وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید جابر مهدوی فرزند غلامرضا

نام و نام خانوادگی: جابر مهدوی

نام پدر: غلامرضا

تاریخ و محل تولد: 1350/11/06– خانوک

شغل: دانش آموز

تاریخ و محل شهادت: 1367/03/04– شلمچه

سن هنگام شهادت: 16 سال و 4 ماه

«شرح مختصری از شانزده بهار زندگی»

جابر دومین فرزند خانواده بود که در بهمن 1350 برابر با عیدقربان، در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش پشت سر گذاشت و سپس پا به مدرسۀ راهنمایی «شهید علی اسدی» گذاشت. او در طول تعطیلات تابستان، برای تأمین مخارج تحصیلش، کار می کرد. اولین بار در سال 64 زمانی که دانش آموز سال دوم راهنمایی بود، به اتفاق برادرش «مهدی» با دست بردن در شناسنامه هایشان و تغییر سال تولدشان، عازم جبهه شدند و بعد از سه ماه، به مرخصی آمدند و به درس خود ادامه دادند.

جابر در حال تحصیل در کلاس سوم راهنمایی بود که بار دیگر عازم جبهه شد و از آنجا با جمعی از رزمندگان کم سنّ و سال ـ مثل خودش ـ، به دیدار امام رفت. او به کارهای هنری علاقه داشت. گاهی با درست کردن مُهرنماز و ساختن قندشکن و … اوقات فراغتش را پر می کرد.

جابر بعد از پایان دوره راهنمایی، روانۀ کرمان شد و در مجتمع سپاه، رشتۀ علوم تجربی را برای ادامۀ تحصیل برگزید و در کنار تحصیل، همچنان به رفتن خود به مناطق جنگی ادامه داد.

او برای آخرین بار، در فروردین سال 67، در حالی که دانش آموز سال سوم دبیرستان بود عازم جبهه شد و به عنوان آر.پی.جی زن در گروهان امام سجاد«علیه السلام» گردان 411 مشغول خدمت گردید. و سرانجام در چهارم خرداد، در تک عراق در منطقه شلمچه به همراه برادرش «مهدی» شهید و مفقود گشت.

پیکر مطهر این دو برادر عاشق ولایت، بعد از سالها ماندن در خاکهای تفتیده شلمچه، در سال 1374 تفحص و در روز اربعین امام حسین«علیه السلام» تشییع و در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شدند.

روحشان شاد و نامشان تا ابد، بلند و پُرآوازه باد.

«فرازی از وصیت نامه»

مادر و پدرم! از اینکه من قدر زحمتهای شما را ندانستم، معذرت می خواهم؛ امیدوارم که مرا عفو کنید. از تو ای مادرم! می خواهم که شیرِ پاکت را بر من حلال کنی، [امیدوارم] در آخرت، همنشین حضرت زهرا(سلام الله علیها) باشید و در آن روز، سرافراز و سربلند در صحرای محشر حاضر شوید.

ای برادرانم! از شما می خواهم که مرا ببخشید و استوار و پایدار باشید و درسهایتان را بخوانید تا با درس خواندنتان، مُشت محکمی بر دهان امپریالیسم جهانخوار بزنید؛ چون به گفته رئیس جمهور عزیزمان، دشمنان از درس خواندن شما دانش آموزان می ترسند.

از شما امت شهیدپرور خانوک می خواهم که همچنان که تاکنون جبهه را نگه داشته اید و با تلاش زیاد، با دشمنان اسلام جنگیده اید، همچنان جبهه ها را نگه دارید. از شما خواهران و مادران خانوکی می خواهم همچنان که تاکنون پشت جبهه ها را نگه داشته اید، همچنان به نانوایی و خیاطی و … ادامه دهید و پیرو خطّ امام باشید و با منافقان مبارزه کنید.

از شما مردم خانوک می خواهم که اگر حقّی بر گردن من دارید و از من بدی ای دیده اید، به خوبی خودتان مرا ببخشید؛ که قصاص در آخرت، خیلی سخت تر از قصاص در دنیاست.

ما هرگز صلح تحمیلی را نمی پذیریم و تا وقتی که سلاح است و تا وقتی که فرمانده کلّ قوا دستور [پایان جنگ را] نداده اند، با صدام و صدامیان زمان می جنگیم و می میریم؛ ولی سازش نمی پذیریم و به گفته امام [که فرمودند]: هر کس می تواند سلاح بردارد و به جبهه برود، تحقق ببخشیم.

[از شما می خواهم] موقع دفنم، چشمهایم را باز کنید تا دشمنان اسلام بدانند که من، این راه را کورکورانه انتخاب نکرده ام؛ دستهایم را از تابوت بیرون بیاورید، تا مال طلبان دنیا بدانند که من از این دنیا چیزی جز کفنم نبرده ام و دستهایم را مشت کنید، تا در آخرین  لحظاتم [در این] دنیا مشت محکمی بر دهان استعمارگران شرق و غرب بزنم.

