وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید احمد عربپور فرزند مختار

نام و نام خانوادگي: احمد عربپور

نام پدر: مختار

تاريخ و محل تولد: 1337/08/01– خانوك

شغل: _

تاريخ و محل شهادت: 1360/11/20 – تنگه ي چذابه

سن هنگام شهادت: 23 سال و 3 ماه

«شرح مختصري از بيست و سه سال بهار زندگي»

احمد، اولين فرزند خانواده بود در آبان 1337 در خانوك به دنيا آمد. او. دوران شش سالۀ ابتدايي نظام قديم را در دبستان «علوي» زادگاهش سپري كرد و سپس، راهي كرمان شد و در مدرسه راهنمايي «گيو» مشغول به تحصيل شد. وي بعد از پايان دوران راهنمايي، پا به هنرستان «اقبال» كرمان گذاشت و رشتۀ راه و ساختمان را براي ادامۀ تحصيل برگزيد.

احمد در زمان اوج گيري انقلاب با پخش اعلاميه هاي حضرت امام«ره»، شركت در راهپيمايي ها و به آتش كشيدن مراكز فساد و مشروب فروشي ها، همچون دوستانش نقش مؤثري در پيشبرد اهداف انقلاب داشت. وي همزمان با تحصيل در يك تعميرگاه يخچال، مشغول به كار شد و حرفه اي آموخت.

وي بعد از اخذ مدرك ديپلم، از طريق نهاد مقدس بسيج بعد از گذراندن يك دورۀ آموزشي، راهي جبهه شد تا براي آفريدن حماسه اي ديگر در كنار بسياري از جوانان هم سن و سالش قرار گيرد. او در جبهه، گاهي رانندۀ آمبولانس بود و مجروحين و شهدا را به عقب، منتقل مي كرد و گاهي مسؤول رساندن مهمّات به خط مقدم بود.

سرانجام بعد از چندبار رفتن به جبهه در بيستم بهمن سال 1360 در حالي كه مهمّات براي خط مقدم برده بود، مورد اصابت تركش قرار گرفت و از تنگۀ چذابه به سوي عرش الهي پر كشيد. او در يكي از نامه هايش به خانواده اش نوشته بود:« در هنگام مرگم، دو دستم را از تابوت، بيرون بياوريد تا مردم، عبرت بگيرند و دنيا طلب نباشند و بدانند كه دنيا فاني است و آدم، هيچ چيز را همراه خود نمي برد؛ جز اعمالش كه براي آخرتش مي باشد.»

پيكر مطهر اين شهيد بزرگوار در بيست و دوم بهمن سال 1360 تشييع و در گلزار شهداي خانوك به خاك، سپرده شد.

سلام شهيدان راه خدا بر او باد.

«فرازي از وصيت نامه»

شهادت مي دهم به يكتايي خداوند تبارك و تعالي و اين كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) رسول او و علي (علیه السلام) جانشين به حق رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) مي باشد.

الان كه من اين وصيت نامه را مي نويسم، نمي دانم سرنوشتم چه خواهد شد؛ آيا شهادت نصيبم خواهد شد و يا به مرگ ديگر خواهم مرد؟ آيا خدا مي خواهد از كساني باشم كه بدون خوف و حساب در صحنه ي قيامت ظاهر مي شوند و با افتخار به صف حسينيان مي پيوندند؟ البته به خواست خداوند بايد راضي بود؛‍ [چرا] كه خداوند به جُز خير و سعادت چيز ديگري براي بنده اش نمي خواهد. [در حقيقت] همه ي ما [ با به دنيا آمدن و مرگمان] تكامل [مفهوم] آيه ي «انّا لله و انّا اليه راجعون» هستيم و روزي به سوي خدا باز خواهيم گشت؛ پس چه بهتر كه راه خونين شهادت را انتخاب كنيم.

خدايا! تو شاهد باش كه اگر ما روز عاشورا نبوديم كه به نداي «هَل مِن ناصر» امام حسين عليه السلام لبيك بگوييم، ولي امروز به نداي رهبر عزيزمان پاسخ مثبت داده ايم و آماده ي هر گونه رويارويي و جنگ با دشمنان دين خدا هستيم.

خداوندا! به حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) بگو[كه] پيروانش حماسه مي آفرينند؛ به امام علي عليه السلام بگو كه شيعيانش قيام كردند و به امام حسين عليه السلام بگو كه خونش در رگها همچنان مي جوشد و تا جان در بدن داريم از اين دين خدا و اين انقلاب دفاع خواهيم كرد.

