وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید مجید مهدوی فرزند قاسم

نام و نام خانوادگی: مجید مهدوی

نام پدر: قاسم

تاریخ ومحل تولد: 1336/09/05-خانوک

شغل: پاسدار

تار یخ و محل شهادت: 1381/11/30 – ارتفاعات سیرچ کرمان

سن هنگام شهادت: 45 سال و2 ماه

«شرح مختصری از چهل و پنج بهار زندگی»

مجید، سومین فرزند خانواده بود که در آذرسال 1336 در خانوک به دنیا آمد، وی دوران ابتدایی نظام قدیم را در زادگاهش پشت سر گذاشت و بعد از آن، مثل خیلی از همسالانش در آن روزگار، درس را رها کرد و به کار و فعالیت پرداخت.

او در مراسم تعزیه خوانی، با طبل زدن و نواختن شیپور، تعزیه خوان ها را همراهی می کرد و در ایام محرم آشپز مجالس عزاداری امام حسین «علیه السلام» بود.

مجید در آبان سال 57 ازدواج کرد که حاصل این ازدواج، چهار پسر و دو دختر بود. وی بعد از پیروزی انقلاب به کار در سپاه پیوست و به عنوان راننده، مشغول خدمت شد. و بعد از مدتی در اواخر سال 58 به ارگان جهاد پیوست و در قسمت ماشین آلات، مشغول کار گشت و بعد از گذشت چهار سال، بار دیگر به کار در سپاه پیوست.

ایشان در زمان جنگ، بارها به جبهه اعزام شد و به عنوان راننده در مناطق جنگی، خدمت کرد، وی در یکی از این اعزام ها از ناحیه دست مجروح شد.

مجید بعد از پایان جنگ همچنان به عنوان پاسدار در تیپ سوم لشکر 41 ثارالله به خدمت خود، ادامه داد.

وی که در بهمن سال 81 به همراه جمعی از پاسداران لشکر 41 ثارالله برای ماموریت، عازم زاهدان شده بود، هنگام برگشت از این ماموریت در غروب سی ام بهمن، برابر با شب عید غدیر . بر اثر برخورد هواپیما با ارتفاعات سیرچ کرمان به همراه 275 تن از پاسداران لشکر 41 ثارالله به خیل شهدا پیوست. فرزندش مسلم هم که مدتی از خدمت سربازش در یگان موزیک گذشته بود به همراه ایشان، لباس زیبایی شهادت را بر تن کرد.

پیکر مطهرش در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «مجید مهدوی»

(خاطرات)

«وقف امام حسین (علیه السلام)»[1]

هر گاه، ماه محرم از راه می رسید، او با تمام وجود در مجالس روضه و عزاداری، خدمت می کرد،چای می ریخت،پادویی می کرد، بر سر و سینه می زد، آشپزی می کرد و با کوبیدن بر طبل و نواختن شیپور، تعزیه خوانها را همراهی می کرد.

او در این ایام، تمام وقت و وجودش را وقف امام حسین (علیه السلام) می کرد.

«کمک به پیرمرد تنها»[2]

پیرمردی را می شناختم که یک ماشین داشت ؛اما به علت کهولت سن،قادر نبود از ماشینش استفاده کند.

جمعه که از راه می رسید، مجید به کمک آن پیرمرد می رفت، کارهایش را انجام می داد، به ماشینش رسیدگی می کرد و اگر پیرمرد قصد داشت جایی برود او را می برد.

«از قافلة شهدا عقب ماندم»[3]

وقتی که جنگ هم به پایان رسید با تاسف می گفت:وای بر من! این موقعیت تمام شد و من از قافلة شهدا عقب ماندم.

در عملیات بیت المقدس (آزاد سازی خرمشهر) با هم حضور داشتیم، کارمان به عنوان رانند و رساندن مهمات به خط بود، آرزویش شهادت بود. وقتی عملیات به پایان رسید، از این که به مقام شهادت دست نیافته بود، ناراحت بود و در حالی که به مقام شهدا غبطه می خورد، می گفت: این حمله تمام شد و من، شهید نشدم.

«کینه ها را دور بریزید»[4]

از کینه ورزی و کدورت، بیزار بود. هر گاه دو نفر را با هم در حال بحث و دعوا می دید، جلو می رفت، آنها را از هم جدا می کرد و با هم صلحشان می داد.

همیشه می گفت: کینه ها را دور بریزید، هیچ چیز بهتر از خوبی نیست. با خانواده هایتان به خوبی رفتار کنید. از کینه و کدورت، کناره بگیرید.

«این دنیا به درد نمی خورد»[5]

یک هفته قبل از ماموریت زاهدان، مجید را دیدم. تازه از مشهد آمده بود بعد از احوالپرسی به او گفتم: چه خبر؟ این چند روز کجا بودی؟

گفت: «جایت خالی! برای ماموریت به مشهد رفته بودم، یک روز، در حرم،پای حرفهای روحانی ای که در مورد دنیا و آخرت صبحت می کرد نشسته بودم، با حرفهای او خیلی منقلب شدم».

به اینجای حرفهایش که رسید،دستی به شانه ام زد و گفت: عباس! این دنیا به درد نمی خورد، هر خبری هست در آن دنیاست.

یک هفته بعد از این ماجرا عازم ماموریت زاهدان شد و حین برگشت، به شهادت رسید.

«می خواهم با خیال راحت بروم»[6]

در انجام همة کارهای خانه،کمک حالم بود ؛ حتی شستن لباس و جارو زدن. قبل از آنکه به ماموریت زاهدان برود، خمیرکرد، نان پخت وآنها را داخل فریزر گذاشت و گفت: می خواهم با خیال راحت به ماموریت بروم،دوست ندارم وقتی که نیستم شما به زحمت بیفتید.

او رفت،غافل از این که رفتنش بازگشتی به دنبال نخواهد داشت.

«سال خوب»[7]

چند روز، قبل از آنکه راهی زاهدان شود، او را دیدم، به من گفت: داداش! امسال، سال خوبی برایم می شود!!!

منظورش را نفهمیدم،برای همین با تعجب پرسیدم: چرا؟

گفت: چند شب پیش خواب امام علی (علیه السلام) را دیدم، شک ندارم که امسال سال خوبی برایم می شود.

معنای این حرفش را وقتی فهمیدم که در شب عید غدیر، دست بیعت با ولایت را محکم تر از همیشه فشرد.

«میوه های بهشتی»[8]

هشت ساله بودم که در اثر تب شدید، دچار تشنج شدم، حالم خیلی بد بود، مادرم در حال پاشویه دادنم بود که خوابم برد، در عالم خواب بابا یک سبد،پُر از میوه های بهشتی، برایم آورد و گفت: زینبم! از این میوه ها بخور! مطمئن باش خوب می شوی.

مشغول خوردن میوه های بهشتی بودم که از خواب بیدار شدم، دیگر خبری از تب و بدحالی نبود.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – راوی: حسین اسدی، همسایه شهید

[2] – راوی: حسین اسدی، همسایه شهید

[3] – راوی: عباس اسدی، دوست و همرزم شهید

[4] – راوی: حسین اسدی، همسایه شهید

[5] – راوی: عباس اسدی، دوست و همرزم شهید

[6] – راوی: فاطمه ساویز، همسر شهید

[7] – راوی: عباس مهدوی، برادر شهید

[8] – راوی: زینب مهدوی، فرزند شهید