وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید علی عربپور فرزند محمد

نام و نام خانوادگی: علی عربپور فتح آبادی

نام پدر: محمد

تاریخ و محل تولد: 1351/03/24 – خانوک

شغل: دانش آموز

تاریخ و محل شهادت: 1365/04/10 – مهران

سن هنگام شهادت: 14 سال و 17 روز

«شرح مختصری از چهارده بهار زندگی»

علی اولین فرزند خانواده بود که در خرداد 1351 در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش سپری کرد و سپس پا به مدرسۀ راهنمایی «شهید علی اسدی» آنجا گذاشت. علی، عضو پایگاه مقاومت خانوک و همچنین مُکبّر مسجد بود. او در اوقات فراغت، به ورزش مورد علاقه اش ـ فوتبال ـ می پرداخت و دروازه بانی می کرد.

عشق به جهاد و شهادت، صبر و قراری برای این نوجوان همیشه خندان نگذاشته بود؛ به گونه ای که آموزش مقدماتی را در پایگاه مقاومت زادگاهش پشت سر گذاشت و در ماه های پایانی کلاس دوم راهنمایی به سپاه اسلام آباد مراجعه کرد تا به جبهه اعزام شود؛ اما به دلیل سنّ کم، با اعزامش موافقت نشد. علی ناامید نشد و با دست بردن در شناسنامه اش و تغییر سال تولدش از 1351 به 1348، بار دیگر برای ثبت نام اقدام کرد؛ اما باز هم با اعزامش موافقت نکردند. او که ناامید نشده بود، بعد از پایان کلاس دوم راهنمایی، به پادگان قدس کرمان مراجعه کرد و با پنهان شدن در بین رزمندگان در حال اعزام، راهی اهواز شد و بعد از مدت کوتاهی حضور در جبهه، در دهم تیرماه 1365 در عملیات کربلای یک بر اثراصابت ترکش به ناحیۀ پیشانی، از منطقۀ مهران به سوی عرش الهی پر کشید؛ در حالی که تنها 14 سال از عمر کوتاه، اما بابرکتش می گذشت.

پیکر مطهرش بعد از تشییع، در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

روحش شاد و نامش تا ابد، بلند و پرُآوازه باد.

«فرازی از وصیت نامه»

با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و با سلام و درود به شهیدان و با سلام و درود به رزمندگان جبهه های حق علیه باطل و با سلام و درود به تو مادر مهربانم؛ مادری که شب و روز برایم زحمت کشید تا من، بزرگ شدم. مادر! [این] تو بودی که شب و روز به من شیر دادی، نان را از دهان خودت گرفتی و به دهان من گذاشتی؛ مادر! [این] تو بودی که شب و روز به پای گهواره من نشستی. مادر! اگر من شهید شدم، برایم گریه نکن؛ بلکه برای علی اکبر و علی اصغر(علیهما السلام) [و برای] [امام] حسین(علیه السلام) گریه کن که در یک روز، هفتاد و دو تن از یارانش به شهادت رسیدند؛ مگر خون من از خون علی اصغر یا علی اکبر(علیهما السلام) رنگین تر است؟ مگر من از آنان، نزد خدا عزیزترم؟!! مادر! اگر شهید شدم، سیاه نپوشید. بچه ها را خوب تربیت کن؛ چه مادری بهتر از تو که دلسوز بچه هایش می باشد؟ شیر خود را حلالم کن، ای مادر!

با سلام خدمت پدر عزیزم؛ پدری که شب و روز برای تربیت ما کوشید. پدر! من به وجود پدری همچون تو افتخار می کنم؛ [چرا] که به فرزندت اجازه دادی[1]تا به جبهه بیاید و از دین و شرف و خود، دفاع کند. پدر! اگر من شهید شدم، برایم عزاداری نکنید و اگر مفقود هم شدم، بدانید که مفقود نشده ام؛ بلکه من به کربلای حسینی رفته ام و در حال زیارت هستم.

