وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید سردار حسین اسدی فرزند علی اکبر

نام ونام خانوادگی: حسین اسدی

نام پدر: علی اکبر

تاریخ و محل تولد: 1339/07/02 – خانوک

شغل: پاسدار

آخرین سمت: معاون تبلیغات و روابط عمومی قرارگاه قدس

تاریخ ومحل شهادت: 1388/07/26- منطقه پیشین شهرستان سرباز، استان سیستان و بلوچستان

سن هنگام شهادت: 49 سال

«شرح مختصری از چهل و نه بهار زندگی»

در مهرماه 1339 برابر با هفتم محرم در خانواده ای مذهبی در خانوک، کودکی به دنیا آمد که خانواده اش به خاطر تولدش در ماه محرم، وی را حسین نامیدند، او که سومین فرزند خانواده بود قبل از ورود به دبستان، قرآن را در مکتب خانه آموخت، حسین بعد از گذراندن دوران ابتدایی در دبستان «علوی» زادگاهش، راهی کرمان شد تادر حوزه علمیه «معصومیه» به تحصیل علوم حوزوی بپردازد.او بعد از دو سال، تحصیل در حوزه را رها کرد و  به زادگاهش بازگشت و دوره راهنمایی را در شهرستان زرند، پشت سر گذاشت و بار دیگر، روانه کرمان شد و در هنرستان دادبین، رشته اتومکانیک را برای ادامه تحصیل برگزید.

سالهای پایانی تحصیل حسین، مصادف با اولین زمزمه های انقلاب شد. او حضوری فعال در صحنه های مختلف از جمله تظاهرات ها، تکثیر و پخش اعلامیه و نوارهای حضرت امام به همراه سردار شهید حمید عرب نژاد  پرداخت.

وی تابستان سال 56 با جمعی از دوستانش به منظور کار و کسب در آمد، عازم بندر لنگه شد، آنها در آنجا یک مشروب فروشی را به آتش کشیدند و چون تحت تعقیب ساواک، قرار گرفتند از آنجا فرار کردند و به خانوک بازگشتند، او که در فاجعه به آتش کشیده شدن مسجد جامع کرمان، توسط عمّال  رژیم به عنوان یک مبارز مسلمان، حضور داشت، توسط ماموران ساواک، مورد ضرب و شتم، قرار گرفت .

حسین همزمان با پیروزی انقلاب، دیپلم گرفت و با تشکیل جهاد سازندگی به این نهاد مقدس پیوست و در قسمت تعمیرگاه جهاد کرمان مشغول به خدمت شد، او بعد از تشکیل حزب جمهوری اسلامی، به این حزب پیوست و به عنوان یکی از اعضای فعال این حزب، بروشور،  اطلاعیه ومجله های مربوط به حزب را در خانوک و روستاهای اطراف پخش کرد.

با آغاز جنگ، وی به عنوان بسیجی، عازم جبهه شد و در عملیات ثامن الائمه(علیه السلام) «شکست حصر آبادان»، شرکت کرد. ایشان در آبان سال 60 به کادر سپاه پیوست و در ستاد منطقه 6 کرمان، مشغول خدمت شد. او در سال 61 همراه با دو برادرش[1] در عملیات های فتح المبین و بیت المقدس، حضوری فعال داشت که برادرش عبدالرضا در عملیات بیت المقدس، شهید شد.

ایشان بعد از شهادت برادر دیگرش (حسن) در سال 62 از ستاد منطقه 6 به تعاون سپاه، منتقل شد. سال 63 بود که با جمعی از خانواده شهدای خانوکی به دیدار امام رفت. وی در تیره ماه سال 63 ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه دختر و دو پسر[2] بود که فرزند اولش(حسن) به دلیل فلج بودن در یازده سالگی از دنیا رفت. بعد از آنکه سردار سلیمانی به خاطر شهادت دو برادر حسین  به وی اجازه حضور در جبهه را ندادند، ایشان در همان سپاه منطقه 6 مشغول ادامه خدمت شد و بعد از آن مسؤولیت های متعددی را در ستاد مذکور و لشکر 41 ثارالله بر عهده گرفت و در زمان جنگ و بعد از آن خالصانه خدمت کرد، از جمله مسؤولیت های وی ،می توان به خدمت در دفتر فرماندهی لشکر 41 ثارالله، مسؤول دفتر نمایندگی ولی فقیه در لشکر 41 ثارالله و همچنین مسؤول دفتر نمایندگی ولی فقیه در قرارگاه قدس و معاون تبلیغات و روابط عمومی آن قرارگاه، اشاره کرد. او در این مدت به عنوان سرباز فداکار تابع ولایت در عرصه های فرهنگی، خدمات ارزشمندی از خود به جای گذاشت.

ایشان در سال 68 با جمعی از برادران خانوکی، هیئت شهدای خانوک را پایه گذاری کردند او در کنار خدمت به سپاه به عنوان یک بسیجی فعال و مخلص با حوزه مقاومت و هیئت های مذهبی زادگاهش همکاری تنگاتنگی داشت ،برگزاری 20 همایش از سال 68 تا 88 برای شهدای زادگاهش از جمله اقدامات فرهنگی این سردار بزرگوار است. او از سال 77 به کار جمع آوری آثار و خاطرات شهدای خانوک به منظور چاپ کتاب «شهدا»[3] پرداخت، وی در کنار همه این امور از ادامه تحصیل بازنماند و موفق به اخذ مدرک لیسانس در رشته مدیریت، گرایش دولتی شد. ایشان در سال 84 به زیارت خانه خدا مشرف گردید.

حسین از سال 86 به عنوان راوی افتخاری، به منظور ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در بین جوانان به روایتگری خاطرات شهدا در مدارس پرداخت، همزمان با آغاز ناامنی ها در شرق کشور و شروع ماموریت قرارگاه قدس، برگ دیگری از تقویم زندگی وی، رقم خورد. او توانست با حضور خود و استقرار خانواده در شهر زاهدان به حمایت از انقلاب بپردازد و تلاشی خالصانه جهت ایجاد وحدت بین برادران شیعه و سنی، از خود به یادگار بگذارد. وی سرانجام در ساعات آغازین روز 26 مهرماه سال  88 درحمله تروریستی در منطقه پیشین شهرستان سرباز استان سیستان و بلوچستان به خیل دوستان شهیدش پیوست.

قابل ذکر است که سردار شهید حسین اسدی سومین شهید  خانواده است که تقدیم انقلاب شد.اولین شهید این خانواده، عبدالرضا است که در خرداد  سال 61 در عملیات آزاد سازی خرمشهرلباس زیبای شهادت را بر تن کرد و دومین شهید این خانواده، حسن است که در مرداد سال 62 در مهران عملیات والفجر 3 جام شهادت را سر کشید.

پیکر مطهر سردار شهید حاج حسین اسدی بعد از تشییعی با شکوه در گلراز شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

روحش با سالار شهیدان محشور باد.

وصیت نامه سردار شهید حاج حسین اسدی خانوکی(زمان جنگ. شب عملیات بیت المقدس .جبهه کوشک)

بسم رب الشهداء والصدیقین

حضرت علی(علیه اسلام):شهادت تنها دری است که بروی بندگان ویژه خدا باز می شود

یا علی ابن ابی طالب                                   

امام خمینی :شهید نظر میکند به وجه الله. ما شهادت را یک فوز عظیم می دانیم.

محمد رسول الله و الذین معه اشد علی الکفار الرحماء بینهم.

سلام بر مهدی(عج)الی تعالی فرجه سلام بر امام امت ناخدای کشتی انقلاب اسلامی و بنیانگذار جمهوری اسلامی، سلام بر امامی که ما را از منجلاب جهل و گمراهی نجات داد و بسوی نور و روشنائی راهنمائی کرد و اسلام را به ما شناساند، سلام بر شهیدان و شهید پروران، سلام بر تو مادر عزیزم و پدر مهربانم، خواهران و برادرانم، و سلام بر تو ای مادری که مرا در دامان پاک و پرمهرت پروراندی و برتو ای پدر عزیز زحمت کشیدی تا مرا به اینجا رساندی، و امشب من و برادرم رضا به میدان نبرد علیه کفار بعثی می رویم واگردر این راه که آرزویمان پیروزی و فتح کربلاست پیروز شدیم که انافتحنا لک فتحا مبینا و اگرخدا قسمتمان شهادت نمود و ما را بسوی خود برد و به آنجائی برد که حسین (علیه اسلام)و یارانش را برد که دعای همیشگی ام، اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک مستجاب و به آرزویم رسیدم و خودم این را خواسته ام که از لطف خدا رسیده و چه نیکوست از دست خدا چیزی به انسان می رسد ای کاش هزاران دفعه زنده می شدم ودرراه خداشربت شهادت می نوشیدم ای کاش نصیبم می شد بدنم چندین دفعه در راه خدا پاره پاره و خونین شود و  شما پدر و مادر عزیزم چیزی را که در راه خدا داده اید اگر برنگشت و مفقود شد ناراحت نباشید، غم نخورید ما مقاممان والا خواهد شد و از این دار فانی بسوی نور و روشنائی خواهیم رفت الان که دارم وصیت خود را می نویسم صدای گلوله های توپ و خمپاره دشمن لحظه ای قطع نمی شود و ما لحظه شماری میکنیم که ای خدا کی میشه که من بسوی تو پرواز کنم. مادر عزیزم، پدر خوب و مهربانم، خواهران و برادران، وصیت من به شما اینکه به دنیا چشم ندوزید که دنیا انسان را شفاعت نمی کند فقط نامه اعمال نیک است که انسان را از آتش جهنم نجات می دهد. نماز را اول وقت بخوانید، نمازهای جمعه و جماعت و نماز شب را به پا دارید که ما هرچه داریم از نماز و دعاست. دعاهای روزانه، دعای کمیل، دعای ندبه را از یاد نبرید و مخصوصاً بعد از نماز حتما دعای الهی عظم البلاء را بخوانید. مادر و پدر مهربان و خوبم در مقابل زحمات شما من فرزند بدی بودم .اگر شهید شدم که این را از خدا می خواهم شما مرا عفو کنید زیرا پدر و مادر است که انسان را از آتش جهنم نجات می دهد یا انسان را به جهنم می برد شما کسانی بو دید که ما را بسوی بهشت بردید، خداوند به شما اجر بدهد. برادران خوبم شما از پدر و مادر اطاعت کنید و آنچه را بالا گفته ام انجام دهید و راه شهیدان را هم ادامه دهید که رسیدن به خدا و ائمه اطهار سلام الله علیه و آله هست.

