
نام و نام خانوادگی: حمید عربنژاد
نام پدر: حاج حیدر
تاریخ و محل تولد: 1333/03/01 – حمیدیه (ملک آباد سابق)
شغل: پاسدار
تاریخ ومحل شهادت: 1361/02/12 – فرسیه
سن هنگام شهادت: 27 سال و 11 ماه
«شرح مختصری از بیست و هفت بهار زندگی»
حمید، آخرین فرزند خانواده بود که در خرداد سال 1333 در روستای حمیدیه به دنیا آمد، او نماز و قرائت قرآن را از پدرش آموخت. شش ساله بود که از نعمت مادر، محروم شد. بعد از فوت مادر ،مدت کوتاهی را در خانوک، نزد عمه اش گذراند و سپس نزد خانواده اش بازگشت.
وی دوران ابتدایی را در زادگاهش آغاز کرد. انگار تقدیر، این گونه برایش رقم خورده بود که از همان اَوانِ کودکی، طعم سختی و درد و رنج را بچشد و مثل فولاد، آب دیده شود، ده ساله بود پدرش، چشم از جهان، فرو بست و برادر بزرگش کفالتش را بر عهده گرفت.
با مرگ پدر، او به خانوک، نزد عمه اش رفت، بنابراین کلاس چهارم ابتدایی را در دبستان «علوی» آنجا سپری کرد. حمید بعد از یک سال به جمع خانواده اش بازگشت و کلاس پنجم و ششم ابتدایی نظام قدیم را در زادگاهش به پایان رساند.
بعد از پایان دوران ابتدایی، کلاس هفتم را در مدرسه بازرگانی کرمان شروع کرد و سپس به دلیل اینکه برادر بزرگش، حاج محمد علی، جهت کار به معدن پابدانا رفت، حمید هم همراه ایشان به آنجا عزیمت نمود و کلاس هشتم و نهم را در آنجا گذراند.
وی از همان کودکی، بسیار پُر جنب و جوش، فعال و اهل ورزش بود و در اوقات فراغتش به فوتبال و والیبال می پرداخت.
در مجالس عزای سالار شهیدان (علیه السلام) شرکت فعال داشت و نوحه خوان این مجالس بود.
حمید بعد از اتمام تحصیلات این دوره عازم کرمان شد و در هنرستان «اقبال» رشته «اتوماتیک» را برای ادامه تحصیل برگزید. او هنرجوی سال دوم هنرستان بود که به واسطه رابطه تنگاتنگی که با پسرهای خاله اش[1] در قم داشت، مبارزه خود علیه رژیم شاه را به صورت مطالعه کُتبی که از حوزه برایش می فرستادند شروع کرد، او بعد از اخذ مدرک دیپلم، عازم خدمت سربازی شد و بعد از گذراندن دوره آموزشی در جهرم شیراز، برای ادامه خدمت ،روانه تهران گشت و در این دوران، با فنون اسکی ،اسب سواری و شنا آشنا شد. وی بعد از پایان خدمت به زادگاهش بازگشت و مشغول کار، روی یک تانکر آب شد تا درآمدش را خرج مبارزاتش کند. او در این ایام، عضو یک گروه خانوادگی[2] بود که علیه رژیم، فعالیت می کردند ،برگزاری جلسات دعای کمیل، ایراد سخنرانی های مذهبی و… از جمله فعالیت های این گروه بود.
آنها در جلسات، مردم را از ظلم و جور حکومت فاسد پهلوی و مظلومیت اسلام و مسلمین آگاه کردند. حمید در این گروه، سخت ترین و خطرناک ترین کارها مانند: رساندن اعلامیه به معدن پابدانا، رفسنجان و بندرعباس، تهیه اسلحه و کاغذ تکثیر و ساخت نارنجک را انجام می داد. او اعلامیه و نوارهای امام را از قم، کرمان و تهران می آورد و بعد از تکثیر با ماشین خودش، آنها را پخش می کرد.
وی در زمان پُر از خفقان قبل از انقلاب به شهرهای مرزی می رفت و بعد از تهیه اسلحه، آنها را در اختیار انقلابیون در قم، تهران، کرج و کرمان می گذاشت. حمید بعد از مدتی به این نتیجه رسید که برای ضربه زدن به رژیم، تنها کار فرهنگی، کافی نیست؛ بلکه باید اقدامات نظامی هم صورت بگیرد. بنابراین برای تخریب مراکز فساد و فحشاء و ایجاد آشفتگی و اختلال در کار رژیم پهلوی، اقدام به ساخت نارنجک و توزیع آنها در قم و تهران کرد. در اوایل سال 57 تمام فعالیت هایش را در بُعد نظامی، خلاصه کرد و تمام توانش را برای ترور نیروهای خائن و جنایتکار شاه در کرمان به کار بست.
او در آبان 57 با دختر عمویش ازدواج کرد که حاصل این ازدواج، یک دختر به نام ملیحه است.
زمانی که امام، دستور شکستن حکومت نظامی را صادر کرد، خودش را به تهران رساند و همدوش مردم انقلابی آن دیار به تصرف پادگان ها پرداخت، اوبه همراه جمعی از مردم ،با جدیت، جلوی خروج اسلحه از پادگانها را گرفت.
انقلاب که پیروز شد به کرمان آمد و با هم رزمانش کمیته انقلاب را تشکیل داد، بعد از آن به پابدانا رفت و با کمک دوستانش کمیته آنجا را تشکیل داد و به عنوان فرمانده، چند عملیات موفق را در کویر برای دستگیری اشرار و قاچاقچیان، رهبری و هدایت کرد.
با آغاز ناآرامی های سیستان و بلوچستان به دلیل اهمیت موضوع با جمعی از برادرانی که قبل، آموزش داده بود، روانه آنجا شد و چند ماهی در سخت ترین شرایط، با اقتدار در مقابل اشرار، ایستادگی کرد و بعد از مدتی به پابدانا برگشت و سپس خدمتش را در سپاه زرند به عنوان فرمانده عملیات شروع کرد و با پایه ریزی پایگاه آموزشی بگشتوئیه به آموزش برادران داوطلب پرداخت.
با آغاز غائله کردستان با جمعی از پاسداران کادر و افتخاری سپاه، عازم آن دیار شد و به عنوان فرمانده نیروهای اعزامی از کرمان در آزاد سازی شهر سنندج، نقش موثری ایفا کرد. وی بعد از مدتی به عنوان فرمانده سپاه مهاباد، روانه آنجا شد و با همکاری نیروهای ارتش، شهر مهاباد را از دست دموکرات ها بیرون آورد.
این فرمانده غیور و دلیر، بیش از یک سال در کردستان، حضور داشت و همیشه در عملیاتهای پاک سازی محله های شهر و روستاهای اطراف، موفق بود و با کمترین تلفات، بیشترین ضربات را به ضد انقلاب، وارد آورد ؛ به گونه ای که آنها از دستش به ستوه آمدند و برای سرش، جایزه «50 هزار تومان» تعیین کردند.
با اقدامات جسورانه حمید، شهر به حالت عادی در آمد و رنگ آرامش به خود گرفت، لذا به کرمان برگشت و مشغول ساخت هواپیمای بدون سرنشینی شد که کاربُرد جنگی داشته باشد و بتواند مواضع دشمن را تیرباران کند، اواین کار را با کمترین امکانات، انجام داد و هواپیما را بارها مورد آزمایش قرار داد. در همین ایام، مسؤولیت آموزشی پادگان شهید بهشتی کرمان را به او واگذار کردند.
اواسط عملیات فتح المبین بود که روانه جبهه جنوب شد و مشغول خدمت گشت، با آغاز عملیات بیت المقدس از طرف سردار حاج قاسم سلیمانی، مسؤولیت آماده سازی کل محور عملیاتی در جبهه سید جابر، فرسیه و کوهه به او واگذار شد.
وی در مرحله اول عملیات، شرکت مستقیم نداشت؛ اما در شب دوم، مسؤولیت حمله مجدد – که در شب اول به نتیجه نرسیده بود – بر عهده اش گذاشته شد، هدف از این عملیات ،سرگردانی و مشغول کردن دشمن در آن منطقه بود تا آنها نتوانند نیروهای زرهی خودشان را وارد عمل کنند و رزمندگان موفق شوند خرمشهر را آزاد کنند.
سرانجام، این فرمانده دلیر روزهای سخت کردستان در دوازدهم اردیبهشت سال61 در جبهه فرسیه بعد از وارد آوردن ضرباتی اساسی به دشمن، دعوت حق را لبیک گفت.

پیکر مطهر او که لحظه به لحظه زندگیش خرج پیشبرد اهداف انقلاب شده بود، بعد از هشت روز، ماندن در زیر خاک های تفتیده منطقه، تفحص و بعد از تشییع در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.
بعد از شهادتش نام زادگاهش به پاس خدمات ارزنده و جانفشانی هایش از ملک آباد به حمیدیه، تغییر نام پیدا کرد.
درود سقای دشت کربلا بر او باد.

برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «حمید عربنژاد»
(خاطرات)
«ساخت تفنگ چوبی»[3]
حمید از همان کودکی، علاقه خاصی به اسلحه داشت، چیزی که گاهی ذهنش را به خود، مشغول می کرد، ساخت یک تفنگ بود.
زمانی که دانش آموز کلاس چهارم دبستان علوی خانوک بود، نزد عمه اش زندگی می کرد . یک نجاری، کنار خانه عمه اش بود. یک روز او را دیدم که چوب به دست،وارد نجاری شد بالاخره بعد از چند روز، تفنگ را ساخت و لوله ای برایش درست کرد. دنبال فشنگ بود تا آن را امتحان کند، که از خانوک رفت.
«ساخت هواپیمای بدون سرنشین»
کلاس هفتم را با هم در مدرسه بازرگانی کرمان، آغاز کردیم، حمید از همان سال،دنبال ساخت یک هواپیمای بدون سرنشین بود . روزها نقشه ساخت آن را روی کاغذ می آورد و ساعتها در مورد نحوه ساختنش فکر می کرد.
بالاخره یک روز، دست به کار شد و ساخت آن را آغاز کرد. موتورش، متعلق به یک موتورسیکلت ایژ بود، بالهایش را از یک چوب سبک ساخت و یک پروانه چوبی هم جلویش نصب کرد، هواپیمایی که ساخت، بدنه هم داشت.
یک روز، آن را دنبال یک موتور بست تا امتحانش کند،هواپیما روشن شد و چند متری از زمین، فاصله گرفت و بعد از طی مسافتی کوتاه، سقوط کرد. در اثر این سقوط، کمی آسیب دید، حمید که ناامید نشده بود،دوباره روی آن کار کرد. یک روز، آن را به یک دشت صاف برد و به وسیله طناب، دنبال ماشین بست. همانطور که ماشین، حرکت می کرد هواپیما روشن شد و بعد از یک پرواز کوتاه به زمین افتاد.[4]
بعد از پیروزی انقلاب، بار دیگر کارش را روی ساخت و تکمیل هواپیمای بدون سرنشین، شروع کرد، بالهایش را از ورق آلومینیوم ساخت و پره جلویش را یک چوب سبک و محکم.
موتورش متعلق به یک موتورسیکلت ایژ بود و سه تایر کوچک زیرش قرار گرفت.
گاهی آن را به یک دشت صاف در اطراف حمیدیه می برد تا امتحانش کند. هواپیما بعد از روشن شدن کمی از زمین بلند می شد و بعد از مسافت کوتاهی،سقوط می کرد؛ اما او که دست بردار نبود،هرگز ناامید نمی شد و بار دیگر مشغول بازسازی آن می شد.[5]
بعد ازپایان ماموریت مهاباد، بار دیگر مشغول ساخت هواپیمای بدون سرنشین شد و این کار را در جهاد کرمان، آغاز کرد. زمانی که آن را طراحی می کرد و می ساخت، من به مدت چند روز، کمک حالش بودم. از وزیر دستور گرفته بود که هر وسیله ای را که نیاز دارد در اختیارش بگذارند، کوچکترین وسیله ای را که می خرید، یادداشت می کرد. موتور این هواپیما متعلق به موتورسیکلت سوزوکی هزار بود.
یک پروانه چوبی بلند که سبک و محکم بود، خودش تراشیده و آماده کرده بود. هر یک از بالهای هواپیما، شش متر، طول داشتند. یک روز به او گفتم: چه جور می خواهی آن را به پرواز در آوری؟
گفت: سیستم پروازش را هادی عربنژاد[6] و دیگران، آماده میکنند.
هدفش از ساختن این هواپیمای بدون سرنشین، این بود که مواضع دشمنی را شناسایی و بمباران کند. قبل از آنکه هواپیمای ساخت دستش به مرحله پرواز برسد،شهید شد.بعداز شهادتش،هواپیما را مشکی پوش کردند ودر میدان آزادی کرمان به نمایش گذاشتند. به خاطر دارم که طرح ساخت دستگاهی را در ذهن می پروراند که قادر به حفر سنگر انفرادی در حین پیشروی نیروها باشد.[7]

«هنرجوی باهوش»[8]
حمید، هنرجوی زیرک و باهوشی بود، از آنجا که رشته اش اتومکانیک بود و برادرش – محمد علی – هم در شرکت زغال سنگ به کارهای فنی،مشغول بود، اطلاعاتش در حیطه رشته تحصیلی اش زیاد بود، برای همین گاهی ایراد کار مُدَرسانی را که به علت داشتن اطلاعات کم در درس دادن، تبحر نداشتند، به آنها گوشزد می کرد. بعضی از معلم ها به خاطر این مسئله از او نزد مدیر هنرستان، شکایت کردند.مدیر هم حمید را مورد مواخذه قرار داد، اما وقتی اطلاعات او را سنجید و متوجه شد که ایراداتش به جا و مناسب بوده، دیگر حرفی برای گفتن نداشت . از آن روز به بعد حمید از ارج و قرب زیادی در هنرستان برخوردار شد.
«محبت به برادر ناتنی»[9]
من، برادر ناتنی حمید هستم، ما از پدر، یکی بودیم، بعد از فوت پدر، خانواده ما از هم گسست و من و مادرم نزد مادربزرگم رفتیم. حمید برای تحصیل به شهر دیگری رفته بود،بعد از مدتی به کرمان برگشت و به دیدنم آمد. در خانه بودم که کوبه دررا به صدا در آورد. انگار به من، الهام شده بود که اوست. رفتم و در را باز کردم. خودش بود، مثل همیشه لباسهایش از تمیزی، برق می زد و دسته دوچرخه اش را گرفته بود و گفت: مادر هست؟
گفتم:نه
سرتا پایم را برانداز کرد و گفت: حیدر ! ساندویچ می خوری!
به نشانه تصدیق، سر تکان دادم، دستم را گرفت، مرا سوار دوچرخه کرد و سر کوچه برد. یک ساندویچ فروشی، نبش میدان بود، گفت: از کدام یکی می خواهی؟
توی ویترین مغازه، ساندویچ های کوچک و بزرگ، صف کشیده بودند، انگشتم را روی شیشه گذاشتم و ردیف ساندویچ های بزرگ را نشان دادم.
حمید رو به فروشنده کرد و گفت: دو تا آقا! یکی بزرگ و یکی کوچک. ساندویچ بزرگ را با یک نوشابه به طرفم گرفت و کوچکی را خودش برداشت.
از آنجا که بیرون آمدیم مرا به دکان نانوایی برد و چند نان سنگک خشخاشی خرید، مرا سوار دوچرخه کرد و به خانه رساند.
در طول راه برایم از زیبایی آسمان و پرنده های آزاد و سبکبال گفت.
وقتی مرا جلوی در خانه پیاده کرد، در کمال ناباوری، یک پنج تومانی کف دستم گذاشت. از خوشحالی زبانم بند آمده بود، او خداحافظی کرد و رفت.
ساعتی بعد که مادرم آمد و پول را نشانش دادم، او هم تعجب کرد؛آخر، آن سالها پنج تومان برای خودش رقمی بود![10]
«از بین یک گروهان»[11]
دوران آموزشی خدمت سربازی را در جهرم شیراز ودر دو گروهان جدا از هم گذراندیم .ماه رمضان، در اوج گرمای تیرماه بود. از بین گروهان صد و پنجاه نفره ای که حمید، عضو آن بود، تنها او روزه می گرفت.
هر گاه با دوستان دور هم جمع می شدیم، می گفت: حواستان باشد که حرف دیگران را نزنید و غیبت نکنید.

«تا مردم ببینند…»[12]
قبل از انقلاب در تهران، خدمت سربازی را می گذراند، در ایام ماه مبارک رمضان، هنگام اذان مغرب به مسجدی در خیابان لاله زار می رفت تا نماز را به جماعت بخواند. او می گفت: باید با لباس نظامی در مسجد، حضور پیدا کرد تا مردم با چشم خود ببینند که بین نظامیان و سربازان هم، عده ای اهل دین و نماز هستند.
«تبلور روحیه ظلم ستیزی»[13]
بعد از پایان دوران آموزشی،خدمتش را به عنوان سرباز ارتش در تهران، آغاز کرد، او راننده یکی از تیمسارهای دادگاه ارتش بود. وظیفه راننده تیمسار، این بود که قبل از سوار و پیاده شدن تیمسار، در را برایش باز کند و به او احترام خاص و ویژه ای بگذارد ؛ اما، حمید، هرگز حاضر نشد این کار را انجام دهد.
گاهی تیمسار از اتومبیل های ارتش برای کارهای شخصی، استفاده می کرد، این مسئله، حمید را که روحیه ظلم ستیزی و آزادگی در وجودش به خوبی، متبلور شده بود و سَرخَم آوردن در برابر ظلم و فساد را عینِ ذلت و خواری می پنداشت،آزار می داد، به همین علت چندین بار در این مورد به تیمسار، تذکر داد . او بارها به خاطر این تذکرات و سرپیچی کردن از دستورات نامعقول فرماندهانش، تنبیه شد ؛ اما هرگز تسلیم حرف زور نشد.
برخوردهای او با ارتشیهای وابسته به شاه، شگفتی و تعجب دوستانش را در پی داشت، به گونه ای که او در پادگان به «حمید بی مُخ» معروف بود.


«برنامه های روشنگرانه»[14]
حمید، اوایل سال 1356 سیاسی شد و با یک گروه یازده نفره[15]، کار خود را آغاز کرد. تکثیر و پخش اعلامیه،یکی از کارهایی بود که انجام می داد. او فردی محتاط بود و به گونه ای عمل می کرد که به سادگی به دام نیفتد . حمید به اتفاق برادرانش – حاج محمد حسین و حاج محمد علی – در شبهای جمعه، جلساتی در خانوک، برگزار می کرد. هدف از این جلسات، روشن کردن افکار مردم نسبت به مسائل اسلام و انقلاب، آگاه کردن اذهان آنها نسبت به ظلم حکومت شاه و آشنایی اعضاء و ریختن برنامه ای منظم باهم برای مبارزه بود. حُسن این جلسات، ایجاد آمادگی و پیدایش روحیه انقلابی بود.
در یکی از این جلسات ، عده ای آمدند و جاوید شاه گفتند. بنا به توصیه حمید ، نمی بایست با آنها درگیر می شدیم ، بنابراین با آنها در کمال آرامش بحث کردیم. نوع برخوردمان به گونه ای بود که آنها رویمان را بوسیدند و رفتند.
او گاهی در قالب سرود ، نمایشنامه و دکلمه ، جنایتها و خیانتهای رژیم را به مردم گوشزد می کرد.
خودش در نمایشنامه ای که در تکیه خانوک ، برگزار شد ، نقش حجاج بن یوسف ثقفی را بازی کرد ، حتی فیلمی از مردم فلسطین را به نمایش گذاشت که اسرائیلی ها مزرعه گندمشان را خراب کرده بودند. دراواخر عمر رژیم به کمک برادرش «حاج محمد حسین» نمایشنامه ای در هنرستان اقبال ، ترتیب داد که سه شب متوالی ، روی صحنه رفت. او در این سه شب بعد از پایان نمایشنامه همزمان با خاموش شدن چراغها اعلامیه های امام را در میان جمعیت، پخش کرد.
«درس مبارزه»[16]
هنوز انقلاب ، پیروز نشده بود . روزی قصد داشت در روستا اعلامیه پخش کند. خودم را به او رساندم و گفتم: داداش! به من هم اعلامیه می دهی ، پخش کنم؟
نگاهی به صورتم انداخت و گفت: اول نمازت رابخوان که خیلی واجب است.
با التماس گفتم: چشم ! نمازم را می خوانم ، اما بگذار من هم اعلامیه پخش کنم.
اوکه مردد بود گفت: بیا برویم خانه آقا داداش تاببینیم او چه نظری دارد؟
با هم رفتیم. برادرانمان آنجا بودند. حمید، درخواست مرا مطرح کرد ، آنها مخالفت کردند. به گریه افتادم و التماس کردم. حمید، ناراحت شد و گفت: مسئولیتش با من، خودم آماده اش می کنم.
آن روز برای اولین بار، اعلامیه پخش کردم. دیگر من هم وارد بازی آنها شده بودم.
یک روز، حمید صدایم زد و گفت: برو بچه ها را جمع کن و تظاهرات راه بینداز
من هم دنبال پسر عموهایم رفتم آنها را تشویق کردم تا سراغ بچه های محل برویم و با آنها تظاهرات راه بیندازیم. بیشتر مدرسه ها تعطیل بودند ، جز چند تایی ، با بچه ها سراغ این مدرسه ها رفتیم و با نفوذ به داخل کلاسها ،آنها را بیرون کشیدیم.
بچه هایی که تا ساعتی پیش در سر کلاس نشسته بودند و به حرفهای معلم ، گوش می دادند ، حالا با ما هم صدا شده بودند و علیه شاه شعار می دادند.
شب که شد ، گزارش کارهایم را به حمید دادم ، او هم دستی به سرم کشید و گفت: آفرین برادر شجاعم ! به این ترتیب من هم درس مبارزه با ظلم و تباهی را از حمید آموختم.

«بُعد نظامی مبارزات»[17]
حمید ، ارتباط تشکیلات قوی ای با شهرها و استانهای دیگر،از جمله: یزد ، هرمزگان ، شیراز و کرمانشاه داشت ، این ارتباط در ابتدا به صورت رد و بدل کردن اعلامیه بود که به مرور زمان بُعد نظامی به خود گرفت. چند نفر از دوستانش که در دانشگاه شیراز ، تحصیل می کردند ، طرح ساخت سلاحی را دادند که به شکل تفنگ بود ؛ اما مانند خمپاره عمل می کرد.
با کمک حمید و برادرش «حاج محمد حسین»[18] ساخت آن را شروع کردیم. این سلاح ، توسط باطری ، عمل می کرد و برقی بود، وزن گلوله ها حدود پانصد گرم بود که آنها را از باروت ، ساخته بودیم. چاشنی آن را از فلامترهای یکبار مصرف دوربین عکاسی که در قدیم ،استفاده می شد ،در می آوردیم. زمانی که به برق ، وصل می شد ،فلاش ، باعث عمل چاشنی می شد و گلوله را پرتاب می کرد.
این سلاح که ساخته شد ، آن را برای امتحان کردن به باغهای اطراف حمیدیه بردیم. زمستان بود و هوا سرد بود. من مُتکایی را از روی صندلی ماشین برداشتم و روی دوشم گذاشتم. اسلحه را روی مُتکای روی دوشم گذاشتم و شلیک کردم ، چون آتش عقبه نداشت، ضربه زیادی وارد کرد . به هر حال امتحانش موفقیت آمیز بود. چند قبضه از آن را ساختیم و به تهران فرستادیم تا مبارزان انقلابی در شکستن حکومت نظامی از آن استفاده کنند.
«برنامه ای منظم برای مبارزه»[19]
یک روز دنبالم آمد و گفت: بیا برویم خانه ما.
با هم رفتیم.یک گونی اعلامیه، داخل ماشین گذاشت، وقتی دید من به سختی ترسیده ام گفت: نگران نباش، الان می بریم و چالشان می کنیم.
