
نام و نام خانوادگی: عباس اسدی
نام پدر: محمد
تاریخ و محل تولد: 1343/04/02 – خانوک
شغل: دانش آموز
تاریخ و محل شهادت: 1361/02/10 – فرسیه
سن هنگام شهادت: 17 سال و 10 ماه
«شرح مختصری از هفده بهار زندگی»
در تیرماه سال 1343، در خانوک پسری به دنیا آمد که نامش را عباس گذاشتند. وقتی به سن مدرسه رسید، تحصیلات دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس زادگاهش سپری کرد. با توجه به اینکه پدرش بر اثرسکته فلج شده بود و قادر به حرکت نبود، او در کنار تحصیل به کارهایی مثل بنّایی و موزائیک سازی می پرداخت تا کمک خرج خانواده اش باشد و بتواند باری از دوش مادرش که نان آور خانواده بود، بردارد.
عباس در سال 58 از نعمت پدر محروم شد. وی بعد از پایان دوران راهنمایی، به دبیرستان «سعادت» کرمان رفت و تحصیل در رشتۀ علوم انسانی را آغاز کرد. ایشان برای اولین بار در سال 60 با دست بردن در شناسنامه و تغییر سال تولدش، بعد از گذراندن یک دروۀ آموزشی در کرمان عازم جبهه شد.
اوایل سال 61 بود که برای دومین و آخرین بار راهی مناطق جنگی گشت و سرانجام در دهم اردیبهشت ماه 61 در عملیات بیت المقدس از منطقۀ «فرسیه» به سوی عرش الهی پر کشید و پیکر مطهرش در کنار اَبدانِ مطهر شهدای دیگر از جمله «سردار حمید عربنژاد»، بعد از چند روز ماندن در زیر خاک تفحص گردید و بعد از تشییع در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
«فرازی از وصیت نامه»
برادران و خواهران مسلمان! ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام شهیدمان، حسین(علیه السلام) از آن سوی دشتهای جنوب از صحرای کربلا هنوز به گوش می رسد و قلب عاشقان راهش را در خود می سوزاند؛ حال[1]، خوش به حال عاشقی که با قلبی پاک و خلوص نیتی که تنها[2] [هدفش] رضای خدا باشد، این راه را بپیماید و قفس تنگ و تاریک تن را بشکند و روحش پروازکنان به معشوق واصل گردد؛ زیرا دنیا با تمام دورنگی ها، نیرنگ ها و چهره های منافقانه اش برای عاشقان الله بسیار کوچک است.
ای مادرم! اگر من به شهادت رسیدم، برایم گریه نکن. از تو ای برادرم، خواهرم، عموی عزیزم و اقوام [عزیزم]! تقاضا دارم بعد از شهادتم هیچ کدامتان برایم گریه نکنید؛ زیرا مادر علی اکبر امام حسین(علیه السلام) از شما ناراحت می شود و می گوید: مگر فرزند شما از فرزند من، عزیزتر بود که اینطور ناراحت شدید؟ پس خوشحال باشید و به هم تبریک بگویید و هیچ ناراحتی به خود راه ندهید؛ تا من در آخرت سرافراز باشم.
از شما جوانان حزب الله خانوک تقاضا دارم که دست از امام برندارید و دنباله روی خط امام باشید و از شما ملت ایران می خواهم که مسجدها[3]، این سنگرها را حفظ کرده و نگذارید توده های منافق در بین شما نفوذ کنند. امام را دعا کنید و دست از او برندارید.

عباس اسدی
برگهایی زرین از تقویم زندگی دانش آموز شهید «عباس اسدی»
(خاطرات)
«عشق به مادر»[4]
تمامِ عشقش مادر بود. احترام خاصی برای ایشان قائل بود. هر گاه مادر در بستر بیماری می افتاد، عباس بر بالینش می نشست و از شدت ناراحتی آنقدر اشک می ریخت که مادر از جایش بلند می شد و می گفت: عزیزم! گریه نکن من حالم خوب است.
مادر این جمله را در حالی می گفت که بدحال بود و فقط می خواست دلِ عباس را شاد کند.
«راهِ بهتر»[5]
مدتی بود که از رها کردن درس حرف می زد، تا کار کند و کمک خرج خانواده باشد. یک روز به او گفتم: پسرم! دَرسَت را بخوان تا در آینده برای خودت، فرد مهمی شوی و مرا هم سرپرستی کنی.
در حالی که اشک می ریخت، گفت: تو قالی ببافی و من درس بخوانم؟!! نه، هرگز چنین چیزی را نمی پسندم.
با اصرارِ من به جای آنکه درس را رها کند، راهِ دیگری را انتخاب کرد؛ راهی که سختی های زیادی به دنبال داشت، اما از او یک مرد ساخت؛ او هم کار می کرد و هم درس می خواند.
«دستهای کوچک»[6]
با تولد او پدر در اثر سکته فلج شد؛ به گونه ای که قادر به حرکت نبود و تمام زحمت و بار خانواده روی دوش مادر بود.
عباس که بزرگتر شد، در کنار درس خواندن کار می کرد تا زحمت مادر کمتر شود. مدتی بود که به عنوان شاگرد در یک موزائیک سازی کار می کرد. هر وقت خسته از کار به خانه می آمد، دستهای کوچک آبله زده اش را نشانم می داد. من هم با وازلین بر زخمهای دستانش مَرهم می گذاشتم تا اندکی از سوزش و درد آنها کاسته شود.
او با اصرار می گفت: خواهر! به مادر حرفی نزن اگر بفهمد با کار کردن اذیت می شوم، دیگر به من اجازه رفتن به سرِ کار را نخواهد داد.
«خدمت به مادرِ شهید»[7]
دوستش[8] که به شهادت رسید، مادرش خیلی بیقرار بود و دائم اشک می ریخت. عباس هم با گوشه چارقدِ مادر شهید، اشکهای او را پاک می کرد و با حسرت می گفت: کاش! من شهید شده بودم. خودم به جای اکبر تمام کارهایتان را انجام می دهم. مرا هم مثل پسرِ خودتان بدانید.
او برای خدمت به مادرِ شهید، به خانه شان می رفت تا کمک حال آنها باشد.
«وظیفه»[9]
یک روز مشغول بنّایی بود که از بلندگو اعلام کردند: جبهه ها نیاز به نیرو دارند.
او به محض شنیدن این حرف دست از کار کشید و با دستهایی که آغشته به گچ بودند، برای ثبت نام رفت.
من به او اصرار کردم که نرود؛ اما او در مقابل اصرارهایم، تنها به یک جمله بسنده می کرد: خواهرم! وظیفه دارم که بروم.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات
[1] – در اصل وصیت: ولیکن
[2] – در اصل وصیت: با خلوص پاک و نیتی که تنها و تنها برای …
[3] – در اصل وصیت: سنگرها، این مسجدها…
[4] – راوی: حسین اسدی، برادر شهید
[5] – راوی: خیرالنساء مهدوی، مادر شهید
[6] – راوی: فاطمه اسدی، خواهر شهید
[7] – راوی: خیرالنساء مهدوی، مادر شهید
[8] – شهید اکبر حسن پور
[9] – راوی: فاطمه اسدی، خواهر شهید

