وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید محمد کاظم عربنژاد فرزندحاج مختار

نام و نام خانوادگي: محمدكاظم عربنژاد

نام پدر: مختار

تاريخ ومحل تولد: 1343/06/01 – خانوك

شغل: دانش آموز

تاريخ و محل شهادت: 1361/04/27 – كوشك

سن هنگام شهادت: 17 سال و 10 ماه

«شرح مختصري از هفده بهار زندگي»

محمد كاظم، سومين فرزند خانواده بود كه در شهريورماه سال 1343 در خانوك به دنيا آمد. وي چهارساله بود كه راهي مكتب خانۀ مادر بزرگش[1] شد و قرآن خواندن را آموخت. او دوران ابتدايي را در دبستان «علوي» زادگاهش آغاز كرد.

از آنجا كه او در خانواده اي مذهبي، بزرگ شده بود و خانۀ پدريش محل سكونت روحاني در ماه رمضان و دهۀ محرم بود، از همان كودكي به اتفاق پدرش براي نماز جماعت به مسجد مي رفت و تكبير نماز را مي گفت. وي بعد از پايان دورۀ ابتدايي پا به مدرسۀ راهنمايي زادگاهش گذاشت. ايشان بر خلاف سن كم، همراه با ساير دوستانش در روزهاي پُرالتهاب انقلاب، به شركت در راهپيمايي ها و پخش اعلاميه هاي امام و نوشتن شعار بر در و ديوار مي پرداخت و در فاجعۀ آتش سوزي مسجد جامع كرمان، در حالي كه كفن پوشيده بود، حضور داشت.

محمدکاظم بعد از پايان دوران راهنمايي به خاطر علاقه به روحانيت، عازم قم شد تا در مدرسۀ كرمانيها مشغول تحصيل علوم حوزوي شود؛ اما به دلايلي از تصميمش منصرف شد و به كرمان بازگشت و در هنرستان «شهيد دادبين» رشتۀ اتومكانيک، مشغول به تحصيل شد. او در نيمه اول سال 1360 به پادگان قدس كرمان، مراجعه كرد و بعد از گذراندن دورۀ آموزشي يك ماهه، در بيستم شهريور عازم جبهه شد و در عمليات ثامن الائمه به منظور شكست حصر آبادان، شركت كرد. وي براي دومين بار در بهمن سال 60 عازم جبهه شد و در منطقۀ دُب هردان در جنگل اهواز، مستقر گشت و بعد از مدتي بر اثراصابت تركش به ناحيۀ كتف و صورت، زخمی و روانۀ بيمارستان شد و از آنجا براي ادامۀ روند درمان، به تهران، منتقل گشت.

سومين حضور محمدکاظم در جبهه، اوايل سال 1361 بود كه در عملياتهاي فتح المبين و بيت المقدس، شركت كرد و به عنوان تك تيرانداز، خدمت نمود.

محمدکاظم براي آخرين بار، قبل از عمليات رمضان، عازم جبهه شد و در اين عمليات به عنوان فرماندۀ دسته، حضور يافت و سرانجام در بيست و هفتم تير سال 1361 مصادف با 21 ماه رمضان در منطقه عملياتي كوشك، شهيد و مفقود الاثر گشت.

بقاياي پیکر مطهرش بعد از قريب شانزده سال مفقوديت، در سال 1376 تفحص و در گلزار شهداي خانوك به خاك، سپرده شد.

درود شهيدان راه خدا بر آنها باد.

«فرازي از وصيت نامه ي اول شهيد»

برادران و خواهران مومن! من در شرايطي وصيت نامه ي خود را مي نويسم كه [تا] چند ساعت ديگر با رضايت قلبي و طيب خاطر به صف مقدم جبهه مي روم، حس مي كنم به دانشگاهی وارد مي شوم كه مكتب آن شهادت و معلمش حسين(ع)، مي باشد. خدا را شاهد مي گيرم كه نه براي تظاهر و يا ديگر انگيزه هاي شرك آلود؛ بلكه فقط بر اساس يك وظيفه ي ديني به جبهه آمده ام؛ زيرا خداوند، سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهد، مگر خود آن [قوم] تغيير را به وجود آورند.