و شما خواهرانم، زینب باشید و زینب گونه با دشمن مبارزه کنید که شهید با خونش اسلام را یاری می کند و شما باحجابتان. دست از همه چیز بردارید و فقط در خانه ائمه اطهار روید که آنجاست کعبه و انسانیت و از همشهریان عزیز و خوبم طلب عفو نمائید مخصوصاً همسایگانم، شاید روزی یکی از حرکات و یا یکی از حرفهای من آنها را آزار داده است حتما طلب عفو نمائید.

راستی پدر عزیزم از پارسال حدود هشت روزه که رفته بودم اهواز نتوانستم  بگیرم شما حتما قضا نمائید. در سوگ من گریه نکنید که اصلا راضی نیستم و شربت و شیرینی هم بدهید که من با شهادت عروسی گرفتم و یک روحانی دعوت کنید برای سخنرانی و خدا حفظ کند این روحانیون عزیز را که اینجا هستند در کنار ما اسلحه دارند و با کفار می جنگند و اینها را هم دعا کنید و در شب هفت و چهلم حتما دعای کمیل بخوانید و امام زمان را زیاد صدا بزنید و از برادران سپاه هم دعوت کنید. و به خانوک بیایند مبادا ذره ای ناراحت شوید مثل آن زنی که در صدر اسلام سر فرزندش را به سوی دشمن پرت کرد و گفت من چیزی که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم باشید، شما چند فرزند دارید و هدیه کنید در راه خدا. من حرف زیاد دارم ولی وقت کم الآن بچه ها دارند صف میشوند و سوار ماشین و من هم همینجا با شما خداحافظی میکنم و باز تاکید می کنم اول روی نماز و دعا و اینکه همیشه بگوئید خدایا خدایا تو را بجان مهدی تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار از یادتان نرود.

انالله وانا الیه راجعون. خدا یارو نگهدارتان باد.

قرار باشد اگر آخر بمیرم               نمی خواهم که در بستر بمیرم

دلم خواهد که با گلبانگ تکبیر            به تیر خصم بد گوهر بمیرم

دلم خواهد برای یاری دین               برای حفظ این مکتب بمیرم

دلم خواهد بفرمان خمینی               به سان حر نام آور بمیرم

   و سلام علینا و علی عباد الله الصالحین

                                                   فرزند شما حسین اسدی

( این شهید عزیر در تاریخ 26/7/1388در منطقه پیشین شهرستان سرباز، استان سیستان و بلوچستان به آرزوی دیرینه خود رسید و به دوستان و برادران شهیدش پیوست، روحشان شاد، یادشان گرامی)

برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «حاج حسین اسدی»

«سه قُربانی»[4]

بعد از ازدواجم بچه هایم نمی ماندند و مدتی بعد از تولد می مردند، به خاطر دارم که در ایام البیض ماه رجب برای به جا آوردن اعمال ام داوود به بیابان رفته بودیم، آن زمان، حامله بودم. دلم شکست و خیلی اشک ریختم.

از خدا خواستم به من فرزندانی عطا کند که با تقدیم کردن آنها در راهش، روز قیامت،جلوی امام حسین (علیه السلام) رو سفید باشم.

بعد از آن دعایم مستجاب شد و بچه هایم ماندند وبزرگ شدند.

وقتی خبر شهادت عبدالرضا را شنیدم چون سنش کم بودم دلم راضی نشد، با خودم گفتم : چون این قربانی، صغیر بود،هنوز دِینَم را ادا نکرده ام.

با شهادت حسن هم دلم آرام نگرفت. پسرم حبیب الله به اسارت دشمن در آمد باز هم احساس کردم دِینَم را ادا نکرده ام تا این که حسین به شهادت رسید، آن موقع بود که حس کردم دعایم مستجاب شده و خدا این سه قربانی را از من پذیرفته . امیدوارم روز قیامت جلوی امام حسین (علیه السلام) رو سفید باشم.

«پخش اعلامیه»[5]

اوایل سال 57 او به اتفاق شهیدان حاج محمد حسین و حمید عربنژاد در تکثیر و پخش اعلامیه های حضرت امام، نقش فعالی داشتند. حسین، یک نسخه از اعلامیه حضرت امام را از کرمان به خانوک می آورد. شهیدان عربنژاد در روستای حمیدیه محلی مخفی برای تکثیر اعلامیه ها با دستگاه دستی کوچکی که در اختیارشان بود، آماده کرده بودند.

آنها اعلامیه های تکثیر شده را در مناطق کارگری و ذوب آهن، پخش می کردند. حسین هم مسئول پخش اعلامیه ها در خانوک و روستاهای اطراف بود.

«اگر این کار را نکرده بود…»[6]

دو روز،قبل از عملیات آزاد سازی خرمشهر در خط پدافندی، مستقر بودیم. یک روز، عصر، تانکهای عراقی آمدند تا ما را محاصره کنند. حسین و یکی دیگر از بچه ها[7] در این گیر و دار تلاش می کردند آمبولانسی که در اثر اصابت ترکش، پنچر شده بود، راه بیندازند و به عقب بیاورند.

دائم،حسین را صدا می زدم و می گفتم: بیا، عراقی ها رسیدند.

او توجهی نمی کرد و می گفت: من باید آمبولانس را با خودم بیاورم تا به دست عراقی ها نیفتد.

زیر آتش دشمن، پنچری آمبولانس را گرفت و آن را راه انداخت و بچه های مجروح را سوار کرد و به عقب آورد. اگر این کار را نکرده بود عراقی ها آمبولانس را می زدند و بچه های مجروح در خط پدافندی می ماندند و کسی نبود که به آنها کمک کند.

«رَجَزخوانی در میدان جنگ»[8]

در عملیات بیت المقدس، به منظور آزاد سازی خرمشهر، گروهانی برای شکار تانکهای دشمن تشکیل دادیم، دشمن، تانکهایش را به منطقه جفیر آورده بود تا از طریق منطقه کوشک، جاده اهواز،خرمشهر را ببندد وبچه های ما را به محاصره در آورد تا موفق نشوند آزادی خرمشهر را تثبیت کنند.

در دل شب به فرماندهی حسین مختارآبادی، عملیات را آغاز کردیم، و فاصله بین خاکریز خودمان و عراقی ها را طی کردیم. در این مسیر عراقی ها متوجه ما نشدند، زمانی که به فاصله هفتاد متری آنها رسیده بودیم به صدای پا و تجهیزات بچه ها مشکوک شدند و یک منور شلیک کردند،با شلیک منور، بچه ها روی زمین خوابیدند و صدای زیادی بلند شد .

عراقی ها که بیشتر شک کرده بودند، یک منور دیگر شلیک کردند، منطقه مثل روز روشن شد و آنها که متوجه شده بودند ما قصد حمله داریم، از همه طرف به سمتمان تیراندازی کردند. بعد از کمی، جلو رفتن به یک میدان، برخورد کردیم، تعداد زیادی از بچه ها روی مین رفتند و شهید و مجروح شدند. روی زمین صاف و مسطح بدون داشتن هیچ سنگر و جان پناهی در مقابل دشمنی که با تجهیزات کامل ، روی خاکریز بر ما مسلط بود، قرار گرفته بودیم، همه بچه ها زمین گیر شده بودند،کسی جرات بلند شدن از جایش و یورش بردن به سمت دشمن را نداشت.

هیچ راهی وجود نداشت که خودمان را به خاکریز عراقی ها برسانیم وبر آنها مسلط شویم.

