: وضعیت این درختها بعد از مرگ پدرم فرق میکند هنوز معلوم نیست که هر درخت حق کدام یک از ما خواهر و برادرها باشد، من نمی توانم به خودم اجازه دهم میوه ای را که مشخص نیست حقم است یا نه بخورم، من هرگز به خودم اجازه ی تصاحب و خوردن حق دیگران را نمی دهم. (راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

وجدانم اجازه نمی دهد که…

 مسئولیتهای متعددی در ذوب آهن داشت اما هرگز حاضر نشد از مسئولیتهایش و امکاناتی که در اختیار داشت سوء استفاده کند. ماشینی از ذوب آهن در اختیارش بود که بعد از پایان ساعت کاری آن را در پارک ذوب آهن می گذاشت و با موتوری که متعلق به خودش بود راهی خانه میشد حتی یک بار هم راضی نشد از ماشین ذوب آهن استفاده ی شخصی کند. تمام حرفش این بود که وجدانم اجازه نمی دهد که از اموال بیت المال برای انجام کارهای شخصی ام استفاده کنم.(راوی: رسول مومنی، دوست شهید)

برای انجام یک مأموریت کاری به کرمان رفته بود کارش که تمام شد در مسیر برگشت سری به خانه زد. به او گفتم: سیلندر گاز خالی شده حالا که با ماشین آمده ای آن را ببر، عوض کن گفت: نه، این ماشین متعلق به بیت المال است و من هرگز به خودم اجازه نمی دهم که از آن استفاده ی شخصی بکنم. الآن می روم ماشین را میگذارم و با موتورم بر می گردم و کارت را انجام می دهم. با اعتراض گفتم؛ امشب مهمان داریم می خواهم شام را آماده کنم تا تو بری و برگردی دیر می شود. خندید و گفت: نگران نباش اتفاق خاصی نمی افتد فقط مهمانها کمی دیرتر شام می خورند. همانطور که گفته بود، رفت و ماشین را گذاشت و با موتورش برگشت تا سلیندر گاز را برای تعویض ببرد. (راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

یکی از همکارانش می گفت؛ حسین تازه از جبهه برگشته بود ماشین ذوب آهن را برداشتم و سراغش رفتم تا او را به خانه اش برسانم هر چه اصرار کردم سوار نشد. علت را که پرسیدم گفت: وجدانم به من اجازه نمی دهد که از اموال بیت المال برای انجام کارهای شخصی ام استفاده کنم این ماشین هم متعلق به بیت المال است و من در حال حاضر سر کار نیستم که مجاز به استفاده از آن باشم.(راوی: زهرا مومنی، خواهر شهید)

پدرم در جبهه بود که پایم در اثر حادثه ای ضربه خورد و دچار در رفتگی شد. عمو که تازه از جبهه برگشته بود، به دیدنم آمد. ماشین لندکروزری از سپاه دستش بود مادرم به او گفت: حسین آقا! حالا که با ماشین آمده ای، سیلندرهای خالی گاز را هم برای تعویض ببر، عمو در جواب مادرم گفت: شرمنده ام این ماشین متعلق به بیت المال است و من نمی توانم کار شما را با آن انجام دهم، اجازه بدهید، الآن می روم آن را می گذارم و با موتور خودم برمی گردم و کارتان را انجام می دهم. بلافاصله رفت و طولی نکشید که با موتور برگشت و آنچه را که گفته بود، انجام داد. کارش که تمام شد، مرا بر ترک موتورش نشاند و به زرند برد تا پای در رفته ام را مداوا کند.(راوی: رسول مومنی، برادرزاده شهید)

یک روز او را در خیابان دیدم، گونی گندمی داخل فرغون گذاشته بود و به سمت خانه اش می رفت. با او همراه شدم. به خانه شان که رسیدیم وانت ذوب آهن را دیدم که کنار در پارک بود. به او گفتم؛ حسین ماشین کنار در خانه ات است، آن وقت تو با فرغون گونی گندم را از فاصله ی یک کیلومتری تا اینجا آوردی؟! چرا از ماشین استفاده نکردی؟!! گفت: این ماشین متعلق به ذوب آهن است و فقط برای انجام کارهای اداری در اختیار من قرار گرفته، نه برای انجام کارهای شخصی. (راوی: علی احمدی، دوست شهید)

خدایا مرا هدایت فرما

زمستان بود، پشت شط هورالعظیم مستقر بودیم تا در یک فرصت مناسب برای فتح جزیره ی مجنون وارد عمل شویم. بالاخره بعد از سه شبانه روز انتظار در دل یک شب سرد وارد جزیره شدیم. لحظاتی بعد از ورودمان به جزیره، جانشین لشکر ۴۱ ثار الله (سردار شهید حاج قاسم میرحسینی) در جمع بچه ها گفت: به تعدادی نیروی از جان گذشته برای مأموریتی دشوار که در آن امکان شهید، مفقود و جانباز شدن هست نیازمندیم؛ کسانی که داوطلب هستند، به سنگر فرماندهی مراجعه کنند. حسین جزو اولین کسانی بود که وارد سنگر فرماندهی شد من هم با او رفتم. همانجا وصیت نامه هایمان را نوشتیم و دست یکدیگر دادیم قرار بر این بود هر کدام شهید شدیم دیگری وصیت نامه اش را تایپ کند و بین برادران پخش نماید. مأموریتمان، نفوذ بین شکاف خط مقدم دشمن بود. رژیم بعث عراق آب شط فرات را به خطوطی که به تصرف نیروهای ایرانی در آمده بودند هدایت کرده بود. به این ترتیب بچه ها اولین وضو را در آب شط فرات گرفتند. تعدادمان به هفده نفر رسیده بود که به چند دسته تقسیم شدیم و کارمان را آغاز کردیم. بعد از نفوذ دسته ی اول، دشمن متوجه حضورمان شد و بر سرمان آتش ریخت، وضعیت سختی پیش آمده بود، تعدادی از بچه ها زخمی و شهید شدند. در آن شرایط سخت که هر کسی نمی توانست دوام بیاورد حسین بی آنکه خم به ابرو آورد، با روحیه دادن به بچه ها و تشویق کردن آنها بحران را مدیریت کرد. یادم است آن روز او در بدترین شرایط، یک لحظه هم ننشست و تنها این جمله ورد زبانش بود که: خدایا! ما را هدایت فرما. (راوی علی گلستانی، دوست و همرزم شهید)

پیگیری مشکلات کارگران

علاقه ی زیادی به مطالعه داشت و هرگز از خواندن کتب مذهبی غافل نمی شد، حتی دروس حوزه را هم به صورت آزاد میخواند هر گاه پیرامون مسائل مذهبی و احکام سؤالی برایمان پیش می آمد، به او مراجعه می کردیم و جوابمان را می گرفتیم. مسئول روابط عمومی شرکت زغال سنگ منطقه ی اسلام آباد بود و در کارش بسیار جدی هر گاه از مسئولی نزدش شکایت میکردیم می گفت؛ شما تمام حواستان را معطوف کارتان و دینتان نسبت به امام و انقلاب کنید و خودتان را درگیر این مسائل نکنید خودم موضوع را پیگیری می کنم این حرف را که می شنیدیم با روحیه ی مضاعف به کارمان ادامه میدادیم؛ چرا که خیالمان آسوده بود که او هرگز از کنار این گونه مسائل بی تفاوت رد نمی شود و اعتراض و شکایتمان را به گوش مسئول مورد نظر می رساند و تذکرهای لازم را می دهد، تذکرهایی که مؤثر واقع می افتادند و ما این تأثیر را در تغییر رفتار مسئولی که از او گله مند بودیم به وضوح می دیدیم. یادم است یکی از مسئولین ذوب آهن با بچه هایی که به جبهه می رفتند مشکل داشت و نامه هایشان را امضا نمی کرد، به کارگزینی هم اجازه ی امضا کردن نامه هایی را که از جبهه می آوردند، نمی داد. موضوع را به گوش حسین رساندیم، مثل همیشه گفت: شما خودتان را درگیر این مسائل نکنید، خودم موضوع را پیگیری می کنم. چند روز بعد از این ماجرا، شاهد تغییر رفتار مسئول مورد نظر بودیم؛ تغییر رفتاری که آن را مدیون صحبتهای مؤثر حسین بودیم.(راوی: حسین عسکری، همکار شهید)

