وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید علی اصغر اسدی فرزند غلامحسین

نام و نام خانوادگی: علی اصغر اسدی

نام پدر: غلام حسین

تاریخ و محل تولد: 1349/11/20– خانوک

شغل: آزاد (شاگرد راننده)

تاریخ و محل شهادت: 1366/02/05– بانه

سن هنگام شهادت: 16 سال و 3 ماه

«شرح مختصری از شانزده بهار زندگی»

علی اصغر، چهارمین فرزند خانواده بود که در بهمن1349 در خانوک به دنیا آمد، دوساله بود که از نعمت مادر، محروم شد. وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش آغاز کرد وبعد ازپایان کلاس سوم دبستان، ترک تحصیل نمود و به کشاورزی، مشغول گشت. او مدتی به عنوان شاگرد راننده ماشین سنگین، کار کرد و بعد از آن، راهی کرمان شد تا هم نزد خواهرش زندگی کند و هم در یک مغازه ساندویچی، مشغول کار شود.

حدود هفت ماه از کارش در آنجا می گذشت که تصمیم گرفت به جبهه برود. ابتدا به دلیل سن کم و جُثه کوچک با اعزامش موافقت نمی شد، اما او که عاشق جهاد و شهادت در راه خدا بود، سال تولدش را در شناسنامه اش تغییرداد و با اصرار زیاد، موافقت مسؤولیت اعزام نیرو را جلب کرد و بعد از گذراندن یک دوره آموزشی 45 روزه در پادگان شهید «بهشتی» کرمان، از طریق نهاد مقدس بسیج شهرستان زرند، عازم جبهه شد.

وی بعد از چند بار، رفتن متوالی به جبهه، سرانجام در پنجم اردیبهشت 1366 در عملیات کربلای ده از منطقه بانه به سوی عرش الهی پر کشید و به برادر شهیدش «محمد» که در آبان 62 در عمیلیات والفجر چهار به شهادت رسیده بود، پیوست، پیکر مطهرش بعد از تشییع در گلزار شهدای خانوک به خاک، سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

برگهایی زرین از تقویم زندگی بسیجی شهید «علی اصغر اسدی»

(خاطرات)

«اسلحه به زمین افتاده برادر»[1]

من در بسیج کرمان، کار می کردم، یک روز، علی اصغر،شناسنامه اش را به من داد و گفت: می خواهم به جبهه بروم، ببین ثبت نامم می کنند؟

شناسنامه اش را بردم ونشان دادم ؛چون سنش کم بود، ثبت نامش نکردند او که ناامید نشده بود، در شناسنامه اش دست برد و تاریخ تولدش را تغییر داد و برای دومین بار، آن را دست من داد و گفت: یکبار دیگر بپرس،شاید ثبت نامم کنند.

آن زمان، شهید «مغفوری» مسئول بسیج بود، نزدش رفتم و گفتم: برادرم خیلی دوست دارد به جبهه برود، من را نزد شما فرستاده تا خواهش کنم با اعزامش موافقیت کنید.

آقای مغفوری که او را می شناخت گفت: برادر شما سن و سالی ندارد، اگر افرادی مثل او را به جبهه بفرستیم و خدایی ناکرده به اسارت دشمن در آیند، آنها از این موضوع، سوءاستفاده می کنند و علیه ما تبلیغات منفی، راه می اندازند.

گفتم: آقای مغفوری! قانع کردنش در حد توانم نیست، اگر اجازه بدهید او را نزد شما بیاورم تا با صحبت کردن، قانعش کنید؟

به خانه رفتم و گفتم: آقای مغفوری می خواهد با تو صحبت کند.

علی اصغر، خیلی خجالتی بود ؛ اما وقتی که با آقای مغفوری، روبه رو شد، جلو رفت و بعد از سلام و احوالپرسی، بدون آنکه اجازه حرف زدن به کسی بدهد، پاهای ایشان را در آغوش گرفت و در حالی که اشک می ریخت و دستشان را می بوسید پشت سر هم می گفت: می خواهم به جبهه بروم، حاج آقا! به من، نه نگویید،

خواهش می کنم اجازه رفتن به من بدهید.

آقای مغفوری گفت: تو هنوز سنی نداری،آنجا کاری از دستت بر نمی آید.

او گفت: کفشهای رزمندگان را واکس می زنم

لبخندی بر لبان آقای مغفوری نشست،گفت: آخه پسر خوب! توی آن همه خاک، چه نیازی به واکس است!؟

او که دست بردار نبود، بلافاصله گفت؛ یعنی یک لیوان، آب نمی توانم به دست رزمنده ها بدهم؟

خیلی کارها از دستم بر می آید، ما توی خانوک، زمین کشاورزی داریم خودم بارها در دل تاریکی شب به تنهایی برای آبیاری محصول به صحرا رفته ام، به جُثه ام نگاه نکنید، من از چیزی نمی ترسم، خیلی کارها از دستم بر می آید.

