وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید حسین عربنژاد فرزند علی

نام و نام خانوادگی: حسین عربنژاد

نام پدر: علی

تاریخ و محل تولد: 1341/07/06 – خانوک

شغل: پاسدار

تاریخ و محل شهادت: 1361/02/10 – فرسیه

سن هنگام شهادت: 19 سال و 7 ماه

«شرح مختصری از بیست و سه بهار زندگی»

حسین سومین فرزند خانواده بود که در مهر 1341 در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش سپری کرد و سپس راهی کرمان شد و در مدرسۀ راهنمایی «میرزا بُرزو» مشغول به تحصیل گشت.

او بعد از پایان دوران راهنمایی پا به هنرستان «معدن»[1] کرمان گذاشت و رشتۀ «اتومکانیک» را برای ادامۀ تحصیل برگزید.

حسین در زمان اوج گیری انقلاب همدوش سایر مردم در راهپیمایی ها شرکت می کرد. با پیروزی انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی، سال چهارم دبیرستان را نیمه تمام رها کرد و به عضویت سپاه کرمان درآمد و از طریق این نهاد مقدس عازم جبهه شد و در عملیات «فتح المبین» شرکت کرد.

عملیات «بیت المقدس»، دومین و آخرین صحنۀ حضورش در جبهه بود. او که عاشقانه به میدان نبرد شتافته بود، در دهم اردیبهشت 1361 بر اثرانفجار مین در جبهۀ «فرسیه» لباس زیبای شهادت را پوشید.

پیکر مطهرش در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

سلام سالار شهیدان بر او باد.

«فرازی از وصیت نامه»

«همانا خداوند از مؤمنین، جانها و مالهایشان را به بهای بهشت می خرد تا در راه خدا جهاد کنند؛ پس می کشند و یا خود، کشته می شوند… و این خود، سعادت و پیروزی عظیمی است.»[2]

این وصیت نامه شهیدی است که مشتاقانه به جبهه های حق علیه باطل شتافت و به درجه رفیع شهادت که آرزویش بود، رسید.

خدمت پدر و مادر و خواهرانم سلام عرض می کنم و از شما طلب آمرزش و مغفرت می کنم. امیدوارم که اگر گناهی کردم، شما مرا ببخشید و برای من دعا کنید که خدا مرا بیامرزد و در زمره شهیدان درگاهش قرار دهد.

مادر! وصیت من به تو این است که فرزندانت را چنان تربیت کنی که راهی جز راه الله [گام] برندارند و اگر بدی و نافرمانی و کج اندیشی کردم، مرا ببخش.

پدرم! از تو طلب بخشش می کنم و آخرین حرفم این است که بعد از شهادتم گریه نکنید؛ [چرا که] شهید عزادار نمی خواهد؛ بلکه پیرو راه می خواهد.

[پدر و مادرم!] امیدوارم وقتی که بر جنازه ام وارد می شوید، استقامت کنید و خوشحال باشید [از این] که پسرتان[3] در راه خدا به شهادت رسیده.

خواهرانم! زینب گونه باشید. از [شما] ملت ایران می خواهم که به ریسمان محکم الهی چنگ بزنید و از تفرقه بپرهیزید و گول این منافقین کوردل را نخورید.

برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «حسین عربنژاد»

(خاطرات)

«حسینِ امام حسین(علیه السلام)»[4]

آخرین روزهای بارداریم را می گذراندم. یک شب که روضه داشتیم و همه مشغول کار بودیم تا از عزاداران امام حسین(علیه السلام) پذیرایی کنیم، ناگهان درد زایمانم شروع شد و بعد از مدتی درد کشیدن، بچه ام به دنیا آمد. به خاطر آنکه جلسه روضه به نام امام حسین(علیه السلام) بود، نامش را «حسین» گذاشتیم. از آن شب او به حسینِ امام حسین(علیه السلام) معروف شد.

«آخرین سفر»[5]

برای دومین بار عازم جبهه بود. برادرش به او گفت: این دفعه تو به جبهه نرو همین جا بمان من می روم.

حسین در جوابش گفت: نه برادر! این دفعه من می روم و شهید می شوم؛ وقتی مرا آوردند تو برو.