جابر مهدوی

برگهایی زرین از تقویم زندگی دانش آموز شهید «جابر مهدوی»

(خاطرات)

«شفا»[1]

روز عید قربان به دنیا آمد. آنقدر ضعیف و رنجور بود که کسی امیدی به زنده ماندنش نداشت. یک روز با دلی شکسته، به طفل شش ماهه امام حسین(علیه السلام) متوسل شدم و در حالی که اشک می ریختم، گفتم: آقاجان! با آن دستهای کوچکت، فرزندم را شفا بده تا بزرگ شود و در حدّ توانش، به اسلام خدمت کند و تمام کارهایش را برای رضای خدا انجام دهد.

او شفا یافت و روز به روز حالش بهتر شد. سه ساله بود که به سرخچه مبتلا شد، حالش به حدّی وخیم بود که به کُما رفت. امیدی به بهبودش نبود، پاهایش را رو به قبله کرده بودیم. بار دیگر دلم شکست و اشک ریزان به قاسم ابن الحسن(علیه السلام) متوسل شدم و گفتم: آقاجان! من شفای او را زمانی که به دنیا آمد، از علی اصغر(علیه السلام) گرفتم؛ حال دست به دامن شما شده ام، او را شفا دهید تا زنده بماند و به اسلام، خدمت کند.

در میان بُهت و حیرت ما، چشمهایش را باز کرد و به مرور، حالش خوب شد.

روزها از پی هم آمدند و رفتند و من سعی کردم با تربیت اسلامی، بزرگش کنم. هنوز به سنّ تکلیف نرسیده بود، اما لحظه ای از نماز و روزه اش غافل نمی شد. یازده سال بیشتر نداشت که با برادرش «مهدی»[2] در دل نیمه شب، قامت به نماز شب می بست. زمانی که به شانزده سالگی رسید، جانش را فدای اسلام کرد.

«کمک به افراد مُسن»[3]

بچه بود که سرش در اثر پرت شدن از بلندی، شکافت. او را بغل کردم و برای بخیه زدنِ محل زخمش، به بهداری بردم.

در راه برگشت به خانه، با پیرزنی که در همسایگی ما زندگی می کرد، برخورد کردیم؛ او کنار جوی آب در حال شستن لباس بود. جابر به محض دیدن او، نزدش رفت و در شستن لباسها، کمکش داد؛ در حالی که هنوز از محل زخمش خون جاری بود.

بارها شاهد کمکهای او به افراد مُسن بودم.

«باید عادت کنم تا…»[4]

ماه مبارک رمضان همنشین فصل گرم تابستان بود. فاصله بین سحر تا افطار، شانزده ساعت بود. جابر هشت ساله بود، اما روزه می گرفت.

یک روز، رنگ صورتش از شدت ضعف کبود شده بود. به او گفتم: پسرم! روزه بر تو واجب نیست، افطار کن تا اذیت نشوی.

لبخند کمرنگی بر لبان ترک خورده اش نشست، گفت: نه، مادر! باید از همین حالا نماز بخوانم و روزه بگیرم تا عادت کنم و وقتی که به سنّ تکلیف رسیدم، تنبلی نکنم.

با آن سنّ کمش، مقاومت کرد و تمام روزه هایش را گرفت.

«باید اسلامی باشد تا…»[5]

یکبار بدون اجازه من، به جبهه رفت. وقتی برگشت، دستم را بوسید و گفت: پدر! مرا ببخشید که بدون اجازه شما رفتم.

گفتم: اشکالی ندارد؛ ولی اگر اجازه گرفته بودی، بهتر بود.

گفت: وقتی دیدم همه دارند می روند تا کاری برای اسلام انجام دهند، دلم طاقت نیاورد که بمانم؛ حال که اسلام در خطر است، درس خواندن به چه دردی می خورد؟

گفتم: اسلام را خدا پیاده کرده و خودش هم حمایتش می کند.

گفت: پدرجان! این حرف را نزن؛ اگر من نروم، دیگران هم نروند و همه به امید هم بنشینیم و کاری نکنیم، شکست خواهیم خورد. در حال حاضر، ما با یک کشور درگیر نیستیم؛ کشورهای زیادی آمده اند تا اسلام را بکوبند؛ هدفشان نابودی اسلام است، نه ایران. آنها تمام ثروت خود را خرج می کنند تا اثری از اسلام نماند. باید اسلامی باشد تا ما بتوانیم با خیال راحت، درس بخوانیم.

او را بوسیدم و گفتم: کار خوبی کردی که رفتی.

