
نام و نام خانوادگي: حميد نخعي
نام پدر: عباس
تاريخ و محل تولد: 1345/01/01– خانوك
شغل: دانش آموز
تاريخ و محل شهادت: 1361/01/03– دشت عباس
سن هنگام شهادت: 16 سال
«شرح مختصري از شانزده بهار زندگي»
حميد دومين فرزند خانواده بود كه در فروردين 1345 در خانوك به دنيا آمد. شش ساله بود كه به مكتب رفت تا قرآن را بياموزد. دوران ابتدايي را در دبستان «علوي» زادگاهش سپري كرد و سپس پا به مدرسۀ راهنمايي «شهيد علي اسدي» گذاشت. او كه در دامان مادري بسيجي رشد يافته بود، همچون او و ساير مردم در راهپيماييها شركت مي كرد و به پخش اعلاميه هاي حضرت امام «ره» مي پرداخت.
دانش آموز كلاس دوم راهنمايي بود كه تصميم گرفت به جبهه برود، به همين منظور بعد از گذراندن يك دورۀ آموزشي پانزده روزه در پادگان امام حسين «علیه السلام» كرمان عازم آبادان شد و بعد از سه ماه حضور در جبهه و شركت در عمليات «ثامن الائمه» به مرخصي آمد.
حميد بعد از مدتي براي دومين و آخرين بار روانۀ جبهه شد و در عمليات «فتح المبين» شركت كرد و سرانجام در سوم فروردين 1361 در دشت عباس دعوت حق را لبيك گفت و لباس زيباي شهادت را بر تن كرد.
پيكر مطهرش در گلزار شهداي خانوك به خاك سپرده شد.
روحش شاد و يادش گرامي باد.

«فرازي از وصيت نامه»
«هرگز مپنداريد كساني كه در راه خدا كشته مي شوند مردگانند؛ بلكه زندگانند و در نزد پروردگارشان روزي مي خورند.»
الان كه اين وصيت نامه را مي نويسم، چند روز ديگر بيشتر به حمله ي سراسري ما به دشمنان اسلام باقي نمانده است. اميدوارم كه در اين حمله به پيروزي نهايي نائل آييم و در اين راه اگر شهادت نصيبمان شد چه بهتر به هر حال پيروزي با ماست و اين وعده ي خداوند است. پدر و مادر عزيز و مهربانم! مرا حلال نماييد و در شهادت من گريه نكنيد و صبر و شكيبايي پيشه كنيد. اميدوارم كه خداوند شهادت را از [این بنده] خود قبول بفرمائيد. ان شاءالله

حميد نخعي، يكشنبه 1360/12/23
برگهايي زرّين از تقويم زندگي دانش آموز شهيد «حميد نخعي»
(خاطرات)
«درود بر خميني»[1]
در بحبوحه ي پيروزي انقلاب حمید كه دانش آموز دبستان بود، در پخش اعلاميه هاي امام دست داشت؛ او اين كار را از مادر آموخته بود.
در يكي از این روزهاي پُرالتهاب مدير مدرسه كه ساواكي بود، دانش آموزان را به صف كرد تا شعار جاويد شاه را سر دهند؛ اما بر خلاف انتظارش دَر و ديوار مدرسه از شعار«درود بر خميني» به لرزه درآمد.
مدير هم كه حسابي عصباني شده بود و خبر از کارهای انقلابی حمید داشت، سيلي محكمي به گوشش نواخت.
«دعاي خير»[2]
زمستان بود و هوا بسيار سرد بود. مردم براي فرار از سرماي استخوان سوز زمستان در تكاپوي گرفتن سهميه ي نفتشان گالن به دست ايستاده بودند. در بين آنها پيرزني بود كه توان راه رفتن نداشت. وقتي كه ظرفش پُر از نفت شد به سختي آن را بلند كرد و تلو تلو خوران راه افتاد. حميد كه شاهد صحنه بود خودش را به پيرزن رساند و گالن نفت را از دستش گرفت و به خانه اش برد. اين اولين بارش نبود كه عليرغم سن كمش به ديگران كمك مي كرد.