همیشه هوای کارگرانی را که در تونل کار می کردند داشت و دلسوزشان بود هر وقت صحبت از آنها به میان می آمد می گفت: اجر این کارگران که با رفتن به تونل جان خود را به خاطر امرار معاش خانواده شان به خطر می اندازند، کمتر از اجر یک شهید نیست. هر وقت با مهندسین و مدیرعامل شرکت زغال سنگ جلسه داشت به دفاع از حقوق کارگران می پرداخت و می گفت: کارگرانی که در تونل کار می کنند علیرغم سختی ،کارشان حقوق کمی می گیرند، همه ی ما به عنوان مسئول، وظیفه داریم از حق آنها دفاع کنیم و از هیچ تلاشی برای گرفتن حقشان دریغ ننمائیم. (راوی: همسر شهید)

سوز مناجاتی که از سنگر به گوش می رسید

صبح زود بود که از چادر بیرون رفتم صدای زمزمه ای که از سنگر تک نفره ی کنار چادر به گوش می رسید، توجهم را به خود جلب کرد آرام جلو رفتم. حسین را دیدم که داخل سنگر نشسته و زیارت عاشورا را زمزمه می کند و اشک می ریزد. سوز صدایش مرا به گریه واداشت همانجا نزدیک سنگر نشستم و در حالی که اشک می ریختم، دعا خواندنش را گوش دادم. این ماجرا بارها و بارها تکرار شد و من هر بار بی آنکه او متوجه شود نزدیک سنگر در چند قدمی می نشستم، سوز مناجات و دعایش را شنیدم و همراه با گریه و ناله هایش، اشک ریختم. (راوی: رمضان مومنی، دوست و همرزم شهید)

یک گنجینه ی معنوی

پاییز ۶۱ بود که برای اولین بار راهی جبهه شدم، عضو گردانهای رزمی بودم. چیزی به عملیات والفجر مقدماتی نمانده بود در منطقه ی دشت عباس مستقر شدیم تا آموزشهای لازم را ببینیم، حسین هم در جمعمان بود. آموزشهای قبل از عملیات، معمولاً فشرده و سخت بودند به گونه ای که گاهی صدای اعتراض بعضی ها در می آمد. یادم است یک روز حسین در قبال اعتراض عده ای گفت: دوستان صبور باشید و سختی های آموزشی را تحمل کنید و به جان بخرید، چرا که آموزش هر چه فشرده تر و سخت تر باشد، به نفع خودمان است و در حین عملیات، خون کمتری بر زمین جاری می شود پس بهتر است اعتراض نکنیم؛ چرا که همه ی ما موظفیم از دستور فرمانده اطاعت کنیم و فرامینش را بی چون و چرا اجرا نماییم. با حرفهای حسین، صدای اعتراض خوابید و دیگر کسی لب به گله و شکایت نگشود. او معتقد بود جبهه محل خودسازیست. هنوز حرفهایش را به خاطر دارم که در جمع رزمندگان می گفت: اینجا محل خودسازیست احتمال دارد هر یک از ما در محل زندگیمان در قبال خودسازی خودمان کوتاهی کرده و تنبلی به خرج داده باشیم اما حال که فرصتی دست داده و به این مکان مقدس پا نهاده ایم، باید خودمان را بسازیم و علاوه بر ورزیده شدن از لحاظ جسمی از لحاظ روحی و معنوی هم قوی و ورزیده شویم. او برای اوقات فراغت بچه ها برنامه ریزی کرده و کلاس قرآن و حفظ احادیث گذاشته بود. یادم است با پول خودش دفتر خریده و در اختیار بچه ها گذاشته بود. هر دو سه روز یک بار حدیثی کوتاه بیان می کرد و از همه می خواست که آن را در دفترشان یادداشت کنند می گفت: ما ۹۰ روز اینجا هستیم؛ اگر در کنار آموزشهای رزمی، هر دو سه روز یک حدیث حفظ کنیم در پایان دوره تعداد زیادی حدیث حفظ کرده ایم و این خودش یک نوع خودسازی است و ما می توانیم آنچه را که آموخته ایم، به دیگران هم بیاموزیم. در ضمن پیامبر (صلی الله علیه و آله هم فرمودند: هر کس چهل حدیث بیاموزد و به دیگران نیز یاد بدهد و خود عامل به آنها باشد، خداوند در قیامت وی را فقیه و عالم مبعوث و محشور می فرماید. به مرور تعداد کسانی که در کلاسهای قرآن و حفظ احادیث شرکت میکردند، زیاد شد و هر کدام به طریقی از این کلاسها فیض بردند. دوره ی آموزشی که به پایان رسید برای حضور در عملیات والفجر مقدماتی، راهی خط مقدم شدیم. در موضع انتظار چشم به راه دستور شروع حمله بودیم اما به دلایلی این اتفاق نیفتاد و گردان دیگری به جای ما وارد عمل شد. هر چند ما بعد از سه ماه بی آنکه بتوانیم وارد عملیات شویم به مرخصی رفتیم اما با فعالیتهای حسین و کلاسهایی که برگزار کرد، در حالی به خانه هایمان بازگشتیم که یک گنجینه ی معنوی در سینه هایمان بود. فعالیتهای فرهنگی و مذهبی حسین تنها معطوف به زمان حضورش در جبهه نبود، یادم است هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود که او در دبستان پدیده ی روستای رق آباد کلاس قرآن برای دانش آموزان گذاشته بود. آن زمان خودش در ذوب آهن کار می کرد؛ طلبه ی جوانی را که اهل روستای ده اصغر بود(آقای موحد)، دعوت کرده بود که هر هفته دو روز عصرها به دبستان می رفت و به بچه ها قرآن آموزش می داد. همان روزها زمزمه های انقلاب از گوشه و کنار به گوش می رسید و این طلبه ی جوان در کنار آموزش قرآن با صحبت کردن از امام، انقلاب و جنایتهای شاه خائن به روشنگری و ارشاد بچه ها می پرداخت. حسین در ایام ماه مبارک رمضان کلاس آموزش قرآن در مسجد جامع اسلام آباد دایر کرده بود؛ کلاسی که هر شب بعد از افطار برگزار میشد و به لطف آن عده ای خواندن قرآن را برای اولین بار یاد گرفتند و این یک گنجینه ی معنوی و ذخیره ای برای آخرت حسین بود. (راوی: سیدعلی موسوی، دوست و همرزم شهید)

خود را در معرض بی آبرویی قرار ندهید

سال ۶۳ بود که کارم را در صندوق قرض الحسنه ی ولیعصر اسلام آباد آغاز کردم. حسین که آن زمان بازرس صندوق بود، من و یکی از همکارانم را که تازه در آنجا مشغول به کار شده بودیم، به گوشه ای خلوت کشاند و گفت: امروز اولین روز کاری شما در اینجاست و من به عنوان یک دوست، بر خود لازم می دانستم که چند نکته را به شما متذکر شوم خودتان به خوبی میدانید که افراد زیادی از شهرهای مختلف کشور به خاطر کار در شرکت زغال سنگ در اینجا زندگی می کنند شما باید خیلی مراقب باشید که در کارتان دچار خطا و اشتباه نشوید و نقطه ضعف به دست دیگران ندهید. خدایی ناکرده اگر خطایی از شما سر بزند، هم آبروی خودتان در معرض خطر قرار می گیرد و هم آبروی منطقه ی اسلام آباد، پس تمام قدرت و توان خود را در هر چه بهتر انجام دادن وظیفه تان به کار بگیرید و از انجام هر عملی که بی آبرویی به دنبال دارد، بپرهیزید. (راوی: رسول مؤمنی برادر شهید اکبر مؤمنی، دوست شهید)

