
نام و نام خانوادگی: محمدجواد زادخوش
نام پدر: حسین
تاریخ و محل تولد: 1342/11/01 – خانوک
شغل: دانش آموز
تاریخ و محل شهادت: 1363/12/21– جزیره مجنون
سن هنگام شهادت: 21 سال و 1 ماه
«شرح مختصری از بیست و یک بهار زندگی»
محمدجواد، ششمین فرزند خانواده بود که در سال 1342 در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش سپری کرد و سپس راهی کرمان شد و در دبیرستان «سعادت» رشتۀ ادبیات را برای ادامۀ تحصیل برگزید.
او در راهپیمایی های مردم علیه رژیم منحوس و سفّاک پهلوی و به آتش کشیدن مراکز فساد و مشروب فروشیها حضور داشت.
با آغاز جنگ، زمانی که دانش آموز دوم دبیرستان بود، بعد از گذراندن یک دورۀ آموزشی چندروزه برای شرکت در عملیات ثامن الائمه، راهی جبهه شد. وی در عملیات های متعدد: فتح المبین، بیت المقدس، والفجر مقدماتی[1] و والفجر 4 نیز حضور داشت. در عملیات والفجر 4 که بیسیم چی سردار شهید «محمد مهدی کازرونی» بود، بر اثر اصابت ترکش به ناحیۀ چشم، مجروح شد و بینایی چشمش را تا حدودی از دست داد.
عملیات بدر، آخرین صحنۀ هنرمندی محمدجواد در جبهه بود. او که بی صبرانه از خدا شهادت را می طلبید، سرانجام در بیست و یکم اسفند 1363 در جزیرۀ مجنون به آرزویش رسید و به دیدار معبود شتافت.
پیکر مطهرش در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.
قابل ذکر است که «حاجیه زهرا اسدی» ـ مادر این شهید بزرگوار که سردار سلیمانی به او لقب «چریک پیر» داده بود و در خانوک به این لقب معروف بود ـ شیرزنی بود که با جمع کردن جمعی از خانم های خانوکی و سازماندهی آنها، با پُخت نان، جمع آوری و بسته بندی مواد خوراکی و میوه و دوختن لباس برای رزمندگان، کمک های شایانی به جبهه کرده است؛ کمک هایی که بیشتر خانمهای خانوکی در ارائۀ آنها به جبهه دخیل بودند.
روحش شاد و یادش گرامی باد.

«فرازی از وصیت نامه»
خداوندا! تو را سپاس می گویم که ما را در زمره مجاهدان و رزمندگان اسلام قرار دادی و توفیق عطا نمودی تا اسلحه برگیریم و به دفاع از مسلمین و محرومین و مستضعفین بپردازیم و تو را حمد و سپاس می گویم که رهبری، همچون خمینی کبیر(فرمانده کل قوا) نصیب این ملت و این نسل نمودی تا پرچم حضرت اباعبدالله(علیه السلام) را به دست گرفته و به همراه یاران باوفایش بر تمامی کفر و استکبار جهانی حمله کند و آنها را به خاک ذلت نشاند.
در اینجا [چند] پیام و یا وصیت دارم برای شما ملت شهیدپرور:
1- شما را توصیه می کنم به اطاعت و فرمانبرداری از حضرت امام خمینی و بدانید که این رهبر بزرگ الهی، نعمت خداست؛ چنانچه غفلت نمایید و به دستورات وی عمل ننمایید، یقیناً روزهای سخت و ناگواری را در پیش خواهید داشت و خداوند، کسانی را بر شما مسلط خواهد نمود که بدترین ظلمها و ستمها را بر شما وارد کنند.
2- شما را دعوت می کنم به توکل و یقین و اعتماد داشتن بر خداوند [دوری کردن] از قدرت های بزرگ شیطانی [که] کاری [از آنها] ساخته نیست؛ همانگونه که نمونه های زیادی را خود، مشاهده نموده اید.
3- وحدت خودتان را که از عوامل بزرگ و مؤثر پیروزی است، حفظ کنید و از تحریکات عوامل بیگانه و ایجاد تفرقه و بدبین کردن مردم نسبت به مسئولین بپرهیزید و با این موارد، هوشیارانه برخورد کنید.
4- جبهه های نبرد حق علیه باطل را فراموش نکنید و بدانید که اسلام، مرز نمی شناسد و هر جا که بین حق و باطل نبردی باشد، مجاهدان فی سبیل الله باید به حمایت جبهه حق بشتابند؛ ولو اینکه در دورترین نقاط دنیا باشد.
5- شهادت برای ما یک افتخار و انتخاب آگاهانه است و به آنها که علیه رزمندگان، تبلیغات می کنند و فکر می کنند ما به زور و اجبار به جبهه آمده ایم، بگوییم ما عاشق شهادتیم و هیچگونه اجباری در کار نبوده؛ ما آگاهانه در این راه، قدم گذاردیم و جان باختیم.
6- آنها که می خواهند سعادتمند باشند، باید اسلحه به زمین افتاده شهیدان را برگرفته و راه آنها را ادامه دهند و بدانند که آرزوی ما این بوده که روزی، رو در رو با دشمن بزرگ اسلام یعنی آمریکا و نوکر ناپاکش، اسرائیل صهیونیست بجنگیم.
از تمامی خانواده شهیدان می خواهم که صبر داشته باشند و نگران نباشند که فرزندانشان را در راه دفاع از اسلام از دست داده اند؛ بلکه این برایشان افتخاری باشد و بدانند که با این کار توانسته اند امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و مادرش زهرا(سلام الله علیها) را از خودشان راضی کنند و در صحرای محشر در نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) خشنود و سرافرازند.
از برادرانم می خواهم که راه و رسمشان، حسین گونه باشد و من هم به وجود چنین برادرانی افتخار می کنم و اگر برادرم «جابر» آمد، سلام من را به او و دیگر اسیران برسانید. از خواهرانم می خواهم مرا مورد عفو قرار دهند و خواهش من این است که زینبی عمل کنند و در تربیت فرزندانشان کوشا باشند، برای همه شهیدان دعا کنید تا همجوار شهیدان کربلا باشند.

صبر کنید و صبور باشید؛ چون خدا صابران را دوست دارد.
محمدجواد زادخوش 17/12/1363
برگهایی زرّین از تقویم زندگی دانش آموز شهید «محمدجواد زادخوش»
(خاطرات)
«آداب غذا خوردن»[2]
همیشه غذا خوردن را با نام خدا شروع می کرد و چند لقمه مانده به سیرشدن، دست از غذا می کشید. ما همیشه فکر می کردیم او گرسنه از سرِ سفره بلند می شود؛ در حالی که خودش از قول پیامبر(صلی الله علیه و آله) می گفت: چند لقمه مانده به سیرشدن، باید دست از غذا کشید.
همیشه غذای ساده و معمولی می خورد و هرگز از وضع غذا شکایت نمی کرد. شبها قبل از خواب، مسواک زدن را فراموش نمی کرد.
«کار با زبان روزه برای کمک به فقرا»[3]
سالها پیش با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، چند خانواده از خانوک به اتفاق هم روانه مشهد مقدس می شدند و تا پایان ماه مبارک، آنجا می ماندند. یک سال مادر هم روانه مشهد شد. جواد از جبهه آمد تا در نبودِ مادر، کارهای خانه را انجام دهد.
او روزه می گرفت و با زبان روزه، بنّایی می کرد. شبها نزد من می آمد و می گفت: خواهر! اسامی افراد فقیر را بده.
