
نام و نام خانوادگی: عبدالحسین عربنژاد
نام پدر: مختار
تاریخ و محل تولد: 1348/01/01– خانوک
تاریخ و محل شهادت: 1367/03/23– شلمچه
سن هنگام شهادت: 19 سال و 2 ماه
«شرح مختصری از نوزده بهار زندگی»
عبدالحسین پنجمین فرزند خانواده بود که در فروردین 1348 در خانوک به دنیا آمد. چهارساله بود که قرآن و نماز را در مکتب خانه، از مادربزرگش آموخت. وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش آغاز کرد. نه ساله بود که همراه پدرش در راهپیمایی ها شرکت می کرد. او بعد از پایان دوران ابتدایی، پا به مدرسۀ راهنمایی «شهید علی اسدی» زادگاهش گذاشت و بعد از پایان این دوران، راهی کرمان شد و در هنرستان «علامه اقبال لاهوری» رشتۀ ماشین افزار را برای ادامۀ تحصیل برگزید. او بعد از یکسال، تحصیل در هنرستان را رها کرد و در مجتمع رزمندگان، مشغول درس شد و همزمان با آن، عصرها به عنوان شاگرد مکانیک در جهاد کرمان، مشغول کار شد. او برای اولین بار، قبل از عملیات طریق القدس از طریق جهاد به جبهۀ بستان اعزام گشت و در آنجا به عنوان تعمیرکار مشغول خدمت شد.
سال 65 بود که به همراه دامادشان حسین مؤمنی عازم جبهه شد و در گردان 411 سیدالشهداء«علیه السلام» مشغول خدمت گردید. حسین در این عملیات به شهادت رسید و عبدالحسین به خانوک بازگشت. بعد از شرکت در مراسم تشییع و تدفینش، بار دیگر راهی جبهه شد.
عبدالحسین در اسفند سال 66 مجدداً عازم جبهه شد تا در عملیاتی که قرار بود در خطّ فاو ـ ام القصر انجام شود، به عنوان رانندۀ فرماندۀ لشکر خدمت کند؛ اما به دلیل لغوشدن عملیات، بعد از بیست روز به خانوک بازگشت.

این بسیجی خوش اخلاق و خنده رو، برای آخرین بار در سال 67 عازم جبهه گشت و در قسمت مخابرات گردان 414 مشغول خدمت شد. و سرانجام در بیست و سوم خرداد در عملیات بیت المقدس 7، شهید شد و به برادرش «محمدکاظم» که در سال 61 به شهادت رسیده بود، پیوست.
پیکر مطهر او در منطقۀ شلمچه ماند و بعد از 18 سال، در سال 85 تفحص و در روز شهادت حضرت علی«علیه السلام» بر دوش مردم روزه دار تهران، تشییع و به عنوان شهید گمنام در خیابان ایران، محلۀ پامنار، مسجد فائق به خاک سپرده شد و سرانجام در اسفند سال 1391 از طریق آزمایش DNA هویتش مشخص گشت. خانواده اش در دوازدهم اردیبهشت سال 92 برای زیارت قبرش که سالها گمنام مانده بود، راهی تهران شدند تا بعد از 24 سال، دیدارها تازه شود.
قابل ذکر است که این خانواده شهیدپرور علاوه بر دو فرزندشان، دو شهید دیگر نیز تقدیم انقلاب کردند؛ «شهید عبدالله عربنژاد» و «شهید حسین مؤمنی» که دو داماد این خانواده می باشند و به ترتیب در سال های 61 و 65 به خیل شهدا پیوستند.
درود شهیدان راه خدا بر آنها باد.
«فرازی از وصیت نامه»
مادر و پدرجان! سلام؛ امیدوارم که همیشه سالم و سلامت، در پناه ایزد متعال باشید. امیدوارم که در کارهایتان، با صبر و صداقت و با موفقیت در راه اسلام گام بردارید. مادرجان! امیدوارم که مرا حلال کنید؛ گرچه شما را خیلی اذیت کردم.