به جای او نگهبانی دادم

در خط مقدم جبهه در جزیره ی مجنون مستقر بودیم. یادم است هفده روز پاس بخش خط مقدم بود، با آنکه استراحت و خواب کمی داشت همیشه سرحال بود و وظیفه اش را به خوبی انجام می داد. یک روز برای نگهبانی به سنگر کمین رفته بود، قرار بود ساعت ۲ نیمه شب پست را تحویل یکی از برادران سپاه شهربابک دهد و نزد ما برگردد، اما هر چه انتظار کشیدیم، نیامد. غیبتش طولانی شد، به حدی که نگرانش شدم و تصمیم گرفتم دنبالش بروم. به همین نیت به سمت سنگر کمین راه افتادم به آنجا که رسیدم او را دیدم که داخل سنگر نشسته و در حال راز و نیاز و مناجات با خدا بود، حال خوشی داشت و اشک از چشمانش جاری بود، دلم نیامد این حال خوش را از او بگیرم و مزاحم مناجات عاشقانه اش با خدا شوم، برای همین گوشه ای ایستادم و محو تماشایش شدم. لحظاتی به همین منوال گذشت انگار قصد نداشت به این مناجات پایان دهد. جلو رفتم دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: معلوم هست کجایی؟! می دانی چقدر از زمان تحویل پستت گذشته؟! چرا نیامدی؟! نگرانت شدیم. او که تازه متوجه حضورم شده بود، لبخند دلنشینی به لب آورد و گفت: ببخشید نگرانتان کردم. برادری که قرار بود پست را تحویل بگیرد حال خوشی نداشت و بیمار بود من هم او را به اورژانس فرستادم و خودم ماندم تا جایش نگهبانی دهم. (راوی: علی گلستانی، دوست و همرزم شهید)

از تجمل گرایی بپرهیزید

همیشه ما را از تجمل گرایی و پایبند بودن به زرق و برق دنیا منع می کرد. هنوز حرفهایش را به یاد دارم که در جمع اعضای خانواده می گفت هر گاه مهمانی دارید دنبال چیدن سفره های رنگی و پرزرق و برق نباشید و تنها یک نمونه غذا سر سفره بگذارید، غذایی که در عین سادگی به خوبی طبخ شده باشد. حواستان باشد کسانی هستند که وقتی سر سفره ی رنگین شما می نشینند ناراحت و معذب هستند؛ چون نمی توانند مثل شما سفره ای پر زرق و برق بچینند. یادتان باشد وقتی رفت و آمدها زیاد و آسان می شود که زندگی ساده ای داشته باشیم. آنقدر این موضوع برایش مهم بود که در وصیت نامه اش به آن اشاره کرده و نوشته بود: به فکر فقیران و مستمندان باشید، از اسراف دوری نمایید و تجملات و تشریفات را کم کنید… (راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

زمینه ساز غیبت برای دیگران نباشید

چند ساعت از آغاز روز می گذشت. حسین به محل کارش رفته بود امر مهمی برایم پیش آمده بود که چاره ای جز رفتن به محل کارش نداشتم با عجله چادرم را سرم کردم و راه افتادم به آنجا که رسیدم، داخل بانک رفتم. بعد از چند لحظه صحبت، با هم از بانک بیرون آمدیم. او که انگار از چیزی ناراحت شده بود، رو به من کرد و با اعتراض گفت: چرا این چادر را پوشیدی؟! در حالی که منظورش را نمی فهمیدم چادرم را برانداز کردم و با تعجب گفتم: مگر این چادر چه عیبی دارد؟! به شانه ی سمت راستم اشاره کرد و گفت: مگر سوراخ روی چادر را ندیدی که آن را پوشیدی؟ همین یک سوراخ کوچک روی چادرت میتواند باعث جلب توجه دیگران شود و به دنبال آن زمینه ی غیبت کردن را فراهم نماید. هر وقت به مهمانی عروسی و یا مراسم دیگری دعوت میشدیم می گفت: مراقب اعمال، رفتار و طرز لباس پوشیدنتان باشید، سعی کنید به گونه ای رفتار نمایید و لباس بپوشید که خدایی ناکرده خواسته و یا ناخواسته زمینه ساز غیبت برای دیگران نباشید. (راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

گریه بر مصائب اهل بیت علیهم السلام

در گیر و دار عملیات خیبر در دل یک شب تار، شبح شخصی را دیدم که نیمه خیز در حال بیرون رفتن از چادر بود. با خودم گفتم: لابد ستون پنجم است که برای شناسایی گردان آمده. با این تصور سراسیمه وارد چادر فرمانده ی گردان شدم، قامت به نماز شب بسته بود. جلو رفتم و کنار گوشش گفتم: زودتر نمازتان را تمام کنید، امر مهمی اتفاق افتاده. فرمانده سلام نمازش را داد و گفت: چه خبر شده؟ چرا اینقدر هراسانی؟!! گفتم: یک نفر نیمه خیز از سمت چادر ما به طرف صحرا و محل کشت و کار کشاورزان بومی رفت؛ به گمانم ستون پنجم بود. فرمانده گفت: سریع برو و این موضوع را به حسین مؤمنی بگو. با عجله به سمت چادرمان رفتم تا حسین را خبر کنم جای خوابش خالی بود باید کاری می کردم باید دنبال سیاهی می رفتم و دستگیرش می کردم فرصتی برای پیدا کردن حسین نداشتم. یک آن تصمیم خودم را گرفتم و نارنجک به دست به همان سمتی که سیاهی رفته بود، دویدم. با عجله از خاکریز پایین رفتم و به همه سمت چشم دواندم تا پیدایش کنم، توی تاریکی گوشه ای رو به قبله نشسته بود آرام و بی صدا خودم را پشت سرش رساندم تا غافلگیرش کنم، اما با آنچه که دیدم خودم غافلگیر شدم. آن سیاهی در واقع حسین بود که مشغول راز و نیاز و مناجات با مقتدایش امام علی (علیه السلام) بود و من به وضوح صدایش را می شنیدم که می گفت: یا علی یاد شما و مصائبی که متحمل شدید، مرا بر آن داشت که در دل این شب تار از چادر بیرون بزنم تا بتوانم به یاد مظلومیت شما اشک بریزم یا علی …… او بی آنکه متوجه حضور من شده باشد، حرف میزد و به پهنای صورت اشک می ریخت. آرام دستم را روی شانه اش گذاشتم به سمتم برگشت و در حالی که اشک چشمانش را پاک می کرد، گفت: چی شده؟ اینجا چه کار می کنی؟! جریان را برایش تعریف کردم سر به زیر انداخت و با شرمندگی گفت: اگر می دانستم با این کارم قرار است شما را به زحمت و دردسر بیندازم، هرگز از چادر بیرون نمی آمدم دستم را زیر چانه اش گذاشتم سرش را بالا آوردم و گفتم این چه حرفی است که می زنی؟! خوش به سعادتت که خدا این حال خوش را روزی ات کرده آن شب با هم عهد بستیم که هر روز بعد از ادای نمازهای واجب به نیت پنج تن آل عبا و به احترام آنها، پنج دوره نمازهای قضای خود را بخوانیم عهدی که در دل آن شب تنها خدا شاهد و ناظر بر آن بود. (راوی علی گلستانی، دوست و همرزم شهید)