خواهران و برادران! سفارش می کنم شما را به روي آوردن به قرآن؛ آن را بخوانيد و به آن عمل كنيد كه سعادت شما در عمل كردن به قرآن است و در قرآن آمده است «اَطيعو الله وَ اَطيعو الرسول و اولي الامر مِنكم».

بر همه ي شما باد پيروي صميمانه و خالصانه از امام[1]؛ [چرا] كه اطاعت از امام فرمان خداست. شما قدر خود را بدانيد كه در چنين زماني هستيد و چنين امام و رهبري داريد؛ [چرا] كه همه ي پيروزيها و سرافرازيها از رهبريت امام است.

اي پدر و مادر بزرگوارم! اين را خوب مي دانم كه برايم چه رنجها متحمل شديد و اين را متذكر مي شوم كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) و اهل بيتش بيش از اينها براي اسلام و حفظ قرآن زحمت كشيده اند و خونها به پايش ريخته شده؛ پس اگر خويش را [پيرو] اهل بيت بدانيد تمام اينها براي شما سهل  و آسان خواهد بود و اضافه بر آن باعث سر بلندي شماست كه امانت خدا را در راه خشنودي او به قربانگاه فرستاديد. اي پدر و مادرم! فكر نكنيد كه اگر [به] جنگ نمي رفتم حالا نزد شما بودم؛ نه؛ چون خدا در قرآن مي فرمايد:« كسي كه سرنوشتش كشته شدن در راه خدا باشد، خودش با پاي خويش به قربانگاه مي رود تا خدا آنچه [را كه] در دل دارد بيازمايد[2]». مرا ببخشيد كه فرزند شايسته اي برايتان نبودم. در مقابل مرگم كه انشاءالله شهادت در راه خداست، صبر و استقامت كنيد، [چرا] كه صبر شما كوبنده تر از خون  من در مقابل دشمن است.[3]

وصيتم به مردم غيور و شهيد پرور اين است كه در همه حال به ياد خدا باشيد و كارهاي خود را بر اساس رضا و خشنودي خدا انجام دهيد، [چرا] كه يكي از علتهاي اصلي پيروزي انقلاب اسلامي، توكل به خدا بود؛ امام را دعا كنيد [و از] اين وجود عزيز با جان و دل اطاعت كنيد؛ [چرا] كه سعادتمند خواهيد شد؛ اتحاد خود را حفظ كنيد؛ چون دشمن با اين اتحاد شما نمي تواند هيچ ضربه و آسيبي به شما وارد كند؛ از تفرقه بپرهيزيد و نگذاريد منافقان كور دل در بين شما تفرقه ايجاد نمايند. در عصر و زماني كه درخت اسلام – بعد از هزار و چهارصد سالي كه از قيام خونين كربلا مي گذرد – نياز به آبياري دارد بايد به پا خاست و متحد شد و احساس مسئوليت كرد؛ بايد دشمن را از خاك و سرزمين [خود] بيرون راند و با دشمنان خدا جنگيد؛ حال كه با توكل به خداوند و رهبري امام خميني و اتحاد شما مردم، انقلاب به پيروزي رسيده، بايد در حفظ و نگهداري آن كوشيد، زيرا اگر ما بي تفاوت باشيم، باز بيگانگان بر ما مسلط خواهند شد؛ ما بايد از سرور شهيدان حضرت حسين بن علي(عليه السلام) درس بگيريم كه به خاطر به پا داشتن نماز، زكات، امر به معروف و نهي از منكر قيام كرد و شهادت خويش و يارانش و اسير شدن اولاد و فرزندانش را بر زير بار ظلم رفتن ترجيح داد- كه به راستي درس بزرگي به ما آموخت و [به راستي] امام حسين(عليه السلام) چراغ هدايت و كشتي نجات است – پس پيرو راه امام حسين(عليه السلام) باشيم تا در آخرت سرافراز و سربلند گرديم و در روز قيامت در محضر خداوند و ائمه ي اطهار(سلام الله عليهم) و شهدا شرمنده نباشيم.

بهار 1360

برگهايي زرين از تقويم زندگي بسيجي شهيد «احمد عربپور»

(خاطرات)

«اذان گوي خوش صدا»[4]

نُه ساله بود كه به پشت بام مي رفت و اذان مي گفت، صداي زيبايي داشت. خانم خياطي بود كه در همسايگي ما زندگي مي كرد. او كه آواي دل نشين اذان را از حنجره ي احمد شنيده بود و از صدايش خوشش آمده بود براي او پالتوي كوچكي دوخته بود تا او را به اذان گفتن تشويق كند.

