وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید علی اسدی فرزند ابراهیم

نام و نام خانوادگي: علي اسدي

نام پدر: ابراهيم

تاريخ و محل تولد: 1343/03/09– خانوك

شغل: دانش آموز

تاريخ و محل شهادت: 1360/10/24– مهاباد

سن هنگام شهادت: 16 سال و 11 ماه

«شرح مختصري از شانزده بهار زندگي»

علي، چهارمين فرزند خانواده بود كه در خرداد 1343 در خانوك به دنيا آمد. وي دوران ابتدايي را در دبستان «علوي» زادگاهش گذراند و سپس پا به مدرسۀ راهنمايي گذاشت. او در دوران پُرالتهاب قبل از انقلاب، همدوش ساير همسالانش در راهپيمايي ها شركت مي كرد.

علي بعد از پايان دوران راهنمايي، عازم كرمان شد و در هنرستان «علامه اقبال لاهوري» رشتۀ برق را براي ادامه تحصيل برگزيد. او در طول سال تحصيلي، عصرها در يك مغازه كار مي كرد تا تمام هزينۀ تحصيلش به خانواده اش تحميل نشود.

دانش آموز سوم دبيرستان بود كه غائلۀ كردستان، پيش آمد. او که دنبال راهي براي اداي دِينِ خود، نسبت به امام و انقلاب مي گشت، تحصيل را رها كرد و بعد از گذراندن يك دورۀ آموزشي چهل و پنج روزه در پادگان قدس كرمان، در ديماه 59، عازم كردستان شد.

وي در مهاباد، عضو گروه ضربت بود؛ گروهي كه شبها به مركز شهر مي رفتند و با ضد انقلاب درگير مي شدند. سرانجام بعد از گذشت چند ماه، در بيست و چهارم فروردين سال 60 در روستاي «دارلك» از توابع مهاباد، بر اثراصابت گلولۀ گروهكهاي ملحد و ضد انقلاب به درجۀ رفيع شهادت نائل آمد.

پيكر مطهرش در گلزار شهداي خانوك به خاك سپرده شد. از آنجايي كه وي اولين شهيد دانش آموز خانوك بود، نامش بر مدرسۀ راهنمايي زادگاهش نهاده شد.

روحش شاد و يادش گرامي باد.

«فرازي از وصيت نامه»

مادر جان! من، لياقت و سعادت كشته شدن در راه خدا را ندارم و نمي توانم جانم را در راه خدا و در راه نابودي كفر و ستم فدا كنم؛ اما اگر خدا به من رحم كرد و چنين سعادتي را نصيبم كرد، گريه نكنيد؛ [چرا] كه اين سعادت نصيب هر كسي نمي شود و اگر ناراحت باشيد، روز قيامت، مادر علي اكبر (عليه السلام) از شما ناراحت مي شود و مي گويد: آيا فرزند تو از فرزند من عزيزتر بود كه اين چنين ناراحت شدي؟

پس صبر كن كه خدا صابران را دوست دارد.

اي كاش! مي توانستم هزار مرتبه در در راه خدا كشته شوم و باز زنده شوم و بار ديگر كشته شوم؛ اما حيف كه اين سعادت را ندارم.

مادر جان! اگر شهيد شدم و جسدم به دست مزدوران آمريكايي نيفتاد، جسدم را ببريد خانوك و با لباس در كنار برادر شهيدم «حسين اسدي[1]» دفن كنيد؛ چرا با لباس؟ چون من، افتخار مي كنم كه در چنين لباسي؛ يعني لباس پاسداري شهيد شوم.

جوانان با ايمان خانوك را سفارش مي كنم كه راه شهيدان را تا پيروزي نهايي حق بر باطل ادامه دهند؛[چرا كه] جاي مجاهدان در بهشت اعلاست.

مادر جان! برادرانم را سفارش كن كه راه و رسم حسين (عليه السلام) را سرمشق[2] خود سازند؛ [چرا] كه سعادت آخرت در آن است.

علي اسدي: 28/10/1359

برگهايي زرين از تقويم زندگي دانش آموز شهيد «علي اسدي»

(خاطرات)

«مثل همه ي مردم»[3]

در بحبوحه ي پيروزي انقلاب، عده اي از شاه دوستها تصميم گرفتند به خانوك بيايند و شعار «جاويد شاه» سر دهند.

علي، وقتي كه اين خبر را شنيد با دوستش «شهيد حسين اسدي» دو چوب بزرگ، آماده كردند و آنها را تراشيدند تا وقتي كه شاه دوستها به خانوك آمدند، مثل همه ي مردم، حسابي از خجالتشان در آيند. همه مردم خانوك، آماده ي مقابله با آنها بودند، به گونه اي كه وقتي آنها از آمادگي مردم با خبر شدند، از تصميمشان صرف نظر كردند.

«به خاطر تظاهرات، عليه رژيم!»[4]

يك روز صبح زود از خانه بيرون زدم. خيابانهاي كرمان خيلي شلوغ بود و مردم در حالي كه لباس سياه، بر تن پوشيده بودند و شعار مي دادند، در حال حركت به سمت مسجد جامع بودند. من كه از همه جا بي خبر بودم، از يك نفر پرسيدم: چه خبر است؟

گفت: چهلم شهداي يكي از شهرهاست؛  براي همين، مردم به خيابان ريخته اند تا عليه حكومت فاسد پهلوي شعار دهند.

