وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید سید عبدالرسول مهدوی فرزند سید محمد

نام و نام خانوادگی: سید عبدالرسول مهدوی

نام پدر: سید محمد

تاریخ و محل تولد: 1346/11/25– خانوک

شغل: دانش آموز

تاریخ و محل شهادت: 1367/03/04– شلمچه

سن هنگام شهادت: 20 سال و 4 ماه

«شرح مختصری از بیست بهار زندگی»

سیدعبدالرسول پنجمین فرزند خانواده بود که در بهمن سال 1346 در کرمان به دنیا آمد. پدر بزرگوارش از سادات معظم تیکدر و مادر گرامیش از سادات جلیل القدر خانوک است. سیدعبدالرسول قبل از ورود به مدرسه، قرآن را فراگرفت. او صوتی دلنشین داشت و آیات قرآن را با صدایی زیبا تلاوت می کرد. وی دوران ابتدایی را در دبستان «سردارجنگل» کرمان سپری کرد و سپس پا به مدرسۀ راهنمایی «فرهنگ» گذاشت. او که خطی زیبا داشت و در هنر نقاشی نیز سررشته داشت، گاهی برای مدارس کرمان تابلو می نوشت و یا جملات زیبایی را روی دیوارهای مدارس خطاطی می کرد.

ایشان بعد از پایان دوران راهنمایی، پا به دبیرستان «امام خمینی» گذاشت و رشتۀ تجربی را برای ادامۀ تحصیل برگزید. وی در سال 61 زمانی که دانش آموز سال اول دبیرستان بود، بعد از گذراندن یک دورۀ آموزشی چهل و پنج روزه در پادگان قدس کرمان، برای اولین بار عازم جبهه شد و در عملیات بیت المقدس، خط سیدجابر، منطقۀ فرسیه شرکت کرد.

سیدعبدالرسول در سال 62 برای دومین بار عازم جبهه شد و بعد از بازگشت، به تحصیلات خود ادامه داد. سال 66 سومین اعزام او به مناطق جنگی بود.

وی برای آخرین بار در فروردین سال 67، در حالی که برای شرکت در کنکور دانشگاه ثبت نام کرده بود، عازم جبهه شد و سرانجام در چهارم خردادماه، در تک عراق بر اثراصابت تیر به ناحیۀ پیشانی، کربلایی شد و از منطقۀ شلمچه به سوی عرش الهی پر کشید تا از قافلۀ شهدا جا نماند. پیکر مطهرش در گلزار شهدای کرمان، در جوار مسجد صاحب الزمان«عجل الله تعالی فرجه الشریف» به خاک سپرده شد.

سلام سالار شهیدان بر او باد.

برگهایی زرین از تقویم زندگی بسیجی شهید «سیدعبدالرسول مهدوی»

(خاطرات)

«بدون چادر، هرگز!!!»[1]

مسئله حجاب برایش اهمیت زیادی داشت. زمانی که خواهر کوچکش پنج سال داشت، به من گفت: مادر! برای خواهرم چادر بخر تا بپوشد.

گفتم: او هنوز سنی ندارد، نیاز نیست چادر بپوشد.

با لحنی جدی گفت: باید از همین حالا چادر بپوشد تا وقتی که بزرگ شد، حفظ حجاب برایش دشوار نباشد. من اجازه نمی دهم او از این به بعد، بدون چادر از خانه بیرون برود.

«اسلام، خون می خواهد»[2]

پانزده ساله بود که به پادگان قدس کرمان مراجعه کرد تا برای گذراندن دوره آموزشی، ثبت نام کند. از او رضایت نامه خواستند. چون من به خاطر کارم در خانوک بودم، او نزد یکی از دوستانم رفت و از او خواهش کرد رضایت نامه را جای من امضا کند. دوستم وقتی با اصرارهای بی امان رسول مواجه شد، رضایت نامه را امضا کرد.

چند روز از دوره آموزشی اش گذشته بود که از خانوک به کرمان آمدم. سراغش را از مادرش گرفتم، گفت: برای آموزش به پادگان قدس رفته.

به آنجا رفتم تا به او سری بزنم. بعد از احوالپرسی، گفتم: اینجا چه کار می کنی؟!

گفت: آمده ام آموزش ببینم تا به جبهه بروم.

گفتم: کار خوبی کردی، عزیزم! انشاءالله به جبهه می روی و به سلامت برمی گردی. اگر شهید هم شدی، فدای اسلام؛ اسلام، خون می خواهد؛ اسلام، تنها با ریخته شدن خون در راه خدا پا برجا می ماند. امام حسین(علیه السلام) خونِ خود، فرزندان و یارانش را داد تا اسلام بماند.

