وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید عبدالرضا اسدی فرزند علی اکبر

نام ونام خانوادگی : عبدالرضا اسدی

نام پدر: علی اکبر

تاریخ ومحل تولد: 1345/01/09 – خانوک

شغل:دانش آموز

تاریخ و محل شهادت: 1361/03/03 کوشک

سن هنگام شهادت:16 سال و 2 ماه

«شرح مختصری از شانزده بهار زندگی»

عبدالرضا پنجمین فرزند خانواده بود که در فروردین سال 45 در خانوک به دنیا آمد و در دامان مادری مهربان و تحت تربیت پدری که ذاکر اهل بیت وموذّن بود، پرورش یافت وی قبل از ورود به مدرسه، قرآن را در مکتب خانه، نزد خاله اش[1] آموخت. عبدالرضا دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش به پایان رساند و پا به مدرسه راهنمایی «تلاش»[2] گذاشت. ایشان در کنار برادرانش به پخش اعلامیه و نوارهای حضرت امام می پرداخت و در راهپیمایی ها شرکت میکرد تا انزجارش را نسبت به رژیم منفور پهلوی نشان دهد.

عبدالرضا با صوتی دلنشین، قران را تلاوت می کرد و مانند پدرش اذان می گفت ومکبّر نماز جماعت بود. به دلیل علاقه اش به رشته الکترونیک در هنگام فراغت به تعمیر وسایل برقی می پرداخت.

او بعد از پیروزی انقلاب و آغاز جنگ در کلاس های آموزشی و اسلحه شناسی که از طرف سپاه و بسیج، برگزار می شد، شرکت می نمود. عشق و علاقه به جهاد و شهادت، او را که دانش آموز سال سوم راهنمایی بود، از پشت میز درس به پادگان قدس کرمان[3] کشاند، وی بعد از گذراندن یک دوره آموزشی، عازم جبهه شد و در اولین حضورش به منطقه دشت عباس، قدم گذاشت و بعد از عملیات فتح المبین، در خط پدافندی آنجا مستقر گشت. بعد از مدتی در دومین اعزامش در عملیاتی که منجر به آزاد سازی بستان شد، شرکت کرد.

سومین و آخرین حضورش در جبهه به عنوان کمک آرپی چی زن در مرحله مقدماتی عملیات بیت المقدس به منظور آزاد سازی خرمشهر بود. سرانجام در سوم خرداد سال 61 بر اثر انفجار مین ،جام شهادت را سر کشید وپیکر مطهرش بعد از تشییع در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد .بعد ها دو برادر بزرگترش یعنی «حسن اسدی» با شهادت در سال  62 و «حسین اسدی» با شهادت در سال 88 در جوار او آرام گرفتند.

سلام شهیدان راه خدا بر آنها باد.

«فرازی از وصیت نامه»

هر کس که مرا طلب کند،مرا می یابد و آنکس که مرا یافت،مرا می شناسد و آنکس که مرا شناخت عاشقم می شود و کسی که عاشقم شد، عاشقش می شوم و آن کس که من، عاشقش شوم، او را می کشم و آن کس را که کشتم، خونبهایش خودم هستم(حدیث قدسی).

الان که قلم را روی کاغذ برای نوشتن وصیت نامه گذاشته ام،تا چند ساعت دیگر، عملیات رزمندگان اسلام، آغاز خواهد شد، خدا را شکر می کنم که سعادت شرکت در این عملیات را به من داده،امیدوارم که به آرزوی دیرینه خود که همیشه ودر همه حال از خدا می خواستم، برسم. ان شاالله

این بار، بار سوم است که خداوند، سعادت آمدن به جبهه را نصیبم کرده،ولی تا به حال شهادت نصیبم نشده.این دفعه احتمال اینکه شهید بشوم،هست. اگر به خواست خدا(ان شاالله) سعادت شهادت را داشته باشم وشهید شوم.