اگر سعادتی نصیبم شد و شهید شدم، مبادا در نبودن من، گریه کنید. در شهادت من، شربت و شیرینی پخش کنید و خوشحال باشید و هیچوقت ناراحت نشوید. خوشحال باشید که توانستید چنین فرزندی را در راه اسلام فدا کنید؛ گرچه خونِ من در برابر اسلام، ارزش ندارد. اگر چنانچه خواستید گریه کنید، به یاد عاشورای امام حسین(علیه السلام) باشید، به یاد فرزندان خردسال امام حسین(علیه السلام) و به یاد نوجوان امام حسین، علی اکبر(علیه السلام) که همه در روز عاشورا شهید شدند، گریه کنید. همیشه به یاد مصیبتهای حضرت زینب(سلام الله علیها) باشید و گریه کنید.
همه را به تقوای الهی و صبر دعوت می کنم و همه خواهران و برادرانم را به تقوا دعوت می کنم و از آنها می خواهم که تقوا را پیشه کنند و در برابر مشکلات، صبور[1] باشند.
مادرجان! حلالم کن از اینکه نتوانستم زحمتهای شما را جبران نمایم. شیرت را حلالم کن. می دانم که تو خیلی مهربان بودی و من، نادان بودم و قدر شما را ندانستم و همیشه شما را اذیت و ناراحت کردم. امیدوارم که مرا ببخشید و عفوم کنید.
پدرجان! می دانم که شما هم برای من خیلی زحمت کشیده اید تا مرا تربیت کرده اید. امیدوارم شما هم مرا عفو کنید و ببخشید؛ اگرچه قدر شما را ندانستم، امید عفو دارم.
از شما خواهران و برادرانم می خواهم که باتقوا و صبور باشید و در کارهایتان، خدا را در نظر بگیرید. از دوستانم می خواهم که تقوا را پیشه کنند و این نصیحت را از یک دوست حقیر و نادان، بپذیرند.
از همه دوستانم در سنگر مدرسه می خواهم که سنگرها را حفظ کنند و درسشان را بخوانند و به این کشور مقدس اسلامی کمک کنند تا ما به کشورهای دیگر، محتاج نباشیم و دست ظالمان و مستکبران را از این کشور مقدس اسلامی، کوتاه کنند و بتوانند خود، یکی از چرخهای [اقتصاد] میهن خویش را بچرخانند. از آنها می خواهم همچنان که درس می خوانند، ادامه دهند و باصبر و باتقوا باشند. مبادا این امامِ امت را تنها بگذارند؛ او را تا انقلاب مهدی، یاری کنند.
همچنین [از آنها] می خواهم که در نمازجماعت تا [آنجا که] می توانند، شرکت کنند[2] و نمازهایشان را سرِ وقت بخوانند و خدا را در هر حال، در نظر بگیرند.
از خواهرانم می خواهم که حجاب [خود] را رعایت کنند و همیشه پشتیبان امامِ امت باشند.
عبدالحسین عربنژاد، یکشنبه 1365/10/07

برگهایی زرین از تقویم زندگی بسیجی شهید «عبدالحسین عربنژاد»
(خاطرات)
«پیش نماز کوچک»[3]
هر دو بچه بودیم که برای فراگیری قرآن و نماز به مکتب خانه مادربزرگش رفتیم. او که از هوش سرشاری برخوردار بود، خیلی زود نماز و قرائت قرآن را آموخت؛ به گونه ای که مُلای مکتب خانه، او را به عنوان پیش نماز انتخاب کرد. بچه های دیگر به او اقتدا می کردند و من، تکبیر نماز را می گفتم. به خاطر دارم که علاقه زیادی به سوره قدر داشت و همیشه در رکعت اول هر نمازش، این سوره را می خواند.
«اولین جرقه های مبارزه»[4]
آبان سال 56 بود. هر دو در دبستان «علوی» درس می خواندیم. او کلاس دوم بود و من کلاس سوم. به مناسبت تولد شاه، در مدرسه جشن برپا بود. یکی از بچه ها مشغول خواندن دکلمه ای در مورد شاه بود، هر گاه اسم شاهنشاه، آریامهر برده می شد، ما باید کف می زدیم. به خاطر دارم که مشغول کف زدن بودم که ناگهان او دستم را گرفت و گفت: کف نزن.
گفتم: چرا؟!
گفت: شاه، آدم خوبی نیست؛ بعداً علتش را به شما می گویم.
