
نام و نام خانوادگی: حاج باقر منصوری
نام پدر: لطفعلی
تاریخ و محل تولد: 1315/05/21– داربیدخون
شغل: کارمند شرکت زغالسنگ، معدن باب نیزو
تاریخ و محل شهادت: 1367/03/04– شلمچه
سن هنگام شهادت: 51 سال و 10 ماه
«شرح مختصری از پنجاه و یک بهار زندگی»
باقر، سومین فرزند خانواده بود که در مرداد سال 1315 در روستای داربیدخون از توابع شهرستان زرند به دنیا آمد. وی به دلیل عدم امکانات تحصیل در آن روزگار، از نعمت سواد محروم ماند و به یاری خانواده اش در امور کشاورزی و دامداری پرداخت.
روزگار با همۀ غم ها و شادی هایش سپری شد و باقر که به سن ازدواج رسیده بود، در آذر سال 1335 تشکیل خانواده داد. وی با آغاز کارِ شرکت زغالسنگ ـ در کنار کشاورزی و دامداری ـ در قسمت فنی معدن باب نیزو مشغول به کار شد و بعد از چند سال زندگی در زادگاهش، به خانوک نقل مکان کرد و در آنجا ساکن شد. او در آبان سال 1343، همسر دوم اختیار کرد که حاصل دو ازدواجش، دو پسر و پنج دختر است.[1]
ایشان با آغاز اولین زمزمه های انقلاب، به صف انقلابیون پیوست و با شرکت در راهپیمایی ها و پخش اعلامیه های حضرت امام، عشقش را به امام و انقلاب نشان داد. وی بعد از پیروزی انقلاب، با شرکت در کلاسهای نهضت سوادآموزی، سواد را در حدّ خواندن و نوشتن فراگرفت. او مقیّد به انجام فرایض و وظایف دینی خود بود و در پرداخت خمس و زکات اموالش، دقت فراوانی داشت.
باقر در سال 1364 عازم جبهه شد. وی که در این اعزام، جمعی گردان 416 لشکر 41 ثارالله بود، به عنوان تیربارچی، در عملیات والفجر هشت در منطقۀ فاو شرکت کرد. او که آرزوی زیارت خانۀ خدا را در دل داشت، در سال 65 به سفر حج مشرّف شد. چندی بعد از بازگشت از حج، برای دومین بار در مناطق جنگی حضور یافت. وی که در دومین حضورش، جمعی گردان 416 لشکر 41 ثارالله بود، به عنوان تیربارچی در عملیات کربلای یک به منظور آزادسازی مهران شرکت کرد.
حاج باقر برای آخرین بار در سی و یکم فروردین[2] سال 67، مصادف با سوم ماه مبارک رمضان، عازم جبهه شد و به عنوان تیربارچی گروهان امام سجاد«علیه السلام» از گردان 411 لشکر 41 ثارالله مشغول خدمت گردید و سرانجام در چهارم خرداد در تک عراق در منطقۀ شلمچه شهید و جاویدالاثر گشت. بقایای پیکر مطهرش بعد از هشت سال مفقودیت، در سال 74 به همراه چهار شهید جاویدالاثر دیگر خانوک[3] تفحص شد و در روز اربعین سالار شهیدان«علیه السلام» همزمان با یادوارۀ شهدای خانوک، تشییع و در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.

«فرازی از وصیت نامه»
ما همه پیمان بستیم و با خون خود در دفتر جنگ امضا کردیم[4] که تا آخرین قطره [خون] از این خاک، آب و خون هزاران شهید و خون سرور آنها، [امام] حسین(علیه السلام) دفاع کنیم.
زمانی که آماده بودم [تا عازم جبهه شوم] دختر کوچکم، از من چند دفعه سؤال کرد: شما که [دارید] به جبهه می روید، کی برمی گردید؟
این گفتار [او] فراموشم نمی شود؛ به یاد روزی [افتادم] که امام حسین(علیه السلام) به میدان رفت و دخترش زانوی اسب او را گرفت و گفت: پدرم! کی می آیی؟
شما هم با یاد او و همه شهیدان، عزاداری کنید.
