
نام و نام خانوادگی: عباس عربنژاد
نام پدر: علی
تاریخ و محل تولد: 1343/02/01– خانوک
شغل: پاسدار (فرمانده مخابرات لشکر 41 ثارالله)
تاریخ و محل شهادت: ایشان در تاریخ 1366/02/01، قبل از عملیات کربلای ده در منطقه پنجوین عراق مجروح شد و در تاریخ 1366/02/11در بیمارستانی در تهران به شهادت رسید.
سن هنگام شهادت: 23 سال
«شرح مختصری از بیست و سه بهار زندگی»
در اولین روز از اردیبهشت سال 43، در خانوک کودکی به دنیا آمد که او را عباس نامیدند. عباس، سومین فرزند خانواده بود. وی دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» زادگاهش سپری کرد و دوران راهنمایی را در مدارس «ایرانشهر» کرمان و «تلاش»[1] خانوک پشت سر گذاشت و سپس برای ادامۀ تحصیل، رشتۀ برق را در هنرستان «علامه اقبال لاهوری» کرمان، برگزید و در کنار تحصیل، عصرها در یک مغازۀ تعمیر لوازم صوتی، مشغول کار شد. عباس در تجمعات مردم علیه رژیم پهلوی، حضور فعال داشت. در روز فاجعۀ به آتش کشیده شدن مسجد جامع کرمان توسط عمّال رژیم، به عنوان یک مبارز مسلمان حضور داشت و مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
ایشان در آذرماه سال 59، زمانی که در حال تحصیل در مقطع دوم دبیرستان بود، بعد از گذراندن یک دورۀ آموزشی پانزده روزه در پادگان قدس کرمان، به عنوان بسیجی عازم مهاباد شد. اوایل سال 60 بود که به عضویت نهاد مقدس سپاه درآمد. بعد از آن، برای دومین بار، عازم جبهه شد و به مدت دوماه در جزیرۀ مینو به عنوان بیسیم چی، مشغول خدمت گشت.
وی در سال 61 به عنوان اپراتور، در قسمت شبکۀ بیسیم شهری، انجام وظیفه می کرد. بعد از تأسیس ستاد منطقۀ 6 سپاه، در واحد مخابرات این ستاد مشغول نصب دکل های مخابراتی در استانهای کرمان، سیستان و بلوچستان و هرمزگان شد؛ او و گروهش، موفق به برقراری تمام ارتباطات بیسیمی پایگاههای سپاه در این استان شدند.
عباس به حدی در کارش دقیق و حساب شده عمل می کرد که برخی از دکل های[2] نصب شده توسط او، هنوز پابرجا و قابل استفاده هستند.
عباس بعدی از مدتی کار کردن در واحد مخابرات ستاد منطقۀ 6، با اصرار خودش، عازم جبهه گشت و به عنوان مسؤول ارتباطات واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله مشغول خدمت در مناطق جنگی شد. کار او و گروه همراهش، آماده کردن بیسیم ها و تجهیزات، راه اندازی قرارگاه های تاکتیکی-فرماندهی، نصب بیسیم های مرکزی و خودرویی و توزیع بیسیم بین گردانها و واحدها قبل از شروع عملیات، نگهداری و بررسی سیستم ها به منظور برقراری ارتباط، نصب بیسیم، نصب دکلهای تاکتیکی، نصب دکلهای ثابت در زمان آغاز عملیات، برقراری و پایداری ارتباطات در حین عملیات و جمع آوری سیستم ها بعد از عملیات و تحویل آنها به انبار و تعمیرگاه به منظور آماده سازی برای عملیات بعدی بود. وی در کنار همۀ این کارها، دستگاهی جهت پیشرفت سریع کابل کشی و نصب دکل ها و همچنین دستگاهی برای پنهان کردن سیمهای تلفن صحرایی در مناطق جنگی به منظور در امان ماندن آنها از ترکشهای سطحی، طراحی و ابداع کرد.
او تنها به کار در واحد مخابرات لشکر، بسنده نمی کرد؛ بلکه به کمک واحدهای دیگر، مثل یگان دریایی، مهندسی لشکر، واحد ادوات و … می شتافت و عیب و نقص دستگاه های مخابراتی آنها را برطرف می کرد.
وی در سال 62 در منطقۀ ماووت، از ناحیۀ سر و گردن مجروح شد. عباس در سال 63، قبل از آغاز عملیات بدر، ارتباط بین پایگاههای موجود در مناطق جُفیر، اهواز، ذلیجان و دشتِ عباس را برقرار کرد و همچنین اولین دکل شصت متری را در منطقۀ شلمچه، طراحی و نصب نمود. او که با واژه ای به نام «خستگی» بیگانه بود، در کنار نصب دکل، به تعمیر بیسیم های معیوب و ساخت انواع آنتن ها جهت ارسال امواج مختلف می پرداخت. اینها تنها گوشه ای از فعالیت ها و ابتکاراتش در جبهه بود.
بعد از شهادت فرماندۀ مخابرات لشکر 41 ثارالله[3] در عملیات کربلای 5، به خاطر لیاقت ها و توانایی هایی که عباس از خود نشان داد و با توجه به کارآیی بالای و تجارب ارزشمندی که از قبل کسب کرده بود، به عنوان فرماندۀ واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله انتخاب شد. سرانجام این فرماندۀ خستگی ناپذیر، در روز اول اردیبهشت سال 66، زمانی که برای بررسی اوضاع منطقه، قبل از آغاز عملیات کربلای 10 رفته بود، بر اثر اصابت راکتِ هواپیمای دشمن به جیپ فرماندهی در منطقۀ پنجوین عراق، به شدت مجروح شد. وی را به بیمارستانی در تهران منتقل کردند؛ تا اینکه در روز یازدهم اردیبهشت، با پوشیدن جامۀ زیبای شهادت به آرزوی دیرینه اش رسید.
پیکر مطهر او که همچون دو فرماندۀ قبلی واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله[4]، کارنامه ای زرین و درخشان از خود به جا گذاشت، با حضور سردار حاج قاسم سلیمانی تشییع و در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

سلام سقای دشتِ کربلا بر او باد.
«فرازی از وصیت نامه»
پدر و مادر گرامی! این راهی است که امام حسین(علیه السلام) انتخاب کرد؛ [اگر من، شهید شدم] ناراحت نباشید و گریه نکنید؛ اگر می خواهید گریه کنید، برای اباعبدالله(علیه السلام) گریه کنید. شما باید خوشحال باشید که اینچنین سعادتی نصیب فرزندتان شده است.
پدرجان! چند مسئله است که [از شما می خواهم] اینها را انجام دهید:
مرا پایین پای شهدا دفن کنید؛ زیرا لیاقت آنرا ندارم که بالا باشم.
قالی ای [را] که من خریده ام، آن را وقف مسجد شهدا کنید.
در مراسم تشییع جنازه ام، گریه نکنید.
یک مقدار پول از برادران سپاه می خواهم؛ آنها را به شما می دهند، شما آنها را به بانی مسجد شهدا بدهید.
اگر در بعضی مواقع، به حرفهای شما عمل نکردم و شما را ناراحت کردم، مرا ببخشید؛ [از شما] طلب عفو دارم.
این را به مردم بگویید که اگر این شهدا حقّی به گردن این مردم بی تفاوت و این زنان بی حجاب داشته باشند، به خدای کعبه قسم می خورم که یکی من، آنها را نمی بخشم.
گر مرد رهی، میان خون باید رفت وز پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای در راه نِه و هیچ مپرس خودِ راه بگویدت که چون باید رفت
ای مردم حزب اللهی! بنگرید که چگونه اسلام در دل ما زنده شد؟ چگونه با به وجود آمدن ایمان به الله، لرزه بر اندام مستکبرین افتاده؟ [جواب این] چگونه ها را باید در نقش رهبر، جستجو کرد؛ رهبری که مستضعفین جهان، حسرت داشتنش را می خورند؛ رهبری که به هیچ چیز، جز الله و دین اسلام نمی اندیشد. مَنیّت را در خود کشته و انسان بودن را به ما می آموزد و خودش [برای ما] الگو می شود.
چگونه می خواهیم خداوند از ما خشنود باشد، در صورتی که پسر حسین(علیه السلام) را یاری نمی کنیم؟ وای بر ما! اگر کوچکترین نافرمانی از امام امت کرده باشیم.
مردم مستضعف ایران! بیایید با وحدت خود، با همّت خود، با رهبر خود، اسلام را یاری کنید تا خداوند از شما راضی و خشنود باشد.

برگهایی زرّین از تقویم زندگی پاسدار شهید «عباس عربنژاد»
(خاطرات)
«پشتکار در زمان کودکی»[5]
دوسال و نیم داشت؛ اما هنوز راه نمی رفت. چون در روستا زندگی می کردیم، دسترسی به دکتر نداشتیم تا علت راه رفتنش را بررسی کنیم. عده ای می گفتند: چون وزنش زیاد است، نمی تواند راه برود؛ شاید هم مریض باشد.
عده ای هم می گفتند: چیز مهمی نیست؛ به مرور، خوب می شود.
یک روز پیرزنی از روستای مجاور به خانه ما آمد. وقتی که عباس را دید، به مادرم گفت: پسرت چند سال دارد؟
مادر گفت: دوسال و نیم.
پیرزن گفت: پس چرا راه نمی رود؟
مادر گفت: نمی دانم؛ فقط روی زمین می خزد.
پیرزن گفت: چرا پشتکارش را نگرفتید تا راه بیفتد؟
مادر گفت: کاری از دستمان برنمی آمد تا برایش انجام دهیم.
پیرزن گفت: فکر کنید پایش شکسته؛ همین الآن چوبی به دستش بدهید تا به کمک آن، شروع به راه رفتن کند.
یک تکه چوب، زیر بغل عباس گذاشتیم. بعد از چند روز تمرین کردن، با پشتکاری که داشت، بدون تکیه کردن به چوب، توانست راه برود.

«صبر کن»[6]
سال 58 با او آشنا شدم. پانزده روز بعد از اولین روز آشنایی، باهم عازم کردستان شدیم. حدود سه ماه در مهاباد بودیم. عباس، صبر عجیبی داشت؛ گاهی از سختی کار و صبر او به ستوه می آمدم و می گفتم: تو چرا اینقدر خونسردی؟!
او نگاهی به من می کرد و می گفت: صبر کن!!!
همیشه در نگهبانی، پیشقدم بود. می گفت: هر ساعتی که اینجا نگهبانی بدهیم، یک وجب از خاک بهشت را خریده ایم.
گاهی در حین نگهبانی، چرت می زدم و یا به نقطه ای خیره می شدم؛ عباس وقتی مرا در این حال می دید، تکانم می داد و سعی می کرد با جمله ای انرژی بخش و دلگرم کننده، خواب را از چشمانم دور کند تا حواسم به نگهبانیم باشد.