از ترس رئیس مدرسه و معلمان، یک انگشتی کف می زدیم. بعد از پایان جشن، به او گفتم: چرا شاه آدم بدی است؟
با همان لحن کودکانه خود، گفت: اگر آدم خوبی بود، به خانم معلم ها اجازه نمی داد بدون روسری به مدرسه بیایند؛ پس تقصیر شاه است که اینها اینجوری به مدرسه می آیند.
آن روز، اولین جرقه های مبارزه با رژیم طاغوت در اذهان ما زده شد. به مرور زمان، فهمیدیم که او این حرفها را از رساله امام که پدرش در خانه داشت، یاد گرفته؛ یکبار مأموران ساواک، رساله را از پدرش گرفته بودند و او را با خودشان برده و شکنجه کرده بودند.

«پخش اعلامیه روی دوش برادر»[5]
اوایل سال 57 بود. ماه محرم از راه رسیده بود و ما هر شب برای شرکت در مراسم عزاداری و روضه، به مسجد می رفتیم. یک شب وقتی از مسجد آمدیم، متوجه شدیم مصطفی(برادرِ عبدالحسین) و عبدالرضا[6] (برادرِ من) آرام و درگوشی با هم صحبت می کنند؛ به گونه ای که ما متوجه حرفهایشان نمی شدیم. من به برادرم گفتم: داداش! امشب شما و مصطفی نقشه ای دارید؟ می خواهید کاری انجام دهید؟
اول، حرفی بر زبان نیاورد؛ اما وقتی با اصرار من مواجه شد، گفت: می خواهیم اعلامیه به خانه های مردم بیندازیم.
من که حسابی ذوق زده شده بودم، گفتم: من و عبدالحسین هم با شما می آییم. مصطفی گفت: نه، شما بچه اید؛ از عهده این کار برنمی آیید.
عبدالرضا گفت: اگر با ما بیایند، بهتر است؛ چون اولاً کسی به اینها شک نمی کند، دوماً می توانند روی دوش ما بروند و اعلامیه ها را از دیوار به خانه ها بیندازند.
آن زمان، من ده سال داشتم و او، نه سال. خلاصه کارمان تا پاسی از شب، پخش اعلامیه بود؛ به این ترتیب که با واردشدن به هر کوچه ای، او روی دوش برادرش(مصطفی) می رفت و اعلامیه ها را به خانه های یکطرف کوچه می انداخت و من، روی دوش برادرم(عبداالرضا) می رفتم و اعلامیه ها را به خانه های طرف دیگر کوچه می انداختم.

«عَمَله خدا»[7]
طبقه دوم مسجد امام خانوک در حال ساخت بود. وقتی آهنهای آن را عَلَم کردند، عبدالحسین علیرغم سنّ کمش، هر روز به آنجا سر می زد و بدون هیچ ترسی، روی آهنها می رفت و کمک می داد. مدتی کار هر روزش، کمک دادن در ساخت مسجد ـ بدون دریافت ریالی مزد ـ بود؛ به گونه ای که همه او را «عَمَله خدا» صدا می زدند.

«بار دیگر، یتیمی»[8]
بعد از شهادت شوهرم[9]، به کرمان رفتم تا در کنار خواهرم که او هم شوهرش[10] شهید شده بود، زندگی کنم. آن زمان، عبدالحسین در هنرستان اقبال کرمان درس می خواند. او بیشتر وقتها نزد ما می آمد و وقتش را صرف بچه های[11] ما می کرد تا درد یتیمی، کمتر آزارشان دهد.
یک روز وقتی به خانه ما آمد، دخترم گوشه ای نشسته بود و ناراحت بود. او کنارش نشست، دست نوازش بر سرش کشید و گفت: نرجس جان! چی شده؟ چرا ناراحتی؟
نرجس در حالی که بغض کرده بود، گفت: دایی! چرا باید بقیه بچه ها بابا داشته باشند و من و بچه های خاله، نداشته باشیم؟!
او همانگونه که نوازشش می کرد، گفت: عزیز دلم! بابای شما نزد خدا رفته، من کنارتان هستم. هر کاری دارید، به من بگویید تا برایتان انجام دهم.
نرجس که هنوز آرام و قانع نشده بود، گفت: من بابای خودم را می خواهم. همه باباها برای بچه هایشان جشن می گیرند، ولی کسی برای ما جشن نمی گیرد.
