
نام و نام خانوادگی: حمید(حسین) عربنژاد
نام پدر: اکبر
تاریخ و محل تولد: 1345/04/01– خانوک
شغل: پاسدار
تاریخ و محل شهادت: 1361/03/03 – خرمشهر (منطقه عملیاتی بیت المقدس)
«شرح مختصری از چهارده بهار زندگی»
سن هنگام شهادت: 15 سال و 11 ماه
در تیرماه 1345 در خانوک کودکی به دنیا آمد که در شناسنامه، وی را «حمید» نامیدند و در خانه «حسین» صدایش زدند ـ سه سال قبل از تولدش، در خانواده اش پسری به دنیا آمده بود که نامش را حمید گذاشته بودند؛ این پسر در یک سالگی از دنیا رفت. زمانی که حسین به دنیا آمد، برایش شناسنامه نگرفتند از همان شناسنامه استفاده کردند؛ به همین دلیل نامش در شناسنامه «حمید» و تاریخ تولدش 1342 ثبت شده است ـ . او که سومین فرزند خانواده بود، قبل از ورود به مدرسه، خواندن قرآن را در مکتب خانه آموخت.
حسین دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس زادگاهش سپری کرد؛ دبستان «علوی» و مدرسۀ راهنمایی «تلاش»[1]. قبل از پیروزی انقلاب، علیرغم سنّ کمش، همچون خیلی از دوستانش همدوش سایر مردم در راهپیمایی ها شرکت می کرد.
وی بعد از پایان دوران راهنمایی، راهی کرمان شد و در دبیرستان «سعادت» رشتۀ ادبیات را برای ادامۀ تحصیل برگزید. دانش آموز سال دوم دبیرستان بود که تحصیل را رها کرد و بعد از گذراندن دورۀ آموزشی، روانۀ جبهه شد و بعد از مدتی، در حالی که از ناحیۀ شانه و پا مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود، به مرخصی آمد.
او دو بار به عنوان بسیجی روانۀ جبهه شد؛ زمانی که برای سومین بار عازم جبهه بود، لباس سبز پاسداری بر تن داشت و به عضویت سپاه کرمان درآمده بود. سرانجام، وی در سوم خردادماه 1361 در حالی که به عنوان آر.پی.جی زن در عملیات بیت المقدس شرکت کرده بود، مفقودالاثر گشت و بقایای پیکر مطهرش بعد از گذشت بیست و چهار سال مفقودیت، در سال 1385 تفحص شد و در سالروز شهادت حضرت علی«علیه السلام» به عنوان شهید گمنام بر دوش مردم روزه دار تهران، تشییع و در تهران، خیابان ایران، محلۀ پامنار، مسجد فائق به خاک سپرده شد. این شهید بزرگوار از طریق خواب، محل قبر خود را به خانواده اش اعلام نمود. اکنون مزار او همچون مزار سایر شهداء، زیارتگاه عاشقان و دلسوختگان است.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «حمید(حسین) عربنژاد»
(خاطرات)
«بگو مرگ بر شاه»[2]
سال 57 بود، چیزی به انقلاب نمانده بود. یک روز تعدادی از مأمورین پاسگاه ریگ آباد (اسلام آباد)، با یک جیپ به خانوک آمدند تا با پیداکردن اعلامیه ها و عکسهای امام، انقلابیون را دستگیر کنند.
زمانی که کنار خانه یکی از اهالی ایستاده بودند تا منزلش را تفتیش کنند، حسین ـ که آن زمان بچه بود ـ سرش را داخل ماشین کرد و بی مقدمه، با صدای بلند فریاد زد: بگو مرگ بر شاه.
مأمور پاسگاه که می دانست دیگر در دل مردم جایی برای شاه و حکومتش وجود ندارد، چیزی نگفت و تنها به لبخندی تلخ بسنده کرد.
حسین علیرغم سنّ کمش، قدرت، شجاعت و جسارت خوبی داشت.
«نوشتن شعار، علیه رژیم»[3]
خطّ زیبایی داشت. آبان سال 57 در بحبوحه پیروزی انقلاب، علیه رژیم پهلوی بر در و دیوار خانوک شعار می نوشت. مأموران ساواک که این موضوع را فهمیده بودند، دنبالش می گشتند. حسین که از دست آنها فراری بود، بین کرمان، زرند و خانوک در تردد بود.
با پیروزی انقلاب، از شرّ مأموران ساواک نجات یافت.
