
نام و نام خانوادگی: عباس عربنژاد
نام پدر: علی
تاریخ و محل تولد: 1341/01/02 – خانوک
شغل: پاسدار
تاریخ و محل شهادت: 1361/04/24 – کوشک
سن هنگام شهادت: 20 سال و 3 ماه
«شرح مختصری از بیست بهار زندگی»
عباس چهارمین فرزند خانواده بود که در فروردین 1341 در خانوک به دنیا آمد. زمانی که چهارساله بود، با خانواده اش به کرمان عزیمت نمود. او دوران دبستان را در مدارس «راجی» و «عباس صباحی» و دورۀ راهنمایی را در مدرسۀ «گیو» به پایان رساند و سپس در هنرستان «شهید دادبین» رشتۀ اتومکانیک را برای ادامۀ تحصیل برگزید. او در کنار درس خواندن، برای تأمین مخارج تحصیلش، در بازار کار می کرد.
سال های آغازین تحصیل عباس در هنرستان، مصادف با روزهای اوج گیری انقلاب شد. وی اولین زمزمه های انقلاب را از زبان برادرش «حسین»[1] ـ که دانشجوی رشتۀ متالوژی دانشگاه صنعتی شریف تهران بود ـ شنید و همدوش او و سایر مردم در راهپیمایی های ملت ایران، علیه رژیم پهلوی حضور یافت و با پخش اعلامیه های حضرت امام، انزجارش را نسبت به رژیم شاه نشان داد.
عباس بعد از پیروزی انقلاب، در سال 57 به کادر سپاه پیوست و به عنوان یکی از اعضای فعال کمیتۀ انقلاب، مشغول خدمت گشت. وی بعد از اخذ مدرک دیپلم، در مرداد سال 59 به کادر سپاه پیوست و لباس سبز پاسداری به تن کرد. عباس در ابتدای ورود به سپاه، محافظ استاندار کرمان[2] شد و بعد از مدتی، در بهمن سال 59 عازم مهاباد گشت و در آنجا به عنوان رانندۀ آمبولانس، تک تیرانداز، مسؤول تأمین جاده و … خدمت کرد. وی در تیرماه سال 60 در پایگاه کرمان با سمت معاون فرماندۀ عملیات، انجام وظیفه کرد و بعد از آن، در مهر همان سال از طریق تیپ ثارالله عازم مناطق جنگی جنوب کشور شد و در «عملیات های ثامن الائمه» و «طریق المقدس» به عنوان آر.پی.جی زن، تک تیرانداز و مسؤول گروه خمپاره انداز خدمت کرد.
این پاسدار خستگی ناپذیر، در دی ماه سال 1360 به منظور گذراندن دورۀ آموزش فرماندهی، راهی پادگان امام علی«علیه السلام» تهران شد. او در حین گذراندن دورۀ فرماندهی، در بهمن سال 60 به جبهه رفت و در عملیات «بیت المقدس» شرکت نمود و در این عملیات، از ناحیۀ پای چپ مجروح گشت.
عباس در فروردین سال 61 بعد از پایان دورۀ آموزش فرماندهی، از طرف سردار رحیم صفوی و محسن رضایی، جهت کسب تجربۀ عملی به عنوان مسؤول کسانی که دورۀ آموزش فرماندهی را گذرانده بودند[3]، به تیپ المهدی لشکر فجر معرفی گردید. عباس بعد از پایان این دوره، در تیرماه 61 از طرف فرماندۀ قرارگاه کربلا، به عنوان فرماندۀ گردان در تیپ ثارالله انتخاب شد.
این پاسدار ولایت مدار، در آخرین حضورش در مناطق جنگی، در عملیات «رمضان» به عنوان مسؤول خطّ حمله در جبهۀ کوشک افتخار آفرید و سرانجام در بیست و چهارم تیرماه سال 61، مصادف با بیست و سوم ماه مبارک رمضان، آسمانی شد و به خیل شهدا پیوست.