فرزندان خواهرم هم نشسته بودند و به حرفهای آنها گوش می دادند. با این حرف نرجس، انگار کسی آتش به جان او ریخت. از جایش بلند شد و از خانه بیرون زد. بعد از چند لحظه، برگشت؛ در حالی که یک کیک بزرگ و مقداری وسیله تزئینی همراهش بود. آنها را به دستم داد و گفت: اینجا را تزئین می کنیم و برای بچه ها جشن می گیریم.
آن شب، فریاد شادی و خنده بچه ها به آسمان رسید. با محبتهای او، بچه ها فقدان پدر را کمتر حس می کردند.
وقتی خبر شهادتش را برایمان آوردند، بچه ها بار دیگر، یتیم و افسرده شدند.

«ایستادن روی پای خود»[12]
در مجتمع آموزشی رزمندگان کرمان، درس می خواندیم. اتاقی اجاره کرده بودیم و باهم زندگی می کردیم. تمام سعیش بر این بود که روی پای خودش بایستد و کارهایش را خودش انجام دهد.
کفشش پاره شده بود، به او گفتم: بیا باهم با میدان شهدا[13] برویم و کفشت را به کفّاش بدهیم تا آنرا درست کند.
گفت: نه، باید خودمان تمام کارهایمان را انجام دهیم؛ از کارهای کوچک گرفته تا کارهای بزرگ و سخت.
به بازار رفت، یک سوزن کفّاشی با مقداری نخ خرید و کفشش را دوخت، تا به قول خودش مستقل باشد و روی پای خودش بایستد.
«سرباز فداکاری برای اسلام باش»[14]
مدتی بود که از رفتن به جبهه حرف می زد. یک روز برای ثبت نام، مراجعه کرد؛ چون سنّش کم بود، ثبت نامش نکردند. او هم در شناسنامه اش دست برد و سال تولدش را تغییر داد. بعد از آنکه او را ثبت نام کردند، رضایت ما را جلب کرد و آماده اعزام شد. هنگام خداحافظی، به او گفتم: پسرم! سعی کن هدفت تنها رضایت خدا و پیمودن راه امام باشد؛ سعی کن سربازِ فداکاری برای اسلام باشی.
مرا بوسید و گفت: مادر! خیالات راحت، من می روم تا با یاری دیگران، راهِ کربلا را باز کنیم.

«لبخند بزن، رزمنده»[15]
اسفند سال 66 باهم عازم جبهه شدیم و به مقرّ لشکر 41 ثارالله در اهواز رفتیم. مسئول واحد موتوری لشکر[16] که از همشهری های ما بود، گفت: من رانندگی شما را در خانوک دیده ام؛ اگر مایل هستید، به واحد ما بیایید که دستِ کمی از گردان رزمی ندارد.
ما پیشنهادش را پذیرفتیم. همان روز، دو دستگاه جیپ فرماندهی، تحویل ما دادند و گفتند: همین امشب باید به منطقه بروید.
با فرارسیدن شب، بعد از آنکه جیپها را بالای کامیون گذاشتند، راه افتادیم. ساعت 2 بامداد بود که به شهر فاو عراق رسیدیم. مسئول یگان آنجا گفت: هر کدام از شما باید راننده یکی از مسئولین لشکر شوید؛ چند روز دیگر، عملیاتی در پیش است.
ما که دنبال فرصتی برای شرکت در عملیات می گشتیم، از شنیدن این خبر خوشحال شدیم. او به عنوان راننده فرمانده لشکر انتخاب شد و من به عنوان راننده مسئول واحد تخریب. بعد از چند روز، گردانهای رزمی به آنجا آمدند تا عملیاتی در محور فاو-ام القصر انجام دهند. اما اوایل شب، خبر رسید که عملیات لغو گردیده است. هر دو با ناراحتی، شب را سر کردیم. صبح زود، بعد از نماز سوار بر ماشین شدیم تا به قرارگاه موتوری لشکر برویم و کسب تکلیف کنیم. در بین راه، چشمم به تابلویی افتاد که نزدیک ایستگاه صلواتی حضرت فاطمه(سلام الله علیها) نصب شده بود و روی آن، این جمله چشم نوازی می کرد: «لبخند بزن، رزمنده!»