بعد از شهادتش هر گاه در حضور آن پيرزن صحبت حميد به ميان مي آمد، لبخندي از رضايت بر لبانش نقش مي بست و در حقش لب به دعاي خير مي گشود.
«سرگرمي خوب»[3]
هر وقت كه بيكار مي شد، به ورزش كردن مي پرداخت. هميشه مي گفت: ورزش مي تواند سرگرمي خوبي براي پُر كردن اوقات فراغت باشد؛ زيرا در زمان بيكاري ممكن است انسان با غفلت از ياد خدا به كارهاي زشتي كه مورد پسند خدا نيست روي آورد.
«دستي روي سرمان كشيد»[4]
به پابوس امام رضا (علیه السلام) رفتيم، در اين سفر او هم با ما بود. موقع برگشت از مسير تهران آمديم. وقتي كه به قم رسيديم، با خبر شديم كه امام خميني با مردم ملاقات دارند. حميد به محض شنيدن خبر با پسر خاله اش به ديدن امام رفت. وقتي كه برگشت با خوشحالي گفت: مادر! خدا به ما لطف كرد كه توانستيم امام را ببينيم؛ ايشان مثل ماه بود؛ مثل خورشيد مي درخشيد. وقتي كه در حال رد شدن از كنار ما بود دستي روي سرمان كشيد.
هر وقت امام را از تلويزيون مي ديد، با احترام مي ايستاد و مي گفت: ما همه سرباز توايم خميني، گوش به فرمان توايم خميني.
«موهايت را بپوشان»[5]
يك روز براي خريد وسيله اي به مغازه رفتم. حميد و چند تن از دوستانش گوشه اي نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند. وقتي كه به سمت خانه بر مي گشتم، حميد من را ديد و به طرفم آمد و آرام كنار گوشم گفت: خواهرم! مقداري از موهايت نمايان است، آنها را بپوشان و سريع به خانه برو. از اين به بعد بيشتر، مواظب باش كه موهايت در حضور نامحرم نمايان نشود؛ چون از نظر اسلام اشكال دارد.
«قلب مهربان»[6]
زمستان بود و هوا بسيار سرد بود. شوهرم در جبهه به سر مي برد. چند روزي بود كه پشت سر هم باران مي باريد. وضع بام خانه مان خراب بود و نمي دانستم چه كار بايد بكنم؟ يك روز حميد به ديدنم آمد و گفت: خاله جان! چه خبر؟ كاري هست تا برايتان انجام دهم؟ گفتم: بارانهاي اين چند روزه وضع پشت بام را به هم ريخته نمي دانم چه كنم؟ شوهرم در جبهه است من هم كسي را ندارم تا از او كمك بگيرم.
به محض تمام شدن حرفم او به پشت بام رفت و با دستهاي كوچكش به وضعيت آنجا و ناودان ها رسيدگي كرد و مشكل را برطرف ساخت و من را در حيرت اينكه چگونه با آن سن كمش قدرت درك بالا و قلب مهرباني داشت، گذاشت!!!

«معناي تبسمش را فهميدم!»[7]
روزهاي آغازين جنگ بود و مردم در تكاپوي رفتن به جبهه بودند. يك شب در عالم خواب جمعيتي را ديدم كه از قسمت بالاي خانوك مي آمدند؛ در حالي كه امام زمان (عج) پيشاپيش آنها حركت مي كرد. خودم را با عجله به آنها رساندم و گوشه ي عباي يوسف زهرا(س) را گرفتم و گفتم: آقا! من هم مي خواهم با شما بيايم.
ايشان، تبسمي زيبا و دلنشين بر لب آوردند و فرمودند: شما نمي تواني با ما بيايي.
معناي تبسم ايشان را زماني فهميدم كه خبر شهادت حميد را برايم آوردند.

«پسر مرا هم ببريد!»[8]
يك روز صبح زود روانه ي مدرسه شد طولي نكشيد كه برگشت من در حالي كه تعجب كرده بودم گفتم: چرا اين قدر زود آمدي؟! مدرسه تعطيل بود؟!
گفت: نه، تعطيل نبود مي خواهند نيرو به جبهه ببرند من هم دوست دارم با آنها بروم.