«اتاق خالی»[6]

تابستان بود، سه ماه از حضور جابر و مهدی در جبهه می گذشت، دلتنگشان بودم. یک روز صبح، وقتی برای ادای نماز بلند شدم، دیدم دو نفر با لباس بسیجی در اتاق مجاور خوابیده اند؛ در حالی که پوتینهایشان هنوز به پایشان بود.

باورم نمی شد، آنها از جبهه آمده بودند. بالای سرشان نشستم و در حالی که موهای سرشان را نوازش می کردم، با خودم گفتم: خدایا! توی این سه ماه، چقدر بزرگ شده اند، برای خودشان مردی شده اند.

در حال نوازش کردن و قربان صدقه رفتن آنها بودم که صدای اذان بلند شد و آنها از خواب بیدار شدند. با اعتراض، به آنها گفتم: سه ماه است که چشم انتظار شما هستم؛ آن وقت می آیید و مرا بیدار نمی کنید؟!

جابر گفت: مادر! ما نخواستیم مزاحم خوابتان شویم.

هر دو را در آغوش گرفتم و بوسیدم.

طی هفت سالی که مفقود بودند، هر روز صبح که برای نماز بیدار می شدم، اول نگاهی به آن اتاق می انداختم؛ به امید آنکه آنها آمده باشند و با لباس رزم، آنجا خوابیده باشند؛ اما هر بار با اتاق خالی مواجه می شدم.

«نائب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)»[7]

رزمندگان کم سال را از جبهه به دیدار امام بردند، جابر هم در بین آنها بود. وقتی که بعد از این دیدار به مرخصی آمد، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید؛ می گفت: مادر! من نائب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دیدم. چهره ایشان آنقدر نورانی بود که من، تمام مدت محوِ تماشای ایشان بودم.

«هدف را دقیق می زنم!»[8]

فروردین سال 67 با تنی چند از بچه های خانوک، راهی جبهه شدیم و در منطقه ذلیجان، سدّ دز مستقر شدیم. چون کسی نبود که بچه ها را سازماندهی کند، حاج باقر[9] با شناختی که از توانائیهای بچه ها داشت، آنها را سازماندهی کرد. جابر به عنوان آر.پی.جی زن، انتخاب شد. بعد از چند روز، ارشد گروهان آمد تا کار سازماندهی را انجام دهد. وقتی به او گفتیم قبلاً این کار را انجام داده ایم، به حرف ما توجهی نکرد و جابر و محمد بیدوئی نژاد[10] را به عنوان امدادگر انتخاب کرد. حاج باقر که خبر از توانایی و تجربه بچه ها در عملیاتهای قبلی داشت، بلند شد و به ارشد گروهان گفت: شما نگاه به قیافه اینها نکن؛ خودشان به تنهایی، یک لشکر را حریفند.

ارشد گروهان با تندی گفت: فرمانده منم، خودم هم تصمیم می گیرم.

حاج باقر گفت: من کارشان را دیده ام و تأییدشان می کنم.

ارشد گروهان گفت: اینها با این هیکل ریزشان نمی توانند یک کلانش را جابجا کنند؛ آن وقت چطور شما تأییدشان می کنید؟

حاج باقر که به توانائیهای آنها ایمان داشت، از این حرف خیلی ناراحت شد؛ اما چیزی نگفت.

چند روز بعد از این ماجرا، از سدّ دز به جنگل اهواز رفتیم و مستقر شدیم. آنجا فرمانده گردان[11] را دیدم و با حاج باقر، نزدش رفتیم و به نحوه سازماندهی ارشد گروهان، اعتراض کردیم.

آقای حمزه ای وقتی ماجرا را شنید، گفت: باید آنها را امتحان کنم؛ در میدان تیر، همه چیز مشخص می شود.

نزد جابر رفتم و به او گفتم: الآن وقت امتحان است، باید خودت را نشان دهی.

او با اطمینان گفت: خیالت راحت باشد، از پس امتحان برمی آیم. من قبلاً آر.پی.جی زن بوده ام و خیلی دقیق هدف را می زنم.

به میدان تیر رفتیم. آقای حمزه ای به جابر گفت: گفت: با کلانش تیراندازی کن تا من ببینم.

حاج باقر گفت: شما لطف کنید و به او آر.پی.جی بدهید تا کارش را ببینید.

تعداد زیادی گونی در یک ردیف چیده بودند تا از آنها به عنوان هدف استفاده کنند. آقای حمزه ای به جابر گفت: خودت کمکی هایت را انتخاب کن.

او برادرش[12] و پسرعمویش[13] را انتخاب کرد و با آن جثّه کوچکش، گلوله را آماده کرد و نشست. به او گفتم: جابر! گونی سومی را بزن.