[پدر!] پیام من به تو این است که همیشه پشت جبهه ها را پر کنید و همیشه در دعاهایتان امام، رزمندگان، مجروحین، معلولین و اُسرایی را که در شهر بغداد به سر می برند، دعا کنید و اگر من شهید شدم، برادر که دارم؛ آنها را به جبهه بفرستید تا اسلحه به زمین افتاده مرا بردارند و سنگر خالی مرا پُر کنند. پدر! تا آخرین قطره [خونی] که در بدن داری، در راه خدا جهاد کن تا انشاءالله روزی فرابرسد[2] که در کربلا و نجف، نماز جمعه را به امامت روح خدا برپا کنیم.

ای برادرانم! اگر من شهید شدم، سنگر خالیم را همیشه پُر کنید و همین طور که در صحنه هستید، بمانید و در راه اسلام تبلیغ کنید.

خواهرانم! پیام من به شما این است که زینب گونه باشید و همیشه حجاب خود را رعایت کنید.

ای اهالی محترم خانوک! ای مردمی که چندین شهید داده اید و همیشه حضور خودتان را در جبهه نشان داده اید! ای مردم خانوک! همانطور که در صحنه هستید، [بمانید] و مقاومت خود را نشان دهید.

علی عربپور    6/2/1365

برگهایی زرین از تقویم زندگی دانش آموز شهید «علی عربپور»

(خاطرات)

«تیر به پیشانیم بزنید»[3]

عشق به جهاد و شهادت از همان زمانی که دانش آموز دبستان بود، در وجودش نهادینه شده بود. گاهی اوقات که در خانه بیکار بودیم، به ما می گفت: بیایید با هم بازی کنیم.

به وسیله بالشها، سنگر درست می کرد. خودش یک طرف سنگر می ایستاد و ما طرف دیگر. در عالم بچگی، صحنه جنگ را بازی می کردیم و با اسلحه های چوبی به سمت هم شلیک می کردیم.

علی می گفت: به پیشانیم تیر بزنید تا من شهید شوم.

ما هم پیشانیش را هدف قرار می دادیم، او هم خودش را وسط اتاق می انداخت و می گفت: من شهید شدم.

لحظه شهادت هم در منطقه مهران، ترکش به پیشانیش خورد و او سبکبال به سوی معشوقش پرواز کرد.

«پایه گذار جلسه دعا در مدرسه»[4]

دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» آغاز کردیم. سال سوم بودیم که یک روز علی نزد مدیر مدرسه رفت و گفت: اگر شما اجازه می دهید، صبحهای سه شنبه برای سلامتی و پیروزی رزمندگان، در مدرسه جلسه دعای توسل برگزار کنیم؟

مدیر مدرسه موافقت کرد. سه شنبه که از راه رسید، با هم سالن مدرسه را برای برگزاری دعا آماده کردیم. ساعت هفت و نیم صبح بود که اولین جلسه دعا شروع شد؛ جلسه ای که در آن، تنها من و علی و تعدادی کمی از بچه ها حضور داشتند؛ اما به مرور زمان، جلسه دعا جا افتاد و تعداد زیادی از بچه ها در آن شرکت کردند.

با پایان دوران دبستان و رفتن ما از مدرسه علوی، جلسه همچنان ادامه پیدا کرد؛ به گونه ای که تا چندین سال بعد از شهادت علی، هر سه شنبه بچه ها در سالن مدرسه جمع می شدند و دعای توسل می خواندند.

«روزنامه دیواری»[5]

علی از سوم دبستان، به عنوان دانش آموزی فعال در امور فرهنگی و مذهبی شناخته شد؛ قرائت دعای توسل، زیارت عاشورا، خواندن مقاله و دکلمه در مورد شهدا و جنگ از جمله فعالیتهایش بود.

دو سال قبل از شهادتش، باهم نزد خانواده بعضی از شهدای خانوک[6] می رفتیم و خاطراتی از شهدا را از زبان والدینشان می شنیدیم و آنها را در یک روزنامه دیواری می نوشتیم و در تکیه امام حسین(علیه السلام) خانوک نصب می کردیم؛ بیشتر کارهای مربوط به روزنامه دیواری را علی با تکیه بر ذوق هنریش انجام می داد.