گفتم: خُب برو.
گفت: مسئول اعزام نيرو مي گويد تا مادرت اجازه ندهد تو را نمي بريم.
دستي به سرش كشيدم و گفتم: تو آموزش ديده اي كه به جبهه بروي، برو بگو مادرم راضي است.
گفت: نه، شما بايد به آنجا بياييد و بگوييد كه راضي هستيد.
به محل اعزام نيرو رفتم و به مسئولشان گفتم: پسر مرا هم ببريد.
او گفت: شما راضي هستيد؟
گفتم: بله چرا راضي نباشم؟ با تمام وجود راضيم.
حميد كه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد، سوار ماشين شد و روانه ي جبهه گشت. بعد از سه ماه به مرخصي آمد. رفتارش خيلي تغيير كرده بود انگار در طي اين سه ماه چند سال بزرگتر شده بود، آرام و قرار نداشت، دائم از رفتن به جبهه حرف مي زد. يك روز به او گفتم: بهتر است مدتي اينجا بماني و بعد بروي.
گفت: نمي توانم بمانم دلم آرام نمي گيرد.
گفتم: حميد جان! آنجا كاري از دستت بر مي آيد، يا دست و پا گيري؟ اصلاً به تو نيازي هست؟
قيافه اي حق به جانب به خود گرفت و گفت: مادر! دستت درد نكند، اين چه حرفي است؟ من آنجا سنگر حفر می کنم، به رزمنده ها آب مي دهم، آموزش اسلحه ديده ام و تك تيراندازم آرزويم اين است كه حتي اگر شده يك عراقي را با دست خودم به هلاكت برسانم، آنوقت شما مي گويي كاري از دستم بر مي آيد يا نه؟!
خنديدم و گفتم: برو مادر دست خدا به همراهت.
«دانش آموزان بسیجی، از درس فرار نمی کردند!»[9]
با حمید همکلاس بودم. مدتی بود که در جبهه به سر می برد؛ چهار روز تا امتحانات مانده بود که به مرخصی آمد.
یک روز نزدم آمد و گفت: جزوه ات را به من بده تا خودم را برای امتحان آماده کنم.
گفتم: خودم می خواهم جزوه ام را بخوانم.
گفت: جزوه ات را بخوان هر وقت که زمان استراحت و خوابت بود آنرا به من بده.
همین کار را کردم و شب قبل از خواب جزوه را به او دادم. صبح زود آنرا به من پس داد. گفتم: اگر می خواهی جزوه نزدت باشد، مشکلی نیست؟
گفت: نه، دیشب آن را کامل خواندم و مطالب مورد نیازم را یادداشت کردم.
این کارش جواب محکمی بود برای کسانی که می گفتند: دانش آموزان بسیجی به خاطر فرار از درس به جبهه می روند.
آنها نه تنها از درس فرار نمی کردند؛ بلکه به محض بازگشت از جبهه از خواب و استراحتشان می زدند و دروس عقب مانده را جبران می کردند.
«خودت را كنترل كن»[10]
مدتي از شهادت برادر دوستم مي گذشت. يك روز با او در خانه نشسته بوديم و گرم حرف زدن بوديم كه حميد از راه رسيد؛ تازه از جبهه آمده بود سه ماه بود كه او را نديده بودم، از شدت خوشحالي بال در آوردم و به سويش دويدم. حميد كه متوجه ي دوستم شده بود با اشاره ي دست، مرا به آرامش دعوت كرد. كنارش كه رسيدم، آرام به من گفت: حواست كجاست؟! دوستت تازه برادرش را از دست داده مي خواهي داغ او را برايش زنده كني؟ خودت را كنترل كن اصلاً انگار نه انگار كه بعد از چند ماه من را ديده اي.
حرفش منطقي بود؛ براي همين از بوسيدن و در آغوش گرفتن او صرف نظر كردم و تنها به يك احوال پرسي ساده اكتفا كردم. حميد، جلو رفت و در نهايت تواضع و احترام با خواهر شهيد احوال پُرسي كرد.