حال که سعادت نصیب ما شد که با پسرم منصور، در گردان رزمی باشیم تا در عملیات شرکت کنیم و جان خود را در دلِ خاکِ گرم خوزستان و کربلا از دست بدهیم، بسیار خوشحال هستیم. اگر فرزندم، منصور برگشت، تقاص خون مرا بگیرد و اسلحه مرا بردارد و اگر او هم[5] به شهادت رسید، فدای علی اکبر امام حسین(علیه السلام)؛ [او را هم] تقدیم [خدا] می کنم و از هیچ چیزی بیم و هراس ندارم. [پسر دیگرم] محمود هم دستش [را] در راه برادر امام حسین(علیه السلام) داده.
ما آمدیم از خون حسین(علیه السلام) دفاع کنیم و به اسم راهیان کربلا آمدیم و کربلا را ندیدیم؛ اگر خدا خواست و شما [به] کربلا رفتید، احوال ما را از حسین(علیه السلام) بپرسید.
باقر منصوری 12/11/64

برگهایی زرین از تقویم زندگی بسیجی شهید «باقر منصوری»
(خاطرات)
«پرهیز از لقمه حرام»[6]
پدر نسبت به حلال و حرام، دقت زیادی داشت و همیشه مراقب لقمه هایی که می خورد، بود.
هر گاه مراسم عروسی و یا جشنی دعوت بودیم، به ما اجازه رفتن نمی داد و می گفت: ترسم از این است که خدایی ناکرده لقمه شُبهه ناک بخورید و موسیقی غیرمجاز بشنوید که همه اینها در شما اثر سوء می گذارد و پیامدهای بدی به دنبال دارد.
او خیلی کم حرف بود و سعی می کرد به جای پند دادن، با رفتارش خیلی چیزها را به ما بیاموزد. آنقدر از دروغ گفتن بیزار بود که ما هرگز دروغی از زبانش نشنیدیم.

«او مثل شمع است و …»[7]
سال 67 در مقرّ لشکر 41 ثارالله، در اهواز مستقر بودیم. شب 21 ماه مبارک رمضان بود. در مهدیه لشکر، مراسم احیا برپا بود. اواسط مراسم، نگاهم به حاج باقر منصوری افتاد که غرق خواندن دعا و مناجات با خدا بود؛ در حالی که محمد بیدوئی نژاد، مهدی و برادرش جابر مهدوی، به اتفاق پسرعمویشان مهدی مهدوی دورش حلقه زده بودند و او را مثل نگین، در میان گرفته بودند؛ درست مثل پدری که در حال مناجات با خدا بود و فرزندانش کنارش نشسته بودند و با او همنوا شده بودند.
به بغل دستیم گفتم: حاج باقر و بچه ها را نگاه کن!! او مثل شمع است و آنها مانند پروانه، دورش می چرخند. آنها دیگر در جمع ما نمی مانند.
دیری نپایید که هر پنج نفر در تک عراق، در منطقه شلمچه جام شهادت را سر کشیدند و در آغوش خدا آرام گرفتند.

«اثر دعای خیرِ مادر»[8]
با جان و دل، به مادرش خدمت می کرد و به او احترام می گذاشت. همیشه می گفت: مادرجان! نگران هیچ چیز نباش، اگر خدایی ناکرده مریض شدی، خودم تمام مخارج درمانت را بر عهده خواهم گرفت.
او به این حرفش، زمانی که مادرش در اثر سکته فلج شد، عمل کرد. آنقدر به او رسیدگی و محبت کرد که مادرش با داشتن سنّ بالای هفتاد سال، توانست روی پای خودش بایستد و راه برود.