«به گردنم حق دارد»[7]

سحر ماه مبارک رمضان بود. به تکیه رفتم، علی را دیدم که مشغول خواندن نماز قضای صبح بود. این کار هر روزش در طول ماه رمضان بود. علیرغم آنکه فاصله خانه شان تا تکیه زیاد بود، زودتر از من به تکیه می رفت و نماز قضا می خواند؛ آن هم در حالی که هنوز به سنّ تکلیف نرسیده بود!!!

پدربزرگش مغازه آهنگری داشت. علی برخلاف سنّ کم و جثّه کوچکش، با دهان روزه به مغازه پدربزرگش می رفت و روی آهنهای سرخ شده در آتش کوره، پُتک می زد. گاهی به او اعتراض می کردم و می گفتم: با دهان روزه این کارها را نکن.

او در جوابم می گفت: پیرمرد است، به گردنم حق دارد.

«باید روزه هایم را بگیرم»[8]

ماه مبارک رمضان بود، هوا بسیار گرم بود و روزها بلند. علی هر روز برای تکبیرگفتن به مسجد می رفت. یک روز که در حال تکبیر گفتن بود، نگاهش کردم؛ رنگ به چهره نداشت و خیلی بی رمق بود. وقتی او را با این حال دیدم، جگرم آتش گرفت.

به خانه که آمد، به او گفتم: علی جان! فردا روزه نگیر، امروز که تو را به این حال دیدم، خیلی دلم سوخت.

گفت: مادرجان! چطور روزه نگیریم؟! من باید روزه هایم را بگیرم، شما هم نگرانم نباش. ماه رمضان که تمام شود، خوب می شوم و تمام این سختی ها یادم می رود.

با وجود آنکه هنوز به سنّ تکلیف نرسیده بود و روزه بر او واجب نبود، اجازه نداد یکی از روزه هایش قضا شود.

«فرصتی برای امتحان»[9]

کلاس چهارم ابتدایی بود. یک روز معلمش برایم پیغام فرستاد که به مدرسه بروم. وقتی که به آنجا رفتم، معلمش گفت: خانم! بچه شما دائم دعوای رفتن به جبهه را دارد، دائم از جنگ و شهادت حرف می زند، ما نمی دانیم با او چه کار کنیم؟

خندیدم و گفتم: این کارش برای ما تازگی ندارد، در خانه هم دائم همین حرفها را می زند.

همیشه به پدرش می گفت: بابا! چرا ماجرای کربلا فقط ده روز طول کشید؟ کاش ما هم در کربلا بودیم و با نثار جان خود، امام را یاری می کردیم. در حال حاضر، این جنگ فرصت خوبی است برای آنهایی که عشق به شهادت دارند؛ تا خدا آنها را به میدان جنگ بکشاند و نیّت دلشان را بیازماید؛ این جنگ، فرصت خوبی برای امتحان پس دادن است.

«آیا امشب، خدا ما را بخشید؟!!»[10]

علی علاقه عجیبی به شهادت داشت و همیشه این علاقه را به عنوان بهترین آرزویش بر زبان جاری می کرد. باورش برای همه سخت بود که یک دانش آموز 10 ساله آرزو، ذکر و دعای وِرد زبانش، شهادت باشد.!!!

آنچه را که هرگز فراموش نخواهم کرد، گریه های عجیب او در شبهای قدر بود. در یکی از شبهای قدر، هنگام قرآن بر سر گرفتن، علی ضجه می زد. بعد از پایان مراسم، در حالی که صدایش گرفته و چشمانش به سُرخی نشسته بود، به من گفت: آیا امشب، خدا ما را بخشید؟

این حرف را در حالی زد که تنها یازده سال بیشتر نداشت.