من هم آنهایی را که می شناختم، معرفی می کردم. او هم حاصل دسترنج خود را به آنها می داد. یک ماه تمام، کارش این بود؛ حتی ریالی برای خودش پس انداز نکرد. روزی که می خواست به جبهه برود، از من پول گرفت و رفت.
«سَرِ نترسی داشت»[4]
اولین مأموریت ما در مناطق جنگی جنوب، اوایل سال 60 بود. گردان را دو قسمت کردند؛ نیمی از گردان، عازم اروندکنار شد و نیم دیگرش، در جزیره مینو مستقر گشت. من مسئول نیروهایی بودم که در جزیره مینو حضور داشتند. در بین بسیجی هایی که با ما بودند، یک پیرمرد با دو نوجوان کم سن ـ با قدّ کوتاه و جثّة کوچک ـ حضور داشتند. پیرمرد را به عنوان مسئول تدارکات انتخاب کردم و دو نوجوان را کمک حالش گذاشتم. به مرور زمان، متوجه شدم که آنها پدر و پسر هستند؛ حاج حسین زادخوش و دو پسرش، سلمان و جواد.
سلمان و جواد خیلی شلوغ بودند و شوخی می کردند. چون در جبهه، همه یکدیگر را برادر صدا می زدند، جواد هم پدرش را «برادر بابا» صدا می کرد. آن زمان جزیره مینو محلّ رفت و آمد منافقین بود. آن دو که سرِ نترسی داشتند، پدرشان را تنها می گذاشتند و کل جزیره را می گشتند. حاج حسین هم که نگرانشان بود، شکایتشان را نزد من می آورد و می گفت: می ترسم منافقین آنها را بگیرند و بکشند.
یک روز که حاج حسین از دستشان به ستوه آمده بود، با آنها نزدم آمد و گفت: این دو نفر خیلی مرا اذیت می کنند؛ آنها را به خط اول ببرید تا عراقیها گوشهایشان را بمالند، شاید عقل به سرشان بیاید.
جواد در حالی که می خندید، گفت: برادربابا! شوخی نکن؛ ما را به خطّ اول ببرند که عراقیها گوشمان را بمالند؟! من آنها را بیچاره می کنم، ما از خدا می خواهیم که به خطّ اول برویم.
جواد به حدی نترس بود که علیرغم جوّ خطرناک حاکم بر جزیره مینو، همه جا را گشته بود؛ حتی خانه ها و جاهایی را که من نگشته بودم. گاهی به من گزارش می داد و می گفت: فرمانده! در فلان خانه، هنوز یک زن، یک پیرمرد، چندتا بچه و تعدادی گاو و گوسفند هست.
بعد از مدتی، مأموریتمان در جزیره مینو تمام شد. چند سال بعد، او را در منطقه دلیجان دیدم. وقتی مرا دید، در حالی که می خندید، نزدم آمد. به او گفتم: پسر! تو هنوز زنده ای؟!
صدایش را بلند کرد و گفت: بله، مگر انتظار داشتید که شهید شوم؟ من تا عراقیها را نکشم، شهید بشو نیستم.
دیری نپایید که در عملیات بدر، شهید شد. زمانی که خبر شهادتش را شنیدم، یاد شوخی هایش افتادم و ناخودآگاه خنده ام گرفت. دوست داشتم زمان شهادت، بالای سرش باشم تا ببینم لحظات آخرِ عمرش چه حالی داشته؛ با شناختی که از او داشتم، بی گمان با خنده و خوشحالی به استقبال شهادت رفته بود.

«امتحان»[5]
به منظور شرکت در عملیات ثامن الائمه، راهی کرمان شدیم تا بعد از آموزش دیدن، راهی جبهه شویم. چون می خواستند نیروها را خیلی سریع اعزام کنند، تنها پنج روز در پادگان قدس آموزش دیدیم و عازم اهواز شدیم. آنجا در محوطه یک پادگان توی صف نشستیم و فرمانده آن پادگان برای ما صحبت کرد. ایشان گفت: آنهایی که کار دارند و نمی توانند بمانند، برگردند. کسانی که می مانند، باید بدانند که ما امشب آنها را به میدان مین می فرستیم؛ آنجا یا شهادت در انتظارشان است و یا معلول و مجروح شدن.
عده ای بلند شدند و از صف بیرون رفتند. پدر و محمدجواد، ردیف جلو نشسته بودند. فرمانده، محمدجواد را بلند کرد و دستش را گرفت و شروع به رجزخوانی کرد و گفت: این جوان مثل قاسم ابن الحسن(علیه السلام) است و راه او را ادامه می دهد.
فرمانده از جواد پرسید: چرا می خواهی بروی؟ چرا برنمی گردی؟
جواد گفت: من آمده ام که شهید شوم، آمده ام جانم را در راه اسلام فدا کنم. من از کرمان با هزار مکافات، خودم را به اینجا رسانده ام! حالا برگردم؟!
با این حرفها عده زیادی از آنهایی که از صف بیرون رفته بودند، دوباره برگشتند.
فرمانده، دست پدر را گرفت و او را بلند کرد و در مورد حبیب ابن مظاهر رجز خواند. عده دیگری هم به جمع ما اضافه شدند.
سپس به ما گفتند: غسل کنید، وصیت نامه هایتان را بنویسید، شما به زودی باید به میدان مین بروید.
ما هم غسل کردیم و وصیت نامه نوشتیم و آماده رفتن به میدان مین شدیم؛ اما هر چه صبر کردیم، خبری از رفتن نشد. آن موقع بود که فهمیدیم آنها قصد داشتند ما را امتحان کنند و میزان آمادگی روحی ما را بسنجند. بعد از گذراندن آموزشهای فشرده و سخت، در عملیات ثامن الائمه شرکت کردیم.
«ترجیح می دهم به جایی بروم که…»[6]
اوایل جنگ، به جبهه رفتم. جواد هم در منطقه حضور داشت. او عضو گردان تخریب بود؛ در حالی که برادرش[7]، مسئول موتوری لشکر بود.
به او گفتم: چرا نزد برادرت به قسمت موتوری لشکر نرفتی و عضو گردان تخریب ـ با آنهمه خطرش ـ شده ای؟!
گفت: من به اینجا نیامده ام که با پارتی بازی، نزد برادرم بروم؛ آمده ام تا بر حسب وظیفه ام، از کشور دفاع کنم. ترجیح می دهم به جایی بروم که بهتر بتوانم خدمت کنم.
«دست از انقلاب برنمی داریم»[8]
قبل از عملیات ثامن الائمه، رزمندگان در یک مدرسه دور هم جمع شده بودند و به سخنان سردار رحیم صفوی گوش می دادند. همان روزها، رجایی و باهنر به شهادت رسیده بودند و برنامه انتخابات ریاست جمهوری در میان بود.
سردار رحیم صفوی، جواد را از میان جمعیت بلند کرد و گفت: برادر! تو با این جثّه کوچک و سنّ کم، چرا به جبهه آمده ای؟
جواد گفت: من هم یکی از این مردم هستم؛ به امر امام و به خاطر انقلاب، به جبهه آمده ام؛ آمده ام تا بجنگم و از وطنم دفاع کنم.
آقای صفوی از او پرسید: نظرت در مورد منافقین که به ترور شخصیتهای بزرگ این کشور می پردازند، چیست؟
جواد در جوابش گفت: منافقین کور خوانده اند؛ اگر همه مردم ایران را ترور کنند و تنها یکنفر زنده بماند، همان یکنفر، دست از انقلاب برنمی دارد. همه مردم ایران با جان و دل، در انتخاباتی که در پیش است، شرکت خواهند کرد.
