
نام و نام خانوادگی: حسین اسدی
نام پدر: محمد
تاریخ و محل تولد: 1341/10/23 – باب نیزو
شغل: پاسدار
تاریخ و محل شهادت: 1361/01/01 – دشت عباس
سن هنگام شهادت: 19 سال و 2 ماه
«شرح مختصری از نوزده بهار زندگی»
حسین چهارمین فرزند خانواده بود که در دیماه 1341 در باب نیزو به دنیا آمد. پدرش اهل خانوک است که بعد از ازدواج، به خاطر کار در معدن باب نیزو، همانجا سُکنی گزید.
حسین دوران ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش سپری کرد و بعد از عزیمت خانواده اش به کرمان، پا به دبیرستان «بازرگانی» گذاشت و رشتۀ حسابداری را برای ادامۀ تحصیل برگزید. در زمان اوجگیری جریان انقلاب، در پخش اعلامیه های حضرت امام، نقشی فعال داشت و در راهپیمایی های مردم علیه رژیم شرکت می کرد.
اوقات فراغت او با مطالعۀ کتب شهیدان مطهری، بهشتی و … سپری می شد. او بعد از اخذ مدرک دیپلم، به سپاه پیوست و به عنوان پاسدار رسمی این نهاد مقدس، در قسمت دبیرخانۀ ستاد منطقۀ شش مشغول خدمت گشت.
با آغاز غائلۀ کردستان، در یک مأموریت دوماهه به این منطقه اعزام شد. با برافروخته شدن آتش جنگ عراق علیه ایران، بارها در صحنۀ نبرد حضور یافت.
عملیات «فتح المبین» صحنۀ آخرین حضورش بود؛ چرا که این پرستوی عاشق در اول فروردین 1361 بر اثرموج انفجار از منطقۀ دشت عباس به سوی عرش الهی پر کشید.
پیکر مطهرش در گلزار شهدای کرمان در جوار مسجد صاحب الزمان«عجل الله تعالی فرجه الشریف» به خاک سپرده شد. برادرش «مهدی» هم در سال 65 در منطقۀ مهران، لباس زیبای شهادت را بر تن کرد و همنشین او شد.
روحش شاد و نامش بلند و پُرآوازه باد.

«فرازی از وصیت نامه»
به نامِ نامی پروردگار جهان و به آرزوی ظهور حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و با سلام بر نایب بر حقش، امام امت، خمینی بُت شکن.
امیدوارم توانسته باشم گوشه ای از دِینی که به گردنم بوده است، در جهت خدمت به اسلام و مردم ادا کرده باشم. لذا از پدر و مادرم و همه دوستانم تقاضا دارم که پشتیبان ولایت فقیه باشید و مساجد را خالی نگذارید و نمازهای جماعت و جمعه را هرچه باشکوهتر برگزار کنید و از روحانیت خود را جدا نکنید؛ که ما هر چه داریم از روحانیت داریم.
در همه حالات به ذکر مشغول باشید و دعای خیر کنید؛ که دعا وسیله تقرب جُستن به سوی حق تعالی می باشد و باعث پیروزی هرچه زودتر اسلام می شود. همانطور که می دانید ما در این موقعیت حساس در حال مبارزه با تمام ابرقدرتهای شرق و غرب می باشیم؛ اعم از داخلی و خارجی ـ این مبارزه به طرق گوناگون می باشد؛ نظامی، سیاسی، اقتصادی و غیره ـ . ولی با اتکاء به خدا توانسته ایم پیروزمندانه پیش رویم و نیروهای خارجی را رو به شکست بَریم و نیروهای [مزدور] داخلی را ریشه کن کنیم، اما عده ای جیره خوار در گوشه و کنار هستند ـ سرمایه داران، خوانین، قاچاقچیان و غیره ـ که می خواهند ما را از نظر اقتصادی به رکود بکشانند و [بر کشور] ضربه وارد کنند ـ اما همانطور که ارباب بزرگشان نتوانست، اینها هم هیچ غلطی نمی توانند بکنند ـ من از همه کسانی که این نوشته را می بینند و یا می شنوند، می خواهم که با هوشیاریِ کامل مواظب این مُهره های کثیف شرق و غرب باشند و نگذارند که حقّ این مردم مستضعف توسط عده ای جیره خوار پایمال شود و حتی الامکان سعی کنیم خودِ ما از اسراف و تجملات در زندگی جلوگیری کنیم و به هر اندازه که می توانیم به بیت المال کمک کنیم و تولید را بالا ببریم ـ به خصوص تولیدات صنایع مادر ـ؛ تا از این طریق هم خودکفا شویم و هم نقشه خائنانه متجاوزان را به خودشان برگردانیم.
در آخر، از همه جوانان عزیز و بااخلاص می خواهیم که در این موقعیت حساس وقت را غنیمت شمرده و به ندای[1] امامِ امت، جواب مثبت دهید و به سوی جبهه ها ـ دانشگاه [انسان سازی] و محل امتحان و میدان عمل ـ بشتابید و حقّ خود را ادا کنید که امروز، روز امتحان است؛ «کُلُّ یومٍ عاشورا وَ کُلُّ أرضٍ کَربَلا».

برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «حسین اسدی»
(خاطرات)
«اعتراض به وضع بَدِ حجاب»[2]
قبل از انقلاب، در روستاها پسرها و دخترها در یک مدرسه مشترک درس می خواندند. عده ای از دخترها که در خانواده های مذهبی و متدیّن بزرگ شده بودند، با حجاب کامل به مدرسه می آمدند؛ ولی عده ای از آنها که به حجاب اعتقادی نداشتند، با وضع بدی در مدرسه حاضر می شدند.
آن زمان، من و حسین در یک مدرسه درس می خواندیم. من چند سال از او بزرگتر بودم. زنگ تفریح که به صدا درمی آمد، همه بچه ها به حیاط مدرسه می رفتند و گرم خوردن خوراکی و بازی می شدند، ولی او با بقیه فرق داشت؛ زنگهای تفریح یک گوشه خلوت پیدا می کرد و آنجا مشغول قرائت قرآن می شد. همیشه از اینکه عده ای از دختران بدون حجاب به مدرسه می آمدند، ناراحت بود. برای اینکه با آنها روبرو نشود، کمتر در حیاط مدرسه حاضر می شد و فقط از کلاسهای درس استفاده می کرد و به این شکل اعتراضش را نسبت به وضع بدِ حجاب نشان می داد.

«عکس شاه در سطل زباله»[3]
قبل از انقلاب، در روستای باب نیزو زندگی می کردیم؛ روستایی که در آن، معدن زغالسنگ وجود دارد.
دایی حسین، دلِ خوشی از حکومت شاه نداشت. یک روز او و من ـ که در آن زمان سنّ و سالی نداشتیم ـ به مسجد روستا رفتیم. عکس شاه روی دیوار بود. دایی مرا بغل کرد و روی منبر گذاشت و گفت: قاب عکس را از دیوار به پایین بینداز.
من روی سرِ انگشتان پاهایم بلند شدم و به سختی دستم را به قاب رساندم و با نوک انگشت، آنرا از بالا به پایین انداختم. قاب عکس، محکم به زمین خورد و شکست. دایی قاب شکسته را برداشت و داخل سطل زباله انداخت.
دیری نپایید که خودِ شاه هم به زباله دان تاریخ پیوست.

«دفاع از مردم»[4]
در بُحبوحه پیروزی انقلاب یک روز من و او در خانوک مشغول بنّایی بودیم. گرم کار بودیم که خبر رسید عده ای از طرفداران شاه قصد دارند در خانوک دست به اقدامی علیه انقلابیون بزنند.
او به محض شنیدن این خبر، علیرغم سنّ کمش دست از کار کشید تا به دفاع از مردم در مقابل آنها بپردازد؛ هر چند آنها وقتی فهمیدند مردم خانوک ـ از پیر و جوان گرفته تا زن و مردشان ـ آماده مقابله و دفاع هستند، ترسیدند و از تصمیمشان منصرف شدند.