وصیتی که به شما امت شهید پرور همیشه در صحنه دارم،این است که از خدا و اسلام، دست برندارید واز رهبر عزیزمان،امام خمینی دست برندارید،نگذارید امام، تنها بماند، از روحانیت، پشتیبانی کنید و آنهارا هم محافظت کنید؛ یقین است که همین روحانیون بودند که ما را از گمراهی، نجات دادند، پس پشتیبان ولایت فقیه باشید و در صدد این باشید که انقلابمان را به جهان،صادر کنیم تا همه مستضعفان از چنگال چپاولگران، آزاد شوند جبهه را تقویت کنید که پیروزی، نزدیک است و من این نوید را به شما می دهم که به زودی، راه کربلا باز خواهد شد و ان شاالله قدس عزیز، آزاد خواهد شد…

مادر عزیزم! اگر که شهید شدم برایم گریه نکنید وخوشحال باشید که فرزندتان به فساد و گمراهی، کشانده نشده ؛ بلکه با ایمان و وجدانی روشن، جز اسلام، هیچ چیز را قبول نکرده، اگر شهید شدم، نمرده ام که بخواهید ناراحت شوید، بلکه تا به حال مرده بودم و حالا با شهادتم زنده شدم.

من یک امانتی در دست شما بیش نبودم و شما باید شاد باشید که توانستید امانت خداوند را صحیح و سالم به دست خدا برگردانید، من کسی نبودم که شما برایم گریه کنید، چون من نمی توانستم برای جامعه، مفید باشم ولی شاید شهادتم و چند قطره خونم، آبی باشد در پای درخت پُر میوه اسلام.

پدر عزیزم! مرا ببخشید که نتوانستم حق شما را ادا کنم ودر مورد شهادتم گریه نکنید، درست است که داغ فرزند، مشکل است، ولی باید صبر کرد، که خداوند، صابرین را دوست دارد.

شما خواهران هم در پشت جبهه می توانید برای خدا کار کنید،شما پشت جبهه را تقویت کنید، با دشمنان بجنگید و حجاب خود را رعایت کنید که حجاب شما کوبنده تر از خون من است.

ای برادر کارگرو زحمتکشم ! شما در سنگر کارخانه، با حاضر شدن در سر کار می توانی چرخ مملکت را به راه بیندازی، شما با دیگر همکارانتان متحد شوید و با کاربیشتر،مشت محکمتری به دهان دشمنان اسلام بزنید که خدا به شما عوض دهد.

ای برادر محصلم و همشاگردیهایم ! شما با درس خواندن می توانید با ابرقدرتها بجنگید و در داخل، مشت محکمی به دهان کسانی بزنید که در مدرسه، ایجاد نفاق می کنند[4] و می خواهند مدرسه را به آشوب بکشند.

شما دو برادر پاسدارم[5]، با پاسداری از دین اسلام، قران و امام، حق خود را به انقلاب و اسلام ادا کنید، اگر یکی از همسنگران شما شهید شد، فوراً سنگرش را پُر کنید و نگذارید دشمن،جلوتر بیاید.

برگهایی زرین از تقویم زندگی دانش آموز شهید، عبدالرضا اسدی

(خاطرات)

«به امید زیارت»[6]

وقتی که رضا را حامله بودم،با خدا عهد کردم که اگر فرزندم پسر بود، اسمش را رضا بگذارم، به امید آنکه خدا زیارت امام رضا (علیه السلام )را نصیبم کند.

به دنیا که آمد، اسمش را عبدالرضا گذاشتم. چهار ماهه بود که امام رضا (علیه السلام) مرا طلبید و به زیارتش رفتم.

بزرگ که شد، احترام خاصی برای من و پدرش قائل بود،هر وقت وارد خانه می شدیم، جلوی پای ما بلند می شد ودستمان را می بوسید.

«تغذیه با عشق به اهل بیت»[7]

هر گاه بچه شیرخواره ای داشتم،او را با خودم به مجالس روضه امام حسین (علیه السلام) می بردم،زمانی که به یاد مصائب این امام بزرگ،اشک می ریختم، سینه ام را در دهان بچه ام می گذاشتم تا شیرم با اشکی که برای امام حسین (علیه السلام) می ریختم،مخلوط شود و فرزندم با عشق به اهل بیت تغذیه شود.