«اگر مملکت ما سَرِ پا باشد…»[4]
برای اولین بار عازم جبهه بود. به او گفتم: تو هنوز سنّی نداری، بمان و درست را بخوان و بعد برو.
گفت: پدرجان! تا وقتی که در کشور جنگ هست، من نمی توانم با آرامش به مدرسه بروم. الآن وظیفه دارم که بروم و می روم؛ بعد از جنگ، درسم را ادامه می دهم. اگر مملکت ما سَرِ پا باشد، درس خواندن ما فایده دارد، اما اگر کشورمان به دست بیگانگان بیفتد، درس هم هیچ سودی برایمان ندارد؛ چون دیگر هیچ اختیاری از خودمان نداریم و اجانب برایمان تصمیم خواهند گرفت.
«پشه های عراقی»[5]
چند ماهی بعد از اولین اعزامش، به مرخصی آمد؛ در حالی که شانه ها و یکی از پاهایش باندپیچی شده بود. وقتی علت را از او پرسیدم، گفت: در محلی که ما هستیم، پشه های زیادی وجود دارد؛ پشه هایی که عراقی هستند و بَدجور نیش می زنند. در واقع، من محل نیش پشه های عراقی را باندپیچی کرده ام.
آن موقع، حرفش را باور کردیم؛ اما بعداً از زبان دایی اش شنیدیم که او محل اصابت ترکشها را باندپیچی کرده بود؛ نه محل نیش پشه ها را.
«ای کاش من هم پاسدار بودم»[6]
آرزویش این بود که به کادر سپاه بپیوندد و مفتخر به پوشیدن لباس سبز پاسداری شود. بارها به این منظور، به سپاه مراجعه کرد؛ اما چون سنّش کم بود، او را نمی پذیرفتند.
زمانی که امام در یکی از سخنرانیهایش فرمود: «ای کاش من هم پاسدار بودم»، حسین با خطّ زیبایش این جمله را بر در و دیوار می نوشت.
سال 60 برای اولین بار، عازم جبهه شد و بعد از شرکت در عملیات حصر آبادان، به مرخصی آمد؛ در حالی که ترکش به کتفش خورده بود.
زمانی که می خواست برای دومین بار عازم جبهه شود، به آرزویش رسید و به کادر سپاه پیوست و لباس سبز پاسداری بر تن کرد.
«دنباله روی حمیدها!!!»[7]
ساکش را بسته بود و عازم جبهه بود. این سفر، آخرین سفرش بود. موقع خداحافظی گفت: پدر! من می روم تا دنباله روی حمیدها[8] باشم.
همیشه به مادرش می گفت: دوست دارم گمنام، شهید شوم.
در نامه ای برایمان نوشته بود:
اگر می خواهی مشهور شوی، گمنام باش و اگر می خواهی گمنام باشی، مشهور شو و من، دوست دارم مشهور شوم.

«نشانی»[9]
شب بود. تلویزیون روشن بود و من محو تماشای مراسم عزاداری مردم نقاط مختلف کشور به مناسبت شهادت حضرت علی(علیه السلام) بودم. زمانی که تلویزیون، مراسم عزاداری مردم تهران را نشان می داد، زیرنویسش را خواندم؛ نوشته بود: امروز به مناسبت شهادت حضرت علی(علیه السلام) پنج شهید گمنام در تهران بر دوش مردم روزه دار، تشییع و در مسجد فائق محله پامنار به خاک سپرده شدند.
با دیدن تابوتهای شهدا بر روی دستان مردم، حالم دگرگون شد؛ با چشمانی پر از اشک گفتم: خوش به سعادت این شهدا که در روز شهادت حضرت علی(علیه السلام) بر دوش مردم روزه دار تشییع شدند. کاش من هم در این مراسم و در جمع این مردم بودم.
در حالی که به شهدا غبطه می خوردم و تمام وجودم مملو از «ای کاش» بود، خوابیدم. در عالم خواب، همان مراسم تشییع را با شکوهی افزونتر دیدم؛ در حالی که خودم نیز در جمع عزاداران بودم. دوش به دوش مردم روزه دار، شهدا را تشییع کردیم تا اینکه به محوطه ای رسیدیم که اطرافش را سیم خاردار کشیده بودند. تابوت پنج شهید را یک طرف سیمها گذاشتند و ما در طرف دیگر سیمها ایستادیم تا شاهد خاکسپاری شهدا باشیم. در همین حین، یک نفر که لباس سبز پاسداری بر تنش بود، مرا صدا زد و گفت: شما باید یکی از شهدا را به خاک بسپاری.