احمد هميشه به ما خواندن قرآن را توصيه مي كرد. او قرآن را جلوي ما باز مي كرد و مي گفت: شما بخوانيد من اشكالهايتان را مي گيرم.

خودش زماني كه شش ساله بود به مكتب رفته و خواندن قرآن را آموخته بود.

«كمك به پيرمرد فقير»[5]

احمد در كرمان، درس مي خواند يك روز كه به خانوك آمده بود، قبل از رفتن به كرمان گفت: بابا! من بعضي شبها دير به خانه مي آيم و چون نانوايي بسته است، نمي توانم نان بگيرم. مقداري آرد به من بدهيد تا هر وقت دير آمدم و نان نداشتم خودم خمير كنم و نان بپزم.

مقداري آرد به او دادم، روانه ي كرمان شد. بعد از مدتي كه به خانوك آمده بود به او گفتم: اگر آردهايت را تمام كرده اي بگو تا دوباره به تو بدهم.

گفت: بله، تمام شدند؛ اما خودم از آنها استفاده نكردم.

گفتم: پس چه كارشان كردي؟!!

گفت: يك روز دَمِ غروب براي گرفتن نان به نانوايي رفته بودم. پيرمرد فقيري كنار نانوايي ايستاده بود و نان مي خواست و چون پول نداشت به او نان نمي دادند.

گرسنگي آن قدر به او فشار آورده بود كه مي گفت: نانهاي دو ريزتان را به من بدهيد تا امشب را به صبح برسانم.

كسي به او توجه نكرد. پيرمرد در حالي كه اشك مي ريخت، رفت من هم دنبال سرش راه افتادم و او را تا خانه اش تعقيب كردم. وقتي پيرمرد به خانه اش رفت، من هم به خانه رفتم خمير كردم و چند نان فتير پختم. نانها را برداشتم و به خانه ي پيرمرد بردم. دَرِ خانه اش را به صدا درآوردم. او دَر را به رويم باز كرد، نانها را به او دادم. پيرمرد اصرار مي كرد تا بداند من چه كسي هستم، اما من خودم را معرفي نكردم.

گفتم: كار خوبي كردي پسرم! اگر جاي ديگري هم كسي از تو كمك خواست یاریش كن و مشكلش را برطرف کن.

«خدمت به ديگران»[6]

گاهي وقتها لباس تازه اي مي خريد. بعد از چند روز كه با او روبرو مي شديم در كمال تعجب مي ديديم كه لباسي كهنه بر تن دارد؛ در حالي كه چند روز پيش لباس نو خريده بود. هر وقت به او مي گفتيم: لباسي را كه تازه خريده بودي چه كار كردي؟

در جوابمان مي گفت: آن لباس را با دوستم عوض كردم؛ چون رنگش به من نمي آمد. مي دانستيم كه لباس را به كسي كه نياز داشته بخشيده و به ما اين گونه مي گويد. بارها شاهد اين كارش بوديم. تا لحظه ي شهادت لباس نو بر تن نكرد.

پدرم در كرمان خانه اي داشت كه احمد براي خواندن درس در آن ساكن بود. بچه هايي كه براي ادامه ي تحصيل از خانوك به كرمان مي رفتند و جايي براي سكونت نداشتند و از نظر مالي در مضيقه بودند و توانايي اجاره كردن جايي براي ماندن را نداشتند نزد احمد مي ماندند. خودش به آنها پيشنهاد مي داد كه نزدش بمانند. حتي كليد خانه را به آنها داده بود كه دچار مشكل نشوند و راحت باشند. تمام عمر با بركت اما كوتاه او صرف خدمت به ديگران شد.

«يك شب در ساواك»[7]

در بحبوحه ي پيروزي انقلاب با احمد و جمعي از دوستان براي انجام كاري روانه ي بندر عباس شديم. در بين راه راننده ي اتوبوس نوار ترانه را روشن كرد. به محض روشن شدن نوار احمد از جايش بلند شد و اعتراض كرد. راننده زير بار نرفت و نوار را خاموش نكرد احمد سر حرفش ماند و آن قدر اعتراض كرد كه راننده مجبور شد نوار را خاموش كند.