هرگز در گیر پست و مقام نمی شوم

خسته از کار روزانه به خانه آمد. ناراحت و غصه دار به نظر می رسید انگار غم تمام دنیا روی دلش سنگینی می کرد. چند بار خواستم تا علت ناراحتی اش را بپرسم اما هر بار پشیمان شدم و منتظر ماندم تا خودش لب بگشاید و غم و غصه اش را از دلش بیرون بریزد. شب بعد از صرف شام بدون آنکه یک کلمه حرف به زبان بیاورد، خوابید نیمه شب بود که با صدای هق هق گریه اش از خواب بیدار شدم. سر سجاده نشسته بود و مثل یک طفل مادر مرده زار میزد و اشک می ریخت چند لحظه صبر کردم به امید آنکه آرام گیرد، اما انگار خیال آرام گرفتن نداشت و شانه هایش همچنان از شدت گریه تکان می خوردند. کنار سجاده اش زانو زدم و در حالی که بغض کرده بودم گفتم: حسین جان چی شده؟ از چی ناراحتی؟! از لحظه ای که به خانه آمدی توی خودت بودی چند بار آمدم سر حرف را باز کنم تا علت ناراحتی و پریشانی ات را بدانم، اما منصرف شدم و صبر کردم تا خودت حرف بزنی، من شریک زندگی ات هستم بگو چه چیزی دلت را به درد آورده که اینگونه اشک می ریزی؟! صدای گریه اش بلند تر شد. بعد از چند لحظه بریده بریده گفت: خودت در جریانی که من در ذوب آهن چندین مسئولیت دارم که به سختی از عهده ی انجام آنها بر می آیم. خودت خوب می دانی که من در کارم تا چه اندازه تلاشم این است که خدایی ناکرده خطایی از من سر نزند که موجب شرمندگی ام نزد خدا و خلق شود. حکم جدیدی به من دادند؛ امروز من را به عنوان مسئول خدمات و رفاه ذوب آهن معرفی کردند و با این انتصاب مسئولیت دیگری به مسئولیت هایم افزوده شد. من زیر بار این همه مسئولیت دوام نمی آورم سنگینی این همه مسئولیت را روی شانه هایم به خوبی حس می کنم و می ترسم که از عهده ی رسیدگی به همه ی آنها برنیایم من نمیخواهم با این مسئولیتها سرگرم دنیا شوم و از هدف اصلی ام بازیمانم من هرگز درگیر پست و مقام نخواهم شد من به همه ی این پست و مقامها پشت پا می زنم و به جبهه می روم، چرا که در این برهه از زمان که کشور درگیر جنگ است، وظیفه ام ایجاب می کند که در میدان جنگ باشم و آنجا خدمت کنم نه اینکه اینجا بمانم و در گیر پست و مقام شوم. هنوز جوهر این حکم خشک نشده بود که راهی جبهه شد و دیری نپایید که با پوشیدن جامه ی سرخ شهادت ثابت کرد که اهل دل بستن به دنیا و پست و مقام نیست. (راوی: صدیقه عرب نژاد، همسر شهید)

ساخت مسجدی برای روستا

در اسلام آباد که آن روزها روستایی بیش نبود، اتاق کوچکی وجود داشت که به آن مسجد می گفتند؛ مسجدی که با ظرفیت کمش گنجایش همه ی مردم روستا را نداشت حسین تصمیم گرفت مسجد را توسعه دهد؛ به همین منظور زمینهای اطراف آن را خرید و ساخت و ساز را شروع کرد. عصرها که از سرکار بر می گشت به کارهای مربوط به مسجد می پرداخت به مرور که کار ساخت و ساز پیش رفت و مسجد صاحب گنبد و صحن شد. او که آرزو داشت کار ساخت و ساز زودتر به پایان برسد و اسلام آباد صاحب یک مسجد جامع بزرگ شود، از روحانیون که برای تبلیغ به آنجا می آمدند برای پیشرفت کار کمک می گرفت. هنوز کار ساخت و ساز به پایان نرسیده بود که حسین به شهادت رسید، آنقدر به پایان رسیدن کار ساخت مسجد برایش مهم بود که در وصیت نامه اش به اهتمام اهالی در این مورد تأکید کرده بود. تنها سرمایه اش موتورش بود که وصیت کرده بود آن را بفروشند و پولش را صرف مسجد کنند. سالها بعد از شهادتش همانگونه که او آرزو داشت این کار به سرانجام رسید. (راوی: زهرا مؤمنی خواهر شهید)

سر اشک و سجده ی شکر

شبی از شبهای پاییز ۶۵ را به خاطر دارم که به خانه ام آمد مرا به گوشه ای خلوت کشاند و گفت: علی جان! فردا عازم جبهه ام، نمی خواهم موقع خداحافظی مادر و خواهرم برایم قرآن بگیرند؛ چون گریه و زاری راه می اندازند. اگر برایت امکان دارد صبح زود بیا و برایم قرآن بگیر تا راهی شوم. قبول کردم صبح زود نزدش رفتم. لباس رزمش را پوشیده بود و آماده ی رفتن بود. برایش قرآن گرفتم. آن را بوسید؛ باز کرد و مشغول خواندن شد. ناگهان صدایش به گریه بلند شد. دستی به شانه اش زدم و گفتم: تو نخواستی مادر و خواهرت موقع قرآن گرفتن کنارت باشند تا به قول خودت گریه و زاری راه نیندازند؛ حالا چی شده که خودت گریه می کنی؟! قرآن را بست و دستم داد روی زمین به سمت قبله زانو زد و سر به سجده گذاشت. بعد از چند لحظه سر از سجده برداشت. هنوز قطرات اشک از چشمانش جاری بودند و روی صورتش می لغزیدند. دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و سه بار پشت سر هم گفت: خدایا شکرت خدایا! راضیم به رضای تو. از جایش بلند شد خداحافظی کرد و رفت در حالی که من نمی دانستم چه سری در آن اشک و سجده بود، رازی که در یکی از روزهای سرد زمستان وقتی که خبر شهادتش را شنیدم برایم آشکار شد. آری! آن روز بود که متوجه شدم آیه ای که موقع خداحافظی از روی قرآن خواند در حقیقت بشارت شهادت برای او بوده که اشک و سجده ی شکرش را به دنبال داشت. (راوی علی اسدی، شوهر خواهر شهید)