در مبارزه ي اسلام و كفر و دفع تجاوز دشمنان اسلام، مهمترين عامل تعيين كننده، حضور [نیروهای] حزب الله در جبهه هاي نبرد مي باشد و من كه يك بسيجي كوچك[2] هستم و اگر خداوند، تأييد كند خود را وابسته به جُند الله مي دانم؛ سعي كرده ام تا همدوش با ساير برادران رزمنده، عازم جبهه ي نبرد حق و باطل شده و دِين خود را نسبت به اسلام و انقلاب و ولايت فقيه، ادا نمايم. از خداوند يكتا، عاجزانه مي خواهم كه مرا از شرّ هواهاي نفساني، نجات داده تا مگر اعمالم خالص و فقط مورد[3] رضايت خودش واقع شوند.

مادر و پدر عزيز! مي دانم كه براي آمدن من، ثانيه شماري مي كنيد؛ ولي چه [بايد] مي كردم در زماني كه خدا مرا به مهماني، دعوت كرده بود؟! من، عاشقانه به ملاقات خدا شتافتم. از شما مادر و پدر عزيز، تقاضا دارم كه اگر جسدم را نياوردند، بدون هيچ [گونه] ناراحتي به خدا توكل كنيد و از خدا صبر و استقامت بخواهيد. از اينكه نتوانستم در جواني، خدمتي براي شما بكنم، مرا ببخشيد.

«فرازي از وصيت نامه ي دوم شهيد»

من در حالي وصيت نامه ي خود را مي نويسم كه از عمليات ضد حمله ي دشمن(پاتك) برگشته ايم و در حال استراحت در قرارگاه دشت آزادگان مي باشيم. برادران رزمنده مي خواهند دعاي توسل را شروع كنند و من ان شاءالله شركت خواهم كرد، آرزويم اين است كه بعد از پيرزوي، راه كربلا را باز كنيم و بعد با امام امت در كربلا نماز جماعت را برگزار كنيم، ان شاء…

من وارد جبهه شدم، به اميد اينكه بتوانم با ياري خداوند، به سهم خود، ضربه اي بر صداميان، وارد آورم و با سلاحم، قلب صداميان را نشانه روم و با خون ناچيزم درخت اسلام را كه به وسيله ي علي اكبرهاي زمان، پُر بار شده، پُر بار تر سازم و نائب امام زمان (عج)، خميني بت شكن كه بتهاي زمان، يعني شاه و ملي گراها و ليبرالها را يكي پس از ديگري، شكسته، [ياري دهم]. حال، نوبت نوكر حلقه به گوش آمريكا، صدام يزيد كافر رسيده كه [با] رهبري امام امت و ياري مردم و پشتيباني خدا، به زودي، سرنگون خواهد شد.

از خواهرانم مي خواهم هميشه زينب وار و برادرانم حسين وار و قاطعانه، امام را ياري كنند و راه شهيدان را ادامه دهند. از پدر و مادر عزيزم مي خواهم كه هيچ وقت به خاطر من، ناراحت نشوند؛ چرا كه قرآن مي فرمايد: « گمان مبريد آنانكه در راه خدا كشته شده اند، مرده اند؛ بلكه آنان زنده اند و نزد خدا روزي مي خورند» و امام خميني نيز فرموند: «ملتي كه شهادت براي او سعادت است، پيروز است».

من اين لياقت را در خودم نمي بينم و اگر خداوند، يك لطفي به من كرد و اين سعادت را نصيبم نمود و به شهادت رسيدم، از شما پدر و مادر مهربانم مي خواهم گريه نكنيد؛ همچون زينب (س) صابر باشيد. اگر مي خواهيد من خوشحال باشم، يك پرچم سبز، درب خانه بزنيد و در مراسم پُرسه و تشييع جنازه ام شيريني پخش كنيد.

مادرم! دلم مي خواهد در يك هواي آزاد بميرم تا آخرين نگاهم بر كوههايي باشد كه برادرانم در آنجا پيروز مندانه مي جنگند. مادرم! يادم نمي رود روحيه ي [بالا] و فداكاريهاي شما[را] هنگامي كه مي خواستم به جبهه بيايم، مرتب تذكّر ميداديد كه جهاد در راه خدا را مقدس بشمارم و مي گفتيد فقط هدفت الله باشد و مرا به جبهه رفتن تشويق مي نموديد. از برادرانم خواهش مي كنم كه راهم را ادامه دهند.