وسط راه براي صرف غذا كنار يك كافه پياده شديم. كافه دار هم نوار ترانه روشن كرده بود، احمد آنجا هم به كافه دار اعتراض كرد و از او خواست تا نوار ترانه را خاموش كند؛ اما او زير بار نرفت و با احمد درگير شد، احمد هم مغازه اش را به هم ريخت و او مجبور شد نوار را خاموش كند.

يكي از مأموران ساواك كه داخل ماشين بود، تمام كارهاي ما را زير نظر داشت زماني كه به بندرعباس رسيديم، همه ي آنچه را كه اتفاق افتاده بود، گزارش داده بود. آنجا ما را دستگير كردند و به شهرباني بردند. وقتي كه در بازجويي ها چيزي دستگيرشان نشد بعد از يك شبانه روز ما را آزاد كردند.

«تب انقلاب»[8]

در بحبوحه ي سرنگوني رژيم پهلوي، زماني كه تب انقلاب بيشتر مردم را فرا گرفته بود، احمد بعضي از شبها دير به خانه مي آمد. وقتي به او مي گفتم: تا اين ساعت كجا بودي؟ زمانه ي بدي شده، بايد مواظب باشي.

در جوابم مي گفت: مادر جان! نگران نباش به زودي مي فهمي كجا مي روم و چه مي كنم!!!

طولي نكشيد كه فهميدم با دوستانش شبانه اعلاميه هاي امام (ره) را پخش مي كردند و بعضي از مراكز فساد و مشروب فروشي را در كرمان به آتش مي كشيدند.

«ما سربازان اماميم»[9]

براي دومين بار عازم جبهه بود. به او گفتم: خواهر و برادرهايت كوچكند، من هم دست تنهايم؛ بمان و به من كمك كن.

گفت: چشم، من نمي روم فقط شما به اين سؤالم جواب بدهيد. پدر جان! آن زمان كه شاه به امام گفت: سربازانت كجايند؟ و امام گفت: سربازان من در گهواره اند، مگر ما آن زمان طفلي شيرخواره نبوديم؟

گفتم: بله، شما آن زمان طفلي شيرخواره بيشتر نبوديد.

گفت: پدرم! ما حالا شيرمان را خورده ايم و بزرگ شده ايم، ما سربازان اماميم و مي خواهيم به جبهه برويم.

باز هم به رفتنش رضايت ندادم. وقتي كه ديد من قانع نشدم، گفت: پدر جان! شما حاضري يك كار را انجام دهي؟

گفتم: چه كاري؟

گفت: تصور كن، قيامت شده، همه از قبرها بيرون آمده اند و آماده ي حسابرسي شده اند. آنجا خانواده ي شهدا هم هستند، يكي از آنها مي گويد: من يك فرزند براي اسلام داده ام و يكي ديگر مي گويد، من دو فرزند داده ام. آن وقت شما چه مي گويي؟ مي گويي من جلويش را گرفتم و اجازه ندادم به جبهه برود؟!

ديگر حرفي براي گفتن نداشتم. به او گفتم: برو بابا! دست خدا به همراهت.

«نمي توانم اينجا بمانم!»[10]

احمد به مرخصي آمده بود، مراسم روضه خواني داشتيم و او كمك حالمان بود. پدرش مي خواست گوسفندي را ذبح كند، احمد هم به كمكش رفت. زماني كه سر گوسفند را بريدند، او با ديدن صحنه ي دست و پا زدن حيوان خيلي ناراحت شد، عقب رفت و گوشه اي نشست. كنارش رفتم و به او گفتم: چي شد؟ چرا يك دفعه ناراحت شدي؟

در حالي که سعي مي كرد بغضش را پنهان كند، گفت ياد لحظه ي تيرخوردن و جان دادن بچه ها در جبهه افتادم، آنها آنجا به كمك احتياج دارند، آن وقت من اينجا هستم. مادر جان! من نمي توانم اينجا بمانم بايد بروم.

طولي نكشيد كه ساكش را بست و عازم جبهه شد.

«من، عاشقم»[11]

آخرين باري كه به مرخصي آمده بود، هنگام رفتن به من گفت: مادر! من عاشقم.

اين حرفش برايم تازگي داشت. گفتم: احمد جان! تو مدتهاست كه نامزد داري تاكنون چنين حرفي نزدي. شايد عاشق فرد ديگري غير از نامزدت شده اي؛ همين طور است؟ در حالي كه چشمانش پر از اشك شده بود، گفت: بله، من عاشق خدا هستم.