در همين حين عده اي از كولي ها «جاويد شاه گويان» به سمت مسجد جامع رفتند؛ در حالي كه چوب و چماق در دست داشتند. در آن لحظه، من با سيل جمعيت به ميدان مشتاق رسيده بودم. ترس، بَرَم داشته بود، مُردّد بودم كه وارد مسجد شوم يا نه؟!! در همين حين علي را ديدم، بعد از احوالپرسي به او گفتم: «كجا بودي؟ اينجا چه مي كني؟» گفت: داخل مسجد بودم و شعار مي دادم، آمدم بيرون تا نفسي، تازه كنم و برگردم. گرم حرف زدن، با هم بوديم كه صداي تير بلند شد و به دنبال آن، يك نفر، فرياد زد: مسجد جامع را به آتش كشيدند.

علي دائم در تلاش بود كه خودش را به داخل مسجد برساند و به جمع تظاهر كنندگان بپيوندد؛ اما مأموران گارد مانع مي شدند. من از او كوچكتر بودم و مي ترسيدم؛ اما او كه انگار با ترس، ميانه اي نداشت، دنبال راهي مي گشت كه خودش را به داخل مسجد برساند. وقتي كه متوجه شد، ترسيده ام، مرا كنار سينما شهر تماشا برد و خودش به مسجد برگشت تا به مردم بپيوندد، چون فقط به خاطر شركت در تظاهرات از خانوك به كرمان آمده بود.

«همه چیز را در عمل نشان می داد…»[5]

علی مقیّد به خواندن هر سه نوبت نمازش در مسجد[6] کنار خانه شان بود. با این کارش، کم کم ما هم تشویق به خواندن نماز در مسجد شدیم. در ایام سوگواری امام حسین(علیه السلام)، با رفتارش ما را به سمت مجالس عزاداری و روضه سوق می داد. ما از او کوچکتر بودیم؛ اما هرگز با پنددادن، به انجام کاری تشویقمان نمی کرد؛ بلکه همه چیز را در عمل نشان می داد و با رفتار زیبایش، ما را به سمت کارهای خوب می کشاند. شهادتش هم تأثیر خودش را گذاشت و ما را روانه جبهه کرد تا راهش را ادامه دهیم.

«آنجا هدف، خداست»[7]

مدتي بود كه از رفتن به مهاباد حرف مي زد. يك روز وقتي از مدرسه به خانه آمد، مقداري غذا داخل ظرفي ريخت و چون به شدت گرسنه بود با اشتها و لذّت مشغول خوردن شد.

خاله اش كه نظاره گر اين صحنه بود، گفت: علي جان! تو اينجا وقتي گرسنه مي شوي، خيلي راحت به غذا دسترسي داري و بهترين غذا را مي خوري؛ در حالي كه در شهر پُر از آشوب مهاباد كه حالت يك شهر جنگ زده را دارد، هميشه غذا نيست و گاهي گرسنه مي ماني، چگونه مي خواهي تحمل كني؟!

گفت: خاله جان! آنجا چون هدف خداست، انسان شرايط سخت را طاقت مي آورد و همه چيز را تحمل مي كند.

«سرنوشت من»[8]

با  آغاز جنگ، خدمت خود را به انقلاب با بسته بندي مواد غذايي براي رزمندگان شروع كرد. زماني كه مدرسه را رها كرد تا عازم كردستان شود، به او گفتم: علي جان! چرا دَرسَت را رها كردي؟ جنگ كه به اين زودي تمام نمي شود. چيزي تا اخذ ديپلمت نمانده. در حال حاضر حيف است كه دَرسَت را رها كني. من سالها خرج تحصيلت را داده ام؛ اگر نتيجه اي از درس خواندنت نگيري تمام زحمتهايم هدر مي رود. در حال حاظر دَرسَت را بخوان.

در جوابم گفت: پدر! حرفهاي شما درد مرا چاره نمي كند. سرنوشت من چيز ديگري غير از تحصيل است. اگر اينجا بمانم براي دنيا كار خواهم كرد كه اين كار به دردم نمي خورد و فايده اي به حالم ندارد. پدر! سرنوشت من جاي ديگري رقم خورده كه تو از آن بي خبري!!!

وقتي چنين گفت سكوت كردم و ديگر، سَدِ راهش نشدم.

«رساله ي امام»[9]

علي شيفته ي امام بود. زماني كه در مهاباد بوديم، يك روز داخل شهر رفت و در حالي كه رساله ي امام زير بغلش بود، برگشت. گوشه اي نشست و تا غروب صد و پنجاه مسئله از رساله را مطالعه كرد و به ذهن سپرد.

با تاريك شدن هوا، بچه ها را دور خود جمع كرد و گفت:من، امروز 150 مسئله از رساله ي امام را حفظ كرده ام، هر كس در مورد احكام شرعيش سؤال يا مشكلي دارد بگويد، تا جواب دهم.