سردار صفوی رو به جمع کرد و در حالی که به جواد اشاره می کرد، گفت: تا زمانی که افرادی مثل این نوجوان در بین ما باشند، شکست نخواهیم خورد. امام سالها پیش فرمودند: سربازان من در گهواره هستند؛ اینها همان سربازانند که بزرگ شده اند و به جبهه آمده اند تا از کشور خود، دفاع کنند.
«برادر، بابا!!!»[9]
در عملیات ثامن الائمه، او، پدرش و برادرش(سلمان) حضور داشتند. یک روز دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم، پدرش هم در جمع ما بود. جواد گفت: ما به همه می گوییم برادر، به پدرمان چی باید بگوییم؟
پدرش گفت: جوش نزنید، به من بگویید: برادر، بابا!!! من هر دو را قبول دارم، هم برادرتان هستم و هم پدرتان.
از آن روز به بعد در جبهه آبادان، همه پدر جواد را به اسم «برادر، بابا!» می شناختند. قبل از عملیات، زمانی که برای آماده شدن آموزش می دیدیم و می دویدیم، جواد برای اینکه بقیه روحیه بگیرند، به قصد مزاح رو به پدرش می کرد و می گفت: برادر، بابا! بدو، بدو.
«اگر سرعت عمل و شجاعتش نبود…»[10]
سال 60 بود که به منظور شرکت در عملیات ثامن الائمه، عازم اهواز شدیم. جواد هم با آن سنّ کم و جثّه کوچکش، در جمع ما بود. قبل از اذان صبح، ما را با یک ماشین سیمرغ از داخل یک نخلستان به سمت ایستگاه هفت آبادان بردند. پشت یک خاکریز کوچک که بین خاکریز خودی و خاکریز دشمن بود، مستقر شدیم. من آر.پی.جی زن بودم و جواد، اسلحه کلانشیکف داشت. عراقیها با شلیک کردن از داخل سنگرهایشان، آتش سنگینی روی سرمان می ریختند.
به محض روشن شدن هوا، با علامت فرمانده حمله را آغاز کردیم و از خاکریز بالا رفتیم. بدون هیچ سنگر و جان پناهی، روبروی دشمن قرار گرفتیم. آنها ما را به رگبار بستند. راهی جز یورش بردن به سمت سنگر عراقیها نداشتیم. با سرعتِ تمام، زیر آتش، شروع به دویدن کردیم. بچه ها هرکدام به سمتی می رفتند. من، جواد و یک مرد 50 ساله که عینک به چشم داشت و بچه ها او را آقای کاربخش صدا می زدند، خودمان را به سنگر دشمن رساندیم. 22 عراقی داخل سنگر بودند و ما فقط سه نفر بودیم. آر.پی.جی را به سمتشان گرفتم. آنها که ترسیده بودند، تسلیم شدند.
کم کم بچه های دیگر هم به جمع ما پیوستند. منطقه، وسیع بود و ما تنها 15 نفر بودیم. اُسرای عراقی را به ستون کردیم و راه افتادیم. حدود 500 متر پیشروی کرده بودیم که تانکهای لشکر 77 خراسان از راه رسیدند. در کنار تانکها، به پیشروی ادامه دادیم. در طول مسیر به یک خاکریز رسیدیم که به شکل نعل اسب بود. آنجا هم چهل عراقی دیگر را به اسارت گرفتیم. دیگر صلاح نبود که آنها را در حین پیشروی و پاکسازی سنگرها، دنبال خودمان راه بیندازیم. رو به جواد که شانه به شانه من می آمد، کردم و گفتم: «تو به همراه آقای کاربخش، اُسرا را عقب ببرید و تحویل دهید.» او این کار را قبول کرد. اُسرا را به ستون کردند و راه افتادند.
حدود 200 متر از ما فاصله گرفته بودند که یکی از بچه ها که خبر از داخل سنگرهای دشمن نداشت، نارنجکی را جهت پاکسازی، داخل سنگری پرت کرد که انبار مهمات بود. سنگر با صدای مهیبی منفجر شد و به هوا رفت. ما عقب رفتیم تا آسیبی نبینیم. اُسرای عراقی، فرصت را غنیمت شمردند و کاربخش را خلع سلاح کردند. عده ای از آنها هم پا به فرار گذاشتند. جواد وقتی اوضاع را اینگونه دید، با سرعت عملِ بالا، به سمتشان تیراندازی کرد و چند تن از آنها را کُشت. عراقیها که باور نمی کردند یک نوجوان کم سن و سال با جثة کوچک و قدّ کوتاهش تا این اندازه شجاع باشد، ترسیدند و بار دیگر، تسلیم شدند. او هم، بار دیگر، آنها را به صف کرد و عقب برد و تحویل بچه های خودی داد.
اگر آن روز، سرعت عمل و شجاعت جواد نبود، عراقیها او را هم خلع سلاح می کردند و همه ما را می کشتند.
«فرزند چریک پیر»[11]
شب عملیات ثامن الائمه بود. در حال پیشروی بودیم که با تعدادی تانک که روشن بودند، مواجه شدیم. تا صبح صبر کردیم. با روشن شدن هوا، جواد گفت: جثّه من کوچک است، بی سر و صدا روی تانکها می روم و اگر کسی داخل آنها مانده باشد، به اسارت می گیرم.
اسلحه اش را برداشت و به سمت تانکها رفت. داخل چند تانک را بررسی کرد و چیزی ندید. خدمه یکی از تانکها داخل بود. از قبل به جواد گفته بودم هر وقت خواستی یک عراقی را به اسارت بگیری، به زبان عربی بگو: تعال، تعال.
به محض دیدن خدمه، اسلحه را داخل تانک گرفت و گفت: تعال، تعال. خدمه تانک که هیکل درشتی داشت، در حالی که دستهایش را روی سرش گرفته بود، بیرون آمد.
تصمیم گرفتیم خدمه را پشت فرمان تانک بنشانیم و آن را راه بیندازیم. صحنه جالبی بود، خدمه داخل تانک نشسته بود و جواد اسلحه به دست، بالای سرش بود. تانک راه افتاد، جواد با نوک اسلحه اش به کُلاه آهنی او ضربه می زد و می گفت از کدام طرف برود. انگار شاهد یک فیلم کمدی از نزدیک بودیم؛ یک بچه با آن هیکل ریزش بالای سر یک اسیر عراقی که درشت هیکل و آموزش دیده بود، نشست و تانک را به آبادان رساند.
شجاعت او مرا یاد مادرش انداخت؛ مادری که در خانوک به «چریک پیر» معروف بود و جواد، شیر این مادر را خورده بود و شجاعت را از او به ارث برده بود؛ مادری که هر لحظه چشم انتظار شهادت فرزندانش بود و می گفت: من بچه هایم را به جبهه نفرستادم که سالم برگردند، باید شهید شوند. در زمان جنگ، نود نفر نیروی زن داشت که آنها را خبر می کرد، هیزم آماده می کردند، هفتاد تنور داشتند، خمیر می کردند، نان می پختند و برای جبهه می فرستادند. فصل انار و پسته که می شد، با نیروهایش برای جبهه انار و پسته جمع آوری می کرد و می فرستاد. چهل چرخ خیاطی از کرمان آورده بود، چهل خیاط را بسیج کرده بود و با کمک آنها برای رزمندگان لباس می دوخت؛ همه مردم خانوک به جبهه ها کمک می کردند.
