وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید حسین عربنژاد فرزند اکبر

نام و نام خانوادگی: حسین عربنژاد

نام پدر: اکبر

تاریخ و محل تولد: 1344/11/27– خانوک

شغل: سرباز

تاریخ و محل شهادت: 1366/01/20– شلمچه

سن هنگام شهادت: 21 سال و 2 ماه

«شرح مختصری از بیست و یک بهار زندگی»

حسین، سومین فرزند خانواده بود که در بهمن 1344 در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی و راهنمایی را در دبستان «علوی» و مدرسۀ راهنمایی «تلاش»[1] زادگاهش سپری کرد؛ او در دوران پُر از خفقان قبل از انقلاب، همچون سایر مردم آگاه ایران، فعالیت هایی علیه رژیم منحوس داشت.

حسین برای تحصیل در دورۀ دبیرستان، راهی کرمان شد و در مدرسۀ «ایران شهر» رشتۀ فرهنگ و ادب را انتخاب کرد. وی بعد از تجدیدشدن در یکی از دروس سال اول، ترک تحصیل کرد و در یک مغازۀ لباس فروشی مشغول کار شد و بعد از یکسال، مجدداً به سنگر مدرسه بازگشت و این بار، رشتۀ اقتصاد را برای ادامۀ تحصیل برگزید.

او در تیرماه سال 60 که مصادف با ماه مبارک رمضان بود، بعد از گذراندن یک دورۀ آموزشی پانزده روزه در پادگان «05» کرمان، برای اولین بار عازم جبهه شد. اولین اعزامش، مصادف شد با عملیات رمضان که در قالب گردان «یا مهدی»، تیپ ثارالله به عنوان آر.پی.جی زن در این عملیات حضور یافت و با شروع سال تحصیلی، از جبهه بازگشت و سرِ کلاس درس حاضر شد.

حسین که در دومین اعزامش در بهمن 61، جمعی گردان کربلا، گروهان دو، لشکر ثارالله بود، به عنوان کمک آر.پی.جی زن در عملیات خیبر حضور یافت.

این بسیجی ولایت مدار در سومین اعزامش، جمعی گردان عاشورا بود؛ که در سنگر کمین خدمت کرد.

وی بعد از اخذ مدرک دیپلم، در آبان ماه سال 65 عازم خدمت سربازی شد. محل خدمتش، ابتدا در کرمان بود و بعد از مدتی، به مناطق عملیاتی جنوب کشور اعزام گشت. ایشان در عملیات کربلای 5، به عنوان دیده بان حضور یافت و در نوزدهم دی ماه از ناحیۀ پای چپ مجروح شد و در بیمارستان ولیعصر قائم شهر، بستری شد و بعد از مدتی، برای ادامۀ روند بهبودی به کرمان رفت. هنوز جراحت پایش کاملاً خوب نشده بود، که برای آخرین بار عازم جبهه شد و سرانجام با شرکت در عملیات کربلای هشت، در بیستم فروردین 1366 با اصابت گلولۀ مستقیم تانک به دکل دیده بانی، در منطقۀ شلمچه شربت شهادت را نوشید؛ در حالی که پدرش نیز در مناطق جنگی حضور داشت.

پیکر مطهرش در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

روحش شاد و نامش تا ابد، بلند و پُرآوازه باد.

«فرازی از وصیت نامه»

ملت مسلمان کرمان! من به عنوان یک برادر کوچک از شما می خواهم همانطور که تاکنون در صحنه نبرد بودید و از رفتن فرزندانتان به جبهه ها خودداری نکردید، باز هم اگر جنگ ادامه داشته باشد، فرزندان خود را به جبهه ها بفرستید و نگذارید که اسلام در خطر بماند و خدایی ناکرده با بیش از سه سال جنگ، ملت ایران ناامید شوند و اسلام، آنطور که باید و شاید در دنیا پیاده نشود.

ای مادران شهدا! نگویید که من، یک فرزند داده ام و [با این تفکر] از رفتن دیگر فرزندانتان به جبهه ها جلوگیری نکنید؛ بلکه تا آنجا که برای شما امکان دارد، فرزندانتان را به جبهه ها بفرستید و اگر فرزندی ندارید که به جبهه ها بفرستید، کمکهای مالی خود را به جبهه ها ارسال کنید.