همیشه در مجالس روضه با حسرت می گفتم: خدایا! ای کاش فرزندانم روز عاشورا در کربلا بودند وامام حسین (علیه السلام) را یاری می کردند.

عبدالرضا هم مثل دیگر فرزندانم با این ای کاشها بزرگ شد و جانش را فدای اسلام کرد.

«چرا دروغ؟!!»[8]

هنوز به سن تکلیف نرسیده بود ؛ اما پایبند به نماز خواندن بود. به خاطر دارم که آن زمان، نفت ومواد سوختی در دسترس مردم نبود، یک روز من و او برای جمع آوری هیزم به بیابان رفتیم. وقتی برگشتیم هیزم ها را داخل خانه گذاشتیم و برای بازی کردن به کوچه رفتیم، بعد از چند لحظه خسته و کوفته،راهی خانه شدیم، در بین راه به او گفتم: رضا! اگر مادر پرسید نماز خوانده اید یا نه ؟ بگو خوانده ایم.خسته ام، نمی توانم نماز بخوانم

به محض اینکه پایمان را به خانه گذاشتیم، مادر گفت: بچه ها! نمازتان را خوانده اید؟

رضا گفت: نه،الان می خوانیم.

از دستش عصبانی شدم، مثلا قرار بود بگوید نماز خوانده ایم، وقتی به او اعتراض کردم گفت: چرا دروغ!!؟ درست است که نماز بر ما واجب نیست ولی چرا دروغ بگوییم!!!

«پدرم دارد اذان می گوید…»[9]

روزهای خوش کودکی را در کنار هم سپری کردیم،عبدالرضا بر خلاف سن کمش،اهل نماز بود.

به خاطر دارم هر وقت در کوچه های خانوک، مشغول بازی می شدیم، به محض بلند شدن صدای اذان، دست از بازی می کشید و می گفت: بچه ها! پدرم دارد اذان می گوید، بیایید به مسجد برویم و نمازمان را بخوانیم.

با هم وضو می گرفتیم و برای ادای نماز روانه مسجد می شدیم.

«دفاع از حق برادر»[10]

هر دو دانش آموز دبستان علوی خانوک بودیم، او دو سال از من، بزرگتر بود یک روز یکی از بچه ها بی نظمی کرده بود،معلم هم به اشتباه مرا جای او دعوا کرد. خیلی ناراحت شدم،اما نتوانستم از حق خودم دفاع کنم.

زنگ تفریح که به صدا در آمد، نزد رضا رفتم وجریان را برایش تعریف کردم.

او گفت: ناراحت باش، بیا نزد معلمت برویم و بگوییم اشتباه کرده.

با هم نزد معلم رفتیم. رضا گفت: آقا! من برادرم را به خوبی می شناسم، بچه بی نظمی نیست،شما یا باید جستجو کنید و فردی را که بی نظمی کرده تنبیه کنید و یا به گونه ای از برادرم دلجویی کنید.

آقا معلم که از حرف زدن رضا خوشش آمده بود، دستی به شانه اش زد وگفت: خیلی خوب است که هوای برادرت را داری و از حقش دفاع می کنی.

بعد از چند روز،آقا معلم به منظور دلجویی کردن از ما دو تا بلوز خرید و به من و رضا هدیه داد.

«هوش سرشار»[11]

در بحبوحه پیروزی انقلاب، یک روز، حسن[12] به ما گفت: طرفداران شاه می خواهند به خانوک بیایند و مردم را بزنند، بیایید کوکتل مولوتف بسازیم و با آنها مقابله کنیم.

رضا گفت: باشه، حالا چه جوری باید بسازیم؟

حسن گفت:تا حالا درست نکرده ام، فقط شنیده ام، که آنها را با بنزین درست میکنند.

رضا که هوش سرشاری داشت و آن زمان، دوازده سال،بیشتر نداشت، گفت: بنزین،خیلی زود می پَرد. بهتر است مقداری گازوئیل یا روغن را با بنزین مخلوط کنیم.