گفتم:کجا؟
گفت: زیر پایه یک پل
گفتم: بیا برویم ، معطل چه هستی؟
گفت: صبر کن ، محموله دیگری هم دارم.
گفتم:چی هست!؟
چشمکی زد و در حالی که لبخند بر لب داشت گفت: تعدادی جعبه لامپ!
با تعجب گفتم: این همه لامپ برای چه کاری هست؟
سوار شد ، ماشین را راه انداخت و گفت: برای روشن کردن ذهن خیلی ها که تاریک می اندیشند!
با اشتیاق گفتم: نوار است!؟
خندید و گفت: آفرین به این هوش
با خوشحالی گفتم: دست مریزاد حمید! دست مریزاد.
ساعتی بعد ، هم اعلامیه ها را در گوشه ای از دشتخاک ،چال کرده و هم جعبه های لامپ را به جای امنی رسانده بودیم.
او با نظم و برنامه ریزی دقیق به مبارزه علیه رژیم می پرداخت. روزهای دوشنبه و چهارشنبه ،اعلامیه ها را زیر پایه پُل می گذاشت تا در ساعت معین ، افرادی که از قبل مشخص شده بودند ، بیایند و آنها را بردارند. برنامه زمان و مکان توزیع اعلامیه ها نیز ضمیمه آنها بود. او اعلامیه ها را مخفیانه از قم ، تهران و کرمان می آورد و بعد از تکثیر آنها با دستگاهی که در یک زیر زمینی مخفی در منزل برادرش محمد حسین وجود داشت، با ماشین خودش توزیعشان می کرد.
«رسیده بود بلایی…»[20]
گاهی روزها و هفته ها غیبتش می زد و بعد، ناگهان سر و کله اش پیدا می شد. وقتی می آمد، غذای خوب می خواست تا به قول خودش برای مبارزه، انرژی داشته باشد. بعد هم مرا با خودش راه می انداخت تا به دیدار اقوام برویم ، او به شدت پایبند به صله رحم بود.
یکبار بعد از چند روز غیبت ، وقتی که از راه رسید، گفت: بیا خواهر! بیا بنشین تا ماجرایی را برایت تعریف کنم.
نشستم و با اشتیاق گفتم: بگو
گفت: با قطار به قم رفته بودم. حکومت نظامی بود. توی ساکم یک جعبه شیرینی و یک جعبه اسلحه بود. وقتی آمدند ساکم را بگردند، جعبه شیرینی را بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. از شانس خوبم سربازی، اهل زرند آنجا بود. مرا که دید، حال و احوالی کرد.زیپ ساکم را کشید و تا سکوی قطار همراهی ام کرد.
با دلهره گفتم: حمید! حتماً صدقه بده!
خندید و گفت: رسیده بود بلایی؛ولی به خیر گذشت.
«حمل سلاح یا پوشش های استتاری»[21]
حمید درزمان حمل اسلحه و اعلامیه از قم ، تهران و جاهای دیگر از پوششهای استتاری ، استفاده می کرد تا لو نرود ، به همین منظور، سعی می کرد همیشه یکی از اعضای خانواده همراهش باشد تا این حرکت را یک مسافرت خانوادگی ، جلوه دهد.
من برای تحصیل به حوزه عملیه قم رفته بودم ، یک روز، دنبالم آمد تا مرا به کرمان بیاورد، همراهش آمدم ، وقتی به خانه رسیدیم، نگاهی به من کرد و گفت: متشکرم!
با تعجب گفتم: برای چی داداش!؟
گفت: از همراهی ات.
تازه متوجه شدم که تعداد زیادی اسلحه در ماشین جاسازی کرده بود تا آنها را به کرمان بیاورد. برای رفع شک پلیس راه، همراهی من ضروری بود.
«خرید اسلحه در اوج حکومت نظامی»[22]
بهمن سال 56 بود که یک روز دنبالم آمد و بی مقدمه گفت: راه بیفت برویم
با تعجب پرسیدم ، کجا!؟
گفت: می رویم کرمانشاه
با هم راه افتادیم، در طول مسیر پرسیدم: حمید جان! می خواهیم چه کنیم؟
گفت: قرار است تعدادی اسلحه بخریم.
ساعت پنج عصر بود که رسیدیم ، محل مورد نظر ، یک روستا بود ، مردم جمع شده و منتظرمان بودند. کدخدا و رؤسای عشایر هم بودند. به منزل کدخدا رفتیم. بیشتر مردم آمدند و سلاحهایشان را هم آوردند. حمید تعدادی اسلحه و فشنگ برداشت و گفت: چند ظرف بیست لیتری ماست به ما بدهید.
ظرفها را آوردند و ما آنها را در صندوق عقب ماشین گذاشتیم، تعدادی فشنگ هم وسط ماشین بود. از روستا که بیرون آمدیم، حمید شروع به بسته بندی سلاحها کرد، آنها را داخل کیسه های نایلونی می کرد. سرشان را محکم می بست و کنار می گذاشت.
کارش که تمام شد، گفت: ماشین را نگه دار
ماشین را که نگه داشتیم، او پایین رفت و کیسه های نایلونی را در ظرفهای ماست انداخت.
دوباره حرکت کردیم. هنوز حکومت نظامی ، تمام نشده بود ، صف ماشنیها به دو – سه کیلومتر می رسید و مامورها در حال گشتن ماشینها بودند.
یک مرتبه ، ترس وجودم را گرفت ،به حمید نگاه کردم، بی خیال نشسته بود. دو سرباز و یک گروهبان ، جلو آمدند و پرسیدند: چی دارید؟
حمید با خونسردی گفت: چند ظرف ماست ، می بریم برای فامیل و اقوام
آنها در صندوق عقب ماشین را باز کردند، نگاهی انداختند و دوباره در را بستند و اجازه حرکت دادند.
به تهران که رسیدیم ، سلاحها را به خانه ای تیمی بردیم و تحویل دادیم و از آنجا تعدادی عکس امام گرفتیم وبه سمت مشهد، حرکت کردیم.
روز بعد، عکسها را در مشهد ،توزیع کردیم و برگشتیم ،بیخوابی و خستگی مرا از پا انداخته بود ، اما او سرحال و قبراق بود و این امر، برای من، عجیب بود.
«ترور ژنرال آمریکایی»[23]
روزی، نفس زنان به خانه مان آمد، حس کردم اتفاقی افتاده است پرسیدم : چه خبره، چی شده؟
در حالی که نفس ،نفس می زد گفت: به درک واصل شد.
گفتم: که را می گویی، حمید!؟
گفت: ژنرال بازنشسته آمریکایی ،جاسوس کثیف سیا.
بعدها عکسی را که از جنازه گرفته بود، تکثیر کرد تا در مسجد جامع، پخش کنیم ،او می گفت: این طوری ترس و وحشت در دل مستشارها می افتد.
«آتش زدن انبار مشروب»[24]
یک روز ،حمید با ماشین یکی از دوستانش سراغم آمد، قرار بود یک انبار مشروب را به آتش بکشیم، دو تا بیست لیتری بنزین داشتیم، و به خیابان عباس صباحی رفتیم او پایین ایستاد و من از درخت کاجی که کنار انبار بود، بالا رفتم، به هر طریقی بود، ظرفهای بنزین را بالا بردم تا روی انبار ، خالی کنم. خواستم کبریت بکشم؛ اما دستمال و یا تکه کاغذی همراهم نبود که آن را به آتش بکشم و روی بام انبار بیندازم.
حمید که متوجه شده بود ،داد زد: جورابت ، جورابت را در بیار.
یک لنگ جورابم را در آوردم آن را آغشته به بنزین کردم، می خواستم کبریت بکشم که صدای خفه و پیوسته حمید را شنیدم که می گفت: مواظب باش ،پاسبان! دارد می آید.
او رفت و داخل ماشین نشست، پاسبانهای گشت، قدم زنان آمدند و بر حسب اتفاق زیر همان درخت ایستادند، من هراسان بالای درخت بودم وآنها با هم مشغول حرف زدن بودند. این توقف و حرف زدن، پنج دقیقه طول کشید.
با رفتن آنها جوراب را آتش زدم و روی بام انداختم. بنزین ها را هم آنجا پاشیدم، آتش زبانه کشید به سرعت پایین آمدم و به اتفاق حمید از محل ،دور شدیم. ساعتی بعد با ماشین برگشتیم تا اوضاع را بررسی کنیم . مردم جمع شده بودند و علیه رژیم، شعار می دادند، آن موقع بود که خیالمان راحت شد.
«مبارزه نظامی»[25]
او معتقد بود برای ضربه زدن به رژیم پهلوی، تنها کار فرهنگی، کافی نیست، بلکه باید با اقدامات نظامی ،آنها را به ستوه آورد، می گفت: مردم به رشد فکری و بلوغ عقلی رسیده اند، و همه چیز را می دانند و درک می کنند، لذا باید از طریق دیگری به رژیم، ضربه زد.
به همین منظور، تصمیم گرفت برای تخریب مراکز فساد وایجاد آشفتگی و اختلال درکار نظام پهلوی، مواد منفجره، تولید و توزیع کند.پیشنهاد ساخت نارنجک از سمت خودش بود
در یک کارگاه ریخته گری، سفارش ساخت یک میله چدنیِ تو پُر را داد. میله که آماده شد، آن را به تراشکاری آقای کارنما برد و گفت: هر قطعه را به اندازه ده سانت با سوراخی به قطر 5/2 سانت بتراشید.
تراشکار که از این کار ما تعجب کرده بود گفت. اینها را بریا چه کاری می خواهید!؟
حمید با خونسردی گفت: برای هدایت نوار نقاله می خواهیم.
ابتدا در کارگاهی واقع در ملک آباد، مواد منفجره و نارنجک را می ساختیم، و با جاسازی در گونیهای پسته، آنها را به شهرهای مختلف می فرستادیم. بعد از مدتی چون احتمال دادیم که ساواک به محل کارگاه، ظنین شده باشد.آنجا را تعطیل کردیم و به خانه ما واقع در محله شاهزاده محمد رفتیم، خانه ای که سابق بر این ، کارگاه قالیبافی بود. آنجا با حمید و ناصر گروسی کار می کردیم حتی پدر ناصر در فلکه مشتاق ، یک میز کار برایمان ساخت و آورده بود.
گیره و سنگ سُمباده هم داشتیم. قلاویز و ابزار آلاتی را هم که برای ساخت نارنجک، لازم بود حمید آورده بود، حتی یک کارتن پر از شوره و فسفر و همچنین جزوه ای را که نحوه ترکیب هر یک از مواد در آن بود، او تهیه کرده بود.
شبی که قرار فردایش به آنجا برویم و کارمان را شروع کنیم، آرام و قرار نداشتم. صبح که از راه رسید، راهی کارگاه شدم، حمید و ناصر، آنجا بودند ، کار را آغاز کردیم. معمولا باروت سیاه استفاده می کردیم. گوگرد و زغال شوره را بعد از مخلوط کردن ، مقداری حرارت می دادیم ، سه راهی و فتیله نیز، آماده می کردیم.تراشکاری قطعه اول بر عهده من بود. حمید می گفت: باید در اطراف اینها شیار ،ایجاد کنیم تا کاملا تکه تکه شوند و ایجاد ترکش کنند.
بعد از قلاویز کردن و در بند گذاشتن، فتیله را به گونه ای ،نصب می کردیم که چند ثانیه، مهلت تا زمان انفجار وجود داشته باشد.
وقت کار، حمید خیلی مراقب بود، پرده ها را می کشید و هر چند دقیقه یک بار از پشت پنجره، نگاهی به بیرون می انداخت ،در حالی که سفارش خودش را بر لب داشت: فقط حواست به ساخت نارنجک باشد. لازم نیست در تظاهرات، شرکت کنی ؛چون ممکن است گیر بیفتی؛ در حالی که اینجا می توانی بیشتر، کارساز باشی. شاید تا ده سال دیگر انقلاب پیروز نشد نباید نیروها شناسایی شوند.
نارنجک که ساخته شد ،گفت: بد نیست آن را امتحان کنیم. باید قدرت تخریبش دستمان بیاید.
برای این کار، حمامی ، هیزمی را انتخاب کرد که با چوب گرم می شد. حمید زیر آن ،روغن سوخته ریخت و روشنش کرد. سپس به اتاقک پشت حمام رفت و نارنجک را آتش زد و درون آن چهار دیواری ، پرتاب کرد . نارنجک با صدای مهیبی ،منفجر شد. صدایی که دو نفر از کارگرانی را که در باغ کناری ، کار می کردند، به آنجا کشاند . آنهانفس زنان از راه رسیدند و پرسیدند: چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
حمید با خنده گفت: آمدیم استراحت، خواستیم روز جمعه ای، حماممان را هم رفته باشیم ،نزدیک بود کشته شویم. انگار از روغن سوخته و گازوئیل ،گاز به وجود آمده که این اتفاق افتاده، خلاصه چیزی نمانده بود که خلاص!!!
کارگرها از روی شک، نگاهی به ما و به هم انداختند وگفتند: ولی این صدا، عین آسمان غُرنبه بود.
با این حرفشان خندیدیم.
در وقت برگشت، حمید گفت: خدا کند ظنین نشده باشند!!!
به این ترتیب مبارزه نظامیش آغاز شد، او نارنجکها را از طریق ناصر گروسی به کرمان می برد و از آنجا یا خودش و یا دیگران آنها را با اتوبوس ، قطار و اتومبیل شخصی به قم و تهران می بردند.
«رهایی از شر فتنه»[26]
روز 24 مهرسال 57 بود، جمعی از اوباش و کولیها با همراهی نیروهای شهربانی به جان مردم افتادند ومسجد جامع کرمان را به آتش کشیدند.آنها یک ماشین آتش نشانی را که حامل رنگ بود، در آنجا مستقر کرده بودند که با پاشیدن رنگ ،روی تظاهر کنندگان، آنها راشناسایی کنند. تا اگر کسی موفق به فرار شد، بتوانند دستگیرش کنند و به شدت، مورد شکنجه قرار دهند.
حمید که متوجه این موضوع شده بود، دنبال راه حلی می گشت تا ماشین را سرنگون کند. او بعد از اندکی ،تامل به داخل یکی ازخانه های اطراف مسجد رفت و بعد از چند دقیقه با یک پارچ و لیوان برگشت. ماموران به خیال این که پارچ حاوی آب است، جلویش را نگرفتند ،غافل از این که پارچ، مملو از بنزین بود.
او آرام به ماشین نزدیک شد و بنزین را روی آن پاشید. در همین حین، چند تا از بچه ها از جمله «شهید فتح علیشاهی» به سرعت با یک موتور به ماشین، نزدیک شدند و با پرتاب یک جوراب آتش زده آن را به آتش کشیدند.
ماموران شهربانی که هنوز آن چه را که دیده بودند، باور نمی کردند، متعجب ایستاده بودند و به ماشین در حال سوختن نگاه می کردند.
به این ترتیب، نقشه ماموران شهربانی ،نقش بر آب شد و مردم از شر یک فتنه ،رها شدند.
«ترور روحانی درباری»[27]
روزی نزدم آمد و گفت: باید برای انجام ماموریتی به خراسان برویم.
گفتم: چه ماموریتی!؟
لبخندی بر لبانش نقش بست ،گفت: برای یک امر خیر می رویم.
هیچ وقت راز دلش را بر زبان جاری نمی کرد، روانه مشهد شدیم. و به یک خانه تیمی که گروهی از طلاب مدرسه نواب ،در آن کارهای مبارزاتی و فرهنگی می کردند رفتیم، حمید با فردی به نام هاشمی در ارتباط بود. روز دوم حضورمان در آن خانه بود که دیدم آن دو گرم صحبت هستند.
از میان حرفهایشان حدس زدم که قصد ترور یک نفر را دارند. حدسم درست بود ،فرد مورد نظر روحانی ای بود که ثناگوی دربار و رژیم بود.
چند روز ،کارشان این بود که سوار موتور می شدند و برای بررسی جوانب کار می رفتند. من هم در خانه می ماندم ، در حالی که به شدت نگران بودم که آنها موفق نشوند و گیر بیفتند.
سلاحشان یک کلت بود. روز موعود فرا رسید، آنها رفتند و بعد از دو ساعت برگشتند، دو ساعتی که برای من به اندازه دو قرن طول کشید ، چهره اش خندان و آرام بود، گفتم: چی شد حمید؟
گفت: زدیم، ولی فکر نکنم کارش تمام شده باشد.
گفتم: چرا!؟
گفت: از کوچه که بیرون آمد، زدیم به شیشه های ماشینش ولی فکر نکنم اثر گذاشته باشد.
همان شب رادیو بی بی سی خبر این ترور را پخش کرد.
«اولین راهپیمایی»[28]
قرار بود اولین، راهپیمایی در کرمان برگزار شود. من و او هم حضور داشتیم ،مشغول دعوت کردن مردم، برای شرکت در راهپیمایی بودیم که گاردیها حمله کردند. بین من و او فاصله افتاد. گاردیها مرا در خیابان شریعتی دستگیر کردند و به شهربانی بردند. آنجا با کتک، حسابی از من پذیرایی کرند. عصر بود که آزاد شدم و به خانه رفتم، تازه از نماز فارغ شده بودم که حمید به دیدنم آمد و پرسید: اطلاعات که ندادی؟
گفتم: نه خیالت راحت باشه
دستی به شانه ام زد و گفت: آفرین پسر خوب! می خواهیم یک انبار مشروب را به آتش بکشیم، تو هم می آیی!؟
گفتم: بله، چرا نیایم!؟
سوار ماشین شدیم و دنبال دوست مشترکمان «علی مهرابی» رفتیم. سر راه از پمپ بنزین جاده زرند، روغن و بنزین خریدیم . حمید آنها را با هم مخلوط کرد. خودمان را به انبار مشروب رسانیدم. مهرابی از دیوار بالا رفت و بیست لیتریها را روی بام انبار، خالی کرد. حمید هم تکه پارچه ای را به آتش کشید و روی بام پرت کرد.
ناگهان شعله ها سر کشیدند ،مهرابی پایین پرید و با هم سوار ماشین شدیم. صدای سوت پاسبان گشت بلند شده بود که گاز دادیم و رفتیم. ربع ساعت بعد که برگشتیم ، آتش بود که زبانه می کشید و مردم ،شعار می دادند.
«موجی از شادی»[29]
حمید ، اوایل سال 57 تمام فعالیتهایش را در بُعدِ نظامی ،خلاصه کرد و تمام توانش رابرای ترور نیروهای ضد انقلاب و جنایتکار به کار برد. یکی از عوامل شهربانی که در جریان آتش سوزی مسجد جامع کرمان و برنامه های تظاهرات و جلسات ،رهبری گارد را بر عهده داشت ، فرد بسیار خشنی بود که مردم از دستش به ستوه آمده بودند. حمید و دوستانش تصمیم گرفتند او را ترور کنند و این کار را در خیابان ابوحامد انجام دادند.
رادیو بی بی سی ، خبر ترور را پخش کرد و گفت: جنازه را مستقیم به اسرائیل برده اند.
با پخش این خبر ، موجی از شادی در مردم به وجود آمد.
«انقلاب ، نزدیک است»[30]
تاریکی شب بر همه جا سایه گسترانده بودکه حمید ، دنبالم آمد و گفت: همراه هادی عربنژاد و انصاری ، تعدادی نارنجک را به «جوب شور»[31] می بری .حواست که جمع است!؟
گفتم: صد البته، خیالت راحت باشد.
رفتیم و از زیر زمین خانه ای متروکه ، نارنجکها را برداشته و به خانه ای تیمی در منطقه جوب شور که نزدیک منزل قدیمی حضرت امام بود ، بردیم ودر بشکه ای که روی پشت بام بود ، جاسازی کردیم. وقتی برگشتیم و خبر انجام موفقیت ماموریت را دادیم، حمید ، نفس راحتی کشید و گفت: آنها را از آنجا به قم و تهران می فرستیم. دلم گواهی می دهد که انقلاب ،نزدیک است.
بعد رو به من کرد وگفت: از هفته آینده می خواهم روی کامیون کار کنم، و از معدن زغال سنگ بیاورم . تو هم می آیی!؟
به نشانه تایید ،سر تکان دادم بعد از آن ،مدتی کارمان این بود از معدن پابدانا به زرند ، زغال سنگ می آوردیم و بر می گشتیم. بدون آن که استراحتی داشته باشیم ،ما به پولی که می گرفتیم ،نیاز داشتیم ، پولی که بیشترش خرج انقلاب شد.
«تزیین سفره عقد با عکس امام»[32]
حمید ، پسر عمویم بود، زمانی که به خواستگاریم آمد، قبول کردم. زمان ازدواجمان فقط 8000 تومان پول داشت که خرج خرید مراسم شد. او این پول را از راه رانندگی روی یک تانکر به دست آورده بود. او رانندگی را انتخاب کرده بود تا بتواند اعلامیه های امام را راحتتر در بندرعباس و شهرهای اطراف پخش کند.
نه خانه داشت، نه ماشین ونه اتاقی برای زندگی. مهریه ام 50 هزار تومان بود. در شب ازدواجمان ،سفره و اتاق عقدمان با عکسهای امام که خواهرش از قم آورده بود، تزیین شد، آن هم در شرایطی که هنوز انقلاب پیروز نشده بود.
در پایان مراسم، پسر خاله حمید[33] در مورد امام انقلاب برای حضار صحبت کرد.
«تا امام، دستور ندهد»[34]
اواخر حکومت پهلوی بود، مبارزات مردم علیه این رژیم منحوس به اوج خود رسیده بود. همه جا حکومت نظامی برقرار بود، زمانی که در روز بیستم بهمن، امام دستور شکستن حکومت نظامی را صادر کردند، او خودش را به تهران رساند و چون به بسیاری از فنون نظامی آشنا بود، همدوش مردم آنجا در تصرف پادگانها شرکت کرد.
او با خیل عظیم مردم برای تصرف سازمان صدا و سیما (رادیو و تلویزیون) به سوی جام جم رفت و بعد از تصرف این سازمان در حالی که عکس امام در دستش بود و روی یک تانک نشسته بود و فریاد الله اکبر سر می داد از آنجا بیرون آمد.
با توجه به آن که او دوران خدمتش را در تهران گذرانده بود، اطلاعات زیادی از اداره دوم ارتش و وجود اسنادی مهم در آنجا داشت که حفظ آنها خیلی مهم بود، برای همین خودش را به آنجا رساند و با مستشاران نظامی آمریکایی، مواجه شد که در حال نابود کردن اسناد بودند ،حمید با جمعی از مردم جلوی آنها ایستادند و ضمن حفظ کردن مابقی اسناد، مقداری اسلحه و مهمات نیز تصرف کردند.
او با قاطعیت مقابل کسانی که قصد خروج اسلحه از پادگانها را داشتند، ایستاد و گفت: تا زمانی که امام دستور ندهند، کسی حق ندارد اسلحه ها را از پادگانها خارج کند.
«عمل به قول»[35]
انقلاب که پیروز شد هر وقت او را می دیدم اولین سفارشش این بود: ((حیدر ! خوب درس بخوان )) دانش آموز سال سوم راهنمایی بودم که گفت: اگر با معدل خوب، قبول شوی برایت موتور می خرم.
تمام تلاشم را به کار گرفتم وبا معدل نسبتاً خوبی قبول شدم. روزی که کارنامه ام را دید،نگاهی به چشمان مشتاقم کرد و گفت: ((حاضر شو برویم کرمان، الان وقت عمل به قولم است)) با هم به کرمان رفتیم
او موتور را برایم خرید ومرا سوار کرد و با همان موتور به خانه برگرداند، می دانستم که سهمی از آن پول را قرض کرده است، برای همین نگران بودم ، اودستی به شانه ام زد و گفت: نگران نباش ، اول برج قرضم را ادا می کنم.
