وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید حسین اسدی فرزند حبیب الله

نام و نام خانوادگی: حسین اسدی

نام پدر: حبیب الله

تاریخ و محل تولد: 1339/01/04– خانوک

شغل: –

تاریخ و محل شهادت: 1359/02/13– بانه

سن هنگام شهادت: 20 سال و 1 ماه

«شرح مختصری از بیست بهار زندگی»

حسین، دومین فرزند خانواده بود که در سال 1339 در خانوک به دنیا آمد. دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش سپری کرد و سپس برای ادامۀ تحصیل، راهی کرمان شد و بعد از پایان دوران راهنمایی در مدرسۀ «ابن سینا»، پا به دبیرستان «ایرانشهر» گذاشت و رشتۀ علوم تجربی را برای ادامۀ تحصیل برگزید.

وی فعالیت های خود علیه رژیم پهلوی را به طور گسترده و فعال از سال 1356 آغاز کرد. او با انتشار اعلامیه ها و پیامهای حضرت امام«ره» بین اقشار مختلف مردم، اولین زمزمه های انقلاب را به گوششان می رساند. همزمان با اوج گیری تظاهرات مردم علیه رژیم، او نیز در صحنه حضوری فعال داشت و با پخش اعلامیه ها و نوشتن شعار بر در و دیوار و آتش زدن و از بین بردن مراکز فساد، نقش مؤثری در پیشبرد اهداف انقلاب داشت. در غائلۀ به آتش کشیده شدن مسجد جامع کرمان توسط عمّال سفّاک رژیم، به عنوان مبارزی مسلمان حضوری فعال داشت.

حسین در سال 1357 موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. وی در اوقات فراغت به مطالعۀ کتب دکتر شریعتی و استاد شهید، مرتضی مطهری می پرداخت؛ به ورزش دومیدانی و بسکتبال علاقه داشت؛ اهل قلم بود و گاهی به نقاشی و خطاطی می پرداخت. او در کارهای فنی و تعمیر لوازم برقی، سررشته و مهارت داشت.

ایشان در بهمن 1358 عازم خدمت مقدس سربازی شد و بعد از طیّ دورۀ رزم مقدماتی در مرکز آموزش «01» کادر تهران به لشکر 21 حمزه سیدالشهداء«علیه السلام» اختصاص یافت و یگان خدمتی اش جهت پاکسازی شهر بانه از لوث وجود عناصر خودفروخته و ضدّانقلاب، به کردستان اعزام شد و سرانجام در سیزدهم اردیبهشت 1359 در ارتفاعات آربابا در شهر بانه، لباس زیبای شهادت را بر تن کرد. پیکر مطهرش بیش از یکماه در ارتفاعات آربابا ماند و سرانجام زمانی که آنجا توسط نیروهای ارتش، از ضدّانقلاب پس گرفته شد، پیکر این شهید بزرگوار به زادگاهش منتقل و در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

او اولین فردی است که با شهادت و تدفینش در خانوک، اولین گلزار شهدا در شهرستان زرند شکل گرفت. در واقع، اولین شهید شهرستان زرند «شهید محمود انصاری» است که جزو شهدای خانوک می باشد؛ ایشان چند ماه قبل از حسین به شهادت رسید و در قم به خاک سپرده شد.

روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

«فرازی از وصیت نامه»

بسم الله الرحمن الرحيم

« و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين»

