
نام و نام خانوادگی: حسن اسدی
نام پدر: علی اکبر
تاریخ ومحل تولد: 1343/08/09 – خانوک
شغل: پاسدار
تاریخ و محل شهادت: 1362/05/16 – مهران
سن هنگام شهادت: 19 سال و 8 ماه
«شرح و مختصری از نوزده بهار زندگی»
حسن، چهارمین فرزند خانواده بود که در آذر 1342 در خانوک به دنیا آمد و در آغوش مادری دلسوز و پدری متدین که ذاکر اهل بیت و مؤذّن است، پرورش یافت و قبل از ورود به مدرسه، قرآن را در محضر خاله اش آموخت.
وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش پشت سر گذاشت وسپس پا به مدرسه راهنمایی «تلاش»[1] گذاشت. او که اذان گفتن را از پدر آموخته بود، با حضور در مسجد جامع خانوک، با صدای زیبای اذانش، همگان را برای شرکت در نماز فرا می خواند و با شروع نماز جماعت کنار محراب به تکبیر گفتن می پرداخت.
حسن با شنیدن اولین زمزمه های انقلاب به صف انقلابیون پیوست و با پخش اعلامیه و نوارهای حضرت امام و شرکت در تجمع های کوچک و بزرگ مردم علیه رژیم شاه، علاقه اش را به امام و انقلاب، نشان داد. وی بعد از پایان دوران راهنمایی، راهی کرمان شد و رشته علوم انسانی را برای ادامه تحصیل برگزید. مدت زیادی از تحصیلش نگذشته بود که درس را کنار گذاشت و به عنوان شاگرد بنا مشغول کار شد.
با آغاز جنگ ،بعد از گذراندن یک دوره آموزشی «پادگان قدس» کرمان، به عنوان بسیجی عازم جبهه شد و بعد از عملیات فتح المبین در خط پدافندی در منطقه دشت عباس به همراه دو برادر دیگرش[2] حضور یافت .
او بعد از شهادت برادرش عبدالرضا در سال61 به کادر سپاه پیوست و بعد از گذراندن دوره های تکمیلی آموزش در پادگان ربذه کرمان در قسمت عملیات سپاه شهرستان زرند، مشغول کار شد. حسن در عملیات های: بیت المقدس، و الفجر مقدماتی ،و الفجر یک، حضور داشت.
آخرین صحنه حضورش عملیات والفجر 3 در منطقه مهران بود، او که در این عملیات به عنوان تیربارچی، حضور داشت در شانزدهم مرداد ماه سال 62 دچار موج گرفتگی شد و از ناحیه کف دست، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به اسارت دشمن در آمد. دشمنی زبون، دستهای این پاسدار عاشق ولایت را از پشت بست و با قساوت تمام با تانک از روی بدنش عبور کرد.
پیکر مطهرش بعد از تشییع در گلزار شهدای خانوک و در جوار برادرش عبدالرضا به خاک سپرده شد.
قابل ذکر است که برادر بزرگش (حسین) هم در سال 88 در یک حمله تروریستی در منطقه پیشین استان سیستان و بلوچستان لباس زیبای شهادت را بر تن کرد و در جوار دو برادر شهیدش آرام گرفت.

روحشان شاد و یادشان تا ابد زنده باد.
«فرازی از وصیت نامه»
ستایش، خدای را که جانها در دست اوست و فرمانروای زمان و زمین است، جان آفرین و گیرنده جانها اوست. بارخدایا! اگر باید بمیرم،پس چه خوش است در رَه دوست، جان بدهم و به لقاء یار بپیوندم و از جمله شهدا قرار گیرم، بار خدایا! مرگم را در شهادت، قرار بده و مرا از دوستانت قرار ده.
هم اکنون که قلم به دست گرفته ام پاسی از روز می گذرد و خورشید، پرتو افشانی می کند و من در نور پُر فروغ خورشید در می یابم که مثل چنین ساعتی است که باید در سرزمین کربلای ایران به خاک افتم و در خون خود بغلتم و جان به جان آفرین تسلیم نمایم و افتخار شهادت را نصیب خود نمایم و به لقاء یار بپیوندم، انشاالله.