با تعجب گفتم: من؟!!
گفت: بله.
به سمت تابوتهای شهدا رفتم و ناخودآگاه کنار سومین تابوت نشستم و گفتم: من، این شهید را به خاک می سپارم.
در عالم خواب، دقیقاً می دانستم که این شهدا گمنامند و چندین سال از شهادتشان می گذرد[10] و در حال حاضر، جنازه ای را که آورده اند، مشتی خاک و استخوان بیش نیست.
دَرِ تابوت را باز کردند؛ تمام پیکر شهید که بعد از 24 سال تفحص شده بود، مشتی خاک و استخوان بود که داخل کیسه قرار داشت. کیسه را روی دستم گذاشتم. همان پاسداری که صدایم کرده بود، گفت: هر وقت من گفتم، شما داخل قبر برو و شهید را به خاک بسپار.
با علامتِ آن پاسدار، داخل قبر رفتم. جنازه را روی خاک گذاشتم، می خواستم بیرون بیایم که ناگهان، قبر مثل روز، روشن شد و به اندازه یک اتاق بزرگ درآمد و شهید با بدنی کاملاً سالم بر تختی نشست. ترس، تمام وجودم را فراگرفت، نمی دانستم چه باید بکنم. یک لحظه به خودم آمدم و گفتم: شهیدی که تا همیشه خدا زنده است، ترس ندارد.
با این حرف، بر ترسم غلبه کردم. می دانستم شهید، گمنام است. خطاب به او گفتم: شما مفقودالاثری، گمنامی، خیلی دلم می خواهد بدانم بچه کجای این خاکی؟!
گفت: من برای همین تو را انتخاب کردم تا خودم را معرفی کنم. اگر خودم را معرفی کنم، قول می دهی به خانواده ام اطلاع دهی و آنها را از نگرانی و چشم انتظاری درآوری؟ در عوض، من هم به تو قول می دهم که در مشکلات زندگی کمکت کنم و در آن دنیا شفاعتت کنم.
گفتم: اگر از عهده این کار برآیم، قول می دهم که به خواسته ات جامه عمل بپوشم.
گفت: من حسینِ اکبر هستم. حسین عربنژاد، بچه خانوکم. بعضی از اقوامم در زرند زندگی می کنند.
در عالم خواب، دقیقاً می دانستم که من در تهران هستم و مراسم خاکسپاری، آنجا برگزار شده.
با تعجب گفتم: کدام خانوک؟ همان خانوکی که کنار خودمان است؟!
خندید و گفت: بله، همان خانوک خودمان؛ همان خانوکی که کنار شماست. به خانواده ام بگو که من اینجا به خاک سپرده شده ام و نفر سوم هستم.
از خواب بیدار شدم، ساعت یک و نیم بامداد بود. صدایم به گریه بلند شد، خانمم با صدای گریه ام، از خواب بیدار شد؛ در حالی که اشک می ریختم، خوابم را برایش تعریف کردم.
با طلوع خورشید، نزد برادرم رفتم و جریان خوابم را برایش تعریف کردم. او گفت: تو به شهید قول داده ای که به خانواده اش اطلاع دهی؛ این دِینی است که به گردنت افتاده و باید اَدایش کنی.
یک روز خانمم را سوار بر موتور کردم و راهی خانوک شدم. آنجا از چند نفر پرسیدم: شما در خانوک شهید مفقودالاثری را می شناسید که نامش «حسین عربنژاد» باشد و نام پدرش «اکبر»؟
همه اظهار بی اطلاعی کردند.[11] ناامید شدم و تصمیم گرفتم به کاظم آباد برگردم. خانمم گفت: ما این همه راه آمده ایم؛ بیا از یک نفر دیگر هم سؤال کنیم، شاید فرجی شود. اگر کسی ندانست، می رویم زرند؛ چون شهید گفته که اقوامش زرندی هستند. ما وظیفه داریم دِینی را که بر گردنمان است، ادا کنیم.
قبول کردم و گفتم: به اولین فردی که برخورد کردم، می پرسم؛ اگر او هم چیزی ندانست، برمی گردیم کاظم آباد.