با نام یگانه آفریدگار حی و توانا، صانع هستی و نیستی، مربی و مدبر نظام آفرینش، رازق عالم، صاحب کون و مکان، بسیط از هر گونه تصور و خیال، هستی بخش کاینات، دلیل مدلول بر وجود، پیراسته و منزه است از زشتی ها و هر آنچه به وی نسبت دهند چه از خلایق انس و چه از ذات و صفات، ذاتی که خدشه بردار نیست و صفاتی که تجلی و بانی ذات بی همتای اوست … و درود بیکران بر ستارگان نام امامت که تکوین مراحل بستر در سیر الی الله و آنچه میراث نبی خاتم است. و سلام بر اسوۀ زمان یادگار نبی و امامان از سلسله پاکان؛ رهبر عظیم الشان، در هم کوبنده ظلم ظالمان، فریاد حلقوم گرسنگان و محرومان، برخاسته از راهوار نوید و ایمان، منظومۀ روح پرتو آیات رسالت، مصداق مجاهدی نستوه و خستگی ناپذیر، روح الله الموسوى الخمينی و سلام به پویندگان طریقش … و سلام به شما پدر و مادر و خواهران و برادران که همچنان در کالبد قله های شرف و آزادگی مقاوم ایستاده اید و روح امید در آن دمیده اید که آینده ای نه چندان دور ضمیر تاریکی از چهره جهان کفر و شرک می زدایید تا رهاورد رهایی و نور و روشنایی. قسم به خروش دریای بیکران ایمان، قسم به صخره های استوار و مقاوم، به گلگونه آسمان هدایت و به امامت مولا قسم که تا پای جان در رفعت و بلندای تاریخ، زنده و مجسم و پایدار و حسینی ایستاده ایم. ما به آرزوی شیرین رهایی از قید و بند شیطنتها، به رهبری رهبر عظیم الشأن برخاسته ایم و چشم به نگاه پاک عشق و حقیقت دوخته ایم تا با رهاورد رهایی از قامت هستی بیکران سعادت را در آغوش گیریم. هموطنان عزیز ما الان در شرایطی قرار گرفته ایم که استعمار و استکبار جهانی با شکست مفتضحانه خویش از انقلاب اسلامی با ترفندها و تزویرهای خویش، تطمیع گروه های منحط در کردستان، انقلاب ما را در تنگنا قرار داده است و تنها ایثار و از خودگذشتگی شما ملت غیور میتواند متضمن اسلام و نور انقلاب برای نسلهای آینده باشد. خروش ما در نبرد فریادی است به سوی آینده ای روشن، خون ما زینتی است برای انقلاب که چهره زشتیها و پلیدیها را از جامعه میزداید و چه بهتر از اینکه فریادگر باشیم و با خونمان روح زندگی را در عمق کالبد مردۀ جهان هستی بدمیم. هموطنان عزیز فریادی که به رهبری امام امت از ضمیر هستی وزیدن گرفته است، فریاد مظلومیت مظلومانی گرسنه و محروم است که شیطنت فرهنگی – اقتصادی جهانخواران لگدمالشان ساخته، فریاد پویای بارانی است که شیفته و عاشق تا پای جان یکه و تنها در مقابل دنیایی از کفر دوام آوردند. در آخرین لحظات زندگی از امت رشید و به خصوص پدر و مادر عزیزم که عمری را با آرزوهای شیرین زندگی سپری ساخته اند میخواهم فراخور اعتقادی راستین، پشت سر رهبر انقلاب بایستند و از شیطنت فکری ایادی کوردل نهراسند که حق پیروز است. در خاتمه از پدر و مادر گرامیم برادران و خواهران عزیزم طلب عفو و بخشش دارم و همگی شما را به خدای تعالی می سپارم. حسین اسدی خانوکی

پدرجان! به مدت چهل و پنج روز جهت خلع سلاح کُردها به بانه اعزام می شویم. انشاءالله بعد از برگشت از مأموریت، شما را از حال خود باخبر می کنم و اگر برنگشتم، هر جا که باشم به یادتان هستم؛ حتی تا دَمِ مرگ، و اگر نتوانستم شما را [بار] دیگر ببینم، طلب عفو [دارم] و امیدوارم مرا حلال کنید. سرنوشت ما در این راه با خداست و اگر کشته شدم، جسدم را به خانوک برده و دفن کنید. من، آنچنان خدمت ارزنده ای برای جامعه ام نکرده ام؛ برای کرمان و برای ایران. [دوست دارم] لااقل در این زمان، سهمی داشته باشم و نامم به عنوان یک سرباز فداکار ثبت شود.

