وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید عباس برهان نژادزرندی فرزند رضا

نام و نام خانوادگي: عباس برهان نژاد زرندي

نام پدر: رضا

تاريخ ومحل تولد: 1361/06/25– حميديه

شغل: سرباز

تاريخ و محل شهادت: 1381/11/30– ارتفاعات سيرچ كرمان

سن هنگام شهادت: 20 سال و 5 ماه

«شرح مختصري از بيست بهار زندگي»

عباس، هفتمين فرزند خانواده بود كه در شهريور سال 1361 در روستاي حميديه به دنيا آمد. وي دوران ابتدايي را در دبستان «شهيد عباس وصال» زادگاهش سپري كرد و پا به مدرسه راهنمايي«شهيد علي اسدي» خانوك گذاشت. او بعد از پايان كلاس دوم راهنمايي، ترك تحصيل كرد و در مغازه اي در خانوك به ساختن در و پنجره مشغول گشت و سپس راهي كرمان شد و در كارگاهي در شهرك صنعتي، مشغول جوشكاري و ساخت تانكر براي ماشينهاي نفت كِش و غيره شد تا اينكه خودش نيز در اين كار، مهارت زيادي، كسب كرد و استاد شد.

وي بعد از رسيدن به سن سربازي، خدمت خود را در سپاه كرمان، لشكر 41 ثاراالله آغاز كرد. او جمعي يگان موزيك لشكر بود.

يك ماه به پايان دوران خدمت سربازي عباس مانده بود كه به عنوان جمعي گروه موزيك براي برگزاري مراسم تشريفات در استقبال از مقام عظماي ولايت، به همراه جمعي از پاسداران لشكر 41 ثارالله عازم زاهدان شد. وي هنگام بازگشت در غروب سي ام بهمن ماه سال 1381 برابر با شب عيد غدير؛ بر اثربرخورد هواپيما به ارتفاعات سيرچ كرمان به خيل شهدا پيوست، پيكر مطهرش در گلزار شهداي روستاي حميديه به خاك، سپرده شد.

روحش شاد و نامش تا ابد، بلند و پُرآوازه باد.

برگهايي زرين از تقويم زندگي سرباز شهيد «عباس برهان نژاد زرندي»

(خاطرات)

«ديگران را به خنده وامي داشت»[1]

عباس، طبعي شوخ داشت و ديگران را با حرفهايش به خنده وا مي داشت. زماني كه در مقطع راهنمايي درس مي خواند، يك روز، معلم، سَرِ زنگ تاريخ، او را بلند مي كند و مي پرسد: شاه عباس چگونه بر تخت نشست؟

او هم جواب مي دهد: شاه عباس، چهار زانو بر تخت نشست.

با اين حرفش فضاي كلاس پُر از صداي خنده ي معلم و بچه ها مي شود.

«سهم فقرا و ايتام»[2]

چند سالي بود كه در اثر عدم بارندگيهاي متوالي، خشكسالي به وجود آمده بود. يك روز، جمعي از جوانها و مردهاي روستا تصميم گرفتند تا طبق روال سنوات گذشته و اعتقادات پيشينيان، دو روز، نزديك غروب آفتاب، در كوچه هاي روستا بگردند و با خواندن شعر و دعا از خدا باران طلب كنند. عباس هم با اين گروه همراه شد. مردم، روز اول به اين گروه، آرد و روز دوم آجيل و پسته مي دادند، عده اي هم پول مي دادند.

هر چه كه جمع مي شد، خرج فقرا و ايتام مي شد؛ به اين اميد كه خدا به خاطر آنها نظر لطفي به همه بيندازد و باران ببارد.

آنها اين كار را نزديك غروب آفتاب، شروع مي كردند و وقتي كه تاريكي شب بر همه سايه مي افكند به خانه هايشان مي رفتند.

شب دوم، وقتي كه عباس آمد، چيزي در دستش نبود، به قصد شوخي به او گفتم: عباس! آجيلهايي را كه جمع كردي در دستت نمي بينم، آنها را چه كار كردي؟

گفت: مادر! آن آجيلها سهم فقرا و ايتام بودند، نه سهم ما كه مشكلي نداريم و دستمان به دهانمان مي رسد.

از داخل جيبش، مقداري پول، بيرون آورد و به پدرش داد و گفت: بابا! اين پولها را خرج جلسه ي قرآن كن تا انشاء ا… باران ببارد.

«گمنامي و غربت آنها دلم را به درد مي آورد»[3]

او همراه گروه موزيك به مسجد ابولفضل (ع) واقع در دو راهي دشتخاك – سربنان رفت تا در مراسم استقبال از هشت شهيد گمنامي كه قرار بود آنجا به خاك، سپرده شوند، موزيك بنوازد.

بعد از خاكسپاري شهدا براي گروه آنها غذا آورند؛ اما او لب به چیزی نزد و گرسنه به خانه آمد. وقتي از او پرسيدم، چرا غذا نخوردي، گفت: بابا! اين هشت شهيد، گمنام بودند و گمنام به خاك سپرده شدند؛ در حالي كه خانواده هايشان چشم به راهشان هستند. گمنامي و غربت آنها دلم را به درد آورد، آن قدر ناراحت و غصه دار شدم كه غذا از گلويم پايين نرفت.

«به دلم افتاده كه شهيد مي شوم!!!»[4]

قبل از آنكه عازم خدمت سربازي شود، در شهرك صنعتي كرمان پيش يك استاد كار، جوشكاري مي كرد و تانكر مي ساخت. استاد كارش[5] دو پسر داشت كه نزدش كار مي كردند  و تقريباً هم سن او بودند.