«ساخت و نصب اولین دکل مَهاری»[7]
طرح ساخت و نصب دکل مَهاری، از قبل داده شده بود؛ اما هنوز در ایران، کسی آنرا اجرا نکرده بود. عباس و دوستانش[8] با همکاری شرکت ذغالسنگ زرند، ساخت این دکل را به منظور برقراری ارتباطات بیسیمی، شروع کردند.
خیلی ها می گفتند: این کار، شدنی نیست. اما دیری نپایید که ساخت اولین دکل مهاری و نصب آن را در سپاه شهرستان زرند، با چشم خود دیدند و فهمیدند که شد، آنچه که آنها می گفتند نشدنی است.

«بگذار دلم آرام گیرد»[9]
در یکی از شهرهای جنوب استان کرمان، مشغول نصب دکل بودیم. عده زیادی از مردم، اطراف ما جمع شده بودند؛ با وجود آنها، کارکردن برای ما مشکل شده بود. آنقدر همهمه به راه انداخته بودند که اعضای گروه، صدای یکدیگر را نمی شنیدند. من برای متفرق کردن جمعیت، به دروغ گفتم: همه دور شوید، الآن دکل می افتد.
برای اینکه حرفم را باور کنند، خودم بلافاصله پا به فرار گذاشتم و مردم هم پشت سرم، شروع به دویدن کردند.
جمعیت که متفرق شدند، نزد عباس برگشتم. او که از این کارم عصبانی بود، با پیچ گوشتی که دستش بود، ضربه ای به من زد و گفت: این چه کاری بود که کردی؟ چرا دروغ گفتی؟!
در حالی که محل ضربه را ماساژ می دادم، گفتم: می خواستم مردم را پراکنده کنم.
گفت: اینجوری؟! اگر در حال دویدن، یکی از آنها زمین خورده بود و بلایی سرش آمده بود، چه کار می کردی؟
حق با او بود. ساکت شدم؛ چون دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.
کارمان که به پایان رسید، وسایل را جمع کردیم و کنار ماشین بردیم. آنجا او مرا در آغوش گرفت، بوسید و گفت: از اینکه با پیچ گوشتی به تو ضربه زدم، ناراحت شدی؟
لبخندی کمرنگ بر لبانم نقش بست، گفتم: من و تو روزهای زیادی را باهم گذرانده ایم؛ به خوبی یکدیگر را می شناسیم.
گفت: تا نگویی مرا بخشیده ای، خیالم آسوده نمی شود؛ بگذار دلم آرام گیرد.
خندیدم و گفتم: ای بابا! باشه، تو را بخشیدم.
او نفس راحتی کشید و خندید.

«باید کارمان را به گونه ای انجام دهیم که…»[10]
عباس کارهایش را خیلی دقیق و منظم انجام می داد. هر گاه می خواستیم کاری را شروع کنیم، اجازه نمی داد کسی کم کاری کند، می گفت: ما وظیفه داریم که کارمان را درست و مرتب انجام دهیم. باید دکل را جوری نصب کنیم که اگر کسی برای بازدید از کارمان آمد، نتواند ایرادی از ما بگیرد. در نصب بیسیم ها، باید جوری عمل کنیم که واتِ برگشتی و از کارافتادگی دستگاه را نداشته باشیم. باید به گونه ای کارمان را انجام دهیم که دَه سال دیگر هم، پا برجا باشد.
همه این حرفها را در حالی می زد که ما می دانستیم آنتن و دکلی که در حال نصب کردنش هستیم، دو روز دیگر، باز می شود. او حتی در نصب دکل و آنتنی که می دانست قرار است مدت کوتاهی مورد استفاده قرار گیرد، نهایت دقت را به کار می برد.

«آغاز یک دوستی عمیق»[11]
سال 61 عازم جبهه شدم و در واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله مشغول خدمت گشتم. چند روز بود که از صبح زود، او را در حال تعمیر کردن یک ماشین سنگین می دیدم؛ این ماشین که مجهز به سیستم های مخابراتی بود، جزو غنیمت های جنگی بود.
یک روز، از یکی پرسیدم: او کیست؟
گفت: یکی از رزمنده های فعال واحد مخابرات است که در زمینه های مختلف، استعداد و مهارت دارد.
من که کنجکاو شده بودم تا بیشتر در موردش بدانم، نزدش رفتم و با او احوالپرسی کردم. او هم خیلی گرم و صمیمی مرا تحویل گرفت.
همانطور که محو تماشای کارش بودم، گفتم: چه کار می کنی؟
گفت: این ماشین، آسیب دیده؛ می خواهم راهش بیندازم.
گفتم: این کارها را از کجا یاد گرفته ای؟!
خندید و گفت: مقداری از آن به خاطر علاقه ام است و مقداری هم تجربه کارهای قبلی ام است؛ چون قبل از جنگ هم، چند ماشین را تعمیر کرده ام.
من که جذب اخلاق نیکو و رفتار زیبایش شده بودم، لحظه ای رهایش نکردم؛ به گونه ای که در طیّ مدت کوتاهی، دوستی عمیق بین ما به وجود آمد.

«یک سیلی از جنس تیر»[12]
برای اولین بار، او را در سال 62 در مجتمع مخابرات کرمان[13] دیدم؛ به خاطر دارم که یک روز عصر، به آنجا رفته بودم؛ بچه ها گفتند: ما می خواهیم به مخابرات برویم تا عباس عربنژاد را به اینجا بیاوریم.
اولین بار بود که این اسم را می شنیدم، گفتم: عباس کیه؟
آنها گفتند: یکی از بچه های مخابرات لشکر است؛ زخمی شده، داریم به فرودگاه می رویم تا او را بیاوریم.
بچه ها رفتند و یک ساعت بعد برگشتند؛ در حالی که یک جوان قدبلند و رشید، با اندامی ورزیده و تنومند با آنها بود.
وقتی که به هم معرفی شدیم، به او گفتم: چه جوری زخمی شدی؟
گفت: عملیات آغاز شده بود. من چند لحظه بیکار شدم، یک اسلحه سمینوف دارم که همیشه همراهم است؛ با خودم گفتم: حالا که بیکارم، بهتره چند تیر به سمت دشمن شلیک کنم تا خدمتی به یپشرفت عملیات کرده باشم.
پشت خاکریز، مشغول تیراندازی و دویدن به این طرف و آن طرف بودم که حس کردم گوشم به شدت می سوزد. فکر کردم یکنفر محکم توی گوشم زده. اطرافم را نگاه کردم، کسی را ندیدم. با خودم گفتم: اینجا که کسی نیست، پس کی زد توی گوش من؟ حتماً خیالاتی شده ام!!!
بعد از چندلحظه، متوجه شدم مایع گرمی از بینی ام جاری شد؛ دستم را به بینی ام گرفتم، پر از خون شد. آنموقع بود که فهمیدم تیر و یا ترکشی به بینی ام خورده و از آنجا وارد گردنم شده. به عقب آمدم و به بیمارستان منتقل شدم. آنجا متوجه شدم که تیر سمینوف به بغل بینی ام اصابت کرده و از زیر پوست رد شده؛ به گونه ای که نه به فکّم صدمه زده و نه به دندانهایم و از آنجا وارد گردنم شده و گیر کرده است. در حقیقت، این تیر بود که به گوشم سیلی زده بود. شک ندارم که با تیر و ترکش، شهید نمی شوم؛ یک اسلحه قویتر لازم است تا مرا از پای درآورد.
«ماشین عباس»[14]
آن زمان، در جبهه جرثقیل و امکانات دیگر برای بالابردن قطعات دکل و نصب آنها نبود. عباس با کمک یکی از دوستانش[15]، دستگاهی از سیم بکسل ساختند و آنرا جلوی یک تویوتای لندکروز کالسکه ای، نصب کردند که به وسیله آن، قطعات دکلهای 30 تا 36 متری را روی هم نصب می کردند.
داخل این تویوتای کالسکه ای که در منطقه، به «ماشین عباس» معروف بود، تمام تجهیزات نصب دکل و تمام وسایل مورد نیاز برای سفر وجود داشت که او آنها را با نظم خاصی، در مکانهای معینی چیده بود. چون این ماشین متعلق به بیت المال بود، عباس در حفظ آن، بسیار دقیق و حساس بود.