پیکر مطهرش بعد از تشییع، در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.
سلام سقای دشت کربلا بر او باد.
«فرازی از وصیت نامه»
با سلام به روح پاک شهدای اسلام که سالارشان، امام حسین(علیه السلام) [است و سلام بر] پویندگان راهش [در طول] چهارده قرن؛ شهیدان گرانقدری همچون شهید مظلوم «بهشتی» و دیگر یارانش که کربلایی مجدد در ایران به وجود آوردند. سلام بر رهبر عالیقدرمان که با خنثی کردن توطئه های ابرقدرتها، بینیشان را به خاک مالید و سلام و درود به شما ملت عزیز و شهیدپرور ایران که با وحدتِ از هم ناگسستنیِ خود، منافقین دیوصفتِ زمان را از صحنه جهان بیرون و رسوا کردید.
ملت عزیز! همانطور که می دانید امروزه به راستی در میهن اسلامیمان، همه جا جبهه است و هر لحظه، [امکان] برخورد جدی بین تباهی و روشنایی وجود دارد. آنان که غسل شهادت می کنند و عزیزترین و گرانبهاترین دارایی [خود] یعنی جان خود را صادقانه و عاشقانه در راه تعالی اسلام فدا می کنند، این عشق را در سر دارند که راهگشای نسلهای آینده هستند و باور دارند کسانی در رأس[4] امور مملکت قرار دارند که از خودِ آنها هستند و برای آنها کار می کنند و در واقع، برای مستضعفین می جنگند تا نسلهای آینده با عظمت درک فلسفه شهادت، همیشه آماده باشند که راه نفوذ دشمن را از هر سو که باشد ـ چه شرقی و [چه] غربی ـ سد نمایند. حال که ما چنین راهی را در پیش داریم، چقدر کم سعادت است کسی که در بستر، جان دهد و از این فیض عظیم محروم بماند.
من از شما ملت [عزیز] عاجزانه می خواهم که در راه وحدت و یکپارچه شدن، تا آنجا که توان دارید، کوشش کنید تا بتوانید نقشه های مخالفین اسلام را همچون گذشته، در نطفه خنثی کنید. از همرزمان خود، تقاضا دارم برای پاسداری از خونِ شهیدان ـ که مسئولیت بسیار سنگینی است ـ راه آنها را ادامه دهید. [برادران] سپاه [باید] بتوانند با خانواده های مستضعف، برنامه و جلساتی گسترده داشته باشند و با سرکشی به این خانواده ها، دردِ دلها و مشکلات آنها را ارزیابی کنند و به مقامات مسئول، راهنمایی لازم را مبذول نمایند و فقط به خانواده های شهدا اکتفا نکنند؛ چون این افراد هم به مرور به [جمع] خانواده های شهدا می پیوندند، در صورتی که بسیاری از مشکلات را از اول و قبل از خانواده شهید شدن، داشته اند. امیدوارم که خداوند آنها را در این مسئولیت بزرگی که بر گردنشان است، یاری نمایند.
من به مادرم، که از جانم او را بیشتر دوست دارم، سلام می رسانم و به حلالیت او محتاجم؛ امیدوارم که مرا ببخشد. خیلی دلم می خواست برایش کارهای بیشتری انجام دهم، [اما نشد] هر وقت او را می دیدم، واقعاً خوشحال می شدم. همچنین به پدر مهربانم سلام می رسانم؛ پدرجان! [شما] برای من، زحمت بسیاری کشیدی و حقّ بزرگی بر من داشتی؛ امیدوارم مرا ببخشی و عفو کنی و در شهادتم صبر و استقامت پیشه کنی. برایم اشک نریزید و [سعی] کنید بیشتر کوششتان برای انقلاب باشد؛ نه اینکه چون خانواده شهید هستید، توقعی بیشتر از دیگران داشته باشید. بدانید که فرزندتان امانتی از طرفی خداوند به شما بود که با سربلندی و بهترین نحو، این امانت خود را [به خدا] پس دادید.