به خاطر دارم که دست و پای مادرش را نوازش می کرد و می گفت: مادر! تو چند سال زحمت مرا کشیدی، حالا نوبت من است که تمام زحمت هایت را جبران کنم؛ نگران نباش، خودم تمام کارهایت را انجام می دهم.
رسیدن او به مقام بزرگ شهادت، در اثر دعای خیرِ مادرش بود.

«ماجرایی که ختم به خیر شد»[9]
یک قطعه زمین در قوام آباد داشتیم که در آن، صیفی جات کاشته بودیم. کنارش، یک زمین خالی بود که جوانان، در آن فوتبال بازی می کردند و گاهی به محصول زمین ما صدمه می زدند.
پدر وقتی دید آنها محصولات را خراب می کنند، چند بار با روی خوش و حرفهای منطقی، از آنها خواست آنجا بازی نکنند؛ اما آنها دست بردار نبودند. او تصمیم گرفت از راه قانونی وارد شود؛ به همین منظور به پاسگاه رفت تا شکایت نامه ای تنظیم کند.
در حال برگشت از پاسگاه بودیم که با چند نفر از همان جوانان برخورد کردیم که در حال بام اندود کردن یک ساختمان با کاهگل بودند. پدر به محض دیدن آنها، از ماشین پیاده شد و به سمتشان رفت. یک بیل از آنها گرفت و کنار دیوار ایستاد. همه فکر کردند او قصد دارد با بیل با جانشان بیفتد؛ اما بر خلاف تصورشان، او با تمام وجود در بام اندود کردن ساختمان کمکشان کرد. آنها که با این حرکت پدر شرمنده شده بودند، از بازی کردن در آن زمین، دست کشیدند.
پدر هم از طریق آقای مهدوی، رئیس تربیت بدنی کرمان و آقای زادخوش، قطعه زمینی را در قوام آباد صاف کردند و آن را تبدیل به زمین فوتبال کردند. این ماجرا با درایت پدر و بدون نزاع و درگیری، ختم به خیر شد و جوانان که دیگر جایی برای بازی داشتند، مزاحم کسی نشدند.

«طبق امر امام»[10]
سال 64 بود که پای پدر در اثر حادثه ای در معدن، شکست. دکتر پای او را گچ گرفت و گفت: این گچ تا 45 روز دیگر، نباید باز شود.
30 روز از این 45 روز گذشته بود که امام فرمودند: در جبهه ها نیاز به نیرو است؛ هر کس می تواند اسلحه به دست بگیرد، باید به جبهه بیاید.
او به محض شنیدن پیام امام، گچ پایش را شکست تا عازم جبهه شود.
به او گفتم: بابا! با این پای ورم کرده، کجا می خواهی بروی؟!
گفت: شاید نتوانم در گردانهای رزمی خدمت کنم، اما می توانم در قسمت تدارکات و پشتیبانی کاری انجام دهم؛ طبق امر امام، من وظیفه دارم که به جبهه بروم.
با هم روانه جبهه شدیم. پارچه ای روی پای ورم کرده اش بسته بود و به سختی، راه می رفت. در اهواز بودیم که سردار سلیمانی در جمع نیروها سخنرانی کرد و گفت: در حال حاضر به نیروی تدارکات و پشتیبانی نیاز داریم؛ هر کس توانایی جنگیدن دارد، یکطرف بایستد و آنهایی که به عنوان نیروی پشتیبانی آمده اند، طرف دیگر بایستند تا آنها را به کرمان برگردانیم.
در کمال ناباوری، پدر را دیدم که به جمع نیروهای رزمی یپوست. ما را سازماندهی کردند، من و او در یک دسته قرار گرفتیم. او تیربارچی بود و من، آر.پی.جی زن. ما را به اهواز بردند. 45 روز، آموزش نظامی دیدیم. بعد از آن، ما را به سرچشمه کرمان بردند. در عرض 20 روز، آموزش غواصی و شنا دیدیم. بعد از آن، ما را به منطقه آبادان بردند و نقشه مسیرهایی را که قرار بود در عملیات طی کنیم، در اختیارمان قرار دادند. چند روز، کارمان چک کردن این نقشه و به ذهن سپردن مسیرها بود.