يك روز، عباس بعد از آنكه كار ساخت يك تانكر سمپاش را به پايان مي رساند، روي آن مي نويسد: شهيد عباس برهان نژاد.

دو پسر استاد كه از اين كار عباس تعجب كرده بودند، از او مي پرسند:

يعني چي؟ چر اين جمله را نوشتي؟!!

او در جوابشان مي گويد: به دلم افتاده كه شهيد مي شوم!!!

«هدفتان، کسب رضای خدا باشد»

با هم در شهرک صنعتی کرمان کار می کردیم. کارمان، جوشکاری و ساخت تانکر بود. او در کارش، خیلی دقیق و حساب شده عمل می کرد؛ همیشه می گفت: در کارتان فقط خدا را در نظر بگیرید، کارتان را خوب و دقیق انجام دهید؛ حالا چه صاحب کار، بالای سرتان باشد و چه نباشد. هدفتان، کسب رضای خدا باشد و تنها به فکر گرفتن حقوق نباشید.[6]

زمانی که در شهرک صنعتی کرمان مشغول کار بودیم، در یک اتاق اجاره ای کنار هم زندگی می کردیم. شبها از فرط خستگی، زود می خوابیدیم. او نیمه های شب، بلند می شد، وضو می گرفت و نماز شب می خواند.

همیشه می گفت: دوست من! هرگز از نمازت غافل نشو.[7]

«سِرِّ تشييع دوباره»[8]

سه روز از سقوط هواپیما مي گذشت، مقداري از تكه هاي بدنش را كه داخل كيسه اي بودند، آوردند و بدون آنكه به ما اجازه نگاه كردن به آنها را بدهند، تشييع كردند و به خاك سپردند. دلم آرام نمي گرفت، نمي توانستم خودم را راضي كنم كه كنار قبري بنشينم و فاتحه بخوانم كه تقريباً خالي بود، نمي توانستم خودم را راضي كنم كه كنار آن قبر بنشينم و بگويم متعلق به شهيد من است.

دوازده روز بعد از سقوط هواپيما، ماه محرم، فرا رسيد. در روستاي ما يك هيئت عباسي وجود دارد كه در ايام محرم، كفن مي پوشند و عزاداري مي كنند. عباس هم عضو اين هيئت بود. يك روز در حال عزاداري در اين هيئت بودم كه دلم شكست و اشكم جاري شد، رو به سمت كربلا كردم و گفتم: آقا جان! يا عباس! مددي كن تا بقيه ي بدن عباسم پيدا شود تا دلم راضي شود و آرام بگيرد.

هفده روز بعد از مراسم تشييع و خاكسپاري اول، بدن او را در يك دره، زير بال هواپيما پيدا كردند. براي ديدن بدنش به معراج شهداي كرمان رفتم؛ فقط يك دست و يك پا در بدن داشت و بدون سر بود. اتكت روي لباسش كه نامش در آن، درج شده بود، هنوز سالم بود. او را با كفني كه از كربلا آورده بودم، كفن كرديم و به حميديه آورديم. براي دومين بار، او را در مراسمي باشكوه تر از قبل، تشييع كرديم و چون اجازه ي نبش قبر نداشتيم و اين كار، بايد تنها با اجازه ي مرجع، انجام مي شد، بدن او را در كنار قبر اولي، به خاك سپرديم؛ اين گونه دلم آرام گرفت و خيالم آسوده شد.

«حق النّاس»[9]

وقتي كه به شهادت رسيد، مبلغ سي هزار تومان به يك نفر، بدهكار بود؛ اما من اين موضوع را نمي دانستم.

يك شب، خواب ديدم داخل يك اتاق ايستاده ام، عباس، وارد اتاق شد و جلويم زانو زد؛ انگار خواسته اي داشت؛ اما من منظورش را نفهميدم.

با فرا رسيدن صبح به صحرا رفتم و مشغول كار شدم، يك نفر كه با من، كار مي كرد، گفت: من از عباس، سي هزار تومان طلبكارم.

من، طلبش را پرداختم. شب، عباس با لباني خندان و چهره اي شاد به خواب خواهرش آمد؛ بي شك، خنده و شاديش، تنها به خاطر حق الناسي بود كه از گردنش اَدا شده بود.

«چرا به ما سر نمی زنی؟!»[10]

چندوقت بود که از رفتن به گلزار شهدا، غافل شده بودم و درگیرِ مشکلی بودم که برایم پیش آمده بود.

یک شب، عباس به خوابم آمد و گفت: چرا به ما سر نمی زنی؟!

یک روز، دَمِ غروب به گلزار شهدا رفتم و با عباس و محمود[11] ـ که هر دو از بهترین دوستانم بودند ـ دردِ دل کردم. آنچنان گرمِ حرف زدن با آنها شده بودم که گذرِ زمان را حس نکردم. وقتی که از گلزار بیرون آمدم، تاریکی شب بر کوی و برزن روستا سایه افکنده بود.

هفته بعد، در حالی به گلزار رفتم که دیگر خبری از مشکلی که درگیرش بودم، نبود.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1]– راوي: رضا برهان نژاد، پدر شهيد

[2]– راوي: فاطمه ميرزايي، مادر شهيد

[3]– راوي: رضا برهان نژاد، پدر شهيد

[4]– راوي: رضا برهان نژاد، پدر شهيد

[5]– آقاي شفيعي

[6] – راوی قسمت اول: هادی قوام آبادی، دوست شهید

[7] – راوی قسمت دوم: امیر جلالی پور، دوست شهید

[8]– راوي: رضا برهان نژاد، پدر شهيد

[9]– راوي: رضا برهان نژاد، پدر شهيد

[10] – راوی: امیر جلالی پور، دوست شهید

[11] – شهید محمود احمدی