«به مادرم بگو…»[11]
نيمه دوم بهمن سال 60 بود كه عازم جبهه شديم. او شانزده ساله بود و من بالاي سي سال سن داشتم. هنگام اعزام مادرش به من گفت: حميد من سني ندارد آنجا هوايش را داشته باش. وارد منطقه كه شديم در پادگان دو كوهه مستقر گشتیم. چهل و پنج روز تا عيد نوروز باقي مانده بود كه ما را گروه بندي كردند و آموزشهاي سخت و فشرده آغاز شد تا گروه خط شكن انتخاب شود. من و حميد در يك گروه بوديم. تمام تلاشمان اين بود كه گروه دوازده نفره ما اول شود كه شد. شبي كه قرار بود از پادگان دو كوهه به دشت عباس اعزام شويم، دوازده نفر از نيروهاي ارتشي را به گروه ما اضافه كردند و حميد را به خاطر جثّه ي كوچك و سن كمش از ما جدا كردند.
هرگز از خاطرم نمي رود لحظه اي كه به او گفتند، نمي تواند با گروه به خط مقدم برود آن قدر ناراحت شده بود كه دائم اشك مي ريخت. در مقابل اشكهاي بي امانش دوام نياوردم و نزد فرمانده رفتم و گفتم: اگر ما در اين حمله شهيد شديم، در آن دنيا جواب حميد را چگونه بايد بدهيم؟ از لحظه اي كه از گروه جدايش كرده ايد، اشك چشمش خشك نشده او كه همدوش با ما تمام آموزشها را گذرانده و كم كاري نكرده است.
فرمانده گفت: حميد را به گروه برگردانيد.
وقتي كه شنيد مي تواند همراه گروه باشد، از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد. او تك تير انداز بود و من نارنجك انداز بودم. او را به عنوان كمكي من انتخاب كردند. به سمت دشت عباس حركت كرديم. در طول مسير غسل شهادت كرديم و وصيت نامه هايمان را نوشتيم. بعد از سه روز آموزش فشرده به سمت خط اول حركت كرديم. به آنجا که رسيديم در محلي كمين كرديم. عراقيها آن قدر به ما نزديك بودند كه صدايشان را به وضوح مي شنيديم. ساعت يك نيمه شب بود كه با فرياد الله اكبر حمله را آغاز كرديم. دشمن هم متقابلاً به روي ما آتش گشود. تا قلب سنگرهاي دشمن پيش رفتيم، آنها مجبور به عقب نشيني شدند. نزديك منطقه ي كمر سرخ بوديم كه تير به پايم اصابت كرد و مجروح شدم. حميد زخم پايم را بست. قصد داشت به جلو برود. دستش را گرفتم و به او گفتم: كجا؟ مادرت تو را دست من سپرده از كنارم تكان نخور.
لحظه اي نشست اما دلش طاقت نياورد و رفت. من هم ديگر او را نديدم. روزي كه خبر شهادتش را شنيدم، ياد لحظه اي افتادم كه مي گفت: اگر شهيد شدم،مادرم را دلداري بده و به او بگو ناراحت نباشد، چرا كه من براي رضاي خدا و حفظ دين او به جبهه آمدم و هيچ هدفي جز پيروزي اسلام ندارم.
«خوابی که برعکس تعبیر شد»[12]
شب بود چیزی به آغاز عملیات نمانده بود. بچه ها در حال وداع با هم بودند. حمید نزدم آمد تا با من خداحافظی کند. به او گفتم: قرار نیست من و تو از هم جدا شویم؛ اجازه بده لحظه ای که خواستیم از هم جدا شویم خداحافظی کنیم.
حمید قبول کرد. بعد از ادغام شدن با ارتش سازماندهی صورت گرفت. من و حمید در دو گروهان متفاوت افتادیم و موفق نشدیم از هم خداحافظی کنیم. عملیات شروع شد. در گیرودار عملیات یک شب خواب دیدم حمید داخل قطاری نشسته دَرهای قطار بسته بودند و تنها یک پنجره باز بود. از داخل همان پنجره وارد قطار شدم. حمید به من گفت: رضا! من دارم می روم اگر می خواهی خداحافظی کنی بیا الآن وقتش است.