صبح روز آغازین عملیات والفجر هشت، ما را به منطقه فاو بردند. بعد از آنکه گردانهای غواص، خط را شکستند، ما وارد عمل شدیم و منطقه را پاکسازی کردیم. پدر علیرغم مشکل پایش، به خوبی از عهده وظایفی که بر دوشش گذاشته بودند، برآمد.

«شهیدِ همت و آشتی»[11]
از مسئله طلاق، بدش می آمد. هر وقت متوجه می شد زن و شوهری قصد جداشدن از هم را دارند، آنها را به خانه اش دعوت می کرد و تمام توانش را به کار می گرفت تا بینشان صلح و صفا برقرار کند.
به خاطر دارم در اینگونه مواقع، ابتدا صحبتهای دوطرف را جداگانه می شنید و به هیچ یک اجازه نمی داد در مورد طرف مقابلشان حرفِ بد بزنند و یکجانبه به قاضی بروند. به آنها فقط مجال حرف زدن در مورد کارها و اشتباهات خودشان را می داد.
بعد دوطرف را کنار هم می نشاند و به حرفهای هر دو گوش می داد و با خوشرویی می گفت: هر دوی شما اشتباه می کنید؛ هیچ یک از حرفهایی که در مورد یکدیگر زده اید، واقعیت ندارد. از طلاق، حرف نزنید و دوباره همه چیز را از نو شروع کنید.
حرفهایش آنقدر تأثیرگذار بود که زن و شوهر، همانجا آشتی می کردند و با لبانی خندان، سرِ زندگی خودشان می رفتند.
حاج باقر، دو همسر اختیار کرده بود، اما هیچ درگیری و نزاعی بین آنها نبود؛ چون عدالت را بینشان برقرار کرده بود؛ به گونه ای که هر دو خانمش راضی بودند.
آنقدر در صلح و صفا دادن بین دیگران قدم برداشته بود و در برطرف کردن مشکلات زندگی دیگران، همّت کرده بود که بعد از شهادتش، به او لقب شهیدِ «همّت و آشتی» داده بودند.

«احترام به قانون»[12]
بابا به جبهه آمده بود و در منطقه شلمچه مستقر بود. یک روز به دیدنش رفتم. مرا به چادرش دعوت کرد، برایم چای ریخت و گفت: اینجا هر کسی یک سهمیه مشخص و یکسانی از قند و چای دارد؛ تو باید به قانونی که بچه ها در این چادر وضع کرده اند، احترام بگذاری و لیوان چایت را تنها با دو قند بخوری.
خندیدم و گفتم: بابا! خودت که می دانی من با هر لیوان چای، چهارتا قند می خورم!!!
گفت: اگر تو با سه قند، لیوان چایت را بخوری، من با یک قند می خورم و اگر تو با چهار قند بخوری، من لیوان چایم را بدون قند می خورم.
حرفش را جدی نگرفتم و با سه تا قند، لیوان چایم را خوردم. تمام حواسم به پدر بود که ببینم به حرفش عمل می کند یا نه؟ در کمال ناباوری دیدم که او با یک قند، لیوان چایش را خورد و گفت: قانون، قانون است؛ همه باید به آن، احترام بگذارند.

«اسیر گرفتن با ماسک»[13]
سه روز از حضورمان در منطقه فاو می گذشت، خط را پاکسازی کرده بودیم. از اوضاع کشور، بی خبر بودیم. پدر به سمت سنگرهای عراقی رفت؛ به امید آنکه یک رادیو پیدا کند تا با آن اخبار را گوش دهیم.
مدت زیادی از رفتنش نگذشته بود که برگشت؛ در حالی که چهار عراقی با دستهای بالاگرفته به نشانه تسلیم، همراهش بودند.