ما هم طبق گفته رضا عمل کردیم و کوکتل مولوتف را ساختیم .وقتی امتحانش کردیم، خیلی خوب، جواب داد، با تمام وجود،آماده بودیم تا با آنچه که ساخته بودیم از طرفداران شاه پذیرایی کنیم اما آنها که از آمادگی مردم، باخبر شده بودند ترسیدند و پا به خانوک نگذاشتند.

«جنگ با قلاب سنگ»[13]

یک روز به منظور شرکت در تظاهرات، به اسلام آباد رفتیم، رضا تعدادی قلاب سنگ، ساخته بود. به آنجا که رسیدیم،به هر یک از ما قلاب سنگی داد و گفت: اگر ماموران، تیراندازی کردند ما هم با قلاب سنگ، آنها را می زنیم.

در همین حین از داخل پاسگاه، چند تیر هوایی، شلیک شد. رضا به محض شنیدن صدای تیر، جلو رفت، قلاب سنگش را محکم در دست گرفت و فریاد زد: بچه ها بیایید…

ما جلو رفتیم و کنارش ایستادیم، سنگ در قلابها گذاشتیم و با صدور فرمان حمله از سمت رضا،سنگها را به سمت پاسگاه شلیک کردیم، سنگها مستقیم به شیشه های پاسگاه خوردند و رئیس پاسگاه و سربازها بیرون آمدند و پا به فرار گذاشتند.

«عاری از مهر»[14]

روزی که جریان مسجد جامع کرمان را شنید، خونش به جوش آمد و به شدت، ناراحت شد،به خاطر دارم که به برادرم حسن می گفت: تو از ما بزرگتری،برو به مردم بگو آماده شوند تا با هم به کرمان برویم و کولیها را در محله شان بزنیم، چرا آنها مسجد جامع را به آتش کشیدند!؟

آن قدر از این موضوع ناراحت بود که یک روز،اره ای برداشت و به باغ رفت، شاخه های خشک درختان را برید، تعداد زیادی،چُماق آماده کرد، همه آنها را سوراخ کرد وبا طناب،دسته ای برایشان درست کرد، به هر کدام از ما یک چماق داد وگفت: اگر قرار است آنها بزنند،ما هم می زنیم،ما از شاه و ارتشش نمی ترسیم، بابا همیشه از قول پدرش می گوید به شاه نباید گفت «آریا مهر»؛ بلکه باید گفت «عاری از مهر» به راستی که شاه و ارتشش «عاری از مهر» هستند که اینگونه وحشیانه به مردم، حمله می کنند.

«حلالت کردم»[15]

یک روز، گرم شوخی کردن با هم بودیم که ناخودآگاه دستش به صورتم خورد و نوک انگشتش یک خراش کوچک روی پوست صورتم ایجاد کرد.

به قصد شوخی گفتم: چه کار کردی؟ صورتم زخم شد، باید دیه اش را بدهی، و گرنه از تو راضی نخواهم شد.

اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: مرا ببخش حالا دیه اش چقدر می شود؟

با شیطنت گفتم: یک مثقال طلا!!!

قیافه مظلومی به خود گرفت و گفت: من یک مثقال طلا از کجا بیاورم، راه دیگری ندارد؟

گفتم: نه

تا شب ناراحت بود ودائم به من می گفت: حلالم کن، عمدی نبود

وقتی دیدم خیلی ناراحت است،گفتم: داداش! شوخی کردم، این خراش کوچک، هیچ دیه ای ندارد من از دست تو ناراحت نیستم،حلالت کردم.

با خوشحالی خندید و گفت: خدا راو شکر، من دوست دارم در راه خدا شهید شوم،نمی خواهم کسی از دستم برنجد و لیاقت شهادت را از دست بدهم.

«کسب اجازه از محضر پدر»[16]

چهارده ساله بود که تصمیم گرفت به جبهه برود، روزی که برای کسب اجازه آمد، پدرش به او گفت:تو هنوز بچه ای، سنت کم است.