خواهران و برادران! در زندگی به فضل و کرم خداوند امیدوار باشید و هیچوقت در زندگی، مأیوس نباشید و درستان را بخوانید تا برای این مملکت، مثمرثمر [بوده] و فرد مفیدی باشید.

پدر و مادر عزیزم! از شما هم راضی هستم و امیدوارم شما هم از من راضی باشید و در زندگی، موفق باشید. از شما طلب عفو دارم. به هر حال، ما یک گردان هستیم؛ به غیر از من، پانصد نفر جوان دیگر هم هست که پدر و مادرشان چشم به راهشان می باشند. امیدوارم دعای شما بدرقه راه تمامی این جوانان مملکت باشد و [بدانید] این یک وظیفه دینی است که بر گردن ماست که از این مرز و بوم خود، دفاع کنیم و دین و ایمان و ناموسمان را حفظ کنیم و پاس بداریم.

برگهایی زرین از تقویم زندگی سرباز شهید «حسین اسدی»

(خاطرات)

«تو هم مثل من، مُحصّلی»[1]

بعد از پایان دوران دبستان، برای ادامه تحصیل راهی کرمان شدیم. آنجا مادرم کنار ما نبود که کارهای خانه را انجام دهد، تا من با خیال راحت بتوانم درسم را بخوانم. حسین که این موضوع را به خوبی درک کرده بود، در انجام کارها کمک حالم بود. خودش لباسهایش را می شست و اتو می زد، همیشه می گفت: تو هم مثل من، درس می خوانی و محصّلی؛ برایت سخت و خسته کننده است که هم درس بخوانی و هم به کارهای خانه برسی.

هیچ وقت از من نخواست کارهایش را انجام دهم، گاهی خودم از روی میل و رغبت از او خواهش می کردم تا به من اجازه دهد، کارهایش را انجام دهم.

«آموختن فرائض دینی به بچه ها»[2]

مسئلة حجاب برایش اهمیت ویژه ای داشت. دو تا از خواهرانم دوقلو هستند؛ زمانی که هفت ساله بودند، برایشان چادر خرید، آنها را به خانه آورد و روی سرشان انداخت و خطاب به مادر گفت: دوست دارم خواهرانم از همین حالا باحجاب باشند.

ماه مبارک رمضان که از راه رسید، به آنها توصیه می کرد روزه کلّه گنجشگی بگیرند و به این ترتیب، روزه داری را تمرین کنند. با صبر و حوصله زیاد به آنها نمازخواندن را آموخت. عقیده اش بر این بود که همه باید در آموختن و فرائض دینی به بچه ها، همّت کنند.

«عکس روی فلز»[3]

سالها قبل از پیروزی انقلاب، زمانی که دانش آموز دبستان بود، یک روز دوان دوان به خانه آمد؛ قطعه فلز کوچکی را که تصویر یک نفر روی آن حک شده بود، دست من داد و در حالی که نفس نفس می زد، گفت: مادر! این عکس را برایم نگهدار.

نگاهی به قطعه فلز کردم و گفتم: صاحب این عکس کیست؟

گفت: آقای خمینی.

گفتم: آن را از کجا آوردی؟

گفت: محمود انصاری[4] آنرا به من داد.

گفتم: می دانی اگر ساواک این عکس را از شما بگیرد، چه بلایی سرتان می آورد؟

گفت: مادرجان! شما آنرا یک جای مطمئن پنهان کن.

عکس را میان پنبه پیچیدم و داخل یک صندوقچه پنهانش کردم. سالها از این ماجرا گذشت؛ زمانی که امام به ایران آمد، آن عکس را از صندوقچه بیرون آوردیم و به دیوار خانه نصب کردیم.