به خواهران و برادران عزیزم، سلام می رسانم. امیدوارم لحظه ای از راه حق، غفلت نورزند و تا آنجا که جان در بدن دارند، در راه تحقق و پیروزی اسلام و جمهوری اسلامی بکوشند و وحدت بین خانواده را از بین نبرند. از همه شما التماس دعا دارم.
عباس عربنژاد 22/4/1361[5]
برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «عباس عربنژاد»
(خاطرات)
«پایین کشیدن مجسمه شاه»[6]
در بحبوحه پیروزی انقلاب، یک روز به منظور شرکت در تظاهرات، راهی شهر راین شدم. عباس هم در جمع ما بود. وقتی به مجسمه شاه در ورودی شهر برخورد کردیم، او و چند نفر دیگر از دوستانش، با سرعت از دیوار سنگی وسط میدان بالا رفتند و مجسمه شاه خائن را با همکاری مردم پایین کشیدند.
در همین حین، مأموران گارد از راه رسیدند و به سمت مردم تیراندازی کردند و آنها را متفرق ساختند.
«باز کردن روزه با یک غذا»[7]
اهل تجملات و شکم پرستی نبود. به خاطر دارم که یک روز برای افطار، مهمان من بود. وقتی دو نوع غذا سرِ سفره گذاشتم، ناراحت شد و گفت: چگونه به خودت اجازه دادی دو نوع غذا در سفره بگذاری؟ در حالی که نمی دانی آیا همسایه ات چیزی برای خوردن دارد یا نه؟
غذایی را که ساده تر بود، جلو کشید و با آن روزه اش را باز کرد.
«به فکر فقرا باش»[8]
کمک به فقرا، جزء مهمی از برنامه های زندگی کوتاهش بود. به خاطر دارم که یک روز، از من پول گرفت تا دفتر بخرد؛ اما به جای خریدن دفتر، آنها را به فقیری بخشیده بود.
همیشه خطاب به من می گفت: مادر! هر وقت پول، غذا و یا هر چیز دیگری داری، آنها را برای ما نگه ندار و به فقرا ببخش و مطمئن باش که خدا برای ما می رساند؛ هیچوقت غصه ما را نخور و به فکر ضعفا باش.
«شهادت، چیز دیگریست»[9]
به خانوک رفته بودیم تا در مراسم تشییع جنازه یکی از شهدا شرکت کنیم. عباس هم با ما بود، به من گفت: مادر! من هم یک روز شهید می شوم؛ اگر چنین شد، مبادا عکس مرا برداری و جایی ببری و بگویی من، شهید داده ام و به خاطر شهیدم، مزایایی می خواهم.
گفتم: خیالت راحت، من اینکار را نمی کنم؛ ولی امیدوارم تو زنده بمانی و به اسلام و کشورت خدمت کنی.
به تابوت روانی که روی دستها به سمت گلزار می رفت، خیره شد و در حالی که لبخندی زیبا بر لب داشت، گفت: حرفهای شما درست؛ اما شهادت، چیز دیگریست.
«علاقه در حدّ عشق»[10]
علاقه اش به امام در حدّ یک عشقِ وافر بود. به خاطر دارم زمانی که ضدّ انقلاب در کردستان آشوب بپا کرده بودند، عازم مهاباد شدیم. در بین راه، وقتی به تهران رسیدیم، به عشق دیدار امام، خودمان را به جماران رساندیم. چون دعوتنامه نداشتیم، مانع دیدار ما با امام شدند؛ به هر ترفندی که بود، وارد حسینیه شدیم و امام را از نزدیک زیارت کردیم.
آن روز، پی به عشق وافر عباس به امام بردم؛ به خاطر دارم در آن ایام، مردم زیر سکوی مخصوص امام قرار می گرفتند و هر کسی چیزی را جهت تبرّک کردن، خدمت ایشان می فرستاد. عباس هر چه بالا پرید، نتوانست دستش را به عبای ایشان برساند؛ برای همین، دستش را روی زیلوی روی سکو زد و به منظور تبرّک، به صورت خودش کشید و گفت: بالاخره برای یکبار هم که شده، امام پای خود را اینجا گذشته اند.