«عضو گروه ضربت»[10]

علي در مهاباد عضو گروه ضربت بود. هر گاه در شهر و يا اطراف آن درگيري و مشكلي پيش مي آمد، اين گروه براي اعزام به مأموريت پيشتاز بودند.

تعداد بچه هاي خانوكي در مهاباد زياد بودند، و در چند اتاق كنار هم بوديم.

هر گاه نصف شب دَرِ اتاق را مي زدند و گروه ضربت را براي انجام مأموريتي مي خواستند، علي بر خلاف آن كه خوابش سنگين بود، اين گونه مواقع اولين نفري بود كه بلند مي شد و اعلام آمادگي مي كرد.

«من مي مانم!»[11]

دي ماه سال 59 بود كه عازم مهاباد شد، بعد از چند ماه، دوستانش به مرخصي آمدند؛ در حالي كه او همراهشان نبود، سراغش را كه گرفتم، گفتند: روزي كه راهي كرمان بوديم، او هم ساكش را برداشت و سوار ماشين شد؛ اما بعد از چند لحظه پشيمان گشت و گفت: من تا حالا اينجا خورده ام و خوابيده ام، بدون آنكه كار مفيدي انجام داده باشم؛ حال خجالت مي كشم با اين وضعيت به خانه برگردم؛ پس مي مانم.

هر چه اصرار كرديم، قبول نكرد با ما بيايد.

«ماهي زيباي من!»[12]

چند شب قبل از شهادتش در عالم خواب خودم را لب دريا ديدم، در حالي كه گرم تماشاي ماهيها بودم.

در بين ماهيها، يك ماهيِ بسيار زيبا توجهم را به خود جلب كرد. دستم را داخل آب كردم و با هزار زحمت آن ماهي را گرفتم.

ماهي، ميان دو دستم به شدت تكان مي خورد و قصد داشت، خود را رها کند و به دريا بپيوندد؛ اما من او را محكم نگه داشته بودم و غرق تماشايش بودم.

بالاخره، ماهي آن قدر تقلّا كرد تا توانست از ميان انگشتانم فرار كند و خودش را به دريا برساند.

چند روز بعد از اين خواب خبر شهادت علي را برايم آوردند. آري! ماهي زيباي من، خودش را از قيد و بند اين دنيا رها كرد و به درياي بيكران رحمت الهي پيوست.

«سهم علي!»[13]

بعد از شهادتش يكي از دوستانش مي گفت: چند روز بعد از آنكه علي حاضر نشد به مرخصي برود و در مهاباد ماند، به منظور پاكسازي روستاي «دالك» از لوث وجود كومله ها عازم مأموريت شديم. آنها كه تعدادشان زياد بود و مسلح بودند در ميان گندم زارها و درختان و جاهاي ديگر روستا سنگر زده و كمين كرده بودند.

يكي از افراد كومله كه خود را به عنوان يك روستايي جا زده بود، نزد فرمانده ي ما آمد و گفت: با من بياييد تا جاي كومله ها را نشانتان دهم. تعدادشان كم است و راحت مي توانيد دستگيرشان كنيد.

فرمانده به او گفت: قبول تو برو، ما مي آييم.

بعد از رفتن او فرمانده بعد از اندكي تأمّل از رفتن منصرف شد. روز دوم باز او آمد و به فرمانده گفت: چرا هر چه منتظرتان ماندم، نيامديد؟!

فرمانده  گفت: ديروز نتوانستم بيايم، حالا تو برو، ما هم مي آييم.

با رفتن او فرمانده بار ديگر، از رفتن صرف نظر كرد.

بعد از چند روز، او براي سومين بار آمد و حرفهاي قبلي را تكرار كرد. اين بار فرمانده به او اعتماد كرد و گفت: تو جلو برو، ما هم پشت سرت مي آييم.

به اين ترتيب ما پشت سر او راه افتاديم. وقتي نزديك كومله ها رسيديم، او به قصد فريب دادن ما ظاهرسازي كرد و كومله ها را به باد فحش و ناسزا گرفت. با اين كارش ما مقداری جلو رفتيم؛ به گونه اي كه در محاصره ي كامل آنها قرار گرفتيم و بارش گلوله ها به سمتمان آغاز شد، كه يكي از اين گلوله ها سهم علي شد و او را از جمع ما گلچين کرد و به شهدا وصل نمود.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – دوست شهيد

[2] – در اصل وصيت: پيشه

[3] – راوي: حسين اسدي، برادر شهيد

[4] – راوي: محمد علي عربنژاد، همرزم شهيد

[5] – راوی: حسن اسدی، پسرعموی شهید

[6] – مسجد آخوند

[7] – راوي: كبري عربنژاد، مادر شهيد

[8]– راوي: ابراهيم اسدي، پدر شهيد

[9]– راوي: حسين جوكار، همرزم شهيد

[10]– راوي: عباس اسدي، همرزم و پسر عمه شهيد

[11]– راوي: ابراهيم اسدي، پدر شهيد

[12]– راوي: كبري عربنژاد، مادر شهيد

[13]– راوي: ابراهيم اسدي، پدر شهيد