نام و نام خانوادگی : محمود احمدی رق آبادی

نام پدر:علی
تاریخ و محل تولد:1362/07/01– حمیدیه
شغل: سرباز
تاریخ و محل شهادت: 1381/11/30– ارتفاعات سیرچ کرمان
سن هنگام شهادت: 19 سال و 4 ماه
«شرح مختصری از نوزده بهار زندگی»
محمود، سومین فرزند خانواده بود که در مهرماه 1362 در روستای حمیدیه به دنیا آمد وی دوران ابتدایی را در دبستان شهید «عباس وصال» زادگاهش سپری کرد و سپس راهی مدرسه راهنمایی« شهید علی اسدی» خانوک شد و پس از پایان این دوران ،پا به دبیرستان امام صادق «علیه السلام» خانوک گذاشت.
او که عضو هیئت کفن پوش عباسی زادگاهش بود در ایام سوگواری سالار شهیدان حسین بن علی «علیه السلام» عاشقانه عزاداری می کرد.
زمانی که دانش آموز پایه اول متوسطه بود، تحصیل را رها کرد و اقدامات لازم را برای رفتن به خدمت مقدس سربازی، انجام داد، وی دوران آموزشی را در پادگان ولی عصر«عج» آباده شیراز، سپری کرد و در تقسیمات بعدی به لشکر 41 ثارالله کرمان، اختصاص یافت و به عنوان سرباز سپاه در یگان موزیک مشغول خدمت شد.
هشت ماه از دوران خدمت سربازی محمود گذشته بود که برای انجام ماموریت، عازم زاهدان شد. سرانجام، این سرباز عاشق ولایت در راه بازگشت از ماموریت در سی ام بهمن ماه 1381 مصادف با عید غدیر، بر اثر برخورد هواپیما به ارتفاعات سیرچ کرمان به همراه 275 نفر از پاسداران لشکر 41 ثارالله به خیل شهدا پیوست.
باقی مانده های پیکر مطهرش پس از تشییع در گلزار شهدای حمیدیه به خاک سپرده شد.
سلام شهیدان راه خدا بر او باد.

برگهایی زرین از تقویم زندگی سرباز شهید «محمود احمدی»
(خاطرات)
«غیرت و مردانگی»[1]
هنوز، سنی نداشت،اما مفهوم غیرت و مردانگی را به خوبی،درک می کرد در روستا جوی آبی وجود داشت که خانمها برای شستن لباس به آنجا می رفتند و عده ای، نامحرم، نزدیک جوی آب می ایستادند. محمود وقتی که این وضع را می دید، ناراحت می شد و به آنها می گفت: مگر شما برای خودتان ناموس ندارید که اینجا ایستاده اید و نگاه می کنید؟ مگر نمی بینید خانمها مشغول شستن لباسند. شرم کنید و اینجا نایستید تا آن بنده های خدا با خیال آسوده به کارشان برسند.
«آرزو بر دلم ماند که…»[2]
ماه محرم بود،در مسجد روستا هر سه نوبت،نماز جماعت، برگزار می شد. محمود هر سه نوبت نمازش را در مسجد می خواند درحالی که من فکر می کردم برای خواندن نماز صبح به مسجد نمی رود.
یک روز به او گفتم:محمود! بیا از این به بعد،نماز صبح را هم در مسجد بخوانیم . لبخندی بر لب آورد و گفت: باشه،قبول
هر روز، قبل از اذان صبح، زنگ می زد و بیدارم می کرد، با هم به مسجد می رفتیم و بعد از نماز جماعت در جلسه قرائت زیارت عاشورا شرکت می کردیم.
طی این مدت،آرزو بر دلم ماند که یکبار قبل از آنکه او زنگ بزند من زنگ بزنم و بیدارش کنم.
«غبطه به مقام شهدا»[3]
هشت شهید گمنام را برای خاکسپاری به مسجد ابوالفضل (علیه السلام) واقع در دوراهی سربنان – دشتخاک آوردند،او که عضو گروه موزیک بود در این مراسم معنوی شرکت کرد . بعد از خاکسپاری شهدا رفتارش به کُلی عوض شد. دائم توی لاک خودش بود،کم حرف و کم غذا شده بود.
او را خوب می شناختم،می دانستم که به مقام شهدا غبطه می خورد و آرزویش این است که به جمع آنها بپیوندد، آرزویی که در عرض کمتر از دو ماه بر آورده شد.
«زودتر از همه»[4]
روزی با جمعی از دوستان به گلزار شهدا رفتیم، محمود هم در جمع ما بود. بعد از خواندن فاتحه، گوشه ای نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم، گرم شوخی و خنده بودیم که یک تابوت در گوشه ای از گلزار، توجه ما را به خود جلب کرد.
تنها سوالی که به طور مشترک در ذهن همه ما ایجاد شد این بود که آیا چه زمانی، قسمت هر یک از ما می شود که داخل این تابوت قرار گیریم و روی دست مردم به سوی منزل ابدیمان برویم!!!
هیچ یک از ما جوابی برای این سوال نداشتیم، صبحت از مرگ،قیامت و حساب و کتاب، بین ما گُل انداخته بود که محمود گفت: در این جمع، من،زودتر از همه،داخل این تابوت،قرار می گیرم و روی دست مردم به اینجا می آیم.
به او اعتراض کردیم وگفتیم: این چه حرفی است که می زنی؟
دیری نپایید که حرف آن روزش به واقعیت پیوست و او در شب عید غدیر جامه زیبای شهادت را بر تن کرده بود از جمع دوستانه ما پر کشید.
«در زمان خدمتم، شهید خواهم شد!»[5]
مدتی از آغاز خدمت سربازیش گذشته بود. یک روز که به مرخصی آمده بود با هم به گردش رفتیم، به من گفت: امیر ! چند وقت پیش خواب دیدم که در زمان خدمتم به شهادت می رسم.
گفتم: این چه حرفی است که می زنی؟ چه جوری؟ الان که خبری از جنگ نیست، در ضمن همه چیز دست خداست.
گفت: امیرجان! من مطمئنم که در زمان خدمتم شهید خواهم شد.
دیری نپایید که خوابش،رنگ واقعیت به خود گرفت.
«تو شهید شده ای…»[6]
بعد از شهادتش، یکی ازدوستان دوران خدمتش با ما تماس گرفت و نشانی خانه را خواست تا به دیدنمان بیاید.
روزی که میزبان دوستش بودیم، گفت: چند شب پیش، محمود را در خواب دیدم، او به من گفت: تو عجب، دوست بی معرفتی هستی.
با تعجب گفتم: برای چی!؟
گفت: چرا به من سَر نمی زنی؟
گفتم:دوست من! تو شهید شده ای، من،چه جوری بهت سر بزنم!؟
گفت: درست است که نمی توانی به دیدن من بیایی،به دیدن پدر و مادرم که می توانی بروی.
از خواب که بیدار شدم،شرمنده و خجالت زده بودم، برای همین تصمیم گرفتم خدمت شما برسم و عرض ادب کنم.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – راوی: فاطمه جوکار، مادر شهید
[2] – راوی: امیر جلالی پور، دوست شهید
[3] – راوی: فاطمه جوکار، مادر شهید
[4] – راوی: هادی قوام آبادی، دوست شهید
[5] – راوی: امیر جلالی پور، همرزم شهید
[6] – راوی: فاطمه جوکار، مادر شهید