«وظیفه دینی»[5]
در سال 57 که جریان انقلاب به اوج خود رسیده بود، رژیم سفّاک پهلوی از ترسِ اقدامات و حرکتهای انقلابی مردم، همه امکانات خود را بسیج کرده بود و نیروهای فاسقش به جان مردم می افتادند و به هر کسی که مظنون می شدند، او را دستگیر می کردند و به سختی مورد شکنجه قرار می دادند.
حسین در آن زمانه پُرآشوب، همزمان با تحصیل، در کارخانه قند کار می کرد. مدتی بود که بعد از پایان کارش شبها تا دیروقت به خانه نمی آمد و صبحها هم خیلی زود بیرون می رفت. یک شب که خیلی دیر کرده بود، وقتی به خانه آمد، مادر که به شدت نگرانش شده بود به او اعتراض کرد و گفت: چرا هر شب دیر به خانه می آیی؟
او گفت: مادرجان! می دانم شما را نگران کردم، اما وظیفه دینی ایجاب می کند که من و امثال من برای نجات اسلام بیشتر از اینها فداکاری کنیم.
تنها چیزی که از این حرفش دستگیرمان شد، این بود که فعالیتهای انقلابی دارد.
بعدها فهمیدیم شبهایی که دیر به خانه می آمد، مشغول پخش کردن اعلامیه و نوارهای امام در سطح شهر بوده.

«سهم فقرا»[6]
او بسیار بخشنده بود. هر زمان که پول و یا وسیله ای به دستش می رسید، آنرا بین نیازمندان تقسیم می کرد. می گفت: طبق دستورات دین مبین اسلام، سهم فقرا در مال و روزی ثروتمندان، نهفته است که آنها باید با انفاق مالشان به فقرا کمک کنند.
هر وقت گوسفندی را قربانی می کردیم، قسمت بیشتر گوشتها را برمی داشت و بین خانواده های مستضعفین که از قبل شناسایی کرده بود، تقسیم می کرد. عقیده اش بر این بود که گوشت نذری و قربانی باید بین مستضعفین تقسیم شود.
بعد از زلزله گلباف که تعداد زیادی از مردم این شهر، زیرِ آوارها مدفون شدند و تعدادی هم بی خانمان شدند، او هر چه در خانه داشت، برای مردم زلزله زده فرستاد. به خوبی در خاطر دارم که یک فرش و پتوی نو داشت که آنها را به تازگی خریده بود؛ او آنها را هم به زلزله زدگان بخشید و گفت: ما باید از آنچه که دوست داریم و برایمان مهم است، به دیگران انفاق کنیم.

«الگو»[7]
حجاب و عفاف خانم ها برایش خیلی مهم بود. از هم صحبت شدن با خانم های بی حجاب، حذر می کرد. در خانواده، کسی حق نداشت بی حجاب باشد. وقتی به زیارت امام رضا(علیه السلام) می رفت، تنها سوغاتی که برای دخترخانم ها می آورد، مقنعه بود.
او می گفت: زنان و دختران ما باید حضرت زهرا(سلام الله علیها) را در زندگی، الگو قرار دهند و از ایشان درس بگیرند.

«امرِ خیر»[8]
او که از همان بَدوِ تشکیل سپاه، در این نهاد مقدس مشغول کار شده بود، با مازاد حقوقش وسایلی برای زندگی آینده اش می خرید.
جنگ که شروع شد، بسیاری از مردم خانه و کاشانه خود را از دست دادند و روانه شهرهای دیگر شدند. او همه آنچه را که خریده بود، به مردم جنگ زده بخشید و دیگران را نیز به مشارکت در این امرِ خیر، تشویق کرد.

«تدبّر در قرآن»[9]
هر صبحِ جمعه، اعضای خانواده را دور هم جمع می کرد تا قرآن بخوانیم. هر آیه ای که قرائت می شد، او معنایش را برایمان توضیح می داد. همیشه می گفت: سعی کنید قرآن را با معنی بخوانید، در آیاتش تدبّر و به دستوراتش عمل کنید. وقتی معنی آیات قرآن را بخوانید، متوجه خواهید شد که خداوند چه نکات مهمی را به بنده هایش یادآور شده است.