«نامه ام را امضا كنيد!»[12]

قبل از شهادتش يك شب خواب ديدم امام زمان(عجل الله تعالي فرجه) به تكيه ي امام حسين(عليه السلام) خانوك آمده بودند. همه ي مردم جمع شده بودند و برگه اي در دست داشتند تا آقا آن را امضا كند. در همين حين كه مردم از سر و كول هم بالا مي رفتند تا برگه هايشان زودتر امضا شود، اعلام كردند: الان برويد و فردا براي امضا كردن نامه هايتان بياييد.

جمعيت در حال پراكنده شدن بود. من گوشه اي ايستاده بودم. آقا كه بين دو نفر نشسته بودند، رو به من كردند و گفتند: شما چه مي خواهيد؟

گفتم: آقا جان! اگر ممكن است نامه من را همين امروز امضا كنيد؛ من فردا نمي توانم به اينجا بيايم.

آقا به قسمت بالاي تكيه اشاره كرد و گفت: برو آنجا نامه ات را امضا كن.

به آنجا رفتم آقاي بزرگواري نشسته بودند، دو مأمور نامه ها را نزد ايشان مي بردند و بعد از امضا كردن مي آوردند. برگه را از دست من گرفتند و بردند. وقتي آن را آوردند امضا شده بود.

از خواب كه بيدار شدم، نمي دانستم تعبير خوابم چيست؛ تا اين كه با شهادت احمد تعبير خواب آشكار شد.

«سند شهادت»[13]

چند شب قبل از شهادتش خواب ديدم امام خميني (ره) به تكيه ي امام حسين عليه السلام خانوك آمدند. من به آنجا رفتم، امام روي يك صندلي كنار آبدارخانه نشسته بودند. در حال رد شدن از كنار ايشان بودم كه با دست به من اشاره كردند و مرا به سمت خودشان خواندند.

باور نمي كردم كه ايشان به من نظر كردند، براي اينكه مطمئن شوم گفتم: آقا! با من كار داريد؟!

ايشان فرمودند: بله.

جلو رفتم، مرا در آغوش گرفتند و بوسيدند. آنگاه دفتري را جلويم گذاشتند، آن را باز كردند و گفتند: گوشه اين دفتر بنويس.

گفتم: آقا جان! من سواد ندارم.

گفتند: امضا كن.

گفتم: امضا كردن را هم ياد ندارم.

گفتند: اشكالي ندارد انگشت بزن.

من گوشه دفتر را انگشت زدم.

از خواب كه بيدار شدم به يقين رسيدم احمدم به شهادت مي رسد؛ چرا كه خودم پاي سند شهادتش را انگشت زده بودم.

«دعا كن لحظه ي شهادت، تنها باشم!»[14]

دوستي مي گفت: درگير عمليات بوديم چيزي به ساعت چهار صبح نمانده بود. احمد تازه از كار انتقال مجروحين و شهدا فارغ شده بود. قصد داشت استراحت كند كه خبر رسيد: بچه ها در محاصره ي دشمن قرار گرفته اند و مهمات ندارند چه كسي حاضر است مهمات را به خط برساند؟

احمد گفت: من اين كار را انجام مي دهم.

به او گفتيم: تو تازه از راه رسيده اي خسته اي احتياج به استراحت داري.

گفت: اگر من نبرم، ديگران هم اين كار را انجام ندهند، ما خيلي زود شكست مي خوريم.

او با ماشين مهمات روانه ي خط شد. ساعت چهار صبح بود كه مأموريتش را به پايان رساند. هنگام بازگشت گلوله ي خمپاره به عقب ماشين اصابت كرد. وقتي خودمان را به او رسانديم ماشين هنوز روشن بود و او جامه ي سرخ شهادت را به تن كرده بود.

هميشه مي گفت: مادر! دعا كن لحظه ي شهادت تنها باشم و كسي همراهم نباشد تا مديون ديگران نشوم.

او به آرزويش رسيد و لحظه ي شهادت تنها بود.

«اولين تماس دريافتي»[15]

مخابرات خانوك تازه راه افتاده بود. زماني كه براي اولين بار گوشي مخابرات زنگ خورد و آن را جواب دادند، خبر شهادت احمد مخابره شد.

در حقيقت مخابرات با خبر شهادت او كه اولين تماس دريافتي بود افتتاح شد.

«كارتان را درست كردم»[16]

با چند نفر شريك شديم و پول روي هم گذاشتيم تا چاهي حفر كنيم و از آبش براي كشاورزي استفاده كنيم. من، مسئول اين كار شدم. مقدمات كار فراهم شد و چاه حفر شد. زماني كه اداره ي آب موضوع را فهميد، چون مجوز نداشتيم، تصميم به پُر كردن چاه گرفتند.