او رفت و این آخرین سفرش بود.

«تو شهید می شوی»[6]

دوستی می گفت: در شب عملیات بیت المقدس هفت زمانی که از زمین و آسمان آتش می بارید حسین را دیدم که رنگ چهره اش برافروخته و سرخ شده بود. چند لحظه به او خیره شدم و گفتم: حسین! خیلی نورانی شده ای، تو شهید می شوی؛ چیزی برای یادگاری به من بده.

خندید و گفت: چیزی ندارم که به تو بدهم.

یک کتاب از شهید مطهری در دستش بود، گفت: بگیر همین کتاب از آنِ تو باشد.

کتاب را به من داد و رفت. طولی نکشید که در اثر انفجار مین جام شهادت را سر کشید.

عملیات فتح المبین ازچپ به راست: شهید حسین عربنژاد علی -حسن اسدی محمد- مسعود عربنژاد حاج اسحاق-رضا عربنژاد علی (حیدر)-محمد شفیعی-حسین شفیعی

«یادآور نماز ظهرِ عاشورا»[7]

اواخر سال 60 بود که با حسین، سعید و علیرضا عربنژاد[8] عازم جبهه شدم. بعد از چند روز آموزش دیدن در پادگان دوکوهه، در دو گروهان مجزا در عملیات فتح المبین شرکت کردیم. از جمع چهارنفره ما، سعید و علیرضا به شهادت رسیدند. زمانی که بدون آنها از اهواز به کرمان برمی گشتیم، حسین گفت: ما باید راهِ علیرضا و سعید را ادامه دهیم.

همان لحظه تصمیم گرفتیم بار دیگر به جبهه برویم و در عملیات بعدی شرکت کنیم.

هنوز یکماه از شهادت آنها نگذشته بود که برای دومین بار راهی جبهه شدیم تا در عملیات بیت المقدس شرکت کنیم. قبل از آغاز عملیات، حوالی منطقه سیدجابر آموزش می دیدیم. هوا بسیار گرم بود. نماز ظهر و عصرمان به جماعت در فضای باز برگزار می شد. شدت گرمای هوا به حدّی بود که مُهرهای نماز داغ می شدند؛ به گونه ای که هنگام سجده تحمل حرارت مُهر نماز را نداشتیم. حسین می گفت: نمازهای جماعت ما به این شکل یادآور نماز ظهرِ عاشورا است.

بعد از چند روز آموزش دیدن عملیات آغاز شد. من آر.پی.جی زن بودم و حسین کمکی من بود. در شب اول عملیات بعد از رسیدن به خطّ سیدجابر و گذشتن از پل بُشکه ای و رد شدن از میان نیزارها از داخل یک کانال به سمت دشمن حرکت کردیم. بعد از دوساعت حرکتمان با رسیدن به میدان مین متوقف شد. فرمانده رو به بچه ها کرد و گفت: آرام سرِ جای خود بنشینید؛ داخل میدان مین هستیم.

آر.پی.جی را از روی دوشم برداشتم و روی دستم گذاشتم. همین که خواستم بنشینم، مین کنار من و حسین که دقیقاً پشت سرِ هم ایستاده بودیم، منفجر شد و هر دوی ما در حالی که زخمی شده بودیم روی زمین افتادیم. ترکش به شکم حسین اصابت کرده بود. صدای «یاحسین(ع) یاحسین(ع)» او را می شنیدم؛ در همان میدان مین به شهادت رسید و به جمع علیرضا و سعید پیوست و تنها من از بین آن گروه چهارنفره جاماندم.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – هنرستان «معدن» قدیم و «شهید دادبین» فعلی

[2] – سورة توبه، آیة 111

[3] – در اصل وصیت: پسرت

[4] – راوی: بتول عربنژاد، مادر شهید

[5] – راوی: بتول عربنژاد، مادر شهید

[6] – راوی: علی عربنژاد، پدر شهید

[7] – راوی: مسعود عربنژاد، دوست و همرزم شهید

[8] – شهیدان سعید عربنژاد و علیرضا عربنژاد (مهدی)