«لبخند امید»[11]

خرداد سال 61[12] بود. آن زمان، مدارس در هر دو شیفت صبح و عصر، باز بودند.

طبق معمول هر روز، چون فاصله ام تا مدرسه زیاد بود، زودتر از ساعت 2 راه افتادم تا سرِ موقع به مدرسه برسم. مشغول قدم زدن در حیاط مدرسه بودم که علی، دوان دوان به طرفم آمد و در حالی که نفس نفس می زد، گفت: ناصر! تمام شد.

گفتم: چی تمام شد؟

گفت: جنگ، جنگ تمام شد؛ ما پیروز شدیم.

در همین حین، بلندگوی تکیه روشن شد و مارش پیروزی را پخش کرد. علی گفت: بیا با هم به تکیه برویم تا ببینیم چه خبر است.

از مدرسه بیرون زدیم و به تکیه رفتیم. مردم، آنجا جمع شده بودند تا برای سلامتی و پیروزی رزمندگان، دعای توسل را بخوانند. ما هم گوشه ای نشستیم. دعا شروع شد، اواسط دعا بود که صدای هق هق گریه علی بلند شد. دستم را به شانه اش زدم و گفتم: چه خبره؟! چرا اینقدر گریه می کنی؟! حالا که باید به خاطر پیروزی خوشحال باشیم، تو داری گریه می کنی؟!

همانطور که اشک می ریخت، گفت: جنگ تمام شد و ما نتوانستیم به جبهه برویم. جنگ تمام شد و ما از قافله شهدا عقب ماندیم. من خیلی دوست داشتم به جبهه بروم و شهید شوم… .

نفر بغل دستی ما که شاهد گفتگویمان بود، گفت: پسر خوب! جنگ تمام نشده، عراقی ها خرمشهر را گرفته بودند، رزمندگان ما همّت کردند و آن را پس گرفتند.

علی اشکهایش را پاک کرد، کم کم لبخند بر روی لبانش نقش بست؛ لبخندی که حکایت از امید می کرد؛ امید رفتن به جبهه و شهید شدن در راه خدا.

«دروازه بان بااخلاق»[13]

عده ای از بچه ها در مدرسه راهنمایی خانوک، تیم فوتبالی راه انداخته بودند. علی در این تیم، دروازه بان بود؛ دروازه بانی که با مهارت از سنگر دروازه، دفاع می کرد.

روزهای پنجشنبه و جمعه، تیم فوتبال به منظور مسابقه با تیمهای دیگر به روستاهای اطراف می رفت.

یک روز به ده اصغر رفتیم. در حین بازی، یکی از بچه های تیم مقابل، روی علی خطا کرد. چون علی بهترین دوستم بود، ناراحت شدم؛ برای همین با عصبانیت به طرف بازیکن تیم مقابل رفتم و با او درگیر شدم.

علی جلو آمد و ما را از هم جدا کرد و خطاب به من گفت: او روی من خطا کرد، نه روی تو؛ چرا با او درگیر شدی؟ بازی این حرفها را دارد.

بعد رو به بازیکن تیم مقابل کرد، او را بوسید و گفت: تو بزرگواری کن و دوست مرا ببخش؛ توی بازی از این اتفاقات زیاد می افتد، دعوا را تمام کنید.

باورم نمی شد! او داشت از فردی که چند دقیقه پیش به او ضربه زده بود، عذرخواهی می کرد! به این ترتیب، با وساطت دروازه بان بااخلاق تیممان، آتش بحث و دعوا خاموش شد و بار دیگر مشغول بازی شدیم.

«اسم تو را هم می نویسم»[14]

قبل از شهادت علی، یک شب در عالم خواب امام خمینی(رحمت الله علیه) را دیدم که در تکیه ابوالفضل(علیه السلام) خانوک حضور داشتند. جمعیت زیادی آنجا جمع شده بودند که همه خانم بودند. من هم به تکیه رفتم. امام ایستاده بودند و در حالی که زانوی خود را خم کرده بودند و یک دفتر بزرگ روی آن گذاشته بودند، به جمعیت نگاه می کردند و اسم بعضی ها را می نوشتند.