کنار تابلو توقف کردم، عبدالحسین هم کنارم ایستاد. همانطور که پشتِ فرمان نشسته بودیم، بی اختیار در چشم هم خیره شدیم و لبخند زدیم. از ماشین پیاده شدیم، دوطرف تابلو ایستادیم و حسابی خندیدیم. او همانطور که می خندید، گفت: چقدر خوب بود، اگر اینجوری به دَرِ بهشت می رسیدیم و از اعماق دل می خندیدیم.
گفتم: افسوس که ما کم سعادت هستیم.
او گفت: ما راضی هستیم به رضای خدا، او نخواست من و تو به دیدار برادران شهیدمان برویم و در جمع آنها قرار بگیریم.
با هم عهد بستیم که بعد از بازگشت به خانوک، در اولین فرصت به جبهه برگردیم و در گردانهای رزمی خدمت کنیم.
من و او که تا لحظاتی قبل، به خاطر لغوشدن عملیات ناراحت و غصه دار بودیم، با لبانی خندان و روحیه ای شاد سوار بر جیپها شدیم و به سمت قرارگاه موتوری لشکر راه افتادیم.

«برای آنهایی اشک می ریزم که…»[17]
اسفند سال 66 روانه جبهه شدیم و در خطّ فاو مستقر شدیم. یک شب در جلسه دعای کمیل بودیم که دیدم او به شدت گریه می کند. دوست داشتم بدانم در دلش چه می گذرد که اینگونه اشک می ریزد. به همین منظور، به او گفتم: ما هنوز سنّی نداریم که گناهی انجام داده باشیم؛ چرا تو دائم گریه می کنی؟
اشکهایش را پاک کرد و گفت: من که برای خودم گریه نمی کنم؛ دلم به حال آنهایی می سوزد که به جبهه نمی آیند و جهنمی می شوند، من به حال آنها اشک می ریزم و دعا می کنم که خدا، یا آنها را ببخشد و یا هدایتشان کند تا به جبهه بیایند و بجنگند.
«حفظ جان، واجب است»[18]
قبل از عملیات بیت المقدس هفت، در خطّ پدافندی شلمچه مستقر بودیم. عراق، آتش سنگینی اجرا می کرد؛ سیمهای تلفن در اثر ترکشهای خمپاره، قطع می شدند؛ گاهی این اتفاق در دل نیمه شب می افتاد. در ظلمت شب، پیدا کردن محلّ پارگی سیم صحرایی، کار دشواری بود و به علت شنود دشمن، امکان استفاده از بیسیم نبود.
یک شب، ارتباط قطع شد؛ عبدالحسین و یکی دیگر از بچه ها[19]، داوطلب شدند تا محلّ قطع شدن سیمهای صحرایی را پیدا کنند. دشمن، آتش سنگینی روی سرمان می ریخت. آنها رفتند و خط تلفن را وصل کردند؛ اما هنوز برنگشته بودند که باز هم ارتباط قطع شد. من و یکی از بچه ها، مجبور شدیم برای وصل کردن ارتباط، برویم.
در اوج تاریکی شب، مشغول گشتن دنبال محل قطع شدن سیم بودم که متوجه شدم یکنفر با سرعت زیاد از کنارم رد شد؛ او را نشناختم. وقتی که سیم را وصل کردیم و به سنگر برگشتیم، به بچه ها گفتم: کدامیک از شما تویِ تاریکی با سرعت از کنار من رد شدید؟
عبدالحسین گفت: من بودم.
به قصد شوخی، گفتم: لااقل کمی یواشتر می دویدی تا ترکش بتواند به تو بخورد؛ آنطور که تو می دویدی، سرعتت از سرعت ترکش هم بیشتر بود.
خندید و گفت: حفظ جان، واجب است.

«قول شفاعت»[20]
آخرین جلسه دعای کمیلی را که قبل از عملیات بیت المقدس هفت برگزار کردیم، در منطقه جُفیر بود. بعد از پایان دعا، بچه ها دور افرادی که حس می کردند در عملیات شهید می شوند، حلقه می زدند و از آنها شفاعت می گرفتند.
یکی از افرادی که در میان حلقه بچه ها قرار گرفت، عبدالحسین بود. همه می گفتند: او شهید می شود. برای همین دورش حلقه زدند و از او قول شفاعت گرفتند.