او هدف را نشانه گرفت و دقیق زد.

آقای حمزه ای که حسابی جا خورده بود، گفت: یک گلوله دیگر به او بدهید.

گلوله دیگری دستش دادند. جابر نگاهی به من کرد و گفت: حالا کدامیک را بزنم؟!

گفتم: گونی چهارمی را بزن.

او بلافاصله هدف را نشانه گرفت و دقیق زد. آقای حمزه ای که از این هدفگیری دقیق، به وجد آمده بود، به او احسنت گفت و به عنوان آر.پی.جی زن انتخابش کرد.

«طریقه صحیح وضوگرفتن را به من آموخت»[14]

سال 67 در جنگل اهواز مستقر بودیم. یک روز، قبل از نماز ظهر مشغول وضوگرفتن شدم. تعداد زیادی از بچه ها داخل صف ایستاده بودند تا وضو بگیرند؛ جابر هم در بین آنها بود.

بعد از پایان وضو، جابر مرا صدا زد و گوشه خلوتی برد و گفت: بعضی از قسمتهای وضویت، اشکال داشت.

هر دو سنّی نداشتیم؛ اما او با وجود آنکه از من کوچکتر بود، اشتباهم را دور از چشم دیگران به من گوشزد کرد و طریقه صحیح وضوگرفتن را به من آموخت.

بعد از این ماجرا، هر گاه می خواهم وضو بگیرم، یاد متانت و برخورد زیبای جابر در آن روز می افتم.

«رقص شهادت»[15]

خرداد سال 67 بود. در منطقه شلمچه مستقر بودیم. یک روز صبح زود، دشمن پاتک زد و آتش شدیدی بر سرمان ریخت. زیر حجم آتش، یک لحظه جابر را دیدم که با پسرعمو و برادرش، مشغول آماده کردن آر.پی.جی بودند. روبروی آنها لودر دشمن بود که قصد داشت خط را برای عبور تانکها بشکافد. با صدای بلند، فریاد زدم: جابر! جابر! لودر را بزن.

او بلافاصله نشست، لودر را نشانه گرفت و زد.

پشت سرِ لودر، یک تانک قصد عبور از خط را داشت. با دست به آن اشاره کردم. او هم بلافاصله تانک را نشانه گرفت و شلیک کرد. گلوله آر.پی.جی، مستقیم به برجک تانک خورد و آتش زبانه کشید. تانک بعدی قصد عبور داشت؛ برادر و پسرعموی جابر، خیلی سریع گلوله را آماده کردند و دستش دادند. او هم نشست و تانک را نشانه گرفت؛ تانک هم که متوجه جابر شده بود، او را نشانه گرفت. هر دو در یک لحظه، همزمان به سمت هم شلیک کردند. گلوله تانک به محل استقرار او، برادر و پسرعمویش اصابت کرد و پاره های بدنهایشان به هوا بلند شد و من، متحیرانه نظاره گر رقص شهادت آنها بودم.

«دعا برای ظهور»[16]

سالها از شهادت جابر و مهدی می گذشت. یک شب در عالم خواب، هر دو را کنار هم دیدم. آنها به من گفتند: نماز بخوانید و در پایان نمازهایتان، دست به دعا بردارید و برای ظهور امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنید.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

پیام مادر شهید به مردم:

اسلام به همه آزادی داده؛ آزادی واقعی. به خانم ها آزادی داده که با خیال راحت و در کمال امنیت، رفت و آمد کنند؛ نه اینکه بی حجاب باشند؛ آزادی به معنای بی حجابی نیست. خانم ها باید حجاب خود را رعایت کنند و اسلام و قرآن را حفظ کنند.

آزادی به زن داده اند که برای رفتن در مسیر اسلام و قرآن، راحت باشد؛ نه اینکه بی حجاب باشد. خانم ها باید راه حضرت فاطمه(سلام الله علیها) را بروند و مانند ایشان، حجاب خود را رعایت کنند.

درست است که آزادیم؛ آزادی که حدّ آنرا قرآن و دین، معلوم می کند.


[1] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[2] – شهید مهدی مهدوی

[3] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[4] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[5] – راوی: غلامرضا مهدوی، پدر شهید

[6] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[7] – راوی: فاطمه زادخوش، مادر شهید

[8] – راوی: حبیب الله اسدی، همرزم شهید

[9] – شهید حاج باقر منصوری

[10] – شهید محمد بیدوئی نژاد

[11] – احمد حمزه ای

[12] – شهید مهدی مهدوی (غلامرضا)

[13] – شهید مهدی مهدوی (محمد)

[14] – راوی: محمود اسدی، دوست و همرزم شهید

[15] – راوی: حبیب الله اسدی، همرزم شهید

[16] – راوی: حمزه مهدوی، برادر شهید