زمانی که خبر شهادت فرزندش، جواد را برایش بردند، بیل و کلنگ برداشت، به بهشت زهرا رفت و مشغول حفر قبر برای فرزند شهیدش شد.
«دشمن بداند که…»[12]
بعد از عملیات پیروزمند ثامن الائمه، به خانوک برگشتیم. مدت زیادی از بازگشتمان نگذشته بود که من و جواد و محمدعلی[13] تصمیم گرفتیم بار دیگر به جبهه برویم. آن زمان بر اثر تبلیغات شدید دشمن که می گفتند: «جبهه های ایران پُر است از بچه های کم سن و سالی که آنها را به اجبار به جنگ آورده اند»، از اعزام افراد کوتاه قد و کمتر از شانزده سال به مناطق جنگی جلوگیری می کردند. همین موضوع برای جواد که در پانزدهمین بهار زندگیش به سر می برد و قدی کوتاه و جثّه ای نحیف داشت، دردسر درست کرده بود.
روزی که برای ثبت نام به بسیج رفتیم، هر چه اصرار کردیم، اسم جواد را ننوشتند. من و محمدعلی از این موضوع ناراحت بودیم؛ اما جواد می خندید و می گفت: ناراحت نباشید، هر جور شده می آیم، نمی توانم اینجا بمانم و شما بروید، من باید بیایم.
او را خوب می شناختیم، می دانستیم در ذهنش نقشه ای کشیده؛ اما چه نقشه ای؟ فقط خدا می دانست و بس!!!
صبح روز بعد، باز سه نفری راهی بسیج شدیم، به امید آنکه بتوانیم مسئول ثبت نام را راضی کنیم تا اسم جواد را هم بنویسد. نزدیک بسیج که رسیدیم، جواد گفت: کمی صبر کنید، من الآن می آیم.
بعد از چند لحظه آمد، در حالی که قدش کمی بلندتر شده بود و آهسته آهسته و به زحمت راه می رفت.
با تعجب گفتیم: جواد! چی شد که یکدفعه قدّت بلندتر شد؟! چرا اینطوری راه می روی؟!
خندید و گفت: حالا برویم، بعداً می فهمید.
به سمت بسیج راه افتادیم. برادر بسیجی که مسئول ثبت نام بود، به محض دیدن جواد، با چشمانی که از تعجب گرد شده بودند، گفت: تو همان پسر دیروزی نیستی؟!
جواد گفت: بله، خودم هستم.
برادر بسیجی گفت: چی شده که قدّت بلندتر از دیروز شده؟
او با خونسردی گفت: از همان اول قدم بلند بود، شما متوجه نشدید.
برادر بسیجی سر تا پای جواد را با دقت برانداز کرد. انگار متوجه شده بود که کلکی در کار است. نگاهی به پوتین های جواد کرد و گفت: کفشهایت را دربیاور.
او که انتظار این حرف را نداشت، با اکراه یکی از کفشهایش را درآورد.
برادر بسیجی خم شد و آن را برداشت. نگاهی به پاشنه اش انداخت و گفت: نه، مثل اینکه پاشنه اش دست کاری نشده، راستی چرا این پوتین اینقدر سنگین است؟!!
پوتین را خم کرد، سنگریزه و شن زیادی از داخلش روی زمین ریخت. کف پاهای جواد در اثر راه رفتن با پوتین های پر از سنگریزه، زخم شده بود. فکر می کردیم دل مسئول ثبت نام به رحم می آید؛ اما برخلاف تصور ما، گفت: متأسفم، تو نمی توانی بروی.
دوباره ناامید از بسیج بیرون آمدیم. جواد که انگار دست بردار نبود، با لحن مردانه ای گفت: من میام، حتماً میام؛ حتی اگر قرار باشه با پای پیاده بیام.شک نداشتیم که نقشه تازه ای در سر دارد. روز اعزام نیرو فرا رسید و ما بدون جواد، راهی جبهه شدیم. جمع دوستانه ما بدون حضور او هیچ لطفی نداشت. دلتنگ از نبودنش، دور هم نشسته بودیم که ناگهان سر و کله اش پیدا شد. ما ناباورانه نگاهش می کردیم و او لبخندزنان به سویمان می آمد.
به سمتش دویدیم، دوره اش کردیم و گفتیم: جواد! تو کجا بودی؟ چطوری اومدی؟ بالاخره ثبت نامت کردند؟
با غرور گفت: من که گفتم میام، نمی تونم بمونم.
گفتیم: حالا تعریف کن چه جوری اومدی؟ اینبار چه کلکی زدی؟!
با خوشمزگی گفت: هیچی بابا! وقتی از همه جا ناامید شدم، تصمیم گرفتم به ایستگاه راه آهن زرند بروم و آنجا مخفیانه سوار قطار شوم. وقتی وارد قطار شدم، بر خلاف انتظارم متوجه شدم که کنار هر واگن، اسم بچه ها را می خوانند و افراد اضافه را پیاده می کنند. تنها چیزی که برای فرار از این مشکل به ذهنم رسید، این بود که به دستشویی قطار بروم و درش را از داخل ببندم. همین کار را کردم. قطار راه افتاد. مقداری که از شهر دور شد، از دستشویی بیرون آمدم. حالا فهمیدید چه جوری آمدم؟!!
با پایان حرفش، صدای خنده ما فضا را پر کرد و جمع دوستانه مان با حضورش رنگ و بوی تازه ای گرفت.
دشمن بداند که نوجوانان ما با هزاران ترفند، خود را به جبهه می رساندند تا بتوانند در دفاع از خاک و کشور خود، سهمی داشته باشند. آنها هرگز با زور و اجبار به جبهه نمی رفتند؛ بلکه عشق به جهاد و شهادت، آنها را به میدان رزم می کشاند. این خاطره، مصداق عینی این عشق و علاقه است.

«روحیه مضاعف»[14]
در گردان 410 زیر نظر شهید «رضا عباس زاده» آموزش می دیدیم. در مرحله ای از آموزش، قرار بود با سوت اول، همه بایستیم و با سوت دوم، روی زمین بخوابیم. با سوت اولِ عباس زاده، همه ایستادیم و با سوتِ دوم، روی زمین خوابیدیم.
وقتی که بلند شدیم، جواد دستش را بالا گرفت و گفت: برادر عباس زاده! اجازه هست سؤالی بپرسم؟
او گفت: بفرما.
جواد گفت: حاج آقا گفتند، دَمَر خوابیدن مکروه است؛ تکلیف ما را روشن کنید؛ الآن نحوه خوابیدن ما باید چگونه باشد؟
با این حرف جواد، همه خندیدیم و با روحیه ای مضاعف، به ادامه آموزش پرداختیم.
«با این کلک هم تو را نمی بریم»[15]
قبل از شروع بسیاری از عملیاتها، افرادی را که هیکلی ریز داشتند، جدا می کردند و به آنها اجازه ورود به عملیات را نمی دادند. عملیات بیت المقدس هم جزو این عملیاتها بود. من، جواد، برادرش(سلمان) و مصطفی عربنژاد را جدا کردند و گفتند: نباید به عملیات بروید. جواد که از همه ما کوچکتر بود، ناامید نشد و به من گفت: یکی از پیراهن های گشادت را به من بده، می خواهم با پوشیدن آن، بزرگ به نظر بیایم.