از خواب بیدار شدم در حالی که قادر به درک معنای آنچه که در خواب دیدم نبودم. صبح زود خبر شهادت حمید را شنیدم؛ به محض شنیدن این خبر یاد لحظه ای افتادم که قبل از عملیات فتح المبین در منطقه دشتِ عباس مستقر بودیم. حمید به من گفت: رضا! دیشب خواب سید بزرگواری را دیدم که پارچ شربتی دستش بود او به همه شربت داد بجز من!!!
خوابش را برای بچه ها تعریف کردم، همه در تعبیرش گفتیم: ما شهید می شویم و تو به خانوک برمی گردی.
حمید که از شنیدن این حرف ناراحت شده بود از آن روز به قرآن پناه برد. او دائم آیات قرآن را می خواند و شهادتش را از خدا طلب می کرد.
ما بر اساس خواب حمید چشم انتظار شهادت بودیم؛ غافل از اینکه خوابش برعکس تعبیر شد؛ او رفت و ما از قافله شهدا جاماندیم.
«كاري برخلاف اسلام نمي كنم»[13]
جنازه حميد را بعد از تشييع در كرمان به خانوك آوردند. تعداد زيادي از مردها اطراف او را گرفته بودند؛ به گونه اي كه براي جلو رفتن بايد از ميان آن ها رد مي شدم و به گناه مي افتادم. با خودم گفتم: از ديدن پسرم صرف نظر مي كنم اما كاري بر خلاف اسلام انجام نمي دهم.
عده اي از مردم كه متوجه موضوع شده بودند، جنازه را به قسمت خلوتي آوردند. جمعي از زنان اقوام اطراف تابوت را گرفته بودند و بر سرو صورت خود مي زدند جلو رفتم و به آنها گفتم: به خاطر يك پسر شانزده ساله گريه مي كنيد. امام حسين(علیه السلام)، علي اكبر رعنايش را تقديم اسلام كرد حميد من چه قابلي دارد؟!
كنار تابوت نشستم روي جنازه را باز كردم تركش نيمي از صورتش را برده بود؛ به گونه اي كه قابل شناسايي نبود. دستش روي سينه اش بود ياد لحظه افتادم كه مي گفت: مادر! دستهاي من و شما شبيه هم است.
دستش را كه تنها به وسيله ي پوست به بدنش، متصل بود، بالا آوردم و گفتم: «الحق كه حميد خودم هستي.»
دستش را بوسيدم و خطاب به افرادي كه دور تابوت، ايستاده بودند، گفتم: حميد مرا به خانه اي كه لايقش هست، ببريد.
مردم، تابوت را بلند كردند و به سمت گلزارشهدا راه افتادند.
«محرم و صفر كه از راه مي رسد…»[14]
دوستش مي گفت: ماه محرم بود، يك شب بعد از پايان مجلس روضه به خانه آمدم و خوابيدم. در عالم خواب، حميد را ديدم كه دفتري در دست داشت و اسامي افرادي را كه در شستن ظروف مجلس عزاي امام حسين(علیه السلام) كمك داده بودند، يادداشت مي كرد. جلو رفتم و با ناراحتي به او گفتم: «حميد! خودت كه مي داني، من در شستن ظروف ناتوانم.»
دستي به شانه ام زد و گفت: دوست من! ناراحت نباش، هر كس که به هر طريقي در مجلس عزاي امام حسين(علیه السلام) خدمت كرده، اسمش را نوشته ام؛ اسم تو را هم نوشته ام. دوست من! بدان هر وقت ماه محرم و صفر از راه مي رسد، ما هم مثل شما در تكايا و مساجد حضور داريم و مشغول عزاداري و خدمت به امام حسين(علیه السلام) هستيم.
«آمده ايم تا به او سر بزنيم!»[15]
مدتي بود كه مادر به سختي بيمار شده بود. شب و روزمان با نگراني سپري می شد. يك شب در عالم خواب حميد را ديدم كه با همه ي شهداي خانوك به خانه آمده بودند و ديگ آشي روي بار گذاشته بودند. همه ي آنها شاد بودند و مي خنديدند. وقتي كه به جمعشان وارد شدم، حميد دستم را گرفت و مرا كنار خودش نشاند و از آش درون ديگ برايم ريخت. به او گفتم: حميد جان! خبر داري مادر بد حال است و بايد عمل كند.