«یک شب پُر از اضطراب»[5]

سیاهی چادر شب بر همه جا سایه گسترانده بود و شهر در پَسِ این سکوت، آبستن حوادث زیادی بود. ساعت از نیمه شب گذشته بود، اما هنوز خبری از حسین نبود. تنها مونسم در این شهر غریب، او بود. دلشوره عجیبی داشتم. اضطراب مثل یک خنجر برّنده بر قلب و روحم چنگ می زد و صبر و قرار را از من گرفته بود. او را خوب می شناختم، می دانستم با دوستانش علیه رژیم فعالیت می کند، همین موضوع بر شدت نگرانیم می افزود.

چیزی به سحر نمانده بود که دَرِ خانه به صدا درآمد. دَر را که گشودم، او را دیدم با سر و صورت گِلی و لباسهای خیس. هراسان به او گفتم: کجا بودی؟ چرا دیر کردی؟ این چه سر و وضعیست که تو داری؟ برایت اتفاقی افتاده؟

او که خسته بود و حوصله سؤالهای بی امان مرا نداشت، گفت: خواهرم! الآن خسته ام، اجازه بده بخوابم، فردا همه چیز را برایت توضیح می دهم.

دستهایش را شست، لباسهایش را عوض کرد و خوابید. صبح که از راه رسید، قبل از رفتن به مدرسه، به او گفتم: داداش! من نگرانت هستم، بگو جریان دیشب چی بود؟

گفت: دیشب من و دوستانم قصد داشتیم یک مشروب فروشی در خیابان سرباز را به آتش بکشیم. سربازان گارد شاهنشاهی، موضوع را فهمیدند و دنبالمان کردند. ما هم در حین فرار، به یک جوی آب پناه بردیم و به این ترتیب، از مهلکه جان سالم به در بردیم.

«مزه اسلام»[6]

در بحبوحه پیروزی انقلاب، هر روز با جمعی از مردم خانوک به وسیله چند دستگاه مینی بوس به روستاهای اطراف ـ از جمله اسلام آباد، هجدک، کاظم آباد، تیکدر و … ـ می رفتند و تظاهرات برپا می کردند. در منطقه هجدک، یک پادگان نظامی وجود داشت. یک روز با او و جمعی از مردم به سمت این روستا رفتیم. بعد از اقامة نماز ظهر و عصر و صرف ناهار، در حالی که علیه رژیم شعار می دادیم، به سمت پادگان راه افتادیم و با تیراندازی سربازان مواجه شدیم.

در یکی از روستاهای اطراف کاظم آباد، او و چند تن از دوستانش به مدارس رفتند و عکسهای شاه را بیرون آوردند و به آتش کشیدند.

با کمک دوستانش کپسولهای یک لیتری را با نمد، پوشانده بود و با سیم، محکم بسته بود و آنها را به صورت سنگ افکن درآورده بود. بعد از آنکه یک شبانه روز این کپسولها را در گازوئیل می خواباند، به بنزین آغشته می کرد و با دوستانش مشروب فروشیها و مراکز فساد را در کرمان به آتش می کشید. آنها دستگاه تایپی داشتند که شبها تا دیروقت، اعلامیه های حضرت امام(ره) را تایپ می کردند و پخش می کردند. بعضی اوقات، اعلامیه ها را با خودش به خانوک می آورد و شبانه، پخش می کرد.

گاهی با جوانهای خانوکی، دور هم می نشستند و در مورد چگونگی برپایی تظاهراتها نقشه می کشیدند. هر وقت مادر به او می گفت: مواظب خودتان باشید، امکان دارد لو بروید.

در جوابش می گفت: نترس مادرجان! با امید به خدا، هیچ اتفاقی نمی افتد.

یک روز، پدر به او گفت: تو از این کارها چه دیده ای که دست بردار نیستی؟! برو دنبال درسَت.

او گفت: پدرجان! شما مزه اسلام را نفهمیده ای؛ من از این کارها اسلام را یافتم. در وجود من، حسّ مبارزه با دشمن بیداد می کند. من دوست دارم راه خدا را بروم و در این راه، جهاد کنم.