محمدکاظم عربنژاد

برگهايي زرين از تقويم زندگي دانش آموزشهيد «محمدکاظم عربنژاد»

(خاطرات)

«بيزاري از دروغ و تظاهر»[4]

هنوز انقلاب به پيروزي نرسيده بود، هر دو دانش آموز مقطع راهنمايي بوديم؛ او كلاس سوم بود و من كلاس اول. مدتي بود كه در مدارس، بين بچه ها تغذيه، توزيع مي كردند.

يك روز، او كه از ما بزرگتر بود، من و چند نفر ديگر[5] را دور خودش جمع كرد و گفت: توزيع تغذيه، نوعي فريب كاري و تظاهر است، مثل كاري كه معاويه مي كرد تا ديگران را با پول و وعده هاي فريبنده، دور خود، جمع كند. اين كار هم يك فريب و تظاهر از سمت رژيم شاه است، با اين كار مي خواهند بگويند ما به فكر بچه ها هستيم و اين جوري جايگاهي براي خودشان، دست و پا كنند. ما بايد به اين كار، اعتراض كنيم. بايد ثابت كنيم كه از دروغ و تظاهر بيزاريم.

آن روز با وجود آنكه كسي جرأت رد كردن تغذيه را نداشت، ما اعتصاب كرديم و تغذيه نگرفتيم. اين كار براي مدير مدرسه كه ساواكي بود، گران تمام شد. او ما را به كلاسي برد و با شلنگ به جانمان افتاد. 

«فریادِ جاءَ الحَق»[6]

در بحبوحه پیروزی انقلاب، یک روز عده ای از طرفداران شاه، در حالی که عکس شاه را در دست داشتند، از کنار تکیه ابوالفضل(علیه السلام) جاویدشاه گویان به سمت مسجد جامع خانوک حرکت کردند.

محمدکاظم وقتی آنها را دید، به تنهایی پشت سرشان حرکت کرد؛ در حالی که دستش را مشت کرده بود و به دنبال هر جاویدشاه آنها، با تمام وجود فریاد می زد:

«جاءَ الحَق وَ زَهَقَ الباطِل، إنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقا»

آنها که تحمل حرف حق را نداشتند، وقتی کنار مسجد جامع خانوک رسیدند، چند سیلی محکم به صورتش زدند. محمدکاظم در حالی که دستش را روی صورتش گرفته بود، خطاب به آنها گفت: بزنید، اشکالی ندارد؛ به زودی معلوم می شود که حق ماندنی است یا باطل؛ به زودی خواهیم دید که چه کسی ماندنی است و چه کسی رفتنی.

دیری نپایید که انقلاب به پیروزی رسید و آنهایی که شعار جاویدشاه سر داده بودند، با چشم خود دیدند که حق، مثل همیشه بر باطل پیروز شد؛ چرا که باطل همیشه نابودشدنی است.

«كفن پوش به مسجد جامع رفتم»[7]

مهر سال 57 بود، قرار بود مبارزين انقلابي در مسجد جامع كرمان، تجمع كنند. شوهرم، دامادم عبدالله[8] و پسرانم مصطفي و محمدکاظم تصميم گرفتند به كرمان بروند. با كمك دخترم برايشان كفن دوختيم. آنها راهي كرمان شدند و به خانه ي مادر شوهرم رفتند. وقتي كه به خانوك برگشتند، محمدکاظم گفت” مادر!صبح زود وقتي كه بابا و عبدالله كفن پوشيدند تا به مسجد جامع بروند، من هم كفن پوش، آماده شدم، تا با آنها بروم. مادربزرگ، جلوي من و مصطفي را گرفت و گفت: شما بچه ايد، نبايد برويد، ممكن است اتفاق بدي برايتان بيفتد.

من از دست مادربزرگ، فرار كردم و خودم را به پشت بام رساندم و از آنجا به سمت مسجد جامع رفتم. عده ي زيادي آنجا جمع شده بودند، كوليها و عمّال شاه، به مردم حمله كردند و مسجد را آتش زدند. مادر! شاه، جنايتكار و خائن است.