درگیری به اوج خود رسیده بود که یک دفعه،حسین از جایش بلند شد، تیرباری برداشت و آن را به صورت هجومی گرفت و عراقی ها را به رگبار بست، او زیر آتش شدید دشمن، در حالی که ایستاده بود،با صدای بلند شروع به رجز خوانی و خواندن آیات قران کرد، با تمام وجود، فریاد می زد،بلند شوید،حرکت کنید،دشمن فرار کرد…

فریاد «ما فی قلبی غیرالله لا اله الا الله» حسین به بچه ها روحیه عجیبی داد، به گونه ای که از جای خود بلند شدند و به سمت دشمن یورش کردند. عراقی ها که از این یورش ناگهانی وحشت کرده بودند پا به فرار گذاشتند.

اگر او این حرکت را انجام نداده بود، شکست می خوردیم، این کارش، کل گردان را به واکنش وا داشت، به گونه ای که آن شب 17 تانک ونفر از عراق را منهدم کردیم،همان تانکهایی که قصد داشتند جلوی تثبیت آزاد سازی خرمشهر را بگیرند.

«ما هیچ کاری نکردیم…»[9]

سال 61 بود که با 45 نفر از بچه های خانوک، از جمله حسین، راهی جبهه شدیم،به اهواز که رسیدیم در یک مدرسه،اسکان گرفتیم،یک روز از طرف سپاه به مدرسه آمدند و از بین بچه ها من و حسین را برای انجام ماموریتی انتخاب کردند و به پادگان گلف بردند، دو نفر دیگر هم که اهل تهران بودند، به جمع ما اضافه شدند. نمی دانستیم قرار است ما را به کجا و برای انجام چه کاری ببرند؟ تنها چیزی که می دانستیم این بود که ماموریتمان محرمانه است، روز بعد، ما را به یک پادگان در اطراف ماه شهر بردند.این پادگان، آشیانه جنگنده های ایرانی بود.

حدود 25 روز، بدون آنکه کسی را ببینیم در این پادگان بودیم،کارمان،بیرون آوردن راکتهای هواپیما از انبار مهمات و نگهبانی دادن بود. کار ما صبح زود، آغاز می شد و تا غروب ادامه داشت. حسین شبها بلافاصله بعد از صرف شام می خوابید و چند ساعت مانده به اذان صبح بیدار می شد و نماز شبش را می خواند. در طول روز هم دائم ذکر می گفت و از خدا طلب شهادت می کرد و اگر وقت فراغتی پیدا می کرد، مشغول مطالعه می شد.

ماموریتمان که به پایان رسید، راهی کرمان شدیم. در بین راه وقتی که به شیراز رسیدیم به زیارت شاه چراغ(علیه السلام) رفتیم، بعد از زیارت،حسین گفت: سید! این دفعه هیچ کاری نکردیم، فقط خوردیم و خوابیدیم، من دوست داشتم در خط مقدم باشم و آنجا خدمت کنم.

این حرف را در حالی زد که طی این مدت، هر روز، که صبح زود، مشغول کار می شد و در طول روز، یک لحظه هم نمی خوابید.

«راه مستقیم»[10]

آذر سال 65 به اتفاق حسین و برادرم با سپاهیان محمد رسول الله (ص) عازم جبهه شدیم.

در اهواز به او گفتم: دو تا از برادرهایت شهیده شده اند، دیگر لازم نبود به جبهه بیایی.

در جوابم گفت: من آمده ام تا به تکلیف و وظیفه ام عمل کنم.

او اهل گروه بازی و جناح بازی نبود. می گفت: ما باید تابع امر رهبر باشیم و از راه ایشان که همان راه مستقیم است منحرف نشویم.

«بوسیدن دست پدر»[11]

بی اندازه، برای پدر و مادرش احترام قائل بود، هرگز پایش را جلوی آنها دراز نمی کرد و جلوتر از ایشان قدم بر نمی داشت.

هر گاه پدرش را می دید، خم می شد و در نهایت ادب واحترام، دستش را می بوسید، حتی اگر یک جای شلوغ و جلوی چشم مردم بود.

«شهید مسعود»[12]

همیشه می گفت: من مطمئنم که شهید می شوم

یک روز به او گفتم: از کجا مطمئنی که پرونده عمرت با شهادت در راه خدا بسته می شود؟!

گفت: سال 63با جمعی از خانواده های شهدای خانوکی به دیدار امام رفتیم،عکس شهدای خانوک را که آن زمان تعدادشان زیاد نبود،با خودم برده بودم. عکس خودم را میان عکسهای شهدا گذاشتم و آنها را به دست امام دادم. ایشان مشغول نگاه کردن به عکسها شدند وقتی به عکس من رسیدند، سرشان را بالا گرفتند و در حالی که لبخند بر لبانشان جاری بود به من خیره شدند.

من به ایشان گفتم: آقا! اگر برایتان امکان دارد یک جمله به عنوان یادگاری، گوشه عکسم بنویسید.

امام هم گوشه عکسم نوشتند: «خداوند این شهید مسعود را رحمت فرماید،روح الله الموسوی الخمینی».

امام هیچ حرفی را بی دلیل نمی زنند، من مطمئنم که روزی به شهادت خواهم رسید.

امام این جمله را سال 63 نوشتند و حسین 26 سال بعد به خیل شهدا پیوست. آن موقع سِرِ این جمله امام، آشکار شد و همگان دانستند که امام، خودشان شهدا را انتخاب می کردند.

«این لباس، احترام دارد»[13]

مدتی از رفتنش به سپاه می گذشت و من،هنوز او را در لباس سبز پاسداری ندیده بودم.

 یک روز به او گفتم: حسین! یک بار لباسهایت را بپوش و با آنها عکس بگیر، خیلی دوست دارم تو را در لباس پاسداری ببینم.

گفت: مادر! این لباس، احترام زیادی دارد، آن قدر که نباید با آن، روی زمین نشست.

«امر رهبر»[14]

هیچ وقت، او را با لباس مُدَرج ندیدم، هرگز از درجه اش در سپاه نمی گفت، هر وقت هم می پرسیدم، می گفت: چون امر رهبر است، باید درجه داشته باشیم،وگرنه من هیچ دل بستگی و علاقه ای به این درجه ها ندارم.

من در سالی که جریان شهدای غدیر، پیش امد، فهمیدم او سرهنگ دوم است در لحظه شهادت، سرهنگِ تمام بود.

«تلاش برای ساخت مسجد»[15]

حاج حسین، حوالی سال 67 در شهرک باهنر کرمان،زندگی می کرد، در این شهرک، علی رغم جمعیتش، هنوز مسجدی وجود نداشت که صدای اذان از بلندگوهایش شنیده شود و مردم،جایی برای ادای نماز جماعت داشته باشند. با جمعی از دوستان از جمله حاج حسین،صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم تا نمازخانه ای در شهرک بیندازیم.

ابتدا زیر زمین خانه ما برای این منظور در نظر گرفته شد. بعد ازمدتی نامه ای از آموزش و پرورش گرفتیم و از یک مدرسه به عنوان نماز خانه استفاده کردیم، تا اینکه زمینی برای احداث مسجد، پیدا کردیم، این زمین کاربری فرهنگی خورده بود، حاج حسین و یکی دیگر از دوستان[16] پیگیر شدند تا کاربری این زمین، عوض شد و کار ساخت مسجد، آغاز گشت. حاج حسین که عضو هیئت امنای این کار بود، نقش به سزایی در کار ساخت و ساز مسجد داشت، او مسئول جمع آوری پول از مردم به منظور ساخت مسجد بود، سرانجام با پیگیری ها و تلاش های او و جمعی دیگر از دوستان کار ساخت مسجد به پایان رسید، مسجدی که به نام خاتم الانبیا در شهر کرمان، شناخته می شود و یکی از پر رونق ترین مساجد،برای جذب جوانان به خصوص قشر دانشجو و دانشگاهی است.

«نائب امام زمان (عج)»[17]

تابع محض ولایت فقیه بود، همیشه می گفت: دست امام زمان (عج) پشت سر این مملکت است، حالا که ما دستمان به ایشان نمی رسد، باید پشتیبان ولایت فقیه باشیم، چرا که ولی فقیه نائب بر حق امام زمان (عج) است.

«دعای فرج را بخوانید…»[18]

او مقید به خواندن دعای فرج بود و ما را نیز به این کار، سفارش می کرد وی می گفت:

هر وقت، گرفتاری برایتان پیش آمد، دعای فرج را بخوانید، من از خواندن این دعا خیلی نتیجه گرفته ام، هر وقت خواستید امام زمان (عج) را یاد کنید، خواندن این دعای ارزشمند را فراموش نکنید.

«مگر تو رهبر نداری؟»[19]

زمانی که در دفتر سردار حاج قاسم سلیمانی، کار می کرد،کسی را سراغ ندارم که از او تندخویی و بداخلاقی دیده باشد،تمام سعیش بر این بود که کسی از دستش نرنجد،بصیرت و شناخت بالایی داشت، هرگز سر خود،در مورد مسائل سیاسی،نظر نمی داد،و تمام حواسش در این جور مسائل به حرفهای رهبر بود، در بحث های سیاسی هرگز طرف مقابلش را نمی کوبید.