خوب به خاطر دارم كه يك روز صبح زود به سمت اداره ي آب راه افتادم به اميد آنكه فرجي شود. ساعت هشت صبح بود كه به آنجا رسيدم. وقتي كه فهميدم تصميمشان براي پُر كردن چاه جدّي است، دست به دامان احمد شدم و خطاب به او گفتم: احمد جان! من را درياب. مردم به من، اعتماد كردند و پولشان را در اختيارم گذاشتند که چاه حفر شود تا از آبش براي كشاورزي استفاده كنند. اگر چاه را پُر كنند، جواب مردم را چي بدهم؟

هنوز در حال درد دل كردن با احمد بودم كه مسئولان اداره ي آب گفتند: فعلاً از پُر كردن چاه منصرف شده اند.

با خوشحالي به خانه رفتم. مادر احمد به من گفت: چه خبر؟ چه كار كرديد؟

گفتم: قرار بود ساعت هشت براي پُر كردن چاه راه بيفتند كه منصرف شدند.

گفت: دقيقاً ساعت هشت بود كه از اين كار منصرف شدند؟

گفتم: بله، چطور؟

گفت: احمد ساعت هشت نزدم آمد و گفت: به بابا بگو غصه نخور من كارتان را درست كردم.

«شوق حضور»[17]

سال 1387 بود كه مادرم به بيماري سختي مبتلا شد؛ به گونه اي كه نمي توانست از جايش بلند شود. همه به شدت نگرانش بوديم. تشخيص دكتر بعد از عكس برداري و آزمايش تومور مغزي اي بود كه نزديك عصبهاي تنفسي قرار داشت. باید خيلي زود عمل مي شد؛ عملي كه نزديك به هفت ساعت طول مي كشيد. شوك بزرگي به ما وارد شده بود، آنچه را كه شنيده بوديم، باور نمي كرديم و يا بهتر بگويم؛ نمي خواستيم باور كنيم. وقتي كه دكتر گفت، احتمال دارد مادر شما از زير عمل بيرون نيايد، فكر عمل را از سرمان بيرون كرديم.

بعد از شش ماه حال مادر بدتر شد. بعد از عكس برداري و آزمايش معلوم شده كه تومور خيلي پيشرفت كرده و مادر بايد حتماً عمل شود. روانه ي يزد شديم تا به دكترهاي آنجا هم مراجعه كنيم. چند روزي آنجا بوديم، بعد از عكس برداري و آزمايش دكتر گفت: عمل بايد خيلي سريع انجام شود؛ چون تومور خيلي پيشرفت كرده هر لحظه احتمال دارد بيمار دچار تشنج و به دنبال آن فلج شود.

با نا اميدي از يزد برگشتيم و مادر را كرمان نزد دكتر برديم، تشخيص اين شد كه يك لحظه را هم نبايد از دست داد و عمل بايد خيلي زود انجام گيرد. مادر را در بيمارستان باهنر كرمان بستري كرديم. هرگز از خاطرم نمي رود صبح روز شنبه اي را كه مادر آماده شد تا به اتاق عمل برود – پرستارها لباسهايش را عوض كردند، قسمتي از سرش را تراشيدند و او را به سمت اتاق عمل بردند- تا پشت در مشايعتش كردم، او را داخل بردند و من بيرون ماندم تا لحظات سخت انتظار را سپري كنم، لحظاتي كه به كندي مي گذشتند. بعد از نيم ساعت ناگهان دلهره ي عجيبي مثل آتش به جانم ريخت با خود گفتم: چرا اين اتفاق افتاد؟ كاش مادر را براي عمل نياورده بودم كاش كار به اينجا نرسيده بود.

از همه جا نا اميد شده بودم خطاب به احمد گفتم: داداش! كمك كن مادر از اين اتاق سالم بيرون بيايد كمك كن …

پانزده دقيقه ي بعد دَرِ اتاق عمل باز شد و يك نفر گفت: همراه مريض بيايد داخل. سرآسيمه داخل اتاق عمل رفتم. تيم پزشكی لباس پوشيده بودند و آماده ي عمل بودند، دكتر به من گفت: عارضه خيلي شديد است، قبل از آنكه عمل را شروع كنيم بايد يك رضايت نامه ي ديگر را هم امضا كنيد، ما به اميد خدا اين عمل را انجام مي دهيم؛ چون خودمان خيلي اميدوار نيستيم كه عمل موفقيت آميز باشد. شما اگر بخواهيد مي توانيد به جاي عمل پرتو در ماني انجام دهيد.