پیام دیگری که به برادران دانش آموز دارم، این است که اگر برایشان امکان دارد، به جبهه ها بروند و اگر امکان ندارد، در سنگر مدرسه درس را با کمال میل بخوانند؛ که مدرسه، خود، جبهه نبرد با بیسوادی است. ای دانش آموزان! در سنگر مدرسه، خوش رفتار باشید و امر به معروف و نهی از منکر کنید و نگذارید که دشمنان اسلام و قرآن در سنگر مدرسه نفوذ کنند.

در پایان، از برادرم مصطفی می خواهم که اولاً حرف پدر و مادر را گوش کنی و نگذاری که پدر و مادر از تو ناراضی باشند؛ دوم اینکه، سنگر مدرسه را رها نکنی و در مدرسه که خود، سنگری برای شماست، دَرسَت را به خوبی و خوشی بخوانی و با موفقیت به پایان برسانی و با دوستانت، خوش رفتار باشی و شوخیهای بیهوده نکنی.

از مردم شهیدپرور خانوک می خواهم که فرزندان خود را طبق قوانین اسلامی، تربیت کنند.

حسین عربنژاد   29/11/1362

برگهایی زرین از تقویم زندگی سرباز شهید «حسین عربنژاد»

(خاطرات)

«رسیدگی به ایتام»[2]

زمانی که دانش آموز دبیرستان بود، در کوچه محلّ سکونتش، یک زن با سه فرزند یتیمش زندگی می کرد. او به آنها سر می زد و با دوچرخه اش که تنها وسیله نقلیه اش بود، کارهایشان را انجام می داد.

گاهی اوقات، در مغازه ای که تنها محل درآمد آن خانواده یتیم بود، بدون دریافت مزد، کار می کرد، تا کمکی به آنها کرده باشد.

«تزکیه نفس»[3]

هر دو، دانش آموز مقطع دبیرستان بودیم. او چند سال از من جلوتر بود. یک روز، کتابهای درسی اش را به امانت گرفتم تا بخوانم.

صفحه اول کتاب زبان انگلیسی اش را که ورق زدم، این بیت شعر توجهم را به خود جلب کرد:

گر روی در پیِ ناموسِ کسان

پیِ ناموس تو افتد هوسِ بوالهوسان

کتابهای دیگرش را نگاه کردم. روی صفحه اول هر یک از آنها حدیثی از ائمه اطهار(علیهم السلام) را نوشته بود؛ انگار قصدش این بود که دائم با خودش درسِ تزکیه نفس را مرور کند.

«غصه نخور، رفیق»[4]

سال 61 بود. قصد داشتیم با هم عازم جبهه شویم که در اثر سانحه تصادف، یکی از پاهایم شکست. او هم پسرعمویم بود و هم صمیمی ترین دوستم؛ مدتی که در بیمارستان بستری بودم، دائم به عیادتم می آمد تا احساس تنهایی نکنم. وقتی مرخص شدم و به خانه آمدم، هر روز به من سر می زد تا نشستن در خانه، روحیه ام را خراب نکند.

حالم که بهتر شد، با پیشنهاد او عازم مشهد شدیم. تمام مدتی که آنجا بودیم، تمام کارهایم را انجام می داد و می گفت: غصه نخور، رفیق! خودم هوایت را دارم، صبر می کنم تا پایت خوب شود و با هم عازم جبهه شویم.

بهمن ماه بود که با هم راهی مناطق جنگی جنوب شدیم و در عملیات خیبر شرکت کردیم.

«سنگرِ کمین»[5]

در جزیره مجنون، مستقر بودیم. ما، دو یار صمیمی بودیم که برای سومین بار عازم جبهه شده بودیم. در جزیره، پنج نفر را برای سنگرِ کمین انتخاب کردند که ما دو نفر هم جزو آنها بودیم.