«قصدم ساختنش است»[36]
چند روزی بود ،که مرا به سپاه زرند برده بود تا در کارهای فرهنگی به او کمک کنم ،بعد از مدتی تصمیم گرفت آموزشهای نظامی را به من ، یاد دهد ، روزی با جمعی از برادران پاسدار به فرماندهی او به منطقه کوهستانی پابدانا رفتیم.
من ، کوچکترین فرد حاضر در جمع بودم، قرار بود از برابر کمین رد شویم سلاحی که دستم بود ،سنگین بود وفشنگ نداشت. ستون، شکل گرفت و راه افتادیم . وقتی وارد منطقه شدیم، تیر اندازی شروع شد. من متوجه نبودم که تیرها واقعی هستند. فکر می کردم جنسشان از سنگ است و اگر به بدنم بخورند ، صدمه ای نمی بینم ، دیگران هر جا که تپه یا پناهگاهی می دیدند ، خودشان را به آنجا می رساندند و مخفی می شدند؛ اما من بلند می شدم سرم را خم می کردم و به صورت مارپیچ می دویدم.
او هم که بالا ایستاده بود، رگبار جلوی پایم می فرستاد. فکر میکردم باید بروم و کسانی را که بالا ایستاده اند، دستگیرکنم. برای همین باز می دویدم و همچنان رگبار تیر بود که به سویم می آمد.
بالاخره یکی از پاسدار ها پرید و دستم را کشید و مرا در گودالی انداخت، در پایان عملیات وقتی که حمید ،مورد اعتراض ، قرار گرفت گفت: قصدم ساختن اوست، از زخمی شدنش نمی ترسم.
بعد از این مرحله نوبت به آموزش پرش از ماشین رسید، ماشینی با سرعت معین حرکت می کرد وما باید با روشی خاص، خود را از آن به بیرون ،پرتاب می کردیم ،حمید اولین نفری بود که پرید و با صدای بلند به من گفت: بپر!؟
خودم را به پایین ،پرت کردم و روی زمین غلتیدم ،اوکه دست بردار نبود، چند بار، این حرکت را تکرار کرد. بچه ها با اعتراض گفتند: اذیت می شود.
او گفت: می خواهید بعداً بگویید برای برادرش پارتی بازی کرد و به او سختی نداد!؟
آن شب به سپاه رفتم، حمید آنجا نامه ای به پاس بخش داد که در آن نوشته بود: برادر من از همین امشب می تواند نگهبانی دهد.
از این موضوع خیلی خوشحال شدم. بچه ها مرا به پشت بام فرستادند، شیفتها دو ساعته بود، اما چهار ساعت گذشت و کسی نیامد پست را تحویل بگیرد. من که خسته شده بودم ، آهسته پایین آمدم به نمازخانه رفتم و بدون رو انداز و بالش روی موکت از هوش رفتم.
وقتی به خودم آمدم، حمید را دیدم که برایم بالش و پتو آورده بود و بالای سرم نشسته بود و در حال نوازش کردن موهایم بود. هنوز گرمای دستان مهربانش را حس می کنم.
«آموزشهای نظامی فشرده»[37]
عقیده اش بر این بود که جوانان سپاهی باید در بُعدِ بدنسازی ،آمادگی رزمی و آموختن تاکتیک و تکنیکهای جنگی ، بسیار فعال و قوی باشند ، به همین منظور ، کلاسهای متعددی با مربیان مجرب برای سلاح شناسی ، تخریب و حتی آمادگی برای جنگهای پارتیزانی ، بر پا کرد. خودش نیز در این کلاسها شرکت می کرد و روی تایتیک های پارتیزانی ، بسیار تاکید داشت.
کلاسهای آموزشی تاکتیک جنگهای کوهستانی، جنگ در دشت، پرش از خودرو و انواع تاکتیک های پارتیزانی را در اطراف زرند ، خودش اداره می کرد. پرش از خودرو با حرکت، چرخش و غلتیدن روی زمین، پرش از خودرو و حرکت زیکزاک و … از جمله آموزش هایی بود که او به سپاهیان می آموخت.
خودش این حرکات را در حالی که سرعت ماشین 70 تا 80 کیلومتربود، انجام می داد، درحالی که این سرعت را برای دیگران 30 تا 40 کیلومتر می گذاشت. او در این تمرینها برای برادرش (حیدر) سخت می گرفت تا دیگران، ناراحت نشوند و با خود فکر نکنند که او برای نزدیکانش استثناء قائل می شود.
«معاد»[38]
حمید به عنوان فرمانده عملیات سپاه زرند ، علاوه بر کلاسهای نظامی، کلاسهای عقیدتی هم بر پا می کرد. بحث یکی ازاین کلاس ها خداشناسی و معاد بود. یک روز برای این که مسئله معاد برای همه جا بیفتد گفت: فرض کنید که جایی نشسته اید و گرم صحبت هستید. در همین حین ،طفلی از راه می رسد و می گوید: عقربی روی شانه شماست، بدون شک شما از بیم عقرب از جا می جهید، حال چگونه است که با وجود آنکه 124 هزار پیغمبر از سوی خدا آمدند و همه از معاد گفته اند، عده ای بر خود نمی لرزند و معاد و روز رستاخیر را انکار می کنند!!!؟
«زنانِ ما باید شجاع باشند»[39]
روزی ساکِ بزرگی را نزدم آوردم و گفت: این را بدون آنکه باز کنی پنهان کن، البته نه جای گرمی بگذارش و نه به آن ضربه بزن.
همانگونه که خواسته بود، عمل کردم، یک روز آمد و امانتیش را طلب کرد، گفتم: هنوز هم نمی خواهی بگویی داخل ساک چیست؟
به چشمانم خیره شد و در حالی که لبخندی بر لب داشت، گفت: مواد منفجره
فریادی از سر ترس کشیدم. خندید و گفت: چیه؟ چرا ترسیدی؟ زنان ما باید شجاع باشند ،مثلا خودِ تو ، چرا کار با اسلحه را یاد نمی گیری!؟
گفتم: من ؟ که می خواهد یادم بدهد؟
گفت: خودم
گفتم: تو! با کدام وقت؟
گفت: برای این گونه کارها وقت پیدا می شود.
چند بار مرا با خودش به میدان تیر منطقه پابدانا برد، خودش در حفره ای کنار سیبل می نشست و با چوب، راهنماییم می کرد تا هدف را نشانه بگیرم.
هر وقت که با نگرانی و ترس من، مواجه می شد، می گفت: باید نترس و شجاع بود، چون ترس، برادر مرگ است.
او برای این که ترس را از من ،دور کند ،ماجرایی را برایم تعریف کرد و گفت: قبل از انقلاب در شیراز ،ماموران شهربانی ، چند انقلابی رابازداشت کرده بودند ، با چند تن از دوستان ،نقشه ای کشیدیم و چند تا از سرانشان که بیشترین، ظلم را در حق مردم کرده بودند دستگیر کردیم و به غاری در یک کوه بردیم.
بعد هم به ماموران شهربانی، اعلام کردیم که تا بچه های ما را آزاد نکنید، سرانتان در بَندِ ما می مانند.
نتیجه این کار آزادی انقلابیون، بدون درگیری بود، خواهرم! بدان اگر ترس ولرز را کنار بگذاریم پیروزی با ماست.
«خلع سلاح عشایر»[40]
بخشی میان کهنوج و ایرانشهر است که نیک شهر نام دارد، استاندار وقت کرمان حدود 200 تا 300 اسلحه از ژاندارمری و سپاه گرفت و عشایر آن ناحیه را مسلح کرد.
تسلیح عشایر برای حفظ امنیت کشور انجام شد، اما آنها به مرور جزو اشرار در آمدند، فرمانده ژاندارمری منطقه نیز با آنها همدست شده بود و قصد ضربه زدن به نظام را داشتند.
حمید با تیز هوشی و فراست عجیبی که داشت به سرعت، پی به این مسئله برد و با یک تاکتیک حساب شده و دقیق، دست به خلع سلاح آنها به خصوص، اعضای ژاندارمری که با آنها همکاری داشتند. زد.

«بانیِ تضمین موفقیت!»[41]
عملیاتی با همکاری سپاه کرمان، سیرجان و زرند در منطقه خلیج شرقی، ارتفاعات دهانه کلان پَر به منظور دستگیری کاروانی از اشرار و قاچاقچیان در عمق کویر به مرحله اجرا در آمد، عملیاتی که بسیار سنگین بود وسه روز طول کشید و طی سه مرحله انجام شد. حاصل این عملیات ،ضبط 9 دستگاه خودرو، حامل مواد مخدرو مقادیر زیادی اسلحه و مهمات بود.
وقتی که امروز به آن عملیات فکر می کنم به این نتیجه می رسم که با توجه به این که تجهیزات، امکانات و شناخت ما نسبت به وضعیت کویری منطقه زیادتر از قبل شده و توانایی اشرار و قاچاقچیان مسلح هم بالاتر رفته ،جرات نداریم به آن شیوه ای که در گذشته عمل کردیم ، امروز هم وارد عمل شویم، آن روز توکل بر خدا، ابتکار عمل خوب، فکر باز و قدرت مدیریت بالای حمید بود که موفقیت ما را تضمین کرد.
«نور یا ظلمت!؟»[42]
تابستان سال 58 بنی صدر، ابوشریف را به عنوان فرمانده کل سپاه انتخاب کرد.
بچه های سپاه به منظور اعتراض به این انتخاب در تهران، سمیناری گذاشتند تا طوماری جهت عدم صلاحیت این فرد، تهیه کرده و برای امام ارسال کنند.
فرماندهان سپاه همه شهرستانها شرکت کرده بودند، حمید هم به عنوان فرمانده سپاه زرند حضور داشت، خیلی ها آمدند، صحبت کردند، نظر دادند و جای خود را به دیگری سپردند.
عاقبت زمان تصمیم گیری و تهیه طومار فرا رسید، حمید درخواست کرد به او هم وقتی برای صحبت بدهند. ابتدا با درخواستش به دلیل کمبود وقت موافقت نشد؛اما وقتی با اصرارش مواجه شدند به او پنج دقیقه وقت دادند.
حمید گفت: سه روز وقت مسئولین سپاه گرفته شد تا این طومار تهیه شود ،حال آنکه بهتر بود این سه روز را صرف حل مشکلاتی که در مرزها با پرتاب موشکهای آمریکایی پیش آمده ، کرده بودیم ،بهتر بود به ترکیه و ناتو پرداخته بودیم. بهتر بود به افغانستان و خطر حمله از آنجا توجه کرده بودیم. اگر در این زمان یک چوب را هم به عنوان فرمانده بگذارند، باید اطاعت کنیم، چون اوضاع کشور بحرانی است…
حاضرین صحبتهایش را شنیدند، با این حال طومار تهیه شد و آن را نزد امام بردند. صحبت های امام هم معنای حرفهای حمید را در برداشت، ایشان فرموده بودند: در این شرایط به کدامین، سو می روید؟ نور یا ظلمت؟
«مرجع و ملجأ مردم»[43]
تابستان سال 58 با حمید آشنا شدم، سپاه زرند برای انجام یک ماموریت دو ماهه به زاهدان رفت و بعد از آن به مدت دو ماه، عازم ایران شهر شدیم. چون بیشتر مردم این منطقه، سنی بودند او می گفت: باید به نحوی عمل کنیم که بین شیعه و سنی ، تفرقه ایجاد نشود و آنها یک گروه واحد مسلمان باشند.
آنجا مسجدی برای اهل تسنن و مسجدی برای شیعیان وجود داشت، گاهی برای نماز جمعه به مسجد سنی ها می رفتیم . او می گفت: باید با لباس نظامی در مسجد سنی ها حضور پیدا کنیم.
حمید در ایرانشهر به عنوان یک مرجع و ملجاء عمل می کرد. مردم به حدی او را قبول داشتند که برای حل مشکلاتشان نزدش می رفتند. تمام سعی او بر این بود که ناامنیها را درآنجا روز به روز کاهش دهد تا مردم نسبت به دولت جمهوری اسلامی خوشبین باشند، در مراسم نماز جمعه ، همیشه سخنرانی می کرد و مردم را به حمایت از انقلاب و اسلام دعوت می کرد.
در بعد امنیتی هم به گونه ای عمل می کرد که ضد انقلاب دست از تهدیدات خود بردارند .زمانی که سپاه زرند از ایرانشهر خارج شد وضعیت شهر عادی بود و دیگر خبری از ناامنی و مشکلات قبلی نبود.
«بازگشت آرامش به سنندج»[44]
سالهای آغازین انقلاب بود، حزب کومله و دموکرات و برخی گروهکهای ضد انقلاب در غرب و شمال غرب کشور ،دست به اغتشاشاتی زدند تا بدین نحو دولت را در تنگنا قرار دهند.
به همراه جمعی از بچه های سپاه زرند و پابدانا از سمت سپاه کرمان به فرماندهی حمید عربنژاد برای پاکسازی سنندج و اطراف آن به کردستان اعزام شدیم. مابعد از ورود به کرمانشاه و توقف یک هفته ای در آنجا به خاطر اوضاع بدی که حاکم بود، با هلی کوپتر به سنندج وارد شدیم.
افراد اعزامی، پنجاه تا شصت نفر بودند.برنامه سپاه در بدو ورود ، پاکسازی سنندج از لوث وجود اشرار بود. به مدت یک هفته در پادگان سنندج ساکن شدیم و سپس به مقر باشگاه افسران رفتیم. این مقر ابتدا در دست ارتش بود که به سپاه واگذار شد. شهر به طور کامل در دست منافقین بود و مردم از آنها وحشت داشتند. ما در شهر کاملا در محاصره آنها بودیم .
شب و روز آرامش نداشتیم .در طول شب به سمتمان تیراندازی می کردند. یک شب ،من سرپرست گروه بودم ،حمید نزدم آمد. به محض ورودش ، تیراندازی شروع شد. یک تیر از کنار گوشم رد شد، در حالی که می خندیدم گفتم: این تیردنبال شما بود، اشتباهی به طرف من آمد
با این حرفم خندید، گرم حرف زدن شدیم ، او گفت: قبل از آنکه مدت ماموریتمان تمام شود باید پاکسازی را شروع کنیم. اگر کاری نکنیم باید فردای قیامت جوابگو باشیم.
از روز بعد پاکسازی شهر شروع شد، مقر ما وسط شهر بود، یک گروه از ترکها به شهر آمده بودند و در پادگان ،مستقر بودند.چون شهر کاملا در دست منافقین بود ،حمید نزد ترکها رفت و از آنها کمک گرفت . هر روز یک منطقه و یک خیابان را پاک سازی کردیم. نتیجه سه ماه استقرار سپاه زرند و حسن تدبیر حمید و جانفشانی بچه ها برگشتن آرامش و امنیت به شهر بود.

«پاکسازی جاده سنندج، مریوان»[45]
بعد از پاکسازی شهر سنندج ،نوبت به جاده های اطراف رسید.نیروهای ضد انقلاب در جاده های منشعب به شهر ،کمین زده بودند.اولین ماموریت سپاه ، پاکسازی جاده سنندج، مریوان بود که حمید، فرماندهی عملیات را بر عهده داشت.
از مریوان تا سنندج ، دو جاده وجود دارد ، یک جاده آسفالته که آن زمان در دست منافقین بود و در آن تردد نمی شد و یک جاده فرعی که از گردنه گاران – که گردنه ای بلند با پیچ و خم زیاد بود – عبور می کرد و به یک جنگل می رسید. در مریوان غذا به نیروهای نظامی و مردمی نمی رسید. ما چاره ای جز باز کرده جاده نداشتیم. قرار بود در عرض یک هفته امنیت پاسگاه ژاندارمری را که در ارتفاع بود ،برقرار کنیم و اوضاع را در دست بگیریم.
حمید، مسئول بچه های سپاه آنجا بود ،او با آقای رحیم صفوی، فرمانده عملیات غرب کشور و آقای صیاد شیرازی[46]، که از ارتش آمده بود ، از همان ارتفاعی که ما مستقر بودیم ، پاک سازی را شروع کردند ، سرانجام درگیری به نفع ما به پایان رسید و ستون ، با استقبال مردم مریوان ،وارد شهر شد.
حمید، آن روز نقش خوبی در عملیات داشت و توانست ضربات زیادی به منافقین بزند، تلفات آن روز ما به خاطر عملکرد او بسیار کم بود.
بعد از آن نوبت به پاک سازی جاده کامیاران سنندج رسید، حمید نوعی عملیات نظامی – پارتیزانی با طرح کلاسیک را پیشنهاد داد. با اینکه سلاح آنچنانی نداشتیم با درایت او موفق شدیم.
«گروهکها عددی نیستند»[47]
بعد از پیروزی انقلاب، هر دو به کار در سپاه پیوستیم ،نیمه دوم سال 58 بود که یک روز حمید نزدم آمد و گفت: حاضری با هم به تهران برویم؟
با تعجب گفتم: برویم آنجا چه کار کنیم!
گفت: بیا برویم سری بزنیم تا ببینیم اوضاع آنجا چگونه است.
چون اهل سفر و گشت و گذار بود ،دیگر چیزی نپرسیدم وبا او راهی تهران شدم. صبح زود بود که به تهران رسیدیم و به پادگان ولی عصر رفتیم، او داخل رفت و بعد از چند لحظه صحبت کردن برگشت. با هم به سمت جماران رفتیم . حمید ،نزد پسرخاله اش[48] که از اعضای بیت امام بود، رفت و من منتظرش ماندم تا آمد.
چون پاسدار بودیم و کارت شناسایی داشتیم، شب را در پادگان ولی عصر گذراندیم، داخل پادگان دفتری بود که متعلق به آقای هاشمی رفسنجانی بود، صبح زود من بیرون دفتر نشستم ،او داخل رفت و بعد از یک ساعت برگشت و گفت: حاضری با هم به ارومیه برویم؟
رفتارش به نظرم عجیب می آمد، در حالی که خیلی جا خورده بودم، گفتم: حمید! ارومیه چه کار داری؟
گفت: حالا بیا برویم!
سر شب بود که سوار اتوبوس شدیم و به سمت تبریز رفتیم،هنگام طلوع خورشید تبریز رسیدیم، روز را داخل شهر تبریز گشتیم و با فرا رسیدن شب،سوار اتوبوس شدیم و به سمت ارومیه حرکت کردیم . وقتی به مقصد رسیدیم، با نشان دادن کارتمان وارد سپاه آنجا شدیم و بعد از چند ساعت استراحت، بیرون آمدیم، حمید یک برگ ماموریت با خودش داشت اما در این مورد چیزی نگفت، من هم چیزی از او نپرسیدم. بعد از چند لحظه قدم زدن در شهر ارومیه گفت: بیا به محلی که ماشینها مسافر به سمت مهاباد می برند، برویم. با شنیدن اسم مهاباد، حس کردم که موضوعی در کار است که من از آن بی خبرم، به او گفتم: حمید! شهر مهاباد به دست کوموله و دمکرات است، آنجا جای خطرناکی است، برای چه کاری می خواهی به آنجا بروی؟! گفت: حالا بیا برویم ببینیم چه خبر است. قبل از رفتن به مهاباد، کیف و کارت شناسایی و دیگر وسایلمان را در سپاه ارومیه گذاشتیم و سوار یک ماشین شدیم و به سمت مهاباد، حرکت کردیم. بعد از روستای دارلک که نزدیک مهاباد بود، یک ایست بازرسی وجود داشت چون لباس تنمان، کت و شلوار بود و سروضعمان به پاسدارها نمی خورد، کسی به ما شک نکرد. وارد شهر مهاباد که شدیم شروع به قدم زدن در خیابانها کردیم. حمید همه جا را به دقت نگاه می کرد. اوضاع شهر خیلی خراب و به هم ریخته بود،اکثر مردم مسلح بودند و کوموله و دموکرات در اکثر محله های شهر،حضور داشتند. تا غروب، تمام شهر را گشتیم؛ حتی به کاخ جوانان هم سر زدیم. شب به ارومیه برگشتیم و خوابیدیم.با طلوع خورشید به استانداری ارومیه برگشتیم.حمید قصد داشت با معاون سیاسی استاندار،صحبت کند،من هم خواستم همراهش به اتاق معاون بروم که گفت:تو بیرون، منتظرمن بمان.
آنجا دیگر به یقین رسیدم که سرّی در کار است ،و من از آن بی خبرم، بعد از دو ساعت صحبت کردن با معاون سیاسی استاندار بیرون آمد و گفت: به کرمان بر می گردیم.
قبل از آنکه راهی کرمان شویم به من گفت: سید! قرار است پاکسازی، تامین و نگهداری شهر مهاباد را به بچه های سپاه کرمان بدهند.
فعلاً به کسی چیزی نگو، ما باید نیروهای اینجا و امکانات اینجا را به کار گیریم تا شهر را از دست گروهکها در آوریم.باید همه چیز را فراهم کنیم و به مهاباد بیاییم و در آنجا مستقر شویم ، سید! تو هم با ما به مهاباد می آیی؟
در حالی که با تعجب نگاهش می کردم گفتم: حمید! دیدی که اکثر مردم آنجا مسلح بودند ،آنها همه را می کشند.
گفت: نه، ما این اجازه را به آنها نمی دهیم ،گروهکها که عددی نیستند، بزرگتر از آنها را هم حریفیم، با خودمان نیرو می آوریم و شهر را می گیریم، گروهکهارا بیرون می کنیم و امنیت را به شهر باز می گردانیم.
وقتی پرده از رازش برداشت، تازه فهمیدم که چرا به این سفر آمده بود و به چه علت همه جا را به دقت می گشت و بررسی می کرد.
با هم به کرمان آمدیم، بعد از مدتی او با امکانات و نیرو عازم مهاباد شد و کاخ جوانان را به عنوان مقر سپاه انتخاب کرد، خودش فرمانده بچه های سپاه کرمان در مهاباد بود، شهید مهدی کازرونی را به عنوان فرمانده عملیات انتخاب کرد، شهید محمد طائی را برای کارهای فرهنگی و حسین رسا ایزدی را به عنوان مسئول پشتیبانی برگزید، تعدادی از بچه های زرند و خانوک هم در کنارش حضور داشتند.
«جلب اعتماد مردم»[49]
حمید ، علاوه بر آنکه مرد جنگ بود ، سعی می کرد از طریق اقدامات فرهنگی موثر، افراد ضد انقلاب را متحول کند و بر افراد بومی، تاثیر بگذارد و آنها را از گرایش به ضد انقلاب منع کند. در بُحبوحه درگیری های سنندج، روستایی در نزدیکی مقر سپاه بود که بچه های سپاه در آن ، رفت و آمد می کردند. او با برپایی نماز جماعت، این مسجد را فعال کرد.
به تدریج حمید به این نتیجه رسید که روزهای جمعه در نماز جماعتی که به امامت یکی از برادران اهل تسنن برپا می شد شرکت کند، او می گفت: ما باید در مسجد سخنرانی داشته باشیم.
حمید، در نماز جمعه ،حاضر می شد و بین دو نماز سخنرانی می کرد ،چکیده حرفهایش این بود: اگر به نظام رو کنید با شما همکاری خواهیم داشت، ما به شما امکانات می دهیم، مشکلاتتان را حل کنیم و به بچه هایتان خدمات فرهنگی می دهیم…
او خیلی زود توانست اعتماد مردم را جلب کند ،به همین منظور به وعده هایش عمل کرد که یکی از این وعده ها، دعوت چند طلبه برای آمدن به منطقه و ارشاد بچه ها بود.
«نبوغ نظامی»[50]
حمید نبوغ نظامی داشت و فرد باهوش و زیرکی بود ، به خاطر دارم که یک شب به وسیله پیشمرگان کُرد باخبر شدیم که تعدادی از عناصر ضد انقلاب در گوشه ای از شهر مهاباد جلسه دارند. آن شب یک گروه 12 نفره را تشکیل دادیم و از سمت مقر کاخ جوانان که محل استقرارمان بود به محل جلسه ضد انقلاب رفتیم . آنها که از همه جا بی خبر بودند با آغاز حمله ما غافلگیر شدند. آن شب آنها را تار و مار کردیم؛ در حالی که خودشان نفهمیدند از کجا ضربه خوردند.