[من] طلب عفو از تمامی مومنین و مومنات دارم. خدایا! پروردگارا! در این دنیای فانی و زودگذر، بسیار گناه کردم، مرا ببخش و در زمره شهدا قرار بده.
ای دوستان! امید است همانگونه که در سنگرهای محکم اسلام،خدمت می کنید، باشید و بمانید و هرگز دست از امام و رهبر خود برندارید و به اسلام، خدمت کنید. پدرجان و مادرجان! اگر چه من،فرزند دوم از خانواده شما هستم که به دیدار معشوق خود می روم.شما صبر، پیشه کنید،که قران می فرماید: به درستی که خدا صابران را دوست می دارد،مگر من عزیز تر از علی اکبر امام حسین (علیه السلام) هستم، مگر خون من،رنگین تر از خون برادرم یا رنگین تر از خون بهشتی ها و چمران هاست؟
پدرجان! نگاهی به عاشورای حسین (علیه السلام) بینداز و ببین در یک روز، داغ 72 شهید از بهترین، یاران خود را دید و صبر کرد، در حالی[3] که بین شهادت من و برادرم عبدالرضا حدود یک سال و نیم می گذرد ؛ پس صبر کنید و از خدا یاری بخواهید.
برادرانم! تا زنده هستید اسلام را یاور باشید و بکوشید که اسلام، جاودان بماند، راه شهدا را ادامه دهید تا سر حَدِ جان و هرگز سنگرهای اسلام را خالی نگذارید، هر موقع و در هر جا که اسلام، احتیاج به نیرو دارد،بروید و یاریگر اسلام باشید. خواهرانم زینب گونه باشید و صابر و بردبار، شنیده اید که زینب در روز عاشورا داغ 72 تن از یارانش را دید و صبر کرد. حتی خم به ابرو نیاورد و در مقابل یزید ملعون، چنان خطبه پُرشوری خواند که یزید و یزیدیان را رسوا کرد.
ای دوستان! دنیا را رها کنید، و به فکر توشه برای آخرت باشید، اسلام به یاری شما احتیاج دارد،درخت اسلام را با خون خود، آبیاری کنید،با دوستان خدا دوست و با دشمنان خدا دشمن باشید.
برگهایی زرّین از تقویم زندگی پاسدار شهید «حسن اسدی»
(خاطرات)

«پاسدار اسلام»[4]
مدرسه را رها کرد تا عازم جبهه شود،زمانی که در کرمان،آموزش می دید به دیدنش رفتم هوا سرد بود،گرم حرف زدن بااو بودم که یک سرباز که در حال نگهبانی دادن بود،توجهم را به خود،جلب کرد،در حالی که به آن سرباز نگاه می کردم، خطاب به حسن گفتم:تو هم مثل آن سرباز، باید در اوج سرما نگهبانی دهی؟
در حالی که مسیر نگاهم را دنبال می کرد،گفت: بله،من هم باید نگهبانی دهم،مادر من! اگر ما این کارها را انجام ندهیم، دشمن، خیلی راحت، کشورمان را می گیرد، آنوقت شما و دیگران نمی توانید آسوده، زندگی کنید، ما پاسدار اسلام و مملکت هستیم. بنابراین وظیفه داریم همه جا نگهبان اسلام و کشور و مردممان باشیم.
«سجده شکر»[5]
شب بود،در حالی که خوابیده بودم به حسن و عبدالرضا[6] فکر می کردم،هر دو درجبهه به سر می بردند و مدت زیادی بود که به مرخصی نیامده بودند.بدجوردلتنگشان شده بودم. با بلند شدن صدای دَر خانه به خودم آمدم، از جایم بلند شدم و در را باز کردم،باورم نمی شد، هر دومقابل من ایستاده بودند، از شدت خوشحالی،روی زمین نشستم و سجده شکر به جا آوردم.
حسن گفت: مادر! چه کار میکنی؟حالا که ما را سالم دیده ای سجده شکر به جا می آوری؟
اگر بین تابوت من و برادرم سجده کرده بودی،اجرت بیشتر بود.