«ماه تزکیه نفس»[11]
شیفته ماه مبارک رمضان بود. به قرائت قرآن و نماز شب در این ماه، اهمیت ویژه ای می داد و می گفت: این ماه، ماه تزکیه نفس، روح و جسم است.
شاید به خاطر علاقه شدیدش به این ماه بود که خدا او را در شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان، در عملیات رمضان، از جبهه کوشک به آغوش گرم خود فراخواند.
«مادر شهید»[12]
مادرم که واقعاً انقلابی بود، قبل از پیروزی انقلاب در تظاهرات علیه رژیم شاه شرکت می کرد و ما را نیز به این کار تشویق می کرد. با آغاز جنگ نیز همچون خیلی از زنان خانوکی، برای جبهه ها نان می پخت. یک روز، عازم اهواز بودم که مادرم اصرار کرد تا با من به اهواز بیاید. آن زمان، برادرم «عباس» در تهران، آموزش دروه فرماندهی می دید و برادر دیگرم «حسین» در مناطق جنگی اهواز، خدمت می کرد. مادرم با من همسفر شد و با هم به دیدن برادرم «حسین» در اهواز رفتیم. او وقتی مادر را دید، گفت: اینجا میدان جنگ است، جای شما نیست؛ چرا به اینجا آمدی؟
مادر گفت: آمده ام تا با چشمان خودم ببینم شما اینجا چه کار می کنید. آمده ام تا ببینم آیا به اسلام خدمت می کنید یا وقت خود را بیهوده تلف می کنید و سرتان را هنگام جنگ، پناه می گیرید؟!
حسین خندید و گفت: مادر! خیالت راحت، ما وقتمان را به بطالت نمی گذرانیم. شما اگر می خواهی خدمت کنی، سری به هلال احمر بزن.
مادر به هلال احمر رفت و سه روز آنجا ماند و برای رزمنده ها لباس، روبالشی و … دوخت؛ او حتی کارهایی مثل جارو کشیدن و گردگیری را نیز در طول این سه روز، انجام داد.
از اهواز عازم تهران شدیم تا دیداری با عباس داشته باشیم.
عباس که شهید شد، با خودم گفتم: مادر شهید شدن برازنده مادرم بود؛ چرا که همیشه فرزندانش را به جهاد در راه خدا و خدمت به اسلام تشویق می کرد.
«اگر نماز ما پذیرفته شود…»[13]
بعضی اوقات که با دوستان در منطقه جنگی دور هم جمع می شدیم، عباس قبل از حرف زدن در مورد مسائل دینی، چند آیه از قرآن را تلاوت می کرد. او در حرفهایش تأکید زیادی به ادای نماز داشت.
یک روز در منطقه ای نزدیک اهواز مستقر بودیم. عباس مشغول صحبت کردن با نیروهایش بود. موضوع صحبتش، نماز بود. او می گفت: کسی که نماز را سبک بشمارد و یا آنرا ترک کند، از کافر، بدتر است. فرد کافر، اقرار می کند که مسلمان نیست؛ اما مسلمانی که نماز را ترک کند، از کافر خیلی بدتر است. اگر نماز ما مورد قبول درگاه خدا قرار گیرد، به خدا نزدیکتر می شویم؛ آن وقت است که لیاقت جهاد در راه خدا را پیدا می کنیم.
«هنوز آماده شهادت نیستم»[14]
اواخر سال 60 بود که برای گذراندن یک دوره فرماندهی، عازم تهران شد. بعد از چند ماه، به دیدنش رفتم، گفت: مادر! عید نزدیک است؛ هفت روز به ما مرخصی می دهند، من به خانه بیایم یا به جبهه بروم؟
گفتم: با وجود جنگ، ما عید نداریم؛ به جبهه برو.