وقتی با قیافه بهت زده ما روبرو شد، گفت: وارد یک سنگر شدم و با این چهار نفر، مواجه شدم. اسلحه ای همراهم نبود، ماسکم را از داخل جیبم بیرون آوردم و پشت سرم گرفتم. آنها که فکر می کردند من واقعاً مسلّحم و نارنجک توی دستم دارم، ترسیدند و دستهایشان را به نشانه تسلیم، بالا بردند.
اُسرای عراقی را تحویل دادیم و گرمِ گوش دادن به اخبار، با رادیویی که پدر از سنگر عراقی ها آورده بود، شدیم.
«برخورد زیبا با اسیر عراقی»[14]
در منطقه ای اطراف کارخانه نمک، مستقر بودیم. یک روز در حالی که با دوربین اطراف را نگاه می کردم، متوجه حضور یک نفر پشتِ یک تپه خاکی کوچک شدم. موضوع را به فرمانده گفتم. او بعد از نگاه کردن توی دوربین، حرفم را تأیید کرد و گفت: یک نفر کنار آن تپه برود و اوضاع را بررسی کند.
پدر، داوطلب شد و رفت و بعد از چند لحظه، در حالی که یک عراقی روی کولش بود، برگشت. از روی اسلحه کلتی که همراهش بود و درجه هایش که داخل جیبش بودند، متوجه شدیم یک افسر عراقی است. چون منطقه باتلاقی بود، سر و صورتش پُر از گِل شده بود، زانویش زخمی بود و به خاطر تحمل چند روز تشنگی و گرسنگی، رمقی برایش نمانده بود.
پدر با آب قمقمه خودش، گل و لای را از صورت او شست. نزدیک ظهر بود، برای رزمنده ها غذا آوردند. پدر تمام غذای خودش را با قاشق به دهان او گذاشت. رفتارش با او، مثل رفتار یک پرستار دلسوز با یک مریض بود. تا وقتی که بچه های اطلاعات لشکر برای بردن او آمدند، پدر اجازه نداد کسی اذیتش کند.

«مقاومت یک تنه»[15]
تیرماه سال 65 به منظور انجام عملیات کربلای یک، در تپه های قلاویزان مهران مستقر بودیم که عراق پاتک زد. بچه های گردان 414 با کمک گردانهای دیگر، تک را دفع کردند و به پیشروی خود ادامه دادند. گردان 416 به فرماندهی احمد شول[16] روی یکی از تپه ها مستقر شد. حاج باقر هم به عنوان تیربارچی در میان آنها بود. عده ای از بچه ها مجروح و شهید شده بودند و عده ای هم از فرط گرمی هوا، تشنگی و خستگی گوشه ای افتاده بودند و توان پاسخ دادن به آتش دشمن را نداشتند؛ هر چند که حجم آتش زیاد نبود و تیراندازی، تنها به منظور اعلام موجودیت بود.
از سمت دشمن، تنها یکنفر شلیک می کرد و از سمت ما، حاج باقر؛ او به تنهایی از شب تا صبح با تیربارش، تپه را حفظ کرد.
«اعزام با دهان روزه»[17]
ساعت 10 صبحِ روزِ سی و یکم فروردین 67، مصادف با سوم ماه مبارک رمضان بود، که با حاج باقر و جمعی از دوستان روانه سپاه اسلام آباد شدیم تا بعد از رفتن به کرمان، عازم جبهه شویم. کارِ اعزام به طول انجامید، چیزی به اذان ظهر نمانده بود که حاج باقر بدون آنکه حرفی بر زبان بیاورد، پشت ترکِ موتورسیکلتی که از راه رسید، نشست و به طرف خانوک رفت.
آنموقع علت رفتنش را نفهمیدیم؛ اما وقتی بعد از نماز ظهر برگشت، متوجه شدیم خودش را قبل از اذان ظهر به خانوک رسانده تا روزه اش باطل نشود.