همانگونه که همه گفته بودند، عبدالحسین هم جزو شهدای عملیات بیت المقدس هفت بود.
«شیفته شهادت»[21]
قبل از آغاز عملیات بیت المقدس هفت و عزیمت به خطّ شلمچه، فرماندهان نظامی قصد داشتند از وارد عملیات شدن کسانی که جزو خانواده شهدا بودند و برادر، پدر و یا اقوام درجه یک آنها به شهادت رسیده بودند، جلوگیری کنند. یکی از بچه ها، اسم عبدالحسین و چند نفر دیگر را به فرمانده داد تا مانع رفتن آنها به عملیات شود.
او وقتی از این موضوع باخبر شد، برخلاف آنکه همیشه او را با لبانی خندان دیده بودیم، ناراحت شد و اعتراض کرد. آنقدر از این موضوع ناراحت شده بود که گوشه گیر و افسرده شده بود و لب به غذا نمی زد. با پیچیدن خبرِ عملیات در گردان و موافقت فرمانده با حضورش در عملیات، ناباورانه او را که تا چند دقیقه پیش، توان حرکت نداشت، دیدیم که با خوشحالی از جایش بلند شد و بار دیگر، خنده مهمان لبانش گشت.
صبح روز عملیات، من و او و چند نفر دیگر با هم بودیم. قرار بود در قسمتی که ما مستقر بودیم، با گردان مجاور، الحاق صورت بگیرد؛ ولی وضعیت خاکریز و مقاومت دشمن که بین مرگ و زندگی دست و پا می زد، اوضاع منطقه را خیلی سخت و بحرانی کرده بود. با شناختی که از خانواده عبدالحسین داشتم و می دانستم شهدای زیادی را تقدیم انقلاب کرده اند، به او گفتم: تو باید از اینجا به سمت چپ جبهه بروی.
او خیلی محکم و قاطعانه گفت: ما با هم آمده ایم و با هم برمی گردیم.
مدت زیادی داخل سنگر، با هم جرّ و بحث کردیم. وقتی دیدم نمی توانم او را قانع کنم، بحث اطاعت از فرمانده را مطرح کردم و با التماس گفتم: تو را به خدا برو و اگر توانستی، باطری بیسیم و مقداری آب بیاور.
آنقدر التماس کردم که قانع شد و رفت. به محض رفتنش، به فرمانده گردان[22] بیسیم زدم و گفتم: عبدالحسین را فرستادم آنجا، جلویش را بگیرید؛ وضعیت اینجا خیلی خراب است.
دقایقی بعد از رفتن او، خستگی مفرط و تشنگی، بر بچه ها غالب شد؛ به گونه ای که توان مقاومت از همه گرفته شده بود. مجبور شدیم تک تک بچه ها را به عقب برگردانیم. چون خودم مسئول بیسیم بودم، جزو آخرین نفراتی بودم که منطقه را ترک کردم. قبل از رسیدن به جمع بچه های گردان، در بین راه با جنازه پنج شهید مواجه شدم؛ اما تشنگی و خستگی، توان ایستادن در زیر آفتاب سوزان را از من گرفته بود، بنابراین خیلی سریع از کنار آنها رد شدم و خودم را به بچه ها رساندم. آنها با آب به استقبالم آمدند. بعد از آنکه تشنگی ام رفع شد، سراغ عبدالحسین را گرفتم.
بچه ها گفتند: مگر او را در بین راه ندیدی؟
گفتم: نه.
گفت: او به اتفاق شش نفر دیگر، قصد داشتند به کمک ما بیایند؛ اما در بین راه، شهید شدند.
ناخودآگاه یاد جنازه هایی که در بین راه دیده بودم، افتادم. با سرعت به سمت آنها رفتم. باورم نمی شد، او در کنار «غدیر سعادت» که بچه رابرِ بافت بود و آقای «زاهدی» که اهل کرمان بود و چند نفر دیگر، آرام و مطمئن خوابیده بود؛ آنقدر شیفته شهادت بود که بلافاصله بعد از رسیدن به عقب، آب و باطری بیسیم برداشته بود تا به سمت ما بیاید؛ اما در بین راه، به شهادت رسیده بود.
«بیا تا سنگ قبرم را نشانت دهم!»[23]
سی و یکم فروردین سال 67 بود که عازم جبهه شدم. عبدالحسین زودتر از من، به جبهه رفته بود. او، جمعی گردان 414 بود و من، جمعی گردان 411 لشکر 41 ثارالله.