به خاطر دارم زمانی را که انتخابات ریاست جمهوری بود، یکی از برادران پاسدار،طرفدار کاندیدایی بود که من با آن،مخالف بودم،این بردار پاسدار در جایی بحث های تند سیاسی کرده بود که من خیلی ناراحت شدم، یک روز در حالی که عصبانی بود، قصد داشتم نزدش بروم و در این مورد به او تذکر دهم، حسین جلویم را گرفت، یک لیوان آب سرد، به دستم داد وگفت: مگر تو رهبر نداری؟ مگر تو سرباز آقا نیستی؟ چرا می خواهی جلوتر از آقا تصمیم بگیری؟ حق نداری سَرِ خود تصمیم بگیری و کاری را انجام دهی که عواقب بدی به دنبال خواهد داشت.

با حرفهای او آرام و قانع شدم و از عملی که قصد انجامش دادنش را داشتم پشیمان گشتم.

«سلام هر شب»[20]

عشق به سالار شهیدان( علیه السلام ) در تمام وجودش ریشه دوانده بود، شبها بدون سلام دادن به اربابش سر بر بالین نمی گذاشت، هر گاه برایش میسر بود به پشت بام می رفت و به آقایش سلام می داد و اگر این کاربرایش مقدور نبود، وسط حیاط خانه و یا پشت پنجره، رو به کربلا می کرد و دست ادب بر سینه می گذاشت و با تمام وجود به سالار شهیدان (علیه السلام) سلام می داد.

«یادگار»[21]

سردار حاج قاسم سلیمانی، علاقه خاصی به حسین داشت،و احترام زیادی برایش قائل بود،زمانی که حسین در دفتر ایشان کار می کرد،وقت نماز که فرا می رسید، اگر پیش نماز نبود،حاج قاسم از او می خواست که جلو بایستد و نماز بخواند، اما حسین از باب احترامی که برای ایشان قائل بود قبول نمی کرد.

حسین در سپاه کرمان،یک کار زیبا از خود به یادگار گذاشت، او در بین نماز جماعت هر روزی از هفته را که متعلق به یکی از ائمه(علیه السلام) بود،یادآور می شد و دعای مخصوص آن روز را می خواند.

«حتی اگر دَمِ مرگ بودم…»[22]

مقید بود تحت هر شرایطی نمازش را اول وقت بخواند، یک روز، نماز ظهرش را اول وقت در محل کارش خواند و به خاطر کار مهمی که برایش پیش آمده بود، نماز عصرش را برای خانه گذاشت. توی خانه دور هم نشسته بودیم و گرم حرف زدن بودیم که ناگهان،او با دست، محکم بر زانویش زد و گفت: ای وای ! نماز عصرم را فراموش کردم.

با تعجب گفتم: بابا! من فکر کردم اتفاق بدی افتاده که این طور به پای خودتان ضربه زدید. هنوز سه ساعت تا غروب خورشید مانده ونمازتان قضا نشده.

گفت: اتفاقی بدتر از این که داشتم نماز عصرم را فراموش میکردم! از شما می خواهم هرگز نماز اول وقت را فراموش نکنید،حتی اگر روزی، من دَمِ مرگ بودم و از شما طلب آب کردم، و درست همان لحظه، وقت نماز بود، اول نمازتان را بخوانید، بعد به من آب بدهید.

«محور وحدت»[23]

حوالی سالهای 75 – 74 سرِ یک جریان،بین طرفداران دو جناح سیاسی در خانوک،اختلاف نظر پیش آمده بود، حاج حسین که اهل هیچ حزب و جناحی نبود و با همه گروه ها نشست و برخاست داشت وتنها تحت امر ولایت فقیه بود، حس کرده بود که به خاطر این مسئله امکان ضربه خوردن به وحدت بین مردم خانوک است. برای همین با تمام وجود، تلاش می کرد تا به گونه ای این مشکل را حل کند. من و او بارها چندین ساعت با هم صحبت کردیم،به امید آن که راه حلی پیدا کنیم، اما راه به جایی نبردیم، در نهایت به این نتیجه رسیدیم که در این مورد با سردار حاج قاسم سلیمانی، صحبت کنیم.

حاج حسین که آن زمان در دفتر سردار سلیمانی کارمی کرد،موضوع را به اطلاع ایشان رساند. روز عید ماه مبارک رمضان بود که به اتفاق حاج حسین و سردار سلیمانی از کرمان به خانوک رفتیم. چیزی به غروب خورشید نمانده بود، قبور شهدا را زیارت کردیم و برای ادای نماز به مسجد امام رفتیم، به مرور مردم که از حضور حاج قاسم در خانوک باخبر شده بودند به مسجد آمدند.

بعد از نماز مغرب و عشاء حاج قاسم برای جمعیتی که در مسجد،حضور داشتند در مورد مسئله ای که پیش آمده بود صحبت کرد، ایشان در میان حرفهایش چند بار از حاج حسین، اسم برد و گفت: از طریق حاج حسین از این اختلاف عقیده باخبر شدم و به اینجا آمدم تا با هم صحبت کنیم و راه حلی برای مشکلی که پیش آمده پیدا کنیم.

سخنان حاج قاسم برای هر دو گروه که او را قبول داشتند و دارند، مثل آب روی آتش بود. آن روز مشکل با محوریت حاج حسین و پادرمیانی سردار سلیمانی، برطرف شد و دیگر بحث سیاسی بین گروه ها و جناحهای مختلف در خانوک به وجود نیامد. به حق که حاج حسین، محور وحدت در خانوک بود، بعد از شهادت حاج حسین،هر گاه سردار سلیمانی را ملاقات می کردم،ایشان از او یاد می نمود.

«شیعه و سنی، با هم برادرند»[24]

همیشه می گفت: امام فرموده،شیعه وسنی با هم برادرند،طبق امر امام باید از رفتارهایی که منجر به تفرقه بین این دو گروه مسلمان می شود،اجتناب کرد.

«دیدار معشوق با سرورویی خونین»

سال 75 از طرف سپاه برای انجام ماموریتی عازم سیستان و بلوچستان شدیم، حسین هم در جمع ما بود، او با امام جمعه، استاندارد و سران طوایف اهل تسنن در ارتباط بود و برخورد زیبایی با سُنیها داشت، تمام تلاشش بر این بود که کوچکترین اهانتی به آنها نشود.

لشکر 41 ثارالله سال 77 در منطقه ربذه، رزمایشی داشت که حسین به عنوان نیروی ستاد فرماندهی،مسئولیت هماهنگی و چک کردن مسائل قبل از آغاز رزمایش را بر عهده داشت.

او قبل از شروع رزمایش، به منظور چک کردن تلفن چادر فرماندهی و مطمئن شدن از برقراری ارتباط، گوشی تلفن را برداشت، در همین لحظه در اثر عبور جریان برق از یک سیم فشار قوی که در میدان رزمایش به خاطر برخورد با بیل لودر،لخت شده و روی سیم تلفن افتاده بود،دچار برق گرفتگی شد و بیهوش روی زمین افتاد، هراسان به سمتش دویدم در همین حین سردار حاج قاسم سلیمانی وارد چادر شد،وقتی حسین را درآن وضعیت دید،بلافاصله با عجله رفت و با آمبولانس مسقر در محل رزمایش برگشت وبه من گفت: خودت شخصاً همراه حسین به بیمارستان برو .

حسین را که بیهوش بود به بیمارستان بردیم،او بعد از هشت ساعت به هوش آمد.[25]

بعد از این ماجرا یک روز در خلوتی که با هم داشتیم به او گفتم: داداش این دفعه هم شهید نشدی و ازاین حادثه جان سالم به دربردی!

گفت: شهادت به این شکل به دلم نمی نشیند، دوست ندارم با برق، کشته شوم، دوست دارم با سررویی خونین به دیدار خدا بروم.[26]

«برایم یقین شده بود که…»[27]

آن قدر نسبت به جنگ، حساس بود و حرف امام برایش حُجت که با وجود یک بچه مریض،حاضر نمی شد جبهه را رها کند.

بارها شاهد راز و نیاز و گریه هایش در دل شب با خدا بودم، بارها شاهد بودم که در نماز شب، شهادتش را از خدا طلب می کرد. برایم یقین شده بود که او به شهادت می رسد.

«جمع آوری پاره های بدن شهدای غدیر»[28]

بعد از حادثه،تلخ سقوط هواپیما در ارتفاعات سیرچ و شهادت جمعی از اعضای سپاه پاسدار، حسین با من تماس گرفت وگفت: تیم تجسس جعبه سیاه هواپیما از تهران به کرمان آمده اند،قرار است در محل سقوط هواپیما دنبال جعبه سیاه بگردند. این یک فرصت خوب برای ما است که مقداری از تکه های بدن شهدا را جمع آوری کنیم. تو چند تا از بسیجی ها را بردار و بیاور تا در این مورد به ما کمک کنند.

من طبق خواسته او، چند تن از بچه های بسیجی[29] را خبر کردم و با هم به کرمان رفتیم.