«سعادت»[7]
بعد از شهادت برادرم عبدالرضا تصمیم گرفت عضو سپاه شود،یکی از دوستانش وقتی از تصمیمش باخبر شد،گفت: این کار را نکن،مادرت داغدیده است، اگر اتفاقی برایت بیفتد،نمی تواند تحمل کند.
او در جواب دوستش گفت: برادرم به جای خودش به جبهه رفت و شهید شد، من هم باید به جای خودم بروم و خدمت کنم، آیا کسی می تواند به جای دیگران، لباس بپوشد و به جای دیگران،غذا بخورد!؟ هر کس وظیفه دارد به جای خود و در حد توان خود خدمت کند.
از زمانی که به کار در سپاه پیوست،خیلی بیشتر از قبل، رعایت حلال و حرام را می کرد،همیشه خطاب به مادر می گفت:من سرباز امام زمان (عج) شده ام،باید لیاقت سربازی ایشان را داشته باشم. مادر! هرگز نگو پسرم را به اجبار به سپاه برده اند، من به اختیار و میل خودم عضو سپاه شدم. مادر! من خیلی سعادت داشتم که سپاه مرا پذیرفت.
«لیاقت بندگی»[8]
گاهی با پاسدارها و بسیجی ها مصاحبه می کردند و مصاحبه را از تلویزیون پخش می کردند.
یک روز به او گفتم: حسن! چرا یکبار جلوی دوربین نمی روی و مصاحبه نمی کنی تا تو را از تلویزیون نشان دهند و من ببینم!؟
خندید و گفت: مادر! مگر ما به جبهه رفته ایم که از تلویزیون،نشان مان دهند؟ ما برای دفاع از کشور به جبهه رفته ایم،مهم این است که اعمالمان را تنها خدا می بیند و نیازی نیست که دیگران ببینند،ما حتی لیاقت بندگی خدا را نداریم، امیدوارم خودش از سر لطف، مارا قبول داشته باشد.
«میدانی جهاد، وظیفه است؟»[9]
چند روز از شهادت عبدالرضا[10] می گذشت، گوشه ای نشسته بودم و گریه می کردم که حسن،وارد خانه شد، وقتی که مرا در حال اشک ریختن دید،کنارم نشست وگفت: مادر! مگر شما فروع دین را نمی دانی؟
اشکهایم را پاک کردم و گفتم: می دانم
گفت: مگر اول نماز،دوم روزه، سوم حج، چهارم جهاد و … نیست.
گفتم: بله، درست است.
گفت: مادر! شما میدانی که جهاد در راه خدا، یک وظیفه است، شما پنج پسر داری که یکی از آنها را در راه خدا داده ای، حالا می خواهی با گریه،اجرت را ضایع کنی ؟ برو به خاطر شهادت پسرت شکر خدا را به جا بیاور.
«حسن،داروخانه ای!!!»[11]
حسن،داروخانه ای را همه بچه های گروهان شهید چمران می شناختند،مادرش انواع داروهای گیاهی را در ساکش گذاشته بود. هر وقت یکی از بچه ها دچار بیماری و درد می شد، حسن داروخانه ای با گیاهان دارویی به درمانش می پرداخت.
او طبعی،شوخ داشت،بچه ها با شوخی های او غم و غصه هایشان را فراموش می کردند. هر وقت یکی از بچه ها در حین کار، احساس تشنگی و گرسنگی می کرد، او بلافاصله به یاریش می شنافت و کار ناتمامش را با عشق و علاقه به پایان می رساند.
با فرا رسیدن شب وقتی همه می خوابیدند،تازه کار او آغاز می شد. لباسهای پاره بچه ها را با نخ و سوزنی که مادرش همراهش کرده بود، می دوخت،لباسهای کثیف را می شست، پوتینها را بررسی می کرد، اگر پارگی داشتند تعمیر میکرد و اگر خاکی بودند،آنها را تمیز می کرد و واکس می زد.