جواد، پیراهن را پوشید و با حالت مردانه ای نشست. میثم[16] که مشغول جداکردن بچه ها بود و جواد را از قبل می شناخت، به او که رسید، لبخندی بر لب آورد و گفت: جواد! بلند شو، با این کلک هم تو را نمی بریم.
«تنبیه به خاطر شوخی زیاد»[17]
محمدجواد بسیار شوخ طبع بود؛ حتی با فرمانده ها هم شوخی می کرد. گاهی آنقدر در شوخی کردن زیاده روی می کرد که تنبیهش می کردند. هر گاه او را در حال نگهبانی اضافی، بشین و پاشو و یا کلاغ پر می دیدیم، می فهمیدیم به خاطر شوخی و شیطنت زیاد، دسته گل به آب داده است.
یک شب، زمانی که همه خواب بودند، جلو چادر چاله ای حفر کرده بود و روی آن را پوشانده بود. نیمه شب، بچه هایی که برای ادای نماز شب بلند شده بودند، به محض بیرون رفتن از چادر، درون چاله افتاده بودند و داد و فریادشان بلند شده بود.
پدرش هم شوخ طبع بود. به خاطر دارم که بعد از عملیات ثامن الائمه، در جزیره مینو مستقر بودیم. یک روز، از جزیره ما را سوار ماشین کردند تا به نماز جمعه ببرند. در بین راه، ماشین چپ کرد. من، جواد، برادرش(سلمان) و پدرشان کنار هم بودیم. آمبولانس برای بردن زخمی ها آمد. ما چهار نفر که سالم بودیم، ماندیم تا با ماشین بعدی برویم. آمبولانس، رفت و برگشت. در همین حین، جواد به من گفت: آمبولانس از راه رسید، حالا خوب نگاه کن و ببین پدر من چه کار می کند!!
هنوز حرف جواد تمام نشده بود که پدرش خودش را روی برانکارد انداخت و گفت: آخ دلم، آخ پام، مُردم، به دادم برسید.
جواد در حالی که سعی می کرد جلوی خنده خودش را بگیرد، گفت: بابا! شما که گفتی سالمی و هیچ اتفاقی برایت نیفتاده!!!
پدرش گفت: خوب، حالا که چی؟ مگه نمی بینی پام داره درد می کنه؟
در همین حین، دکتر بالای سرِ پدر جواد آمد و بعد از معاینه، فهمید که او خودش را به مریضی زده و قصدش مزاح است. برای همین یک آمپول بزرگ 20 سی سی بیرون آورد تا به او تزریق کند. پدر جواد به محض دیدن آمپول، با عجله از روی برانکارد بلند شد و گفت: من طوری نیستم.
جواد، دست بردار نبود و می گفت: بابا! شما مریضی، پات درد می کنه، نکنه از آمپول می ترسی؟
پدرش هم در حالی که از آمبولانس دور می شد، فریاد می زد: من خوبم، اصلاً مریض نیستم.
ما که آنجا ایستاده بودیم و نظاره گر صحنه بودیم، از خنده ریسه می رفتیم و آن دو را نگاه می کردیم. پدر و پسر، شوخ طبع بودند و رابطه صمیمانه ای با هم داشتند. جواد، بارها به خاطر شوخی هایش در جبهه تنبیه شد؛ اما دست بردار نبود.
«تکزن چادر تدارکات»[18]
مدتی بود که حسین اسدی، مسئول تدارکات شده بود؛ او هم مثلِ ما اهل خانوک بود. بعضی اوقات به هر یک از بچه ها دو کمپوت می رسید؛ اما او به ما یک کمپوت می داد. وقتی علت را جویا می شدیم، می گفت: چون شما همشهری من هستید؛ اگر دو تا کمپوت بگیرید، بقیه می گویند: فلانی پارتی بازی کرده.
به او اعتراض می کردیم و می گفتیم: به جای اینکه هوای ما را داشته باشی، سهمیه خودمان را هم نمی دهی؟! ای بابا! سهمیه خودمان را بده، پارتی بازی، پیشکش
اینجور مواقع، جواد به من می گفت: سَرِ حاج حسین را گرم کن، من به چادر تدارکات، تک می زنم.
من، حاج حسین را سرگرم می کردم و جواد، خودش را به چادر می رساند و سهمیه کمپوت بچه ها را برمی داشت و فریاد می زد: حاج حسین! من سهمیه گروهمان را برداشتم.
او در جمع ما، به تکزن چادر تدارکات معروف شده بود.
«باعث شگفتی دشمن»[19]
بعد از عملیات فتح المبین، تعدادی عراقی را که مدتی به شدت مقاومت کرده بودند، به اسارت درآوردند.
جواد با آنکه زبان عربی را نمی دانست، جلوی آنها رفت و با شوخی احوالپرسی کرد. جثّه ریز و سنّ کم جواد، آنها را به تعجب و شگفتی واداشته بود. بعضی از آنها در صحبتهایشان اعتراف کرده بودند که: ما باور نمی کنیم از رزمنده هایی شکست خورده باشیم که بعضی از آنها اینقدر کوچک و کم سن و سالند.
«بالاترین دستها»[20]
بعد از عملیات غرورآفرین فتح المبین، با دو ماشین آیفا و ده نفر از برادران، برای پاکسازی و جمع آوری مهمات و غنیمت ها به سمت منطقه ای که توسط گردان ما آزاد شده بود، راه افتادیم. شب بود و ظلمت و تاریکی مطلق بر همه جا سایه انداخته بود.
بعد از یکساعت رانندگی، در کنار جاده دهلران – دزفول بود که متوجه شدیم راه را اشتباه آمده ایم. نزدیک تپه های 202 بودیم و در 100 متری دشمن قرار داشتیم. تصمیم گرفتیم از همان راهی که آمده بودیم، برگردیم؛ اما از شانس بد، دشمن ما را دید و شروع به آتش ریختن بر سرمان کرد. همه خدا خدا می کردند، با خودمان می گفتیم: امشب دیگر کارمان تمام است. از شهادت، باکی نداشتیم؛ اما دوست داشتیم قبل از شهادت، مأموریتمان را به نحو احسن به پایان برسانیم. دشمن، ما را با توپ کالیبر 50 و دوشکا می زد. خودم شاهد بودم که گلوله آر.پی.جی از وسط دو ماشین و حتی از میان لاستیکها رد می شد؛ اما از آنجا که خدا می خواست و امدادهای غیبی شامل حالمان شده بود، هیچ اتفاقی نمی افتاد. دشمن، تمام منطقه را با خاک یکسان کرد؛ اما حتی یک گلوله هم به ما و ماشینها اصابت نکرد و همه ما سالم به یک جای امن رسیدیم.
بعد از کمی استراحت، با شناسایی کامل راه، غنیمتها را جمع آوری کردیم و به پشت جبهه انتقال دادیم. آن شب به وضوح دریافتیم که دست خدا بالاترین دستهاست و این خداست که در همه جا با جبهه حق و با رزمندگان اسلام است.
«تا پاک نشویم…»[21]
به پادگان امام حسین(علیه السلام) کرمان رفتیم، به امید آنکه به جبهه اعزام شویم. آنجا افراد کم سن و سال و ریزجثّه را جدا می کردند. من، جواد و برادرش(سلمان) هم جزو این گروه بودیم. تصمیم گرفتیم به ایستگاه راه آهن برویم و پنهانی وارد قطار شویم؛ اما نگهبان قطار، مانع این کارمان بود. جواد گفت: من نگهبان را سرگرم می کنم، شما سوار شوید. این قطار زمانی که به زرند برسد، مدتی برای استراحت آنجا توقف می کند. من خودم را به زرند می رسانم و سوار قطار می شوم.