سه روز متوالی با بالگرد به محل مورد نظر رفتیم که یک روز از این سه روز را به خاطر جو نامساعد هوا نتوانستیم فرود بیاییم. اما در عرض دو روز دیگر موفق شدیم مقداری از پاره های بدن شهدا را از لابه لای سنگ و برف و یخ، جمع کنیم.

حسین به خاطر این کارمان خوشحال بود و دائم از ما تشکر می کرد و دعایمان می نمود.

«دعا کن…»[30]

وقتی مجید[31] به شهادت رسید،گاهی سردار اسدی به خانه ما سر می زد، دخترم زینب را که آن زمان یک سال و نیم داشت، روی زانویش می نشاند، دست نوازش بر سرش می کشید و می گفت: تو فرزند شهیدی،دعا کن من هم مثل پدرت به شهادت برسم،دعا کن خدا شهادت را روزی من هم بکند، دعا کن من که از قافله شهدا جا مانده ام، به آنها بپیوندم.

«همه چیز با خنده!…»[32]

هرگز خنده از لبانش دور نمی شد، امر به معروفش با خنده همراه بود،توجیه دیگران به خاطر اشتباهاتشان با خنده و با آوردن دلیل وسند بود، گله کردنش از دیگران هم توام با خنده و تواضع بود،حتی هر وقت قصد داشت حرفی جدی بر زبان بیاورد، پایانش را به خنده وصل می کرد.

به خاطر دارم یک روز، یکی از دخترانم به قصد شوخی به او گفت: بابا! من اجازه دارم که بدون چادر از خانه بیرون بروم؟!

او در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: دخترم! هر جور دوست داری بیرون برو، ولی کاری کن که قلب امام زمان (عج) را به درد نیاوری، کاری کن حضرت زهرا (سلام علیها) از دستت نرنجد.

همه حرفهایی را که او هنگام امر به معروف و نهی از منکر با خنده بر زبان، جاری می کرد تاثیر خودش را می گذاشت و طرف مقابلش را قانع می کرد.

«فقط رضایت خدا»[33]

هر دو شاغل بودیم، هر وقت از سر کار به خانه می آمدم،حسین به آشپزخانه می آمد ودر انجام کارها کمکم می کرد، گاهی به او می گفتم، شما خسته ای، برو استراحت کن،در جوابم می گفت: من را از این ثواب محروم نکن، اجازه بده کمک حالت باشم.

هرگز دنبال این نبود که دیگران از کارش راضی باشند،تنها رضایت خدا برایش مهم بود. در یکی از دل نوشته هایش اینگونه با خدا راز و نیاز کرده بود: خوش دارم که هیچ کس، مرا نشناسد، هیچ کس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ کس از راز و نیازهای شبانه ام باخبر نشود، دوست دارم جز خدا با کس دیگری راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.

«جای خالی بین دو قبر»[34]

حسین یکی از اعضای اصلی کمیته ساماندهی گلزار شهدای خانوک بود، با پیگیریهای زیاد،کار ساماندهی گلزار شهدا از سال 83 آغاز شد، بعد از آن که مراحل اول و دوم کار، انجام شد، بنیاد شهید با درخواست تعدادی از خانواده های شهدا، مبنی بر دفن اموات درجه یک آنها در جوارشان موافقت نمود.

به خاطر دارم که یک روز با هم به گلزار شهدا رفتیم تا ارزیابی ای برای مشخص کردن جاهای خالی،جهت دفن اموات داشته باشیم، وقتی کنار قبور دو برادر شهیدمان رسیدیم به حسین گفتم: بین حسن و عبدالرضا یک جای خالی وجود دارد که برای من باشد.

لبخند پرمعنایی بر لبانش نقش بست، در حالی که به جای خالی بین دو قبر، نگاه می کرد، گفت: اینجا جای من است،تو فکری برای خودت بکن.

دیری نپایید، با در آغوش گرفتن پرنده خونین بال شهادت، بین دو برادر شهیدم به خاک سپرده شد.

«دستشان را می بوسیدم»[35]

حسین که شیفته شهدا بود، بیشتر وقتش را صرف جمع آوری خاطرات و آثار آنها کرد. تمام دغدغه اش انتقال دادن فرهنگ ایثار و شهادت به نسل آینده بود، می گفت: می ترسم خاطرات شهدا به فراموشی سپرده شود، باید آنها را جایی ثبت کنیم، والدین شهدا که خاطرات خوبی از فرزندانشان دارند به مرور زمان از دنیا می روند و خاطرات را با خودشان به سینه قبر می برند،کاش می توانستم یک دوربین بخرم، آن وقت به خانه های تک تک آنها می رفتم، دستشان را می بوسیدم و از آنها می خواستم که خاطراتشان را تعریف کنند.

«جایگاه ویژه»[36]

حاج حسین با رفتار زیبایش از جایگاه ویژه ای نزد همکارانش برخوردار بود، به خاطر دارم که هر گاه فصل انار می شد، دَرِ اتاق تک تک همکاران را می زد و از آنها می پرسید: انار خوب می خواهید؟

کسانی که انار می خواستند، سفارش می دادند و او هم روی یک برگه یادداشت می کرد. با ماشین خودش می رفت و انارها را می آورد، بسته بندی می کرد و دَرِ خانه تک تک همکارانش که سفارش داده بودند، تحویل می داد و می رفت . سرهنگ سپاه بود، اما از خدمت کردن به دیگران لذت می برد.

او انارها را از فردی که توان مناسبی برای بردنشان به بازار،برای فروش نداشت . می گرفت وهزینه آنها را از همکارانش دریافت می نمود وبه او می داد؛ با این کار هم در حق همکارانش لطف می کرد و هم مبلغی، دست صاحب انار را می گرفت.

«نماز با صفا»[37]

زمانی که در زاهدان بودیم، یک روز پیاده از طرف قرارگاه به سمت چهار راه رسولی راه افتادیم تا از آنجا به کرمان برویم.در طول مسیر، صدای اذان بلند شد.

حسین گفت: بیایید به مسجد برویم و نمازمان را بخوانیم.

با هم به مسجد امام حسین (ع) که نزدیک چهار راه بود رفتیم، از بانی مسجد پرسیدم: اینجا نماز جماعت برگزار می شود؟

گفت: بله، اما امروز امام جماعت نیامده.

گفتم: اگر اشکال ندارد یکی از دوستان ما به عنوان پیش نماز،جلو بایستد؟

او از این حرفم استقبال کرد. از حسین خواستم که این کار را انجام دهد، اول قبول نمی کرد، بعد با اصرار من پذیرفت و جلو ایستاد.

یک نفر از نمازگزارها عبایی روی دوشش انداخت و یک نفر دیگر هم کلاه سفیدی که متعلق به حُجاج است روی سر او گذاشت.

حسین، آن روز، در کمال تواضع، نماز باحال و باصفایی به جا آورد.

«اهل نماز شب»[38]

دو سال، قبل از شهادتش، تصمیم گرفتیم با هم به مشهد برویم تا هنگام سال تحویل در حرم امام رضا (علیه السلام) باشیم. قرار شد یک ساعت ونیم از اذان صبح حرکت کنیم و نماز صبح را در راور بخوانیم.

لحظه ای که می خواستیم راه بیفتیم به من گفت: من تا راور نمی توانم رانندگی کنم، از دامادت بخواه تا آنجا پشت فرمان ماشینم بنشیند.

این کار را کردم، با خودم فکر می کردم که می ترسد بین راه، خواب برود برای همین پشت فرمان ننشست.

هنگام اذان صبح به راور رسیدیم، به دامادم گفتم: حاج حسین در بین راه چه کار می کرد، حتما خواب بود؟

اشک در چشمانش حلقه زد، گفت: او در بین راه یک کلمه هم با من، صحبت نکرد،دائم ذکرمی گفت، قنوت می گرفت و گاهی سرش را بالا و پایین می برد، او در بین راه نماز شبش را می خواند.

او که مقید به نماز شب بود، از آنجا که به ما قول داده بود یک ساعت و نیم، قبل از اذان صبح حرکت کند، برای اینکه خلف وعده نکرده باشد، مجبور شد نماز شبش را داخل ماشین در حال حرکت بخواند.

«باید بیایم تا به همه ثابت کنم…»[39]

یک روز که عازم سیستان و بلوچستان بودم، در بین راه،کنار چهارراه جوپاری، حسین را دیدم، می دانستم او هم قصد دارد به سیستان و بلوچستان بیاید، فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: حسین تو به این ماموریت نیا، دو تا از برادرانت شهید شده اند، پدرت هم پیرمرد است، به حضورت احتیاج دارد.

در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: من باید به آنجا بیایم تا به همه ثابت کنم در این مملکت، محرومیت وجود دارد.

«با دوربینم، مظلومیت آنها را به تصویر می کشم»[40]

 زمانی که برای ماموریت به سیستان و بلوچستان رفته بودیم، یک روز به او گفتم: حسین! تو چگونه می خواهی به مردم این منطقه خدمت کنی؟

گفت: من با دوربینم، محرومیت و مظلومیت مردم اینجا را به تصویر می کشم وبه تمام کشور اعلام می کنم.