نزدیک به دو ماه از حضورمان در جبهه می گذشت که من در تک عراق، به اسارت دشمن درآمدم؛ در حالی که از عبدالحسین بی خبر بودم. یازده ماه از اسارتم می گذشت که یک شب به خوابم آمد. با خوشحالی او را در آغوش گرفتم و گفتم: اینجا چه می کنی؟!
گفت: من هم نزد تو آمده ام.
با تعجب گفتم: هیچ کس از جای ما خبر ندارد؛ فقط شهیدان، آزاد هستند و می توانند به اینجا بیایند! تو چه طوری به اینجا آمدی؟!
لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست، گفت: من هم شهید شده ام؛ بیا با هم برویم تا من، سنگ قبری را که به عنوان یادبود در گلزار شهدای خانوک به نامم گذاشته اند، نشانت دهم؛ سنگ قبرم، سفید است.
در عالم خواب، با هم به گلزار شهدای خانوک رفتیم. با اشاره دست، سنگ قبرش را نشانم داد. سنگ قبور تمام شهدا سیاه بود، به جز سنگ قبر او.
تنها جمله ای را که توانستم از روی آن سنگ سفید یادبود بخوانم «عملیات بیت المقدس هفت» بود.
از خواب بیدار شدم و شروع به گریه کردن نمودم. دوستانم دورم جمع شدند و گفتند: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
گفتم: به گمانم بعد از تک عراق، رزمندگان ما عملیاتی انجام داده اند که بهترین دوستم در آن عملیات، شهید شده است.
مدتی از این ماجرا گذشته بود که در یک روزنامه عراقی خواندم که هفده روز بعد از تک عراق، ایران عملیاتی به نام «بیت المقدس هفت» انجام داده است.
وقتی آزاد شدم و به ایران آمدم، فهمیدم که او در عملیات بیت المقدس هفت، شهید شده و به دلیل ماندن جنازه اش در منطقه شلمچه، سنگ قبری به عنوان یادبود در گلزار شهدای خانوک به نامش گذاشته اند.
«پسرم را در راه خدا دادم»[24]
اوایل اردیبهشت سال 92 بود. محل دفن جنازه عبدالحسین، مشخص شده بود؛ اما مادرم از این موضوع چیزی نمی دانست. روز وفات ام البنین(علیها السلام) که روز تکریم از مادران شهدا نام گرفته، رئیس بنیاد شهید زرند[25] که این موضوع را می دانست، به خانه ما در خانوک رفت تا سری به مادرم بزند. ایشان به قصد سنجیدن روحیه مادرم، خطاب به او گفت: حاج خانم! اگر به شما خبر دهند که عبدالحسین به عنوان شهید گمنام در یک نقطه از این کشور، دفن شده، چه می کنی؟
مادر خیلی آرام و راحت گفت: هیچی، من پسرم را در راه خدا دادم؛ دیگر کار ندارم کجا به خاک سپرده شده است.

«گمنام، در جوار یک آشنا»[26]
بیست و چهار سال از شهادتش می گذشت، اما هنوز اثری از جنازه اش پیدا نشده بود. اسفند سال 91 بود که یکی از دوستانم که از بچه های دانشگاه بقیه الله تهران است و از شهادت و مفقودالاثر بودن برادرم خبر داشت، گفت: به تازکی DNA خانواده شهدا را می گیرند و با DNA استخوانهایی که خاک کرده اند، مطابقت می دهند تا در صورت مطابقت و همخوانی DNA با هم، محل دفن شهید مشخص شود.
با پیشنهاد دوستم، از طریق مرکز ژنتیک دانشگاه بقیه الله اقدام کردیم؛ به امید آنکه اثری از عبدالحسین پیدا شود. از تهران به برادرم زنگ زدم و گفتم: مادر را به بهانه ای برای آزمایش خون ببر و درخواست آزمایش DNA بده؛ اما موضوع را به او نگو.