«یک روز باشکوه»[7]

محرم سال 57 بود. حسن توکلی[8] در شهرستان راور به شهادت رسیده بود. عده ای از مردم خانوک که برای شرکت در مراسم تشییع جنازه این شهید به کرمان رفته بودند، در میدان شهدا[9] گرد آمده بودند. حسین هم در بین آنها بود، او گفت: ما امروز با کفن این شهید عزیز را تشییع می کنیم، هر کس که با ماست، بسم الله.

همه کفن پوشیدند و با شعار «الله اکبر، خمینی رهبر» راه افتادند. عده ای برای افسران گارد، خبر برده بودند که جمعی کفن پوش به این سمت می آیند و همه مسلحند. وقتی که جمعیت جلوی پادگان لجستیک ارتش رسیدند، با سربازانی مواجه شدند که مسلح ایستاده بودند و منتظر فرمان آتش بودند. برخلاف تصور همه که فکر می کردند آن روز قتل عام وسیعی راه می افتد، افسران و سربازان گارد وقتی با جمعیتی کفن پوش مواجه شدند که حسین، حسین گویان بر سر و سینه می زدند، تحت تأثیر قرار گرفتند. عده ای از آنها که متأثر شده بودند، گریه می کردند. طولی نکشید که اسلحه هایشان را زمین گذاشتند، درهای پادگان را گشودند و بیرون آمدند. دوطرف پیاده رو ایستادند و در حالی که بر سر و سینه می زدند، جمعیت عزادار را تا گلزار شهدا، مشایعت کردند. خاطرة آن روز باشکوه هرگز از لوح ذهنم پاک نمی شود.

«صله رحم»[10]

همیشه ما را به صله رحم توصیه می کرد و خودش هم در این مورد مقیّد بود. مرتب به اقوام و خویشان سر می زد. اگر مریضی داشتند، به عیادتش می رفت. اگر پیر زمین گیری در بین اقوام بود، به دیدنش می رفت، کنارش می نشست و با صبر و حوصله حرف می زد و از او دلجویی می کرد.

«آرزو دارم امام را ببینم»[11]

چند صباحی بود که زمزمه های آمدن امام به تهران از گوشه و کنار به گوش می رسید. حسین که عاشق و دلباخته امام بود، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.

هرگز از خاطرم نمی رود آن شبی را که به خانوک آمده بود، ناراحت بود و گوشه ای نشسته بود و سرش روی دستهایش بود؛ انگار تمام غمهای عالم روی دلش سنگینی می کردند. دلم طاقت نیاورد او را در این وضع ببینم. جلو رفتم و سرش را بالا گرفتم. چشمانش از فرط گریه، به خون نشسته بودند. گفتم: عزیزم! چرا گریه می کنی؟

صدای هق هق گریه اش فضا را پر کرد. در حالی که اشک می ریخت، گفت: مادر! من آرزو دارم امام را ببینم و بعد بمیرم. می خواهم برای دیدن ایشان به تهران بروم؛ اما پول ندارم.

با دستهایم اشکهایش را پاک کردم و گفتم: غصه نخور، به پدرت می گویم به تو پول بدهد.

وقتی پدرش به خانه آمد، بعد از صرف شام رو به حسین کرد و گفت: چرا ناراحتی؟

او گفت: چیزی نیست، من ناراحت نیستم.

پدرش قانع نشد و دوباره پرسید و باز هم او چیزی نگفت. من جریان را برایش تعریف کردم. پدرش مقداری پول به او داد. حسین در حالی که می خندید، از پدرش تشکر کرد و دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکرت، تا اینجا کارم را راه انداختی.

روز بعد به من گفت: مادر! مقداری نان بپز، می خواهیم به سمت تهران حرکت کنیم. مردم آنجا به خاطر کمبود مواد سوختی، در مضیقه اند؛ می خواهیم برایشان نان ببریم.