با اين حرف انگار روزنه اي جديد رو به اميد در دلم باز شد، گفتم: اگر چنين چيزي ممكن است ما ترجيح مي دهيم عمل نكنيم به هر حال پرتو درماني بهتر از عمل است اين كار را انجام مي دهيم، اگر نتيجه نگرفتيم براي عمل اقدام مي كنيم.

مادر را از اتاق بيرون آوردند، داخل راهرو به او گفتم: مادر جان! چي شد؟ چه اتفاقي افتاد كه عملت نكردند؟!

چيزي نگفت: مي دانستم كه با احمد در ارتباط است. اصرار كردم بالاخره لب باز كرد و گفت: يك نفر آمد بالاي سرم.

گفتم: مادر جان! موضوع را به من بگو تا خيلي زود شما را از بيمارستان بيرون ببرم.

گفت: كسي كه مي بايست بيايد آمد.

با اصرار گفتم: بگو چي شده؟ خواهش مي كنم بگو.

گفت: زماني كه داشتند مرا به اتاق عمل مي بردند، داخل همين راهرو احمد، همراهم شد، او به من گفت: مادر! چرا اين قدر ناراحتي؟

گفتم: احمد جان! مي خواهند مرا عمل كنند من خوب بشو نيستم.

گفت: نه مادرم! تو عمل نمي شوي ناراحت نباش خوب مي شوي.

در حالي كه چشمانم از شوق حضور احمد لبريز اشك بود لباسهاي مادر را عوض كردم و او را به خانه آوردم. تا به امروز پنج سال از اين ماجرا مي گذرد و در اين مدت مادر نه عمل كرده و نه پرتو درماني انجام داده و به لطف خدا هيچ اتفاقي نيفتاده است.

«بگو سَربندش را درست ببندد!»[18]

روز عاشورا بود. چند سال از شهادت احمد گذشته بود، مردم در تكيه جمع شده بودند. هيئت عباسي كفن پوشيده بودند و آماده ي عزاداري بودند. هر چه نگاه كردم پدر را در جمع آنها نديدم، از تكيه كه بيرون آمدم او را ديدم كه با پا دردي كه داشت به زحمت به سمت خانه مي رفت.

خودم را به او رساندم و گفتم: بابا! داري كجا مي روي؟ شما بايد الان در تكيه باشي.

گفت: كفنم را در خانه جا گذاشتم، مي روم تا آن را بياورم. امروز صبح هر چه گشتم پيدایش نكردم، معلوم نيست آن را كجا گذاشته ام.

گفتم: شما پا دردي همين جا بمان من مي روم آن را پيدا مي كنم و مي آورم.

به سمت خانه رفتم دَر را كه باز كردم، مادرم را ديدم كه وسط خانه ايستاده بود؛ در حالي كه كفن و سَربند پدر در دستش بود. او كه انگار منتظر كسي بود تا بيايد و آنها را ببرد، به محض ديدن من گفت: آمده اي دنبال كفن و سَر بند؟

با تعجب گفتم: بله شما از كجا مي داني؟!

در حالي كه آن را به دست من می داد، گفت: احمد اينجا بود او گفت: بابا امروز هر چه دنبال كفنش گشت آن را پيدا نكرد، كفني زير دكوري تلويزيون است آن را بردار عباس مي آيد تا آن را ببرد. كفن را به او بده و بگو از قول من به بابا بگويد، امسال سَربندش را درست ببندد!!!

منظور احمد را از اين حرفش نمي دانستيم؛ تا اين كه فيلم مراسم عاشوراي سال قبل را بازبيني كرديم و متوجه شديم پدرم سربندش را از روي چپ به پيشانيش بسته بود!!!

«احمد اينجا بود!»[19]

بعد از شهادتش در نظرم مُجسّم می شد و با من صحبت مي كرد. روز پنج شنبه بود خمير كرده بودم. قرار بود بچه هايم از كرمان بيايند تا با هم به گلزار برويم. تنور را آتش زدم و نانهايم را پختم. در حال پختن غذا بودم كه ياد احمد افتادم و گفتم: احمد جان! بچه ها امروز از كرمان به اينجا مي آيند كاش تو هم بودي.

در همين حين احمد جلويم ظاهر شد، به او گفتم: عزيزم! كجا بودي؟ بيا غذا بخور.