به محض اینکه من وارد تکیه شدم، ایشان رو به من کردند و گفتند: اسم تو را هم می نویسم.

 یکسال بعد، خوابم تعبیر شد و من نیز «مادر شهید» نام گرفتم.

«زندگی بدون امام، معنا ندارد»[15]

یک روز علی را با دو تن از دوستانش کنار میدان فرمانداری شهرستان زرند دیدم. جلو رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم: اینجا چه کار می کنی؟!

مرا عمو خطاب می کرد، گفت: عمو! آمده ام تا برای رفتن به جبهه ثبت نام کنم.

سر تا پایش را برانداز کردم و گفتم: آخه پسر خوب! هدف تو از رفتن به جبهه با این سنّ کم و جثّه کوچک چیست؟

گفت: من سه چیز را دوست دارم؛ اول نماز، دوم امام و سوم، رفتن به جبهه را. می خواهم به جبهه بروم تا امام بداند که ما هرگز او را تنها نمی گذاریم. عموجان! من دنیا و زندگی دنیا را تنها به یک شرط می خواهم.

گفتم: چه شرطی؟!

گفت: به شرطی که امام، زنده و سالم باشد. زندگی بدون امام، معنا ندارد. من به جبهه می روم تا به وظیفه الهی خود، عمل کرده باشم.

همه این حرفها را در حالی می زد که تنها چهارده بهار از عمرش گذشته بود!!!

«تو دیگر، مرد شده ای!»[16]

یک روز در مزرعه مشغول کار بودیم. بدون آنکه خسته شود، دوش به دوش من کار می کرد. نگاهی به قدّ و بالایش کردم و گفتم: تو دیگر، مرد شده ای! قدّت از من هم بلندتر شده. از این به بعد باید کارهای کشاورزی را خودت انجام دهی.

او که انگار دنبال فرصتی می گشت تا سرِ صحبت را باز کند، به محض شنیدن حرفهایم، گفت: پدرجان! اگر من برای خودم مردی شده ام، چرا اجازه نمی دهید به جبهه بروم؟! مگر نشنیده اید که امام فرمودند: هر کسی که می تواند، اسلحه در دست بگیرد، به جبهه برود و از مرزهای اسلام دفاع کند.

از این حرف مردانه اش که از حنجره نوجوانی چهارده ساله بیرون می آمد، حسابی جا خوردم. دیگر دلیلی برای مخالفت کردن نداشتم، به او گفتم: تو می توانی به جبهه بروی.

صبح روز بعد، عازم سپاه اسلام آباد شد تا اقدامات لازم را برای رفتن به جبهه انجام دهد. مسئول اعزام، وقتی قدّ و قیافه او را دید، گفت: مانعی برای اعزام شما وجود ندارد. فردا شناسنامه ات را بیاور تا ثبت نام شوی.

روز بعد، وقتی علی شناسنامه اش را برد و مسئول اعزام تاریخ تولدش را دید، گفت: شما نمی توانی به جبهه بروی، من دیروز به قیافه ات نگاه کردم و گفتم می توانی بروی؛ اما حالا که شناسنامه ات را دیدم، می گویم که نمی توانی بروی؛ چون سنّت خیلی کم است.

او ناامید نشد، آنقدر دوید و تلاش کرد تا بالاخره موفق شد عازم جبهه شود.