بلافاصله خمیر کردم و صد عدد نان پختم. همه مردم خانوک، نان پخته بودند. نانها را داخل یک خاور گذاشتند و راه افتادند. او و جمعی از مردم خانوک به عشق دیدن امام، به تهران رفتند، اما موفق به دیدار امام نشدند؛ چون عُمّال رژیم، فرودگاهها را بسته بودند و امام نتوانستند به تهران بیایند.

«دوری از غیبت»[12]

به شدت از غیبت کردن پرهیز می کرد و بیزار بود. هر وقت عده ای را مشغول غیبت کردن می دید، برافروخته می شد و می گفت: مگر خودتان هیچ عیبی ندارید که حرف دیگران را می زنید و گوشت برادر مرده خود را می خورید؟!!

«پیام»[13]

عضو هیئت حضرت عباس(علیه السلام) خانوک بود. در ماه محرم، کفن می پوشید و عزاداری می کرد. قبل از انقلاب، گاهی با همان کفن در تظاهرات شرکت می کرد. او با این کارش، علاوه بر روحیه دادن به مردم، پیام مهمی برای رژیم داشت؛ پیامش این بود که ما جوانان این مرز و بوم از مرگ نمی هراسیم و هرگز زیر بار ذلّت نمی رویم.

«هدفم، انقلاب است»[14]

در خانوک، زن و شوهری بودند که هر دو دکتر بودند و اهل هند. آنها وقتی هوش و ذکاوت حسین و پیشرفتش در تحصیل را دیدند، به من پیشنهاد دادند که او را با آنها برای ادامه تحصیل به هند بفرستم. پیشنهاد آنها را پذیرفتم. وقتی دیپلمش را گرفت، مقدمات این سفر را آماده کردم. زمانی که موضوع را به او گفتم: گفت: پدرجان! هدف من، انقلاب است و پیروزی آن؛ نه تحصیل در خارج از کشور.

«محض رضای خدا»[15]

برای خدمت سربازی، به تهران اعزام شد. به خاطر سررشته ای که در کارهای فنی و تعمیر لوازم برقی داشت، گاهی در آنجا کار تعمیرات را انجام می داد.

زمانی که ضدّانقلاب در غرب کشور دست به انجام حرکات مذبوحانه ای علیه انقلاب زد، یگان خدمتی حسین برای مأموریت، عازم کردستان شد. قبل از اعزام، فرمانده اش به او گفت: به خاطر تخصصی که در زمینه کارهای فنی داری، شما را در تهران نگه می داریم.

او در جواب فرمانده اش گفته بود: من برای انجام کارهای فنی و تعمیرات، به اینجا نیامده ام؛ تمام این کارها را هم محض رضای خدا انجام داده ام. من آمده ام تا به جنگ دشمن بروم، اجازه بدهید من هم با یگان خدمتی ام به کردستان اعزام شوم.

«می خواهی بروی، برو»[16]

یک روز مشغول خیاطی بودم، حسین وارد اتاق شد. عکسی در دستش بود، به من گفت: مادر! خوب به این عکس نگاه کن، تازه آنرا گرفته ام.

عکس را به دیوار نصب کرد و گفت: تا وقتی که زنده هستید، آنرا از من به عنوان یادگاری داشته باشید؛ چون می خواهم به سربازی بروم، ممکن است برنگردم.

گفتم: برای چی می خواهی به سربازی بروی؟ پدرت می خواهد برای ادامه تحصیل تو را به خارج از کشور بفرستد.

گفت: نه، من باید به خدمت بروم. اگر ما به سربازی نرویم، آمریکا کشورمان را اشغال می کند و اجازه نمی دهد شما یک لحظه آسایش داشته باشید. مادرجان! اگر من رفتم و کشته شدم، شما چه کار می کنید؟

می دانست چقدر دوستش دارم. دو دستش را محکم به سینه اش کوبید و با تأکید گفت: مادر! اگر من، من، کشته شدم چه می کنی؟

گفتم: هیچی، مگر خون تو از خون دیگران رنگین تر است؟

دستهایش را با خوشحالی به هم کوبید و گفت: خیالم از بابت شما راحت شد، فکر می کنی بابا در این مورد چه بگوید؟!