چند بار بار سردار شوشتری که برای بازدید از مکانهای مختلف می رفتند، همراه شد و فیلم برداری کرد و این فیلمها را به چند جا ارائه داد و به بعضی از مسئولین کشورهم نشان داد، وقتی همه دیدند که در این منطقه محرومیت وجود دارد،تکانی خوردند و پای کار آمدند.

به خاطر دارم یک روز با سردار شوشترری به روستایی نزدیک خاش رفتیم، آنجا سردار شوشتری،باخبر شد پیرمردی از اهل تسنن که در زمان تبیعد رهبر در ایرانشهر، پشت سر آقا نماز خوانده در بستر بیماری است. ایشان تصمیم گرفت به دیدار آن پیرمرد برود.

حسین هم در جمع ما بود، به عیادت پیرمرد رفتیم وقتی که می خواستیم سوار ماشین شویم با سه دختر که کنار یک دیوار ایستاده بودند و نظارگر ما بودند مواجه شدیم.

سردار به سمتشان رفت و از آنها پرسید: پدرتان چکاره است؟

اولی گفت: پدرم فوت کرده، دومی گفت، پدرم کشاورز است و سومی گفت: پدرم بیمار است و کُنج خانه افتاده.

سردار گفت: خرجتان را از چه راهی به دست می آورید؟

آنها گفتند: هیچی

سردار گفت: چه کار می توانید انجام دهید؟

آنها گفتند: گلدوزی بلوچی، یاد داریم و می توانیم انجام دهیم.

سردار گفت: پس چرا اینکار را انجام نمی دهید؟

گفتند: پول نداریم تا چرخ خیاطی بخریم.

سردار،بلافاصله مقداری پول به آنها داد، شماره تلفن همراهش را هم رو برگه ای نوشت و به آنها داد و گفت: من شوشتری هستم، شما با این پول، چرخ بخرید و کارتان را شروع کنید، اگر با مشکل مواجه شدید به من خبر بدهید.

حسین که شاهد ماجرا بود، به من گفت: ابراهیم ! یادت است که یک روز گفتم می خواهم با دوربینم، مظلومیت و محرومیت این مردم را به گوش مسئولین برسانم؟

گفتم: بله

گفت: این ماجرا را که الان شاهدش بودی، یکی از کارهای من است.

او را بوسیدم و گفتم: تو دید وسیعی داری، در حالی که ما متوجه این مسائل نبودیم.

«شهید وحدت»[41]

اردیبهشت 88 با هم به کربلا رفتیم یک روز در حرم امام حسین (علیه السلام) نشسته بودم و مشغول خواندن زیارتنامه بودم که حسین نزدم آمد و گفت: مادر! می خواهی ضریح را ببوسی؟

گفتم: آرزویم بوسیدن ضریح امام حسین(ع) است، اما با این جمعیت زیادی که دور ضریح جمع شده اند، این کار دشوار است.

او گفت: غصه نخور، خودم شما را با ویلچر از قسمت آقایون، کنار ضریح می برم.

مرا با ویلچر، کنار ضریح برد، همانطور که ضریح را در بغل گرفته بودم گفتم: حسین جان! خدا را به حق این امام مظلوم قسم می دهم که هر چه از اومی خواهی به تو بدهد.

همان لحظه دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

«اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک»

چهار ماه بعد دعایش مستجاب شد و او در یک حمله تروریستی در سیستان و بلوچستان در آغوش خدا آرام گرفت و بین مردم به عنوان «شهید وحدت» شناخته شد، چون برای ایجاد وحدت بین برادران سنی و شیعه به استان محل شهادتش رفته بود.

«باید این تصاویر را ضبط کنم»[42]

ماه رمضان بود، یک شب یکی از طوایف بلوچ از سردار شوشتری برای افطار، دعوت کردند، سردار دعوتشان را پذیرفت و به آنجا رفت. بعد از پایان نماز جماعت همه سر سفره نشستند تا افطار کنند. در همین حین، بزرگ طایفه از سردار خواست تا چند لحظه ای برایشان سخنرانی کند، ایشان هم پذیرفت.

حسین با عجله به سمت ماشین رفت و دوربینش را آورد تا همه چیز را ضبط کند. سخنرانی سردار تمام شد ؛ اما حسین هنوز افطار نکرده بود، بعد از پایان سخنرانی، سرداربه خانواده های شهدا هدیه می داد و حسین، مشغول فیلم برداری بود، هر چه به او می گفتیم : برو روزه ات را افطار کن، قبول نمی کرد، می گفت: می ترسم لحظه ای که نیستم، لازم باشد تصویری ضبط شود و کسی نباشد. تا این کار را انجام دهد، من باید این تصاویر را ضبط کنم.

آن شب، حسین، به خاطر ضبط تصاویر، حاضر نشد روزه اش را باز کند. وقتی که به قرارگاه رفتیم، از ضعف شدیدی که داشت، تازه یادش آمد که هنوز روزه اش را افطار نکرده است.

«یعنی دست خالی برگردم!!!»[43]

چهار روز، قبل از شهادتش او را در مراسم عروسی دختر برادرم دیدم، مادرش به من گفت: محمود! به حسین بگو به زاهدان نرود، آنجا محل خطرناکی است، می ترسم اتفاقی برایش بیفتد،من، دو شهید داده ام، دیگر تحمل داغ دیدن را ندارم.

حرفهای خاله ام (مادر شهید) را به حسین رساندم،او گفت: محمود! تو می گویی بعد از این همه مدت، من، دست خالی برگردم.آنجا یک منطقه محروم است،مردم از همه لحاظ در مضیقه هستند، باید فرهنگ سازی شود، من باید به آنجا بروم و خدمت کنم.

وقتی خبر شهادتش را شنیدم،منظورش را از این جمله که گفته بود «بعد از این همه مدت، دست خالی برگردم» فهمیدم او دنبال شهادت بود و ما غافل بودیم.

«حساس بودن نسبت به بیت المال»

یک روز قبل از شهادتش برای روحانی ای که همراهمان بود و مریض شده بود، با پول قرارگاه، یک خربزه خرید، روحانی به او گفت: چون حالم بد است و سرما خورده ام، نمی توانم از خربزه استفاده کنم.

حسین، خربزه را به همان مغازه ای که خریده بود، برد، آن را وزن کرد و پولش را از جیب خودش حساب کرد، بعد با پول خودش هندوانه ای برای روحانی خرید.

به او گفتم: تو که یکبار خربزه را وزن کرده بودی، چرا دوباره آن را وزن کردی؟

گفت: چون خربزه را قبلا خریده بودم، جایز ندیدم تا آن را به فروشنده پس دهم، برای همین وزنش کردم و پولش را از جیب خودم پرداختم تا ریالی در بیت المال تصرف نکرده باشم.

به خاطر دارم که یک روز می خواست با ماشین سپاه به کرمان بیاید،به او گفتم: حالا که داری می روی من دو تا صندوق انبه دارم، آنها را هم به کرمان ببر.

خیلی راحت گفت: ماشین متعلق به بیت المال است، من چنین کاری نمی کنم.

چون با اخلاقش آشنا بودیم از رُک گویی و صراحت اودر خصوص بیت المال ناراحت نمی شدیم.

یک روز به محل کارش در کرمان رفتم، دیدم مشغول محاسبه کردن وقت و ساعت، روی یک کاغذ است .

گفتم: چه کار می کنی؟

گفت: ساعتهایی را که برای انجام کار شخصی بیرون رفته ام، یادداشت کرده ام، جمع آنها شده یک روز کاری و من یک روز را برای خودم مرخصی رد کردم.

گفتم: این چه کاریه؟ چه کسی در این مورد از تو بازخواست می کند؟

گفت: خدا

گفتم: تو مسئول دفتری،می توانی راحت از اختیارات خودت استفاده کنی؟

گفت: نه، من هرگز چنین کاری نمی کنم.[44]

یک روز، تقویمی از سپاه، دستش بود و مشغول نوشتن مطلبی بود،همان لحظه من که به یک برگه سفید، نیاز داشتم به اوگفتم: یک برگه از آن تقویم را به من بده.

گفت: نه، این تقویم متعلق به بیت المال است. دارم مطلبی را در مورد سپاه در آن می نویسم، کارم که تمام شد آن را سرجایش بر می گردانم.

یکی از دوستانش می گفت: یک روز به محل کارش رفتم،می خواستم شماره تلفنی را یادداشت کنم، به حسین گفتم : خودکارت را بده کارم را انجام دهم.

دیدم از جایش بلند شد و بیرون رفت، صدایش زدم و گفتم: کجا می روی؟ چرا به حرفم توجه نکردی؟ گفتم: خودکارت را بده می خواهم یک شماره تلفن یادداشت کنم.

در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: اتفاقاً به حرف شما توجه کردم، خودکاری که دستم است متعلق به بیت المال است، دارم می روم تا از بچه ها یک خودکار بگیرم و برایت بیاورم.[45]

«سومین شهید»[46]

نیمه دوم سال 88 بود قرار بود روز 26 مهر، همایش طوائف بلوچ در یک سالن در بخش پیشین شهرستان سرباز سیستان و بلوچستان برگزار شود.