سال که نو شد، با جمعی از فرماندهان به منظور شرکت در عملیات بیت المقدس، عازم جبهه گشت و در بحبوحه عملیات، از ناحیه پا مجروح شد. بعد از چند روز بستری شدن در یکی از بیمارستانهای شیراز، به کرمان آمد؛ در حالی که عصا زیر بغل داشت. مرا که دید، گفت: مادر! قسمت بود دوباره شما را ببینم؛ انگار خونم هنوز پاک نشده و آماده شهادت نیستم.
«فلسفه پاسدارشدن»[15]
در تهران، دوره آموزش فرماندهی را می گذراندیم. یک روز به میدان تجریش رفتیم تا با اتوبوس خط واحد، جایی برویم. کنار ایستگاه، یک دکّه روزنامه فروشی بود. بغلِ دکّه، پسر و دختری گرم حرف زدن باهم بودند که وضعیت پوششی مناسبی نداشتند.
عباس به محض دیدن آنها، گفت: چند لحظه صبر کن، می خواهم با آنها حرف بزنم.
گفتم: می خواهی به آنها چه بگویی؟!
گفت: می خواهم به دخترخانم بگویم حجابش را رعایت کند، می خواهم هر دوی آنها را نصیحت کنم.
گفتم: به نظر من، صلاح نیست توی این موقعیت با آنها حرف بزنی؛ ممکن است حرفهایت تأثیرگذار نباشد.
گفت: تو فلسفه سپاهی گری را می دانی؟ فلسفه ولایت مداری و پیرو رهبر بودن را می دانی؟ اگر فلسفه پاسدارشدن و رزمنده بودن را ندانیم، ماندنمان در سپاه، هیچ فایده ای ندارد. من به امر رهبرم که ما را به رواج امر به معروف و نهی از منکر در جامعه سفارش کردند، می روم و با آنها صحبت می کنم. یک پاسدار، تنها نباید حافظ جان مردم باشد؛ بلکه باید حافظ فکر و اندیشه و ارزشهای اسلامی جامعه اش نیز باشد.
او جلو رفت و گرم حرف زدن با آنها شد. لحظاتی بعد، دیدم که آن دو خودشان را جمع کردند. انگار حرفهای منطقی و اخلاق نیکوی او، کار خودش را کرده بود.

«علت غیبت ناگهانی»[16]
در پادگان امام علی(علیه السلام) تهران، دوره آموزش فرماندهی را می گذراندیم که یک روز، عباس غیبش زد؛ غیبتی که چند روز طول کشید و کسی علتش را نمی دانست.
به پادگان که برگشت، به او گفتم: این چند روز کجا بودی؟!
گفت: اگر صدایش را درنیاوری، به تو می گویم.
گفتم: مطمئن باش چیزی نمی گویم، حالا بگو.
گفت: شنیدم عملیاتی در پیش است، خودم را به پادگان حمید در اهواز رساندم تا در این عملیات شرکت کنم.
این ماجرا چندبار دیگر هم تکرار شد؛ با این تفاوت که دیگر، من می دانستم علت غیبتهای او چیست.
«هر کسی که برای رضای خدا آمده، بماند»[17]
اوایل سال 61 عازم مناطق جنگی شد. در عملیات رمضان، مسئول خطّ حمله در جبهه کوشک بود؛ ولی ما از این موضوع بی خبر بودیم. یک روز به خطّ مقدم در کوشک رفتم تا به او سر بزنم. آنجا از زبان همرزمانش شنیدم که مسئول خطّ حمله است. اوضاع حمله، خیلی خراب بود. تیپ ثارالله دژ را گرفته بود؛ اما به علت موفق نشدن تیپ المهدی، دشمن بچه ها را با تیر مستقیم می زد. عده ای که از این اوضاع آشفته ترسیده بودند، در تکاپو بودند تا به همراه شهدا و مجروحینی که به عقب منتقل می شدند، به عقب بروند تا در تیررس مستقیم دشمن نباشند.