«مرا جاگذاشت و رفت»[17]

هر دو، دانش آموز سال دوم راهنمایی بودیم. چیزی به امتحانات پایان سال نمانده بود. علی دنبال راهی برای رفتن به جبهه می گشت. او بهترین دوستم بود؛ برای همین من هم تصمیم گرفتم با او به جبهه بروم. آن زمان در خانوک محلی برای ثبت نام نبود، مجبور بودیم به سپاه اسلام آباد برویم و نام نویسی کنیم. در طول هفته از شنبه تا پنجشنبه، در مدرسه بودیم. وقت فراغتمان، روز جمعه بود که سپاه تعطیل بود. تصمیم گرفتیم از زمان بیست دقیقه ای زنگ تفریح در شیفت صبح استفاده کنیم و خودمان را برای اسم نویسی به سپاه اسلام آباد برسانیم. بالاخره یک روز تصمیم خود را عملی کردیم. زنگ تفریح که به صدا درآمد، پاشنه های کفشمان را بالا کشیدیم و فاصله بین خانوک تا اسلام آباد را از داخل بیابان، یک نفس دویدیم. به آنجا که رسیدیم، گفتند: برای ثبت نام نیاز به شناسنامه است.

روز بعد، شناسنامه هایمان را برداشتیم و هنگام زنگ تفریح، دوان دوان خودمان را به سپاه اسلام آباد رساندیم. مسئول ثبت نام وقتی تاریخ تولدمان را دید، گفت: سنّتان کم است، سه سال دیگر می توانید به جبهه بروید.

هر چه التماس کردیم و اشک ریختیم، فایده نداشت. یک روز، علی گفت: حالا که مشکل تاریخ تولدمان است، آن را درست می کنیم.

گفتم: چه جوری؟!

گفت: تاریخ داخل شناسنامه را پاک می کنیم و سه سال به سنّمان اضافه می کنیم.

به هر حال، در شناسنامه هایمان دست بردیم و آنها را به یک نفر نشان دادیم. او هم بعد از کلی خندیدن، گفت: شما به جای آنکه سه سال به سنّتان اضافه کنید، سه سال از آن کم کرده اید!!!

وقتی که برای بار دوم در شناسنامه ها دست بردیم، صفحه ای اول آنها پاره و خراب شد. مستأصل مانده بودیم که چه کنیم. علی آنها را داخل آب انداخت و گفت: فردا به سپاه می رویم و می گوییم شناسنامه داخل جیبمان بوده و شسته شده، سنّمان به جبهه می خورد.

روز بعد، باز هم تا سپاه دویدیم و باز هم آنها قبول نکردند. بیست روز تمام، کارمان همین بود. یک روز علی جلوی پاسدارها خیلی گریه و التماس کرد؛ اما فایده ای نداشت. وقتی که توی بیابان به سمت خانوک می دویدیم تا خودمان را به مدرسه برسانیم، به او گفتم: علی! چرا می خواهی به جبهه بروی؟ مگر نمی بینی اجازه نمی دهند؟

گفت: تنها هدفم از رفتن به جبهه، شهادت است.

خرداد سال 65 بود که با راهنمایی یک نفر به کرمان رفتیم تا از طریق پادگان قدس، اقدام کنیم. به آنجا که رسیدیم، درها باز بودند و پادگان خیلی شلوغ بود. ما هم از خداخواسته، وارد پادگان شدیم و بین رزمنده ها ایستادیم.

فرمانده پادگان گفت: ما همه شما را به جبهه می بریم. فقط آنهایی که آموزش ندیده اند، یک طرف بایستند تا بعد از گذراندن یک دوره آموزشی چهل روزه، عازم منطقه شوند.

علی کنار گوشم گفت: ناصر! من می روم.

محوطه پادگان خیلی شلوغ بود. برای یک لحظه، او را گم کردم. ناچار به جمع آنهایی که آموزش ندیده بودند، پیوستم؛ به امید آنکه علی هم در جمع آنهاست. اما هر چه جستجو کردم، او را پیدا نکردم. علی همانجا مرا جاگذاشته بود و خودش در بین رزمنده ها پنهان شده بود و با آنها رفته بود.

مدت زیادی از رفتنش به جبهه نگذشته بود، من در حال آموزش دیدن بودم که خبر شهادتش را برایم آوردند. باورم نمی شد، من و او این همه راه را با هم دویده بودیم؛ اما او مرا جاگذاشت و رفت.

