وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید علیرضا عربنژاد فرزند محمد

نام و نام خانوادگی: علیرضا عربنژاد

نام پدر: محمد

تاریخ و محل تولد: 1343/06/01– خانوک

شغل: دانش آموز

تاریخ و محل شهادت: 1360/08/08– آبادان(منطقه اروندکنار)

سن هنگام شهادت: 17 سال و 2 ماه

«شرح مختصری از هفده بهار زندگی»

علیرضا اولین فرزند خانواده بود که در شهریور 1343 در خانوک به دنیا آمد. وی بعد از سپری کردن دوران ابتدایی در دبستان «علوی»، پا به مدرسۀ راهنمایی زادگاهش گذاشت. او در روزهای پرالتهاب قبل از انقلاب، با حضور در راهپیمایی ها و پخش اعلامیه های حضرت امام، انزجارش را نسبت به رژیم سفّاک پهلوی نشان داد.

علیرضا در پاییز سال 58 راهی کرمان شد و در هنرستان «سعادت» رشتۀ برق را برای ادامۀ تحصیل برگزید. وی برای تأمین مخارج تحصیلش، در اوقات فراغت در یک مغازۀ ساعت سازی کار می کرد.

او بعد از پایان کلاس دوم هنرستان، تصمیم گرفت به جبهه برود؛ به همین منظور، بعد از گذراندن یک دورۀ آموزشی کوتاه در پادگان قدس کرمان، در بیستم شهریور سال 60 عازم جبهه شد و در عملیات ثامن الائمه «شکست حصر آبادان» شرکت کرد.

بعد از پایان عملیات، گردان آنها در منطقۀ اروندکنار مستقر گردید و سرانجام در هشتم آبان سال 60 ساعت نه شب، در حالی که ندای «الله اکبر» به مناسبت حلول ماه محرم بر زبانش جاری بود، مورد اصابت گلولۀ تک تیرانداز عراقی قرار گرفت و به سوی عرش الهی پر کشید. پیکر مطهرش بعد از تشییع، در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

«فرازی از وصیت نامه»

به نام خدا، خدای مهربان، خدایی که مرا به صراط مستقیم هدایت کرد و مرا از تاریکی و جهل به روشنایی راهنمایی کرد؛ خدایی که عمرم در دست اوست و خدایی که خلقم کرد برای اطاعت از فرمانش و راهنماییم کرد به وسیله پیامبرانش به سوی خود… .

بارالها! من در منطقه خوزستان با تو پیمان می بندم که در راه تو بجنگم و تا آخرین نفس، از اسلام و قرآن دفاع کنم. [و] هر گاه قابلیت آن را داشتم شهید شوم، فقط از تو یک چیز می خواهم و آن، این است که به خانواده من، صبر عطا کنی.

حال ای ملت ایران! بدانید اگر من را هدف گلوله ها، خمپاره ها و خمسه خمسه ها قرار دهند، اگر مرا به چهار میخ بکشند، هرگز دست از اسلام و امام برنخواهم داشت و تا آخرین لحظه زندگیم، فریاد می زنم: الله اکبر، خمینی رهبر.

از تمام ملت شهیدپرور ایران می خواهم که به روحانیت اصیل، متکی باشید و از تفرقه بپرهیزید؛ زیرا ما هر چه داریم از این روحانیت است، روحانیت مبارز و پارسایی که از اول نهضت مشروطه تا به حال، همواره [در راه مبارزه] با جهان خواران و مخالفان اسلام، از جان و مال خود گذشتند و از اسلام، حمایت کردند و اگر از اسلام، از 1400 سال پیش [تاکنون] اثری مانده، از فعالیتهای هنگفت همین روحانیت بوده و هست.

برادران و دوستان! گرچه من از میان شما می روم، ولی به شما سفارش می کنم که تا آخرین قطره خون، از اسلام و از رهبر انقلاب، امام خمینی، دفاع کنید و همانند کوفیان نباشید که اول با امام بیعت کرده، سپس بر علیه امام جنگیدند.

از قول من به مادرم بگویید که [در شهادتم] گریه نکند و باعث شادی دشمنان انقلاب نشود. می دانم [که] پدرم از آمدن من به جبهه ناراحت نیست، ولی شاید در مرگ فرزندش ناراحت شود. [به او] بگویید صبر داشته باشد؛ زیرا خدا با صابرین است.

علیرضا عربنژاد   1360/08/03

برگهایی زرین از تقویم زندگی دانش آموز شهید «علیرضا عربنژاد»

(خاطرات)

«کمک حال یک پیرزن»[1]

در روزگار قدیم برای پخت نان، از بیابان هیزم می آوردند. علیرضا و یکی از دوستانش که اسم او هم علیرضا[2] بود، برای جمع آوری هیزم به بیابان می رفتند و هر کدام یک کوله هیزم برای خودشان جمع می کردند و بعد از آن، با کمک هم یک کوله هیزم برای پیرزن سیده ای که قادر به جمع کردن هیزم نبود، آماده می کردند و به خانه اش می بردند.

آن دو در کمک کردن به دیگران، با هم همکاری می کردند. علیرضا سال 60 شهید شد و دوستش راهش را ادامه داد و پنج ماه بعد، به او پیوست.

«محکم تر از قبل»[3]

در بحبوحه پیروزی انقلاب، شبها با جمعی از دوستانش روی کاغذ با خط درشت، شعار مرگ بر شاه را می نوشتند و کاغذها را به تیره های برق نصب می کردند.

با فرارسیدن روز، عده ای که شاه دوست و ترسو بودند، آنها را مجبور می کردند که از تیره های برق بالا بروند و کاغذها را پاره کنند؛ غافل از اینکه نصب کاغذها، کار او و دوستانش بوده. او موضوع را برای من تعریف می کرد و می گفت: مادر! اگر آنها هر روز مرا برای پاره کردن شعارها و اعلامیه ها، بالای تیره برق بفرستند، من خسته و دلسرد نمی شوم و باز هم شعار می نویسم و محکم تر از قبل به در و دیوار و تیره های برق نصب می کنم.

«من، خیلی خوشحالم!»[4]

عشق به امام در تمام وجودش ریشه دوانده بود. آرزویش دیدن چهره نورانی امام از نزدیک بود.

زمانی که در جبهه به سر می برد، در نامه ای برایم نوشت: مادر! چند روز دیگر، سه ماه حضورم در جبهه به پایان می رسد؛ قرار است در پایان این سه ماه، ما را به دیدار امام ببرند. مادر! من از این بابت خیلی خوشحالم.

قبل از آنکه سه ماهش به پایان برسد، به فیض شهادت نائل آمد.

«نمی خواهم حقی بر گردنم بماند»[5]

تابستان سال 60 بود که برای گذراندن دوره آموزشی، راهی کرمان شد. بعد از پایان دوره و قبل از اعزام به جبهه، نزد دوستان و اقوام رفت و از آنها حلالیت طلبید.

شب قبل از اعزامش، به من گفت: مادر! ساعت مچی یکی از اهالی[6]، نزد من است. شما آنرا به او بدهید.

گفتم: خیالت راحت باشد، این کار را انجام می دهم.

صبح زود از خواب بیدار شد و خودش ساعت را به دست صاحبش رساند.

موقع خداحافظی گفت: مادر! ترسیدم شما یادتان برود و حقی بر گردنم بماند.

«ندای تکبیر»[7]

اوایل آبان سال 60 بود. حدود یکماه از عملیات ثامن الائمه (شکست حصر آبادان) گذشته بود. ما در منطقه اروندکنار حضور داشتیم تا خطّ آنجا را حفظ کنیم. چیزی به حلول ماه محرم نمانده بود. قرار بود شبِ اول محرم، همه رزمندگان یکصدا فریاد «الله اکبر» سر دهند.

علیرضا به همین منظور، یک بلندگوی دستی تهیه کرد و عصر آخرین روز از ماه ذیحجه، غسل شهادت انجام داد.

شب موعود از راه رسید، نماز مغرب و عشاء را بجا آوردیم. به علیرضا گفتم: بیا شام بخوریم.

او با اصرار گفت: شام را بعد از تکبیرگفتن می خوریم.

ساعت 9 شب بود، او بلندگوی دستی اش را برداشت و داخل سنگر نگهبانی رفت و با تمام توان فریاد زد: «الله اکبر».

با آغاز اولین ندای تکبیر، همه یکصدا فریاد «الله اکبر» سردادیم. عراقی ها که از صدای تکبیر ما به وحشت افتاده بودند، اقدام به تیراندازی کور و بی هدف کردند. من کنار علیرضا بودم، او پشت سرِ هم تکبیر می گفت، ناگهان صدایش قطع شد. اول فکر کردم قصد شوخی کردن با من را دارد. صدایش زدم، جواب نداد. محیط سنگر، تاریک بود. دستم را به سمتش دراز کردم، روی گونیهای شن افتاده بود و خون از بدنش جاری بود.

فریاد زدم: بچه ها از سنگر اورژانس کمک بیاورید.

ترسیدم تا به امدادگرها خبر دهند، دیر شود. بدن نیمه جانش را روی دوشم انداختم و به سمت سنگر اورژانس راه افتادم. او را داخل آمبولانس گذاشتند تا به بیمارستان طالقانی آبادان ببرند. من هم با او رفتم.

به آنجا که رسیدیم، لباسهایش را قیچی کردند تا او را به اتاق عمل ببرند؛ اما دیگر دیر شده بود؛ چرا که او در اثر اصابت تیر به گردن و نخاع، به آرزوی دیرینه اش رسیده بود؛ آن هم به شکلی که خودش می خواست؛ چرا که در وصیت نامه اش که آن را پنج روز قبل از شهادتش نوشته بود، از خدا خواسته بود که در آخرین لحظات زندگیش، فریاد «الله اکبر» بر زبانش جاری باشد.

«متبرک به نام شهدا»[8]

به مناسبت هفتمین روز شهادت علیرضا، مراسم داشتیم. همسایه مان آشپزِ این مراسم بود. هنگام پختن غذا، یکی از خانم ها مسئول ظرف کردن ماست شد. چون کاسه ها بزرگ بودند، او ماست اضافه در آنها ریخته بود؛ به گونه ای که خیلی ها نتوانستند تمام ماست داخل کاسه را بخورند.

خانم ها ماست های اضافه را که داخل یک لگن بودند، تویِ جوی آب ریختند. آشپز که از این ماجرا خبر نداشت، روز بعد به خانه ما آمد و گفت: دیشب علیرضا را در خواب دیدم، او دستم را گرفت و به من گفت: «چرا امروز این کار را کردید؟»

من که منظورش را نمی دانستم، گفتم: کدام کار را می گویی؟

گفت: «امروز، ماست اضافه داخل کاسه ها ریخته بودند؛ همه ماست ها خورده نشدند، آنها را داخل لگن ریختند و به آب دادند. این کار، اسراف است؛ چرا این کار را کردید؟ هر غذا و یا چیز دیگری که به نام شهدا آماده می شود، متبرک است؛ تا آخرین ذره اش را استفاده کنید.»

گفتم: من از ماجرا خبر نداشتم؛ چشم، از این به بعد حواسم هست.

از خواب که بیدار شدم، موضوع را از خانمم پرسیدم. او هم تمام حرفهای شهید را تأیید کرد.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – راوی: ربابه ذوالفقاری، مادر شهید

[2] – شهید علیرضا عربنژاد، فرزند مهدی، تاریخ شهادت: فروردین 61

[3] – راوی: ربابه ذوالفقاری، مادر شهید

[4] – راوی: ربابه ذوالفقاری، مادر شهید

[5] – راوی: ربابه ذوالفقاری، مادر شهید

[6] – شهید قبل از اعزام، در یک مغازه ساعت سازی در کرمان کار می کرد.

[7] – راوی: شهید مهدی اسدی، دوست و همرزم شهید (این خاطره را شهید مهدی اسدی برای مادر شهید نقل کرده است.)

[8] – راوی: ربابه ذوالفقاری، مادر شهید