«پرهیز از اسراف»[18]
اوایل سال 67 در منطقه شلمچه مستقر بودیم. هر روز برای انجام ورزش صبحگاهی می رفتیم. یک روز فرمانده دسته، حاج باقر را بلند کرد و از او خواست تا برای بچه ها صحبت کند.
حاج باقر که خیلی کم حرف بود، تنها به یک جمله کوتاه بسنده کرد و گفت: برادران! تنها خواهشی که از شما دارم، این است که از اسراف بپرهیزید.
همین یک جمله کوتاه، اثرِ خود را گذاشت؛ چون همه، پرهیز از اسراف را در رفتارش دیده بودند، حرفش را با جان و دل پذیرفتند.
او به شدت از اسراف بیزار بود. به خاطر دارم زمانی که در جنگل اهواز مستقر بودیم، هر گاه غذایی اضافه می آمد، آنها را داخل ظرفی می ریخت و بدون آنکه کسی متوجه شود به روستای مَلاشیه[19] می برد و به مردم آنجا می داد تا از دور ریختن و اسرافشان جلوگیری شود.
«نماز شب»[20]
سال 67 در جنگل شنی اهواز مستقر بودیم؛ جایی که بچه ها از نیش پشه ها در امان نبودند. به هر چهار نفر، یک پشه بند داده بودند که هنگام خواب، از آن استفاده کنند؛ اما حاج باقر، یک پشه بند تک نفره داشت.
شبها حوالی ساعت یک، پشه بند را برمی داشت و غیبش می زد و بعد از نماز صبح می آمد؛ این کارش، برایمان تبدیل به یک معما شده بود.
یک شب با یکی از دوستانم[21] تصمیم گرفتیم این معما را حل کنیم؛ به همین منظور، وقتی پشه بند را برداشت و راه افتاد، تعقیبش کردیم. او بعد از فاصله گرفتن از محل خواب ما، پشت یک تپه پشه بند را بدون آنکه باز کند، روی زمین پهن کرد و قامت به نماز شب بست.
«در حال رسیدن به آرزویم هستم!»[22]
خرداد سال 67 بود که در سدّ دز مستقر شدیم. یک روز صبح، بعد از ادای نماز و انجام ورزش صبحگاهی، در چادر دور هم نشستیم تا صبحانه بخوریم. حاج باقر، کنار من بود. او در حین صبحانه خوردن، رو به ما ـ که همه اهل خانوک بودیم ـ کرد و گفت: بچه ها! چند نفر از بین ما، دیگر به خانوک برنمی گردند و چند نفر دیگر، با تأخیر برمی گردند.
همه با این حرفش جاخوردیم. او همیشه خندان و گشاده رو بود؛ اما آن روز، شادتر و سرحال تر از روزهای قبل بود. به چهره اش خیره شدم، نورانی شده بود. دهانم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: حاجی! خبریه؟ چرا این حرف را زدی؟ حتماً خوابی دیده ای؟!
خودش را به نشنیدن زد و جوابم را نداد.
من که دست بردار نبودم، با اصرار گفتم: حاجی! امروز حال عجیبی داری، حتماً خوابی دیده ای؟
سرش را به علامت تأیید، تکان داد.
گفتم: حاجی! خواب دیده ای که شهید می شوی؟
در حالی که لبخند می زد، گفت: حالا!!!
گفتم: حاجی! من چی؟ من هم شهید می شوم؟
گفت: نه؛ ولی اتفاق دیگری برایت می افتد!!!
گیج شده بودم، منظورش را درک نمی کردم. به هر کدام از بچه ها که اشاره می کردم، او یا می گفت: حالا!!! و یا می گفت: اتفاقی برایش می افتد!!!
حاج باقر برای ما که اهل خانوک بودیم و با هم در جبهه حضور داشتیم، حکم یک کوه استوار و محکم را داشت که راحت می توانستیم به او تکیه کنیم. او برایمان حکم پدر را داشت. به جز من، دیگران هم فهمیده بودند که او شهید می شود. همه بچه ها آنقدر دوستش داشتند که لحظه ای از کنارش دور نمی شدند.