وقتی خبر موفقیتمان را به حمید رساندیم ، او از این فرصت استفاده کرد و برای ضد انقلاب پیغام فرستاد که : ما در میان شما نیروی نفوذی داریم که به وسیله همین نیروی نفوذی از محل جلسه شما باخبر شدیم و از خجالتتان در آمدیم.
این پیغام حمید کار خودش را کرد، گروهکهای ضد انقلاب با خودشان درگیر شدند و اعتمادشان نسبت به هم سلب شد. دیگر شهر برایشان ناامن شده بود و جرات عرض اندام نداشتند.
«تدابیر کارساز فرمانده ای مدبر»[51]
سال 59 فرمانده سپاه کرمان[52] به حمید ،ماموریتی دشوار داد، ماموریت آزادسازی تامین و نگهداری شهر مهاباد.
حمید سی و پنج نفر از بچه ها را انتخاب و سازماندهی کرد، این افراد از نخبگان سپاه بودند .روانه تهران شدیم، در حالی که تعداد زیادی سلاح و مقداری آذوقه همراهمان بود. به تهران که رسیدیم، دو روز در پادگان ولی عصر ماندیم تا از آنجا عازم ارومیه شویم، عده ای از برادران سپاه می گفتند: شما یا باید هوایی به مهاباد بروید و یا با کمک نیروی زرهی ارتش حرکت کنید.
رفتن ما چهار روز عقب افتاد چرا که منتظر اعلام آمادگی ارتش بودیم. عاقبت لحظه موعود فرا رسید و قرار شد که با هلی کوپتر ارتش پشتیبانی شویم. در لحظه حرکت حمید در جلوی ستون سوار بر جیپی بود که یک قبضه تفنگ 106 میلی متری روی آن قرار داشت.
تا سه راه نقده بدون هیچ پیشامدی رفتیم از آنجا به بعد حالت رزمی به خود گرفتیم.
ماشینها با فاصله از هم می رفتند و بین هر چند خودرو یک نفر بر زرهی حرکت می کرد یک یا دو هلی کوپتر کبری هم این ستون را پشتیبانی می کردند. در نزدیکی مهاباد صدای تیر می آمد.
دشمن با کلانشیکف به ما حمله کرد، ستون متفرق شد به هر صورت بود، خود را تا نزدیک مَدخل مهاباد رساندیم. آنجا متوجه شدیم جاده بسته است وچند تانک منهدم شده مانع عبور و مرور شده بودند.
حمید گفت: اگر با ستون برویم ممکن است مورد هدف قرار بگیریم.
منطقه کوهستانی و پر از گل و لای بود. به دستور او از کوهستان و مسیر مالرو حرکت کردیم و وارد مهاباد شدیم. شهر چهره ای جنگ زده داشت، مغازه ها بسته بودند و همه جا تعطیل بود، عده زیادی شهر را ترک کرده بودند، آنها هم که مانده بودند در تصمیم گیری مُردد بودند و نمی دانستند به سمت چه گروهی بروند.
شب اول در سالن سینما خوابیدیم. نقش حمید، لحظه به لحظه بیشتر مشخص می شد. او از هر کس، تخصصش را می پرسید و بر اساس آن، مسئولیت ها را تقسیم می کرد. بعد از آن زمینه آموزش دیدن نیروها را فراهم کرد. هر صبح بچه ها را به ورزش وا می داشت و سپس به آموزش های چریکی می پرداخت.
بعد از چند روز که سپاه راه افتاد او گفت(( باید مقر بزنیم)) پنج مقر در نقاط حساس شهر زده شد؛ در حالی که شهر هنوز پاکسازی نشده بود و درگیریهای پراکنده به چشم می خورد.
سپاه راه های ورودی و خروجی شهر را تحت کنترل در آورد. به دستور او پستهای بازرسی برای کسانی که قصد ورود به شهر و یا خروج ازآن را داشتند، برقرار شد تا به این ترتیب رفت وآمدها کنترل شود. این شهر آشفته حتی فرمانداری برای سرو سامان دادن به اوضاع نداشت. حمید در جلسه ای یکی از اعضای سپاه پاسداران کرمان[53] را به عنوان فرماندار شهر انتخاب کرد.
حمید که به دنبال نزدیک شدن به مردم و جلب اعتماد آنها بود، تدابیری کارساز اندیشید .از آنجا که شهر حالت جنگ زده داشت و به علت تعطیلی بازارها و مغازه ها مردم از لحاظ مواد غذایی و آذوقه در مضیقه بودند، او با تشکیل دفترچه های اقتصادی و توزیع کالاهای اساسی مثل آرد، برنج، روغن، شکر و سوخت در بین اهالی شهر آنها را از خطر قحطی و گرسنگی نجات داد و بیمارستان شهر را از خطر سقوط و نابودی در امان نگهداشت.
او امنیت افراد انقلابی و مذهبی ای را که با سپاه همکاری می کردند، تضمین کرد. به امر او مسئول هر اداره و سازمانی موظف شد ارگان تحت امرش را بازسازی نماید. نتیجه این کار، اخراج عناصر ضد انقلاب از این نهادها و ضبط سلاحهای زیادی بود.
او که معتقد بود برای برقراری امنیت و جلب اعتماد مردم باید هر کاری کرد، با نیروهایش زباله های شهر را تخلیه می کردند تا امکان زندگی بهتر و سالم را برای مردم، فراهم کنند. نتیجه تمام تدابیر کار ساز او نزدیک شدن به مردم بومی بود. آنها کم کم سپاه را پذیرفتند. او گروههای اطلاعاتی بین اهالی شهر را زیاد کرد و آنها که به سپاه اعتماد کرده بودند با دادن اطلاعات در دستگیری عناصر ضد انقلاب نقش موثری داشتند.
تمام این دستاوردها نتیجه تدابیر کارساز فرمانده ای مُدبر و دوراندیش، مثل حمید بود.
«بازگشایی جاده مهاباد،میاندوآب»[54]
روزی مامور شدیم جاده مهاباد به میاندوآب را باز کنیم. یکی از تیپهای ارتش مامور شد از سمت میاندو آب به طرف مهاباد، حرکت کند، ما هم مامور شدیم از سمت مهاباد به میاندوآب برویم و در محل «تلخاب» که مرکز حزب دموکرات بود به هم برسیم ما تا روبروی تلخاب رفتیم، اما خبری از نیروی مقابل نبود. دو روز، آنجا ماندیم. بعد از تماس متوجه شدیم که تنها سه کیلومتر بین ما و برادران ارتشی فاصله است و برای رسیدن به آنهاباید از داخل یک جنگل مصنوعی عبور می کردیم. تصمیم گرفتیم به پاکسازی بپردازیم، با گذاشتن تامین حرکت کردیم. سوار یک خودروی استیشن شدیم. یکی از برادران، رانندگی را به عهده داشت.
حمید دست راست، نشسته بود و من هم پشت سرش بودم. برای الحاق به نیروی های ارتشی پیش رفتیم و ستون هم که شامل هفت خودرو بود. دنبال ما راه افتاد.
در کیلومتر اول اتفاقی نیفتاد.در کیلومتر دوم ،درست هنگامی که گوشی بیسیم در دست حمید بود و او در حال تماس گرفتن با نیروهای عقب وتوپخانه بود، ضد انقلاب خودروی ما را از داخل جنگل، با شدت تمام به رگبار بست.
چند گلوله به ماشین اصابت کرد و سقفش با رگبار کلانشیکف از هم دریده شد ، اما حمید بدون آنکه دچار لکنت شود، همچنان خونسرد در حال صحبت کردن با بیسیم بود. ما در کمین دشمن ،گرفتار شده بودیم ،در فاصله 60 ،70 متری خود آتش دهانه تیرباری را می دیدیم که بی امان به سویمان شلیک می کرد.
حمید این گونه مواقع بر اعصابش مسلط بود، رانند را آرام کرد وبه او کمک کرد تا ماشین را به جای امنی هدایت کند.
در همین حال، آتش توپخانه خودی با نشانه هایی که حمید داده بود ،دقیقاً سنگر دشمن را نشانه رفت.سرانجام ما توانستیم با آرامش و درایت او ستون را به سلامت از مهلکه بیرون ببریم.
«مبادا بیگناهی را بزنید!»[55]
روزی از طرف حزب منحله دموکرات اطلاعیه داده شد که در فلان ساعت و فلان جا حمله می کنیم. حمید گروه ضربت را تشکیل داد و گفت: راه بیفتیم.
برف سنگینی آمده بود. می بایست ورودی بوکان به شهر را می بستیم از ساعت نه تا یک و نیم شب ، زیر پُل نشستیم. حمید می آمد و به ما سر می زد و گاهی با بیسیم ،تماس می گرفت تا از اوضاع ،مطلع شود، هر بار تاکیدش بر این بود که مبادا بیگناهی را بزنید، فردای قیامت نمی توان جوابگو بود.
سرمای شدیدی بود، کف پوتینهایتان به زمین چسبیده بود. انگشتهایمان چنان از سرما کرخ شده بود که نمی توانستیم ماشه سلاحمان را بچکانیم .در همین حین، سایه چند نفر پیدا شد ،با بیسیم به حمید که کمی دورتر از ما مستقر بود، اطلاع دادیم، گفت: نزنید ! تا مطمئن نشده اید، نزنید،ممکن است عابرهای معمولی باشند.
حمید، برای بررسی اوضاع از پل بالا رفت و روی جاده ،کمین کرد ،وقتی مطمئن شد همان هایی هستند که منتظرشان بودیم، رگبار اولی را خودش زد. درگیری شدت گرفت .بعد از چند لحظه، سکوت و خاموشی همه جا را فرا گرفت.تنها صدایی که گاهی این سکوت را می شکست،صدای خشخش برف زیر پایمان بود. سه نفر هلاک شدند و یک نفر دستگیر شد و بقیه گریختند. به مقر برگشتیم، در حالی که به تدبیر فرمانده خود، مومن تر شده بودیم.
«جدیت در حین عملیات»[56]
حمید بسیار تمیز و خوش پوش بود، و دائم لبخندی گوشه لب داشت؛اما همین فرد خوش اخلاق در جریان عملیات دیگر با کسی شوخی نداشت.
یک روز برای انجام عملیاتی راهی منطقه ای کوهستانی شدیم. در بین راه، سر پیچی رسیدیم که ارتفاعی بر آن مسلط بود. ناگهان حمید با تحکّم ، راننده را وادار به توقف کرد.بچه ها را از ماشین بیرون کشید و گفت: شما بقیه راه را پیاده بروید و شما ها هم از راه میان بر بالا بروید و دشمن را نابود کنید.
آن موقع بود که متوجه خطری که تهدیدمان می کرد، شدیم، ساعتی بعد که دشمن تار و مار شد، بار دیگر لبخند بر لبانش نشست و با بچه ها مشغول شوخی و بگو بخند شد.
«قدرت نفوذ»[57]
ماه اول حضورمان در مهاباد بود ، سپاه در مکانهای مختلف شهر ، مقر زد.یک روز هر دو گروه دموکرات و کومله با پایگاه واقع در میدان آرد ،حمله کردند.تعداد نیروهای ما بیست و دو نفر بود که در این حمله دو شهید و هفت مجروح دادیم. به کمک ارتش نیاز داشتیم. فاصله بین مقر ما تا ارتش ،تنها یک خیابان بود. حمید به سمت مقر ارتش رفت وبا قدرت نفوذی که روی آنها داشت توانست قانعشان کند که با شلیک گلوله 106 و خمپاره 120 دشمن را به شکست بکشانند. اگر او این کار را نکرده بود ،تمام بچه ها به شهادت می رسیدند.
روز بعد خبر رسید که دشمن، چهل و پنج نفر تلفات داده است.
«شایعه کار ساز»[58]
حدود چهار ماه از حضورمان در مهاباد می گذشت که روزی یکی از بچه ها خبر داد، یک نفر از نیروهای خودی به دموکراتها پیوسته و به آنان گفته که قرار است روی منطقه شان عملیاتی انجام شود.
دموکراتها هم او را به روستای سید آباد و لاچین برده اند و برایش جشن گرفته اند. بعد با او مصاحبه رادیویی انجام داده اند و سر و صدای زیادی راه انداختند.
حمید با خونسردی گفت: مهم نیست. حالا که عملیات لو رفته است، آن را عقب می اندازیم و همه جا شایعه می کنیم همان طور که آن دفعه ،یک نفر را فرستادیم تا فرمانده عملیاتی قبلی حزب دموکرات را به درک واصل کند.این بار هم یکی را فرستادیم تا رهبران تازه حزب منحله دموکرات را بکشد.
بچه های اطلاعات خیلی زود، شایعه را در شهر پخش کردند، شایعه ای که کارساز بود دو روز بعد متوجه شدیم که حزب به آن پناهنده شک کرده و ابتدا او را زندانی و سپس اخراجش کرده اند.
«پیش مرگان کرد»[59]
او به عنوان فرمانده سپاه مهاباد ،طرح جمع آوری نیروهای بومی مومن و انقلابی را پیاده کرد.
یکی از این گروه ها عشایر منگور بودند که توسط مخالفان نظام و دموکراتها سرکوب و به گوشه و کنار روستاها رانده شده بودند.
حمید با تدبیری خاص، گروههای کردِ مسلمان و پیش مرگان کُرد را تشکیل داد که گروه پیش مرگان کرد از بچه های ایل منگور بودند.
آنها که دل خوشی از دموکراتها نداشتند با سپاه همکاری کردند و اطلاعات زیادی در اختیار بچه های سپاه گذاشتند؛اطلاعاتی که برای دستگیری و ضربه زدن به دشمن بسیار مفید بود.
«نیروی سپاه، ترس نمی شناسد»[60]
در یکی از عملیاتها یکی از نیروهای کُردمان را از دست دادیم.حمید که تصمیم گرفته بود برایش مراسم تشییع بگیرد، گفت: یک ماشین لندرور را گل بزنید، نوار قرآن بگذارید وداخل شهر بچرخید و اعلام کنید که ساعت دو بعد از ظهر در مسجد جامع سخنرانی است.
امرش اطاعت شد، ساعت دو بعد از ظهر، خودش آمد و برای جماعتی که در مسجد حاضرشده بودند، سخنرانی کرد .این سخنرانی سیاسی برای توجیه کردن حزب منحله دموکرات و کومله بود.وقتی که زمان تشییع جنازه فرارسید عده زیادی حرکت کردند و شعار مرگ بر دمکرات،مرگ برکومله را سردادند.
ناگهان صدای تیراندازی آمد ؛ تیراندازی ای که ظاهراً به اشتباه،صورت گرفته بود. همین موضوع باعث شد که یکباره جمعیت به هم بریزند و دستها به سوی ماشه تفنگها برود و بارش گلوله آغاز شود.
صدای جیغ و فریاد فضا را پُر کرده بود. جماعتی به زمین ریختند، عده ای فرار کردند و گروهی باقی ماندند؛ اما حمید کسی نبود که به سادگی از این قضیه بگذرد، او معتقد بود که احزاب منحله باید متوجه شوند که نیروی سپاه، ترس نمی شناسد ،برای همین فریاد زد: برگردید و جنازه را بردارید.
در شرایطی که هر لحظه امکان درگیری بود. برگشتیم و جنازه را تا گلزار شهدا مشایعت کردیم.
بعد از این جریان تعداد زیادی ازپیشمرگان عشایر که حدود 1300نفر بودند و از حزب دموکرات ضربه خورده بودند، از آنها جدا شدند و با خانواده هایشان به سپاه پیوستند.
«رمز پیروزی»[61]
روزی برایش خبر آوردند که تعدادی از دموکراتها به روستای «سید آباد» حمله کرده اند و چند نفر از مردم و پیشمرگان کرد را به اسارت گرفته اند.
او مرا سراغ چند نفر از بچه های اطلاعات فرستاد، وقتی با آنها نزدش رفتم، گفت: بروید، تحقیق کنید و ببینید وضع روستا چگونه است؟
آنها رفتند و خبر آوردند: روستا آلوده است، دموکراتها در آن مستقرند و پایگاه زده اند. در قسمت جنوب آن هم مردم زندگی عادی خود را دارند و…
حمید، بچه ها را سازماندهی کرد. ساعت یازده صبح بود که آنها حرکت کردند؛ در حالی که حمید، همراهشان نبود. از طریق بیسیم نخستین درگیری آنها که تا پنج بعد از ظهر طول کشید و به محاصره انجامید، باخبر شدیم.
حمید برای نجات بچه های در محاصره چند نفر را صدا زد و گفت: برای کمک به آنها … حرکت!
روستا بالای تپه بود و راه ورودی از کف تپه می گذشت ،هوا برفی بود. وقت اذان بود که راه افتادیم.
درهنگام رفتن دیدم حمید به پشت بر می گردد. خم و راست می شود وباز می دود. این کارش تعجبم را برانگیخت بود. خودم را به او رساندم و گفتم: اتفاقی افتاده؟ دشمن پشت سرمان است؟
دنبال چیزی می گردی؟
گفت: معلوم نیست که فرصتی در پیش باشد، چون وضو داشتم از فرصت استفاده کردم و نمازم را خواندم!!!
عاقبت به محل مورد نظر رسیدیم او برای حفاظت اطلاعات عملیات، راههای خروجی و ورودی روستا را بست، از آنجا که توان جسمی بالایی داشت، خودش همه پستیها و بلندیها، چشمه های پایین دره، بالای تپه، داخل روستا، بالا و پایین ساختمانها و داخل مسجد را با دقت بررسی می کرد، بدون آنکه ذره ای خسته شود. سرانجام بچه ها را بدون کوچکترین تلفاتی نجات دادیم و هشت نفر از افراد دشمن را دستگیر کردیم و به مقر برگشتیم.
یکی از رموز پیروزیش در این عملیات، آشنایی قبلی او با منطقه کرستان و نحوه عملکرد کردها بود. او می دانست آنها کجا هستند، از کدام سمت فرار می کنند، چه کسی و به چه شکل به آنها خبر می دهد، چه زمانی برویم که غافلگیر نشویم؟ او از همه این مسائل به خوبی آگاه بود.
«اگر این روزها شهید شویم…»[62]
یک روز با حمید در مراسم تشییع یکی از شهدای خانوک شرکت کرده بودیم . هنگامی که جنازه را تا گلزار مشایعت می کردیم، حمید نگاهی به تابوت شهید که با افتخار و سربلندی، روی دست مردم به سمت خانه ابدیش می رفت کرد و گفت: ((آقا مهدی! باید این روزها در میدان جنگ شهید شد ،اگر این گونه شود ارزش دارد ، وگرنه مثل مرغی می مانیم که یک گوشه می میمرد وفراموش می شود)).
«مُنجیِ من»[63]
در اوج درگیری با دموکراتها روزی وارد روستایی شده بودیم که حمید، متوجه شد گلوله ای به خانه ای خورده که در آن بچه ای است. او با عجله رفت و پسر بچه را از اتاقی که نیمه مخروبه شده بود، بیرون آورد و چند ساعتی بچه را نزد خودش نگه داشت. بعد او را به کسی سپرد تا مراقبش باشد.
چند سال از این ماجرا گذشت. روزی به فردی به نام «محمد کرد» که از بچه های مهاباد بود، برخورد کردم. او برایم تعریف کرد که: من ، مسئول سازماندهی دانش آموزشی مقاومت سپاه بودم. روزی در مدرسه ای عکس حمید را به دیوار زدم. دو روز بعد که به دفتر رفتم ، جای عکس خالی بود. بعد از پیگیری کردن، متوجه شدم عکس را دانشجویی که سال دوم پزشکی ومعلم آن مدرسه بود،برده است. او را که دیدم، علت را پرسیدم ، گفت:« روزی صاحب این عکس، مرا از داخل خانه ای که مورد هجوم قرار گرفته بود نجات داد، او منجیِ من است. سالها اسم این فرد را نمی دانستم و خیلی دوست داشتم بدانم که کیست. وقتی این عکس را دیدم و فهمیدم صاحبش شهید شده است. ناجی خود را شناختم ،اما افسوس که …»
گریه دیگر به او مجال صحبت کردن نداد و اشکها بی وقفه از چشمانش سرازیر شدند و بر گونه هایش غلتیدند.
«عملیاتی در اوج سرما»[64]
روزهای سخت مهاباد، مصادف با اوایل انقلاب بود. ارتش بر کوهها و دره های کردستان مسلط بود، اما با فرماندهی بنی صدرخائن، یاری رسانی آنها به سپاه کم بود. از طرفی حضور حزب دموکرات و کومله و احزاب گوناگونی که مثل قارچ سربر می کشیدند و مسلح می شدند اقامت در منطقه را مشکل کرده بود.
چادر سیاه شب بر همه جا سایه گسترانده بود که حمید دستور داد: بلند شوید، لباس کردی بپوشید اسلحه بردارید و راه بیفتید.
گفتیم: کجا؟
گفت: اول جاده بوکان دشمن کمین کرده در حالی که عده ای از فرماندهان ارتش و سپاه در حال آمدن هستند.
آماده شدیم و حرکت کردیم شب بود از کنار رودخانه گذشتیم حمید دوربین «دید در شب » داشت و پیشاپیش ما جلو می رفت. هوا بسیار سرد بود. در آن سرمای استخوان سوز به هر زحمتی بود به نزدیکی ورودی جاده بوکان رسیدیم. سر راهمان تپه ای بود که بالای آن مقری وجود داشت، حمید به فرمانده مقر گفت: ما به اول ورودی جاده می رویم. وقت برگشت، یک گلوله منور برایتان می زنیم. این رمزی باشد بین من و شما حواستان باشد که تیراندازی نکنید.
فرمانده مقر قول داد که حواسش به همه چیز باشد. کمی که پیش رفتیم، حمید گفت: انگار یک کمین هم پشت سر داریم!
ارتفاع برف تا زانو می رسید و هوا عجیب سرد بود. در نقطه ای که کاملا به راه ورودی احاطه داشت، مستقر شدیم.
یک ساعت… دو ساعت… سه ساعت… سرما بیداد می کرد. پنجه هایمان یخ زده بود؛ اما صدای فرمانده دلمان را گرم می کرد او میگفت: و ان یکاد بخوانید، قل هو الله … بخوانید.
کم کم لبهایمان هم از شدت سرما از هم باز نمی شدند، او گفت: توی دلتان بخوانید.
لحظات به کندی می گذشت که صدای حمید، بلند شد او در حالی که نیم خیز شده بود و توی دوربین نگاه می کرد، گفت: آماده شوید از پایین دره دارند می آیند.
ناگهان یکی از بچه ها برخواست و شروع به تیراندازی کرد. با این حرکت، حمید برآشفته از جا جست و تفنگ را از دستش گرفت وگفت: چه کار کردی پسر؟ فراریشان دادی.
بعد توی دوربین نگاه کرد و گفت: بله، پا به فرار گذاشتند برویم دنبالشان، در حال تعقیب آنها از این شیار به آن شیار بودیم که حمید فریاد زد، ایست! برگردید.
گفتیم: تا اینجا که آمده ایم بگذارید کمی جلوتر برویم.
او گفت: بی فایده است، از شیاردیگر، راه به رویمان بسته می شود آنها بر ما مسلط می شوند.
راه رفته را برگشتیم، مدتی طول کشید که به مقر سر راهمان برسیم، حمید گفت: یک منور بزنید!
در همین حین ناگهان از روی تپه به سوی ما شلیک شد.حمید گفت: نگفتم یکی هم در بالا کمین کرده است؟ از راه انحرافی برویم.