«تمام عشقش»[10]
تمام عشقش، مادر بود؛ دوست نداشت کسی خاطرش را آزرده کند. گاهی مواقع ما بچه ها در خانه دور هم جمع می شدیم و با داد و فریادی که راه می انداختیم، حسابی مادر را اذیت می کردیم؛ همین که صدای موتور حسین را می شنیدیم، همه سکوت اختیار می کردیم و هر کسی به کارِ خودش مشغول می شد. او که وارد خانه می شد، مادر زبان به شکایت می گشود و می گفت: اینها امروز خیلی مرا اذیت کردند.
او هم ما را صدا می زد و می گفت: می دانید این کارتان، یک گناه بزرگ است؟ چرا باعث رنجش مادر می شوید؟ مادری که در دوران کودکی، زحمتتان را کشیده و حقّ بزرگی بر گردنتان دارد.
با شنیدن حرفهای او، ما از کردارِ خود پشیمان می شدیم و سعی می کردیم بیشتر هوای مادر را داشته باشیم.

«راز و نیاز خاشعانه»[11]
هر گاه به نماز می ایستاد، چنان حالت روحانی به او دست می داد که مجذوبش می شدیم و به تماشایش می نشستیم. او خاشعانه، با کمال فروتنی گردنش را در مقابل خدا کج می کرد و به راز و نیاز مشغول می شد.
هر گاه در دلِ شب از خواب بیدار می شدم، او را مشغول نمازِ شب می دیدم.
«دیدِ بازِ سیاسی»[12]
زمانی که بنی صدر با رأی مردم، به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد، حضرت امام(رحمت الله علیه) اکثریت آراء و نظر مردم را محترم شمرد و حکم تنفیذ او را امضا کرد. چیزی از انتخاب بنی صدر نگذشته بود که یک روز، حسین همین که وارد خانه شد و نگاهش به عکس بنی صدر افتاد، در مقابل چشم حاضران آنرا پاره کرد. این کارش، عکس العمل عده ای را برانگیخت. آنها در اعتراض به این عملش، گفتند: چرا این کار را کردی؟ اگر بنی صدر بد بود، امام بهتر از همه می دانست و حکم تنفیذش را امضا نمی کرد.
او گفت: امام، خوب می داند که او لایق ریاست جمهوری نیست؛ اما می خواهد خودِ مردم به تشخیص درستی دست یابند و تصمیم بگیرند.
دیری نپایید که پرده از جنایات و خیانتهای بنی صدر کنار رفت و چهره واقعی اش برای همه آشکار شد. آن زمان بود که همه فهمیدیم که چگونه یک نوجوان که در مکتب امام حسین(علیه السلام) بزرگ شده و رهرو امام است، در مواقع حساسِ سیاسی می تواند با دیدی باز و بصیرتی کامل، حق را از باطل تشخیص دهد.
«حفظ بیت المال»[13]
حسین مسئول دبیرخانه ستادِ منطقه شش کرمان بود؛ با این حال از دستگاه فتوکپی دبیرخانه برای کارهای شخصی اش استفاده نمی کرد.
با حقوق خودش، موتوری خرید که با آن رفت و آمد می کرد. هرگز به خودش اجازه نمی داد که تحت هیچ شرایطی، از ماشین سپاه استفاده شخصی کند.
دوستی می گفت: او در حفظ بیت المال، بسیار کوشا بود. هیچ وقت ندیدم یک برگه خالی از اموال بیت المال را برای کارهای شخصی اش استفاده کند. به دیگران هم تذکر می داد که از بیت المال به نفع خودشان استفاده نکنند. او می گفت: این کار، حرام است.
«مهمان نوازی»[14]
اوایل تشکیل سپاه بود. در ستاد منطقه شش، بعضی از برادران پاسدار، اهل اصفهان بودند. حسین اغلب شبهای جمعه، آنها را به خانه دعوت می کرد و بعد از برگزاری دعای کمیل، با آبگوشتی که خودش با هزینه شخصی، از صبح زود بار گذاشته بود، از آنها پذیرایی می کرد.
او می گفت: این برادران از خانواده هایشان دور هستند، ما باید مهمان نواز باشیم و آنها را درک کنیم؛ این کار، ثواب بالایی دارد.
«قیافه اش به شهدا می خورد»[15]
دوستی می گفت: زمانی که شهید رجایی به کرمان آمدند، یک روز وقت نماز که فرارسید از ایشان خواستند تا به عنوان پیش نماز، جلو بایستند.
شهید رجایی به حسین اشاره کردند و گفتند: ایشان جلو بایستند تا نماز را به جماعت بخوانیم.
وقتی علت را پرسیدم، آقای رجایی گفتند: قیافه او به شهدا می خورد، کاملاً مشخص است که شهید می شود؛ برای همین گفتم جلو بایستند تا ما به او اقتدا کنیم و نمازمان را بخوانیم.