یک شب، قبل از تک عراق، برایمان مهمات آوردند. هوا تاریک بود که به خطّ شلمچه رفتیم. با روشن شدن هوا، دشمن آتش سنگینی بر سرمان ریخت. حاجی، تیربارچی بود و من کمکی اش بودم. نوار اول را روی تیربار گذاشتم و حاج باقر حسابی از خجالت دشمن درآمد. در حال گذاشتن نوار دوم روی تیربار بودم که نگاهم به او افتاد. حال و هوای عجیبی داشت و با تسبیحی که در دستش بود، ذکر می گفت. چهره اش نورانی شده بود. محوِ تماشای او بودم که یکی از دوستان[23] آمد و گفت: حاجی! من چه کار کنم؟!
در همین حین، ترکش به دوستمان خورد و او را نقش زمین کرد. باعجله خودم را بالای سرش رساندم تا ببینم چه اتفاقی برایش افتاده. بعد از چند لحظه به سنگر برگشتم؛ اما در کمال تعجب، حاج باقر آنجا نبود. اطرافم را نگاه کردم، او را دیدم که یک گوشه، روی زمین افتاده بود. با عجله بالای سرش رفتم. خون زیادی از بدنش رفته بود و چشمانش را بسته بود. گوشم را کنار دهانش بردم، هنوز نفس می کشید. کمربند و حمایلش را باز کردم و با کمک بچه ها، او را داخل یک سنگر بردم. مقداری آب به صورتش پاشیدم. چشمانش را آرام باز کرد، وقتی ما را بالای سرش دید، گفت: آفرین بچه ها! شما خوب جنگیدید؛ ان شاءالله همیشه پیروز هستید… .
میان حرفش دویدم و گفتم: حاجی! خون زیادی از بدنت رفته، بهتر است صحبت نکنی، اگر درخواستی داری، بگو.
او گفت: من در دنیا دو آرزو داشتم؛ آرزوی اولم، زیارت خانه خدا بود و آرزوی دومم، شهادت در راه خداست. خدا را شکر که به آرزوی اولم رسیدم و به زیارت خانه خدا رفتم و الآن هم در حال رسیدن به آرزوی دومم هستم.
با لبانی خندان، آخرین نگاهش را از ما گرفت و به خیل شهدا پیوست. دیری نپایید که به اسارت دشمن درآمدم. آن موقع، یاد لحظه ای افتادم که می گفت: «عده ای از ما، دیگر برنمی گردند و عده ای هم، با تأخیر برمی گردند.» به هر کدام از بچه ها که اشاره کرده بودم و از حاجی پرسیده بودم که آیا فلانی شهید می شود یا نه، و او در جوابم گفته بود: «حالا!!!»، شهید شده بودند[24] و هر کدام را که گفته بود: «اتفاقی برایشان می افتد»، به اسارت دشمن درآمدند.[25]

«حجِ مقبول»[26]
یکی از آرزوهایش، زیارت خانه خدا بود؛ آرزویی که در سال 65 به آن دست یافت. وقتی مفقود شد، پیرمردی که در سفر حج بود، با او بود؛ در حالی که اشک می ریخت، گفت: سالی که با هم مکه رفتیم، هوا آنقدر گرم بود که پاهایم تاول زده بودند؛ به گونه ای که قادر به راه رفتن نبودم. حاج باقر هر روز مرا کول می کرد و برای طواف می برد، او لحظه ای از حالم غافل نمی شد. به جای خرید کردن و تلف کردن وقتش در بازار، به عبادت و زیارت می پرداخت. من یقین دارم که او از معدود کسانی بود که حجّش مقبول درگاه خدا بود.
«پرونده کاری درخشان»[27]
کارمند قسمت فنی معدن باب نیزو بود. همیشه سرِ ساعت در محل کارش حاضر می شد و کارش را دقیق و منظم انجام می داد و سرِ ساعت از محل کارش خارج می شد.
بعد از شهادتش، مسئول کارگزینی ذوب آهن گفت: پرونده کاری پدرِ شما، پرونده ای است که یک روز غیبت در آن ثبت نشده و ساعتهای کاریش کامل است.
«فریاد یا صاحب الزمان(عج الله تعالی فرجه الشریف)»[28]
شب بود، در حال رفتن به سوی زاهدان بودم. در میان راه، ناگهان چراغهای ماشین خاموش شدند. در آن ظلمت و تاریکی شب، جلویم را نمی دیدم. از ته دل، با تمام وجود فریاد زدم: یا صاحب الزمان(عج الله تعالی فرجه الشریف) به دادم برس.
به هر شکلی بود، ماشین را کنار جاده نگه داشتم. چراغهایش را درست کردم و راه افتادم.
وقتی که از سفر زاهدان به خانه برگشتم، خانمم گفت: در بین راه چه اتفاقی برایت افتاد؟
جریان را تعریف کردم، گفت: درست همان لحظه ای که این اتفاق برایت افتاد، پدرت را در خواب دیدم. او به من گفت: خوابیدی؟! بلندشو نماز امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را بخوان!!!
خودش هم مشغول روضه خواندن شد.
با حرفهای خانمم یقین کردم که شهدا زنده اند و در همه حال، ناظر بر اعمال ما هستند. در حقیقت، آن شب به خاطر دعای پدر بود که از مهلکه، جان سالم به در بردم.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – منصور، محمود، مکیه، مرضیه، طیبه، فاطمه، راضیه
[2] – در این روز بیش از 10 نفر رزمنده از خانوک به جبهه اعزام شدند که در تک عراق، پنج نفر از آنها (حاج باقر منصوری، مهدی و جابر مهدوی، مهدی مهدوی(محمد)، محمد بیدوئی نژاد) به شهادت رسیدند و چهار نفر دیگر (حبیب الله اسدی، محمود اسدی، اکبر مهدوی، سیدرضا مکران) به اسارت دشمن درآمدند.
[3] – شهیدان مهدی و جابر مهدوی، مهدی مهدوی(محمد)، محمد بیدوئی نژاد
[4] – در اصل وصیت: امضا در دفتر جنگ کردیم
[5] – در اصل وصیت: اگر آن هم، شهادت قسمت شد
[6] – راوی: مرضیه منصوری، فرزند شهید
[7] – راوی: مهدی اسدی، همرزم شهید
[8] – راوی: محمود منصوری، فرزند شهید
[9] – راوی: محمود منصوری، فرزند شهید
[10] – راوی: منصور منصوری، فرزند شهید
[11] – راوی: حبیب الله اسدی، داماد و همرزم شهید
[12] – راوی: منصور منصوری، فرزند و همرزم شهید
[13] راوی: منصور منصوری، فرزند و همرزم شهید
[14] – راوی: منصور منصوری، فرزند و همرزم شهید
[15] – راوی: مهدی اسدی، همرزم شهید
[16] – شهید احمد شول
[17] – راوی: حبیب الله اسدی، داماد و همرزم شهید
[18] – راوی: حبیب الله اسدی، داماد و همرزم شهید
[19] – روستایی بین جنگل اهواز و مقر لشکر 41 ثارالله
[20] – راوی: حبیب الله اسدی، داماد و همرزم شهید
[21] – محمود اسدی
[22] – راوی: حبیب الله اسدی، داماد و همرزم شهید
[23] – شهید محمد بیدوئی نژاد
[24] – شهیدان جابر و مهدی مهدوی، مهدی مهدوی(محمد)، محمد بیدوئی نژاد و حاج باقر منصوری
[25] – حبیب الله اسدی، محمود اسدی، اکبر مهدوی و سیدرضا مکران
[26] – راوی: مرضیه منصوری، فرزند شهید
[27] – راوی: محمود منصوری، فرزند شهید
[28] – راوی: محمود منصوری، فرزند شهید