وقتی اوضاع را اینگونه دیدم، به عباس گفتم: اینها که دارند فرار می کنند.
او رو به بچه ها کرد و گفت: هر کسی که می خواهد برود، آزاد است؛ ماندن در خطّ مقدّمِ جبهه، اجباری نیست. هر کسی که برای رضای خدا و دفاع از کشور به اینجا آمده، بماند و هر کس که قادر به ایستادن و مقاومت کردن نیست، برود.
«فرمانده متواضع»[18]
عملیات رمضان، عملیاتی بود که در جنوب کشور انجام گرفت و شهدای زیادی در این عملیات، تقدیم انقلاب شد. عراقی ها با طرحی که از فرماندهان اسرائیلی گرفته بودند، خاکریزهای مثلثی شکلی احداث کرده بودند که نفوذ به آنها، بسیار سخت بود؛ این خاکریزها مثل دژ، محکم بودند.
عباس در این عملیات، فرماندهی گردان در خط حمله را بر عهده داشت. او آنقدر خاکی و متواضع بود که کسی این موضوع را نمی دانست؛ حتی من که صمیمی ترین دوستش بودم.
ماه رمضان بود، هوا بسیار گرم بود. لشکر سمت راست ما نتوانسته بود خط را بکشند و جناح سمت چپ ما، بچه های تیپ المهدی شیراز بودند. عملیات لو رفته بود. فاصله ما با دژِ دشمن، حدود چهار کیلومتر بود که یک دشت صاف را شامل می شد. برای رسیدن به دژِ نفوذناپذیر دشمن، باید از این دشت صاف عبور می کردیم؛ اما به علت مسلّح بودن دشمن، با تمام امکانات، این کار بسیار سخت بود.
شب اول عملیات، گردان ما به خط زد. ما تنها گردانی بودیم که توانستیم خط را بشکنیم. گردانهای دیگر با صدای تکبیرِ ما، وارد عمل شدند و کل منطقه تا اذان صبح به دست ما افتاد.
دشمن با روشن شدن هوا، تانکهایش را وارد عمل کرد. تانکها مثل مور و ملخ، جلو می آمدند و بچه ها را درو می کردند؛ در حالی که ما، تنها چند تانک داشتیم.
با فرارسیدن شب و تاریک شدن هوا، عباس را دیدم که یک بیسیم چی کنارش بود و مشغول حرف زدن با بیسیم بود. آنموقع بود که فهمیدم او مسئول محور و فرمانده گردان در خط حمله است. جلو رفتم و به او گفتم: ما با این اوضاع، از عهده دشمن برنمی آییم.
با طمأنینه گفت: نگران نباش، خدا بزرگ است؛ نگران نباش.
توپخانه دشمن، پشت سر هم منطقه را می کوبید. با هم گرم صحبت کردن و قدم زدن در طول خاکریز بودیم که متوجه تانک دشمن شدیم که به سمتمان می آمد. یک گلوله آر.پی.جی در دستم بود؛ اما چون وحشت کرده بودم، قدرت هیچ کاری را نداشتم. بالاخره با تشویقهای پی در پیِ او، روحیه گرفتم و به خودم آمدم و تانک را زدم. بچه ها با دیدن این صحنه، به حدی دلیر شده بودند که بالای خاکریز می رفتند و دشمن را نشانه می گرفتند.
عباس در این شرایط سخت، به خوبی از پسِ مدیریت بحران برآمد. همه خسته بودند، اما هر وقت به او نگاه می کردم، سرحال و خندان بود. انگار با واژه ای به نام خستگی، بیگانه بود. به من گفت: می دانی چرا دشمن به راحتی بچه های ما را درو می کند؟
گفتم: چرا؟
گفت: چون بالای خاکریزهایشان سکّو ساخته اند، تانکهایشان بالای سکّوها می آیند و بعد از کوبیدن منطقه ما، از سکّو پایین می روند. ما هم باید با یک لودر، سکّو بسازیم و به روش خودِ دشمن، دژشان را بکوبیم.