در همین حین، با مَرد مُسنّی برخورد کردیم. جلو رفتم و به او گفتم: شما شهید مفقودالاثری به نام حسینِ اکبر می شناسی؟
گفت: بله، پسرِ خواهرم است.
خوشحال شدم و گفتم: پدر و مادرش زنده اند؟
گفت: بله.
در همین حین، یک ماشین در حال نزدیک شدن به ما بود. دایی شهید به آن ماشین اشاره کرد و گفت: فردی که داخل ماشین است، پدر شهید است.
خودم را به پدر شهید رساندم و جریان را برایش تعریف کردم. حرفم را باور نکرد. گفتم: به هر حال، پسرِ شما روز شهادت حضرت علی(علیه السلام) در تهران دفن شده، حاضرم خودم شما را به آنجا ببرم و قبرش را نشانتان بدهم. او نفر سوم است، از هر طرف که حساب کنید؛ قبرش، سومین قبر است.
پدر شهید از ما خواست به خانه اش برویم. ما هم راهی خانه اش شدیم. آنجا پنج قاب عکس جلویم گذاشت و گفت: خواب کدامیک از اینها را دیده ای؟
نگاهی به عکسها انداختم و گفتم: ببخشید حاج آقا! انگار ما اشتباهی آمده ایم؛ شهیدی که من در خواب دیدم، هیچ یک از اینها نیست؛ چون عکسش داخل این عکسها نیست.
گفت: مطمئنی؟
گفتم: بله.
او از جایش بلند شد و به سمت یک اتاق رفت. وقتی که از اتاق بیرون آمد، دو قاب عکس در دستش بود. به محض اینکه نگاهم به عکسها افتاد، گفتم: حاج آقا! شهیدی که من در خواب دیدم، عکسش در دست راست شماست.
پدر شهید برای لحظاتی به فکر فرو رفت و بعد از اندکی تأمل، گفت: بله، شهیدی که شما در خواب دیده ای، پسر من است که ما 24 سال است از او بی خبریم.
به مرور زمان، خانواده شهید با مسئول امور شهدای تفحص شده در تهران تماس گرفتند و متوجه شدند پنج شهید گمنام در روز شهادت حضرت علی(علیه السلام) در تهران، تشییع و در خیابان ایران، محله پامنار، مسجد فائق به خاک سپرده شده اند که محل شهادت و سنّ سومین شهید با شهید حمید(حسین) عربنژاد مطابقت دارد.
با بازخوانی نقشه منطقه عملیاتی بیت المقدس و محل شهادت شهید و نمونه ای که از DNA او گرفته شده بود و با آن، سنّش مشخص شده بود، تمام شکها به یقین تبدیل شد و خانواده شهید برای زیارت قبرش، عازم تهران شدند و بعد از 24 سال، دیدارها تازه شد و غبار سنگ قبر شهیدی که روزی به عنوان شهید گمنام به خاک سپرده شده بود، با اشک چشمان مادرش شسته شد.
بعد از جریان این خواب و آگاه شدن خانواده شهید از محل دفنش، او طبق قولی که داده بود، در تمام مشکلات زندگی کمکم کرد. من و همسرم شفای کامل از بیماری که گریبان گیرمان بود گرفتیم و مدیون لطف و عنایت این شهید عزیز و بزرگوارهستیم.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – «شهید علی اسدی» فعلی
[2] – راوی: اکبر عربنژاد، پدر شهید
[3] – راوی: رضا عربنژاد، دوست شهید
[4] – راوی: اکبر عربنژاد، پدر شهید
[5] – راوی: اکبر عربنژاد، پدر شهید
[6] – راوی: رضا اسدی، دوست و پسردایی شهید
[7] – راوی: اکبر عربنژاد، پدر شهید
[8] – سردار شهید حمید عربنژاد و شهید حمید نخعی
[9] – راوی: یدالله یزدی زاده، از اهالی کاظم آباد
* این خاطره قبلاً توسط سردار شهید حسین اسدی، تحت عنوان «شهیدی که نشانی قبرش را داد» نوشته است.
[10] – شهید حمید(حسین) عربنژاد در تاریخ 3/3/61 به شهادت رسید و در سال 85 جنازه اش تفحص شد.
[11] – با توجه به آنکه نام شهید در شناسنامه «حمید» است و سالها از مفقودیتش می گذشت، افرادی که راوی از آنها در مورد شهید مورد نظر پرسیده بود، اظهار بی اطلاعی کردند.