«هدف از شهادت را بيان كنيد»[9]

عازم جبهه بود، نزد پدرش رفت تا از او اجازه بگيرد. پدر در جوابش گفت: فرزندم! خون تو از خون علي اكبر امام حسين(ع) رنگين تر نيست، برو تا اسلام و قرآن زنده باشند، برو تا از ولي امر خود، اطاعت كرده باشي.

روز تشييع جنازه اش، زماني كه مقداري خاك و استخوان را بعد از پانزده سال برايمان آوردند، طبق آنچه در وصيت نامه اش نوشته بود، در مراسمش نقل و شيريني، پخش كرديم و بر سَر در خانه، پرچمي سبز نصب نموديم.

هميشه مي گفت: در شهادتم صبور باشيد و به جاي گريه كردن هدفم از شهادت را بيان كنيد.

«افتخار به مادر»[10]

عازم جبهه بود، موقع خداحافظي، مادرم به او گفت: برو پسرم، تو را به خدا مي سپارم، برو تا خدمتگزار اسلام باشي، برو و هدفت تنها خدا باشد.

بعد از شهادتش وقتي كه وصيت نامه اش را خوانديم در گوشه اي از آن نوشته بود: مادرم! يادم نمي رود روحيه ي بالا و فداكاريهاي شما را، هنگامي كه مي خواستم به جبهه بيايم؛ مرتب به من تذكر مي داديد كه جهاد در راه خدا را مقدس بشمارم، مي گفتيد، هدفت فقط الله باشد و مرا به جبهه رفتن، تشويق مي كرديد.

مادرم! من به تو افتخار مي كنم.

«دعاي فرج»[11]

مقيد به خواندن دعاي فرج در قنوت نمازهايش بود. يكبار اين دعا را در نامه اي نوشته بود و برايم فرستاده بود تا آن را حفظ كنم و در نمازم بخوانم.

«عشق به امام»[12]

او شيفته ي امام بود، تمام سعيش بر اين بود كه به دستورالعمل سيزده ماده اي كه امام براي تزكيه ي نفس داده بودند، در حد توانش عمل كند؛ به همين منظور روزهاي دوشنبه و پنج شنبه، روزه مي گرفت.

او عشق به امام را از مادرش آموخته بود؛ مادري كه هر گاه پسرانش عازم جبهه بودند، مي گفت: خدايا! شهادت را نصيبشان كن؛ اما اسارت را نه؛  ترسم از اين است تحمل شكنجه هاي دشمن را نداشته باشند و خدايي ناكرده به امام، توهين كنند.

«استخاره»[13]

چيزي به ماه رمضان نمانده بود، محمدکاظم قصد داشت به جبهه برود، برادرش مصطفي به او مي گفت: بمان، روزه هايمان را مي گيريم و بعد از ماه رمضان مي رويم.

او كه آرام و قرار نداشت و بين ماندن و رفتن، مُردّد مانده بود، به پدرش گفت: بابا! برايم استخاره بگير.

در دلش خدا خدا مي كرد كه جواب استخاره، خوب، در آيد؛ اما اين گونه نشد. او كه بي تاب رفتن بود، ناراحت شد و گوشه اي نشست. در همين حين، دامادم عبدالله[14] از راه رسيد، وضو گرفت و به نماز ايستاد، همانطور كه سر سجاده نشسته بود به او گفتم: عبدالله! محمدكاظم قصد دارد به جبهه برود، پدرش استخاره گرفت، بد آمد، شايد آن موقع ساعت استخاره نبوده، شما هم يك استخاره به نيت دلش بگير.

عبدالله قرآن را برداشت و استخاره كرد. اين بار جواب استخاره، خوب در آمد. محمدکاظم كه تا چند لحظه پيش ناراحت و ماتم زده بود، وقتي ديد جواب استخاره خوب در آمده، با خوشحالي از جايش بلند شد و مشغول بستن ساكش شد.