در میان برف و یخ دو ساعت تمام راهپیمایی کردیم. عاقبت از کنار رودخانه به مقر اصلی که در شهر بود رسیدیم. اذان صبح بلند شد. خستگی و سرما توانمان را گرفته بود؛ اما صدای حمید، خواب و خستگی را از دل و جانمان دور کرد، او گفت: اول نماز، بعد چاشت.
ساعتی بعد دور هم نشسته بودیم و با لذت صبحانه می خوردیم.
«مثل دوست»[65]
هر وقت با نیروهای تحت امرش تنها بود، با آنها مثل یک دوست صمیمی برخورد می کرد، به گونه ای که کسی حاضر نبود او را تنها بگذارد و برود.
لیستی تهیه کرده بودیم که طبق آن هر وعده دو نفر مسئول آشپزی بودند. با وجود آنکه فرمانده بود اسم خودش هم در این لیست بود هنوز دست پخت خوشمزه اش را فراموش نکرده ام.
گاهی صبح زود او را می دیدیم که مشغول شستن سرویس های بهداشتی بود.
«روزنه ای به امید»[66]
روزی قرار بود از کرمان برایمان نیرو برسد، شنیده بودیم که جاده مهاباد بسته است وهیچ نیرویی نمی تواند تردد کند. حمید با سپاه ارومیه تماس گرفت و خواست که چند دستگاه کامیون در اختیار بچه ها گذاشته شود تا آنها از راهی که در حوالی مهاباد بود واز بالای سد می گذشت خود را به مقصد برسانند. وقتی که نیرو به این شکل وارد مهاباد شد، دشمن شوکه شده بود. آنها باور نمی کردند اینطوری ضربه بخورند. مخصوصا که بچه ها در مقر کاخ جوانان سابق شهر مستقر شدند و به تیراندازی آنها پاسخ شایسته ای دادند.
مدتی گذشت؛ دشمن نیروی خود را بسیج کرد و مقر باشگاه افسران را که در دل شهر بود محاصره کرد. درگیری و کشمکش بین ما و دشمن تا سه هفته طول کشید، به گونه ای که جنازه پیشمرگان کردی که شهید شده بودند در اطراف پراکنده بود و برای ما امکان اینکه آنها را به جایی دیگر منتقل کنیم، وجود نداشت. به ناچار شبها کنارشان می خوابیدیم، دشمن با پرتاب موشکهای «دراگون» و موشکهایی که از پادگان مهاباد سرقت کرده بود اجازه هیچگونه تحرکی را به ما نمی داد.
تقریباً نومید شده بودیم؛ اما بار دیگر حمید با برنامه ریزی خود روزنه ای از امید به رویمان گشود و بچه های رزمنده را یاری داد. تا آنجا که توانستیم محاصره را بشکنیم و دشمن را وادار به عقب نشینی کنیم.
«حفظ اموال سیاه»[67]
حمید علاوه بر آنکه مرد جنگ بود و تمام کارهایش را از روی نظم و برنامه انجام می داد، در حفظ اموال سپاه هم بسیار کوشا بود.
به خاطر دارم که یک جیپ بود که روی آن تفنگ 106 قرار داشت. این جیپ خراب شده بود.
بچه ها گفتند: از رده خارج شده است، بگذاریمش کنار و خلاص!
حمید که شاهد گفتگوی بچه ها بود گفت: تا جیپ دیگری از ارومیه یا سپاه کرمان برسد، چند ماه طول می کشد، تعمیر آن را بگذارید به عهده من.
او بلافاصله مشغول بازرسی جیپ شد و بعد از پایین آوردن موتور آن لیستی از وسایل مورد نیاز را تهیه کرد و دستور آماده کردن آنها را داد. بعد از آن خودش در ساعات بیکاری به تراشکاری بعضی از قطعات موتور پرداخت و سرانجام بعد از یک هفته آن را راه انداخت.
جیپ که راه افتاد؛ در حالی که سوار بر آن شده بود تا برای گشت زنی برود گفت: از قدیم گفته اند، هر چیز که خار آید یک روز به کار آید
«هر کسی را بهر کاری ساختند»[68]
بنی صدر شایعه کرده بود که سردار عربنژاد در منطقه سَرِ خود و بی محابا افراد دستگیر شده را اعدام می کند، در حالی که واقعیت چیز دیگری بود.
روزی عده زیادی از افراد حزب دموکرات و کومله دستگیر شده بودند و قرار بود محاکمه شوند حمید به قم رفت و رئیس دادگاه انقلاب آنجا را با خودش به مهاباد آورد تا جلسه دادگاه را تشکیل دهد. خودش حاضر نبود در این مورد دخالت بکند، چون عقیده اش بر این بود که : هر کسی را بهر کاری ساختند.
به خاطر دارم که یکی از بچه ها دچار تخلفی شده بود. او را محاکمه کردند. در جلسه محاکمه اش، حمید و چند نفر دیگر حضور داشتند. صحبتهای فرد خطاکار به سختی ما را عصبانی کرده بود؛ اما حمید با صبر و حوصله تا دقایق آخر به سخنان محکوم گوش داد ودر آخر تنها حکم به اخراجش از سپاه مهاباد داد و او را به دادسرای کرمان سپرد.
حمید هرگز حاضر نبود خودش برای خطاکاران و آنهایی که دستگیر می شدند حکم صادر کند واین کار را به حاکم شرع می سپرد.
«احساسات انسانی اثرگذار»[69]
روزها به سرعت اما به سختی می گذشت، سختی از این نظر که ضد انقلاب از اهداف خود دست نمی کشید. گاه خط و جایگاه دشمن مشخص است و مبارزه کردن با او آسان؛ اما هنگامی که دشمن جایگاه خود را در میان مردم انتخاب و خود را میانشان پنهان کند حمله کردن و جنگیدن دشوار می شود. با این حال با برنامه ریزی درست حمید، پاکسازی محله به محله را ادامه دادیم و طوری عمل کردیم که هم خودمان از شر وجود آنها خلاص شویم و هم مردم، برنامه ریزی به گونه ای بود که هیچ وقت هیچ کدام از ما به تنهایی وارد خانه ای نمی شدیم. به خاطر دارم که یکبار زمانی که برای پاکسازی وارد خانه ای شدیم، حدود یک کیلو طلا پیدا کردیم. حمید هم که با ما بود گفت: به هیچ وجه به آنها دست نزنید.
شاید اگر هم نمی گفت کسی به طلاها دست نمی زد؛ اما حضور جمع باعث می شد کوچکترین شعله وسوسه ای هم خیلی زود خاموش شود.
همیشه می گفت: درست است که هرچه مصادره شود، جزو بیت المال محسوب می شود، اما مهمتر از این مسئله عدم ظلم و اجحاف به مردم است، یادتان باشد که به هیچ وجه با کفش روی فرشهای مردم نروید.
روزی در حال بازرسی خانه ای بودیم که به جهیزیه دختری برخوردیم. حمید که با ما بود چند بار با تاکید گفت: مواظب باشید با جابه جاکردن وسایل چیزی صدمه نبیند.
این احساسات انسانی در شرایطی که در شهر خشونت بیداد می کرد و در شرایطی که هر لحظه ممکن بود از زاویه ای خود ما هدف قرار بگیریم خیلی اثر گذار بود.
آن روز نه ظروف چینی را شکستیم و نه چینی نازک دل آن دختر را ترک انداختیم و این درسی شد برای ما تا در برخوردهای دیگر هم روابط انسانی را در نظر بگیریم.
«قدرت درایت بالا»[70]
او بسیار خونسرد و با متانت بود و در سخت ترین شرایط با روحیه ای قوی به نیروهای تحت امرش کمک می کرد.
روزی جمعی از نیروهای ما روی تپه ای به محاصره دشمن در آمده بودند، وضعیت به گونه ای بود که دشمن آنها را هم از روبرو و هم از پشت سر با تیر می زد. جمعی با فرماندهی او حرکت کردند تا بچه ها را از این مهلکه نجات دهند.
کنار تپه که رسیدیم او گفت: بچه ها روی تپه گیرافتاده اند، دشمن هم از همه طرف به آنها احاطه دارد و چند نفر هم زخمی شده اند، یک نفر با من بیاید تا به آنجا برویم و ضمن آوردن زخمی ها بچه ها راپشت سنگلاخ ها جا دهیم تا بتوانیم با هلی کوپتر و آتش خمپاره دشمن را بکوبیم.
من با او همراه شدم هنگام بالارفتن از تپه، تیر به دستش خورد و زخمی شد ولی به روی خودش نیاورد و به راهش ادامه داد. به بالای تپه که رسیدیم بچه ها از دیدنش روحیه گرفتند. او آنها را پشت سنگلاخ ها در جهات مختلف مستقر کرد و گفت: خشابهایتان را پُر کنید مهمات داریم و با خیال راحت شلیک کنید.
خودش هم از همانجا با بیسیم هلی کوپتر را هدایت کرد، هلی کوپتر هم آتشی دقیق روی مواضع دشمن ریخت.
چند دقیقه بعد با هدایت خوب او حلقه محاصره شکست و دشمن که پشت سرما قرار گرفته بود خودش در حلقه محاصره قرار گرفت و تلفات سنگینی داد. او تا لحظه آخر اجازه نداد کسی از مجروح شدنش باخبر شود. بعدها او به خاطر موقعیت سوق الجیشی تپه دستور داد در آنجا یک پاسگاه و مقر دائمی احداث کردند.
«دشمن را باید از رو برد»
روزی حمید تقاضای مرخصی کوتاهی کرد و به کرمان رفت. با رفتن او مسئولیت گردن من افتاد.
دموکرات و کومله که متوجه شدند سردار عربنژاد در منطقه نیست فرصت را مغتنم شمردند و تمام نیروهایشان از سردشت، میاندوآب، نقده و اطراف مهاباد، به مهاباد کشاندند و اطلاعیه دادند که از 12 تا 22 بهمن شهر مهاباد را می گیرند.
در این شرایط حمید نبود و من با نگرانی با فرمانده عملیات سپاه مهاباد[71] ، صحبت کردم . او گفت: نمونه این اطلاعیه را قبلا هم داده اند و هیچ غلطی نکرده اند.
این حرف از نگرانیم کم نکرد، فکر کردم تعدادی نیرو جذب کنم و یا تعداد پایگاه ها را کمتر کنم. به همین منظور از اهواز نیرو درخواست کردم. در جوابم گفتند: نیرو نداریم چون آنها را باید به اهواز و سوسنگرد بفرستیم.
مستاصل مانده بودم که چه کنم، جای خالی حمید را هر لحظه بیشتر حس می کردم. ما تنها 230 نفر نیرو داشتیم با هشت مقر مسئولیت خیلی برایم سنگین بود، با خودم گفتم: اگر از دماغ کسی خون بیاید، سخت مسئولم. در همین حین حمید زنگ زد.
بعد از سلام و احوالپرسی با التماس گفتم: حمید!دردت به جانم، همین قدر که من مسئولم، تو دو برابر مسئولی
گفت: چطور؟ چی شده؟
گفتم: الان اوج خطر است، با کرمان تماس گرفتم نیرو نمی فرستند، با سپاه ارومیه تماس گرفتم گفتند خودمان مشکل داریم. با تبریز تماس گرفتم خبری نشد، با…
او حرفم را قطع کرد وگفت: بسیار خوب، آمدم، آمدم.[72]
آن شب اولین شبی بود که آرام خوابیدم، آن هم بعد از سه شب بیخوابی، عامل این بیخوابی هم دلشوره بود و هم سر و صدای تخت خوابهای بچه ها، آنها روی تختهای فنری می خوابیدند وبا هر تکانی، سر و صدای وحشتناکی ایجاد می شد که اعصاب تحریک شده ام را بیشتر به هم می ریخت، حالا متوجه شده بودم که چرا حمید، روی تخت نمی خوابید، او اهل نماز شب بود، برای همین آهسته وسبک پا از جا برمی خواست وضو می گرفت و به نماز می ایستاد درواقع به گونه ای عمل می کرد که سر و صدا ایجاد نکند.
وقتی که از کرمان به مهاباد رسید ،گفت: موقع آمدن روستایی سر راهم بود که دشمن در آنجا مقر زده بود و زیادی ابراز وجود می کرد، بچه ها را آماده کن! گفتم: در این موقعیت که شهر هنوز ناامن است؟
گفت: بله دشمن را باید از رو برد.
مجهز شدیم و راه افتادیم، ساعت چهار صبح بود که به محل مورد نظر رسیدیم و آنجا را محاصره کردیم. درگیری سختی پیش آمد، اما بعد از یکی دو ساعت دشمن حلقه محاصره را شکست و نیروهای دو طرف درگیرشدند.
جنگ تن به تن آغاز شد، از چهار و نیم صبح تا هفت شب درگیری ادامه داشت، وضعیتی آشفته پیش آمده بود، حمید دستور داد: نیروها را به عقب بکشید
بیسیم کوچکی دستم بود، حرفش را تکرار کردم. بچه ها عقب کشیدند عده ای شهید شده بودند حمید خواستار آوردن شهدا بود، گفت: باید آنها را عقب بیاوریم.
گفتم: در این شرایط؟
صدای فریادش در گوشم پیچید: چرا متوجه نیستید؟ دشمنی بعداً کلی تبلیغ می کند.
سپس به چند نفر گفت: لباس کردی بپوشید و آنها را بیاورید.
تعدادی از بچه ها با وجود خستگی زیاد لباسشان را عوض کردند و برای آوردن شهدا رفتند.
شب شده بود، خستگی رمق همه را گرفته بود؛ اما حمید که همچنان پر جنب و جوش و خستگی ناپذیر بود، گفت: باید داخل شهر برویم و مانور بدهیم. یک وانت بیاورید، داخلش یک لوله پلیکا بگذارید و رویش پارچه ای بکشید که دشمن تصور کند ما تفنگ 106 داریم.
چند تن از بچه ها رفتند تا دستورش را اجرا کنند. بقیه را در سالن سپاه جمع کرد وگفت: درست است که ما تعدادی شهید دادیم ، اما هنوز هم توان جنگیدن داریم. خدا با ماست پس ناامید نیستیم…
آنچنان با شور و حرارت حرف زد که اخمها باز شد و حال همه عوض شد، او در ادامه گفت: ما از خواهران می خواهیم که اسلحه به دست بگیرند و همدوش برادران بجنگند. داخل شهر هم باید مانور بدهیم و بگردیم. دشمن نباید گمان کند که از پا نشسته ایم. هلی کوپتری هم آماده کنید تا روی شهر مانور دهد.
وقتی که برای بچه های مقر صدا وسیما غذا می برید، ظرف بزرگی انتخاب کنید تا دشمن فکر کند تعداد ما زیاد است.
دو روز بعد بار دیگر به دشمن شبیخون زدیم و متوجه شدیم کارهای سردار عربنژاد جواب داده و این بار پیروزی کاملاً با ما بود.[73]
«آگاهی از اوضاع اطراف»[74]
حمید با تیزهوشی و فراستی که داشت خیلی زود متوجه اوضاع اطرافش می شد. نیروهای اطلاعاتی قوی نیز او را در این راه یاری می کردند.
یک روزبچه ها می خواستند عملیاتی انجام دهند که با نظر او هماهنگی نداشت؛ چرا که معتقد بود عملیات لو رفته و بچه ها دچار مشکل خواهند شد.اما آنها تصمیم گرفتند عملیات را انجام دهند و حمید به ناچار تصمیمشان را پذیرفت.
زمانی که نیروها اعزام شدند، بعد ازدو ساعت با تخمین مسافت و علم به این که آنها در چه محدوده ای از منطقه هستند، خمپاره 120 را روانه آنجا کرد، من که از این عملش شگفت زده شده بودم علت را پرسیدم ،او گفت: بعداً متوجه می شوی.
مدتی بعد بچه هایی که اعزام شده بودند به گمان این که عملیات لو رفته است، برگشتند.
صبح روز بعد منابع اطلاعاتی خبر دادند که عملیات از دوشب پیش لو رفته بوده و اگر بچه ها پیش می رفتند به کمین بر می خوردند و تلفات زیادی می دادند.
«راه چاره»[75]
نیروهای سپاه در مهاباد تنها یک کالیبر 50 داشتند که مسئول پشت آن به دلیل شهید و یا مجروح شدن آن را رها کرده بودند. روزی در یکی از عملیات ها چیزی نمانده بود که کالیبر به دست دشمن بیفتد. حمید که دنبال راه چاره ای می گشت با یک آمبولانس به همراه یکی از خواهران عضو هلال احمر به بهانه آوردن مجروح به کالیبر نزدیک شد و آن را برداشت و به سمت نیروهای خودی برگشت تا آن اسلحه به دست دشمن نیفتد.
«یک موج انفجار!»[76]
یک روز حمید قصد داشت از سنگر حفره ای، که هم آب آشامیدنی در آن بود و هم محلی برای در امان ماندن از دشمن بازدید کند. او حدود سی متر با خط پشت خاکریز فاصله داشت و در حال بازدید بود که ناگهان خمپاره ای در کنارش منفجر شد و او را چند متربه هوا بلند کرد و به جلو پرتاب شد.
بچه ها که فکر می کردند او شهید شده در حالی که «یا حسین» می گفتند به سویش دویدند. اما او از جا بلند شد و در حالی که لباسش را می تکاند با لبخند گفت: یک موج انفجار که این همه دستپاچگی ندارد!
«فرزند من باید…»[77]
در روزهای اوج مبارزاتش در کرستان من و تنها یادگار زندگیش را که آن زمان کودکی خردسال بیش نبود با خودش به آنجا برد. او دخترش را در سنگردر کنار سلاحهای مختلف قرار می داد تا گوشش با صدای خمپاره و توپ آشنا شود می گفت: فرزند من باید از شجاعت ،شهامت و تربیت اصیل اسلامی برخوردارگردد. دوست دارم فرزندم از همین ابتدا با مبارزه آشنا شود.
«صبر زیاد»[78]
در شهر مهاباد در مقر رادیو و تلویزیون ،مستقر بودیم، یک روز ، حمید مرا صدا زد و گفت: یک اسلحه بردار و با من بیا.
گفتم: قرار است جایی برویم؟
چیزی نگفت؛ هر گاه عازم جایی بود هرگز نمی گفت که مقصد کجاست.
یک اسلحه برداشتم و راه افتادم، خودش هم اسلحه کمری داشت، دو تا از بچه ها هم بدون اسلحه با ما همراه شدند. سوار ماشین استیشن شدیم. خودش راننده بود. نگاهی به دونفری که بدون اسلحه همراهمان بودند کردم وگفتم: جَوِّ حاکم بر شهر مهاباد، خطرناک است بهتر نبود این دونفر هم مسلح می شدند!؟
گفت: نه می خواهیم به جایی برویم که نیازی به مسلح بودن همه ما نیست.
به چند جا سر زدیم و بعد از آن مشغول گشت زدن در خیابانهای مهاباد شدیم، از اینکه می دیدم اوبی مُهابا در حال چرخیدن در شهر است ، ترسیدم و گفتم: آقای عربنژاد! کجا می خواهید بروید؟ اوضاع شهر به هم ریخته است اسلحه هم نداریم.
گفت: به شهرکی که کارکنان سازمان رادیو و تلویزیون در آنجا ساکن هستند، می رویم. می خواهم از مسئولش بخواهم که به مقر صدا و سیما بیاید و دستگاه ها را روشن کند واطلاعیه ای از طرف ما صادر کند.
به شهرک صدا و سیما رسیدیم به یکی از دوستان که مسلح نبود گفت: به طبقه سوم برو، درب واحد مسئول رادیو و تلویزیون را بزن و بگو ، حمید گفته بیا پایین با شما کار دارم.
او رفت و بعد از چند لحظه با فرد مورد نظر برگشت. حمید به من که مسلح بودم گفت: برو عقب و در چند قدمی ما بایست.
به آن دو نفر هم گفت: شما داخل ماشین بنشینید.
از ماشین پیاده شدم و در چند قدمی حمید ایستادم او گرم حرف زدن با مسئول سازمان صدا و سیما بود و من اطراف را می پاییدم. چند لحظه از گفتگوی آنها گذشته بود که دیدم عده ای مشغول سرک کشیدن از پنجره واحدهایشان هستند. دقایقی بعد پایین آمدند، تعدادشان زیاد بود و اکثرشان خانم بودند.
آنها دور حمید را گرفتند و سوال پیچش کردند بیشتر سوالهایشان در مورد امام، رژیم شاه، معاد، خدا، دین و مذهب بود.
حمید که اهل مطالعه بود و کتب زیادی را در زمینه های مختلف خوانده بود، دو ساعت تمام سرپا ایستاد وبا صبر و حوصله زیاد به تک تک سوالهایشان جواب داد. وقتی دیدم سوالهای آنها پایانی ندارد، جلو رفتم وبه او گفتم: حمید! اینجا دارد شلوغ می شود، خطرناک است بهتر است برویم.
در جوابم گفت: نگران نباش ،مشکلی پیش نمی آید، بگذار سوالهایشان را بپرسند.
حمید با عملکرد زیبایش، جای خودش را در دل مردم شهر مهاباد باز کرده بود، به هیچ یک از نیروهایش اجازه نمی داد بدون مورد تیراندازی کنند، می گفت: حق ندارید بی مورد تیر اندازی کنید، نباید بی دلیل خون از بینی کسی بیاید. ما در این زمینه مسئولیم و باید جوابگو باشیم، سعی کنید هیچ وقت آغاز کننده درگیری و جنگ نباشید.
شهر مهاباد به صورت یک شهر جنگ زده و تعطیل در آمده بود او از ارومیه با یک تریلی، آرد می آورد و بین مردم توزیع می کرد پمپ بنزین های شهر هم تعطیل بودند، او با تانکر بنزین به شهر می آورد و بین مردم توزیع می نمود.
«نتیجه تفکر زیبا»[79]
او معتقد بود که همیشه و در همه حال باید اخلاق اسلامی رعایت شود به واسطه همین طرز فکر زیبا بسیاری از مردم به سویش جذب شدند و با سپاه همکاری کردند. اعتماد مردم به سپاه به جایی رسیده بود که آنها برای طرح شکایات خانوادگی و فردیشان به سپاه مراجعه می کردند. کم کم گروهکها عقب نشینی کردند، عده زیادی از آنها کشته شده بودند، عملاً دیگر خطری منطقه را تهدید نمی کرد. امنیت به شهر بازگشته بود و همه مردم به راحتی می توانستند تمام ساعات شبانه روز بدون هیچ ترس و واهمه ای در شهر تردد کنند در تیرماه سال 1360 که شهر رنگ آرامش به خود گرفت نیروهای سپاه کرمان آنجا را ترک کردند، در لحظه ترک آنجا با درایت و تدبیر او و جانفشانی بچه ها، شهر مهاباد چهره ای عادی مثل سایر شهرهای کشور به خود گرفته بود.
«بازداشتش کنید!»[80]
روزی برای گرفتن مهمات به پادگان ارتش رفتیم و به فرمانده پادگان -که بعد ها با هلی کوپتر در دریاچه ارومیه، سقوط کرد – گفتیم: انبار شما پُر از مهمات است، لطفا به ما مهمات بدهید.
او گفت: نمی توانیم بدهیم.
گفتیم: چرا؟
گفت: بنی صدر دستور داده که بدون هماهنگی با او به سپاه چیزی ندهیم.
گفتیم: این دستور برای شرایط عادی است نه زمان جنگ.
گفت: ما نمی توانیم این کار را انجام دهیم، تنها راهش این است که شما درخواست خود را بنویسید، ما آن را برای لشکر 64 ارومیه و از آنجا برای ستاد لشکر در تهران می فرستیم، آن وقت آنهایند که تصمیم می گیرند ما چه کنیم!؟ در ضمن طی شدن این سلسله مراتب چند روز وقت می خواهد.
با این حرف فرمانده پادگان تنها چیزی که آن لحظه آزارمان می داد این بود که با حجم گسترده حمله ای که در پیش است ،تعداد زیادی کشته خواهیم داد.
با بی سیم، موضوع را به حمید اطلاع دادیم. او قاطعانه گفت: بازداشتش کنید!!!