اولین بار بود که سنگر کمین را درک می کردیم. بیست و پنج متر با دشمن فاصله داشتیم و تجهیزاتمان، چند عدد نارنجک و یک تلفن قورباغه ای بود. به خاطر دیدِ دشمن، در طول روز نمی توانستیم سرمان را بالا بگیریم.

برای حلّ این مشکل، حسین یک گونی نخی را برداشت و روی سرش کشید و محل چشمها را سوراخ کرد. این گونی، روی سرمان قرار می گرفت.

با این ابتکار حسین، می توانستیم در طول روز، آرام، سرمان را بالا بگیریم و موقعیت دشمن و تحرکاتش را بسنجیم.

«سنگر فرماندهی»[6]

توی جبهه، دوره توقف در سنگرهای بین خطوط ـ سنگرهای پدافندی پشت خط اول ـ بین یک تا دو هفته بود. هر گاه وارد این سنگرها می شدیم، او به این موضوع فکر نمی کرد که این سنگرها موقتی اند، بلافاصله دست به کار می شد و در صورت نیاز سنگر به استحکام، اقدام می کرد. گاهی تمام گونیها را خالی و دوباره پر می کردیم. روی سنگر، الوار می گذاشتیم و با دقت تمام، محکمش می کردیم.

همیشه سنگر ما با دقت، نظم و وسواسی که او داشت، تمیزترین سنگر بود. وقتی به او اعتراض می کردم و می گفتم: ما تنها یک هفته در این سنگریم، چه لزومی دارد که این کارها را انجام دهیم؟

در جوابم می گفت: گردانهای زیادی باید اینجا تردد کنند، بهتر است سنگرها محکم و مطمئن باشند تا دیگران هم بتوانند استفاده کنند.

با رفتن ما از سنگرهای پدافندی و آمدن گروه بعدی، سنگر تمیز و محکم ما به عنوان سنگر فرماندهی انتخاب می شد.

«قرار»[7]

عازم جبهه بود. موقع خداحافظی، رساله کوچکی از امام را دستم داد و گفت: خواهرم! این را بخوان، وقتی که برگشتم از تو می پرسم.

او رفت و من به خاطر مدرسه رفتن، در خواندن رساله، سهل انگاری کردم. روزی که از جبهه آمد، با خودم گفتم: خدا کند قراری را که باهم گذشته بودیم، فراموش کرده باشد.

بر حسب اتفاق، قرارمان را فراموش کرده بود. با خودم عهد کردم وقتی که عازم جبهه شد، رساله را تمام و کمال بخوانم.

بعد از مدتی، راهی جبهه شد. من، تمام مسائل رساله را با دقت خواندم و به خوبی به ذهن سپردم. اما هر چه انتظار کشیدم، او برنگشت و حسرت لحظات خوش باهم بودن را برای همیشه بر دلم گذاشت.

«شربت شهادت»[8]

بیستم فروردین سال 64 بود. ما در جزیره مجنون مستقر بودیم. آخرین روزهای عملیات بدر بود. یک شب که او مشغول نگهبانی بود، من خوابیدم. در عالم خواب، از من و او دعوت شد که به بیت امام خمینی(ره) برویم. با هم به آنجا رفتیم. امام روی صندلی نشسته بودند، با دست به ما اشاره کردند تا به اتاقشان برویم. با هم به اتاق امام رفتیم و بر زانوی ادب، روبروی ایشان نشستیم. در همین حین، یک نفر داخل اتاق شد؛ در حالی که یک سینی در دست داشت که داخل آن دو لیوان شربت بود. او سینی را جلوی ما گرفت. حسین لیوان شربت را برداشت و سر کشید. همین که من دستم را دراز کردم تا لیوان شربت را بردارم، از خواب بیدار شدم. حسین در حالِ نگهبانی بود، هراسان به سمتش رفتم و گفتم: حالت خوبه؟ اتفاقی برات نیفتاده؟!

با تعجب، قیافه مضطرب مرا برانداز کرد و گفت: من خوبم. نوبت نگهبانی تو ساعت پنج است، هنوز دو ساعت مانده؛ چرا الآن بلند شدی؟!

جریان خوابم را برایش تعریف کردم؛ لبخندی زد و گفت: خیر است، خیالت راحت، برو بخواب.