گفتم: توی این موقعیت، لودر از کجا بیاوریم؟
با دستش لودری که در یک کیلومتری ما بود را نشان داد و گفت: آن لودر عراقی را می بینی؟
گفتم: بله.
گفت: چند تا از بچه ها را بردار تا با هم برویم و لودر را به خطّ خودمان بیاوریم.
خیلی زود از میان بچه ها، یک راننده لودر پیدا کردم و به اتفاق عباس و چند نفر دیگر، راه افتادیم. هر یک از ما به اندازه چند قدم از هم فاصله داشتیم. در طول مسیر، با عباس حرف می زدم. به خاطر دارم که از او سؤالی پرسیدم، اما هر چه انتظار کشیدم، جوابی نشنیدم. به پشت سرم نگاه کردم، نبود. حدود پانزده قدم به عقب برگشتم، او را دیدم؛ در حالی که روی زمین افتاده بود. خودم را باعجله بالای سرش رساندم، ترکش به پیشانیش خورده بود. گفتم: عباس جان! بلند شو، الآن وقت شوخی کردن نیست.
جوابی نشنیدم. کنارش روی زمین نشستم و دستم را زیر سرش بردم تا بلندش کنم، اما دستم غرق خون شد. هنوز نفس داشت، باورم نمی شد که می خواهد مرا تنها بگذارد و برود؛ اما نه، باید باور می کردم؛ چرا که لحظاتی بعد، فرمانده خاکی و متواضع گردانمان، بعد اعزام به بیمارستان، عاشقانه به سوی خدا پر کشید.
«دیری نمی پاید که به من می پیوندی»[19]
عباس و برادرش «حسین»، خیلی با هم صمیمی بودند. آنها روزهای تلخ و شیرین زیادی را در کنار هم گذراندند. یکی از اقوام می گفت: بعد از شهادت عباس، یک روز حسین به خانه ما آمد و گفت: چند شب پیش، در عالم خواب عباس را دیدم؛ به او گفتم: این رسم برادری نبود که تو در حالی که کوچکتر از من بودی، زودتر از من بروی.
گفت: ناراحت نباش، دیری نمی پاید که تو هم به من می پیوندی.
یک هفته بعد، حسین که دانشجوی سال آخر رشته مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف تهران بود، کنار دانشگاه در اثر سانحه تصادف، از دنیا رفت و به برادر شهیدش پیوست.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات
[1] – برادر شهید که در سال 1363 در اثر سانحه تصادف، در تهران درگذشت.
[2] – مرحوم عبدالحسین ساوه استاندار اسبق کرمان و نمایندۀ دور پنجم شورای اسلامی
[3] – جواد مینایی فر، محمدجواد رشیدفرخی، نصرالله شیخ بهائی و محمدرضا استیلایی
[4] – در اصل وصیت: تصدی
[5] – دو روز قبل از شهادت
[6] – راوی: زهرا مهدوی، مادر شهید
[7] – راوی: طاهره عربنژاد، خواهر شهید
[8] – راوی: زهرا مهدوی، مادر شهید
[9] – راوی: زهرا مهدوی، مادر شهید
[10] – راوی: مهدی عربنژاد، برادر شهید
[11] – راوی: طاهره عربنژاد، خواهر شهید
[12] – راوی: حسن عربنژاد، برادر شهید
[13] – راوی: حسین اسدی، دوست و همرزم شهید
[14] – راوی: زهرا مهدوی، مادر شهید
[15] – راوی: جواد مینایی فر، دوست و همرزم شهید
[16] – راوی: جواد مینایی فر، دوست و همرزم شهید
[17] – راوی: مهدی عربنژاد، برادر شهید
[18] – راوی: جواد مینایی فر، دوست و همرزم شهید
[19] – راوی: زهرا مهدوی، مادر شهید