بعد از آماده شدن نمونه DNA مادر، به معراج شهدای تهران مراجعه کردیم و متوجه شدیم که جسد عبدالحسین در سال 85 تفحص شده و به عنوان شهید گمنام، به همراه چهار شهید دیگر در روز شهادت حضرت علی(علیه السلام) در خیابان ایران، محله پامنار، مسجد فائق به خاک سپرده شده است. باورم نمی شد؛ پسرعمویم[27] نیز در همان تاریخ، در همان محل به خاک سپرده شده بود و محل دفنش را از طریق خواب، به خانواده اش اطلاع داده بود. قبر او، سومین قبر بود و قبر عبدالحسین، در سمت راستش قرار داشت و ما بی خبر بودیم. پسرعمویم سال 61 در عملیات بیت المقدس در منطقه عملیاتی کوشک، به شهادت رسیده بود و بعد از 24 سال تفحص شده بود و عبدالحسین، شش سال بعد یعنی در سال 67 در عملیات بیت المقدس هفت در منطقه شلمچه، شهید و مفقود شده بود و بعد از 18 سال تفحص شده بود.
پسرعمویم همان سالی که در تهران به خاک سپرده شده بود، نشانی قبرش را از طریق خواب اعلام کرد؛ اما عبدالحسین که گمنام، در جوار یک آشنا دفن شده بود، 6 سال بعد خودش را نشان داد. انگار می خواست به اندازه 24 سالی که پسرعمویم مفقود بود، او هم مفقود باشد؛ انگار می خواست به اندازه 24 سالی که مادر او چشم انتظار بود، مادرِ خودش نیز چشم انتظار باشد. باورش برایمان سخت بود که آنها در دو منطقه متفاوت، با فاصله مکانی زیاد و فاصله زمانی 6 سال از هم، به شهادت رسیده بودند، اما در یکسال تفحص و در کنار هم به خاک سپرده شده بودند.
موضوع را به مادر گفتیم و او را در دوازدهم اردیبهشت سال 92 به زیارت قبر فرزندش بردیم؛ در حالی که پدرم در جمع ما نبود و با چشم انتظاری از دنیا رفته بود. زمانی که کنار تربت برادرم نشستم و سنگ قبرش را لمس کردم، یاد لحظه ای افتادم که پدرم را برای زیارت قبر پسرِ برادرش، به این مکان آورده بودم؛ او ناخودآگاه کنار همین قبر نشست و وقتی متوجه شد محل شهادتش شلمچه است، گفت: مصطفی جان! نکنه این قبر، متعلق به عبدالحسین باشد و ما بی خبر باشیم؟
هدیه به روح مطر و ملکوتی اش صلوات

[1] – در اصل وصیت: با صبر
[2] – در اصل وصیت: بروند
[3] – راوی: حبیب الله اسدی، دوست و همرزم شهید
[4] – راوی: حبیب الله اسدی، دوست و همرزم شهید
[5] – راوی: حبیب الله اسدی، دوست و همرزم شهید
[6] – شهید عبدالرضا اسدی
[7] – راوی: بی بی زهرا مهدوی، مادر شهید
[8] – راوی: صدیقه عربنژاد، خواهر شهید
[9] – شهید عبدالله عربنژاد
[10] – شهید حسین مؤمنی
[11] – محمدعلی و محمدحسن عربنژاد(فرزندان شهید عبدالله عربنژاد) – نرجس مؤمنی(فرزند شهید حسین مؤمنی)
[12] – راوی: مهدی اسدی، دوست و همرزم شهید
[13] – میدان مشتاق سابق
[14] – راوی: بی بی زهرا مهدوی، مادر شهید
[15] – راوی: حبیب الله اسدی، دوست و همرزم شهید
[16] – حاج علی زادخوش، مسئول واحد موتوری لشکر 41 ثارالله
[17] – راوی: حبیب الله اسدی، دوست و همرزم شهید
[18] – راوی: مهدی اسدی، دوست و همرزم شهید
[19] – حسین اسدی
[20] – راوی: مهدی اسدی، دوست و همرزم شهید
[21] – راوی: حسن منصوری، همرزم شهید
[22] – مجید مخدومی
[23] – راوی: حبیب الله اسدی، دوست و همرزم شهید
[24] – راوی: مصطفی عربنژاد، برادر شهید
[25] – آقای محمود زارعی، رئیس سابق بنیاد شهید زرند
[26] – راوی: مصطفی عربنژاد، برادر شهید
[27] – شهید حسین(حمید) عربنژاد