قبل از برگزاری این همایش من در میرجاوه بودم،حسین هم به آنجا آمد، قبل از اذان مغرب، سری به سالن برگزاری همایش زدیم .برادران اهل تسنن، مشغول آماده کردن سالن بودند، با بلند شدن صدای اذان، وضو گرفتیم وآماده اقامه نماز جماعت شدیم.حسین به عنوان پیش نماز،جلو ایستاد و ما به اواقتدار کردیم. چیزی که برایم جالب بود شرکت کردن چند نفر از برادران اهل تسنن در نماز جماعت بود،بعد از پایان نماز از یکی از آنها پرسیدم، خواندن نماز با ما از نظر شما اشکالی ندارد؟

گفت: نه، نماز، نماز است، چه کسی از آقای اسدی بهتر، ما ایشان را قبول داریم برای همین پشت سرش نماز خواندیم.

حسین طی این مدت با اخلاق و رفتار زیبایش، جای خودش را در دل اهل تسنن هم باز کرده بود.پارچه ای دست بزرگ طایفه منطقه پیشین بود که روی آن نوشته بود: ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند.

او که خودش هم از اهل تسنن بود،قصد داشت آن را روی دیوار سالن، نصب کند،نزدش رفتم و گفتم: آقا! این را اینجا بزن.

گفت: چرا؟

گفتم: ممکن است برادران سُنی بد، برداشت کنند و ناراحت شوند.

او گفت: نه،کسی ناراحت نمی شود، این جمله شعار ملی ماست.

پارچه را به دیواری نصب کرد حسین را صدا زدم وگفتم: از نوشته روی این پارچه هم فیلم بگیر، می خواهم آن را به کرمان ببرم و نشان آنهایی بدهم که باور نمی کنند بین اهل تسنن و تشیع، وحدت وجود دارد و برادران سنی تا این حد، نسبت به رهبر خود،وفادارند.

قرار بود شب را کنار هم بگذرانیم، برای همین به محل استقرارش در مهمانسرا رفتم تا وسایلش را بردارد و پیش من بیاید.

در حال گذاشتن وسایل او داخل ماشین بودم که دو فیلمبردار که ازصدا و سیما آمده بودند جلو آمدند و خطاب به حسین گفتند: آقای اسدی، می خواهی کجا بروی؟

من در جوابشان گفتم: قرار است با آقای اسدی، یک جا بخوابیم، تا صبح زود، خودمان را به همایش برسانیم.

آنها گفتند: اجازه نمی دهیم، حسین را با خودتان ببرید. اگر او کنار ما نباشد، نمازمان قضا می شود.

هر چه اصرار کردم آنها قبول نکردند و وسایل حسین را از داخل ماشین برداشتند و به مهمانسرا بردند.

صبح زود به محل برگزاری همایش رفتم، دلشوره عجیبی داشتم، با سردار شوشتری تماس گرفتم و گفتم: اینجا نقطه صفر مرزیست، اگر اجازه می دهید ایست بازرسی بگذاریم و افرادی را که به اینجا می آیند تفتیش کنیم.

ایشان قبول نکرد وگفت: مردم آنجا،افراد محترمی هستند، با احترام و کرامت انسانی با آنها برخورد کنید.

عده زیادی از مردم بلوچ، آنجا جمع شده بودند،در آن شلوغی و سر و صدا حسین را دیدم که تلاش می کرد با خانواده اش تماس بگیرد. رابطه عاطفی قوی ای بین او و اعضای خانواده اش برقرار بود.

آقای شوشتری و همراهانشان از راه رسیدند، به استقبالشان رفتیم،حسین به محض ورود آنها دوربینش را روشن کرد و مشغول فیلم برداری شد.

سردار شوشتری، قبل از ورود به سالن، مشغول تماشای صنایع دستی مردم آنجا شد،باورش نمی شد که مردم با دست خالی، وسایلی به این زیبایی، درست کرده اند، من که مشغول توضیح دادن در مورد صنایع دستی آنجا برای سردار شوشتری بودم، یک لحظه نگاهم به حسین افتاد که مشغول فیلم برداری بود، تصمیم گرفتم نزدش بروم و از او بخواهم برای فیلمبرداری، داخل سالن برود، دست راستم را روی شانه سردار گذاشتم تا به سمت حسین بروم. همین که پشت ایشان قرار گرفتم صدای انفجار در فضا پیچید.

یک نفر که به خودش بمب بسته بود با منفجر کردن آنها 42 نفر از مردم مظلوم و بیگناه اهل تسنن و پاسداران سپاه[47] را به شهادت رساند، حسین هم در این حمله تروریستی[48]، به شهادت رسید.تا سومین شهید خانواده اش باشد.

«گوشه ای از فعالیتهای فرهنگی شهید»

1- تاسیس هیئت شهدای خانوک: ایشان در سال 68 جلسه ای با حاج حیدر و حاج محمد علی عربنژاد و جمعی دیگر از برادران خانوکی[49] گرفتند که نتیجه این جلسه،تاسیس هیئت شهدای خانوک بود.

2- برپایی یادواره شهدای خانوک:[50] در یکی از جلسات هئیت شهدای خانوک، تصمیم بر این شد که یادواره همه شهدا در یک روز معین گرفته شود که روز اربعین، برای این منظور انتخاب شد و تاکنون، هر سال در این روز یادواره شهدای خانوک برگزار شده است.

3- تشکیل کمیته استقبال از آزادگان: در زمان آزادی اُسرا،ایشان و تنی چند از برادران مجتمع شهید کریمی – وابسته به صنایع دفاع سپاه -و تنی چند از برادران خانوکی[51]، کمیته استقبال از آزادگان را تشکیل دادند. او همچنین با واحد بسیج جهت دیدار با خانواده آزادگان انجام مصاحبه، تشکیل تیم بدرقه و تدارکات استقبال در بدو ورود اُسرا، هماهنگی های لازم را به عمل آورده بود.

4- راه اندازی، سفر خانواده شهدای خانوکی به مناطق جنگی: ایشان در سال 72 با کمک اعضای هیئت شهدای خانوک، خانواده معظم شهدا را به بازدید از مناطق جنگی جنوب کشور برد و در این سفر با توجه به شناختی که از بعضی مناطق داشت در محل شهادت بعضی از شهدا به ترسیم وضعیت جنگ و نحوه شهادت آنها پرداخت.

5- برپایی جلسه دعای توسل به یاد شهدا: ایشان در سال 74،جلسه قرائت دعای توسل را به یاد شهدا پایه ریزی کرد. این جلسه، هر پانزده روز، یک بار به یاد یکی از شهدا برگزاری می شود. این شهید بزرگوار، قبل از شروع دعا در مورد شهیدی که جلسه به نامش بود،صحبت می کرد و گاهی از مسائل سیاسی روز هم سخن به میان می آورد و بعد از قرائت دعای توسل، شبانه به گلزار شهدا می رفت و ضمن تجدید میثاق با آرمانهای شهدا، شهادت خود را از خدا طلب می کرد.

6- برگزاری مراسم دعای عرفه: ایشان از سال 75 به برپایی جلسه دعای عرفه در روز عرفه، توسط هیئت شهدای خانوک، همت گماشت.

7- قرائت زیارت ناحیه مقدسه در عصر روز اربعین: ایشان جلسه قرائت زیارت ناحیه مقدسه در عصر روز اربعین، در گلزار شهدا را پایه گذاری کرد.

8- جمع آوری خاطرات و آثار شهدای خانوک: شهید اسدی از سال 77 به جمع آوری آثار و خاطرات شهدای خانوک همت گماشت. در ابتدای کار، دو تن از خواهران[52] بسیجی، انجام مصاحبه صوتی با خانواده شهدا را آغاز کردند، نتیجه این کار، پُر شدن حدود 200 نوار کاست بود. شهید اسدی با همکاری بچه های موزه جنگ کرمان، این نوارها را پیاده کرد، هدف وی از جمع آوری خاطرات، چاپ و نشر کتاب شهدا بود که قبل از رسیدن به این هدف به صف شهدا پیوست.

9- سرکشی از خانواده شهدا: ایشان به تناسب محل خدمتش – تعاون سپاه، دفتر فرماندهی لشکر و یا سپاه قدس و…، در طول سال،یک یا دو بار، فرمانده هان حوزه خدمتش را به خانوک می برد و ضمن هماهنگ کردن با بچه های حوزه مقاومت خانوک و تشکیل چند تیم به خانواده شهدا سر می زد، وی گاهی از مسئولین دولتی نیز برای سرکشی از خانواده شهدا دعوت می کرد.