دو سال بعد، دقیقاً در همان تاریخی که من خواب دیده بودم ـ بیستم فروردین ـ او در عملیات کربلای هشت، شربت شهادت را نوشید؛ در حالی که پای چپش که آثار جراحت عملیات کربلای پنج را با خود داشت، در این عملیات از ناحیه زانو قطع شده بود.

«به مادرت قول داده ام!»[9]

آخرین بار بود که با هم روانه جبهه بودیم. موقع خداحافظی با خانواده هایمان، مادرم به او گفت: حسین! من محمد را به تو سپردم، هوایش را داشته باش.

او به خاطر قولی که داده بود، احساس مسئولیت می کرد و همه جا حواسش به من بود؛ در منطقه، توی خط، داخل سنگر کمین، خلاصه همه جا خودش جلو می شد و اجاز نمی داد من بروم. وقتی به او اعتراض می کردم، می گفت: من به مادرت قول داده ام که مواظبت باشم.

«مسیر مستقیم»[10]

آبان سال 65 عازم خدمت سربازی شد. چون از قبل به عنوان بسیجی، آموزش نظامی دیده بود، دیگر نیازی به آموزش مجدد نداشت. من که زودتر از او لباس سربازی بر تن کرده بودم، در جزیره خارک خدمت می کردم و او بعد از تقسیم شدن، در سپاه کرمان مشغول خدمت شد. یک هفته از خدمتش گذشته بود که در نامه ای برایم نوشت: ظواهر امر، اینطور نشان می دهد که قصد ندارند ما را به مناطق جنگی اعزام کنند. با این شرایط، خیلی به من سخت می گذرد. تمام تلاشم این است که عازم اهواز شوم، شما هم دعا کن مشکلم حل شود. اگر قرار باشد اینجا خدمت کنم، واقعاً اذیت می شوم. من دوست دارم در مناطق جنگی خدمت کنم.

دومین نامه اش را که دریافت کردم، فهمیدم تنها دو هفته در کرمان خدمت کرده و سپس به مناطق جنگی اعزام شده است.

همیشه خطاب به دنیاپرستان و افراد بی تفاوت می گفت: گمان نکنید آنهایی که به جبهه می روند، ندانسته و از روی ناآگاهی، این راه را می روند و شهید می شوند؛ به خدا قسم، شما ندانسته زنده اید؛ مرگ راهی است که همه باید بروند و شهدا این راه را از مسیر مستقیم که بهترین مسیر است، رفته اند.

«اشکهای بی امان»[11]

من و او با هم بزرگ شده بودیم. لحظات زیادی را در کنار هم گذرانده بودیم. خیلی به هم وابسته بودیم و خاطرات تلخ و شیرین زیادی را از سر گذرانده بودیم. در طیّ دوران خدمت، نامه های زیادی با هم ردّ و بدل کردیم.

روزی که برای آخرین بار در کرمان یکدیگر را ملاقات کردیم، نامه ها را به من داد و گفت: وقتی با کشتی به محل خدمتت در جزیره خارک می روی، آنها را داخل آب بینداز.

با تعجب به چهره اش خیره شدم، ناگهان دلم فروریخت؛ خیلی نورانی شده بود، به دلم الهام شد که دل از ظواهر دنیوی کنده و به زودی او را از دست خواهم داد.

خودم را در آغوشش رها کردم. شانه های هر دوی ما از شدت گریه، می لرزید و قادر نبودیم جلوی اشکهای بی امانی را که از چشمانمان جاری می شد، بگیریم.

به سختی از هم دل کندیم و خداحافظی کردیم. چند روز بعد، او عازم اهواز شد و من طبق خواسته اش، زمانی که سوار بر کشتی، عازم خاش بودم، نامه هایش را در آبهای نیلگون دریا رها کردم.

«ثابت قدم باش»[12]

مدتی بود که در محل کارم، گرفتار مشکلی شده بودم؛ به گونه ای که به خاطر جریانی که پیش آمده بود، سر دوراهی گیر کرده بودم و قدرت تصمیم گیری نداشتم. تمام زندگیم بهم ریخته بود و به شدت ناراحت و غصه دار بودم.