شک ندارم که شهید می شوم

سال ۶۰ سال آشنایی ما بود؛ آشنایی ای که به واسطه ی حاج آقا صالحی – امام جمعه ی آن وقت اسلام آباد – صورت گرفت. شب نیمه ی شعبان سال ۶۱ آغاز زندگی مشترکمان را جشن گرفتیم؛ جشنی که خیلی ساده و به دور از تجملات و گناه برگزار شد بیشتر مهمانهای این جشن از خانواده ی شهدا بودند. آن شب، حاج آقا صالحی برای مهمانها سخنرانی کرد؛ موضوع سخنرانی ایشان در مورد امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بود. فاصله بین مجلس زنانه و مردانه زیاد بود. اما حسین این فاصله را سیم کشید و بلندگو وصل کرد تا ما هم بتوانیم سخنرانی را گوش دهیم. آنقدر نسبت به محرم و نامحرم حساس بود که اجازه نداد حتی یک پسربچه ی ۴ ساله وارد مجلس زنانه شود. یک ماه بعد از ازدواجمان عازم جبهه شد و این آغاز آمد و شدهای مکررش به جبهه بود. نیمه ی شعبان سال ۶۲ بود که دخترمان به دنیا آمد. نامش را به احترام مادر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، نرجس گذاشت. طول زندگی پر از مهر و صفای ما کوتاه بود و خیلی زود به سر آمد، آذر سال ۶۵ بود که تصمیم گرفت با سپاهیان محمد (صلی الله علیه و آله) راهی جبهه شود. صبح آخرین حضورش در خانه، دوبار قرآن را باز کردم و هر دوبار آیه ی شهادت را جلوی چشمانم دیدم دلم گواهی می داد که این آخرین دیدار است و دیگر او را نخواهیم دید. آماده شدم تا بدرقه اش کنم گفت لطفاً در خانه بمان میترسم حب تو و دخترم، مرا بگیرد و قدمهایم را در رفتن سست کند، تنها خواهشم از شما این است که اگر شهید شدم واقعه ی کربلا و صبر خانم زينب (سلام الله علیها) را به یاد آورید و در شهادتم گریه نکنید، اگر خواستید اشک بریزید، اشکتان به یاد مصائب اهل بیت (علیهم السلام) باشد. آخرین حرفش دلم را لرزاند با چشمانی اشکبار گفت: دعا کن این بار در حرم امام حسین (علیه السلام) یکدیگر را ملاقات کنیم. او خداحافظی کرد و رفت و من طبق خواسته اش عمل کردم و برای بدرقه اش نرفتم. مدتی از حضورش در جبهه می گذشت که یک شب در عالم خواب خودم و او را در حرم امام حسین (علیه السلام) دیدم. شاد و مسرور مشغول تمیز کردن حرم بودیم و چشم انتظار مردم ایران که در راه بودند و می آمدند تا حرم آقا را زیارت کنند. جریان خوابم را همراه با آیه ای از قرآن در یک نامه برایش نوشتم و او را تشویق به ماندن در جبهه کردم. یکی از همرزمانش میگفت: حسین بعد از خواندن نامه رو به من کرد و گفت: با این خوابی که همسرم دیده، دیگر شک ندارم که به زودی شهید خواهم شد. برادرش محمد هم به جبهه رفته بود نزدیک به دو ماه و اندی از حضورشان در جبهه می گذشت و ما چشم انتظارش بودیم که برگردند. تا اینکه در یکی از روزهای سرد زمستان خبر شهادت محمد را آوردند، محمدی که چند روز از شهادتش میگذشت و ما تازه از این موضوع باخبر شده بودیم من می دانستم که حسین هر کجا که باشد، خودش را برای شرکت در مراسم تشییع تنها برادرش میرساند، سایه شب که بر همه جا سایه افکند، به خانه ی محمد رفتم تا در آن لحظات سخت و طاقت فرسا کنار زن و فرزندانش باشم. هنوز آنجا بودم که خبر رسید حسین ساعت هشت صبح از جبهه می آید با شنیدن این خبر به خانه رفتم تا لباسهای مشکی اش را آماده کنم. در سکوت سنگین خانه، آنچه که آزارم می داد فکر کردن به این موضوع بود که وقتی حسین از راه رسید و بچه های قد و نیم قد برادرش از او سراغ پدرشان را گرفتند، او چه جوابی برای آنها دارد. من به این موضوع فکر میکردم و اشک می ریختم غافل از اینکه حسین هم به برادر شهیدش پیوسته بود و ما بی خبر بودیم. تمام شب پلکهایم روی هم نیامدند دخترم هم می دانست که قرار است پدرش صبح زود از سفر بازگردد، برای همین به شوق دیدن پدر، صبح زود از خواب بیدار شد و پشت سر هم می پرسید: مامان! چرا بابا نمی آید؟! در آن لحظات سخت انتظار دائم نگاهم روی عقربه های ساعت بود، عقربه هایی که کندتر از همیشه حرکت می کردند و خیال رسیدن به ساعت هشت را نداشتند. همانطور که به ساعت زل زده بودم، دختر محمد را دیدم که وارد اتاق شد و بی مقدمه :گفت زن عمو چشم انتظار نباش عمو هم دیگر نمی آید. با شنیدن این حرف غم تمام دنیا بر سرم آوار شد، نمی دانستم چه کار کنم دخترم را بغل کردم و به اتاق مادر حسین رفتم همه از عشق و علاقه ای که بین حسین و مادرش بود خبر داشتند، برای همین مستأصل مانده بودند که چگونه به او که خبر شهادت محمد را شنیده بود خبر شهادت دومین پسرش را هم بدهند. چاره ای نبود، بالاخره می بایست این مادر داغدیده را برای دیدن جنازه ی هر دو پسرش آماده می کردند. دکتری به خانه آوردند تا اگر به محض شنیدن خبر، حالش به هم خورد، بتوانند به موقع کاری برایش انجام دهند. همه نگران حال مادر بودیم و نمی دانستیم چه عکس العملی نشان خواهد داد. بر خلاف تصورمان این مادر داغدیده، بعد از شنیدن خبر شهادت حسین، از جایش بلند شد وضو گرفت چادر نمازش را بر سر کرد و دو رکعت نماز شکر به جا آورد. سلام نماز را که داد، دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! راضیم به رضای تو، این دو قربانی را از من قبول کن. کسی که در این میان بیشتر از همه چشم انتظار بود و شلوغی خانه و اشک ریختن دیگران، بیقرار و گیجش کرده بود، دخترم نرجس بود. او مدام سراغ پدرش را می گرفت، پدری که بالاخره از سفر دوماهه اش بازگشت. آری! بازگشت در حالی که آرام میان تابوت خوابیده بود. نرجس آنقدر بیقراری کرد که دستش را گرفتم و او را بالای سر جنازه ی پدرش بردم وقتی که پدرش را میان تابوت دید آنقدر شوکه شد که نمی دانست چه عکس العملی نشان دهد، انگار نمی خواست باور کند کسی که درون تابوت خوابیده، همان پدر مهربانش است که  بی صبرانه چشم انتظارش بود. انگار نمی خواست آنچه که دیده بود را باور کند و پشت سر هم فریاد می زد: مامان بابای من کجاست؟ چرا نمی آید؟!! آن روز جنازه ی آن دو برادر مهربان را همزمان تشییع کردیم و در جوار هم به خاک سپردیم. (راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

روشن ترین آیینه های

شور و شوق شهادت در دل داشت، شور و شوقی که همچون شعله ای فروزان در وجودش زبانه می کشید و او را برای رسیدن به لحظه ی وصال بیقرار و بیقرارتر می کرد. شب که به نیمه می رسید، در سایه ی آن عشق فروزانی که در قلبش لانه کرده بود، آرام و سبکبال از جایش بلند می شد، وضو می ساخت و قامت به نماز شب می بست؛ نمازی که در مدت کوتاه زندگیم با او، هرگز ندیدم ترک شود؛ نمازی در دل شب که با اشک همراه بود؛ اشکی به پهنای صورتش، همراه با نجواهای عاشقانه با محبوب، او به وضوح دریافته بود که تاریکترین شبها، روشن ترین آیینه ها برای نگاههای عاشقانه بین خدا و بنده اش است و بی گمان در دل یکی از همین شبهای تار بود که لبخند رضایت معشوق را خرید و از او قول وصالی خونین در مسلخ عشق (شلمچه) را گرفت. (راوی: همسر شهید)

 تشییع پیکر دو برادر در یک روز

برای آخرین بار عازم جبهه بود به خانه ام آمد تا خداحافظی کند با التماس به او گفتم: حسین جان! بی خیال رفتن شو، ما به جز تو و داداش محمد کسی را نداریم او هم که الآن در جبهه است و بچه هایش سرپرستی ندارند. با رفتن تو، هم آنها تنها میشوند و هم مادر که تمام دلخوشی اش تو هستی، صبر کن محمد که آمد تو برو، در جوابم گفت: الآن کشور در یک موقعیت حساس قرار گرفته و آینده ی همه ی ما در گرو سرنوشت این جنگ است، پس آرام باش سعی نکن مانع رفتنم شوی، خواهرم من می روم چون وظیفه ام ایجاب می کند که بروم حتی اگر همه ی اعضای خانواده ام در جبهه باشند. شما هم نگران نباشید، خدا همه جا هست و هوایتان را دارد. او رفت و با رفتنش فصل چشم انتظاری، دلشوره، تنهایی و خوابهای پریشان ما آغاز شد. تا قبل از رفتن حسین، با آنکه دل نگران و چشم به راه برادرم محمد بودیم دلمان به این خوش بود که او کنارمان است و حال با رفتنش مدتی از حضور هر دو برادرم در جبهه می گذشت که یک شب در عالم خواب، خودم را محو تماشای آسمان دیدم که متوجه شدم حسین در حالی که لبخند به لب دارد و دستهایش را به حالت نیایش بلند کرده آرام و سبکبال به سمت آسمان بالا می رود، درست مثل پرنده ای که تازه از قفس آزاد شده و دغدغه ای جز پرواز تا بینهایت ندارد. سراسیمه او را صدا زدم و گفتم: حسین جان کجا می روی؟ داداش محمد کی می آید؟ همانطور که بالا می رفت گفت: اگر تا امشب نیامد، خودم او را می آورم محو تماشای حسین که هر لحظه از من دورتر میشد بودم که صدای بچه هایم را شنیدم که پشت سر هم می گفتند: دایی حسین آمد، دایی حسین آمد و به دنبال آن صدای بچه های محمد را که شنیدم بالا و پایین می پریدند و فریاد می زدند: بابا آمد، بابا آمد. نگاهم را از آسمان گرفتم و به آنها چشم دوختم که سعی داشتند محمد و حسین را که در حال آمدن به سمتم بودند، نشانم دهند. مسیر اشاره و نگاهشان را دنبال کردم حق با آنها بود؛ هر دو برادرم لبخند زنان به سویم می آمدند. با دیدن آنها، دستانم را به سمت آسمان گرفتم و سه بار بی وقفه گفتم: الهی به درگاهت شکر که هر دو برادرم با هم آمدند. از خواب که بیدار شدم آشفته و پریشان بودم به شوهرم گفتم شک ندارم که محمد شهید شده، اما نمی دانم چه اتفاقی برای حسین افتاده، فردا پیگیری کن ببین می توانی خبر از حسین بگیری؟! تمام تصورم بر این بود که فقط محمد شهید شده غافل از اینکه حسین هم به خیل شهدا پیوسته بود. طولی نکشید که خبر شهادت محمد را برایمان آوردند چشم به راه حسین بودیم که خبر رسید او هم به زودی خواهد آمد، در حالی که لباس سرخ شهادت را بر تن دارد. آری در یک روز هر دو برادر از سفر بازگشتند و ما هر دو را در یک روز تشیع کردیم و به خاک سپردیم تا در جوار هم سرافراز و سربلند برای همیشه آرام بگیرند.( راوی: فاطمه مؤمنی خواهر شهید)