دوره آموزشی، بعد از چهل و پنج روز تمام شد و زمان اعزام فرارسید. مسئول اعزام نیرو به او گفت: چون سنّت کم است، تو را نمی بریم.

او که با شنیدن این حرف، ناراحت شده بود، گفت: من این دوره را به امید رفتن به جبهه گذراندم، الآن هم می خواهم بروم.

بالاخره مسئول اعزام نیرو در مقابل اصرارهای بی امان او، کوتاه آمد و با اعزامش موافقت کرد.

«به جبهه برو»[3]

درسش تمام شده بود و دیپلمش را گرفته بود. نزدم آمد و گفت: مادر! یک نفر که راننده ماشین سنگین است، از من خواسته با او کار کنم. مبلغ زیادی هم به عنوان حقوق، به من پیشنهاد کرده. می خواهم نظر شما را در این مورد بدانم.

گفتم: تو که گواهینامه پایه یک نداری؛ با این مبلغ زیادی که پیشنهاد کرده، مبادا خدایی ناکرده پایِ کار خلاف در میان باشد.

چند لحظه فکر کرد و گفت: یعنی شما می گویی، نروم؟!

گفتم: نه، نروی بهتر است.

گفت: من قولی به او نداده ام، آمدم تا با شما مشورت کنم. در حال حاضر بیکارم، یا باید به جبهه بروم و یا روی ماشین کار کنم.

گفتم: پسرم! به قول معروف «مُرده به نام، بهتر از زنده به ننگ است». اگر تو به جبهه بروی و شهید شوی، باعث سرافرازی ماست؛ اما اگر خدایی ناکرده کار خلافی انجام دهی، باعث شرمساری و سرافکندگی ماست. بهتر است به جبهه بروی.

لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست و گفت: چشم، می روم جبهه.

«پای برهنه»[4]

عاشق شهادت بود. هر گاه خبر شهادت دوستی را می شنید، با پای برهنه در مراسم تشییع جنازه اش شرکت می کرد؛ حتی اگر زمین، داغ بود و یا پوشیده از برف و یا خیس از باران بود.

او همیشه بعد از دفن جنازه دوستان شهیدش، کنار تربتشان می نشست و در حالی که اشک می ریخت، شهادتش را از خدا طلب می کرد.

«یتیم نوازی»[5]

سید، دوستی داشت که یتیم بود. او در هر شرایطی، هوای دوستش را داشت. همیشه از وسایلی که مورد پسند و علاقه خودش بودند، می گذشت و آنها را به دوستش می داد.

یک روز به او گفتم: رسول! فکر می کنی دوستت از دستت ناراحت نمی شود که دائم کمکش می کنی و وسایلت را به او می بخشی؟!

گفت: نه، او پدر ندارد، به این کمکها نیاز دارد؛ اما خجالت می کشد نیازش را به زبان بیاورد. ما باید حواسمان باشد و قبل از اینکه او بگوید، نیازش را برطرف کنیم.

طولی نکشید که دوستش شهید شد. رسول که بعد از شهادت دوستش بی تاب و بی قرار بود، خیلی زود به او پیوست.

«باید حُرمت آنها را نگه داریم!»[6]

یک روز، عصر پنجشنبه به من گفت: می آیی تا باهم به مسجد صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)[7] برویم و قبور شهدا را زیارت کنیم؟

گفتم: بیا برویم.

گفت: اینجوری نه؛ اول باید لباسهایمان را اتو کنیم، وضو بگیریم و با سر و وضعی مرتب، برویم.

گفتم: قبول.

با حوصله لباسهایش را اتو کرد و وضو گرفت. سوار اتوبوس خطّ واحد شدیم تا به گلزار شهدا برویم. در بین راه، به او گفتم: رسول! حالا نیاز بود با این شکل به گلزار برویم؟!

گفت: بله، شهدا اجر و قُرب زیادی دارند؛ باید حُرمت آنها را نگه داریم و در نهایت ادب، با سر و وضعی مرتب به زیارتشان برویم.

آرامگاه شهید عزیز واقع در گلزار شهدای کرمان در مجاورت مسجد صاحب الزمان (عج الله تعالی فرجه الشریف).

«تا من شهید نشوم…»[8]

عازم جبهه بود. به او گفتم: تو برای کنکور ثبت نام کرده ای، حالا می خواهی به جبهه بروی؟!

خندید و گفت: مادر! اگر لیسانس نداشته باشم، شهید نمی شوم؟ من باید بروم، اگر برگشتم درسم را ادامه می دهم.

گفتم: هر جور که صلاح می دانی، عمل کن.

موقع خداحافظی به یکی از همسایه ها گفته بود: تا من به جبهه نروم و شهید نشوم، جنگ تمام نمی شود.

