وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید ماشاءالله جوکارفرزند اکبر

نام و نام خانوادگی: ماشاءالله جوکار

نام پدر: اکبر

تاریخ و محل تولد: 1342/03/02 – حمیدیه

تاریخ و محل شهادت: 1363/12/26 – شرق دجله

شغل: پاسدار

سن هنگام شهادت: 21 سال و 9 ماه

«شرح مختصری از بیست و یک بهار زندگی»

ماشاءالله سومین فرزند خانواده بود که در خرداد سال 42 در روستای حمیدیه[1]، چشم به جهان گشود. وی دوران ابتدایی را در دبستان زادگاهش سپری کرد و سپس پا به مدرسۀ راهنمایی گذاشت و بعد از پایان کلاس اول راهنمایی، ترک تحصیل کرد و به یاری پدرش در امور کشاورزی پرداخت.

او عضو تیم فوتبال بزرگسالان حمیدیه بود و در پست فوروارد، بازی خوبی ارائه می داد. وی در سال 61 بعد از گذراندن یک دروۀ آموزشی در پادگان شهید بهشتی کرمان، به عنوان بسیجی راهی مناطق جنگی شد و در اواخر همان سال، به کادر سپاه پیوست و لباس سبز پاسداری بر تن کرد.

ماشاءالله در عملیات «والفجر مقدماتی» به عنوان بیسیم چی حضور داشت و از ناحیۀ پا مجروح شد. او با عشق فراوان، در جلسات مذهبی شرکت می کرد و در زادگاهش و مناطق جنگی، دعای توسل و کمیل را قرائت می کرد.

ماشاءالله که جمعی لشکر 41 ثارالله، گردان 410 بود، برای آخرین بار به عنوان بیسیم چی در عملیات بدر در شرق دجله شرکت کرد و سرانجام در بیست و ششم اسفندماه 62 شهید و مفقود گشت و باقی ماندۀ پیکرش، بعد از سالها ماندن در خاکهای تفتیدۀ منطقه، در سال 78 تفحص شد و در گلزار شهدای حمیدیه بعد از تشییع، به خاک سپرده شد؛ در حالی که پدر و مادرش بعد از سالها چشم انتظاری، بدون آنکه تربت پاکش را زیارت کنند، چشم از جهان فروبسته بودند.

روحش شاد و نامش تا ابد، بلند و پُرآوازه باد.

برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «ماشاءالله جوکار»

(خاطرات)

«به خاطر اسلام»[2]

هر وقت به مرخصی می آمد، خطاب به من می گفت: فاطمه! شوهرت را راهی جبهه کن، خیلی ها با وجود آنکه متأهلند، در مناطق جنگی به سر می برند.

من در جوابش می گفتم: با وجود چهار بچه، چگونه او را روانه جبهه کنم؟! اگر شوهرم نباشد، دست تنها می شوم و از پسِ مشکلات برنمی آیم.

او می گفت: مگر تو از حضرت فاطمه(سلام الله علیها) عزیزتر شده ای؟! او به خاطر زنده نگه داشتن اسلام، سختی های زیادی را متحمل شد؛ حتی جانش را فدای اسلام کرد. شما هم اگر خودتان را لحظه ای جای آن بانوی بزرگوار بگذارید، خیلی از مصائب را به خاطر اسلام، می توانید تحمل کنید.

«چرا زحمتم را روی دوش شما بیندازم؟!»[3]

در عملیات والفجر مقدماتی، با هم بودیم. او بیسیم چی بود. عراق، آتش سنگینی اجرا می کرد و گردان پشتیبانی به ما نرسید.

فرمانده دستور عقب نشینی داد. یکی از دوستان ماشاءالله، که مسئول حمل گلوله آر.پی.جی، خشاب و … بود، جثّه ضعیفی داشت؛ به همین علت ماشاءالله کوله پشتی او را حمل می کرد.

در حال عقب نشینی بودیم که تیر به پایش خورد و مجروح شد و تیر دیگری به گلوله آر.پی.جی درون کوله پشتی اصابت کرد و آتش گرفت که در اثر این آتش، قسمتی از لباسهای ماشاءالله سوخت.

هر چه اصرار کردیم، او را کول کنیم و به عقب ببریم، قبول نکرد، می گفت: خودم با پای خودم می آیم، من که مشکلی ندارم؛ چرا زحمتم را روی دوش شما بیندازم؟!

آن روز، خودش به تنهایی با پای تیرخورده و بدن سوخته، به عقب آمد؛ بدون آنکه از کسی کمک بگیرد!!!

«مشوّق من»[4]

او در منطقه، دعای کمیل و توسل را با عشق خاصی قرائت می کرد. مدتی بود که به من اصرار می کرد دعای توسل را بخوانم؛ اما من چون خجالتی بودم، هر بار به بهانه ای از زیر کار درمی رفتم.