گفتم: بابا دوست دارد تو درس بخوانی و دکتر شوی. هر چه از پیش خدا مقدر شده باشد، روزیت می شود. می خواهی بروی، برو. امیدوارم اسلام پیروز شود.

«خوابی که تعبیر شد»[17]

از محل خدمتش برایمان نامه می فرستاد؛ اما فرزندانم از ترس اینکه من ناراحت نشوم، آنها را برایم نمی خواندند.

یک روز به پسرم گفتم: بیا نامه حسین را برایم بخوان.

او قبول نکرد؛ اما وقتی با اصرار من روبرو شد، نامه را برداشت و خواند. او در نامه برای برادرش عباس و خواهرش خیرالنساء نوشته بود: چند شب قبل، خواب دیدم امام حسین(علیه السلام) به من گفت: حسین! اینقدر ناراحت نباش، تا چند روز دیگر تو را نزد خودم می برم.

طولی نکشید که خوابش تعبیر شد و او مهمان امام حسین(علیه السلام) شد.

«لباسی به رنگ لاله»[18]

اوایل انقلاب بود. حسین، سرباز ارتش بود و در تهران خدمت می کرد. چند صباحی بود که عناصر ضدّانقلاب و گروهکهای ملحد دمکرات و کومله برای براندازی حکومت نوپای اسلامی در غرب کشور، توطئه می کردند.

یگان خدمتی حسین به منظور پاکسازی شهر بانه از لوث وجود عناصر ضدّانقلاب، به کردستان اعزام شد. این گروهکهای از خدا بی خبر با تجهیزات کاملی که در اختیار داشتند، به پادگان آنها که در کنار ارتفاعات آربابا قرار داشت، حمله کردند و آنجا را به تصرف خود درآوردند.

سیزدهم اردیبهشت ماه بود که او به اتفاق هشتاد نفر از همرزمانش برای فتح و بازپس گیری ارتفاعات، حرکت کردند. حسین در نزدیکی قله، لباس زیبای شهادت را بر تن کرد؛ لباسی به رنگ لاله های سرخی که در دامنة ارتفاعات آربابا روییده بود.

«اگر واقعاً شهیدی…»[19]

بعد از شهادتش دچار حمله صرع می شدم؛ حمله های گاه و بیگاه، زندگی را برایم تبدیل به جهنم کرده بود. یک روز بر سرِ مزارش رفتم و با دلی شکسته در حالی که اشک می ریختم، خطاب به او گفتم: پسرم! تو رفتی و داغت را بر دلم نشاندی، چرا سراغی از مادرت نمی گیری؟ اگر واقعاً شهیدی، من را شفا بده.

بعد از کلی اشک ریختن و درد دل کردن، به خانه رفتم. شب در عالم خواب، او به خانه آمد. من در حالی که غمگین بودم، گوشه ای نشسته بودم. او گفت: مادر! چی شده؟ چرا ناراحتی؟ با صدایی که بوی بغض و اشک می داد، گفتم: حسینم! می دانی از روزی که رفته ای، من دچار حمله صرع می شوم؟ تحمل این وضعیت برایم زجرآور است.

از داخل جیبش یک دانه قرص بیرون آورد و جلوی من گرفت و گفت: مادرم! این قرص را بخور، خوب می شوی.

خندیدم و گفتم: من تهران و مشهد و جاهای دیگر، نزد دکترهای مختلف رفته ام؛ اما خوب نشده ام. حالا تو می گویی با یک قرص، خوب می شوم؟!!

با اطمینان گفت: شما این قرص را بخور، خوب می شوی.

قرص را در دست من گذاشت، از جایش بلند شد و برایم آب آورد. رفت و با یک لیوان آب برگشت. لیوان را از او گرفتم و قرص را خوردم. بعد از آن خواب، دیگر دچار حمله صرع نشدم.