او رفت و همانگونه که گفته بود، در آخرین تک دشمن به شهادت رسید و بعد از مدت کوتاهی، جنگ خاتمه یافت.

«رازِ گُل»[9]

هر سال، سالگرد شهادت رسول را در کرمان می گرفتیم. یک سال، شریک سالگرد شهدای خانوک شدم تا طبق روال هر ساله، در روز اربعین همراه با سایر شهدا برای او هم در خانوک سالگرد گرفته شود.

چند روز بعد از مراسم سالگرد شهدا، خواب دیدم اتاقش در خانه، پُر از گل است و خودش در میان گلها نشسته؛ در حالی که دفتری جلویش باز است و مشغول نوشتن است.

من که از دیدن آن همه گل به وَجد آمده بودم، گفتم: چه کار می کنی؟! رازِ این همه گل چیست؟!

گفت: این گلها را مردم در مراسم سالگرد شهدا برایم فرستادند؛ من هم دارم همه اینها را در دفترم یادداشت می کنم.

«پیغام»[10]

مدتی بود که خواهرم مریض بود؛ چون در تهران زندگی می کرد و تنها وسیله ارتباطی بین ما تلفن بود، در جریان بیماریش نبودیم. هر وقت هم زنگ می زدیم تا حالش را بپرسیم، شوهرش برای اینکه ما را نگران نکند، چیزی نمی گفت.

یک روز، یکی از اقوام به دیدن مادرم آمد و گفت: دیشب رسول را در خواب دیدم، مشغول چیدن میوه از درختان خانه تان بود. من که از دیدنش شگفت زده و خوشحال شده بودم، گفتم: آقارسول! کجا بودی؟! چند وقت است که از شما بی خبریم!

گفت: من کربلا بودم، الآن آمدم.

گفتم: چه خبر؟ سوغاتی هم برایمان آورده ای؟

گفت: هر چه آورده ام، دادم به دست مادرم؛ از او بگیرید. من پیغامی برای مادرم دارم.

گفتم: چه پیغامی؟

گفت: به مادرم بگو حال طاهره[11] خوب نیست، مریض است. حالش را بپرسید.

مادر به محض شنیدن این خواب، به خانه خواهرم زنگ زد و جریان را پرسید. شوهرش گفت: برای اینکه شما ناراحت و نگران نشوید، چیزی نگفتیم.

مادر گفت: شما چیزی نگفتید؛ اما رسول برایم پیغام فرستاد و مرا باخبر کرد.

«توسل»[12]

سالها از شهادتش می گذشت. یک روز خانمی نزدم آمد و گفت: چند سال است که ازدواج کرده ام، اما هنوز صاحب فرزند نشده ام؛ شما برایم دعا کنید.

گفتم: به گلزار شهدا برو و به رسول متوسل شو. از او بخواه تا از جدش روا شدن حاجتت را بخواهد.

او به حرفم عمل کرد و به گلزار رفت؛ مدتی بعد از توسلش، صاحب فرزند شد.

«دردِ دل با قاب عکس»[13]

با یک نفر معامله ای انجام داده بودم که دلم راضی به این معامله نبود. آرزویم این بود که طرفِ معامله زنگ بزند و ابراز پشیمانی کند و به این ترتیب، معامله بهم بخورد. یک روز، قاب عکس رسول را برداشتم، آن را بوسیدم و در حالی که محکم قاب عکس را در آغوشم می فشردم، خطاب به او گفتم: پسرم! از تو خواهش می کنم که کاری کن، طرفِ معامله اظهار پشیمانی کند، دلم به این معامله راضی نیست؛ کاری کن این معامله، فسخ شود.

هنوز قاب عکسش در آغوشم بود و اشک چشمم خشک نشده بود که تلفن زنگ خورد؛ باورم نمی شد؛ طرفِ معامله بود که تقاضای فسخ آنرا داشت.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – راوی: بی بی مریم مهدوی، مادر شهید

[2] – راوی: سیدمحمد مهدوی، پدر شهید

[3] – راوی: بی بی مریم مهدوی، مادر شهید

[4] – راوی: بی بی مریم مهدوی، مادر شهید

[5] – راوی: محمدعلی مهدوی فرد، پسرعمه و شوهرخواهر شهید

[6] – راوی: رضا اسدی، دوست شهید

[7] – مسجد صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در جوار گلزار شهدای کرمان

[8] – راوی: بی بی مریم مهدوی، مادر شهید

[9] – راوی: بی بی مریم مهدوی، مادر شهید

[10] – راوی: فاطمه السادات مهدوی، خواهر شهید

[11] – خواهر شهید

[12] – راوی: بی بی مریم مهدوی، مادر شهید

[13] – راوی: بی بی مریم مهدوی، مادر شهید