«تبحّر در همه زمینه ها»[16]
در شرایط عادی، نصب دکلهای مخابراتی مدت زیادی وقت می برد؛ اما در زمان جنگ، چون حجم کار زیاد بود، عباس و گروهش در طول یک هفته، هفت دکل را نصب کردند. دکلهایی که توسط آنها نصب می شد، آنقدر محکم بودند که بعضی از آنها، بعد از گذشت سالها، هنوز پا برجا و قابل استفاده اند.
عباس علاوه بر ساخت و نصب دکلهای مخابراتی، آنتن هایی جهت ارسال امواج ساخت. چون در آن زمان، امکانات کم بود، او با لوله های آلومینیومی و محاسبه فرکانسهای مختلف، آنتن هایی برای مکانهای متفاوت ساخت. هر جا که نیاز بود امواج به یک جهت خاص هدایت شوند، آنتن های جهت دار و آنجایی که لازم بود امواج در تمام جهات پخش شوند، آنتن هایی با قدرت پخش امواج در تمام جهات، طراحی کرد و ساخت.
او مثل آچارفرانسه عمل می کرد و در تمام زمینه ها، تبحّر داشت. به خاطر دارم که بیسیم های معیوب غنیمتی را با بچه ها تعمیر می کرد و از آنها در جاهای مختلف استفاده می کرد. به عنوان مثال، این بیسیم ها را بعد از تعمیر، روی شاسیهایی که خودش طراحی کرده و ساخته بود، داخل قایقهای فرماندهی نصب می کرد و با کمک باتری و شارژرهای گوناگون، آنها را راه می انداخت؛ از این بیسیم ها در قایقهای فرماندهی که بر آبهای هور حرکت می کردند، برای برقراری ارتباط استفاده می شد.
«دِینَش را به اسلام، اَدا کرده است»[17]
عباس با کارایی بالایش در مأموریتها، مثل کوه، باصلابت و استوار بود؛ جنگ از او تکیه گاهی مطمئن برای بچه های واحد مخابرات ساخته بود. در کنار اندام پهلوانیش، لبخند زیبایش همکاران و همراهانش را به وَجد می آورد.
وقتی که در عملیات ماووت زخمی شد، او را به بیمارستان منتقل کردند. همه بچه های لشکر، نگرانش بودند. روزی که خبر بهبودیش را آوردند، همه خوشحال شدند؛ حتی فرمانده لشکر[18] هم خوشحالیش را پنهان نکرد و گفت: خدا را شکر که عباس، سالم است؛ او دِینَش را به اسلام، اَدا کرده است.
«اگر انسان، ولایتمدار نباشد…»
عباس پیرو محض ولایت فقیه بود، می گفت: اگر انسان ولایتمدار نباشد، اگر امام نداشته باشد، هیچی ندارد. اگر ما نماز بخوانیم و رهبرمان را رها کنیم، نمازمان قبول نیست.
یک روز به قصد آزمودنش گفتم: عباس! اگر بفهمی من از امام پیروی نمی کنم، چه کار می کنی؟!
اندکی تأمل کرد و گفت: کسی که مطیع امر امام نباشد، جایش در منطقه جنگی نیست.
گفتم: حق با توست؛ به نظر تو چرا به جبهه آمده ایم؟
گفت: ما امام را داریم و پیرو ایشان هستیم؛ ایشان فرمودند: «امروز، مسئله جنگ در رأس تمام امور است»، ما هم طبق امر رهبر، باید به تکلیف و وظیفه مان عمل کنیم؛ حال اگر پیروز شویم، تکلیفمان را انجام داده ایم و اگر شکست بخوریم، باز هم به تکلیفمان عمل کرده ایم. تنها چیزی که باید سرلوحه تمام کارهایمان قرار گیرد، اطاعت محض و بی چون و چرا از امام است.[19]
عباس، شیفته امام بود. به خاطر دارم که یک روز از منطقه جُفیر به سمت اهواز می آمدیم. در بین راه، سخن از امام به میان آمد؛ او گفت: امام، مرد بزرگواری است که خدا او را برای نجات ما فرستاده؛ ایشان با خودساختگی و خدایی بودنش، تأثیر شگرفی روی مردم جهان گذاشته است.[20]
همیشه می گفت: اگر روزی هفتادبار، هزاربار، به خاطر آرمانم و به خاطر امامم، تکه تکه شوم، باز هم حاضرم پشت سر امام بایستم.
گاهی به او می گفتم: عباس! باز هم از هفتاد رفتی هزار؟!
او هم می خندید و چیزی نمی گفت.[21]
«آیا خدا از ما قبول می کند؟!»[22]
به خاطر دارم که در یک مأموریت 9روزه، سه دکل را نصب کردیم؛ کاری که اهل فن می دانند، چقدر دشوار است و زمان زیادی را می طلبد. کار نصب یکی از این دکل ها تا ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب، طول کشید. بعد از پایان کار، او باحوصله مشغول جمع و ضبط کردن پیچ و مهره هایی که پایین افتاده بودند، شد؛ در حالی که ما از فرط خستگی، روی پای خودمان بند نبودیم و از صبر و حوصله بالای او، شگفت زده شده بودیم. کار جمع کردن پیچ و مهره ها که تمام شد، پشتِ فرمان نشست تا برای رسیدن به مقصد، یک مسافت طولانی را رانندگی کند. با همه دقتی که در کارش صرف کرده بود و با تمام سختی هایی که متحمل شده بود، در بین راه می گفت: آیا خدا واقعاً این کارها را از ما قبول می کند؟ آیا حقوقی که می گیریم، حلال است؟
«من ساقیم!»[23]
عباس از استعداد خوبی بهره مند بود؛ همین که جایی نحوه انجام دادن کاری را می دید، فوری یاد می گرفت و خودش انجام می داد. به خاطر دارم که در کار نصب دکل، زاویه صاف مهارها با زمین، یکسری مشکلاتی را به وجود آورده بود؛ عباس که دنبال راهی برای حلّ این مشکل بود، قالبی فلزی با زاویه ای مکعبی ساخت که وقتی این قالب روی مهارها قرار گرفت، خطری که با برخورد ماشین به دکلها، مهارها را تهدید می کرد، رفع شد.
اگر در منطقه ای مأمور نصب چند دکل بود، هیچیک از دکلها شبیه هم از کار درنمی آمد؛ همیشه شرایط محل نصب دکل را می سنجید و چیزهایی اضافه می کرد و بعد هم با آنکه کارش را خیلی تمیز و دقیق انجام می داد، می گفت: ما کاری نکردیم…!
در یکی از مأموریتها به کهنوج، برمک و گشمیران رفتیم و سه دکل نصب کردیم. وقتی که از گشمیران برمی گشتیم، دو روز در راه بودیم. هر جا که برای صرف غذا می ایستادیم، او چای می ریخت و در کمال تواضع، جلوی ما می گذاشت و می گفت: من ساقیم!
یک روز در حین کار، خیلی خسته شده بودم؛ اما اثری از خستگی در وجود او نمی دیدم. گفتم: عباس آقا! من یک اسم جدید برایت انتخاب کرده ام.
گفت: چه اسمی؟!
گفتم: بیل!
خندید و گفت: حالا چرا بیل؟!
گفتم: آخه بیل، مثل تو سخت است؛ هر چقدر با آن کار کنیم، عیب و نقصی پیدا نمی کند.
«تکیه بر تجربه و علم»[24]
عباس در زمینه مخابرات، تبحّر زیادی داشت. هر جا کار برایمان سخت می شد و از عهده انجامش برنمی آمدیم، به محض ورودش به صحنه، کار به راحتی توسط او انجام می شد و باری از روی دوش ما برداشته می شد.
به خاطر دارم که یک روز در منطقه عملیاتی مهران، در صدد برقرار ارتباطی بودیم که از عهده اش برنمی آمدیم؛ انجام این کار برای ما تقریباً غیرممکن شده بود. با چند نفر از برادران هر چه تلاش کردیم، موفق نشدیم. مستأصل مانده بودیم که چه کنیم. در همین حین، عباس از راه رسید و با تکیه بر تجربه و عملش، به راحتی از عهده انجام کاری که ما نتوانسته بودیم انجامش دهیم، برآمد.
«تنبیه با رفتار»[25]
برای نصب دکل، به منطقه ای رفته بودیم که هوایش بسیار گرم بود. زیر باد کولر خوابیده بودیم که عباس آمد و گفت: بلند شوید تا کار را شروع کنیم.
من گفتم: حالا هوا گرم است؛ الآن می خوابیم وقتی هوا خنک شد، شروع به کار می کنیم.
او بدون آنکه حرفی بر زبان بیاورد، اتاق بیرون رفت و خودش به تنهایی مشغول کار شد.
وقتی او را مشغول کار دیدیم، خجالت زده شدیم و آماده کار شدیم.
او مسئول ما بود، می توانست مجبورمان کند تا کار را شروع کنیم؛ اما به جای متوسل شدن به زور و خشونت، با رفتارش ما را تنبیه کرد.
«خدا کند نماز انسان، درست باشد و …»[26]
در منطقه، هنگام نماز جماعت سعی می کردیم به صف اول برویم و سمت راست امام جماعت بایستیم تا ثواب نمازمان بیشتر باشد؛ اما عباس معمولاً صف آخر، کنار کفشها و یا گوشه دیگری می ایستاد و نمازش را به جماعت می خواند و می رفت.
یک روز به او گفتم: عباس! من صف اول برایت جا گرفتم؛ کجا بودی؟ چرا نیامدی؟!
در جوابم گفت: نماز را هر جا بخوانی، فرقی نمی کند؛ خدا کند نماز انسان، درست و مورد قبول خدا باشد؛ حالا چه روی موکت باشد، چه روی خاک و گل و سنگ.
«روحیه دادن به رزمنده ها»[27]
عباس هنگام کار، خیلی جدی بود؛ اما هر وقت بحث کار در میان نبود، با بچه ها شوخی می کرد و آنها را می خنداند تا روحیه شان عوض شود.
به خاطر دارم زمانی را که در منطقه جُفیر مستقر بودیم، قرار بود عملیاتی صورت بگیرد؛ اما به دلایلی، این عملیات لغو شد. لغوشدن عملیات، روحیه بچه ها را بهم ریخته بود و آنها را دلسرد کرده بود.
هوا گرم بود. دور هم جمع شده بودیم تا غذا بخوریم؛ غذا، آب دوغ خیار بود. چند هندوانه هم بریده بودند و سرسفره گذاشته بودند. هیچکس حوصله حرف زدن نداشت. عباس وقتی که روحیه بچه ها را خراب دید، تکه ای از پوست هندوانه را برداشت و به طرف یکی از بچه ها پرت کرد. لحظاتی بعد، صدای خنده بچه ها که در حال پرت کردن پوست هندوانه به سمت یکدیگر بودند، فضا را پر کرد.
این کار باعث شد بچه ها از آن حال و هوا درآیند و دوباره روحیه بگیرند.
«انجام کارها به بهترین شکل»[28]
زمانی که در منطقه زبیدات مستقر بودیم. بعد از والفجر مقدماتی، امکانات را به مقرّ 2 لشکر 21 حمزه انتقال دادیم. قرار شد عملیاتی در آنجا تدارک ببینیم. رفتیم و جا را دیدیم. در مقرّ ارتش، جایی هم برای ما در نظر گرفتند. در آنجا مستقر شدیم. چیزی که مخابرات و فرماندهی لشکر به آن اعتقاد داشتند، ایجاد ارتباط شبکه ها با سیم، قبل از عملیات بود. اعتقادی به استفاده از بیسیم نداشتیم؛ مگر در مواقع اضطراری که ارتباط با سیم، قطع می شد. ارتباط بیسیم در عرض یکی دو ساعت، با برپا کردن آنتن ها و چیدن امکانات، برقرار می شد، ولی برقراری ارتباط با سیم، زحمت زیادی را می طلبید و حُسنی که دارد، شنود نشدن آن توسط دشمن است. انجام این کار سخت، فردی را می طلبید که محکم و استوار باشد و نسبت به کارش، متعهد؛ فردی که به محض روبرو شدن با مشکلات، نَبُرَد و قدرت جسمی و ذهنی بالایی داشته باشد.
عباس این مسئولیت را قبول کرد و کارش را آغاز نمود. با وجود او، دیگر کسی نگرانی نداشت؛ چون فقط کافی بود به او بگوییم شبکه های باسیم را راه اندازی کن؛ دیگر نیازی به کلام و یا توضیح بیشتری نبود؛ خودش مسیر را انتخاب می کرد و کارش را شروع می نمود. مسیری را که او انتخاب می کرد، کاملاً درست بود. قدرت مدیریت و فرماندهی بالایی داشت. وقتی کارش را آغاز می کرد، اگر چهار نفر همراهش بودند، به اندازه سه نفرشان کار می کرد. وقتی که همه از پای می افتادند، او هنوز سرِ پا بود و تا پایان کار می ایستاد. زمانی که کاری را قبول می کرد، آنرا به نحو احسن و به بهترین شکل انجام می داد.
«نتیجه اعتماد و توکل به خدا»[29]
در منطقه، گاهی سواره تا نزدیکترین نقطه به دشمن می رفتیم و وقتی که پیاده می شدیم، بدون آنکه کوچکترین اتفاقی برایمان بیفتد، از بین موانع رد می شدیم و خودمان را سالم به محل موردنظر می رساندیم.
من که بارها شگفت زده، شاهد چنین ماجراهایی بودم، یک روز به او گفتم: باورم نمی شود؛ ما چگونه بدون صدمه دیدن، از بین موانع ـ آن هم جلوی چشم دشمن ـ رد می شویم؟!
گفت: دوست من! وقتی که ما آیه «و جعلنا…» را می خوانیم، نباید از چیزی بترسیم؛ در واقع، این دشمن است که باید از ما بترسد؛ چرا که خدا با قرائت این آیه، رعب و وحشت در دلشان ایجاد می کند و بر چشم و گوششان، مُهر می زند تا ما را نبینند؛ آنها چوب بی اعتمادی و عدم توکل به خدا را می خورند.
«یک تنبیه جالب»[30]
عباس هنگام تقسیم کار، حد توان نیروهای زیردستش را می سنجید و همیشه خودش به خاطر قدرت جسمانی بالایی که داشت، بیشتر از همه کار می کرد. او گروه همراهش را قبل از آغاز کار، آموزش می داد و در حین کار، بسیار جدی بود.
او دفتری داشت که خطاهای افرادش در حین کار را در آن یادداشت می کرد. تنبیه جالبی را که برای افراد خطاکار در نظر گرفته بود، سبیل مال بود؛ تنبیهی که موجی از شادی و خنده را در بین بچه ها به وجود می آورد.
به عنوان مثال، در دفترش می نوشت: فلانی به خاطر خطاهایش، باید 10تا سبیل مال را تحمل کند. با فرارسیدن عید و یا هر مناسبت دیگر، سبیل مالها را می بخشید.
او با اخلاق خوب و برخورد زیبایش، همه را جذب خودش کرده بود؛ به گونه ای که کسی حاضر نمی شد، رهایش کند و تنهایش بگذارد.
«خستگی برایم معنایی ندارد»[31]
عباس گاهی با نیروهای تحت امرش، دست به ساخت و نصب دکل می زد و گاهی هم خودش یک تنه، به کار می شد. محل فونداسیون را خودش حفر می کرد، بتن را خودش می ریخت، دکل را خودش می ساخت و نصب می کرد. او بسیار بانظم بود؛ بر اساس نظم، حسابگری، برنامه ریزی و محاسبات دقیقی که داشت، تمام کارهایش به خوبی و بدون برخورد با مشکل، انجام می گرفتند. کاری که در عرض چند روز باید انجام می شد، با درایت او، در عرض یک روز تمام می شد. ما که همراهش بودیم، خسته می شدیم؛ اما او همیشه می گفت: خستگی برایم معنایی ندارد.
اندامی ورزیده و بدنی نیرومند داشت و ما مانده بودیم او که غذای اکثر شبهایش، تنها یک پیمانه ماست است، این همه انرژی را از کجا می آورد!!!
«یک وظیفه و یک تکلیف»[32]
هر وقت در حین کار به مشکلی برمی خوردیم و می گفتیم: با وجود این مشکل، به نتیجه موردنظرمان نمی رسیم.
او می گفت: ما یک وظیفه داریم و یک تکلیف؛ وظیفه مان این است که کارمان را انجام دهیم و تکلیفمان این است که کار به نحو احسن انجام گیرد؛ همانگونه که رهبر فرمودند: «کارهایی را که به شما محوّل می شود، به نحو احسن انجام دهید». ما به وظیفه و تکلیفمان عمل می کنیم؛ دیگر نتیجه اش با خداست. یادتان باشد که ما مأمور به وظیفه ایم، نه نتیجه.
«امتحان پُر دردِسر»[33]
یکسری ملزومات شیمیایی را قبل از شروع یکی از عملیاتها، در اختیار نیروها گذاشتند تا در صورت استفاده دشمن از بمبهای شیمیایی، بچه ها بتوانند از آنها استفاده کنند. عده ای می گفتند: تاریخ مصرف این ملزومات گذشته و اعتمادی به عمل کردن آنها نیست.
با جمعی از دوستان، دور هم جمع شده بودیم و سرِ این مسئله بحث می کردیم که عباس از راه رسید و گفت: چی شده؟ مشکلتان چیست؟
گفتیم: ای کیفها را برای دفاع شیمیایی داده اند؛ بعضی ها می گویند: تاریخ مصرف مواد داخلشان گذشته؛ باید قبل از عملیات، امتحان شوند.
عباس بلافاصله یکی از آمپولها را برداشت و آن را در گوشه انگشتش فرو برد تا تأثیرگذاریش را امتحان کند.
من حیرت زده گفتم: عباس! چه کار کردی؟!
گفت: مگر شما نمی خواستید اینها امتحان شوند؟ خوب، من هم امتحانشان کردم؛ اجازه بدهید کار راه بیفتد، وقتتان را صرف بحث کردن بر سر اینگونه مسائل نکنید.
لحظاتی بعد، او را که در اثر یک امتحان پُر دردسر، رنگش پریده و لبانش خشکیده بود، به اورژانس رساندیم. چندساعتی بستری شد تا اثرِ دارو از بدنش رفت.
«احساس مسئولیت»[34]
قبل از عملیات والفجر سه و چهار، به واحد توپخانه رفتم تا سیستم مخابرات آنجا را راه بیندازم. بیسیم ها را نصب کردم، باتریها و آنتن ها را هم در محلهای مشخص شده نصب کردم. کارم که تمام شد، سیستم را امتحان کردم؛ اما از آنجا که یکجای کارم اشکال داشت، سیستم راه نیفتاد.
با عباس تماس گرفتم و از او درخواست کمک کردم. او بلافاصله خودش را به منطقه رساند. بیسیم ها را راه انداخت و مشکلات را برطرف کرد و راهنمایی های لازم را مبذول داشت و رفت.
او می توانست از پشتِ تلفن، همه این کارها را انجام دهد و مرا راهنمایی کند؛ اما از آنجا که در قبال کارش، احساس مسئولیت بالایی داشت، به منطقه آمد و از نزدیک، همه چیز را برای رفع اشکالات کار، بررسی کرد.
«دوست داری چگونه شهید شوی؟»[35]
در یکی از عملیاتها، مجروح شدم. مدتی در بیمارستان بستری بودم؛ وقتی مرخص شدم و به خانه رفتم، عباس به عیادتم آمد. مرا که در حال آه و ناله کردن دید، گفت: چیه؟ چه خبره؟ فقط یک ترکش خوردی، چرا اینقدر ناله می کنی؟!
گفتم: آخه خیلی درد داره.
گفت: اگر به این موضوع فکر کنی که چرا و برای چه هدفی ترکش خوردی، خیلی زود آرام می شوی.
گفتم: عباس جان! دوست داری چگونه شهید شوی؟
گفت: نمی خواهم با ترکش و تیر و … شهید شوم؛ دوست دارم با راکتِ هواپیما و یا یک بمب، شهید شوم.
وقتی که شنیدم با اصابت راکتِ هواپیمای دشمن به ماشین، یکی از پاهایش قطع شده، فرق سرش شکافته، چشمش تخلیه شده و بدنش جراحات زیادی برداشته و بعد از یازده روز بستری شدن در بیمارستان، به شهادت رسیده، با خودم گفتم: او به آرزویش رسید و همانگونه که دوست داشت، شهید شد؛ او کسی نبود که با یک ترکش و یا تیر، از پا درآید.

«حقوق تمام مخلوقات خدا!»[36]
یک روز جایی مشغول بتن ریزی برای نصب دکل بودیم. لانه مورچه ها نزدیکمان بود. من خاکها را بهم زدم تا مورچه ها از آنجا بروند. او وقتی که این صحنه را دید، ناراحت شد و گفت: دست نگهدار، معلوم هست داری چه کار می کنی؟! تو که مورچه ها را کشتی، جواب خدا را چگونه می دهی؟ اگر کمی گرد و خاک به هوا بلند می کردی و اندکی صبر می کردی، مورچه ها متوجه ناامن بودن اینجا می شدند و می رفتند.
حرفهایش که تمام شد، با خودم گفتم: خدایا! این دیگر کیست؟! برخلاف هیکل تنومند و اندام ورزیده اش، قلب رئوفی دارد؛ حقوق تمام مخلوقات تو برایش محترم و باارزش است!!!
«در این زمینه هم تجربه دارم!»[37]
یک روز در منطقه، گرم کار بودیم که موتور سیستم ژنراتورهای شارژ بیسیم های واحد مخابرات سوخت. به منظور تعمیر آن، از منطقه به سمت قرارگاه لشکر در اهواز راه افتادیم. شب هنگام بود که به قرارگاه رسیدیم. وقتی که به تراشکاری آنها مراجعه کردیم، تعطیل شده بود و مسئولین رفته بودند و تنها چند سرباز و نیروی معمولی که نگهبان بودند و کاربلد نبودند، آنجا حضور داشتند. عباس اصرار داشت که باید همین امشب موتور را تعمیر کرده و به منطقه بازگرداند؛ اما آنها قبول نمی کردند.
او که دست بردار نبود، گفت: شما دستگاههای تراش را روشن کنید و خودتان هم کمکیِ من شوید تا کار را به سرانجام برسانیم.
من با تعجب گفتم: عباس! در این زمینه هم تجربه داری یا می خواهی کار را به دست کسانی که در این مورد سررشته ندارند، بدهی؟!
گفت: نگران نباش، در این زمینه هم تجربه دارم.
گفتم: ای بابا! تو دیگه کی هستی که در هر زمینه ای تجربه داری و کار، بلدی؟!
خندید و چیزی نگفت.
آنها دستگاهها را روشن کردند. تا نزدیک اذان صبح، عباس پشتِ دستگاه تراش و دستگاههای دیگر ایستاد، قطعات را تراشید و آماده کرد.
بعد از پایان کار، همزمان با اذان صبح به سمتِ قرارگاه رفتیم تا نماز بخوانیم. با خودم گفتم: حتماً یک نصفِ روز استراحت می کنیم و بعد، راه می افتیم؛ اما در کمال ناباوری، گفت: بعد از نماز، یکساعت استراحت کن؛ باید زود راه بیفتیم و قطعات را برسانیم تا کارها لنگ نمانند!!!
باورم نمی شد؛ یعنی او که شب را تا صبح نخوابیده بود، چگونه می توانست با یکساعت استراحت، خود را برای فعالیت روزانه آماده کند؛ با شناختی که از او داشتم، می دانستم که می تواند. چرا که بارها شاهد کار زیاد و بی خوابیهایش بودم.
«تعهد»[38]
عباس هرگز از کار و جنگ خسته نمی شد. یک روز در منطقه، به او گفتم: عباس! شنیده ای که می خواهند از بچه های پاسدار تعهد بیست ساله بگیرند؟
گفت: برای ما که دائم در منطقه ایم و هدفمان از حضور در جنگ، خدمت به اسلام است، چه فرقی می کند که چقدر تعهد بگیرند؟ اگر بیشتر از این هم تعهد بخواهند، راضی هستیم و حرفی نداریم.
«کار با زبان روزه، در اوج گرما»[39]
خرداد سال 64 در منطقه شلمچه مستقر بودیم. به خاطر ماه مبارک رمضان، تصمیم گرفتیم آنجا بمانیم و روزه هایمان را بگیریم.
با توجه به آنکه کشور در تحریم به سر می برد و تهیه و خرید سیمهای صحرایی، کار دشواری بود و هزینه زیادی را می طلبید، به پیشنهاد عباس که آن زمان مسئول ارتباطات واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله بود، کار ترمیم سیمهای صحرایی را شروع کردیم.
هر روز بعد از خوردن سحری و ادای نماز صبح، مشغول کار می شدیم و تا زمان افطار، دو قرقره هزارمتری سیم را ترمیم می کردیم؛ این کار، با زبان روزه در گرمای نزدیک پنجاه درجه، طاقت فرسا بود. با پایان ماه مبارک رمضان، شصت قرقره سیم صحرایی را ترمیم و آماده کردیم. از این سیمها در عملیاتهای بعدی استفاده شد و بدین ترتیب، هزینه اضافه به بیت المال تحمیل نگشت.
«تمام وقت و توانش را وقف جنگ کرد»[40]
در گیر و دار عملیات فاو، وقتی که از رود اروند گذشتیم، با یک خودروی عراقی مواجه شدیم. تصمیم گرفتیم آنرا اینطرف بیاوریم؛ اما هرچه کردیم، روشن نشد. قرار بر این شد که آنرا با جیپ، بُکسل کنیم؛ به امید آنکه روشن شود. عباس پشت فرمان خودروی عراقی نشست، در همین حین هواپیمایی عراقی ظاهر شد. به او گفتم: بیا پایین، هواپیماها آمدند.
با خونسردی گفت: نترس، کاری با ما ندارند؛ ما را نمی زنند. من تا این ماشین را پشت خاکریز نرسانم، رهایش نمی کنم.
بدون آنکه از حضور دشمن در بالای سرش بترسد، ماشین را بکسل کرد و به خاکریز خودی رساند.
بعد از پایان هر عملیات، به جای آنکه به مرخصی برود، تنها به رساندن پیغامی برای خانواده اش مبنی بر سالم بودنش، اکتفا می کرد و با جدیت، مشغول تعمیر و بازسازی وسایل خراب شده، می شد. تا آمدن نیروهای جدید، در منطقه می ماند؛ آنها را سازماندهی می کرد و برای آموزش می فرستاد. کارهای بعد از عملیات را انجام می داد و به عنوان آخرین نفر، تنها دو روز به مرخصی می رفت و سریع برمی گشت. او تمام وقت و توانش را وقف جنگ می کرد.

«جوانانی با مغزهای متفکر و خلاق»[41]
دشمن زبون، هر جا قادر به مقاومت نبود و به قول خودمان، کم می آورد، منطقه را به آب می بست. یکی از این موارد، خطی در شلمچه بود که دشمن بعد از عملیات رمضان، آنجا را غرق آب کرده بود. مجبور بودیم در فاصله بین خط خودمان تا دشمن، داخل آب، سنگر کمین بگذاریم؛ اما برای برقراری ارتباط، مشکل داشتیم. از طریق بیسیم نمی توانستیم ارتباط برقرار کنیم؛ چون اینگونه ارتباطات، به راحتی توسط دشمن شنود می شد. دنبال راهی می گشتیم که ارتباطات، شنود نشود.
عباس گفت: من با تلفن، این مشکل را حل می کنم.
با تعجب گفتم: چه جوری؟! اینجا غرق آب است، نمی توانیم سیم بکشیم؛ چون سیمها را یا آب با خودش می برد و یا در اثر اصابت ترکشها و برخورد با قایقها، قطع می شوند. از همه اینها گذشته، سیمهای قطع شده، داخل آب اتصالی می کنند و باعث قطع ارتباط می شوند.
خندید و گفت: نگران نباشید، به امید خدا همه چیز درست می شود.
او طرح ساخت وزنه های سربی را داد. با آماده شدن وزنه ها، آنها را در فاصله های معینی به سیمها آویزان کردیم. سنگینی وزنه ها، باعث رفتن سیمها در عمق آب شد. بعد از حل شدن این مشکل، به او گفتیم: مسئله قطع شدن سیمها و اتصالی آنها در داخل آب را چه می کنی؟
باز خندید و گفت: نگران نباشید، این مشکل هم، حل شدنی است.
چند تکه شلنگ، آماده کرد. داخل آنها را پُر از گریس کرد، به محلهایی که سیمها بهم وصل می شدند و امکان اتصالی وجود داشت، نوارچسب زدیم و آنها را داخل شلنگ پُر از گریس کردیم و در آن محل، یک گره زدیم تا شلنگ جابجا نشود.
به این ترتیب، مشکل ارتباط حل شد؛ ارتباطی که دیگر توسط دشمن، شنود نمی شد. کشورهای پیشرفته دنیا در آن زمان، این مشکلات را به شکل دیگری حل می کردند؛ اما چون ما در تحریم بودیم، امکاناتشان را در اختیارمان نمی گذاشتند؛ غافل از اینکه ما جوانانی چون عباس، با مغزهای متفکر و خلاق داشتیم.

«ساخت جرثقیل برای حمل اجسام سنگین»[42]
عباس در بحبوحه عملیات والفجر هشت، در خط فاو مستقر بود. او جرثقیلی ساخته بود و آنرا پشت یک تراکتور نصب کرده بود. با کمک این جرثقیل، غنیمتهای جنگی در آن سوی رود اروند را جمع می کرد.
یک تیربار سنگین روی تپه ای بود که جرثقیل ساختِ دستش، برای حمل آن، ضعیف بود. عباس دوباره جرثقیل را بازسازی کرد و شاسی قویتری برایش ساخت تا توان کشیدن و بلندکردن اجسام سنگین تر را داشته باشد.
«فرمانده جسور»[43]
سیمهای صحرایی در یکی از خطوط جبهه بستان، توسط ترکشهای خمپاره، پشت سرِ هم قطع می شد. یک روز که سردار سلیمانی برای بازدید از این خط آمده بود، متوجه شد ارتباط قطع است. به عباس گفت: این چه وضعیست؟ معلوم هست چه کار می کنی؟ چرا ارتباط، قطع است؟
عباس گفت: حجم آتش خیلی بالاست، سیمها هم روی سطح زمین هستند و در اثر برخورد ترکشها، پاره می شوند.
حاج قاسم گفت: به نحوی این مشکل را حل کن، اصلاً سیمها را زیرِ خاک کن تا از ترکشها در امان بمانند و قطع نشوند.
روز بعد، صبح زود عباس تعدادی بیل و کلنگ برداشت و بچه های مخابرات را برای حفر ده کیلومتر کانال به منظور زیرِ خاک کردن سیمهای صحرایی، بسیج کرد. ماه مبارک رمضان بود و هوا بسیار گرم بود. خودش در اوج گرما، بیشتر از همه کار می کرد؛ لحظه ای که همه از شدت خستگی و عطش، گوشه ای افتاده بودند، او همچنان گرمِ کار کردن بود. سرانجام بعد از تلاش فراوان، ده کیلومتر کانال حفر شد و سیمها زیر خاک قرار گرفتند. بعد از مدتی، سردار سلیمانی برای بازدیدِ دوباره از خط، آمدند. ایشان وقتی متوجه شد که این بار بر خلاف دفعه قبل، ارتباط قطع نیست، رو به عباس کرد و گفت: ارتباط، خیلی خوب شده؛ مشکل قطع شدن سیمها را چگونه حل کردی؟
عباس گفت: همانطور که شما گفتید، سیمها را زیر خاک کردیم.
سردار سلیمانی که باور نمی کرد بچه های مخابرات در اوج گرما، این کار را انجام داده اند، با خوشحالی عباس را در آغوش گرفت، بوسید و گفت: تو واقعاً مردِ جنگی! من توقع نداشتم که شما این همه سیم را با دست، زیرِ خاک کنید.
این حرف سردار سلیمانی باعث شد که عباس و دوستانش[44] در مجتمع مخابرات کرمان، طرحی را برای زیرِ خاک کردن سیمها روی لندور پیاده کنند. آنها خیشی را عقب لندور بستند که زمین را شکاف می داد و سیمها را زیرِ خاک می کرد. عباس این طرح را روی تراکتور که قدرت بیشتری داشت، پیاده کرد؛ به این ترتیب که یک قرقره سیم روی بیل قرار می گرفت، پشت بیل سوراخی ایجاد می کرد. وقتی که بیل، زمین را شخم می زد، سیمها زیرِ خاک پنهان می شدند و از ترکشهای سطحی در امان می ماندند. بعدها او این طرح[45] را روی بولدوزر پیاده کرد. کار به جایی رسیده بود که با بولدوزر در مناطق گِلی، شش حلقه سیم را همزمان زیرِ خاک می کردند.
جرقه این طرحها در اذهان خیلی ها زده می شد؛ اما عباس با قدرت جسارت و ریسک بالایی که داشت، آنها را به مرحله اجرا درمی آورد. به حق، او یکی از فرماندهان جسور واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله بود.

«درس ایثار»[46]
عباس همیشه سخت ترین کارها را خودش بر عهده می گرفت و علاوه بر کارهای خودش، به دیگران نیز کمک می کرد. هر وقت که قرار بود به فرمانده گزارش کار بدهیم، او اجازه نمی داد راجع به کار حرف بزنیم، می گفت: همه بچه ها کار کرده اند.
حتی کاری را که خودش انجام داده بود، به حساب ما می گذاشت.
یک روز بعد از پایان کار، برای خوردن غذا آماده شدیم. غذا کم بود، عباس از سهمش چشم پوشی کرد و گفت: من سیرم، شما بخورید.
این کارش، برای ما که بارها شاهد ایثار و از خودگذشتگی او بودیم، عجیب و دور از انتظار نبود.
بارها شاهد بودم که وقتی با اتوبوس در حال رفتن به جایی بودیم، در تمام طول مسیر، می ایستاد و جایش را به افرادی که سرپا ایستاده بودند، می داد. همه آنهایی که با عباس کار کردند، درس ایثار را از او آموختند.
«نصب دکل زیرِ بارش گلوله»[47]
به یکی از مناطق جنگی جنوب به نام جفرکه رفته بودیم تا دکل نصب کنیم. عباس روی دکل رفته بود و ما قطعات دکل را بالا می دادیم. منطقه به شدت، گلوله باران می شد و با آغاز بارشِ هر
گلوله، بچه ها داخل سنگر می رفتند، اما او همچنان بدون هیچ ترسی، بالای دکل مشغول انجام کارش بود.
همیشه بچه ها را به شرکت در نماز جماعت و خواندن قرآن، تشویق می کرد و می گفت: سفره غذا را همیشه بعد از انجام دادن این دو فریضه، پهن کنید.
«مثل آچارفرانسه»[48]
عباس در منطقه، بین بچه ها به آچارفرانسه معروف بود؛ چون کارآیی بالایی داشت و تنها به تخصص خودش نمی پرداخت و از عهده همه امور به خوبی برمی آمد.
به خاطر دارم که آن زمان، قبل از عملیات، دفترچه رمزی درست می کردند و همه چیز را با رمز مشخص می کردند. قبل از عملیات کربلای چهار، به خاطر کمبود کاغذ برای چاپ دفترچه رمز، به مشکل برخوردیم. به همین علت، تصمیم گرفتیم به کرمان برویم و یک جای معین، دفترچه ها را چاپ کنیم. ابتدای کار، قرار بر این شد که با ماشین برویم؛ اما عباس گفت: این جوری، خطر لو رفتن دفترچه ها زیاد است، بهتر است با اتوبوس بروید.
دفترچه ها را داخل کیفی که متعلق به ماشینهای تایب بود، گذاشت و آنرا دست ما داد. ما هم خیلی عادی، بدون آنکه جلب توجه کنیم، راهی کرمان شدیم و دفترچه ها را زیر چاپ بردیم.
وقتی که دفترچه ها آماده شدند، با او تماس گرفتیم و گفتیم: چه جوری آنها را به منطقه بیاوریم؟
گفت: یک ماشین بگیرید، داخل آنرا پُر از موادغذایی کنید، کارتن های دفترچه ها را هم لابه لای کارتن های موادغذایی بگذارید.
همانگونه که او گفته بود، عمل کردیم و پنج ساعت قبل از آغاز عملیات، دفترچه ها را به منطقه رساندیم. او یک تنه، کارتن هایی را که ما چندنفری ـ آن هم به سختی ـ جابجا می کردیم، بلند می کرد و روی دستش می گذاشت تا آنها را به نیروها برساند.

«نصب دکلِ چندمنظوره»[49]
در منطقه خوزستان به دلیل کم بودن نقاط مرتفع برای دیده بانی، نیاز به یک دکل شصت متری در شلمچه بود. مسئولان اداره برق لشکر، قول نصب این دکل را ظرف شش ماه آینده داده بودند؛ چون نصب این دکل در منطقه شلمچه، بسیار ضروری بود و این کار باید خیلی سریع انجام می شد، سردار سلیمانی عباس را خواند و از او خواست کار نصبِ آن را به عهده بگیرد. او هم پذیرفت؛ در حالی که تا آن زمان، دکل شصت متری نصب نکرده بود.
خیلی زود قطعات دکل به منطقه آورده شد و عباس و گروهش به خاطر دید دشمن و حجم بالای آتش در روز، به مدت یکماه، شبانه کار کردند تا موفق به نصب دکل مورد نظر شدند؛ دکلی که علاوه بر دیده بانی و راه انداختن کار واحد مخابرات، کار واحدهای دیگر را نیز راه انداخت.

«معنای خستگی را نمی داند!!!»[50]
هر گاه نام عباس می آید، تصویر فردی که دائم در حال کار و فعالیت است و با خستگی، میانه ای ندارد، در ذهنم مجسّم می شود.
به خاطر دارم که یک شب، ساعت یازده در حال جوشکاری روی یک قایق به منظور نصب جرثقیل بر روی آن بود. برادرش که در منطقه تعمیرکار بود، صدایش زد و گفت: عباس! بیا شام بخور؛ هنوز وقت هست، فردا و فرداهای دیگری هم در راه است. الآن بیا شام بخور و استراحت کن.
عباس جوابش را نداد. او بار دوم، صدایش زد؛ اما باز هم، عباس جوابش را نداد. وقتی که برای بار سوم صدایش زد، عباس گفت: ای بابا! بذار کارم را انجام دهم؛ وقت تنگ است، شام و استراحت چیست؟ خستگی یعنی چه؟
برادرش خندید و گفت: نخیر، مثل اینکه او معنای خستگی را نمی داند!!!
«عباس، شهید ساز بود!»[51]
عباس فرمانده واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله بود. من که در واحد مخابرات لشکر خدمت می کردم، در منطقه شلمچه به عنوان بیسیم چی حضور داشتم. یک روز صبح زود، برای وضوگرفتن از چادر بیرون رفتم. عباس در چند قدمی من بود. از همان دور، سلام کردم. او دستش را به نشانه ادب، بالا برد و به گرمی جواب سلامم را داد. باورم نمی شد؛ من یک بسیجی ساده بودم و او فرمانده ام؛ اما در کمال تواضع و فروتنی، مرا تحویل گرفت و به من احترام گذاشت. بیشتر مواقع، به بچه ها سر می زد و جویای احوالشان می شد و مشکلاتشان را حل می کرد.
من که به خاطر حرفهای منفی عده ای، فکر می کردم جنگ ما کار بیهوده ای است، با برخوردهای زیبای او، دیگر تسلیم افکار منفی نشدم.
عباس آنقدر بزرگوار بود که سردار سلیمانی، روز تشییع جنازه اش گفت: عباس عربنژاد «شهیدساز» بود.

«خدا را شاهد و ناظر ببینید»[52]
هیچ گاه موقع نماز، او را بالای دکل ندیدیم. همیشه قبل از اذان، پایین می آمد و آماده ادای نماز می شد.
قبل از شروع کار، خطاب به گروهش می گفت: همیشه در همه کارهایتان، خدا را در نظر بگیرید؛ چرا که تنها او باید از ما راضی باشد. سعی کنید در مسئولیتی که به شما واگذار می شود، کم کاری نکنید و در حین کار، خدا را شاهد و ناظر ببینید و کارتان را به گونه ای انجام دهید تا حین عملیات، برای رزمندگانی که چشم امیدشان به کار شماست و با تمام وجود به توانایی هایتان اعتماد کرده اند، مشکلی ایجاد نشود.
خودش آنقدر در کارهایش دقیق، حساب شده و منظم عمل می کرد که برخی از دکلهای نصب شده توسط او[53]، بعد از گذشت چندین سال، هنوز پا برجا و قابل استفاده هستند.

«آخرین خواسته»[54]
قبل از عملیات کربلای ده، در کرمان مشغول کار و تحصیل بودم که یک روز به دیدنم آمد و گفت: قرار است عملیاتی صورت بگیرد؛ اگر دوست داری در آن شرکت کنی، بیا تا باهم به منطقه برویم.
گفتم: با کمال میل می آیم.
شبی که قرار بود فردایش به سمت جبهه حرکت کنیم، همه دوستان در خانه یکی از بچه ها جمع شده بودند تا حرفهایشان را قبل از اعزام بزنند. من هم به آنجا رفتم تا ساعت دقیق حرکت را بپرسم.
عباس به من گفت: از تو خواهشی دارم.
گفتم: بفرما.
گفت: داداش بزرگم می خواهد با ما بیاید؛ اگر او بیاید، توی ماشین جا نداریم. چون تو بهترین و صمیمی ترین دوستم هستی و با تو تعارف ندارم، از تو خواهش می کنم که اگر برایت امکان دارد با نیروهای رزمی به جبهه بیایی تا من بتوانم داداشم را با خودم ببرم؛ می ترسم اگر به او بگویم نیا، از دستم دلخور شود.
گفتم: باشه، مشکلی نیست؛ من با تو این حرفها را ندارم، هر چه بگویی، قبول می کنم.
خندید و مرا بوسید.
هنگام خداحافظی، یک لحظه به دلم افتاد که من هم از او خواهشی داشته باشم؛ به همین منظور، گفتم: حالا که تو از من خواهشی داشتی، اگر اجازه می دهی، من هم در قبالش از تو خواسته ای داشته باشم؟
گفت: بگو.
گفتم: خودت خوب می دانی که راه و نیت و هدف هر دوی ما، یکی است؛ از تو می خواهم اگر شهید شدی و من لیاقتش را نداشتم، تو مرا شفاعت کنی و اگر من هم شهید شدم، تو را شفاعت می کنم. این تنها خواهشی است که امشب در آخرین لحظات باهم بودن، از تو دارم.
ناگهان مرا در آغوش کشید و با صدای بلند، به سختی گریست. من تا آن لحظه، اشک او را بجز هنگام مناجاتش با خدا، ندیده بودم.
با تعجب گفتم: چی شد؟! مگر حرف بدی زدم؟!
گفت: نه؛ فقط با این حرفت، مرا به شدت منقلب کردی.
خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم؛ به این امید که یکدیگر را در منطقه ملاقات کنیم.
روز بعد، برای اعزام مراجعه کردم؛ به من گفتند: چون به سنّ خدمت سربازی رسیده ای، باید دفترچه اعزام بگیری و بعداً به منطقه اعزام شوی.
برای گرفتن دفترچه، اقدام کردم. تا مقدمات اعزامم فراهم شد، مدتی طول کشید و طیّ این مدت، عباس به شهادت رسید.
یک هفته بعد از این ماجرا، در عالم خواب، خودم را در حال وضوگرفتن دیدم. در همین حین، متوجه شدم یکنفر صدایم می زند؛ به سمت صدا برگشتم، عباس بود؛ باورم نمی شد. با خوشحالی گفتم: عباس آقا! اینجا چه کار می کنی؟!
گفت: مگر قرار نبود تو هم با ما باشی؟!
گفتم: بله.
گفت: اگر قرار است با ما باشی، بهتر است زودتر بیایی.
دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: دستت را به من بده و بیا پیش ما.
گفتم: چرا؟ مگه چی شده؟
گفت: هیچی، قرارمان که یادت نرفته؟
گفتم: نه، یادم نرفته.
گفت: تعداد زیادی از بچه ها سرِ سفره مرتضی علی(علیه السلام) نشسته اند و منتظر تو هستند.
با تعجب گفتم: من؟! من که خبر نداشتم؛ چشم، الآن می آیم.
دستم را گرفت و مرا با خودش به سالنی بزرگ برد که تعداد زیادی از بچه هایی که شهید شده بودند، سرِ سفره نشسته بودند و درست، مثل زمانی که در منطقه جنگی بودند، در حال بگو و بخند باهم بودند.
عباس مرا به آنها معرفی کرد و گفت: از امروز با دوستِ من که از حالا به ما پیوسته، روزگار خوشی داریم؛ چون از بچه های شوخ جنگ است.
نگاهی به سرتاسر سالن انداختم و گفتم: عباس آقا! تو که اصرار داشتی من به اینجا بیایم، چرا جایی برایم تعیین نکردی؟ اینجا که خیلی شلوغ است و جایی برای من نیست.
گفت: اگر یادت باشد، قرارمان باهم بودن بود؛ تو مهمان من هستی، پس نگران نباش و با من بیا.
گفتم: کجا؟!
مرا راهنمایی کرد؛ باهم به دشتی که آن طرفتر بود، رفتیم. دشتی که بسیار چشم نواز، وسیع و زیبا بود. یک زیلوی ساده، روی زمین پهن بود؛ یک سفره روی آن، باز بود و دوتا کاسه و دوتا قرص نان، داخل سفره بود.
گفتم: عباس! جریان چیه؟! می بینم که اینجا سفره ای پهن است و خبرهایی هست!
خندید و گفت: قرار است باهم غذا بخوریم؛ چه غذایی را دوست داری؟ فکر می کنی غذایمان چیست؟
گفتم: نمی دانم.
گفت: آبگوشت امام حسینی دوست داری؟
با خوشحالی گفتم: صد البته.
گفت: ما مهمان امام حسین(علیه السلام) هستیم.
گفتم: خدا را شکر.
از فرط خوشحالی رویم را برگرداندم تا دشت زیبا را یکبار دیگر نگاه کنم؛ در همین حین، متوجه آقای بزرگواری شدم که افسار شتری در دستش بود و لبخندزنان به سمت ما می آمد.
من که حیرت زده، دائم به دشت و به آن آقای بزرگوار نگاه می کردم، رویم را به شهدا که داخل سالن بودند و من آنها را می دیدم، کردم و گفتم: بچه ها! همه چیزمان جمع بود، فقط یک چیزمان کم بود؛ آن هم آقامون بود که ایشان هم به ما پیوستند.
عباس و بچه ها به احترام آقا بلند شدند و ایستادند. در همین حین، از خواب پریدم و حال، به امید روزی نفس می کشم که او طبق قولی که داده بود، آخرین خواسته ام را برآورده کند و روز قیامت، مرا شفاعت کند.
«دیدار با امام»[55]
اوایل سال 66 بود که دختر یکی از اقوام را برایش خواستگاری کردیم. خانواده عروس، او را پذیرفتند. روز سوم شعبان بود که مراسم بله برون را برگزار کردیم. آن روز قرار شد طبق رسمی که در خانواده ما متداول بود، روز نیمه شعبان برای عروس، نشان ببریم.
روز نیمه شعبان که از راه رسید، عباس گفت: چیزی به ماه رمضان نمانده، من می خواهم کارهایم را انجام دهم و به ملاقات امام بروم؛ شما بروید و نشان ببرید.
بدون او برای عروس، نشان بردیم. قرار بر این شد که روز عید فطر، مراسم ازدواجش را برپا کنیم. او بعد از دیدار امام، راهی جبهه شد و دیگر برنگشت.
«اگر خطایی از من سر زده…»[56]
با جمعی از دوستان[57] طبق قراری که گذاشته بودیم، هر گاه خطایی از یکی سر می زد، بین خودمان دادگاهی تشکیل می دادیم و یک نفر را به عنوان قاضی انتخاب می کردیم؛ قاضی خطاکار را محاکمه می کرد و حکم، صادر می نمود. فردی که به عنوان مجری اجرای حکم انتخاب می شد، حکم را اجرا می کرد.
به خاطر دارم زمانی که به عنوان بیسیم چی واحد مهندسی رزمی در خطّ شلمچه مستقر بودم، سنگرمان نزدیک سنگر ستاد لشکر بود. عباس که فرمانده واحد مخابرات لشکر بود، یک روز به چادر ما آمد تا جویای حالمان شود؛ گرم حرف زدن با ما بود که میان صحبتهایش ـ به قصد شوخی ـ جمله ای بر زبان آورد. یکی از بچه ها که فکر می کرد شوخی عباس، کار خطایی بوده، جریان دادگاه و قاضی را که بین ما بود، برای او تعریف کرد. عباس به محض شنیدن این حرف، کف سنگر دراز کشید و گفت: مرا تنبیه کنید؛ اگر خطایی از من سر زده، بهتر است توی همین دنیا مجازات شوم.
آنقدر اصرار کردیم و او را بوسیدیم که از کف سنگر بلند شد.
فرمانده ای با آن عظمت، آنقدر متواضع بود که راضی نمی شد کسی از دستش برنجد.
«تولد دوباره»[58]
قرار بود در غرب کشور، عملیاتی به نام کربلای ده صورت بگیرد. عباس که فرمانده مخابرات لشکر 41 ثارالله بود، سوار بر جیپ فرماندهی شد تا قبل از آغاز عملیات، منطقه را بررسی کند. هنگامی که از خطّ مقدّم به سمت محلّ استقرارش در واحد مخابرات برمی گشت، هواپیماهای دشمن در آسمان ظاهر شدند و منطقه را زیرِ آتش گرفتند؛ جیپ فرماندهی هم مورد اصابت یکی از راکتهای هواپیما قرار گرفت. عباس را که از ناحیه پا، چشم، سر و قسمتهای دیگر بدن به شدت مجروح شده بود، به یکی از بیمارستانهای تهران منتقل کردند.
ده روز بعد، او که دقیقاً در روز تولدش به شدت مجروح شده بود، با پر کشیدن به سوی خدا، یکبار دیگر متولد شد.

«ترکشها با ما خودمانی شده اند»[59]
چیزی به آغاز عملیات کربلای ده نمانده بود. یک روز سوار بر ماشین، به محل استقرار نیروها می رفتم؛ با ماشین جلویی که یک لندکروزر بود، حدود 40 متر فاصله داشتم. در همین حین، هواپیمای دشمن در آسمان ظاهر شد و بالای سر ما یک راکت شلیک کرد. راکت، جلوی لندکروزر به زمین نشست و منفجر شد و دود غلیظی به هوا برخاست. ماشین را متوقف کردم و باعجله پیاده شدم و به سمت لندکروزر ـ که هنوز روشن بود و گاز می خورد ـ رفتم. هر دو سرنشین آن، مجروح و بیهوش شده بودند. راننده، کسی جز عباس نبود که سرش روی فرمان قرار گرفته بود و پایش روی پدال گاز. عباس و فرد همراهش، در حال بازگشت از مأموریت بررسی منطقه عملیاتی برای تعیین محلّ احداث سنگر فرماندهی و مخابرات بودند که این اتفاق برایشان افتاد.
لحظه ای که آنها را عقب ماشین می گذاشتم تا به بیمارستان صحرایی ببرم، یاد روزی افتادم که عملیات خیبر در حال انجام بود و من به سمت جزیره مینو می رفتم. در بین راه، با عباس مواجه شدم که با یکی دیگر از بچه های مخابرات، در حال وصل کردن سیم هایی بود که توسط ترکشها قطع شده بودند؛ در حالی که منطقه توسط هواپیماهای دشمن، به شدت بمباران می شد. جلو رفتم و بر آنها نهیب زدم و گفتم: مگر هواپیماها را در آسمان نمی بینید؟ لااقل وقتی بمب می ریزند، خودتان را یک جای امن، پنهان کنید تا از شرّ ترکشها در امان بمانید!!!
عباس خندید و گفت: ترکشها با ما خودمانی شده اند و کاری به کارمان ندارند. ما مجبوریم ارتباط را برقرار کنیم. از این ترکشها، همیشه است.