رضا گفت: درست است که سنم کم است؛اما قیافه و هیکلم که خوب است،تیراندازی هم یاد دارم، یعنی یک گونی خاک هم نمی توانم برای سنگر سازی جابه جا کنم تا رزمنده ای درپناهش سنگر بگیرد و بجنگد؟!

پدرش گفت: اگر نظرت این است و تصمیم خودت را گرفته ای برو.

او کسب اجازه کرد و برای ثبت نام رفت، ابتدا با ثبت نامش موافقت نکردند ؛اما بالاخره در مقابل اشکهای بی امانش کوتاه آمدند و ثبت نامش کردند، او بعد از گذراندن یک دوره آموزشی در پادگان قدس کرمان،عازم جبهه شد، وقتی که به مرخصی آمد،خیلی عوض شده بود، انگار طی این مدت، به اندازه چند سال، بزرگتر شده بود.

«حساسیت نسبت به بیت المال»[17]

بعد از گذراندن دوره آموزشی در کرمان،راهی جبهه شدیم ودر پادگان دوکوهه مستقر گشتیم، آنجا به هر نفر،دو دست لباس می دادند.

عبدالرضا که نسبت به بیت المال،خیلی حساس بود، یک دست از لباسها را پس داد و گفت: همین یک دست،برای من کافیست، هر وقت،خراب و یا پاره شد، می آیم ویک دست دیگر می گیرم.

«جنگ، مهمتر از همه امور»[18]

دانش آموز سال سوم راهنمایی بود که تصمیم گرفت به جبهه برود، پدر به او گفت: بهتر است درست را بخوانی.

در جواب پدر گفت: می خواهم به دانشگاه انسان سازی جبهه بروم ؛چون امام فرمودند: در حال حاضر، دفاع از کشور و شرکت در جنگ،مهمتر از همه اموراست.

در اولین حضورش پا به منطقه دشت عباس گذاشت،وقتی که به مرخصی آمد،پدر به او گفت: بالاخره به آرزویت رسیدی و به جبهه رفتی؛ حالا بهتر است درست را ادامه بدهی.

گفت: پدر! درحال حاضر،درس نمی خوانم؛ چون جنگ، مهمتر است.ما باید تا پایان جنگ در جبهه حضور داشته باشیم و یا شهید شویم.

«اگر دین اسلام نباشد…»[19]

عازم جبهه بود،یکی از دوستانش به او گفت: به جای جبهه رفتن بیا درست را بخوان .

رضا در جواب دوستش گفت: با این اوضاعی که پیش آمده دشمن، قصد دارد دین اسلام را ریشه کن کند، آن وقت تو می گویی بیا درست را بخوان!!!

اگر دین اسلام نباشد،درس خواندن ما هیچ فایده ای ندارد.

«مگر مسلمان نیستید!!!»[20]

هر وقت می دید عده ای تنبلی می کنند و حاضرنیستند به جبهه بروند، ناراحت می شد و می گفت: مگر شما مسلمان نیستید؟ مگر از امت پیامبر (صل الله علیه وآله) نیستید؟ مگر آنها همه چیز خود را فدای اسلام نکردند؟ چرا شما اینقدر نسبت به جنگ بی تفاوتید؟

هر گاه دوستان هم سنش را هنگام نماز و یا مجلس روضه، بیرون از مسجد می دید، با خوشرویی جلو می رفت و می گفت: به جای ایستادن اینجا، و تلف کردن وقتتان، داخل مسجد بیایید و از لحظات عمرتان به خوبی استفاده کنید.

«قبری که برایم حفر می کنند، اینجاست!!!»[21]

مهر سال 60 بود،یک روز با جمعی از دوستان به گلزار شهدای خانوک رفتیم، عبدالرضا هم در بین ما بود،کنار قبر شهید، سعید عربنژاد نشسته بودیم و گرم حرف زدن بودیم که عبدالرضا با چوبی که دستش بودبه حوالی قبر سعید، اشاره کرد و گفت: ان شاالله قبری که برای من،حفر می کنند اینجاست.