انگار، سَدّ پلکهایش شکسته بود که اشکهایش پایانی نداشت، آخرین جمله ای که بر زبان آورد، این بود: آقای مغفوری !من می خواهم به جبهه بروم و اسلحه به زمین افتاده برادرم[2] را بردارم.

آقای مغفوری که نتوانست قانعش کند گفت: فعلا بیرون باش تا بگویم چه کار کنی؟

او که بیرون رفت، آقای مغفوری، رو به من کرد و با چشمانی پر از اشک گفت: من چگونه به این بچه بگویم که نمی تواند به جبهه برود؟

گفتم: اگر اشکالی ندارد، او را به آموزش بفرستید تا سختی کار را بفهمد و از تصمیمش منصرف شود.

ایشان، قبول کرد و برگه ای برای گذراندن دوره آموزشی به علی اصغر داد، او که از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید، صبح زود به پادگان شهید «بهشتی» رفت و جهت آموزش همانجا ماند.

بعد از یک هفته به دیدنش رفتم ؛ به امید آنکه از سختی های آموزش به ستوه آمده باشد وبه خانه برگردد، اما بر خلاف تصورم از همه چیز، حرف زد، به جز آن چه که در ذهن من بود.

موقع خداحافظی گفتم: چیزی لازم نداری برایت بیاورم؟

گفت: اگر یک پُماد برایم بیاورید، ممنون می شوم، پاهایم آبله زده اند.

من که دنبال بهانه ای برای برگرداندن او به خانه می گشتم،فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: اگر به تو سخت می گذرد، بگو تا با مسئول آموزش، صحبت کنم و تو به خانه برگردی؟

به محض شنیدن حرفم، با همان پاهای آبله زده اش، شروع به جست و خیز کردن و بالا و پایین پریدن کرد وگفت: خواهر! ببین من، مشکلی ندارم و حالم خوب است، می مانم وادامه می دهم.

دوره آموزشی تمام شد، وقت اعزام نیرو فرا رسید. علی اصغر که کارت پایان دوره آموزشی داشت، سوار ماشین شد تا به جبهه برود. یکی از مسئولین اعزام نیرو که او را می شناخت و می دانست برادر شهید است، از ماشین پیاده اش کرد و گفت: چون قدت، کوتاه است نمی توانی به جبهه بیایی.

او که به شدت ناراحت بود، به خانه آمد ودر حالی که اشک می ریخت گفت: هر جور باشد خودم را به جبهه می رسانم.

روز بعد به زرند رفت و به این بهانه که از سرویس جا مانده، عازم جبهه شد و این، آغاز رفتنهای پی در پی او به جبهه بود.

«مدیون خون شهدا»[3]

برای اولین بار از جبهه به مرخصی آمده بود، رفتارش به کلی، عوض شده بود، انگار طی این چند ماه به اندازه چند سال، بزرگتر شده بود، هر غذایی را آماده می کردم، ایراد نمی گرفت. به یک لقمه نان خالی قانع بود، می گفت: من، جبهه ها را دیده ام و ارزش یک لقمه نان را به خوبی می دانم، در استفاده از نعمتهای خدا اسراف نکنید، همیشه یادتان باشد که اگر راحت و با خیال آسوده، درخانه و زندگیتان هستید، به خاطر زحمات رزمندگان در جبهه هاست،شما این راحتی را مدیون خون شهدا هستید و اگر خونشان را پایمال کنید باید جوابگو باشید.

«نعمت بزرگ»[4]

او که شیفته امام بود، با شنیدن نام ایشان، اشک در چشمانش حلقه می زد و می گفت:

ما باید گوش به فرمان امام باشیم.

هر وقت به مرخصی می آمد از او می پرسیدم : در جبهه چه کار می کنی؟درجوابم می گفت: کفشهای رزمندگان را واکس می زنم و این،خودش نعمت بزرگی است.

«من باید بروم…»[5]

مدتی بود که به عنون شاگرد ماشین سنگین، نزد من کار می کرد،یک روز سرکارش حاضر نشد. سراغش را از پدرش گرفتم، گفت: اصغر به زرند رفته تا از آنجا عازم جبهه شود.

گفتم: او که هنوز سنی ندارد، چطور می خواهد به جبهه برود؟

پدرش گفت: دفعه اولش نیست،قبلاً هم یک بار به جبهه رفته.

راهی زرند شدم، او را در میان جمعی کنار تکیه چهلچراغ دیدم که عازم جبهه بود.

نزدش رفتم و گفتم: اصغر! کجا می خواهی بروی،تو که هنوز سنی نداری، پدرت هم داغدیده است، بمان و تنهایش نگذار.

گفت: نه من باید بروم.

هر چه گفتم قبول نکرد برگردد، وقتی دیدم برای رفتن عزمش را جزم کرده گفتم: برو،به سلامت، دست خدا به همراهت.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – راوی: عصمت اسدی، خواهر شهید

[2] – شهید محمد اسدی

[3] – راوی: عصمت اسدی، خواهر شهید

[4] – راوی: عصمت اسدی، خواهر شهید

[5] – راوی: سیدعلی یزدانی، از اقوام شهید