مهدی کازرونی[81] او را دستگیر کرد و فردی را که حمید به عنوان فرمانده پادگان برگزیده بود به جایش گذاشت. مهمات لازم را برداشتیم و رفتیم. به لطف خدا عملیات پیروزمندی داشتیم. وقتی این خبر به گوش بنی صدر رسید، با روحیه ضد سپاهی ای که داشت، مسئله را به مجلس کشاند و گفت: چگونه یک نیروی سپاهی اجازه دارد یک فرمانده ارتش را خلع کند!!!؟
«نتیجه سازماندهی خوب»[82]
در سالگرد پیروزی انقلاب، اطلاعیه ای از گروهکهای ضد انقلاب صادر شد که در آن ادعا کرده بودند تعداد زیادی از بچه های ما را می کشند و مقرهایمان را تصرف می کنند.
حمید به محض دیدن اطلاعیه، مقدمات رودرویی احتمالی با دشمن را فراهم نمود، او با دور اندیشی مهمات و آذوقه نیروهایش را برای مدت طولانی ای که احتمال محاصره می رفت تامین کرد.
احزاب ملحد دموکرات و کومله، طبق ادعایشان مقرر دخانیات را محاصره کردند ،حمید وقتی موضوع را فهمید، مرا نزد خودش خواست و گفت: «مقرر دخانیات باید هر چه زودتر آزاد شود. »گفتم: چند نفر از بچه ها آنجا هستند؟
گفت: سی و پنج تا سی و شش نفر، اما یادت باشد پشت بی سیم تعداد را خیلی بیشتر بگویی، باید دشمن را گول بزنیم.
مقر در قلب شهر بود. با برنامه ای که ریختیم، سه روز تمام کارمان حمله به مقر بود. وجود چندین شهید و زخمی برای ما که تازه کار را شروع کرده بودیم، تجربه ای تلخ بود، اما او همچنان با اقتدار و محکم ایستاده بود و فرمان می داد: حمله… مقاومت… پیشروی…
وقتی آتش جنگ بالا گرفت، خودش را به مهاباد رساند و به بچه های سپاه گفت: هر کسی صد درصد می تواند دست از جان بشوید همراهم بیاید.
هفت نفر داوطلب شدند و با او به راه افتادند، روز سوم مقر آزاد شد و هفت داوطلبی که با خود مهمات و آذوقه آورده بودند وارد پایگاه شدند ، نفر هشتم، خود حمید بود. آنها به بچه هایی که به خوردن برگهای درخت، روی آورده بودند، غذا رساندند بعد مدتی از این ماجرا گذشته بود که یک روز صبح زود، راه افتادیم تا سازمان رادیو و تلویزیون را بگیریم. با حمله ما به این سازمان عده زیادی سلاحهایشان را جا گذاشتند و فرار کردند. عده ای را هم دستگیرکردیم. گرچه دو زخمی داشتیم؛ اما نسبت به وسعت عملیات، تعداد مجروحین ما به خاطر سازماندهی خوب حمید ، کم بود. بعد از گرفتن این سازمان، آنجا را راه اندازی کردیم و کم کم برنامه های محلی پخش شد.
«بزرگترین ضربه به ضد انقلاب»[83]
اندکی که اوضاع شهر آرام شد، حمید تصمیم گرفت مدارس مهاباد را راه اندازی کند، به همین منظور از تعدادی از خواهران و برادران بسیجی و طلبه از قم، کرمان ومهاباد دعوت کرد تا در مدارس کلاس برگزار کنند؛ محتوای این کلاسها ارائه مطالبی راجع به انقلاب و مسائلی دینی بود. نماز جمعه و جماعت را راه انداخت، خیلی وقتها با لباس نظامی به همراه نیروهای سپاه در نماز جمعه شرکت می کرد و گاهی برای مردم صحبت می نمود. او هفته ای یکبار حدود نیم تا یک ساعت از طریق رادیو و تلویزیون برای مردم حرف می زد. همیشه خطاب به ما می گفت: ما برای پاسداری از مسائل اسلامی به اینجا آمده ایم، بنابراین نباید با زندانیها بدرفتاری شود.
حمید، بهترین و خوش اخلاق ترین افراد را برای زندانبانی انتخاب کرد، کم کم آن قدر شهر امنیت پیدا کرد که برای انتخابات ریاست جمهوری دوره دوم در شهر تبلیغات راه انداخت، نتیجه این کار، آن شد که همان درصد از مردمی که در شهر مانده بودند به پای صندوقها آمدند و در کمال امنیت حدود پنج تا شش هزار رای جمع آوری شد.
حمید می گفت: این بزرگترین ضربه به ضد انقلاب بود، ما توسط همین رای دهندگان توانستیم توی دهن دشمن بزنیم.
«خنثی کردن نقشه دشمن»[84]
روزی مخبرین خبر آوردند که شهر به زودی سقوط می کنند، چون گروهکها قصد دارند حمله کنند و شهر را به تصرف خود در آورند.
حمید وقتی خبر را شنید گفت: این قضیه ممکن است تنها پنجاه درصد درست باشد؛ با این حال ما باید به منظور پیشگیری از حمله آنها از خود حرکتی نشان دهیم.
گروه ضربت تشکیل شد و راه افتادیم، نزدیک روستای سید آباد تپه ای بود به آنجا که رسیدیم متوجه شدیم خبر، واقعیت دارد و دشمن آنجا نیرو پیاده کرده است.
حمید بلافاصله نیروها را نزدیک تپه مستقر کرد، یکی از ماشینهای آنها توسط 106 زده شد.
ما با تدبیر و فرماندهی او شهید سعید غلامی و شهید ایرانمنش توانستیم دشمن را قبل از ورود به شهر غافلگیر کرده و نقشه هایش را خنثی کنیم.
«تعیین جایزه برای سر»[85]
روزی خسته از ماموریت برگشته بودیم و مشغول خوردن صبحانه بودیم که حمید گفت:
خستگیتان که در رفت کارتان دارم.
گفتم: همین حالا بگوشیم!
گفت: بین مقر ما با مقر صدا و سیما منطقه ای است که گذر از آن مشکل زاست، خودتان که در جریانید هر تردّدی به دنبالش چند تا زخمی و شهید برایمان دارد. برای رفع این مشکل باید وسط راه مقر بزنیم.
گفتیم: برای این کار باید دل شیر داشت.
خندید وگفت: شما دارید، یک حمّام آنجا هست، وعده ما پشت بام حمّام!!!
نزدیک غروب بود که گفت:هر چه گونی داریم پر از شن کنید.
گونیهای انباشته از شن آماده شدند، آنها را داخل دو وانت سیمرغ گذاشتیم، حمید گفت: کلاه های آهنی تان را سرتان بگذارید و راه بیفتید.
راه افتادیم کمی که پیش رفتیم از دو طرف به سمت ما تیر اندازی شد. هفت – هشت نفر بودیم. راننده به سرعت می راند و ما که پشت وانت نشسته بودیم، در پناه گونیها تیراندازی می کردیم. دائم صدای فرمانده به گوش می رسید که می گفت: ادامه دهید… تیر اندازی را ادامه دهید…
بعد از طی مسافتی ماشین مقابل حمام توقف کرد. حمید فریاد زد: گونیها را ببرید بالای بام.
در زیر رگبار گلوله گونیها را به دوش کشیدیم و بالا بردیم. کارمان که تمام شد صبح دَمید. در همین حین تیر بار دشمن هم از کار افتاد و ما فرصت کردیم تیمم کنیم و نماز شکر به جا آوریم.
موقع برگشت یکی از بچه ها رو به حمید کرد و گفت: خبر به شما رسیده؟
حمید گفت: کدام یکی؟
او گفت: همین که برای سرتان پنجاه هزار تومان جایزه تعیین کرده اند؟
حمید خندید و گفت: چند برابر این مبلغ را هم بگذارند باز سر من بر جای خودش باقی خواهد ماند چون …
گر نگهدار من، آن است که من می دانم.
شیشه را در بغل سنگ، نگه می دارد.
«کرمانیها آمده اند تا…»[86]
سلاحهایی که برای پاکسازی شهر مهاباد در اختیار سپاه کرمان قرار گرفته بودند، عبارت بودند از: تفنگ ژ 3، آر پی جی، کلانشیکف، تیر بار کلانش، نارنجک دستی و تفنگی. ما با این مقادیر اندک سلاح به جنگ گروهکها رفته بودیم.
حمید برای این که روحیه دشمن را تضعیف کند در تمام شهر تبلیغ کرد که: اگر شما یک گلوله به سمت ما شلیک کنید. ما دو گلوله به سمت شما شلیک خواهیم کرد.
این حرف کار خودش را کرد و رعب و وحشت در دل دشمن ایجاد نمود؛ به گونه ای که در تمام شهر تنها یک جمله بر زبانها جاری بود: کرمانیها آمده اند تا امنیت را به شهر برگردانند…
«اگر پیرو امام هستید…»[87]
با گذرهفته ها و ماهها حس می کردیم که ماموریتمان در مهاباد به درازا کشیده است. دیگر خسته شده بودیم. به همین خاطر همگی با هم نزد فرمانده سپاه کرمان[88] رفتیم و گفتیم: حساب ما را تسویه کن تا برویم.
ایشان ابتدا ما را نصیحت کرد و بعد از آن، اصرار کرد که بمانیم، اصراری که فایده ای نداشت. عاقبت او حمید را صدا زد و گفت: با اینها تسویه حساب کن تا بروند.
حمید به محض شنیدن این حرف، برافروخته شد و ما را در سالن آمفی تئاتر جمع کرد و گفت: خوب به حرفهایم گوش کنید و به عقل خود مراجعه نمایید. اگر پیرو امام هستید و دوستدار او، به یاد حرفی که در سال 42 زد بیفتید، ایشان فرمود : من به کمک بچه هایی که اینک درون گهواره اند شاه را بیرون می کنم.
شما همان بچه ها هستید والان زمان وفای به عهد است. شاه را بیرون کردید، دستتان دردد نکند، حالا نوبت به دشمن دیگری رسیده که در خانه تان لانه کرده است. به نظر شما آیا در این شرایط حق است که بروید و میدان را خالی کنید؟ به وجدانتان مراجعه کنید. آیا حق است زحمات امام و خون شهیدان را زیر پا بگذارید؟
بچه ها سربه زیر انداختند و در حالی که عرق شرم به پیشانی داشتند بیرون آمدند. من به نمایندگی از طرف آنها جلو رفتم و او را بوسیدم و گفتم: حمید جان! تا هر وقت که بخواهی ما ایستاده ایم.
دست بر بازویم گذاشت، چهره برافروخته اش رنگی از آرامش به خود گرفت، با لبخندی پُر از مهر گفت: زنده باشید!!!
«سربازان وفادار امام»[89]
شش ماه از حضورمان در مهاباد می گذشت جنگ بین نیروهای ایرانی و عراقی شدت گرفته بود. روزی یکی از بچه ها نزدم آمد و گفت: بیا از طرف ما پیش عربنژاد برو و بگو به ما اجازه دهد تا برویم در جبهه بزرگتری بجنگیم.
گفتم: او اجازه نمی دهد بیخودی مرا هم ضایع نکنید.
وقتی با اصرارش مواجه شدم گفتم: به بچه ها بگو بیایند تا همگی با هم برویم.
دسته جمعی نزدش رفتیم و خواسته مان را مطرح کردیم. او نگاهی به ما انداخت سری تکان داد و گفت: اجازه می دهم بروید! اما به یک شرط!
گفتیم: چه شرطی؟
گفت: به شرط اینکه در آنجا هم مثل اینجا سربازان وفادارامام باشید.
با این حرف اشک در چشم همه حلقه بست.
«پرهیز از تجملات»[90]
زمانی که در خانه بود، در انجام کارهایی مثل شستن ظروف، لباس و پختن غذا، کمکم می کرد. رفت و آمد با دوستان و همسایگان را بسیار می پسندید، می گفت: همیشه سعی کنید میهانی های ساده برگزار کنید تا بدون زحمت، اقوام و دوستان بتوانند با هم رفت و آمد داشته باشند و یکدیگر را ببیند.
در مراسم ازدواج دوستان همرزمش دعای کمیل می خواند. مردم به احترام او در این مجالس از گذاشتن نوار موسیقی و برپایی رقص و پایکوبی حذر می کردند. او به ساده زیستی و ساده پوشی اهمیت زیادی می داد. می گفت: تمیز بودن در زندگی از همه چیز مهمتر است، ما نباید در بند تجملات و زندگی پر زرق و برق باشیم.
«خانه به دوش انقلاب»[91]
بعد از ازدواجمان به علت خدمت کردن در سپاه منطقه پابدانا مدتی در آنجا زندگی کردیم، بعد از آن مدتی در خانه پدرم در حمیدیه بودیم، و بعد از انتقالش به کرمان در خانه ای سازمانی زندگی خود را ادامه دادیم همیشه دوست داشتم خانه و زندگی مستقلی داشته باشیم، برای همین بارها با اصرار از او خواستم تا برایم خانه ای مهیا کند.
مدتی بود که به ماموریت رفته بود، دو ماه از او دور بودم، چند نامه برایش نوشتم و هر بار اصرار کردم: خانه… خانه… خانه
وقتی از ماموریت برگشت در اولین لحظه دیدار چشمانش درخشید و گفت:
همین امروز خانه خود را خریدم.
با تعجب گفتم: خریدی؟ تو که پول نداشتی!!!
کیفی را که دستش بود، روی زمین گذاشت دَرِ آن را باز کرد وگفت: این هم خانه من!!!
در این خانه، همه وسایل ضروری مثل مسواک و خمیر دندان و صابون و … جا می گیرد.
نگاهی به من کرد و در حالی که لبخند می زد گفت: تنها به اندازه خرید این خانه پول داشتم.
گفتم: من این حرفها سرم نمی شود باید برایم خانه ای اجاره کنی.
دست روی چشمش گذاشت و گفت: به روی چشم.
دو روز بعد در محله آسیاب آباد کرمان خانه ای اجاره کرد، خانه یکی از آشنایان بود که اجاره پایینی می گرفت، اثاث مختصرمان را به آنجا بردیم، اما فقط سه شب آنجا بودیم، چون خبر دادند، باید به ماموریت برود با رفتنش به دلم افتاد که دیگر بر نمی گردد. بدون او خانه به دردم نمی خورد، اسباب و اثاثیه را جمع کردم و به زادگاهم برگشتم، دیری نپایید که خبر شهادتش را برایم آوردند. روزی که جنازه اش را به خاک سپردند ، صدای سخنران[92] جلسه در فضا پیچید که می گفت: او خانه به دوش انقلاب بود.
«افق دید وسیع»[93]
حمید فکر بالا و افق دید وسیعی داشت، هر گاه در مورد شهادت حرف می زدیم ،می گفت: دوست دارم زنده باشم تا در این جنگ پیروز شویم و بعد از آن بیت المقدس را از چنگال اسرائیل آزاد کنیم.
خیلی ها تنها به شهادت فکر می کردند؛ اما او به اهدافی بلند و چشم اندازی دور مثل پیروزی در جنگ و بعد ازآن آزادی بیت المقدس می اندیشید.
«خانه ام، سنگرم است»[94]
هرگز به فکر خانه و مال دنیا نبود، می گفت: خانه ام، سنگرم است، من تا زنده ام در سنگرم باقی خواهم ماند. هر زمان که جنگ تمام شد باید روانه فلسطین شویم و قدس عزیز را از چنگال اهریمنان برهانیم.
«ساخت خانه برای همسایه»[95]
یک روز با هم به خانه پدرم رفتیم. بعد از سلام و احوالپرسی، پدرم بحث تعمیر خانه خودش را پیش آورد،
یکباره حمید برآشفت وگفت: عموجان خانه فلانی را که دیوار به دیوار اینجاست دیده اید!؟
پدر گفت: بله چطور مگر؟
حمید گفت: دیوارهایش دارد فرو می ریزد، در و پنجره هایش دارد از جا کنده می شود؛ آن وقت شما می خواهید خانه دو طبقه تان را که سرپاست تعمیر کنید!؟
پدر، حمید را آرام کرد و گفت: به روی چشم، بلند شو با هم به خانه آن بنده خدا برویم تا ببینیم مشکلش چیست.
آنها رفتند و ساعتی بعد برگشتند، حمید، دیگر ناراحت نبود، بعد ازمدتی با کمک پدر،دو تا اتاق آجری با دو پنجره نوساز برای آن بنده خدا ساختند، در حالی که کارتعمیر خانه پدر همچنان باقی ماند.
«صرفه جویی در مصرف سوخت»[96]
او قدرت تدبیر بسیار بالایی داشت ، همیشه عملکردش به گونه ای بود که با صرف کمترین ،هزینه بیشترین سود و بهره وری را کسب می کرد.
در سالهای آغازین پیروزی انقلاب که اوضاع کشور به خاطر محاصره اقتصادی ،بحرانی بود ، حمید که در لحظه لحظه زندگیش می کوشید تا به هر طریق ممکن به انقلاب و نظام ، خدمت کند ، تصمیم گرفت با گاز سوز کردن پیکان شخصیش در مصرف بنزین ، صرفه جویی کند ، به همین منظور با یک کپسول گاز ، ماشین خود را گاز سوز کرد.
«دیدار با امام»[97]
روزی در تهران به اتفاق خانم و دخترش به میهمانی رفته بودیم. سر سفره نشسته بودیم که رادیو اعلام کرد ، هواپیماهای عراقی فرودگاه تهران و چند شهر مختلف را بمباران کردند.
حمید به محض شنیدن این خبر دست از خوردن کشید و گفت: باید سریع برگردیم کرمان ،اما لازم است که قبل از آن دیداری با امام داشته باشیم.
بلافاصله حرکت کردیم و به سمت جماران رفتیم. ماشین را در جای نسبتاً دوری پارک کرد. بچه اش را بغل کرد و گفت: بدوید.
فرصت، کوتاه بود خود را با عجله به منزل امام رساندیم، فرصت دیدار دست داد. حمید در حالی که دخترش را در آغوش داشت، امام را نگاه می کرد و اشک می ریخت، هرگز آن صحنه را فراموش نمی کنم.
«فرمانده مقتدر جبهه غرب و جنوب»[98]
تازه ارتفاعات 202 را گرفته ومشغول پاک سازی آنجا بودیم، روز دوم عملیات بود. دشمن فشار زیادی وارد می کرد و قصد پاتک داشت. گردان ما با گردان ارتش ادغام شده بود؛ ولی چون منطقه وسیع بود به سه گروهان تقسیم شدیم و همه در پی دفع حملات تازه بودیم. تعداد اسیران و مجروحان عراقی هم زیاد بود. با تنگه ابوغریب بیش از 500 متر فاصله نداشتیم و اگر آنجا را می گرفتیم، چندین هزار نیروی عراقی اسیر می شدند. بی دلیل نبود که عراق، یکباره نیروی زیادی را وارد صحنه کرد. نزدیک به دو ساعت پانزده هلی کوپتر نیرو پیاده کردند واز این سو هم دویست، سیصد تانک و نفربر جلوی رویمان صف کشیدند.
در این شرایط با عقب تماس گرفتیم و تقاضای کمک کردیم، ولی امکان کمک وجود نداشت، تا ظهر فردای آن روز را به هر صورتی بود سر کردیم، در همین حین ناگاه دو ردیف تانک که حدود یک کیلومتر را اشغال کرده بودند به طرفمان آمدند و با همه توان بر سرمان آتش ریختند. دوباره درخواست کمک کردیم.
این بار از تیپ امام حسین (علیه السلام) لودری آوردند، جاده را بستیم بعد به کمک بچه های تیپ، ارتفاعاتی را که از ما گرفته بودند، پس گرفتیم ما 30 نفر بودیم، جنگیدن و مقاومت در آن شرایط سخت بود. با این همه این قدر ایمان داشتیم که بمانیم وبجنگیم.
ناگهان تانک های عراقی پیش آمدند، آتش بود که می بارید، مانند ظهر عاشورا بود، وقتی که دو تن از بچه ها قامت بستند و تانکها از روی تنشان گذشتند، جنگ تن به تن در گرفت و عملیات با جا گذاشتن شهدای فراوان به پایان رسید.
در این اوضاع حمید آمد، در حالی که سوار بر لودر بود. چند ماهی بود که ندیده بودمش. تعجب کردم باورم نمی شد که فرمانده مقتدر روزهای سخت مهاباد، حالا در حالی که چفیه دور سرش بسته پشت لودر نشسته و عرق ریزان، مشغول کار بود. به او گفتم: شما اینجا چه می کنی؟
گفت: غرب را رها کردم و آمدم اینجا، اوضاع آنجا دیگر روبه راه شده است.
با اعتراض گفتم: کسی اینجا تو را نمی شناسد، چرا خودت را معرفی نمی کنی؟
گفت: الان وقت بحث کردن راجع به فرماندهی نیست، در حال حاضر آن قدر که جنگ به یک راننده فنی نیاز دارد به فرمانده نیاز ندارد.
بعد از آن یک گردان را سازماندهی کردیم که فرمانده اش کسی جز حمید نبود. با این گردان، قدم به قدم، جلوی دشمن آتش ریختیم آنها عقب نشینی کردند. حمید با لودر سنگر می زد، بچه ها، هم سنگر می گرفتند و حمله می کردند و باز …
تا تنگه ابوغریب جلو رفتیم، دو روز هم در آنجا نیروها را چیدیم و با دشمن درگیر بودیم، دشمن در حال فرار بود و ما نگران که به امکانات نفتی آنجا صدمه نزند، آنها آخر سر، طبق عادت زشتی که داشتند در وقت عقب نشینی مین می کاشتند، ویران می کردند و می رفتند.
بعد از تثبیت خط و تعیین خطوط واحد خودی، او دستور جمع آوری غنایم را داد، جمع آوری تانکها و ماشینها و دستگاه سایتی را که در ارتفاعات 202 مقر پشتیبانی عراق بود آغاز کردیم.
بخشی از این مهمات را بچه های تیپ امام حسین (علیه السلام) بردند و با بقیه آنها تیپ ثارالله تجهیزشد حمید، تانک و نفربرهایی را هم که دوربین لیزری داشتند گلچین کرد و با آنها بخش زرهی تیپ را تشکیل داد.

«تعقیب دشمن با لودر»[99]
در عملیات فتح المبین، آن قدر به دشمن فشار آوردیم که مجبور شد مرحله به مرحله عقب نشینی کند، حمید سوار بر لودر عراقی ها را تعقیب می کرد، در حالی که من و شهید مهدی کازرونی سوار بر جیپ، پشت سر او بودیم و نیروهای پیاده هم به دنبال ما می آمدند.
حمید در هنگام تعقیب دشمن موانع را با لودر از سر راه بچه ها برداشت، به این ترتیب دشمنی که مجبور به عقب نشینی سریع شده بود، بسیاری از تجهیزاتش را در منطقه جا گذاشت؛ تجهیزاتی که با جمع آوری آنها تیپ زرهی شکل گرفت.
«در این کشور باید کار فرهنگی زیادی صورت گیرد تا…»[100]
بعد از عملیات فتح المبین، یک روز با هم به اهواز رفتیم شب را در آنجا ماندیم و عصر روز بعد به سمت مقرمان در دو کوهه برگشتیم، در بین راه برای استراحت، گوشه ای ایستادیم در همین حین چند خانم عرب با پای برهنه، در حالی که کپسول گاز، روی سر داشتند وچند تخته الوار زیر بغل توجه ما را به خود جلب کردند، حمید به محض دیدن آنها در حالی که اشک می ریخت، گفت: ما جواب اینها را در آن دنیا چگونه باید بدهیم!؟
من گفتم: چرا ما؟ شوهرهایشان باید جوابگو باشند که تسبیح به دست در قهوه خانه ها نشسته اند و قلیان می کشند.