«این نشانه را به خاطر بسپار»[12]
تعدادی از برادران پاسدار را با مینی بوس بنیاد شهید به کرمان بردیم تا از آنجا عازم جبهه شوند. حسن هم در بین آنها بود وقتی که به مقصد رسیدیم،مرا به گوشه ای خلوت برد و گفت:ابراهیم ! من،این دفعه شهید میشوم،چند خواهش از تو دارم…
حرفش را قطع کرد وگفتم: دفعه قبل هم،همین را گفتی،ان شاالله سالم برگردی تا با هم به جبهه برویم.
گفت. نه باور کن این دفعه کار، تمام است،چند شب پیش، خواب برادرم عبدالرضا را دیدم، گفت چشم انتظارم است. ممکن است وقتی که جنازه ام را می آورند شناخته نشوم.
گفتم: چه کار می توانم برایت انجام دهم؟
لباسش را بالا زد و جایی از بدنش (یک علامت روی شکمش بود) را نشانم داد و گفت: این نشانه را به خاطر بسپار، تنها همین یک نشانه برای شناسایی من کافیست.
حرفهایش که به پایان رسید،مرا بوسید،خداحافظی کرد و رفت.
چند روز از پایان عملیات والفجر سه گذشته بود که جنازه شهدای این عملیات را آوردند، حسن هم در بین آنها بود. عراقی ها بعد از آنکه او را با گلوله زخمی می کنند در حالی که زنده بود،با تانک از روی بدنش رد می شوند و او را به شهادت می رسانند.
از ناحیه شکم تا زانوهایش در اثر عبور شنی تانک، له شده بود،انگار می دانست که این گونه به شهادت می رسدو امکان دارد که قابل شناسایی نباشد، برای همین قبل از اعزام علامت روی بدنش را به من نشان داد.
«پاهایم را به خانوک نمی آورم…»[13]
حسن را قبل از آخرین اعزامش دیدم،شلواری به پایش بود که شش جیب داشت، به او گفتم: حالا که عازم جبهه ای،شلوارت را به من بده، خیلی از آن خوشم آمده.
گفت: دوست من! شلوار چه قابل دارد؟ من دیگر پاهایم را هم به خانوک نمی آورم.
آن روز، معنای حرفش را نفهمیدم،بعداز شهادتش شنیدم که به عنوان تیر بارچی در عملیات ولفجر 3 شرکت کرده بود، وقتی که دشمن پاتک می زند، او دچار موج گرفتگی می شود و روی زمین افتد. زمانی که دشمن را در حال نزدیک شدن می بیند،پشت تیربار می نشیند و آخرین تیرها را به سمت آنها شلیک می کند و دستش را به علامت پیروزی بالا می گیرد.
دشمن زبون به کف دستش شلیک می کند و او را به اسارت در می آورد سپس دستهایش را با سیم از پشت می بندد و با قساوت تمام، با تانک از روی بدنش رد می شود به گونه ای که هر دو پایش لِه می شوند.
و حتی جنازه اش را دیدم،یاد آخرین حرفش افتادم که میگفت: من، د یگر پاهایم را به خانوک نمی آورم.

«ندای فرشتگان»[14]
حسن در عملیات والفجر سه در منطقه مهران به شهادت رسید،جنازه اش را به خانوک آوردند و بعد از تشییعی باشکوه به خاک سپردند،چند روز بعد نامه اش به دستمان رسید که آن را قبل از شهادتش نوشته بود. با چشمانی اشکبار نامه را باز کردیم و خواندیم. او خطاب به خواهرش نوشته بود:
فاطمه! من هم اکنون ندای فرشتگان را می شنوم که می گویند: کجایید ای شهیدای خدایی ! بلاجویان دشت کربلایی!
«بابا ! خوش به سعادتت»[15]
عبدالرضا به همراه دو برادر دیگرم[16] در جبهه، حضور داشت، بعد از عملیات آزادسازی خرمشهر، یکی از رزمنده ها از طریق تلفن، خبر شهادت عبدالرضا را به مخابرات خانوک، گزارش داد من هم که همان لحظه در مخابرات نشسته بودم، از شهادت او باخبر شدم.