گفت: بله ما آمده ايم تا به او سر بزنيم.
مادر در اتاق ديگري روي تخت خوابيده بود. آنها نزدش رفتند و دور تا دور تختش نشستند. خنده لحظه اي از لبان حميد دور نمي شد. او مقداري آش به مادر داد. بعد از اين خواب عمل مادر با موفقيت انجام شد و حالش روز به روز بهتر شد.
«دوست دارم بهتر از اين باشد»[16]
تولد من مصادف با شهادت برادرم بود، براي همين نام او را بر من نهادند. هجده ساله بودم كه پدر و مادرم روانه ي سفر حج شدند و من كه آخرين فرزند خانواده بودم در خانه تنها ماندم. پدر و مادر از سفر حج برگشته بودند كه يك روز خانمي از اهالي خانوك به ديدن مادر آمد و بعد از خير مقدم گفت: حاج زهرا! من چند شب پيش خواب حميدت را ديدم.
مادر گفت: چه خوابي؟
او گفت: شما در سفر بوديد كه يك شب در عالم خواب حميد را ديدم. او گفت: به مادرم بگو زماني كه در سفر بودي من همه جا هوايت را داشتم و كمك حالت بودم. هر جا كه پاهايت درد مي كردند و نمي توانستي از زمين بلند شوي من دستت را مي گرفتم تا مشكلي برايت پيش نيايد. به مادر بگو من هميشه همراهت هستم.
آن خانم به من كه سر تا پا گوش بودم و با اشتياق حرفهايشان را مي شنيدم، گفت: برادرت براي تو هم پيغامي داشت.
با تعجب گفتم: براي من؟! چه پيغامي؟!
او گفت: برادرت از من خواست تا به تو بگويم آن شبي كه در خانه تنها بودي و تب و لرز كرده بودي من تا صبح بالاي سرت بودم و هوايت را داشتم. او گفت به حميد بگو پسر خوبي باشد. من به او گفتم، حميد پسر خوبي است، اهل مسجد است، كسي را اذيت نمي كند. او خنديد و گفت: مي دانم، اما دوست دارم از اين بهتر باشد.
وقتي حرفهاي آن خانم تمام شد، ياد شبي افتادم كه به مجلس عروسي يكي از دوستانم رفته بودم موقع برگشت دچار تب و لرز شديدي شدم. حالم خيلي بد بود خودم را با سختي به خانه رساندم و خوابيدم. كسي نبود تا از من پرستاري كند، اما نه، من فكر مي كردم كه كسي نبوده؛ چرا كه برادر شهيدم تا صبح بالاي سرم بود و من نمي دانستم!!!
اين خواب تلنگري براي من بود كه حواسم را بيشتر جمع كنم. تصميم گرفتم مسير زندگيم را عوض كنم و راه برادم را ادامه دهم؛ براي همين به كادر سپاه پيوستم.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1]– راوي: صديقه نخعي، خواهر شهيد
[2]– راوي: زهرا مهدوي، مادر شهيد
[3]– راوي: صديقه نخعي، خواهر شهيد
[4]– راوي: زهرا مهدوي، مادر شهيد
[5]– راوي: خواهر شهيد
[6]– راوي: صغري مهدوي، خاله شهيد
[7]– راوي: عباس نخعي، پدر شهيد
[8]– راوي: زهرا مهدوي، مادر شهيد
[9] – راوی: مهدی اسدی، دوست شهید
[10]– راوي: خواهر شهيد
[11]– راوي: عباس اسدي، همرزم شهيد
[12] – راوی: رضا اسدی، پسرخاله و همرزم شهید
[13]– راوي: زهرا مهدوي، مادر شهيد
[14]– راوي: زهرا مهدوي، مادر شهيد
[15]– راوي: فاطمه نخعي، خواهر شهيد
[16]– راوي: حميد نخعي ، برادر شهيد