توفیق الهی

نیمه ی دوم سال ۶۵ بود که با هم به جبهه رفتیم. هر دو عضو گروهان امام سجاد (علیه السلام) از گردان ۴۱۱ لشکر ۴۱ ثارالله بودیم. او فرمانده ی یکی از دسته های گروهان بود. چهارم دی ماه بود که عملیات کربلای ۴ آغاز شد، عملیاتی که ما هم در آن حضور داشتیم و در همان ساعات آغازین لو رفت. چندروزی بیشتر از عملیات کربلای ۴ فاصله نگرفته بودیم که زمزمه ی آغاز نخستین مرحله از عملیاتی بزرگ که کربلای ۵ نام گرفت، به گوش رسید. اسلحه به دوش به منظور حضور در اولین مرحله ی این عملیات در کنار کانال ماهی، جایی که فاصله ی کمی تا دشمن داشت مستقر شدیم نیاز به جان پناه داشتیم؛ جان پناهی که بتواند ما را از شر گلوله های دشمن در امان نگه دارد. به همین منظور بچه ها مشغول حفر سنگرهای دو سه نفره شدند. من و حسین هم که تمام مدت با هم بودیم، تصمیم گرفتیم سنگری دونفره حفر کنیم. آستین هایم را بالا زدم و به حسین گفتم: من سنگر را حفر می کنم و تو مراقب تحرکات دشمن باش و چشم از آنها برندار قبول کرد و تمام توانش را در چشمانش جمع نمود و به خاکریز دشمن خیره شد. من هم مشغول حفر سنگر شدم. گرم کار بودم که متوجه شدم یک عراقی از خاکریزشان بالا آمد و قصد دارد خودش را به این سمت کانال ماهی برساند. نگاهم را از او گرفتم و متوجه حسین شدم، شش دانگ حواسش معطوف دشمن بود، به محض آنکه عراقی را دید او را نشانه گرفت و آرام زمزمه کرد: بسم الله الرحمن الرحيم، و ما رميت إذ رميت ولكن الله رمی و صدای شلیک به گوش رسید و به دنبال آن نیروی دشمن نقش زمین شد. همانطور که مشغول کار بودم، پنج بار دیگر نجوای و ما رميت إذ رمیت حسین و به دنبال آن، صدای شلیک تفنگش را شنیدم چیزی به غروب نمانده بود که کار حفر سنگر به پایان رسید در حالی که حسین، شش عراقی را که قصد داشتند این طرف کانال ماهی سنگر کمینی برای خود حفر کنند تا کوچکترین تحرکات ما را گزارش دهند کشته بود و دست خودش نیز توسط گلوله ی دشمن مجروح شده بود و خون زیادی از آن می رفت. به مدد کمکهای اولیه ای که همراه داشتیم زخم دستش را بستم اما خون، بند نمی آمد. به او گفتم: با وضعی که دست تو دارد کاری از عهده ی من برنمی آید؛ بهتر است به عقب بروی تا در بهداری، دستت را پانسمان کنند. می ترسم با خونی که از دستت می رود رمقی برایت نماند و محل زخم عفونت کند. لبخندی زد و گفت: نترس چیز مهمی نیست، من تا آخر می مانم. و ماند. شب که از راه رسید یکی از دوستان نزدم آمد و گفت: محمد! تو با من به آن طرف بیا تا حواست به نیروها باشد، حسین برای این قسمت کافیست و با وجود او، خیالمان آسوده است. شب سوم حضورمان در آنجا بود که شدت آتش دشمن بالا گرفت و به دنبال آن، آتش نیروهای خودی هم که پاسخ دشمن را می دادند، افزون شد، به گونه ای که در نور منوّرها شاهد فرار عراقیها بودیم. شب به نیمه رسیده بود که دستور رسید سنگر اجتماعی بزرگ و محکمی برای خودمان بسازیم، دست به کار شدیم و با الوار و گونیهای پر از شن و … ساخت سنگر را شروع کردیم؛ کاری که با سر زدن سپیده و بالا آمدن خورشید به پایان رسید. بالاخره بعد از سه شبانه روز ما را با نیروهای تازه نفس تعویض کردند به قرارگاه لشکر در اهواز رفتیم، شب را خوابیدیم. صبح که از راه رسید حسین را نگران و غصه دار دیدم به او گفتم: رفیق! چی شده؟ چرا ناراحتی؟! گفت: دلواپس برادرم محمد (شهید محمد مؤمنی تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۲۵ – شلمچه) هستم تو از علاقه ی من و برادرم نسبت به هم باخبری و خوب می دانی که جدای از برادری، برای هم دوستانی صمیمی و مهربان هستیم احساس میکنم برایش اتفاقی افتاده، در غیر اینصورت حتماً به دیدنم می آمد. حق با حسین بود برادرش راننده ی لندکروزر بود و در واحد موتوری لشکر همان منطقه ای که ما مستقر بودیم خدمت می کرد آن دو آنقدر با هم صمیمی بودند که در کوچکترین وقت فراغتی که برایشان پیش می آمد سری به هم می زدند و جویای احوال یکدیگر می شدند و حال که چند ساعت از بازگشتمان از خط مقدم می گذشت محمد به دیدن حسین نیامده بود و او حق داشت نگرانش باشد. به او گفتم: غصه نخور، حالا که او نیامده ما به دیدنش می رویم با هم راه افتادیم، مقصدمان واحد موتوری لشکر بود به آنجا که رسیدیم محمد نبود. در حقیقت او شهید شده بود، اما همه این موضوع را از ما پنهان کردند. به دل حسین الهام شده بود که برادرش شهید شده، برای همین تصمیم گرفت سری به معراج شهدای اهواز بزند. آنجا هم کسی حرفی از شهادت محمد نزد. در مسیر بازگشت به قرارگاه گرم صحبت در مورد مرحله ی اول عملیات بودیم که به او گفتم: متوجه شدی که بعضی ها در حین عملیات فرار کردند و تا آخر نماندند؟ اما ما تا آخر ایستادیم و سه شبانه روز مقاومت کردیم و حتی فکر فرار هم به سرمان نزد تا با نیروهای تازه نفس تعویض شدیم. او که انگار توقع شنیدن این حرف را نداشت، گفت: دوست من هرگز نگو ما تا آخر ایستادیم و مقاومت کردیم، بگو خدا به ما توفیق داد و یاریمان کرد که توانستیم بایستیم و مقاومت کنیم. اگر توفیق الهی شامل حالمان نشده بود و خدا ما را به حال خودمان رها کرده بود بی گمان ما هم نمی توانستیم بایستیم و مثل آنها از آن صحنه ی خطرناک و مرگبار فرار می کردیم. بعد از شهادت فرمانده ی گردان ۴۱۱ (سردار شهید، محمدرضا قربان زاده فرزند احمد متولد ۱۳۴۴ از شهدای شهر زرند تاریخ شهادت21/10/1365) در مرحله ی اول عملیات کربلای ۵، ماشاء الله رشیدی (سردار شهید «ماشاء الله رشیدی فرزند عباس از شهدای بخش طغرالجرد – تاریخ شهادت بهمن ۱۳۶۵) به عنوان فرمانده ی گردان انتخاب شد هنوز در قرارگاه لشکر در اهواز بودیم که فرمانده ی جدید، ما را جمع کرد تا برایمان صحبت کند. او در میان سخنانش گفت: شما تاکنون با حضور در عملیات کربلای ۴ و مرحله ی اول کربلای ۵ با ما همکاری کرده اید و دینتان را ادا نموده اید. من از سختیهایی که متحمل شده اید، باخبرم. دیگر تکلیفی به گردنتان نیست و کسی از شما توقع ندارد که در مرحله ی بعدی عملیات هم شرکت کنید، فقط کسانی که دست از جان خود شسته اند و دوست دارند در مرحله ی بعدی عملیات حضور داشته باشند اعلام آمادگی کنند، من کنار حسین نشسته بودم رو به او کردم و گفتم: تصمیم تو چیست؟ با وجود همه ی سختیهایی که پشت سر گذاشتیم، باز هم حاضری بمانی و در مرحله ی بعدی عملیات شرکت کنی؟ بی درنگ جواب داد: امام فرموده تا آنجا که می توانید مقاومت کنید، من هم طبق امر امام تا آخر می مانم. صحبتهای فرمانده که به پایان رسید، حسین جزو اولین کسانی بود که به ندایش لبیک گفت و اعلام آمادگی نمود. به دنبال او تعداد دیگری از بچه ها نیز اعلام آمادگی کردند و من هم نیز بعد از آماده شدن، سوار لندکروزر شدیم تا به سمت خط مقدم برویم، این بار خط مقدم جبهه ی ما در جزیره ی بوارین بود. به مقصد که رسیدیم از هم جدا شدیم و من دیگر حسین را ندیدم. دیری نپایید که خبر رسید او در حین درگیری با دشمن در منطقه ی شلمچه به شهادت رسیده، آری! او که حضور در خاک مقدس جبهه و شرکت در عملیاتها را توفیق الهی می دانست با رسیدن به مقام والای شهادت به توفیقی بسیار بزرگ دست یافته بود که آن را نیز مدیون همان خدایی بود که به او توفیق حضور در خاک گلگون جبهه را داده بود و او به شکرانه ی این نعمت بزرگ بارها سر به سجده ی شکر بر آستان معشوق سائیده بود. (راوی: محمد (احمد) ترکزاده، فرزند حسین، دوست و همرزم شهید)