به خانه رفتم و در حالی که چشمانم لبریز از اشک بود، به پدرم گفتم: بابا! خوش به سعادتت
چند لحظه نگاهم کرد، انگار می دانست چه خبری برایش آورده ام، گفت: کدام یک از برادرانت، شهیده شده اند؟
گفتم: عبدالرضا
بلافاصله دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا ! شکرت.
مدت زیادی از شهادت عبدالرضا نگذشته بود که برادرم حسن در عملیات والفجر 3 به شهادت رسید، مانده بودم که چگونه این خبر را به پدرم برسانم، فکر می کردم ناراحت میشود و زیر بار این غم می شکند، اما بر خلاف تصورم به سجده رفت وگفت: خدایا! شکرت که فرزندانم در راه رضای تو به شهادت رسیدند.
«یک حقیقت محض»[17]
سالها از شهادتش می گذشت. یک شب در عالم خواب،او را در یک محل تنگ و تاریک با سرو رویی، خاک آلود و حالتی پریشان دیدم. وحشت زده به او گفتم: داداش! خدا مرا بکُشد چرا اینطوری شدی؟ چرا سر وضعت اینجوریه؟!
با نارحتی گفت: فلان دوستم یک هفته است که مرا در این محل تنگ و تاریک رها کرده، به خاطر او اذیتم،نمی آید تا مرا از اینجا خلاص کند.
از خواب پریدم، با خودم گفتم :پناه بر خدا، معنای این خواب چیست؟
روز که نو شد، چادرم را سرم کردم تا به خانه دوستش بروم، به امید آنکه چیزی دستگیرم شود و علت خوابی را که دیده بودم برایم آشکار گردد.
در تکاپوی رفتن بودم که دَر خانه به صدا در آمد در را که گشودم ناباورانه با دوست حسن و خانمش مواجه شدم.
آنها را به داخل خانه دعوت کردم و جریان خوابم را برایشان تعریف کردم. به دوستش نگاه کردم، رنگ چهره اش به شدت سُرخ شده بود، کاملاً مشخص بود که خجالت زده وشرمنده است، از جایش بلند شد و بیرون رفت. همسرش رو به من کرد وگفت: فاطمه جان! تو خبر داشتی که ما مشکلی داریم و برای حل آن می خواهیم نزدت بیاییم؟
گفتم: نه، من از کجا باید می دانستم که شما مشکل دارید؟
گفت: شوهرم به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده حدود یک هفته است که نمازش را ترک کرده،من هم امروز به این نیت اینجا آمدم که خواهش کنم شما یک خواب ساختگی از حسن برایش تعریف کنی تا به خودش بیاید تو که می دانی شوهرم و حسن چقدر با هم صمیمی بودند و شوهرم تا چه اندازه از او حرف شنوی داشت.
اشک در چشمایم حلقه زد، گفتم: به راستی که شهدا زنده اند و از همه امور آگاهند، شما قصد داشتید از من بخواهید خوابی دروغین از حسن تعریف کنم تا شوهرتان به خودش بیاید، غافل از اینکه تمام امور شهدا واقعیت و حقیقت محض است. حالا مفهوم خوابی را که دیدم، درک کردم،حسن نگران وضعیت دوستش بود و به همین علت ناراحت و پریشان بود.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – مدرسه راهنمایی «تلاش» سابق و «شهید علی اسدی» فعلی
[2] – شهیدان حسین و عبدالرضا اسدی
[3] – در اصل وصیت: با این حال
[4] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید
[5] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید
[6] – شهید عبدالرضا اسدی، برادر شهید
[7] – راوی: فاطمه اسدی، خواهر شهید
[8] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید
[9] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید
[10] – برادر شهید
[11] – راوی: محمد زمانی، همرزم شهید
[12] – راوی: ابراهیم ترابزاده، دوست شهید و کارمند بنیاد شهید
[13] – راوی: غلامرضا اسدی، دوست شهید
[14] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید
[15] – راوی: محمد اسدی، برادر شهید
[16] – شهیدان حسین و حسن اسدی
[17] – راوی: فاطمه اسدی، خواهر شهید


