«آمده ام که برنگردم!»[18]

با علی و جمعی دیگر از دوستان، روانه پادگان قدس کرمان شدیم؛ به امید آنکه بتوانیم راهی برای رفتن به جبهه پیدا کنیم. جمعیت زیادی آنجا حضور داشتند، همه آمده بودند تا به جبهه اعزام شوند. مسئول اعزام نیرو گفت: همه شما را به جبهه می بریم؛ در حال حاضر، کسانی که آموزش ندیده اند، گوشه ای بایستند تا بعد از گذراندن دوره آموزشی، عازم جبهه شوند.

من و علی و چند نفر دیگر، به جمع آموزش دیده ها پیوستیم. زمانی که می خواستند رزمنده ها را سوار اتوبوس کنند، از فرصت استفاده کردیم و خودمان را در اتوبوس، زیر انبوه ساکهایی که کنار درِ عقب ماشین قرار داشتند، پنهان کردیم. اتوبوس از پادگان خارج شد و بعد از طیّ مسافتی، داخل شهر ایستاد. چند نفر بالا آمدند تا وضعیت داخل اتوبوس را کنترل کنند؛ وقتی که ما را دیدند، سوار لندکروز کردند و بار دیگر، به پادگان قدس برگرداندند.

ما که عزممان را جزم کرده بودیم تا به هر شکل ممکن، راهی جبهه شویم، از تاریکی شب استفاده کردیم و با بالا رفتن از سیمهای خاردار، از پادگان فرار کردیم و خودمان را به جاده سیرجان رساندیم و سوار اتوبوسی که بچه های گردان 414 جیرفت را به سمت جبهه می برد، شدیم. تا شیراز، داخل راهروی اتوبوس ایستادیم و از آنجا با یک کامیون تا گچساران رفتیم و سرانجام با یک اتوبوس، خودمان را به اهواز رساندیم و به سمت مهدیه لشکر رفتیم. تصمیم گرفتیم بعد از گذراندن دوره آموزشی، به جمع گردانهای رزمی بپیوندیم؛ اما از آنجا که علی از قبل در پایگاه مقاومت اسلام آباد آموزشهای مختصری را در مورد اسلحه دیده بود، گفت: من از همین الآن به گردانهای رزمی می روم.

به او گفتم: ما دوره آموزشی را نگذرانده ایم، بیا اول آموزش ببینیم و بعد به گردانهای رزمی برویم.

در جوابم گفت: من به اینجا آمده ام که برنگردم؛ حال یا می مانم و تا آخر، می جنگم و یا شهید می شوم.

به این ترتیب، از هم جدا شدیم؛ او به گردانهای رزمی رفت و ما خودمان را آماده گذراندن دروه آموزشی کردیم. با آغاز عملیات کربلای یک، علی هم در این عملیات حضور پیدا کرد و به آرزوی دیرینه اش، یعنی «شهادت» رسید.

هدیه به روح مطهر وملکوتی اش صلوات


[1] – در اصل وصیت: اجازه به فرزندت دادی

[2] – در اصل وصیت: بشود

[3] – راوی: حکیمه عربپور، خواهر شهید

[4] – راوی: ناصر منصوری، دوست شهید

[5] – راوی: مسعود اسدی، دوست شهید

[6] – شهیدان حمید نخعی، عبدالرضا و حسن اسدی

[7] – راوی: ناصر منصوری، دوست شهید

[8] – راوی: مریم بانو اسدی، مادر شهید

[9] – راوی: مریم بانو اسدی، مادر شهید

[10] – راوی: مسعود اسدی، دوست و همرزم شهید

[11] – راوی: ناصر منصوری، دوست شهید

[12] – شهید در سال 61 کلاس چهارم دبستان بود.

[13] – راوی: ناصر منصوری، دوست شهید

[14] – راوی: مریم بانو اسدی، مادر شهید

[15] – راوی: حمید عربپور، از اقوام شهید

[16] – راوی: محمد عربپور، پدر شهید

[17] – راوی: ناصر منصوری، دوست شهید

[18] – راوی: عباس مهدوی، دوست و همرزم شهید