دلتنگ بابا

طبق وصیتش بعد از شهادتش موتورش را فروختیم تا خرج ساخت و ساز مسجد شود. یادم است یک روز در خانه نشسته بودیم که خریدار موتور به آنجا آمد، قصد گرفتن کارت موتور را داشت. دخترم که هنوز به خوبی صدای موتور پدرش را به یاد داشت به محض شنیدن صدای موتور از اتاق بیرون دوید و با خوشحالی فریاد زد: بابا آمد، بابا آمد، عمر شادی اش کوتاه بود، خیلی کوتاه، وقتی به جای پدرش یک نفر دیگر را سوار بر موتور دید، بدون آنکه حرفی به زبان بیاورد داخل اتاق رفت و گوشه ای زانوی غم در بغل گرفت. لحظاتی بعد او که هیچ اثری از بیماری در وجودش نبود، دچار تب شد، تبی شدید که خیال پایین آمدن نداشت. او را نزد دکتر بردیم اما فایده ای نداشت، چون دکتر هم علت تب را تشخیص نداد. مستأصل مانده بودم که چه کنم؟ به پدرم زنگ زدم و جریان را برایش تعریف کردم و از او خواستم به خانه ام بیاید تا فکری برای پایین آوردن تب دخترم بکنیم. پدرم بلافاصله آمد. به محض ورودش به اتاق نرجس که تا آن لحظه یک کلمه حرف بر زبان نیاورده بود، مثل اسپند روی آتش از جا پرید و خودش را در آغوش پدربزرگش رها کرد و با همان زبان شیرین کودکانه اش، چند بار پشت سر هم گفت: بابا! بابا!…. پدرم او را محکم در آغوش گرفت و دست نوازش بر سرش کشید. دیگر خبری از تب نبود، انگار آغوش پدرم مثل کاسه ی آب سردی بود که بر آتش وجودش ریخت و آن را سرد نمود. حالا دیگر علت تب ناگهانی اش را فهمیده بودیم؛ او که دلتنگ، بیقرار و چشم انتظار پدرش بود بعد از شنیدن صدای موتور، با این تصور که پدرش از سفر دور و درازش برگشته از اتاق بیرون دوید و بعد از دیدن جای خالی او روی موتور، دچار شوک و به دنبال آن تب شدید شده بود. (راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

جایگاه اصلی

مدتها از آرمیدن هر دو برادرم در گلزار شهدا می گذشت یک شب در عالم خواب خودم را در حال قدم زدن در یک قبرستان بزرگ دیدم، قبرستانی که بیشتر شباهت به یک شهر بزرگ داشت. همانطور که شگفت زده قدم می زدم به مکانی رسیدم که دو قبر کنار هم در آنجا بسته شده بود. ناخود آگاه کنار آن دو قبر ایستادم و محو تماشا شدم ناگهان ندایی را شنیدم که می گفت این دو قبر متعلق به برادرانت محمد و حسین است. آنچه که شما در گلزار شهدا زیارت می کنید در واقع فقط صورت قبریست برای تسلای خاطرتان، جایگاه اصلی آن دو، در این مکان مقدس است. تعبیر این خواب زمانی برایم آشکار شد که راهی نجف اشرف شد و قبرستان وادی السلام را زیارت کردم آری آن قبرستان در واقع همان مکان مقدسی بود که در خواب دیده بودم.(راوی:فاطمه مومنی، خواهر شهید)

نتیجه ی یک توسل

چند ماهی بود که حقوق حسین به حسابش واریز نمی شد و ما علتش را نمی دانستیم. به چند جا هم مراجعه کردم و پیگیری نمودم اما فایده ای نداشت و مشکل همچنان پابرجا بود یک شب که از این موضوع به ستوه آمده بودم، به حسین متوسل شدم و بعد از کلی درد دل کردن با او خوابیدم در عالم خواب او را دیدم، مثل همیشه نگاه مهربانش را به من دوخت و گفت: چرا اینقدر به هم ریخته و ناراحتی؟! آنچه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم اسم چند جا را آورد و گفت: به این قسمتها سر زده ای؟ گفتم: بله، ولی هیچ فایده ای نداشت. لبخندی مهربان و آشنا روی لبانش نقش بست اسم یک قسمت را برد و در حالی که یک برگه را جلویم گرفته بود، گفت: به این برگه با دقت نگاه کن و آن را به خاطر بسپار، در امضای پایین این برگه اشتباهی رخ داده که باعث بروز این مشکل شده به قسمتی که گفتم مراجعه کن تا این مشکل حل شود. با طلوع خورشید و آغاز ساعت کاری بانکها به رئیس بانک اسلام آباد زنگ زدم و جریان خوابم را تعریف کردم و خواستار بررسی موضوع شدم. آنها بلافاصله موضوع را بررسی کردند و متوجه شدند در همان برگه ای که حسین در عالم خواب نشانم داده بود، اشتباهی در امضاء صورت گرفته و حقوق او به خاطر این امضای اشتباه به حساب یک نفر دیگر که با او تشابه اسمی داشت واریز می شد. آری من که بعد از پیگیریهای مکرر هیچ نتیجه ای نگرفته بودم، با توسل به همسر شهیدم، جواب گرفتم و مشکلم حل شد. (راوی: صدیقه عربنژاد، همسر شهید)