10- راه اندازی هیئت کفن پوش، مختص خانواده شهدا در روز عاشورا: وی از سال 79 هیئت کفن پوش را راه اندازی کرد که تمام اعضای این هیئت را افراد خانواده شهدا تشکیل می دهند. این هئیت، روز عاشورا کفن می پوشند و قبل از آغاز مراسم عزاداری در حالی که عکسهای شهدا را در دست دارند از مسجد جامع خانوک، حرکت می کنند و وارد دو تکیه امام حسین(علیه السلام) وتکیه ابوالفضل(علیه السلام) می شوند، این حرکت، شور و حال خاصی را به مراسم عزاداری روز عاشورا می دهد.

11- روایتگری خاطرات شهدا (راوی معلم): ایشان از سال 86 به صورت افتخاری و به منظور ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در بین جوانان به روایتگری خاطرات شهدا در مدارس پرداخت، وی در زندان شهرستان زرند نیز کار روایتگری انجام داد که این کار،اثر مطلوبی بر زندانیان، برای دست برداشتن از کارهای بد گذاشت.

12- برگزاری جلسات هفتگی قرآن در کرمان: او جلسات هفتگی قران را در کرمان در محله ای که زندگی می کرد، پایه گذاری می کرد وی که ذوق ادبی داشت دراوقات فراغت به سرودن شعر و نوشتن متن ادبی و دلنوشته در مورد امام زمان و شهدا می پرداخت که از او، آثاری به جا مانده است.

آنچه که ذکر شد، تنها گوشه ای از خدمات ارزنده و فعالیتهای فرهنگی این شهید بزرگوار است یکی از آرزوی های بزرگ او چاپ و نشر کتاب شهدای خانوک و بعد از آن تدوین، چاپ و نشر یک دایره المعارف جامع و کامل که در برگیرنده مطالبی در مورد نقش شهدا، جانبازان، ایثارگران، آزادگان و مردم خانوک در زمان جنگ؛ باشد،ایشان به این دو منظوری که ذکر شد، طی چند سال، اطلاعات زیادی را جمع آوری کرد که کتاب « ره یافتگان کوی یار» مرهون زحمات و فعالیتهای این شهید بزرگوار است.

«کلید شهادت»[53]

چند روز پیش، سردار مارانی در جلسه، خبری داد و گفت: امنیت جنوب شرق به سپاه واگذار شده.

از آن ساعت پیش خودم گفتم: آیا! می شود در زاهدان، کلید، پیدا شود؟[کلید شهادت] ای کاش آن گوهر کمیاب به دست بنده بدی، مثل این حقیر سراپا تقصیر می افتاد، ای کاش جمله « ایاک نعبدو و ایاک نستعین» به اجابت می رسید و به « اهدنا صراط المستقیم» هدایت می شدیم، ای کاش در این راه پنجره ای رو به آسمان، باز می شد و حاج قاسم میرحسینی و دیگر برادرانم را می دیدم و آنها دستم را می گرفتند، ای کاش خدا از این بنده سراپا تقصیر،چند قطره خون را قبول می کرد و ما فقط یدک کش اسم حسین (علیه السلام) نبودیم و مثل او،در راه او و همراه او با سر ورویی خونین، وارد محشر می شدیم و در صف شهیدان، قرار می گرفتیم و ای کاش شامل آیه شریفه « ومنهم من ینتظرو ما بدّلوا تبدیلا» می شدیم.

حاج آقا علیزاده گفت: فردا صبح سه شنبه 18/1/1388 حوالی ساعت 10 می رویم زاهدان.

خدایا! من نمی خواهم در این ابتدا، بدون آنکه کاری برای مردم ستمدیده سیستان و بلوچستان نکرده ام، بروم؛ بلکه می خواهم حداقل یکبار وارد عملی بشوم که بوی جهاد بدهد و با بدنی معطر به عطر جهاد به درجه ای مثل شهادت نائل آیم ای کاش و ای کاش با حضرت معصومه (سلام الله علیها) که امروز روز شهادت شما بود، شما دعا کنید که خداوند به حق مادرمان، بی بی دوسرا، شفیعه روز جزا، عاقبت کارمان را به شهادت،ختم گرداند.

«یا فاطمه ! اشفعی فی الجنه»

حسین اسدی، 17/1/1388ساعت 23:30 

«چه خوش است…»[54]

عجب شبی بود، امشب به دلم آمد که تغییر کرده ام، ان شاالله به یُمن قدم حضرت مهدی(عج) در این ماموریت به صف شهدا برسم. خدایا! فرمایش نبی اکرم اسلام (صل الله علیه و آله) است که فرمودند: بارالها، تو را قسم می دهم به علمت بر غیب و قدرتت برای خلق کردن، تا هنگامی که زندگی را برای من، بهتر می دانی، مرا زنده بدار و هر گاه مردن را برایم بهتر می دانی،مرا بمیران، بارالها ! ترسیدن از تو در نهان و آشکار را می خواهم، بارالها! از تو می خواهم که در خشنودی و ناراحتی،مرا با اخلاق گردانی و میانه روی و تعادل در فقر و ثروتمندی را نیز از تو می خواهم.

«ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار»

بار الها! نیکی و خیر دنیا و آخرت را به ما عطا فرما و ما را از عذاب جهنم، محافظت فرما.

خدایا! به جان بهترین خلقت این دعا را که از زبان او آمده در حقم مستجاب کن و دست توسلم را از دامن چهارده نفس مقدس، کوتاه مکن هم در این دنیا و هم در آخرت به حق خودشان، آمین یا رب العالمین

چه خوش است، خدایا! که در رختخواب نمیرم، چه خوش است که بدنم تکه تکه شود وهر ذره اش یا حسین (ع) بگوید و در دامن حضرت ولی عصر (عج) به شهدا بپیوندم، نه در میان پاره های آهن ماشینها، بلکه با گلوله های خصم.

حسین اسدی، 13/5/1388

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – شهیدان حسن و عبدالرضا اسدی

[2] – حسن، زهرا، زینب، محمدجواد و فائزه

[3] – کتابی که اکنون دردست دارید، مدیون فعالیتهای این شهید در عرصه جمع آوری خاطرات است.

[4] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید

[5] – حبیب الله اسدی، برادر شهید

[6] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[7] – شهید محمود حکیمی

[8] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[9] – راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[10] – راوی: محمود یوسفی، برادرخانم و پسرخاله شهید

[11] – راوی: اکبر عربنژاد، دوست و همکار شهید

[12] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[13] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید

[14] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[15] – راوی: اکبر عربنژاد، دوست و همرزم شهید

[16] – مصطفی دهقان

[17] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[18] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[19] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[20] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[21] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[22] – راوی: زینب اسدی، فرزند شهید

[23] – راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[24] – راوی: اکبر عربنژاد، دوست و همکار شهید

[25] – راوی قسمت اول: مجید حسن زاده، همکار شهید

[26] – راوی قسمت دوم: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[27] – راوی: بتول یوسفی، همسر شهید

[28] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[29] – حسین و علی جوکار و مهدی ذوالفقاری، از پایگاه شهدای حمیدیه

[30] – راوی: فاطمه ساویز، همسر شهید مجید مهدوی

[31] – شهید مجید مهدوی، از شهدای غدیر

[32] – راوی: بتول یوسفی، همسر شهید

[33] – راوی: بتول یوسفی، همسر شهید

[34] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[35] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[36] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[37] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[38] – راوی: محمود یوسفی، برادرخانم و پسرخاله شهید

[39] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[40] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[41] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید

[42] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[43] – راوی: محمود یوسفی، برادرخانم و پسرخاله شهید

[44] – راوی قسمت اول: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[45] – راوی قسمت دوم: محمود یوسفی، برادرخانم و پسرخاله شهید

[46] – راوی: ابراهیم شهریاری، دوست و همرزم شهید

[47] – سرلشکر پاسدار، نورعلی شوشتری، جانشین نیروی زمینی سپاه و فرمانده قرارگاه قدس

سرتیپ پاسدار رجبعلی محمدی زاده، فرمانده سپاه سلمان سیستان و بلوچستان

سردار علی علویان، فرمانده تیپ دوم صاحب الزمان سپاه ثارالله کرمان

سردار حسین مرادی، فرمانده قرارگاه تاکتیکی شهید فولادی

سرگرد هوشنگ کریمی، جمعی تیپ دوم صاحب الزمان سپاه ثارالله کرمان، پاسدار هادی محمدی سلیمانی و پاسدار خسرو شمس الدینی، جمعی تیپ دوم صاحب الزمان ثارالله، کرمان، از جمله شهدای این حمله تروریستی هستند.

[48] – این حمله تروریستی توسط گروه عبدالمالک ریگی انجام شد.

[49] – دو برادر، شهیدان حمید و محمدحسین عربنژاد

[50] – برای اولین بار در سطح شهرستان زرند، یادواره شهدای خانوک به صورت دسته جمعی برگزار و الگوی سایر مناطق شد.

[51] – سیداحمد مهدوی، مصطفی عربنژاد، علیرضا محرابیان، محمود اسدی، محمد اسدی و محمود مهدوی

[52] – عفت السادات و محمدثه السادات مهدوی

[53] – این دلنوشته توسط خود شهید نگاشته شده است. (195 روز قبل از شهادت)

[54] – این دلنوشته توسط خود شهید نگاشته شده است. (75 روز قبل از شهادت)