دیری نپایید که به جبهه رفت و شهید شد و دقیقاً در همان محلی که اشاره کرده بود، قبرش را در آوردند و او را دفن کردند.

«ما اسلام را می خواهیم»[22]

برای آخرین بار به مرخصی آمد، بعد از چند روز، کتابهایش را برداشت و رفت تا هم سری به مدرسه اش بزند و هم برای اعزام،ثبت نام کند.

طولی نکشید که برگشت، خیلی ناراحت بود،به او گفتم: چی شده، چرا ناراحتی؟

گفت: وقتی که برای ثبت نام رفتم، یک نفر به من گفت: تو هنوز بچه ای، از جنگ چیزی نمی دانی،

مدرسه را رها کرده ای و به جبهه رفته ای تا در آنجا کمپوت و کنسرو بخوری.

در حالی که اشک می ریخت، ادامه داد: فاطمه!بعضی از مردم تا کی می خواهند در خواب غفلت باشند،تا کی می خواهند از درک حقایق، غافل باشند ؟ مگر ما در خانه خود،کمبود داریم و غذا نمی خوریم که برای غذا خوردن به جبهه می رویم؟ ما غذا نمی خواهیم،اسلام را می خواهیم.

اگر مسئله رفاه و شکم پرستی بود که همین جا می ماندیم و به جبهه نمی رفتیم تا این همه سختی را تحمل کنیم، اگر ما رفاه طلب بودیم چه لزومی داشت به میان آتش و خون برویم؟!

«پرواز به ملکوت»[23]

چند روز قبل از آزادی خرمشهر، ما را به مقر تیپ ثارالله که آن زمان، کنار جاده خرمشهر- اهواز بود بردند، در بعضی از قسمتهای اطراف مقر،آب زیادی بود، یک روز، فرمانده گروهان[24] گفت: می توانید از این آبها برای شستشوی خودتان و لباسهایتان استفاده کنید. کارهایتان را انجام دهید و آماده باشید که قرار است امشب به عملیات برویم.

بچه ها به طرف آب دویدند، عده ای مشغول شستن لباس شدند وعده ای هم به شنا پرداختند. من سرگرم کارهای خودم بودم که عبدالرضا کنارم آمد و با حالتی خاص گفت: حسین! غسل شهادت کرده ای!!!

در آن لحظه حرف نوجوانی که شش سال از من کوچکتر بود،بد جور، تکانم داد، به چشمان پُر از شوقش نگاه کردم،دلم لرزید،با خودم گفتم: این دفعه شهید می شود…

صدای اذان مغرب در فضا طنین انداز بود که فرمانده گفت: بعد از نماز، همه بیایید شامتان را بگیرید و سوار ماشینها شوید،باید خیلی سریع به خط مقدم برویم.

نمازم را خواندم و غذای خودم و رضا را گرفتم در میان جمعیت دنبالش می گشتم تا ظرف غذایش را بدهم که او را گوشه ای در حال قرائت قرآن دیدم، او بدون توجه به شام، مشغول تغذیه و صفا دادن روحش با آیات قران بود،با خودم گفتم: چقدر من، بدبختم و چقدر تو با صفا هستی، رضا! خوش به سعادتت.

به صورتش که خیره شدم،بیشتر یقین کردم که او آخرین لحظات در روی زمین را تجربه می کند ودر حال پرواز به ملکوت است.

بعد از آنکه همه سوار ماشینها شدند،به سمت خط مقدم، حرکت کردیم به مقصد که رسیدیم از ماشین،پیاده شدیم و در دو صف از خاکریز عبور کردیم و به سمت دشمن روانه گشتیم، در چند قدمی دشمن، ناگهان خمپاره منوری،تاریکی دشت در دل شب را مثل روز، روشن کرد،همه روی زمین دراز کشیدند تا دشمن متوجه حضورشان نشود.در این لحظه، یک نیرو و حس عجیبی مرا به سمت رضا کشاند. دوست داشتم یک بار دیگر او را ببینم .