گفت: مادر جان! من به اتفاق بچه ها كرمان بودم. آنها در يك مغازه عصرانه خوردند من هم با آنها عصرانه خوردم.

گفتم: آنها الان كجايند؟

گفت: توي راهند تا بيست دقيقه ي ديگر مي رسند.

مشغول درد دل كردن با احمد بودم كه پسرم عباس از راه رسيد. به او گفتم: عباس جان! الان ساعت چند است؟

گفت: بيست دقيقه مانده تا ساعت پنج.

درست بيست دقيقه ي بعد، همان گونه كه احمد گفته بود، بچه ها از را رسيدند. دخترم گفت: مادر! ما امروز به محلي كه قبلاً با احمد مي رفتيم و چيزي مي خورديم رفتيم تا عصرانه بخوريم، اما ياد احمد افتاديم و عصرانه به دلمان نچسبيد.

گفتم: مي دانم دخترم!

با تعجب گفت: شما از كجا مي دانيد؟

گفتم: احمد اينجا بود او همه چيز را برايم تعريف كرد.

«هميشه با شمايم!!!»[20]

روز جمعه بود قرار بود جلسه ي دعاي ندبه در گلزار شهداي خانوك برگزار شود؛ جلسه ي دعا به نام و ياد عمو بود. خيلي دوست داشتم در اين مراسم شركت كنم، اما چون دعا صبح زود برگزار مي شد، پدرم با رفتن من موافق نبود. به او التماس كردم بالاخره در مقابل اصرارهاي بي امان من كوتاه آمد و مرا با خودش برد. بعد از پايان دعا به خانه ي پدربزرگم رفتيم. آنجا گفتم: بابا! من خيلي دوست دارم خواب عمو احمد را ببينم، براي اینکه او را در خواب ببینم بايد چه كار كنم؟

پدر گفت: قبل از خواب سوره ي توحيد را بخوان و صلوات بفرست و نيت كن تا خواب عمو را ببيني. گوشه اي نشستم و شروع كردم به صلوات فرستادن كم كم خوابم برد. در عالم خواب عمو را ديدم كه مرا صدا مي زد و مي گفت: زهرا بيا زهرا بيا.

او كنار دَرِ خانه ي پدربزگ ايستاده بود، نزدش رفتم و گفتم:عمو جان! با من كار داري؟

پارچه ي چادر زيبايي را به دستم داد و گفت: آن را نزد فلان خياط ببر و بگو برايت يك چادر بدوزد.

پارچه بوي عطر دل انگيزي مي داد. آن را نزد خياطي كه عمو گفت بردم. خياط هم كه مدهوش عطر دل انگيز چادر شده بود مي گفت: انگار بوي بهشت مي دهد.

چادر كه دوخته شد آن را پوشيدم و نزد عمو برگشتم. كت و شلوار زيبايي بر تن و ساكي در دست داشت؛ انگار قصد سفر داشت. جلو رفتم، صورتش را بوسيدم و از او تشكر كردم. زماني كه خداحافظي كرد تا برود به او گفتم: عمو جان! نرو، پيش ما بمان.

به زيبايي خنديد و گفت: من هميشه با شما و در كنار شما هستم اما شما من را نمي بينيد.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1]– در اصل وصيت: صميمانه و خالصانه پيروي از امام …

[2]– در اصل وصيت: تا آنچه در دل دارد خدا بيازمايد …

[3]– در اصل وصيت: خون من است براي دشمن …

[4]– راوي: فاطمه عربپور، خواهر شهيد

[5]– راوي: مختار عربپور، پدر شهيد

[6]– راوي: فاطمه عربپور، خواهر شهيد

[7]– راوي: اصغر اسدي، دوست و شوهر خواهر شهيد

[8]– راوي: زهرا عرب نژاد، مادر شهيد

[9]– راوي: مختار عربپور، پدر شهيد

[10]– راوي: زهرا عرب نژاد، مادر شهيد

[11]– راوي: زهرا عرب نژاد، مادر شهيد

[12]– راوي: زهرا عرب نژاد، مادر شهيد

[13]– راوي: مختار عربپور، پدر شهيد

[14]– راوي: زهرا عرب نژاد، مادر شهيد

[15]– راوي: حسين عربپور، برادر شهيد

[16]– راوي: مختار عربپور، پدر شهيد

[17]– راوي: حسين عربپور، برادر شهيد

[18]– راوي: عباس عربپور، برادر شهيد

[19]– راوي: زهرا عرب نژاد، مادر شهيد

[20]– راوي: زهرا عربپور، برادر زاده ي شهيد