«صراط مستقیم»[20]

مدتی از شهادتش می گذشت. یک شب در عالم خواب، خودم را بین زمین و آسمان دیدم. زیر پایم دو خیمه وجود داشت. بین این دو خیمه، راه باریک یکرنگی بود. حسین که روبرویم ایستاده بود، پشت سر هم به من می گفت: خواهر! بیا این طرف، بیا پیش من.

زیر پایم را نگاه کردم و گفتم: حسین جان! می ترسم.

او گفت: نترس، بیا، مطمئن باش اتفاقی نمی افتد.

دلم را به دریا زدم، پایم را برداشتم و آنطرف گذاشتم. او دستش را دراز کرد و مرا گرفت. قلبم به تندی می زد، کمی که آرام شدم به او گفتم: داداش! چرا اینقدر اصرار می کردی به سمت تو بیایم؟

به راه باریکی که بین دو خیمه وجود داشت، اشاره کرد و گفت: می دانی این راه چیست؟

گفتم: نه.

گفت: این راه باریک و یکرنگ، صراط مستقیم است. اگر در این راه قدم بردارید، هم دنیا را دارید و هم آخرت را؛ اما اگر پایتان را از این راه، این طرف یا آن طرف بگذارید و منحرف شوید، خودتان باید جوابگوی اعمالتان باشید.

«شهدا زنده اند»[21]

قرار بود اولین یادواره شهدای خانوک در روز اربعین امام حسین(علیه السلام) برگزار شود؛ به همین منظور، پوستر شهدا را چاپ کرده بودند؛ اما بر حسب اتفاق، عکس حسین از قلم افتاده بود. مادر وقتی پوستر را دید، گفت: چرا عکس حسین من در بین آنها نیست؟ چرا عکس او را چاپ نکرده اند؟

آن روز، مادر که به شدت ناراحت بود، خیلی اشک ریخت. شب که سرم را بر بالین گذاشتم، خواب دیدم در حیاط خانه مان غوغایی برپاست. عده زیادی آنجا جمع شده بودند. حسین از سمت آسمان آمد و خطاب به مادر گفت: چرا امروز اینقدر ناراحت شدی و اشک ریختی؟ به خاطر یک تکه کاغذ؟ عکس که یک تکه کاغذ بیشتر نیست و ارزشی ندارد. مادر! هرگز خودت را به خاطر اینگونه مسائل، ناراحت و اذیت نکن.

صبح که فرارسید، خوابم را برای مادر تعریف کردم و به او گفتم: مادرجان! شهدا زنده اند؛ دیگر به خاطر کسی که زنده است و هر لحظه با ماست، اشک نریز.

شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

گلزار شهدای خانوک

[1] – راوی: خیرالنساء اسدی، خواهر شهید

[2] – راوی: خیرالنساء اسدی، خواهر شهید

[3] – راوی: فاطمه پوراسترآبادی، مادر شهید

[4] – شهید محمود انصاری

[5] – راوی: خیرالنساء اسدی، خواهر شهید

[6] – راوی: محمد اسدی، برادر شهید

[7] – راوی: محمد اسدی، برادر شهید

[8] – از شهدای انقلاب

[9] – میدان مشتاق

[10] – راوی: خیرالنساء اسدی، خواهر شهید

[11] – راوی: فاطمه پوراسترآبادی، مادر شهید

[12] – راوی: خیرالنساء اسدی، خواهر شهید

[13] – راوی: حبیب الله اسدی، پدر شهید

[14] – راوی: حبیب الله اسدی، پدر شهید

[15] – راوی: محمد اسدی، برادر شهید

[16] – راوی: فاطمه پوراسترآبادی، مادر شهید

[17] – راوی: فاطمه پوراسترآبادی، مادر شهید

[18] – راوی: محمد اسدی، برادر شهید

[19] – راوی: فاطمه پوراسترآبادی، مادر شهید

[20] – راوی: خیرالنساء اسدی، خواهر شهید

[21] – راوی: خیرالنساء اسدی، خواهر شهید