به صورت سینه خیز، خودم را به او رساندم،آرامش عجیبی داشت.او را در آغوش گرفتم و بوسیدم،دیگر تمام شکهایم به یقین تبدیل شد که او از خاکیان جدا شده و در حال پرواز به سوی افلاکیان است.

بعد از آخرین وداع از هم جدا شدیم. عملیات که به پایان رسید،دنبالش بین زنده ها و زخمیها گشتم اما او را ندیدم، جنازه ها را هم یک به یک نگاه کردم. باز هم اثری از او پیدا نکردم، در آن لحظه، یاد مصیبت حضرت زینب (سلام الله علیها) افتادم که در بین اجساد شهدا دنبال پیکر مطهر برادرش می گشت . من هم درحالی که بین جنازه ها می گشتم و اشک می ریختم با خودم زمزمه می کردم:

گلی گم کرده ام می جویم او          به هر گل می رسم می بویم او را

در همین اثنا آمبولانسی از راه رسید که تعدادی زخمی در آن بود، جنازه عبدالرضا هم در میان زخمیها بود. او و تعداد زیادی از رزمنده ها جان خود را فدا کرده بودند تا خونین شهر،بار دیگر خرمشهر شود.

«همه بچه هایم فدای امام»[25]

رضا در جبهه بود که باخبر شدیم حمله گسترده ای صورت گرفته، پسر بزرگم،محمد به مخابرات رفت تا خبری،کسب کند بعد از چند لحظه برگشت در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، به او گفتم :چرا گریه می کنی؟

گفت: عبدالرضا شهید شده.

گفتم: این که ناراحتی ندارد،پسرم فدای امام حسین (علیه السلام) شده، ما باید راضی به رضای خدا باشیم، هر چه او بخواهد، همان می شود، تو هم غصه نخور، مگر ما از امام حسین (علیه السلام) عزیزتر شده ایم که علی اکبر رعنایش را در راه خدا داد!!؟

وقتی خبر شهادتش را به مادرش دادند، دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! راضیم به رضای تو، خدایا! امام را برای ما نگهدار، همه بچه هایم فدای امام.

زمانی که خبر آزادی خرمشهر در همه جا پیچید، یاد لحظه ای افتادم که رضا می گفت: تا من به جبهه نروم، خرمشهر آزاد نمی شود.

در دلم خطاب به او گفتم: پسرم،حق با تو بود، تو فدای خرمشهر عزیز شدی.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – کربلایی صغری عربنژاد، خاله شهید و مادربزرگ شهیدان محمدکاظم و عبدالحسین عربنژاد

[2] – مدرسه راهنمایی «تلاش» سابق و «شهید علی اسدی» فعلی خانوک

[3] – مجتمع ورزشی امام خمینی(ره) فعلی

[4] – در اصل وصیت: نفاق بازی نکنید

[5] – دو برادر پاسدار شهید، «حسین و حسن اسدی» بودند که هر دو به شهادت رسیدند.

[6] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید

[7] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید

[8] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[9] – راوی: حمید(سعید) مهدوی، دوست و همرزم شهید

[10] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[11] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[12] – شهید حسن اسدی، دومین شهید خانواده اسدی

[13] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[14] – راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید

[15] – راوی: فاطمه اسدی، خواهر شهید

[16] – راوی: حورالنساء عربنژاد، مادر شهید

[17] – راوی: حمید(سعید) مهدوی، دوست و همرزم شهید

[18] – راوی: شهید حاج حسین اسدی، برادر و همرزم شهید

[19] – راوی: علی اکبر اسدی، پدر شهید

[20] – راوی: علی اکبر اسدی، پدر شهید

[21] – راوی: عباس منصوری، دوست شهید

[22] – راوی: فاطمه اسدی، خواهر شهید

[23] – راوی: شهید حاج حسین اسدی، برادر و همرزم شهید

[24] – شهید مختارآبادی

[25] – راوی: علی اکبر اسدی، پدر شهید