یک شب، به خوابم آمد. او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم: کمکم کن، نمی دانم باید چه کار کنم؟

خندید و گفت: دلا! در عاشقی، ثابت قدم باش.

از خواب که بیدار شدم، فهمیدم که او قصد داشت به من بگوید: تمام زندگی، امتحان است؛ باید راه درست را انتخاب کرد و در آن راه، ثابت قدم بود.

بعد از این خواب، تصمیم گرفتم راه درست را انتخاب کنم و مسیر درست را بروم؛ حتی اگر دیگران برخلاف مسیری که من می روم، حرکت کنند.

«پیراهن سفید»[13]

چند سال پیش، یک شب در عالم خواب به من گفت: این هفته، عصر پنجشنبه منتظرت هستم؛ حتماً به گلزار بیا، پیراهن سفیدی به عنوان تبرّک برایت آورده ام که می خواهم آن را به تو بدهم.

خوابم را جدی نگرفتم. دو شب بعد، باز به خوابم آمد و حرفش را تکرار کرد. باز هم به خوابم اهمیت ندادم تا اینکه برای بار سوم به خوابم آمد و با اصرار گفت: من، منتظرت هستم، حتماً بیا.

عصر پنجشنبه، مقداری خرما خریدم و با خانمم به گلزار رفتم. کنار تربتش نشسته بودم و مشغول قرائت فاتحه بودم که مادرم از راه رسید و گفت: دایی ات از مکه آمده و برایت پیراهنی آورده؛ اگر می دانستم خودت از کرمان به خانوک می آیی، آنرا نمی گرفتم و می گذاشتم خودت بروی و بگیری.

خوابم تعبیر شد و پیراهن سفیدی را که حسین در خواب از آن حرف زده بود، دایی ام از مکه برایم آورده بود که مادرم آنرا روی گلزار، کنار تربت پاکش به من داد.

«بنویس!»[14]

چندی پیش در عالم خواب، خودم را در تکیه امام حسین(علیه السلام) خانوک دیدم. عده ای مقداری تخته و میخ و ارّه به آنجا آوردند و مشغول کار شدند، حسین هم در بین آنها بود. جلو رفتم و به او گفتم: می خواهید با این چوب و میخها چه کار کنید؟

گفت: قصد داریم جاکفشی خوب محکمی برای تکیه بسازیم، تو هم بیا کمک بده.

آستینهایم را بالا زدم و برای کمک کردن جلو رفتم. کار که به پایان رسید، حسین که انگار قصد نوشتن مطلبی را داشت، به سمت یک دستگاه تایپ رفت؛ اما هر چه تلاش کرد، نتوانست دستگاه را راه بیندازد. رو به من کرد و گفت: کاغذ و قلم داری؟

بدون آنکه حرفی بزنم، از یک دفتر، برگه ای جدا کردم و خودکاری برداشتم و نزدش رفتم. کاغذ و قلم را که در دستم دید، گفت: بنویس.

با تعجب گفتم: چی بنویسم؟!

گفت: هر آنچه را که در خاطر داری، هر آنچه را که دیده و شنیده ای، همه را بنویس.

از خواب که بیدار شدم، حیران مانده بودم که منظورش از «بنویس» چه بود؟!

طولی نکشید که خوابم تعبیر شد و برادرم زنگ زد و خبر این مصاحبه[15] را داد؛ آن موقع بود که منظورش از «بنویس» را فهمیدم و به یقین رسیدم  که او راضی به این مصاحبه و تدوین و نشر خاطراتش است.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – مدرسة راهنمایی «شهید علی اسدی» فعلی

[2] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[3] – راوی: احمد عربنژاد، پسرعموی شهید

[4] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[5] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[6] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[7] – راوی: طاهره عربنژاد، خواهر شهید

[8] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[9] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[10] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[11] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[12] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[13] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[14] – راوی: محمدعلی عربنژاد، پسرعمو، دوست و همرزم شهید

[15] – مصاحبه ای که در تاریخ 22/5/1393 به منظور ثبت خاطرات شهید در کتاب «ره یافتگان کوی یار» انجام شد.