او به جبهه رفت و چند روز بعد عبدالله هم عازم شد، ديري نپاييد كه خبر شهادتش را آوردند. او از جبهه در نامه اي براي خواهرش نوشت: « در شهادت عبدالله صبور باش و زينب وار، زندگي كن». جنازه ي عبدالله را با تأخير آوردند، محمدکاظم براي مراسم هفتمش آمد و دوباره عازم جبهه شد. طولي نكشيد كه پسر خاله اش[15] شهيد شد، محمدکاظم بعد از چند روز از جبهه آمد و به گلزار رفت. تحمل فراق عبدالله كه از لحاظ ايمان و تقوا الگويش بود و عبدالرضا كه بهترين دوستش بود، برايش سخت بود. او كه احساس مي كرد از قافله ي شهدا عقب مانده، بعد از ديدن قبور ياران شهيدش، عازم جبهه شد و در عمليات رمضان به شهادت رسيد.

«تذكره ي شهادت»[16]

محمدکاظم و برادرش مصطفي در جبهه بودند. يك روز سيد علي مهدوي[17] را ديدم، به او گفتم: اگر در جبهه كاري از دست بچه هاي من بر نمي آيد و مزاحم  ديگران هستند، آنها را برگردانيد.

او گفت: نه، اين چه حرفي است كه مي زنيد؟ اگر همه مثل بچه هاي شما كاركنند، هيچ وقت، شكست نمي خوريم.

بعد از شهادت محمد كاظم، سيد علي مي گفت: آخرين باري كه با او بودم شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود. مراسم نوراني شب قدر را در كنار هم انجام داديم، آن شب، او مثل ابر بهار، اشك مي ريخت. شانه هاي ستبرش از شدت گريه به سختي، تكان مي خوردند، از من خواست وصيت نامه اش را بنويسم، او گفت و من نوشتم؛ همان شب، تذكره شهادتش را گرفت و دو شب بعد در شب بيست و يكم ماه رمضان، به خيل شهدا پيوست.

«راز بيست و يك نامه»[18]

سال 61 در منطقه ي كوشك به شهادت رسيد و جنازه اش همانجا ماند. شب و روزم با انتظار، سپري شد. پانزده سال از مفقود شدنش گذشته بود كه يك شب در عالم خواب، او را ديدم؛ در حالي كه قدي رعنا و چهره اي زيبا داشت. من كه از ديدنش شگفت زده و خوشحال شده بودم، گفتم: پسرم! تا حالا كجا بودي؟ چرا اين قدر دير آمدي؟ چرا نامه ندادي؟

گفت: مادر!  من تا حالا بيست و يك نامه براي شما فرستاده ام.

از خواب كه بيدار شدم، حيران مانده بودم كه چه رازي در كار است. بيست و يك روز بعد، بقاياي جسدش را كه پاره اي خاك و استخوان و لباس بود، برايمان آوردند و به اين ترتيب، راز بيست و يك نامه آشكار شد.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1]– عده ي زيادي از بچه هاي خانوكي، قرآن را در مكتب خانه ي كربلايي صغري عربنژاد، مادريزرگ شهيدان محمدکاظم و عبدالحسين عربنژاد آموختند.

[2]– در اصل وصيت: جزء

[3]– در اصل وصيت: لِله

[4]– راوي: مصطفي عربنژاد، برادر شهيد

[5]– شهيدان سعيد و عليرضا عربنژاد (محمد) و مرحوم سيد حسين مهدوي

[6] – راوی: غلامعلی اسدی(کاربخش)، همشهری شهید

[7]– راوي: بي بي زهرا مهدوي، مادر شهيد

[8]– شهيد عبدالله عربنژاد

[9]– راوي: بي بي زهرا مهدوي، مادر شهيد

[10]– راوي: فاطمه عربنژاد، خواهر شهيد

[11]– راوي: بي بي زهرا مهدوي، مادر شهيد

[12]– راوي: فاطمه عربنژاد، خواهر شهيد

[13]– راوي: بي بي زهرا مهدوي، مادر شهيد

[14]– شهيد عبدالله عربنژاد

[15]– شهيد عبدالرضا اسدي

[16]– راوي: بي بي زهرا مهدوي، مادر شهيد

[17]– شهيد سيد علي مهدوي

[18]– راوي: بي بي زهرا مهدوي، مادر شهيد