حمید گفت: در این کشور باید کار فرهنگی زیادی صورت گیرد تا مرد و زن هر کدام وظیفه خود را بدانند، باید به گونه ای فرهنگ سازی شود که همه وظیفه خود را بدانند
«آخرین دیدار»[101]
بیست روز قبل از عملیات بیت المقدس در منطقه حمیدیه در اردوگاه شهید همایون فر، حمید را دیدم، کنار سردار سلیمانی ایستاده بود و کمپوت گیلاسی در دستش بود تا مرا دید خندید و گفت: دوباره سر و کله ات پیدا شد؟
گفتم: چه کنم طاقت دوری ندارم!
گفت: چه کار می کنی؟
گفتم: گردانی را از کرمان برای عملیات آورده ام.
کمپوت را در دستهایم جا داد و گفت: باز کن رفیق! باز کن تا با هم بخوریم، البته بعد از آنکه رسیدیم آنجا
گفتم: کجا!؟
گفت: جبهه سید جابر
به آنجا رفتیم، مسئولیت آن منطقه را به او داده بودند، حمید رو به من کرد و گفت: گردانت را بردار و بیاور خط برای عملیات.
گفتم: بچه ها باید اول آموزش ببینند.
گردان ما گردان «شهید رجایی» اهواز بود. گردان را تجهیز کردم وآوردم ،حمید قسمتی از خاکریز مقدم سید جابر را به من داد. او مسئول محور بود و فرمانده و من گوش به فرمانش. گردان ما 216 نفر نیرو داشت، او سوار به جیپ می آمد و همیشه همراهش کُلتی داشت. تمیز و شیک لباس می پوشید و مثل کوه، استوار بود. از بسیجی ها می پرسید: از کجا آمده ای؟ چند کلاس سواد داری؟ خواهر و برادر داری یا تنهایی، به گونه ای رفتار می کرد که محبتش در دل همه جا می گرفت. بیست روز با او در خط بودم . بعد از بیست روز، طبق دستورحاج قاسم که گفت: گردان را بیرون بیاورید ،باز سازی کنید و برای عملیات آماده باشید.
وارد خط شدیم. در خاکریز سید جابر، شکافی بود که دشمن می توانست از آنجا روی ما دید داشته باشد. به همین علت گردان را از خط، بیرون آوردیم ، او گفت: بیایید ببینید در خط کسی نمانده؟
وقتی این حرف را می زد، با ماشین در میانه شکاف ایستاده بود، به او گفتم: حمید! هر کس قصد رد شدن از این نقطه را داشت، سریع عمل می کرد و پا به فرار می گذاشت؛ چون دشمن کاملاٌ روی این نقطه دید دارد. چرا شما با اطمینان ایستاده ای؟ فکر نمی کنی مورد هدف قرار بگیری؟
گفت: دشمن ،خیلی غرور دارد و خیال می کند که می تواند دست به هر کاری بزند ؛اما من و تو باید اینجا محکم بایستیم تا خیال نکند ،می ترسیم ، شاید این طوری ، غرورش شکسته شود.
بعد دستش را روی بوق گذاشت و شروع کرد به بوق زدن.
به هر حال، بچه ها را برای عملیات آماده کردیم، عصر بود، چیزی به آغاز عملیات نمانده بود،همه مشغول وداع با هم بودند حمید را در آن شرایط دیدم، چهره اش خیلی نورانی شده بود .
گفتم: حمید جان ! انگار رفتنی هستی!
خندید و گفت: رفته ام حمام، شامپو زده ام، این نور از اثرات شامپو است!
گفتم: در خط که نماز می خواندی، دیدمت سجده ات را خیلی طولانی کرده بودی.
گفت: فعلاٌ حرف از عملیات بزن، اگر هم قرار است بروم دعا کن، آنجا جایم درست باشد.
این آخرین دیدار ما بود. بعد از آن هرگز ندیدمش گرچه یادش همیشه با من است.
«شهادت ارزشمند»
در جبهه های جنوب در خط فرسیه به منظور آماده سازی مقدمات عملیات بیت المقدس مستقر بودیم، یک روز نزدیک غروب خورشید با حمید سوار بر موتور در طول خط مقدم گشت می زدیم، من راننده بودم و حمید پشت سرم بود. در طول خط هم رزمنده ها حضور داشتند، هرازگاهی یک گلوله از سمت دشمن به سوی خط ما شلیک می شد. به محض بلند شدن صدای سوت گلوله من موتور را به داخل یکی از سنگرهای بزرگ در طول خط هدایت می کردم، بعضی از دوستان و رزمندگان که شاهد این صحنه بودند و کار ما را نوعی ترس تلقی می کردند، گفتند: شما خیلی احتیاط می کنید.
حمید آنها را دور خود جمع کرد و گفت:« به نظر شما اگر در صحنه نبرد و در حال جنگ با دشمن شهید شویم بهتر است، یا آنکه با یک گلوله و ترکشی که از روی بی احتیاطی به ما اصابت می کند؟
بی شک شهادتی که درمیدان نبرد و در حال فعالیت برای رضای خدا نصیبمان شود بسیار با ارزشمند تر است.»
حمی نکات ایمنی را در منطقه رعایت می کرد و همیشه به نیروهای تحت امرش می گفت: سنگرهای خودتان را محکم کنید، بی مورد از سنگرها بیرون نیایید، هر روز دَمِ غروب که شدت آتش دشمن زیاد می شود، به محل های امن بروید.[102]
حمید بر آموزش نیروها تاکید زیادی داشت، می گفت: با آموزش دادن توان بچه ها را بالا ببرید، حیف است که یک بچه شیعه مفت به دست دشمن کشته شود.
از تلفات سنگین در عملیات ها بسیار ناراحت می شد و می گفت: همه ما در مقابل این تلفات مدیونیم. خیلی از تلفات را می شود با آموزش دادن کم کرد.
به خاطر دارم که در عملیات دارلک در مهاباد حضور نداشت، او به ارومیه رفته بود که بچه ها وارد عملیات شدند.12 نفر از بچه ها شهید شدند. حمید، عصر خودش را به مهاباد رساند و با کمک نیروهای آقای حسنی (امام جمعه ارومیه) غائله را ختم کرد.او که به خاطر این جریان و شهادت بچه ها ناراحت بود، همه را در سالن آمفی تئاتر سپاه مهاباد جمع کرد وعملیات را ریز به ریز تشریح نمود تا دیگر این همه تلفات نداشته باشیم.[103]
«قلبی که برای خدا تپید»[104]
عازم جبهه بود ،به او گفتم: باز هم می خواهی بروی؟ مدت زیادی از آمدنت نگذشته، حداقل چند وقت اینجا بمان و بعد برو.
گفت: لحظه ای سرت را روی سینه ام بگذار و به صدای قلبم گوش بده.
این کار را کردم، گفت: خدا را شاهد می گیرم که این قلب، اول برای او و بعد برای تو می تپد.
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم و او رفت. آخرین بار که زنگ زد، قبل از عملیات بیت المقدس بود ،گفت: زهرا جان! کربلا کاری نداری!؟
هنوز جوابش را نداده بودم که تلفن قطع شد. دیری نپایید که او با قلبی که همیشه برای خدا می تپید در آغوش خدا آرام گرفت.
«آخرین نبرد»[105]
اردیبهشت سال 61 بود ، قرار بود عملیاتی با هماهنگی سپاه و ارتش انجام شود. در فرسیه خطی تشکیل شد که حمید، فرمانده اش بود. او با یک جیپ جنگی غنیمتی تردد می کرد. فاصله خط کوهه تا سید جابر، هفت کیلومتر بود و او مدام در حال رفت و آمد بین این فاصله بود. دشمن تا مقر هفت کیلومتر فاصله داشت.
حمید، سلاح 106 ضد تانک را مرتب چیده و در فواصلشان ادوات جنگی را جا داده بود، نیروهای خط نگهدار را هم در سنگرهایشان مستقر کرده بود.
بارها او را دیدم که سراغ دیده بانها، بچه های اطلاعات و حتی فرمانده 106 ارتش می رفت و از آنها گزارش می خواست. چند روز به شروع عملیات مانده بود.به همراه گردانی که با ما به جبهه اعزام شده بودند، در فرسیه مستقر شدیم و مقرمان را راه اندازی کردیم. همان یکی – دو شب اول با ارتش جلسه هماهنگی داشتیم، ارتشی ها آمدند و در خط مستقر شدند. چند روز بعد برای چیدن مقدمات عملیات رفتیم، دستگاههای لودر، بلدوزر و تشکیلات جهاد مهیا بود.
عاقبت عملیات شروع شد، حمید، گردانها را جا به جا می کرد. مسئولیتش خیلی زیاد بود. هنگام پدافند هم به بچه های ارتش فرمان می داد و هم بچه های سپاه را هماهنگ می کرد. کم کم وضعیت عملیات دگرگون شد و عراقی ها فشار آوردند، مهمات بعضی از بچه ها تمام شده بود و صدای اعتراض و درخواست به گوش می رسید. با بیسیم از حمید وضعیت را پرسیدم، او به جای پاسخ دادن گفت: «آمدم آنجا »بین ما هفت – هشت کیلومتر فاصله بود. با لبهای داغمه بسته و لباس خاک آلود آمد.
گفتم: بیا بنشین!
ولی او ننشست و همانطور که ایستاده بود گفت: نیروها کاملاً از هم پاشیده اند، مهمات تمام شده، باید بچه ها را سریع عقب بکشیم.
برایش آب ریختم، با حواس پرتی نوشید و رفت، دل شوره به جانم افتاد، چه اتفاقی در شرف وقوع بود!؟
حمید وقتی که به خط رسید، تماس گرفت صدایش رسا، محکم و پر انرژی بود، گفت: به حاج قاسم بگو هیچ مشکلی نداریم، نقل و نخودهایی را که فرستاده بودی رسید، همه را در خط چیدم، بچه ها را هم در خط چیدم آماده باشید هر وقت گفتم شلیک کنید.
دشمن شنود داشت و حمید که این موضوع را می دانست رَجَز می خواند. تدارک چی با خوشحالی خندید و گفت: دل شیر داری جوان، زنده باشی.
لحظات به کندی می گذشت، عراق به تانک هایش دستور عقب نشینی داده بود، فرصت کوتاهی پیش آمد، فرصتی برای جمع و جور کردن خط و جمع آوری زخمی ها، آن هم در شرایطی که آتش مستقیم روی خط قطع شده بود.
این آخرین نبرد حمید بود، نبردی که پایانش رسیدن او به آرزوی دیرینه اش بود.
«شاهدان همیشه زنده»[106]
حمید بعد از عملیات کرخه نور، به تیپ ثارالله منتقل گشت ومامور شد که مقدمات بیت المقدس را در اطراف دارخوین آماده کند. با او رفتیم ومحل را دیدیم، مقری بود که در کنار استخر قرار داشت، او آنجا را برای استقرار تیپ آماده کرد؛ اما خبررسید که محل ماموریت عوض شده است.
به محور کرخه نور بین سید جابر و فرسیه رفتیم و فعالیتهای عملیاتی را شروع کردیم. او فرمانده خط بود و به دستورش نیروها مستقر شدند. در عملیات بیت المقدس محوری که تیپ ثارالله عمل می کرد. محور موقتی بود. در همان ساعتهای اولیه بیشتر اهداف خود را تصرف کردند، ولی تلاش اصلی روی محور کارون بود که می بایست از آن رد می شدیم. جناحین، چندان توفیقی کسب نکرده بودند و فقط تیپ ثارالله بود که عملیات را با موفقیت پیش برده بود. با عبور بچه ها از محور کارون دشمن را درگیر نگه داشتیم، مقاومت جانانه ای در محور کوهه، به لحاظ این که ارتباطات قطع شده و مشکلاتی در کار بود انجام شد. در مدتی که محور در اختیارما بود، از همان خودروها و نفربرها و امکانات دشمن بهره گیری شد و چون هدف دوم عملیات را هم بچه ها تصرف کردند، تعدادی اسیر دادیم. این عملیات بسیار شجاعانه بود؛ ولی چون دو تن از فرماندهان گردان مجروح شده بودند. سردار سلیمانی، حمید را که طراح عملیات بود و با موقعیت آشنا، خواست و به محور کوهه اعزام کرد.
او در شب اول توفیقات خوبی به دست آورد. دشمن که از پافشاری بچه ها نگران شده بود، حجم فشارش را بیشتر کرد و تمرکز چند یگان ازتیپ عراق روی همین محور قرار گرفت.
حجم آتش توپخانه دشمن باور کردنی نبود، روز دوم ساعت شش صبح حمید از پشت بیسیم سردار سلیمانی را خواست و بعد از صحبت کردن با ایشان، مرا خواست و شروع به رجز خوانی کرد، او گفت: اینها هیچ غلطی نمی توانند بکنند، به درک واصلشان می کنیم، مطمئن باشید با دست خودشان گورشان را می کنند.
یکباره صدایش قطع شد و فقط صدای خمپاره به گوش می رسید، یکی – دو ساعت بعد به خط رفتیم. فقط دود بود و آتش، هیچ چیز مشخص نبود. چشم، چشم را نمی دید. بچه ها تا آخرین نفر مقاومت کرده و دشمن را عقب، رانده بودند، گرچه در یکی از هجوم ها حمید و تعداد زیادی از بچه ها به شهادت رسیده بودند.
اینک حمید عربنژاد نیست، اما هنوز عطر وجودش حس می شود، مگر نه اینکه شهدا شاهدان همیشه زنده اند!؟
«شهادت در نهایت ایثار»[107]
اواخرعملیات فتح المبین بود که حمید را در منطقه دیدم، به او گفتم: تو اینجا چه می کنی؟ لااقل چند روز نزد زن و بچه ات می ماندی بعد می آمدی. تو که دِینِ خودت را با حضورت در سخت ترین شرایط در کردستان به انقلاب و اسلام ادا کردی، در حال حاضر بهتربود در کرمان می ماندی و به نیروها آموزش می دادی، چرا به جبهه آمدی؟
سر به زیر انداخت و گفت: وقتی که تمام دوستانم شهید شده اند، چطور از من توقع داری در شهر بمانم؟ من تجربه جنگ دارم و می توانم مفید باشم، دیگر تحمل ماندن در این دنیا و گذراندن یک زندگی عادی را ندارم، خودم را شرمنده خانواده شهدا می دانم، آمده ام تا درعملیات شرکت کنم.
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم، عملیات که تمام شد به او گفتم: حمید جان! دیگر برو.
اخمهایش را در هم کشید و گفت: نه! عملیات بیت المقدس در پیش است، باید اینجا بمانم و با برادران جبهه وجنگ همکاری کنم. خیالم از بابت خانواده ام راحت است؛ چون آنها در این مورد با من هماهنگند.
هر چه اصرار کردم نرفت. شب اول حاج قاسم ماموریت خاصی به او واگذار نکرد. فقط حفاظت خاکریزی را که بچه ها در آن بودند به عهده اش گذاشت.
صبح که از راه رسید، او را دیدم، چشمانش به سرخی نشسته بودند و از قیافه اش ناراحتی می بارید، انگار شب را تا صبح نخوابیده بود. پرسیدم: چرا ناراحتی داداش!؟
گفت: آخر این چه وضعی است؟ چرا نباید مرا بفرستند جلو!؟
دلداریش دادم و گفتم: صبور باش، فردا، پس فردا نوبت توست.
کمی آرام شد، گفت: امیدوارم
شب بعد حاج قاسم او را صدا زد و گفت: دیشب در محورهای مورد نظر به نتیجه نرسیدیم و برادران مجدداً به خط اول برگشته اند، امشب شما نیروهایت را به جبهه غرب بکشان.
حمید کمی تامل کرد، پیدا بود که چیزی ذهنش را مشغول کرده، بعد از چند لحظه سر بلند کرد و گفت: مشکلی نیست، می روم؛ ولی هنگام برگشت دشمن کاملا دید دارد، در این صورت شهید شدن بچه ها از نظر شرعی اشکال ندارد؟
حاج قاسم گفت: نه، اشکالی ندارد ،من راجع به این مسئله سوال کرده ام باید به هر شکل ممکن دشمن را سرگرم کنیم تا بچه ها خرمشهر را آزاد کنند.
حمید، سر به زیر انداخت و گفت: باکی نیست، به روی چشم، فقط اجازه بدهید کمی بخوابم، بعد نیروها را جمع می کنم و راه می افتم.
او خوابید، ما مشغول باز کردن راه شدیم؛ چون سرگرم کارم بودم دیگر او را ندیدم، عملیات که انجام شد تنها تعداد کمی از افرادی که با او بودند به عقب برگشتند.
آنها در نهایت ایثار به شهادت رسیده بودند تا خرمشهر از دست دشمن آزاد شود.
«دست آشنای فرمانده»[108]
بعد از عملیات با بچه های ستاد معراج شهدا برای جستجوی اجساد شهدا رفتیم، محمد علی (برادر حمید) هم با ما بود. همانطور که می گشتیم متوجه دستی شدم که از خاک بیرون آمده بود، به محمد علی گفتم: این دست حمید است.
گفت: از کجا می دانی؟
گفتم: او فرمانده ام بود، مدتها با هم بودیم من دست فرمانده ام را به خوبی می شناسم.
جلو رفتیم و خاکها را کناز زدیم. پیکر مطهر شهید به همراه پیکرچند شهید دیگر روی هم افتاده بودند.
حمید روی آنها قرار داشت، در حالی که قسمتی از بدنش زیر خاک داغ بود و چند روز از شهادتش می گذشت وقتی بلندش کردیم ،خون تازه از کتفش تراوش کرد. صورتش قابل شناسایی نبود.
محمد علی دست در جیبش کرد و گواهینامه اش را بیرون آورد، خودش بود «حمید عربنژاد» .
آه از نهادمان بلند شد. پیدا بود که او در پشت خاکریز تلاش می کرد تا با انداختن خمپاره، دشمن را غافلگیر کند که مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفته بود؛ خمپاره ای که به چند جای بدنش اصابت کرده بود، دست، انگشتان و نیمی از سرش متلاشی شده بود. اورا به سردخانه رساندیم و خودمان در منطقه ماندیم، چون در آن شرایط باید می ماندیم تا بچه ها هم بمانند، این همان چیزی بود که خود حمید از ما می خواست.
«شهید عزیز»[109]
بعد از شهادت حمید، یک روز در بیت حضرت امام با ایشان ملاقاتی داشتم، یکی از عکسهای حمید را به آقا نشان دادم و در مورد اخلاق، رفتار، سوابق و کارآیی نظامیش برای امام حرف زدم، در پایان حرفهایم به ایشان گفتم: اگر امکان دارد، محبت فرمایید و جمله ای به عنوان یادگار روی عکس شهید بنویسید می خواهم آن را به خانواده اش بدهم تا قوت قلبی برایشان باشد.
حضرت امام (ره) عکس را گرفت و بالای آن نوشت: خداوند رحمت کند این شهید عزیز را.
«سردار پیروز و فرزند لایق سرزمینم ایران»[110]
در حدود سالهای 53 – 51 حمید خدمت سربازی را در تهران می گذراند، به خاطر داشتن مدرک دیپلم که آن زمان مهم بود و زرنگی و توانایی خوب جسمانی، به عنوان راننده رئیس کل دادگاه های ارتش که از اُمرا و درجه داران سطح بالا بود، مشغول خدمت شد. در آن سالها من به همراه برادران و سایر اعضای خانواده به قم مهاجرت کرده بودیم. بعضی از روزهای تعطیل با همان ماشین شیک ارتش به قم می آمد و بدون ترس و واهمه کتابهای دینی و سیاسی را تحویل می گرفت و به تهران می برد. این کار در آن زمان، آن هم در ارتش و با اتومبیل رئیس کل دادگاه های ارتش کاری خطرناک بود. در همان زمان مقلد امام خمینی (ره) و از علاقمندان به راه آن پیشوای بزرگ بود.
از خصوصیات برجسته حمید، ایمان، عشق و علاقه به امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی بود، علاقه ای که او را پیش از اوج گیری نهضت اسلامی در سال 56 به مبارزین و فعالین سیاسی پیوند داد و به همکاری با آنان در تهران، قم و کرمان واداشت، منزل برادرش[111] در کرمان یکی از کانونهای فعال در این زمینه بود، در پابدانا هم دوستانی دیگر به محوریت برادر بزرگش حاج محمد علی عربنژاد، حاج ابراهیم عربنژاد، شیهد حاج اکبر شفیعی، شهید اکبر طاهر نیا و شهید ماشاالله ابراهیمی فعالیتهای چشمگیری داشتند. حمید با افراد و مجموعه های فوق مرتبط بود و با آنها همراهی داشت و خودش با تکیه بردانش و تجربه فنی در منزل عموی بزرگوارش[112] که پدرخانمش هم بود به تهیه سلاح ها و وسایل انفجاری دست ساز می پرداخت.
هر چه به اوج گیری انقلاب نزدیکتر می شدیم تلاش و حضور او پر رنگتر می شد. بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی واستقرار نظام جمهوری اسلامی او در مواجهه با جریانات ضد انقلاب و برای دفاع از نهال نو پای نظام به فعالیتهای نظامی و مسلحانه رو آورد و با حضور در کمیته های انقلاب و سپاه پاسداران و با بهره گیری از اطلاعات، آموزش ها و آمادگی های قبلی خود به آموزش نیروهای داوطلب و پاسداران پرداخت؛ به ویژه در شهرستان زرند و پابدانا. آنچه که برای او مهم بود، دفاع از انقلاب و تحقق آرمانها و فرامین حضرت امام خمینی (ره) بود، لذا بدون درنگ با آغاز حرکت های تجزیه طلبانه و شرارتهای جریانات ضد انقلاب و گروهک های وابسته به بیگانه در کردستان و سقوط برخی از شهرهای مرزی به کردستان رفت و تا ایجاد آرامش و دفع خطر تجزیه با همه توان و پذیرش هر نوع خطر به دفاع از تمامیت ارضی کشور و حفظ کیان انقلاب پرداخت.
او با ابتکارات خلاقانه خود، مهاباد را از سقوط نجات داد و مسیرهای نا امن کردستان را برای تردد رزمندگان اسلام و پاسداران، ایمن ساخت، به گونه ای؛ که ستاد فرماندهی ضد انقلاب را ناتوان و زمین گیر کرده بود و برای کشتن او جایزه سنگینی تعیین کرده بودند. همه اینها در حالی بود که در آن زمان سپاه از کمترین امکانات تسلیحاتی و پشتیبانی برخوردار بود.
در زمانی که حمید در کرستان بود، مرتب به تهران می آمد و گزارشاتی از اوضاع منطقه به اخوی بنده، جناب آقای محمد علی انصاری می داد و توسط او به محضر امام شرفیاب می شد و امام برای او دعا می کرد. در یکی از این سفره ها از نداشتن دوربین مادون قرمز برای دید در شب شکایت داشت و آن را برای عملیات کمین و مقابله با ضد انقلاب ضروری می دانست، من یک دستگاه دوربین از جناب آقای رفیق دوست که آن زمان وزیر سپاه بود،برایش تهیه کردم.
ویژگی دیگر حمید، شجاعت کم نظیر همراه با ذکاوت و تدبیر فوق العاده اش بود، این ویژگی در کنار اعتماد به نفس، خلاقیت و ابتکار، خصوصاً در مسائل صنعتی و نظامی از او عنصری کارآمد و خلاق ساخته بود که بیش از سن و سالش از پختگی، آرامش، سخت کوشی و مقاومت برخوردار بود. او در فکر ساختن هواپیمای بدون سرنشین برای اهداف نظامی بود، بدون هیچ گونه پشتیبانی مالی و یا فنی، این مسئله را پیگیری کرد و حتی یک فروند هواپیمای کوچک هم ساخت که بعد از شهادتش مدتها آن را در میدان آزادی کرمان به نمایش گذاشته بودند. طراحی عملیات و تاکتیکهای جنگی او در جنگ سرنوشت ساز کردستان و نیز عملیات قبل از فتح خرمشهر که به شهادت او منجر گردید، از نتایج همین خصوصیات بارز او است. حمید، بسیار مهربان و صمیمی بود، به صله رحم و سرکشی به خویشاوندان توجه خاص داشت، با همه مشغله کاری که در کردستان داشت از این فضیلت مهم غافل نبود، همواره لبخند ملیح و دلنشینی بر لب داشت.