«عهدنامه»[60]
فرماندهان لشکر که به شهادت می رسیدند، فرصتی پیش می آمد تا حاج قاسم[61]، حرفهای دلش را بزند و غمهایش را با بچه ها تقسیم کند.
روز تشییع جنازه عباس، حاج قاسم که داغدار از دست دادن فرمانده مقتدر واحد مخابرات لشکرش بود، پرده از رازی برداشت که هیچ کس از آن خبر نداشت. او از عهدنامه ای سخن به میان آورد که در آن، تعهد شده بود تا آخرین لحظه عمر و تا آخرین قطره خون، پای جمهوری اسلامی می ایستیم و جنگ را ترک نخواهیم کرد. امضای عباس، پای این عهدنامه بود.
وقتی صحبتهای حاج قاسم را شنیدم، تازه پی به راز این همه دوندگی و تلاش شبانه روزی عباس بردم؛ تازه فهمیدم که این عشق و انرژی، از کجا سرچشمه می گرفت که او هر روز، ساعت چهارصبح کارش را آغاز می کرد و تا پاسی از شب، بدون آنکه خسته شود و خم به ابرو بیاورد، به آن ادامه می داد.
او به حدی وقت و جانش را پای این عهدنامه گذاشته بود که وقتی خبر فوت خواهرش را آوردند، دنبال بهانه ای می گشتیم تا او را به مرخصی بفرستیم؛ اما موفق نشدیم. ناچار دست به دامان فرمانده وقت مخابرات لشکر[62] شدیم. ایشان عباس را متقاعد کرد که به مرخصی برود. با هم راهی کرمان شدیم؛ در حالی که او تا کرمان، خبر از فوت خواهرش نداشت. دو روز بعد، دنبالم آمد و گفت: بهتر است راهی اهواز شویم.
گفتم: مگر نمی خواهی در مراسم هفتم خواهرت شرکت کنی؟!
گفت: نه؛ در اهواز خیلی کار دارم، باید به کارهایم برسم.
انگار خانه اول و دومش، خاکریز، سنگر و جبهه بود؛ او به حاشیه ها توجهی نداشت و تمام تمرکز و حواسش، معطوف جنگ و کارش بود.
«آنها را به بانی مسجد شهدا بدهید»[63]
آن زمان، به پاسدارها حقوقی معادل دوهزار تومان می دادند؛ عباس همیشه خمس پولی را که می گرفت، می پرداخت.
یک روز در منطقه او را در حال نوشتن مطلبی در یک دفتر دیدم؛ چندین بارِ دیگر هم این دفتر را توی دستش دیده بودم. حسّ کنجکاویم گل کرد، از او پرسیدم: عباس! جریان این دفتر چیه؟!
گفت: جریان خاصی ندارد، چیز مهمی نیست.
مدتی از این ماجرا گذشت. یک روز که کم پول شده بودم، از او تقاضای پول کردم. پولی را که درخواست کرده بودم، به من داد و همان دفتری را که ذکر خیرش بود، آورد و پولی را که به من قرض داده بود، در آن دفتر یادداشت کرد. دفتر را گرفتم و شروع به ورق زدن کردم؛ باورم نمی شد؛ او بیشتر حقوقش را به دیگران قرض داده بود. چیزی که برایم جالب بود، این بود که هیچوقت دنبال پس گرفتن پولش نمی رفت و اجازه می داد هر کسی، هر موقع که توانایی دارد، بیاید و قرضش را ادا کند.
بعد از شهادتش، هنگامی که وصیت نامه اش را خواندم، خطاب به خانواده اش نوشته بود: مقداری پول از برادران سپاه می خواهم؛ آنرا به شما می دهند، شما آنها را به بانی مسجد شهدا بدهید.
من این مطلب را به بچه های سپاه گفتم و آنهایی که از او پول قرض گرفته بودند، قرضشان را ادا کردند.
«معنای لبخند»[64]
قبل از برگزاری اولین کنگره سرداران شهید، یک روز سردار سلیمانی من و عده ای از بچه های جنگ را خواست و به هر یک از ما حکمی داد که طبق آن حکم، موظف بودیم خاطرات یکی از سرداران شهید را جمع آوری کنیم.
کار سرگذشت پژوهی عباس، به من واگذار شد. حکم را گرفتم و به خانه رفتم. شب در عالم خواب، خودم را در کوچه ای که خانه قدیمی پدرم آنجا بود، دیدم. سرِ کوچه ایستاده بودم که عباس با تویوتای کالسکه ای که در جبهه دستش بود، از راه رسید؛ وقتی که به من نزدیک شد، ماشین را نگه داشت؛ پیاده شد و به طرفم آمد. مرا در آغوش گرفت و بوسید؛ لذتی وصف نشدنی، تمام وجودم را فراگرفت.
سپس به سمت ماشین رفت و در حالی که دائم به من لبخند می زد، مشغول تمیزکردن آن شد.
زمانی که از خواب بیدار شدم، فهمیدم معنای لبخندش این است که او با کاری که به من واگذار شده، موافق است؛ برای همین، با جدیّت کار سرگذشت پژوهی او را آغاز کردم و به سرانجام رساندم.

«گوشه ای از سخنان سردار حاج قاسم سلیمانی در روز تشییع جنازه شهید عباس عربنژاد»
هنوز مو در صورت عباس نروییده بود که به خدمت سپاه اسلام درآمد. او یکی از شش نفری بود که تعهد داد سی سال در سپاه بماند و خدمت کند.
شهید عباس، تنها یک پاسدار نبود؛ بلکه ایشان یک لشکر بود. عباس، مسئول مخابرات لشکر بود و با بچه ها، همچون برادر و رفیق رفتار می کرد. [با شهادت او] مخابرات لشکر، یتیم شده است و من باید یتیم نوازی کنم. شهید عباس عربنژاد، «شهیدساز» بود.
«یک پیشنهاد»[65]
پیشنهادم به آموزش و پرورش این است که یک زنگ به نام «زنگ شهدا» در مدارس بگذارند که در این زنگ، خاطرات شهدا و سیر و سلوک آنها بررسی شود؛ تا بچه ها بدانند چه اتفاقاتی در زمان جنگ افتاده و چه زحماتی کشیده شده و چه جوانان پاک و بی آلایشی از این مملکت پرپر شده اند، رفته اند و فدا شده اند تا ما بتوانیم به راحتی و در امنیت و آسایش زندگی کنیم.
«هجران فرزند»[66]
منتظر، من می نشینم تا ببینم روی عباس تا ببینم آن جمال و قامت دلجوی عباس
بر سر راهش نشینم، اشک غم از دیده ریزم تا که شاید آید از ره، بر مشامم بوی عباس
هر شبی آخر، سحر شد؛ جز شب هجران فرزند کی سحر گردد، دهد بوی وصال از کوی عباس
ای دریغا! طی شد این عمر و ندیدم من جمالش تا رمق بر تن بود، چشمم بود بر سوی عباس
کاش می مردم از این غم تا ببینم روی ماهش جان سپردن لذتی دارد به یاد روی عباس
بود امیدم که تا از در، درآیی جان فرزند چون نظر کردم، بدیدم قطعه قطعه قامت دلجوی عباس
دهمین سال شد و ما که ندیدیم جمالش چون سعادت نبود، تا که ببینیم به خوابش
«منزل مبارک»[67]

من دارم افتخار، فرزند عباس تو را نقل مکان، منزل مبارک
حسین(ع) را مدت هفت سال و شش ماه غلام آستان، منزل مبارک
در آن ساعت که روح از تن جدا شد به جنّت شد مکان، منزل مبارک
کجا افتاد چشم نازنینت به وقت امتحان، منزل مبارک
کجا افتاد پا از پیکر تو به کوثر شد روان، منزل مبارک
پدر باشد برایت چشم بر راه نظر بنما در آن، منزل مبارک
به مادر کن نگاهی، ای عزیزم! به جمع دوستان، منزل مبارک
برادر در عزایت جامه بدرید به گفتار، ای جوان! منزل مبارک
تمام دوستان در انتظارند چو مه در آسمان! منزل مبارک
نظر بنما بر این حال قرینم شب کون مکان! منزل مبارک
تو بودی شمع مجلس توی کرمان شهید کامران! منزل مبارک
سرت دادی به راه دیدن اسلام به عالم شد عیان، منزل مبارک
عزیزان خمینی، جمله گشتند به جنّت میهمان، منزل مبارک
پذیرای یکی از میهمانان به کل دوستان، منزل مبارک
بُریدی مهر از این دنیای فانی به مهر دوستان، منزل مبارک
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات
[1] – مدرسه راهنمایی «تلاش» سابق و «شهید علی اسدی» فعلی
[2] – از جمله: دکل مخابراتی واقع در محل سابق سپاه شهرستان زرند
[3] – سردار شهید محمدعلی ابراهیمی
[4] – سرداران شهید «علی حاجبی» و «محمدعلی ابراهیمی»، از فرماندهان واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله
[5] – راوی: محمدعلی عربنژاد، برادر شهید
[6] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[7] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[8] – مصطفی و هادی عربنژاد
[9] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[10] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[11] – راوی: محمود سنایی، دوست همرزم شهید
[12] – راوی: منصور مخدومی، دوست و همرزم شهید
[13] – مجتمع مخابرات، مرکزی بود که برای پشتیبانی مخابراتی از جنگ در کرمان تشکیل شده بود.
[14] – راوی: اکبر حسن زاده، دوست و همرزم شهید
[15] – هادی عربنژاد
[16] – راوی: منصور مخدومی، دوست و همرزم شهید
[17] – راوی: مهدی قاسم زاده، دوست و همرزم شهید
[18] – سردار حاج قاسم سلیمانی
[19] – راوی قسمت اول: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[20] – راوی قسمت دوم: مجید حسن زاده، دوست و همرزم شهید
[21] – راوی قسمت سوم: فرود بهرآسمانی، دوست و همرزم شهید
[22] – راوی: محمود مقدم، دوست و همرزم شهید
[23] – راوی: محمود مقدم، دوست همرزم شهید
[24] – راوی: مهدی قاسم زاده، دوست و همرزم شهید
[25] – راوی: داوود روح اللهی، دوست و همرزم شهید
[26] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[27] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[28] – راوی: رضا ایرانمنش، دوست و همرزم شهید
[29] – راوی: محمود سنایی، دوست و همرزم شهید
[30] – راوی: منصور مخدومی، دوست و همرزم شهید
[31] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[32] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[33] – راوی: محمود سنایی، دوست و همرزم شهید
[34] – راوی: محمد صباغی نوه، دوست و همرزم شهید
[35] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[36] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[37] – راوی: محمود سنایی، دوست و همرزم شهید
[38] – راوی: منصور مخدومی، دوست و همرزم شهید
[39] – راوی: محمد اسدی، دوست و همرزم شهید
[40] – راوی: عباس جمالیزاده، دوست و همرزم شهید
[41] – راوی: محمد صباغی نوه، دوست و همرزم شهید
[42] – راوی: حسین عربنژاد، برادر شهید
[43] – راوی: منصور مخدومی، دوست و همرزم شهید
[44] – مصطفی و هادی عربنژاد
[45] – این طرح توسط شهید «عباس عربنژاد» ارائه شد و او با کمک شهید «حاج محمدحسین عربنژاد»، این طرح را روی بولدوزر پیاده کرد.
[46] – راوی: رضا همت آبادی، دوست و همرزم شهید
[47] – راوی: میثم زاده، دوست و همرزم شهید
[48] – راوی: محمد صباغی نوه، دوست و همرزم شهید
[49] – راوی: منصور مخدومی، دوست و همرزم شهید
[50] – راوی: هادی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[51] – راوی: مهدی اسدی، همرزم شهید
[52] – راوی: مجید حسن زاده، دوست و همرزم شهید
[53] – از جمله دکل مخابراتی واقع در محل سابق سپاه شهرستان زرند
[54] – راوی: محمود سنایی، دوست و همرزم شهید
[55] – راوی: محمدعلی عربنژاد، برادر شهید
[56] – راوی: مهدی اسدی، همرزم شهید
[57] – شهید عبدالحسین عربنژاد، مصطفی مهدوی، حبیب الله اسدی و منصور منصوری
[58] – راوی: اکبر حسن زاده، دوست و همرزم شهید
[59] – راوی: سیدمحمد تهامی، دوست و همرزم شهید
[60] – راوی: مهدی قاسم زاده، دوست و همرزم شهید
[61] – سردار حاج قاسم سلیمانی
[62] – شهید علی حاجبی
[63] – راوی: رضا همت آبادی، دوست همرزم شهید
[64] – راوی: منصور مخدومی، دوست و همرزم شهید
[65] – پیشنهادی از هادی عربنژاد، یکی از دوستان و همرزمان شهید
[66] – این شعر را ثریا ذوالفقاری (مادربزرگ شهید) در فراقش سروده است.
[67] – شعر را ثریا ذوالفقاری (مادربزرگ شهید) در روز هفتم شهادت او سروده است.