«همنشین مادر»[16]
مادر، حسین را خیلی دوست داشت؛ به گونه ای که هر وقت صدای موتورش را می شنید، خنده بر لبانش جاری می شد و تمام وجودش غرق شادی و آرامش می گشت. شبها تا دیروقت، آن دو مثل دو یارِ صمیمی، کنار هم می نشستند و دردِ دل می کردند و از وقایعی که در طول روز برایشان اتفاق افتاده بود، حرف می زدند.
او از قدرت درکِ بالایی برخوردار بود؛ به همین دلیل، پدر و مادر در کارهایشان از او مشورت می گرفتند. وقتی خبر شهادتش را آوردند، مادر که همنشین عزیزش را از دست داده بود، گوشه نشین شد.
«آنجا، جای من است»[17]
قبل از آخرین اعزامش، با هم به گلزار شهدا رفتیم. او به گوشه ای اشاره کرد و گفت: آنجا، جای من است؛ هر وقت شهید شدم، مرا در آنجا دفن کنید.
دیری نپایید که به شهادت رسید و در همان محلی که گفته بود، به خاک سپرده شد.
بعد از شهادتش، یک شب در عالم خواب، او را دیدم؛ دائم می گفت: دست از امام برندارید، پیرو خطّش باشید، دست از خدا برندارید، دامان ائمه(علیهم السلام) را رها نکنید… .
«آخرین مأموریت»[18]
در زمان جنگ، هنگام اعزام نیرو و مهمات به جبهه ها علاوه بر کمک دادن در کارها، خودش نیز در مناطق جنگی حضور پیدا می کرد و بعد از مدتی، به محلّ خدمتش برمی گشت و دوباره در اعزام بعدی، همراه کاروان نیرو و مهمات به جبهه می رفت.
آخرین دفعه که به جبهه رفت، ما صدایش را برای آخرین بار از روی نواری شنیدیم که او قبل از رفتن به منطقه، ضبط کرده بود و برای ما به یادگار گذاشته بود. او در این نوار، بعد از خواندن آیه ای از قرآن و طلب حلالیت، گفته بود: «این آخرین مأموریتم به جبهه است.»
پیام ربابه اسدی، خواهر شهید:
از خدا می خواهم که به مردانمان، غیرت و به زنانمان، عفّت عطا کند؛ چرا که اکثر شهدا در وصیت نامه هایشان، مسئله حجاب را گوشزد کرده اند.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – در اصل وصیت: گفته ی
[2] – راوی: شرف نساء اسدی، خواهر شهید
[3] – راوی: زهرا سالاری، خواهرزادة شهید
[4] – راوی: علی اسدی، برادر شهید
[5] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[6] – راوی: شرف نساء اسدی، خواهر شهید
[7] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[8] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[9] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[10] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[11] – راوی: مجید اسدی، برادر شهید
[12] – راوی: شرف نساء اسدی، خواهر شهید
[13] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[14] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[15] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید
[16] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید
[17] – راوی: محمد اسدی، پدر شهید
[18] – راوی: ربابه اسدی، خواهر شهید



عکس ها مربوط به آرامگاه دو برادر شهید عزیز واقع در گلزار شهدای کرمان در مجاورت مسجد صاحب الزمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) می باشد همچنین در گلزار شهدای خانوک (زادگاهشان) سنگ یادبودی نصب می باشد