جواد حواس نگهبان را پرت کرد و ما در یک فرصت مناسب، سوار قطار شدیم و در دستشویی ها پنهان شدیم. قرار شد جواد با ماشین، خودش را به زرند برساند. قطار از کرمان به سمت زرند حرکت کرد. چند کیلومتری که رفت، از دستشویی بیرون آمدیم و در یک کوپه نشستیم.
قطار به ایستگاه زرند رسید و بعد از مدتی توقف، حرکت کرد؛ اما خبری از جواد نشد. نگران و چشم به راهش بودیم که یکدفعه او دَرِ کوپه را باز کرد و به ما پیوست. به او گفتیم: چه جوری خودت را رساندی؟
با خوشمزگی گفت: به گاراژ اتوبوسها رفتم؛ اما آنجا اتوبوسی برای حرکت کردن به سمت زرند وجود نداشت. ماشین دیگری هم گیرم نیامد. مستأصل مانده بودم که چه کنم. در همین حین، پیرمردی با مزدایش از راه رسید. به او گفتم: آقا! به زرند می روی؟
گفت: بله، ولی قبل از آن باید به ملک هایم سَرِ تُلمبه سر بزنم.
چاره ای جز همراه شدن با او نداشتم. در بین راه، پیرمرد دائم خسته می شد، ماشین را نگه می داشت و دستی به لاستیکهایش می زد و آب و روغنش را نگاه می کرد و دوباره راه می افتاد؛ تا اینکه به املاکش رسید. آنجا گوسفند داشت، در حال علف دادن به آنها بود که حوصله ام سررفت. به او گفتم: پدرجان! بیا برویم، من عجله دارم.
پیرمرد گفت: کجا می خواهی بروی که اینقدر عجله داری؟!!
گفتم: خداوکیلی مرا به ایستگاه قطار برسان، هر چی خواستی به تو می دهم. می خواهم به جبهه بروم.
پیرمرد با حیرت گفت: من نمی دانم شما جوانها چه روحیه ای دارید که با این سن و سال کم، اشتیاق رفتن به جبهه را دارید؛ در حالی که اگر به من پیرمرد بگویند، عراقیها دارند می آیند، از ده کیلومتری فرار می کنم.
گفتم: شما آنجا را ندیده ای؛ اگر بیایی و ببینی، شما هم مثل خیلی از پیرمردهای دیگر به جبهه می آیی.
بالاخره پیرمرد مرا به ایستگاه رساند، در حالی که قطار داشت حرکت می کرد. من دویدم و خودم را به قطار آویزان کردم و وارد دستشویی شدم. چند کیلومتری که قطار از ایستگاه دور شد، بیرون آمدم و دنبال شما گشتم. الآن هم در خدمت شما هستم.
آنقدر با آب و تاب ماجرا را تعریف کرد که تمام مدت خندیدیم.
وقتی به منطقه رسیدیم، ما را برای گروه تخریب انتخاب کردند؛ گروهی که شامل بیست و شش نفر بود. قرار شد از این گروه، شش نفر را برای شناسایی محل مین انتخاب کنند. من، جواد، حسن اسدی[22] و سه نفر دیگر که اهل جیرفت بودند، انتخاب شدیم.
من به فردی که ما را انتخاب کرده بود، گفتم: چرا ما؟
گفت: چون شما کوچک هستید و برای این کار، مناسب.
جواد اولین نفری بود که می خواست مین خنثی کند. توی هر کاری اول بود و من هم به هوای او می رفتم. یک روز به او گفتم: با این کارهای تو، بالاخره ما شهید می شویم.
گفت: نه رفیق! تا پاک نشویم، خبری از شهادت نیست.
«شوخی با فرمانده لشکر»[23]
در مقرّ لشکر 41 ثارالله، در نزدیکی اهواز مستقر بودیم. یک روز من، جواد و یکی دیگر از دوستان[24] که دوربین عکاسی داشت، به منظور عکس گرفتن، بیرون رفته بودیم که با سردار سلیمانی که فرمانده لشکر بود، مواجه شدیم. به محض دیدن سردار، تصمیم گرفتیم با ایشان هم عکس یادگاری بگیریم.
از آنجایی که سردار سلیمانی جواد را به واسطه آشنایی با برادر بزرگش (علی) می شناخت و خبر از شیطنت و شوخی هایش داشت، در حالی که از سمت مقابل به سمت ما می آمد، از همان دور به جواد گفت: من با شما عکس نمی گیرم.
جواد هم بدون معطلی با خونسردی گفت: ما که نمی خواهیم با شما عکس بگیریم، می خواهیم دوربینمان را به شما بدهیم تا از ما عکس بگیرید.
شوخ طبعی جواد، لبخند را مهمان لبان فرمانده لشکر کرد. ایشان در حالی که می خندید، به سمت ما آمد و با ما عکس یادگاری گرفت.
«آنقدر در جبهه می مانم تا…»[25]
جنگ که شروع شد، می گفت: همه ما وظیفه داریم به جبهه برویم؛ ما باید برویم، باید شهید شویم، باید دشمن را از خاکمان بیرون کنیم.
اسارت برادرمان(سلمان) و شهادت دامادمان(محمد اسدی) و ناقص شدن بینایی یکی از چشمانش در عملیات والفجر چهار، نتوانست ذره ای از علاقه او به جهاد و شهادت را بکاهد. حتی نامه هایش نیز حاکی از این علاقه بود. برایمان می نوشت: من آنقدر در جبهه می مانم و می جنگم تا شهید شوم؛ تا زمانی که به شهادت نرسم و مرا نیاورند، خودم با پای خودم نمی آیم.
«تعبیر یک خواب عجیب!!!»[26]
در اهواز مستقر بودیم. قرار بود نیروها را سازماندهی کنند تا به منظور انجام عملیات، به سمت منطقه مهران حرکت دهند. قبل از حرکت به سمت مهران، یک روز وقتی که جواد از خواب بیدار شد، به من گفت: دیشب خواب عجیبی دیدم، بیا با هم به بیرون پادگان برویم و از یک نفر تعبیرش را بپرسیم.
گفتم: چه خوابی دیدی؟!
گفت: بعداً برایت تعریف می کنم، فعلاً بیا برویم و تعبیرش را از یک نفر بپرسیم.
گفتم: بی خیال شو، تعبیرش را می خواهی چه کار؟!
دستم را گرفت و گفت: من به خوابهایم یقین دارم؛ پس با من بیا.
به هر نحوی که بود، از پادگان بیرون آمدیم و کنار رود کرخه رفتیم. پیرمردی نزدیک رود نشسته بود و در حال کتاب خواندن بود. باهم نزدش رفتیم. جواد در حالی که به من اشاره می کرد، به پیرمرد گفت: پدرجان! دیشب خوابی در مورد این دوستم دیدم، از شما می خواهم که آنرا برایم تعبیر کنید.
پیرمرد گفت: من، علم تعبیر خواب نمی دانم.
جواد که دست بردار نبود، گفت: حالا من برایتان تعریف می کنم؛ شاید چیزی به ذهنتان خطور کند.
پیرمرد گفت: بسیارخوب، بگو.
جواد گفت: دیشب خواب دیدم دوستم داخل یک گودال افتاده و بعد از هفت ماه و نیم، بیرون آمده؛ در حالی که عده زیادی دورش جمع شده بودند و با عزّت، از او استقبال می کردند و خیلی به او احترام می گذاشتند و افتخار می کردند.