من را ببخش

یکی را می شناختم که اعتقادی به زنده بودن شهدا نداشت، می گفت؛ شهیدان زنده اند، الله اکبر یعنی چی؟ من این حرف را قبول ندارم، اگر شهدا زنده اند، چرا ما آنها را نمی بینیم؟! یک روز در خانه ی مادرم نشسته بودیم که صدای در بلند شد در را که گشودیم همان بنده ی خدا را دیدیم که با چشمانی اشکبار در آستانه ی در ایستاده بود. او با صدایی لرزان سلام کرد و وارد خانه شد و بدون آنکه حرفی به زبان بیاورد پله های خانه را با عجله پیمود و وارد اتاق حسین شد روی زمین زانو زد و صدایش به گریه بلند شد، در حالی که ما هاج و واج او را نگاه می کردیم و علت این کارش را نمی دانستیم. لحظاتی طول کشید تا صدای گریه اش قطع شد. از اتاق بیرون آمد و در حالی که چشمانش از فرط گریه، به خون نشسته بودند به سمت مادرم رفت و با صدایی لرزان گفت، مادرم من اشتباه کردم، لطف کنید و مرا ببخشید که زنده بودن شهدا را قبول نداشتم از شما خواهش می کنم که از من بگذرید و حلالم کنید. او که متوجه شده بود مادرم حسابی گیج شده و منظورش را نمی فهمد در حالی که سرش را از شرم پایین انداخته بود، گفت: من هیچ اعتقادی به زنده بودن شهدا نداشتم و این عدم اعتقاد را بارها به زبان آورده بودم تا اینکه چند روز پیش به مشهد مقدس رفتم یک روز با فرزندم که سنی ندارد مشغول قدم زدن در یکی از صحنهای حرم بودم که حسین را دیدم، به این قسمت از حرفهایش که رسید سد پلکهایش بار دیگر شکسته شد و اشک چشمش جاری، در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ادامه داد: آری! حسین را دیدم باورم نمی شد که نگاهم به نگاه او گره خورده و شانه به شانه ی هم قدم می زنیم، همانطور که ناباورانه به چشمان حسین خیره شده بودم، یاد فرزندم افتادم که چند قدمی از من دور شده بود. با خودم گفتم: بهتر است دست بچه ام را بگیرم تا در میان جمعیت گم نشود، آن وقت با حسین حرف بزنم، به این نیت نگاهم را از حسین گرفتم و به سمت فرزندم رفتم دستش را که گرفتم، دیگر حسین را کنار خودم ندیدم. با چشمانی اشکبار مثل کسی که گمشده ای دارد، در جمعیت دنبالش گشتم، اما او را ندیدم. چند روز دیگر هم در مشهد ماندم حال خوشی نداشتم و حسابی به هم ریخته بودم. هر روز به همان مکانی که حسین را دیده بودم میرفتم اشک می ریختم و او را صدا میزدم و می گفتم: حسین جان! کجایی؟ اجازه بده یک بار دیگر تو را ببینم. من را ببخش که زنده بودنت را انکار کردم بیا تا یک بار دیگر تو را ببینم و یک دل سیر، با تو حرف بزنم… او در حالی که اشک چشمانش را پاک می کرد :گفت مادر جان من با دیدن این صحنه به حد کافی تنبیه شده ام، حالا با تمام وجود یقین دارم که شهدا زنده اند. من را ببخشید. مادر بعد از شنیدن حرفهایش با لبانی خندان و چشمانی اشکبار او را بخشید و در حالی که در حقش دعا می کرد، او را تا کنار در خانه بدرقه نمود. (راوی: فاطمه مؤمنی، خواهر شهید)

عنایت بابای شهیدم

سه سال بیشتر نداشتم که پدرم شهید شد، سه سالی که هر گاه در ذهنم مرورش می کنم تا از بابا خاطره ای به یاد بیاورم، چیزی به جز صحنه ی آخرین خداحافظی اش عایدم نمی شود. زمستان سال ۶۵ بود و بابا لباس رزم به تن کرده بود و عازم جبهه بود. موقع خداحافظی مرا در آغوش گرفت، بوسید و دست نوازش بر سرم کشید و رفت. آن روز نمی دانستم که قرار است دیگر او را نبینم، اگر می دانستم آغوش مهربانش را با تمام وجود لمس می کردم و گرمای وجودش را برای همیشه در خانه ی قلبم ذخیره می نمودم تا در روزگاریتیمی یاد آغوش مهربانش تسلای دلم باشد و گرمای وجودش آرام بخش قلب و روحم. آری! او رفت و من در یک روز سرد زمستانی فهمیدم که یتیم شده ام و باید روزگارم را با خیره شدن به چشمان مهربانش که در قاب عکس می خندد و درد دل کردن با او سپری کنم. هر بار که دلتنگش شدم و فقدانش آزارم داد با عکسش درد دل کردم و در عالم کودکی از خدا خواستم کاری کند تا او حرفهایم را بشنود. آری! من روز به روز بزرگ تر شدم و قد کشیدم و پا به مدرسه گذاشتم و فقط خدا می داند روزی که برای اولین بار کلمه ی بابا را نوشتم چقدر دوست داشتم که آن را نشانش دهم تا او هم مثل من ذوق کند و بخندد. آری! بابای شهیدم در کنارم نبود اما من حضورش در لحظه لحظه ی زندگیم احساس کردم. یادم است دانش آموز مقطع راهنمایی بودم که یک روز یکی از همکلاسی هایم نوار کاستی دستم داد تا آن را به خانه ببرم و گوش دهم. آن روز وقتی که به خانه رسیدم کسی آنجا نبود ضبط را برداشتم و نوار را روی آن گذاشتم و کلیدش را فشار دادم تا بخواند اما کلید دستگاه عمل نکرد و بالافاصله بالا آمد چند بار پشت سر هم این کار را انجام دادم، اما باز هم فایده ای نداشت. با این تصور که نوار مشکل دارد آن را از روی ضبط برداشتم و نوار قرآن را جایگزین کردم، این بار ضبط با اولین فشاری که به کلیدش آوردم عمل کرد و فضای خانه پر از صدای قرآن شد. یک بار دیگر نواری را که همکلاسیم داده بود روی ضبط گذاشتم اما باز هم ضبط عمل نکرد و صدایی از نوار در نیامد. روز بعد نوار را به مدرسه بردم و به همکلاسیم دادم و گفتم کلید ضبطمان مشکل داشت و من نتوانستم این نوار را گوش کنم. چند روز بعد از این ماجرا متوجه شدم نواری که همکلاسیم به من داده بود، نوار موسیقی حرام بوده. زمانی که این موضوع را فهمیدم به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که در واقع این عنایت و لطف بابای شهیدم بوده که شامل حالم شده، چرا که او دوست نداشت گوشهایم با موسیقی حرام پر شود. مادرم همیشه می گفت پدرت دائم به من گوشزد می کرد که تو را با نوای قرآن بخوابانم. به سن ازدواج که رسیدم طلبه ای به خواستگاریم آمد. با آنکه چندین بار در مورد ایشان تحقیق کرده بودیم و چیزی جز خوبی نشنیده بودیم اما همچنان در جواب دادن مردد بودم تنها چیزی که می توانست مرا از این تردید برهاند و راهگشایم برای انتخاب باشد توسل به بابای شهیدم بود با تمام وجود به او متوسل شدم و از او خواستم مانند همه ی پدرانی که در بزرگترین تصمیم زندگی دخترانشان آنها را کمک می کند، به من کمک کند. یک روز صبح وقتی که از خواب بیدار شدم با چهره ی راضی و خندان مادرم روبرو شدم، خنده و رضایتی که ریشه در خوابی داشت که او دیده بود. مادر در عالم خواب خواستگارم را در مکانی مشغول نماز دیده بود، در حالی که عده ای هم پشت سرش به نماز ایستاده بودند. او در میان آن جمع بابا را هم دیده بود که به خواستگارم اقتدا کرده و نمازش را پشت سر او به جماعت خوانده بود بعد از شنیدن جریان این خواب همه ی شک و تردیدها کنار رفت و من دیگر در جواب دادن مردد نبودم، چرا که باز هم عنایت بابای شهیدم شامل حالم شده بود و من که اقتدا کردنش را نوعی رضایت قلبی او به این وصلت دانستم، با خیالی آسوده جواب مثبت دادم. (راوی نرجس مؤمنی، فرزند شهید)

شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات