
نام و نام خانوادگی: علیرضا عربنژاد
نام پدر: مهدی
تاریخ و محل تولد: 1342/06/03 – خانوک
شغل: پاسدار
تاریخ و محل شهادت: 1361/01/02 – دشت عباس
سن هنگام شهادت: 18 سال و 7 ماه
«شرح مختصری از هجده بهار زندگی»
علیرضا دومین فرزند خانواده بود که در شهریور 1342 در خانوک به دنیا آمد. وی دوران شش سالۀ ابتدایی نظام قدیم را در دبستان «علوی» و دوران راهنمایی را نیز در زادگاهش سپری کرد. او بعد از پایان دوران راهنمایی، روانۀ کرمان شد و در هنرستان «اقبال» رشتۀ برق را برای ادامۀ تحصیل برگزید. وی در اوقات فراغت در کارگاه تراشکاری برادرش کار می کرد. در فاصلۀ بین سال های 56 تا 57 که جریان انقلاب به اوج خود رسیده بود، او علیرغم سنّ کم با دوستانش در به آتش کشیدن مراکز فساد، مشروب فروشی ها، شکستن شیشۀ سینماها و نوشتن شعار بر در و دیوارها همکاری داشت و در راهپیمایی ها شرکت می کرد.
همزمان با پیروزی انقلاب تحصیل را رها کرد و به عضویت سپاه پاسداران شهرستان زرند درآمد و برای مأموریت به مهاباد کردستان اعزام شد. مدت زیادی از پایان اولین مأموریتش نگذشته بود که به عنوان محافظ بیت حضرت امام «رحمة الله علیه» انتخاب شد. اما به جای رفتن به تهران روانۀ جنوب کشور شد تا به دفاع از ناموس و کشورش بپردازد. وی در عملیات «فتح المبین» شرکت کرد و سرانجام در دوم فروردین 1361 در حالی که تنها بیست روز از حضورش در جبهه می گذشت، از دشت عباس به سوی عرش الهی پر کشید. پیکر مطهرش در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

سلام امام و شهیدان بر او باد.
برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «علیرضا عربنژاد»
(خاطرات)
«چرا خودتان را اذیت کردید؟!»[1]
زمانی که در هنرستان «اقبال» کرمان تحصیل می کرد، در خانه خواهرم سکونت داشت. خواهرم می گفت: علیرضا بعضی شبها از خانه بیرون می رفت و من می دانستم که دنبال چه کاری می رود؛ برای همین با خودم می گفتم: ای دل غافل! مادرش دیگر او را نمی بیند؛ چون مأمورین ساواک دستگیرش می کنند.
یک شب دیروقت به خانه آمد. حالش خوب نبود، به او گفتم: علیرضاجان! چی شده؟ چرا بَدحالی؟
گفت: سرم خیلی درد می کند.
گفتم: چرا؟
گفت: برای اینکه امشب تعداد زیادی جعبه مشروب را روی سرمان گذاشتیم و از مغازه بیرون آوردیم.
گفتم: چرا اینقدر خودتان را اذیت کردید؟! اگر آنها را داخل مغازه آتش می زدید که راحت تر بودید.
گفت: به خاطر اینکه اجناس مغازه های کناری در آتش نسوزند این کار را نکردیم؛ جعبه ها را بیرون آوردیم و توی خیابان آتش زدیم.
«حالا که جنگ شده…»[2]
اوایل جنگ بود. یک روز با جمعی از خانم ها دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم. من گفتم: حالا که جنگ شروع شده از خانه هر یک از ما باید یک نفر فدای اسلام شود تا این انقلاب پا برجا بماند. من علیرضا را که زیباتر و رشیدتر از بقیه بچه هایم است، در راه خدا می دهم.
طولی نکشید که علیرضا عازم جبهه شد و جان خویش را فدای اسلام کرد.
«نمی خواهم این سعادت را از دست بدهم!»[3]
ساکش را بسته بود و عازم جبهه بود. به او گفتم: علیرضاجان! نام تو هم جزو پاسدارهایی هست که برای حفاظت از بیت امام انتخاب شده اند. این سعادت بزرگی است. قبول کن و به تهران برو.
گفت: مادر! این کار سه ماه طول می کشد. امکان دارد در این فاصله زمانی جنگ تمام شود. در حال حاضر رفتن به جبهه واجب تر از هر چیز دیگری است. من می روم و اگر برگشتم، برای پاسداری از بیت امام روانه تهران می شوم. نمی خواهم سعادت دفاع از کشورم را از دست بدهم.
«گمان می کردم که…»[4]
به امام خمینی (رحمت الله علیه) و آقای رجایی که آن روزها رئیس جمهور بود خیلی علاقه داشت. روزی که آقای رجایی به شهادت رسید، آنقدر گریه می کرد و بی تاب بود که من گمان می کردم خودش را خواهد کُشت.
«می توانی به من قول دهی؟!»[5]
آخرین وداع مان را هرگز فراموش نمی کنم. لحظه ای که می خواست با من خداحافظی کند، ساکش را از دستش گرفتم و گفتم: اجازه نمی دهم بروی.
گفت: چشم من نمی روم؛ ولی اگر در روز قیامت به من بگویند که چرا وقتی که به کشورت حمله کردند و ناموست را کشتند دیگران به جبهه رفتند و تو نرفتی من چه جوابی بدهم؟ مادرجان! اگر شما قول می دهی که در آن لحظه به جای من جواب بدهی من هم نمی روم. می توانی چنین قولی به من بدهی؟!!
گفتم: نه من چنین قولی نمی دهم.
گفت: پس اجازه بده وظیفه ام را انجام دهم.
ساکش را به دستش دادم، او را بوسیدم، از زیر قرآن رَدش کردم و با چشمانی اشکبار بدرقه اش کردم. او رفت و در عرض کمتر از یکماه خبر شهادتش را برایم آوردند. اشک چشمم لحظه ای خشک نمی شد، خیلی بی تابی می کردم.
یک شب به خوابم آمد و گفت: مادر! چرا اینقدر بی تابی می کنی؟
گفتم: علیرضاجان! تو کجایی؟ خیلی دلتنگت هستم.
گفت: مادر! من همیشه همراه شما هستم.
بعد از این خواب آرام شدم. دائم با خودم می گفتم: حالا که علیرضا با من است چرا ناراحت باشم؟
«آخرین قطره خون»[6]
از جبهه برایمان نامه فرستاده بود. نمی دانم در پادگان دوکوهه در نزدیک اندیمشک در شرایط سخت آن روزها چه چیزی می توانست برای یک جوان هجده ساله آنقدر جذاب باشد که در نامه اش نوشته بود: «اینجا به من خیلی خوش می گذرد. ما رزمندگان اسلام روزها را ثانیه شماری می کنیم تا زمان حمله فرا رسد. به پدران و مادران شهیدان بگویید که ما تا آخرین قطره خونمان در راه اسلام و نابودی صدام و صدامیان می جنگیم و سازش نمی پذیریم. من تا زمانی که جنگ به پایان نرسد، نخواهم آمد.»
21/12/1360 علیرضا عربنژاد
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – راوی: عصمت عربنژاد، مادر شهید
[2] – راوی: عصمت عربنژاد، مادر شهید
[3] – راوی: عصمت عربنژاد، مادر شهید
[4] – راوی: عصمت عربنژاد، مادر شهید
[5] – راوی: عصمت عربنژاد، مادر شهید
[6] – راوی: عصمت عربنژاد، مادر شهید