بالاخره یک شب مرا وادار کرد و به چادر برد. بچه ها نشسته و منتظر شروع دعا بودند. او چراغ دستی داخل چادر را خاموش کرد، گوشه چادر را بالا زد و یک چراغ دستی با نورِ کم جلویم گذاشت و گفت: چادر، تاریک است؛ دیگر نه تو بچه ها را می بینی و نه آنها تو را؛ با خیال راحت بخوان. اگر بعداً کسی هم پرسید چه کسی خوانده، می گویم خودم.

دلم را به دریا زدم و دعا را شروع کردم. آن شب، دعا را بدون کوچکترین اشتباهی خواندم. او بعد از پایان دعا، دستی به شانه ام زد و گفت: آفرین! تو که به این خوبی می خوانی و صدای زیبایی داری، چرا تا حالا نخواندی؟

گفتم: باور کن من بلد نبودم؛ حالا هم اگر عنایت خدا نبود، از پسِ دعا برنمی آمدم.

او همانگونه که مشوّق من برای خواندن دعا بود، تعداد زیادی از بچه ها را هم با تشویق کردن، به سمت خواندن دعا کشاند.

«شهادت در زمان مرخصی»[5]

اواخر سال 63 به اتفاق جمعی از رزمندگان، از جبهه آمدیم تا چند دستگاه آمبولانس اهدائی مردم را به مناطق جنگی ببریم.

من وقتی آمبولانس را تحویل گرفتم، به حمیدیه رفتم تا به خانواده ام سر بزنم. آنجا متوجه شدم که ماشاءالله در مرخصی به سر می برد، به دیدنش رفتم تا حالش را بپرسم. بعد از احوالپرسی، از من پرسید: کی به منطقه می روی؟

گفتم: عصر.

گفت: خواهشی از تو دارم.

گفتم: چه خواهشی؟!

گفت: اگر برایت امکان دارد، بمان تا آخر شب با هم برویم!

گفتم: چرا شب؟!

گفت: امشب مراسم روضه خوانی در روستا است. بیا با هم در جلسه روضه شرکت کنیم و آخر شب با هم برویم.

گفتم: تو که هنوز چهار پنج روز دیگر از مرخصیت مانده، چه اصراری به رفتن داری؟! بمان و بعد از پایان مرخصیت، بیا.

گفت: نه، می خواهم بیایم.

با هم در مراسم روضه شرکت کردیم و بعد از خوردن شام، راه افتادیم؛ در حالی که هوا سرد بود و باران، به شدت می بارید. به اهواز که رسیدیم، راهمان از هم جدا شد؛ چون من به منطقه شلمچه رفتم و او به هورالعظیم.

چند روز بعد، عملیات بدر در شرق دجله آغاز شد.

ماشاءالله که در این عملیات به عنوان بیسیم چی حضور داشت، به خیل شهدا پیوست و مفقود شد؛ در حالی که هنوز در آخرین روز مرخصیش به سر می برد!!!

«شهادت در کنار فرمانده»[6]

نیمه دوم اسفند سال 63 بود. ماشاءالله بیسیم چی فرمانده گردان[7] بود. با آغاز عملیات بدر، بچه ها از جزایر مجنون گذشتند و بعد از تصرف دژی که مقابلشان بود، به سمت دجله حرکت کردند. آنجا درگیری شدیدی بین آنها و دشمن به وجود آمد. پشت سر بچه ها، آب بود و پشتیبانی آتش و زرهی نداشتند. روز دوم عملیات بود که با بچه های مهندسی لشکر، به محلّ استقرار آنها رفتیم تا آنجا را برای احداث خاکریز و سنگر، بررسی کنیم. شدت آتش گلوله و خمپاره، زیاد بود. به هر شکلی بود، با عبور از آبراهی که بین نیزارها وجود داشت، خودمان را به دژِ محلِ استقرار بچه ها رساندیم. آنها داخل کانالی بودند. روز سوم عملیات، عراق پاتک زد. شدت آتش به حدی زیاد بود که بچه ها نتوانستند مقاومت کنند. ماشاءالله آن روز داخل کانال، کنار فرمانده اش به شهادت رسید.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش، صلوات


[1] – ملک آباد سابق

[2] – راوی: فاطمه رضازاده، همسر برادر شهید

[3] – راوی: مهدی عربزاده، همرزم شهید

[4] – راوی: مهدی عربزاده، همرزم شهید

[5] – راوی: حمیدرضا مظهری، دوست شهید

[6] – راوی: اکبر عربنژاد، دوست شهید

[7] – شهید رضا عباس زاده