در مراسم تشییع باشکوه جنازه حمید در خانوک که جمعیت زیادی از اطراف و اکناف آمده بودند، من به عنوان نماینده مردم زرند در مجلس و سخنران مراسم در محل گلزار شهدا پیشنهاد دادم که نام ملک آباد به حمیدیه تغییر کند تا برای همیشه یاد آور سردار پیروز و فرزند لایق این قطعه از سرزمین عزیز ایران باشد. این پیشنهاد با تکبیر و استقبال هیجان انگیز حاضران مواجه گردید و نام ملک آباد به حمیدیه تغییر یافت.

«متن نامه شهید به همسرش»[113]
همسر عزیزم ! سلام، امیدوارم که حالت خوب بوده و باشد و در پناه ولی عصر (عجل تعالی الله فرجه الشریف)، از تمام بلیات مصون باشی. حال من خوب است و در این محیط مقدس به دعاگویی مشغول می باشم و تنها چیزی که نیاز می باشد دعای شما برای زرمندگان است.
زهرا! باید مرا ببخشی که بعد از ازدواج همیشه تو را در انتظار گذاشته و نتوانستم همسر خوبی برای تو باشم. خداوند، اجر همه این ها را خواهد داد. من هر چه فکر کردم دیدم در این موقعیت حساس و سرنوشت ساز نمی توانم ساکت و آرام باشم و فقط در کرمان بمانم و خبر شهادت برادران را بشنوم، (بدان اگر چنین کاری بکنم) خداوند هم از من نخواهد گذشت، چون بعد از پیروزی انقلاب بیشتر در این زمینه ها کار کردم و تجارُبی کسب کردم و حالا وقتش رسیده که این تجربه ها به کار گرفته شود و با توکل به خداوند ریشه ظلم و فساد کنده شود.
این آخرین حمله است و سرنوشت ساز هست، اگر خدا خواستش این باشد و لطفش شامل حالم شد و به شهادت رسیدم، تو ناراحت نباش و راهم را ادامه بده و اسلحه ام را به کسی بسپار که خدا را مدنظر قرار داده و در این راه قدم گذارد.
ملیحه[114] را به تو می سپارم و تو را به خدای بزرگ، سعی خود را در تربیت ملیحه بکن.
3/2/1361 حمید عربنژاد
«متن سخنرانی شهید در جلسه ای در خانوک»
تا به حال شده سوال کنید از این جوانان که چه برداشتی از[ قیام امام حسین (علیه السلام)] دارند، یا امام حسین (علیه السلام) را طوری قلمداد می کنید که از کوه، آب می خواست؟
چرا نمی گوییم هدف حسین (علیه السلام)از این کار چه بوده است ؟! روضه می خوانیم ولی مشخص نمی کنیم [هدف چه بوده است ]،سی سال [است]که دائم این مسائل هستند و تکرار می شوند و مردم هنوز واقعیت تاریخ را نمی دانند.
[مگر می شود بر سر و سینه]بزنیم و گریه کنیم ؛ولی کارمان به مسلمانان نباشد؟
برادر! گریه بکن بر امام حسین (علیه السلام) و راه امام حسین را نیز برو، این گونه نباشد که جوانان ما آنجا دارند جان می دهند – در غرب، جنوب، شمال و تمام نقاط کشور – ولی [عده ای] می آیند اینجا می گویند که فلانی بیخود کشته شد! در کدام نبرد حق علیه باطل رفته ای و دیده ای که کسی بیهوده کشته شود!؟
بعد از[ آنکه] چند روز از شهادت محمود انصاری گذشت، در همین خانوک یک نفر شایعه پخش کرد وگفت: [او] بیخود کشته شد. افرادی که گفته اند، مشخص هستند، [عده ای گفته اند] فرماندهان در اتاق نشسته اند و نیروهایی که زیر دست [آنها] هستند، شهید می شوند [تا] فلان فرد که فرمانده است شهید نشود!!!
برادر! این خواست خداست، تو که این حرف را می زنی، چند بار رفتی آنجا و دیدی که فرماندهان در عملیات شرکت نمی کنند!؟
امروز آقای خامنه ای با آن سن و سالشان در جنگهای چریکی شرکت می کنند، [چطور ممکن ]است کسی امروز فرمانده انتخاب بکند، مسئول عملیات سپاه انتخاب بکند، ولی در خود عملیات شرکت نکند و پا به پای افراد نباشد!؟
[از شما می خواهم که] بزنید توی دهن این افراد؛ این ها می خواهند شما متفرق باشید. این مژده را به اهالی خانوک می دهم[ که] آن کسی که با گلوله توپش پیکر حسین اسدی را پاره پاره کرد، ده روز پیش در مهاباد خودِ من او را اعدام کردم. در سه ماهه اخیر به خاطر برخوردی که بین بچه های سپاه و [حزب دموکرات ]- درگیری با حزب دموکرات-[ شد ]،حدود صد و هشتاد دموکرات به درک واصل شدند و [ما تنها] یک شهید دادیم.
حدود بیست و پنج تا سی درگیری داشتیم [که] در تمام آنها موفق بودیم .جبهه های جنوب به خاطر تلاش جوانان ما موفق هستند.
امروز ما ازتانک و توپ و هواپیما بدان صورت نمی توانیم استفاده کنیم؛ چون جایگزین نمی شود، امروز اگر تانک ها از کار افتاد، دیگر[تانکی] جای آن را پرنمی کند، تا اینکه خود ما راه بیفتیم و تانک بسازیم. ما امروز وابستگی نمی خواهیم، [باید] نشان بدهیم که به خاطر یک تانک ویا گلوله توپ نمی خواهیم تن به ذلت بدهیم و جوانان ما این را درک کرده اند و با تفنگ ژ 3 ، نارنجک تفنگی و آر پی جی 7 و با این سلاحهای سبک می روند و یک گردان زرهی از دشمن را از پای می اندازند و منهدم می کنند و بر میگردند بدون آنکه تانک و توپ و هلی کوپترمان را از دست داده باشیم.
در مورد نیرو تعدادی از برادران ثبت نام کرده اند برای رفتن به جبهه و تعداد زیادی علاقمند بودند در جبهه حق علیه باطل شرکت کنند؛ ولی کسی آنها را به جبهه اعزام نکرده، ما روز شنبه یا جمعه در حرکتیم، گفتم ثبت نام کنند از همین امروز صبح بعد از پایان جلسه هر ساعتی که باشد بیایند اسامی خودشان را بنویسند، به گونه ای نباشد که پدر، مادر یا خواهرشان فردا طلبکار مسئولین باشند، کسانی که علاقمند باشند واز خانواده هایشان رضایت داشته باشند، حرکت کنند و با ما بیایند تا مهاباد فراموش شده را از محاصره دشمن بیرون بیاوریم، ما فقط داخل شهر مهاباد هستیم ،اطراف ما پر از دشمن هست به خاطر کمبود نیرو ما سنگر دشمن را فتح می کنیم و از حمله دشمن پیشگیری می کنیم.
در جبهه ها اکثر نیروهای ورزیده سپاه از دست رفته و ما بدان صورت نیروی ورزیده ای نداریم؛ البته داریم ولی بهترین و با ایمان ترین نیروهای ما رفتند در جبهه های جنوب، به واسطه خیانت سازمان مجاهدین و چریکهای فدایی که تمام اطلاعات پاسگاههای عملیاتی را روی نقشه در آوردند و به نیروهای عراقی دادند و تمام پایگاه های سپاه را در خونین شهر زدند. در خونین شهر چهار صد تا هشتصد پاسدار زخمی و کشته شدند و خدا شاهد است که بغض گلویم را می گیرد و نمی توانم حرف بزنم، از پاسدارهای خونین شهر حدوداً پنج نفر مانده.
چند روز پیش که می خواستم بیایم، یکی از برادران مسئول که قبلاً [با هم] در مهاباد و جبهه های غرب بودیم [را] دیدم یک پایش را از دست داده بود، با این حال اسلحه روی دوشش و یک چوب زیر بغلش بود، گفتم: کجا می روی برادر؟
گفت: دارم میروم جبهه، با این که پا ندارم به کمک خدا پیش می روم، شاید بتوانم با همین یک پا و دستی که دارم کاری انجام بدهم.
آن [وقت] ما اینجا نشسته ایم و برای هم خُرده می گیریم. این نیروهایی که علاقمند هستند اسامی خودشان را بنویسند و با خانواده هایشان صحبت بکنند.مانند سال گذشته نباشد، افرادی باشند از جان گذشته، آنجا هیچ چیز نیست، آنجا بالا پوش نداریم که به برادران بدهیم، اگر می توانند برای خودشان تهیه کنند. به هر سه نفر یک عدد پتو می توانیم بدهیم، غذا و امکانات به اندازه کافی نیست؛ همه اینها را در نظر بگیرید و حرکت بکنید، جایتان را دشمن پر نکند.
من دیگر صحبتی به آن صورت ندارم، فقط پیام خون شهیدان ما این است که از تفرقه بپرهیزیم، اجتماعات را منسجم بکنیم و به سر و کله یکدیگر نزنیم، ما در جنگ با دشمنی هستیم که علیه دین ما قیام کرده، جلسات بیشتری داشته باشیم، آنها که نمی توانند در جبهه شرکت کنند، اینجا کمک کنند، لازم نیست سلاح در دست بگیرند و در جبهه بجنگند، اینجا نیز می توانند وظیفه خودشان را انجام بدهند.
خدایا! بر طول عمر رهبر ما بیفزا، خدایا! به ما چشمی بده که با آن راهمان را بیابیم، خدایا! پایی بده که در آن راه استوار باشیم، خدایا! به ما دستی عطا فرما که با آن سنگلاخ های سر راهمان را برداریم و در پایان شهادتی عطا فرما که به سر منزل مقصود برسیم.
الهی آمین
«متن آئین نامه نحوه استفاده از اسلحه»[115]
توصیه هایی در مورد حمل و نگهداری سلاح: اکنون که شما در اوج یک مرحله انقلابی سلاح به دست گرفته و بیش از پیش، آماده فداکاری و جانبازی در راه خدا و خلق شده اید، با مسئولیت عظیمی مواجه اید که بی توجهی نسبت به آن مغایر روحیه منضبط و انقلابی است؛ بنابراین توجه شما را به رعایت اکید موارد زیر و تبلیغ گسترده آنها در میان انقلابیون و همه گروههای مردمی جلب می کنیم.
1- یک انقلابی و یک ضد انقلابی، هر دو ممکن است حامل سلاح باشند؛ اما هدف و آرمان های آنها متفاوت است، انقلابیون ما به گفته امام علی (علیه السلام) بایستی بینش ها و اعتقادات خود را بر سلاح هایشان حمل کنند و این در حالی است که مرتجعین و ضد انقلابیون جز به خاطر شهوات شخصی شان اسلحه بر نداشته اند؛ پس هرگز نباید هدفی را که به خاطر آن سلاح به دست گرفته ایم، فراموش نمود و یا به آن کم بها داد.
یادآوری مداوم این هدف، تامین هدف تعیین کننده نحوه برخورد انقلابی ما با مسئله حمل و نگهداری اسلحه خواهد بود و سلاح را جز در مسیر اهداف عالیه انقلابی به کار نخواهیم گرفت.بنابراین باید هوشیار بود که سلاح پیوسته در خدمت ایدئولوژی و انقلاب باشد، نه این که بر آن غالب شود و ایدئولوژی و خطوط سیاسی را تحت الشعاع قرار دهد؛ زیرا در این صورت انقلابیون ما به نظامیان مزدوری تبدیل خواهند شد که نمی دانند چرا و به خاطر چه چیز شلیک می کنند. از تمایلات نظامی گری صرف که خصیصه ارتش های ضد خلق است تاکنون آسیبهای بسیاری به جنبش های انقلابی وارد آمده است.
2- هدف ما از جنگیدن (جهاد) نفسِ جنگ نیست، ما برای این می جنگیم که نهایتاً در سراسر جهان صلح بر پا کنیم، بنابراین ما بر حسب نقطه نظرهای عقیدتی خود مُبَشِرِ صلح و صمیمت و برادری و عطوفتیم، از این نظر ما هرگز نباید برخوردهایمان به گونه ای باشد که خاطره سلاح به دستان و هفت تیرکشان را برای مردممان زنده کند.
3- مبارزه انقلابی به هیچ وجه نباید با ماجراجویی و هرج و مرج طلبی یکی شود. ما دارای اهداف سازنده مقدس و انسانی هستیم که پیگیری آنها مستلزم رعایت حداکثر انضباط انقلابی است.
4- وقتی یک انقلابی مسلح می شود، یعنی با خضوع و فروتنی هر چه تمامتر خود را در خدمت انقلاب و جهاد وخلق گذاشته است، بنابراین انقلابیون مسلح ما باید هر گونه غرور و خودنمایی ناشی از حمل سلاح را از خود زدوده و هرگز به چنین تمایلات شرک آمیز ضد انقلابی و ضد توحیدی تسلیم نشوند. یک رزمنده مسلح مکلف است که با احترام و مهربانی بیشتر با مردم برخورد کند.
5- اکنون اگر موارد فوق رعایت شود، اسلحه دیگر مقدس است، درک یک انقلابی باید [این باشد] که آن را (اسلحه) عزیزترین جزء وجود خود تلقی کند و در نگهداری و تنظیف آن کوشا باشد، فراموش نکنید که تک تک سلاحهایی که شما در دست دارید با قیمت های گزاف و به قیمت رنج و خون تمامی این خلق قهرمان تهیه شده و اینک در دست شما امانتی است برای حفظ و توسعه آزادی و حرمت آنها؛ بنابراین هر خواهر و برادر سلاح بر دوشی موظف است که احساس مسئولیت خود را در این رابطه تقویت نموده وبا یک روحیه جدی و منضبط از هر گونه بی نظمی و برخورد غیر مسئولانه پرهیز و از به هدررفتن فشنگها، تیراندازی بی هدف، رفتارخودنمایانه و امثالهم که منتهای روحیه غیر انقلابی را می رساند و شایسته تنبیه است و همینطور از بی نظمی در نگهداری سلاح پرهیز کند.
6- سلاح در دست یک انقلابی نه بازیچه است ونه وسیله ایجاد وحشت، در این مورد از ایجاد کمترین ناراحتی برای اهالی خانه ومحل بپرهیزید.
7- شوخی کردن به هر ترتیب با اسلحه ممنوع است، هیچوقت اسلحه را بی جهت به سمت کسی نشانه نروید؛ حتی اگر صد در صد مطمئن هستید که خالی است تخلف از این مطلب نیز در خور تنبیه انضباطی است.
8- هر گونه اسلحه را در دسترس اطفال نگذارید.
9- به کسی که بر اعصاب خود مسلط نیست اسلحه ندهید.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات
[1] – محمدعلی و مجید انصاری
[2] – اعضای گروه یازده نفره خانوادگی که علیه رژیم شاه فعالیت می کردند: شهیدان محمدحسین و حمید عربنژاد، محمدعلی عربنژاد(مسئول گروه)، حاج ابراهیم عربنژاد، حاجیه بتول عربنژاد(همسر شهید حاج محمدحسین عربنژاد)، حاجیه فاطمه عربنژاد(همسر حاج محمدعلی عربنژاد)، حاج علی عربنژاد(عمو)، حاج محمد عربنژاد، فاطمه و حکیمه عربنژاد(خواهران شهیدان عربنژاد)، قاسم اسدی(تنها عضو غیرفامیل این گروه).
[3] – راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید
[4] – راوی قسمت اول: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید
[5] – راوی قسمت دوم: ابراهیم قوام آبادی، دوست شهید
[6] – سردار حاج هادی عربنژاد، خواهر زاده شهید
[7] – راوی قسمت سوم: مهدی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[8] – راوی: محمد عربنژاد، پسرعمو و همرزم شهید
[9] – بخشی از خاطرات این شهید، برگرفته از کتاب «ستاره من» نوشته خانم «راضیه تجار» است.
[10] – راوی: حسین (حیدر) عربنژاد، برادر ناتنی شهید
[11] – راوی: محمد اسدی(فرزند ابراهیم)، دوست و همرزم شهید
[12] – راوی: آقای عربنژاد، دوست شهید
[13] – راوی: محمد علی عربنژاد، برادر شهید
[14] – راوی: حمید عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[15] – نام اعضای این گروه، در قسمت زندگینامه ذکر شده است.
[16] – راوی: حسین (حیدر) عربنژاد، برادر ناتنی شهید
[17] – راوی: علی مهرابی، دوست و همرزم شهید
[18] – شهید حاج محمد حسین عربنژاد
[19] – راوی:حمید عربنژاد،دوست و همرزم شهید
[20] – راوی: مرضیه عربنژاد، خواهر شهید
[21] – راوی:مرضیه عربنژاد، خواهر شهید
[22] – راوی: علی مهرابی، دوست وهمرزم شهید
[23] – راوی: حمید عربنژاد،دوست و همرزم شهید
[24] – راوی: حمید عربنژاد،دوست و همرزم شهید
[25] – راوی: حمید عربنژاد،دوست و همرزم شهید
[26] – راوی: حمید عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[27] – راوی: علی مهرابی، دوست و همرزم شهید
[28] – راوی: حمید عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[29] – راوی: علی مهرابی، دوست و همرزم شهید
[30] – راوی: حمید عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[31] – جوب شور، منطقه ای واقع در شهر قم
[32] – راوی: زهرا عربنژاد، همسر شهید
[33] – آقای مجید انصاری
[34] – راوی: حمید عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[35] – راوی: حسین (حیدر) عربنژاد، برادر ناتنی شهید
[36] – راوی: حسین (حیدر) عربنژاد، برادر ناتنی شهید
[37] – راوی: عباس ایران منش، همکار و هم رزم شهید
[38] – راوی: عباس ایرانمنش،همکار همرزم شهید
[39] – راوی: حکیمه عربنژاد، خواهر شهید
[40] – راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید
[41] – راوی: علی اکبر پوریانی، همکار وهمرزم شهید
[42] – راوی: حسین رضا ایزدی، دوست و همرزم شهید
[43] – راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید
[44] – راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید
[45] – راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید
[46] – شهید صیاد شیرازی
[47] – راوی: سید احمد مهدوی، دوست و همرزم شهید
[48] – حجت الاسلام محمدعلی انصاری
[49] – راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید
[50] – راوی: عبدالحسین رحیمی ، دوست و همرزم شهید
[51] – راویان: محمد رضا ابوسعیدی، زین العابدین حسنی، محمد رضا حسنی، محمد تهامی، سید احمد مهدوی، حسن رشیدی، از دوستان و همرزمان شهید
[52] – مختار کلانتر
[53] – مصطفی مؤذن زاده
[54] – راوی: حمید عرنژاد ،دوست و همرزم شهید
[55] – راوی: زین العابدین حسنی ، دوست و همرزم شهید
[56] – راوی: محمدرضا ابوسعیدی ،دوست و همرزم شهید
[57] – راوی: حسین رسا ایزدی ،دوست و همرزم شهید
[58] – راوی: علی اکبر پوریانی ،دوست و همرزم شهید
[59] – راوی: حسن رشیدی ،دوست و همرزم شهید
[60] – راوی: سید محمد تهامی ،دوست وهمرزم شهید.
[61] – راوی: محمدرضا حسنی ، دوست وهمرزم شهید
[62] – راوی: مهدی عربنژاد ، دوست و همرزم شهید
[63] – راوی: علی اکبر بوریانی ،دوست و همرزم شهید
[64] – راوی: سید محمد تهامی ، دوست و همرزم شهید
[65] – راویان: عباس رستمی، علی عربنژاد، سید محمد تهامی (ازدوستان و همرزمان شهید) و محمد علی عربنژاد (برادر شهید)
[66] – راوی: سردار سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید
[67] – راوی: اکبر گلستان، دوست و همرزم شهید
[68] – راویان: محمد علی عربنژاد (برادر شهید) ، محمدرضا حسنی و محمدرضا ابوسعیدی از دوستان و همرزمان شهید
[69] – راوی: بچه های روابط عمومی سپاه قم
[70] – راوی: حمید عربنژاد ، دوست وهمرزم شهید
[71] – شهید مهدی کازرونی
[72] – راوی قسمت اول: زین العابدین حسنی، دوست وهمرزم شهید
[73] – راوی قسمت دوم: عباس رستمی و حسین رضا ایزدی، از دوستان و همرزمان شهید
[74] – راوی: علی اکبر بوریانی ، دوست وهمرزم شهید
[75] – راوی: جواد مینایی فر، دوست و همرزم شهید
[76] – راوی: حسین رسا ایزدی ، دوست و همرزم شهید
[77] – راوی: زهرا عربنژاد ، همسر شهید
[78] – راوی: محمد عربنژاد ، دوست و همرزم شهید
[79] – راوی: حمید عربنژاد ،دوست و همرزم شهید
[80] – راوی : علی مهرابی، دوست و همرزم شهید
[81] – شهید مهدی کازرونی
[82] – راوی: علی مهرابی، دوست و همرزم شهید
[83] – راوی: حسین رسا ایزدی و جواد مینایی فرد از دوستان و همرزمان شهید
[84] – راوی: حسن رشیدی ، دوست و همرزم شهید
[85] – راوی: جواد مینایی فر، دوست و همرزم شهید
[86] – راوی: محمدرضا ابوسعیدی، دوست و همرزم شهید
[87] – راوی: زین العابدین حسینی ، دوست و همرزم شهید
[88] – آقای کلانتر
[89] – راوی: زین العابدین حسینی ، دوست و همرزم شهید
[90] – راوی: زهرا عربنژاد ، همسر شهید
[91] – راوی: زهرا عربنژاد ، همسر شهید
[92] – حجت الاسلام مجید انصاری
[93] – راوی: عبدالحسین رحیمی ، دوست و همرزم شهید
[94] – راوی: زهرا عربنژاد ،همسر شهید
[95] – راوی: زهرا عربنژاد ، همسر شهید
[96] – راوی: محمد رضا ابوسعیدی ، دوست و همرزم شهید
[97] – راوی: مرضیه عربنژاد ، خواهر شهید
[98] – راوی: سید احمد مهدوی ، دوست وهمرزم شهید
[99] – راوی: عبدالحسین رحیمی ، دوست و همرزم شهی
[100] – راوی: سید احمد مهدوی ، دوست و همرزم شهید
[101] – راوی: زین العابدین حسنی ، همرزم شهید
[102] – راوی قسمت اول: حسین آبادیان، دوست و همرزم شهید
[103] – راوی قسمت دوم: اکبر عربپور ، دوست و همرزم شهید
[104] – راوی: زهرا عربنژاد ، همسر شهید
[105] – راوی: محمدرضا ایرانمش، دوست و همرزم شهید
[106] – راوی: علی اکبر پوریانی، همرزم شهید
[107] – راوی: محمدعلی عربنژاد ، برادر شهید
[108] – راوی: حسین آبادیان ، دوست و همرزم شهید
[109] – راوی: محمد علی انصاری ، پسرخاله شهید و از اعضای بیت امام خمینی (رحمت الله علیه)
[110] – این خاطره به قلم حجت الاسلام مجید انصارری که پسرخاله شهید حمید عربنژاد است، نگاشته شده.
[111] – شهید حاج محمدحسین عربنژاد
[112] – مرحوم حاج اکبر عربنژاد
[113] – همسر شهید، این نامه را در روز تشییع جنازه اش در جمع حضار خواند.
[114] – فرزند شهید حمید عربنژاد
[115] – این آیین نامه توسط خود شهید برای اعضای سپاه، تدوین گردیده است.