پیرمرد گفت: من که گفتم علم تعبیر خواب نمی دانم؛ ولی ممکن است برای دوستت اتفاقی بیفتد.
از آن روز به بعد، جواد با تصور اینکه من شهید می شوم، جور دیگری با من برخورد می کرد و دائم مرا مورد محبت خودش قرار می داد.
نیروها را سازماندهی کردند. من و جواد در گروهانهای متفاوت افتادیم. من به همراه گروهانمان برای عملیات والفجر سه[27] به منطقه مهران در تپه های قلاویزان رفتم. عملیات در تاریکی شب آغاز شد. چیزی به صبح نمانده بود که بالای یکی از تپه ها، ترکش به پایم اصابت کرد. از شدت درد، روی زمین افتادم. عراقیها در چند قدمی نیروهای ما بودند. برای اینکه به دست آنها اسیر نشوم، از بالای تپه غلت زدم و خودم را به پایین تپه رساندم و داخل یک گودال افتادم. درد در تمام بدنم پیچیده بود، توان بلندشدن از جایم را نداشتم. در یک آن، یاد خوابی که جواد دیده بود، افتادم. با خودم گفتم: ای دل غافل! خوابش تعبیر شد؛ حتماً هفت ماه و نیم داخل این گودال خواهم ماند.
انتظار شهادت را می کشیدم؛ اما دیری نپایید که عراقیها آمدند و مرا به اسارت گرفتند.
روزهای سخت اسارت به کندی می گذشت، دائم خودم را دلداری می دادم و می گفتم: طبق خواب جواد، تا هفت ماه و نیم دیگر آزاد می شوم.
یکسال از اسارتم گذشته بود، اما هنوز خبری از آزادی نبود. پدر شهیدی– در اردوگاه ما بود که بچه ها «باباعلی»[28] صدایش می زدند. یک شب نزدش رفتم و جریان خواب جواد را برایش تعریف کردم. او گفت: تو هفت سال و نیم در اسارت خواهی ماند.
از این حرف، خیلی جا خوردم؛ اول فکر می کردم هفت ماه و نیم در اسارتم، غافل از اینکه ماه در خواب جواد، به سال تعبیر شد. در زمان اسارت از طریق نامه، از شهادت جواد باخبر شدم.
سرانجام بعد از تحمل هفت سال و نیم اسارت، آزاد شدم و به ایران بازگشتم و همانطور که جواد گفته بود، مورد استقبال باشکوه مردم قرار گرفتم. زمانی که مردم به من اظهار لطف و محبت می کردند، یاد حرف او افتادم که می گفت: من به خوابهایم یقین دارم.
«آخرین لحظات با هم بودن»[29]

احترام زیادی برای من که برادر بزرگش بودم، قائل بود. در منطقه، محل خدمتمان از هم جدا بود. مدتی بود که دائم به من سر می زد. شبها بدون آنکه متوجه شوم، لباسهایم را می شست، پهن می کرد و می رفت. شبی که آخرین شب زندگیش بود و می رفت تا به آرزویش برسد، به دیدنش رفتم. به من گفت: داداش! شما بنشین و من به عنوان کسی که شهید شده، سرم را روی پاهایت می گذارم و عکس می گیریم.
این حرفش دلم را لرزاند، گفتم: نه، من نمی توانم چنین کاری بکنم.
هر چه اصرار کرد، قبول نکردم. گفتم: تو بشین، من سرم را روی پاهایت می گذارم و عکس می گیریم.
بعد از اینکه عکس برداشتم، به محل خدمتم برگشتم. آرام و قرار نداشتم، به دلم افتاده بود که شهید می شود. طاقت نیاوردم و ساعت دوازده شب، باز به دیدنش رفتم. صحنه عجیبی بود، عده ای مشغول تمیز کردن اسلحه هایشان بودند، عده ای مشغول نوشتن وصیت نامه و عده ای دیگر، مشغول وداع با هم. مرا که دید، در آغوش گرفت و غرق بوسه کرد و با خنده گفت: داداش! من شهید می شوم.
آنقدر شوخ طبع بود که حرفش را جدی نگرفتم و گفتم: جواد! تو شهید بشو نیستی؛ هنوز تا شهادت، خیلی راه مانده است.
گفت: من شهید می شوم، امشب هر چه قدر دلت می خواهد، با من خداحافظی کن. دیگر مرا نمی بینی. امشب، آخرین شب دیدار است.
خندیدم و گفتم: تو شهید بشو نیستی.
غافل از اینکه چیزی تا شهادتش نمانده و این، آخرین لحظات باهم بودن است.
«تو شهید بشو نیستی!!!»[30]
عملیات بدر آغاز شده بود. برای رسیدن به خط دشمن، باید نیروها با بَلَم از آب عبور می کردند. بچه ها بعد از عبور از آب، به خط دشمن زدند و آن را گرفتند. بعد از مدتی، دشمن پاتک زد.
به بچه ها گفتم: ده نفر بمانند و بقیه عقب نشینی کنند. این ده نفری که می مانند، بدانند که شهادت و اسارت در انتظارشان است، شاید هم بتوانند به عقب بیایند.
جواد جزو این ده نفر بود. یک تیربار، جلویش بود و یک آر.پی.جی کنارش. گاهی پشت تیربار می رفت و دشمن را به رگبار می بست و گاهی با آر.پی.جی به سمت دشمن شلیک می کرد.
در حال رد شدن از مقابلش بودم که پایش را جلویم گذاشت. خودم را کنترل کردم تا به زمین نخورم، رویم را برگرداندم و به او گفتم: جواد! شوخی نکن، چند لحظة دیگر دشمن تو را می کشد، دست از شوخی کردن بردار. اینجا میدان جنگ است، جنگ، شوخی بردار نیست.
خندید و گفت: تا بروی و برگردی، من شهید می شوم. خیالت راحت باشد.
به او گفتم: تو شهید بشو نیستی!!!
رفتم؛ وقتی که برگشتم، دیدم نیمه بدنش از سنگر بیرون و نیمه دیگرش داخل سنگر است. فکر کردم دوباره دارد شوخی می کند. به او گفتم: جواد! بلند شو، شوخی نکن. من که گفتم: تو شهید بشو نیستی.
هر چه صبر کردم، جوابی نشنیدم. خودم را به او رساندم. تیر به قلبش اصابت کرده بود و با لبانی خندان به شهادت رسیده بود.
«شفای سینه مادر»[31]
روزی که جنازه جواد را به معراج آوردند، مادر سرِ تنور بود و برای جبهه، نان می پخت. سینه اش هنگام خم شدن در تنور، در اثر شعله آتش سوخته بود و آبله زده بود؛ یک آبله بزرگ.
زمانی که مادر برای دیدن جنازه به معراج رفت، دستی بر صورت جواد کشید و روی آبله سینه اش گذاشت. آبله کاملاً خشک شد. او که لباس زیبای شهادت را بر تن کرده بود، سینه سوخته مادر رنجدیده اش را شفا داد.
«من مسافر کربلایم»[32]
جنازه را به معراج شهدا آورده بودند. برای دیدنش به آنجا رفتم. تعداد شهدا زیاد بود، در میان جنازه ها دنبالش گشتم و به یاد لحظه ای که حضرت زینب(سلام الله علیها) دنبال پاره های پیکر برادرش می گشت، اشک ریختم. او را که یافتم، بر بالینش نشستم. چهره اش را نوازش کردم. دوست داشتم از او یادگاری داشته باشم. سربندی که روی آن نوشته بود «من مسافر کربلایم» توجهم را به خود جلب کرد، آن را باز کردم. حس کردم رنگ چهره اش به محض باز شدن سربند، تغییر کرد و کدر شد؛ اما علت را نفهمیدم. به خانه آمدم، در حالی که خوشحال بودم آن سربند را از برادر شهیدم به یادگار برداشته ام.
روز بعد، یک نفر نزدم آمد و گفت: دیشب برادرت را در خواب دیدم. داخل یک باغ سرسبز و زیبا بود. حالش را پرسیدم، گفت: به شدت سردردم.
وقتی که علت را جویا شدم، گفت: از وقتی که خواهرم سربند را باز کرده، سردردم شروع شده. به او بگویید آن را به من برگرداند.
بی درنگ سربند را برداشتم و به معراج رفتم و به پیشانیش بستم. به محض بسته شدن سربند، به وضوح دریافتم رنگ چهره اش به کلی تغییر کرد و مثل گل شکفت. آن روز، او را با همان سربند به خاک سپردیم.
«خواب دوست شهیدم در اسارت»[33]
من و علی اسدی در دوران ابتدایی، همکلاسی بودیم، او بهترین و صمیمی ترین دوستم بود، من درسال 61 در عملیات بیت المقدس در جبهه فرسیه به اسارت نیروهای بعثی درآمدم. مدتی بعد از اسارتم، برادرم جواد در سال 63 در عملیات بدر به شهادت رسیده بود؛ اما به خاطر محدودیتهایی که در اسارت بود، من از این موضوع بی خبر بودم. هر وقت به خانواده ام نامه می نوشتم وحال جواد را می پرسیدم، می گفتند، خوب است و سلام می رساند.تاسال 67 به همین منوال گذشت یک شب در عالم خواب علی اسدی همان دوست صمیمی روزگار خوش کودکی و مدرسه ام به خوابم آمد و به من که نگران جواد بودم گفت: رفیق! در یکی ازعملیاتها تیر به قلب برادرت جواد خورده و به شهادت رسیده است این خواب،آشفته و بیقرارم کرد نزد حاج آقا ابوترابی[34] رفتم و جریان خوابم را برایش تعریف کردم. ایشان گفت ان شاالله خیر است، برادرت شهید شده و اگر شهید هم نشده باشد توفیق شهادت نصیبش خواهد شد. بعد از آنکه حاج آقا ابوترابی خوابم را این گونه تعبیر کرد، مطمئن شدم که جواد شهید شده است،هرچند که خانواده ام در نامه هایشان این موضوع را کتمان می کردند
«شهید زادخوش، کسی بود که…»[35]
برخلاف جثّه کوچکش، کارهای بزرگی انجام می داد. بعد از شهادتش، سردار سلیمانی برای شرکت در مراسم تشییع جنازه اش به خانوک آمد.
ایشان در سخنرانیش، در مورد او گفت: شهید زادخوش، کسی بود که با جثّه کوچکش در عملیات بدر که یک عملیات آبی-خاکی بود، به مدت هفت ساعت پارو زد.
«سرانجام مادری با کارنامه درخشان»[36]
مدتی بود که مادرم به بیماری سرطان مبتلا شده بود شب آخر عمرش من و برادرم حاج علی درکنار بسترش بودیم، از درد می نالید، صورت و گلویش ورم کرده بود وتنها با اشاره ابرو می توانست حرف بزند. با بلند شدن صدای اذان صبح ناگهان صدای ناله مادرم قطع شد، دیدیم خیلی آرام درحال به زبان آوردن اسامی 12 امام(علیهم السلام) است بعداز بردن اسامی ائمه(علیهم السلام) لبخند زیبایی بر لبانش نشت و گفت:آقایم آمده وچند لحظه بعد چشمانش رابست درست مثل کسی که در کمال آرامش به خواب رفته باشد.او از بین ما پرکشید؛ در حالی که خدمات خالصانه وتلاش های خستگی ناپذیرش در ادوار مختلف زندگی اش، به خصوص در پشتیبانی جنگ و یاری رساندن به رزمنده ها هرگز از اذهان پاک نمی شود. سردار حاج قاسم سلیمانی در مراسم هفتمش شرکت کرد ودر سخنرانیش فرمود: من از فرزندان این مادر فداکار می خواهم که روی سنگ قبرش بنویسند چریک پیر. ماهم طبق خواسته ایشان عمل کردیم.
شادی روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – در عملیات والفجر مقدماتی، یک تانک عراقی را با کمک «حسین اسدی(فرزند محمد)» به غنیمت گرفت و خودش به عنوان خدمۀ تانک و راننده، مشغول خدمت گشت.
[2] – راوی: سلمان(جابر) زادخوش، برادر شهید
[3] – راوی: فاطمه زادخوش، خواهر شهید
[4] – راوی: سیدمحمد تهامی، فرماندة شهید در اولین اعزامش به جبهه
[5] – راوی: سلمان(جابر) زادخوش، برادر شهید
[6] – راوی: رضا عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[7] – حاج علی زادخوش، مسئول موتوری لشکر 41 ثارالله
[8] – راوی: غلامعباس اسدی(کاربخش)، همرزم و شوهرخواهر شهید
[9] – راوی: غلامعباس اسدی(کاربخش)، همرزم و شوهرخواهر شهید
[10] – راوی: اکبر عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[11] – راوی: غلامعباس اسدی(کاربخش)، همرزم و شوهرخواهر شهید
[12] – راوی: سلمان(جابر) زادخوش، برادر شهید
[13] – محمدعلی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[14] – راوی: حسن منصوری، دوست و همرزم شهید
[15] – راوی: محمدعلی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[16] – شهید میثم، فرماندة پادگان امام حسین(علیه السلام) کرمان
[17] – راوی: محمدعلی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[18] – راوی: محمدعلی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[19] – راوی: محمدعلی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[20] – راوی: خاطره از زبان خود شهید است(شهید محمدجواد زادخوش)
[21] – راوی: محمدعلی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[22] – شهید حسن اسدی، فرزند علی اکبر
[23] – راوی: مصطفی عربنژاد، دوست و همرزم شهید
[24] – حسن منصوری
[25] – راوی: فاطمه زادخوش، خواهر شهید
[26] – راوی: علی اسدی، دوست همرزم شهید
[27] – عملیات والفجر سه، در مورد سال 62 برگزار شد.
[28] – مرحوم علی صادقی نژاد، از آزادگان سرافراز شهر کرمان
[29] – راوی: علی زادخوش، برادر شهید و مسئول واحد موتوری لشکر 41 ثارالله
[30] – راوی: حمید شفیعی، فرمانده و همرزم شهید
[31] – راوی: فاطمه زادخوش، خواهر شهید
[32] – راوی: ربابه زادخوش، خواهر شهید
[33] – راوی: سلمان(جابر) زادخوش، برادر شهید (تاریخ آزادی 14/6/69)
[34] – سید علی اکبر ابوترابی معروف به سید آزادگان: متولد 1318 قم ،تاریخ اسارت26/9/59 ،تاریخ آزادی 26/5/ 69 تاریخ فوت 12/3/79 در اثر سانحة تصادف
[35] – راوی: حبیب الله اسدی، دوست و همرزم شهید
[36] – راوی: سلمان(جابر) زادخوش، برادر شهید




